نوشته‌های اردیبهشت 97

گم شده در دنیای مغزی

 

محمد سرابی – مجله دانشمند اردیبهشت 97

 

 

دانشمندان به دنبال ساخت دستگاه ها یا طراحی روش‌هایی هستند که بتوانند تصورات مغز انسان را مانند فیلم‌های سینمایی در نمایشگر‌ها نشان دهند. این ایده‌ای قدیمی است که تابه‌حال به مرحله اجرا نرسیده اما بار‌ها‌ آزمایش و برای آن نظریه پردازی شده است. به نظر می‌آید مهمترین مشکل در این زمینه ارتباط برقرار کردن میان پیام‌های عصبی مغز و سیگنال‌های الکترونیک باشد. نویسندگان داستان‌های علمی تخیلی هم به دنبال چنین ایده‌پردازی بودند اما در نظر آن‌ها یک مشکل دیگر هم وجود دارد. اگر زمانی انسان‌ها بتوانند به شکلی تصویر‌پردازی‌های ذهنی خود را به دستگاه‌های الکترونیک متصل کنند و درون آن به گشت و گذار بپردازند مهمترین دلیل سردرگم شدن، همین توده به هم پیچیده خاطراتی است که از گذشته داریم. همین عامل می‌تواند هر جستجو‌گری را گمراه و از مسیر خود دور کند.

 

-----------------------


 

---------------------

فیلم

 

شاگردان پروفسور ولف

 

هر روز خبر‌های درباره تلاش دولت‌های غربی برای تسلط بر شبکه‌های اجتماعی می‌رسد. از زمانی که اعضای گروه‌های تروریستی از این شبکه‌ها برای ارتباط با یکدیگر و سازماندهی حمله‌هایشان استفاده کردند دستگاه‌های امنیتی هم به فکر افتادند که اطلاعات این شبکه‌ها را تحت کنترل داشته باشند تا از برنامه‌های آینده با خبر شوند اما هم مدیران شبکه‌ها با گزارش دادن به این نهاد‌های امنیتی مخالفت کردند و هم تروریست‌ها روش‌های ارتباطی پیچیده‌تری را در پیش گرفتند تا به سادگی شناسایی نشوند. همزمان حمله‌های تروریستی هم به تناوب انجام می‌شود.

در فیلم «در میان ابرها» یک تروریست بمبی را باکوله پشتی درون یکی از خطوط مترو لندن که از کنار «پل برج» عبور می‌کند می‌برد و در یکی از واگن‌ها قرار می‌دهد. همزمان با انفجار او به یک ایستگاه پلیس می‌رود و خودش را معرفی می‌کند اما قصد ندارد به بقیه نقشه بمب‌گذاری اعتراف کند. همزمان دانشمندی به نام «ولف» نظریه‌ای برای دسترسی به خاطره‌های پنهان شده در عمق مغز ارائه می‌کند که بر اساس آن می‌توان اتفاقاتی که برای اشخاص افتاده است را در یک فضای رایانه‌ای بارگیری و دوباره اجرا کرد. ولف درست زمانی که در حال شرح و بسط این نظریه برای دیگران است به شکلی ناگهانی می‌میرد و نمی‌تواند آن را به صورت عملی آزمایش کند.

دو جوان که با نظریه ولف آشنا بودند سعی می‌کنند با امکاناتی که شبیه پروژه‌های ابتکاری دانشجویی است کار او را ادامه بدهند و حافظه تروریست‌ها را بارگیری کنند. یک مسئول دولتی هم آن‌ها را تشویق می‌کند. زمانی که کلاه مخصوص روی سر یک داوطلب وصل شود دیگران هم می‌توانند مشاهدات او را روی صفحه نمایشگر ببیند اما زمانی که اولین جوان به دستگاه وصل می‌شود دنیایی را می‌بیند که بیشتر خیالی است تا واقعی. او وارد یک گلخانه بزرگ و سفید رنگ می‌شود که در میانه آن آتش کوچکی روشن است. نفر دوم هم سفر متفاوتی دارد. آن‌ها قبل از اینکه بتوانند اشکالات دستگاه را رفع کنند بار‌ها وارد جهان‌های ذهنی می‌شوند و چند بار هم ولف را از طریق اتفاقاتی که برای او افتاده بود ملاقات می‌کنند.

در میان ابر دومین فیلم بلند «رابرت اسکات وایلدز» کارگران جوان آمریکایی است اما تهیه کننده آن «تیم کرینگ» تجربه بیشتری در فیلم سازی دارد. کرینگ در چند سال گذشته در ساخت سریال‌هایی مانند ماورا (Beyond) تولد دوباره قهرمان‌ها (Heroes Reborn) و خیلی پیش از آن در تولید سریال جهان بیگانه محصول 1999 نقش داشته است که همه آن‌ها مضمونی عملی تخیلی - دارند. کار فیلم برداری درمیان ابر در منچستر انگلیس انجام شد و تنها چند ماه زمان برد.

چند جوانی که هر یک با انگیزه‌های متفاوتی به دستگاه «ابر» وصل می‌شوند تجربه‌های مغشوشی از خاطرات دور خود را در میان رنگ‌های درخشان و صدا‌های تند مرور می‌کنند. تصور‌هایی که به جای یک آزمایش علمی شبیه مصرف مواد روانگردان است. این جستجوگران در میانه تصاویر درهم ریخته‌ای که می‌بینند باید هدف خود را دنبال کنند. در پوستر این فیلم آمده است «گذشته را بازیابی کن،‌ برای آینده تصمیم بگیر»

 

 

In the Cloud - 2018

کارگردان: رابرت اسکات وایلدز

محصول: آمریکا

زمان: 90 دقیقه

------------------------------

زندگی یعنی تجربه «ناگهان»

گفت و گو با حسین اسکندری، روانشناس

 

 

محمد سرابی – 27 اردیبهشت 97

 

وقتی یک گروه بچه‌ 3 – 4 ساله را توی مهد کودک تماشا کنید می‌بینید که همه تقریبا مثل همه هستند. از روی صندلی جفت پا پایین می‌‌پرند، بیخودی فریاد می‌زنند و دور اتاق دنبال هم می‌دوند و همه با هم دوست هستند. اگر همان بچه‌ها را در 17 سالگی تماشا کنید اصلا شبیه هم نیستند. دیگر همه با همه دوست نیستند. دیگر از اینکه دنبال هم بدوند بیخودی خوشحال نیستند. چرا در فاصله کلاس اول تا شب کنکور این اتفاق می‌افتد؟ با دکتر «حسین اسکندری» روانشناس و استاد دانشگاه درباره نوجوانی صحبت کردیم. او تاکید می‌کند که هر نوجوانی باید خودش بتواند مزه زندگی را بچشد تا قادر باشد از تجربه و راهنمایی دیگران استفاده کند.

 

 

 

چرا می‌گویند شکست پلی به سمت موفقیت است؟

اشتباه می‌گویند. شکست پل موفقیت نیست. شکست خود موفقیت است. بخش مهمی از زندگی همین شکست‌ها است.

 

یکی از این شکست‌ها را نام می‌برید؟

گول خوردن.

 

گول خوردن موفقیت است؟

گول خوردن قسمتی از به دست آوردن و از دست دادن است. چشیدن طعم زندگی است. تجربه یک ارتباط است. معمولا پدر و مادر‌ها مراقب هستند که بچه‌هایشان گول نخورند در حالی که گول نخوردن نیازمند حداقل یک بار گول خوردن است. بچه‌ها وقتی به دنیا میایند چیز‌هایی با خودشان دارند. مثلا تقلا کردن،‌ به همه جا نگاه کردن و به همه چیز دست زدن. بچه‌ها می‌خواهند از همه چیز لذت ببرند. می‌خواهند جستجو کنند، چیز‌هایی را کشف کنند یا بسازند. همه این حس‌ها در مسیر طولانی تعلیم و تربیت رسمی و غیر رسمی از بین می‌رود.

 

به جایش چیز‌های زیادی یاد می‌‌گیرند.

همه چیز‌هایی که به جای تجربه یاد می‌‌گیرند «مفهوم» است. یک مشت کلمه. مثلا بچه به یک لیوان شیر داغ که از آن بخار بلند می‌شود دست می‌زند و دستش کمی می‌سوزد. برای همین می‌فهمد این شیر داغ است و آن را درک می‌کند. حالا اگر پدر و مادرش بخواهند مفهوم «داغ» را برای او توضیح بدهند چکار باید بکنند؟ هرچقدر هم که بگویند لیوان داغ است بچه چیزی متوجه نمی‌شود. البته دست نمی‌زند ولی نمی‌داند داغ یعنی چه. همه این‌ها هم به بهانه این است که بچه درست زندگی کند. آموزش می‌دهیم و امکان تجربه کردن را می‌گیریم.

 

خودشان چه چیزی را باید تجربه کنند؟

گل و خار. الان وقتی می‌گوییم گل چه چیزی یادمان می‌آید. یک گل که ساقه و ریشه و برگ و تیغش را کنده‌اند و فقط گلبرگ‌هایش مانده است. این که گل نیست. گل تیغ دارد. بقیه مفاهیم هم همینطور هستند. اصولا مفهوم‌ها درست نیستند چون خلاصه شده تجربه هستند. درخت هم همینطور است. درخت که همینطوری وجود ندارد. باید در یک خاک کنار درخت‌های دیگر ریشه داشته باشد آن‌هم در یک نمای بزرگ از طبیعت. درخت اینطوری وجود دارد. ولی ما در حیات خانه‌هایمان یک تکه باغچه کوچک داریم و توی همان هم درختی در آمده است که هیچ ارتباطی با طبیعت وحشی ندارد. خودمان و بچه‌هایی که بزرگ می‌کنیم هم همینطور هستند. یک نوجوان بین دیوار‌های خانه همین شرایط را دارد. او قدرت دفاع کردن از خودش را ندارد چون هیچ وقت در طبیعت وحشی زندگی نکرده است.

 

البته دیگر خیلی وحشی بودن هم خوب نیست.

منظور من از وحشی، خشن نیست. وحشی یعنی عادی بودن در مقابل رام بودن. یک موقعی تلویزیون کارتون «هایدی» را پخش می‌کرد. من هم کنار بچه‌هایم آن را دیده بودم. هایدی بچه کوهستان وحشی بود. او را به یک خانه اشرافی وسط شهر برده بودند و مجبورش می‌کردند تمام روز توی یک اتاق بنشیند و ریاضی و زبان یاد بگیرد. وقتی مربی برنامه روزانه را شرح می‌داد که همه‌اش تمرین درس و مشق بود هایدی گفت پس کی زندگی کنیم؟ الان هم نوجوان‌های ما همین مشکل را دارند. یعنی درس خوب می‌خوانند اما خوب زندگی نمی‌کنند. حتی اگر قرار باشد بیرون از خانه باشند هم باز تحت کنترل برنامه‌های قبلی بزرگتر‌ها هستند. همین هفته پیش نمایشگاه کتاب بود. توی نمایشگاه پدر و مادر‌ها با بچه‌های کوچکشان آمده بودند و برایشان کتاب انتخاب می‌کردند. خود بچه نقشی نداشت. آن‌ها انتخاب می‌کنند و می‌گویند بچه خودش نمی‌تواند کتاب مناسب پیدا کند. بله درست است ولی بالاخره آن توانایی کجا باید شکل بگیرد؟

 

خب الان این پدر و مادر‌ها چکار باید بکنند که نوجوانشان هم توانایی به دست بیاورد و هم بلایی سرش نیاید ؟

باید کنارش باشند نه اینکه به جایش نفس بکشند و غذا بخورند. می‌‌دانید این حیوان‌هایی که توی باغ وحش نگه می‌داند اگر توی طبیعت رها شوند، می‌میرند. چون نمی‌توانند غذا پیدا کنند نمی‌دانند کجا پناه بگیرند یا چطور از دست شکارچیان فرار کنند.

 

البته طبیعت خطرناک است.

به اندازه کوچه و خیابان خطرناک است. مگر می‌دانید که اگر الان توی خیابان بروید چقدر احتمال دارد یک ماشین مقابلتان سبز شود و تصادف کنید؟ این اتفاق ناگهانی است. زندگی «ناگهان» و «هنوز» است. باید آماده باشید چون نمی‌دانید امروز و فردا چه کسی در مقابلتان قرار خواهد گرفت. برای همین است که باید رانندگی را بعد از آموزش کافی، توی خیابان واقعی هم یاد بگیرید تا به دردتان بخورد و گرنه همیشه باید یک نفر دیگر به جایتان رانندگی کند. این کسانیکه پدر و مادرشان به جایشان حرف می‌زنند و خودشان بلد نیستند صحبت کنند بعدا هم با همین مشکل پیش می‌روند. من دانشجوی فوق لیسانس داشتم که مادرش همراهش به دانشگاه می‌آمد تا انتخاب واحد کند. دانشجوی دکترای روانشناسی داشتم که برای تحویل دادن یک برگه با همسرش می‌آمد و خودش جلوی در اتاق می‌ایستاد و همسرش نامه را به من می‌داد تا امضا کنم. نامه هم اصلا چیز مهمی نبود ولی نمی‌توانست همین کار ساده را انجام دهد.

 

ولی حتما درسش خوب بوده است.

اگر درسشان خوب باشد و تا دکترا هم پیش بروند ولی اصول اولیه ارتباط را بلد نباشند به درد نمی‌خورد. دختر من سال آخر دبیرستان بود و مدرسه می‌خواست همه دانش‌آموزان را برای کنکور آماده کند. آن‌ها را شبانه روز توی مدرسه نگه می‌داشتند. هفته‌ای یکی دو روز خانه می‌آمد. در آن مدتی که توی مدرسه بود ما می‌توانستیم تلفن بزنیم یا برای ملاقات بریم. مثل زندانی‌ها بودند. من یک بار رفتم و 10 تا هندوانه خریدم و بردم مدرسه تا به همه بچه‌ها بدهند. همان اتفاقی افتاد که فکر می‌کردم. هندوانه را قاچ کرده بودند بعد همانطور که گاز می‌زدند شوخیشان گرفته بود و پرت کرده بودند طرف هم و همگی بعد از چند روز حسابی خندیده بودند. مدیر مدرسه به من گفت که دیگر هندوانه نیاورید. من هم گوش کردم و دفعه بعد بستنی چوبی بردم. دوباره سر شوخی باز شده بود!

 

آدم‌ها از خطر کردن می‌ترسند چون نمی‌خواند به خاطر شکست درد بکشند.

ببینید ما هیچ وقت توصیه نمی‌کنیم که نوجوان‌ها شکست بخورند این که منطقی نیست. اما همان درد به انسان آگاهی می‌دهد. تجربه فراموش نمی‌شود و آدم را بیدار نگه می‌دارد. موضوع همین است. همه آدم‌ها هم علاقه‌مند به تجربه کردن هستند. من هم برای معلم‌ها و مدیر‌ها و هم برای دانش‌آموز‌ها زیادی صحبت کرده‌ام. یک بار به یک مدرسه دخترانه رفته بودم. هیچ کس نمی‌توانست بیشتر از نیم ساعت برای دانش‌آموز‌ها صحبت کند. بعد از 10 دقیقه هم سروصدایشان بلند می‌شد و دیگر سالن شلوغ می‌شد. وقتی پشت تریبون رفتم دیدم معلم‌ها و معاون‌ها را مثل «مین» بین جمعیت جا‌گذاری کرده‌اند که بچه‌ها را ساکت نگه دارند. وقتی شروع به حرف زدن کردم دیدم چیزی که همه می‌خواهند خیلی ساده است. آن‌ها می‌خواستند دوست داشته باشند و دوست داشتنی باشند. همین و حوصله نصیحت شنیدن را هم ندارند.

 

شاید به همین خاطر همین اجبار‌ها است که نوجوان‌ها به محض تمام شدن نوجوانی تصمیم می‌گیرند مستقل شوند یا وقتی دانشگاه تمام می‌شود می‌خواهند بروند خارج.

یک دلیلش این است که مفهوم خانه برای ما عوض شده است. خانه قبل جای زندگی بود ولی الان جای استراحت و خواب است تا برای زندگی روزانه فردا توان داشته باشیم. شهر هم همین است. نوجوان‌ها برای این می‌خواهند از شهر خودشان بیرون بزنند که در خیابان‌های شهر نان نخریده‌اند، قرار نگذاشته‌اند، دعوا نکرده‌اند، گول نخورده‌اند، با بقیه آدم‌ها زندگی نکرده‌اند. اما کسانی که این‌کار‌‌ها را کرده باشند نمی‌خواهند از شهرشان بروند. این یک جور شناختن جغرافی است. پدر و مادرها هم درباره اینکه خودشان چطور عاشقی کرده‌اند با بچه‌هایشان حرف نزده‌اند و تاریخ خودشان را به آن‌ها منتقل نکرده‌اند. وقتی این‌ها برای کسی درست نشده باشد و فکر کند تاریخ و جغرافی فقط همان چیزی است که توی کتاب‌های مدرسه نوشته شده و باید به زور بخوانند و حفظ کنند و کنکور بدهند دیگر تعلقی به دنیای اطرافش ندارد و آن را راحت ترک می‌کند.

 

 

---------------

 

یادداشت

 

سحر و سماور نفتی

 

اولین تصویری که من از ماه رمضان در بچگی‌هایم به یاد می‌آورم سماوری بود که مادرم برای سحر روشن می‌کرد. مادر زودتر از همه بیدار می‌شد و سحری را آماده می‌کرد. بعد ما می‌دیدیم که سفره پهن شده است و همه بیدار هستند بلد می‌شدیم و دور سفره جمع می‌شدیم و مثل همیشه غذا می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. ما 6برادر و یک خواهر بودیم. خود این بیدار شدن در تاریکی شب یک تجربه خاصی بود که فقط توی ماه رمضان اتفاق می‌افتاد.

خوبی ماه رمضان این بود که برای ما بچه‌ها یک غذا به وعده‌‌های روزانه اضافه می‌شد. بعد که بزرگتر می‌شدیم و می‌گفتیم که می‌خواهیم روزه بگیریم فورا قبول می‌کردند ولی اول چند ساعت اجازه می‌دادند. خودمان هم بیشتر از چند ساعت نمی‌توانستیم غذا نخوریم. مثلا تا ساعت 10 تحمل می‌کردیم. بعد که بزرگتر می‌شدیم تا ظهر‌ افطار می‌کردیم که می‌شد کله گنجشکی. بعدا هم دیگر کامل می‌گرفتیم .پدر و مادرمان همیشه گفته بودند ماه رمضان جلوی کسی چیزی نخور، نمی‌گفتند اصلا غذا نخور ولی گذراند چندسال با فرهنگ ماه رمضان باعث می‌شد که خودمان کم کم توی مسیر روزه گرفتن بیفتیم.

من متولد نازی آباد هستم و پدرم بنا بود. نوجوان که بودم پدرم من را برای شاگردی به بازار می‌فرستاد. اولین موقعی که شروع به روزه گرفتن کردم تابستان بود. یعنی ماه رمضان افتاده بود وسط تابستان و هم روز طولانی بود و هم هوا خیلی گرم. مغازه تعمیرات رادیو و ضبط صوت بود. اوستا کارم روزه نمی‌گرفت. به من می‌گفت برو ساندویچ بگیر. اون موقع ماه رمضان، اغذیه‌ فروشی‌ها روی شیشه‌هایشان کاغذ می چسباندند که توی مغازه دیده نشود. وقتی ساندویچ را می‌آوردم هم اوستاکارم می‌رفت توی پستوی مغازه ساندویچ می‌خورد.

من متولد سال‌های 1340 هستم و یادم هست در آن راسته بازاری که شاگردی می‌کردم تعداد کمی روزه می‌گرفتند ولی یک جور حمایت اجتماعی وجود داشت. ظهر به بعد دیگر کارم کمتر بود. تا ظهر می‌شد اوستا کارم می‌گفت برو مسجد نماز بخون. می‌رفتم و موقع وضو آنقدر آب به سر و صورتم می‌زدم که کمی خنک بشوم. عصر هم می‌خوابیدم ولی افطار نمی‌شد. از بس هوا گرم و روز‌ها طولانی بود. جامعه‌‌ای که روزه نمی‌گرفت به روزه گرفتن احترام می‌گذاشت.

ماه رمضان و آیین‌ها و رسم‌هایش شبیه یک جور جشن بود. خوردنی‌های توی سفره بهتر و خوشمزه تر بود. همیشه هم اول برای بچه‌های کوچکتر سحری و افطار می‌کشیدند.

----------------------

عملیات مونیخ

 

محمد سرابی

۱۳۹۷ پنج شنبه ۶ ارديبهشت روزنامه شهروند

 

اسراییل بار‌ها مخالفان عرب خود را در نقاط مختلف جهان ترور کرده و مسئولیت آن را هم نپذیرفته است، البته نه به دلیل این‌که کشتن فلسطینی‌ها در خارج از فلسطین را انکار می‌‌کند، بلکه به این خاطر که نمی‌خواهد با کشور میزبان درگیر شود. صهیونیست‌ها همیشه مدعی می‌شوند که نظامی با فرهنگ سیاسی بالا هستند و در نتیجه نمی‌خواهند به صراحت بیان کنند که به دیگر نقاط جهان تروریست اعزام می‌کنند.

استیون اسپیلبرگ کارگردان آمریکایی دو فیلم ساخته است که مستقیما به اسراییل ارتباط پیدا می‌کند. معمولا از فیلم اول «فهرست شیندلر» که ماجرای آن به هولکاست ارتباط پیدا می‌کند، بیشتر نام برده می‌شود، اما این کارگردان که خود از خانواده‌های یهودی ارتدکس آمریکایی است، یک اثر دیگر هم دارد که در‌ سال ٢٠٠٥ اکران شد. «مونیخ» براساس کتابی به نام «انتقام» از جرج جوناس، نویسنده کانادایی مجارستانی‌تبار ساخته شده است. داستان فیلم درباره گروگانگیری در بازی‌های المپیک تابستانی ۱۹۷۲ مونیخ است. ٨ عضو سازمان فلسطینی سپتامبر سیاه وارد محل اقامت ورزشکاران اسراییلی می‌شوند و ١١ عضو کاروان ورزشی را گروگان می‌‌گیرند. در جریان انتقال گروگان‌ها و گروگانگیران به فرودگاه، پلیس آلمان دست به تیراندازی می‌زند تا اسراییلی‌ها را آزاد کند. جوانان سپتامبر سیاه با وجود سن و تجربه کم برای واکنش آماده بودند و زمانی که فهمیدند حمله شروع شده است به تبادل آتش پرداختند، در نتیجه تمام ١١اسراییلی و ٥ نفر از فلسطینی‌ها کشته شدند.

این اتفاق ٥‌سال بعد از جنگ ٦ روزه رخ داد که در آن رژیم صهیونیستی توانسته بود به سرعت اتحاد نظامی اعراب را شکست دهد، در نتیجه تأثیر ناگواری بر روحیه صهیونیست‌ها داشت.

این‌که نمایندگان جوان این کشور در اروپا در معرض خطر باشند و خطای آلمانی‌ها باعث مرگ آنها شود، آن‌قدر «گلدامایر» نخست‌وزیر اسراییل را خشمگین کرده بود که دستور یک زنجیره عملیات تروریستی برای انتقام‌گرفتن داد. تمام فلسطینی‌هایی که با این اتفاق در ارتباط بودند باید کشته می‌شدند. این انتقامجویی عملیات «خشم خدا» نام گرفت و ظاهرا تا ٢٠‌سال بعد هم ادامه داشت.

در نیمه دوم قرن بیستم اتفاقات دیگری هم درحال رخ دادن بود، برخی از گروه‌های فلسطینی به تسویه‌حساب با یکدیگر می‌پرداختند یا با مارکسیست‌های مسلح شورشی متحد می‌شدند. این کار تعداد متهمان به ترور را بیشتر می‌‌کرد و باعث می‌شد ردیابی ماموران اسراییلی مشکل باشد.

اکنون ترور « فادی محمد البطش» مهندس برق متولد غزه که در دانشگاهی در مالزی تدریس می‌کرد هم به اسراییل نسبت داده می‌شود. زمانی که این جوان از خیابان عبور می‌کرد، دو موتور سوار رگبار گلوله را به سمت او شلیک کردند. مانند همیشه صهیونیست‌ها دست داشتن در این ترور را رد کردند.

در فیلم مونیخ «آونر کافمن» مامور امنیتی درجه پایین موساد برای این عملیات فراخوانده می‌شود. قبل از انجام عملیات تمام سابقه کاری او با موساد گسسته و از نظر اداری از این سازمان حذف می‌شود تا اگر دستگیر یا شناسایی شد، اسراییل بتواند ارتباط خود با او را انکار کند. ردپای گروهی که با او همراه شده‌اند هم به همین شکل پاک می‌شود. آنها مشخصات کسانی را که باید به قتل برسانند، دریافت و با مهارت و خشونت فراوان کار خود را شروع می‌کنند. اهداف با بمب‌گذاری در تختخواب یا تیراندازی در راهروی آپارتمان کشته می‌شوند. حتی در یک شب آنها با یک گروه مبارز فلسطینی در ساختمانی اقامت می‌کنند بدون این‌که هویت خود را نشان دهند.

ظاهرا اسپیلبرگ در این فیلم انتقاداتی به سیاست اسراییل درباره قتل فلسطینی‌هایی که از ماجرا دور هستند یا دیگر ارتباط خاصی با جنبش‌های مقاومت ندارند، وارد کرده است، اما نکته در اینجاست که ماموران امنیتی اسراییل را به شکل شخصیت‌هایی بسیار «مثبت» معرفی می‌کند. کسانی که در واقعیت، عامل کشتار‌های فراوانی در خارج از مرز‌های سرزمین‌های اشغالی هستند.

-------------------------

 

ژول‌ورن در کلاس درس

 

محمد سرابی

۱۳۹۷ سه شنبه ۱۸ ارديبهشت روزنامه شهروند

 

درباره آشناشدن با کتاب‌ به مدرسه نمی‌شد، امید داشت؛ زیرا تشکیلات مدرسه و آموزش‌وپرورش تقریبا هیچ ارتباطی با جهان چاپ و نشر نداشت. این وضع مدارس سال‌های ٦٠ بود. دنیای کتاب‌هایی که در بازار بود و دنیای درون مدارس که شامل کتاب درسی و کتابخانه خاک‌گرفته مدرسه بود، از هم جدا بودند. کتاب‌های مدرسه خسته‌کننده، تکراری و پر از توصیه و نصیحت‌های سبک مادربزرگ‌ها بود یا یکسره پر از شعار‌هایی بود که ربطی به دنیای کودکی نداشت. اگر مسابقه کتابخوانی هم بنا به دستور آموزش‌وپرورش منطقه برگزار می‌شد، یکی از همان کتاب‌هایی را تعیین می‌کردند که خواندنش از خواندن خود کتاب درسی هم

بدتر بود.

البته بچه‌ها فکر می‌کردند مقصر معلم‌هایی هستند که سواد و تجربه ادبی‌شان از دوران صفویه دیگر جلوتر نیامده است. شاید هم بعضی‌ها اینطور بودند ولی بعدا معلوم شد معلمی‌ هم که کتاب‌های جدید را می‌شناخته، حاضر نبوده است برای خودش دردسر درست کند و کتاب «تأییدنشده» وزارتخانه را به دانش‌آموزان معرفی کند. این بود که سواد دانش‌آموزان به همان چند آرایه ادبی کتاب ادبیات که به زحمت حفظ می‌کردند و امتحان می‌دادند، تمام می‌شد. اصلا فضای مدرسه جایی نبود که بشود به جز حفظ‌کردن کتاب و امتحان و ‌سال ‌به ‌سال نزدیک‌شدن به کنکور چیز دیگری در آن یاد گرفت. خواندن کتاب غیر درسی کار مطلوبی نبود.

با این حال همیشه کسانی بودند که بیشتر جست‌وجو می‌کردند اما چه کسی باید آنها را راهنمایی می‌کرد. کتابفروش؟ روزنامه؟ برنامه کودک؟ آنهایی که عمو و دایی جوان و اهل کتاب داشتند خوش‌شانس بودند ولی جمع بزرگی از این بچه‌ها هیچ‌کسی را نداشتند که بتوانند از او نام یک کتاب مناسب سن و ‌سال خودشان را بپرسند و واقعا هم جواب درستی بشنوند. این گروه که باز هم مصمم بودند از همان چند اسمی که شنیده بودند، مدد گرفتند و با خواندن «بینوایان» و «دوردنیا در هشتاد روز» راهی به دنیای ادبیات پیدا کردند. نوشته‌های ژول ‌ورن هیجان‌انگیز‌تر از کتاب‌های کتابخانه مدرسه بود. باز هم دسته‌ای در همین مرحله متوقف شدند و تنها گروه دیگری توانستند بعد از مدت‌ها آزمون و خطا خودشان را به باغ و بوستان کتاب برسانند. تا این موقع سن و ‌سال آنها هم بیشتر شده بود و دیگر می‌توانستند از کتاب‌های همگانی استفاده کنند. سال‌های ٦٠ هم تمام شده بود.

ظاهرا این مدرسه است که باید به بچه‌ها خواندن و نوشتن بیاموزد و آنها را با دنیای مطالعه آشنا کند؛ یعنی در هر کلاسی و هر سنی به روش‌های گوناگون کتاب‌هایی را به دست بچه‌ها برساند که رغبت خواندن آنها را داشته باشند، تا جایی که وقتی دوره نوجوانی طی می‌شود دانش‌آموز تجربه کافی از کتابخوانی به دست آورده باشد. در نتیجه در آینده،‌ نیازی به طرح و برنامه و راهکار و رهنمود بی‌فایده نیست زیرا بخش مهمی از یک نسل خو گرفته‌اند تا اوقاتی را

با کتاب بگذرانند.

هر نوجوانی ممکن است از کتاب چیزی بخواهد. معما،‌ عشق، هیجان، خیال‌پردازی، وحشت، غم، فانتزی و... هیچ‌کدام در مدرسه‌ها پیدا نمی‌شد. اگر کتابی از این دست در کیف پیدا می‌شد، دستِ کمی از اجناس ممنوع نداشت و ممکن بود کار به ناظم و احضار اولیا هم برسد.

الان نمایشگاه بین‌المللی کتاب در مصلای تهران برقرار است و همزمان رسانه‌ها به دنبال بررسی اوضاع تأسف‌برانگیز چاپ و فروش کتاب هستند. برای کتاب‌نخوانی این نسل‌ دلیل‌های زیادی آورده‌اند ولی بین همه اینها مدرسه نقش خیلی مهمی دارد. مدرسه‌های سال‌های ٦٠ نقش خیلی مهمی در بیزارکردن یک نسل از کتاب‌خواندن داشتند.

----------------

سفارتخانه صلیبی‌ها

 

محمد سرابی

۱۳۹۷ چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت روزنامه شهروند

 

 

ایمن الظواهری فرمانده سازمان القاعده در پیامی اعلام کرده است که با انتقال سفارت ایالات متحده به بیت‌المقدس؛ رئیس‌جمهوری آمریکا، نقاب از چهره واقعی جنگ صلیبی مدرن برداشت. ظواهری و بن‌لادن سال‌ها قبل در زمان تأسیس القاعده از اصطلاح جنگ صلیبی برای حمله آمریکا به خاورمیانه استفاده می‌کردند. البته این کلمه کاربرد خیلی بیشتری دارد و هر بار که یک دولت مشخصا مسیحی، اقدامی در زمینه سرکوب مسلمانان در خاورمیانه انجام می‌دهد به کار می‌رود. گاهی اوقات هم به کار بردن عبارت جنگ صلیبی، تنها ناشی از توهم توطئه درباره پیشرفت کشور‌های قدرتمند غربی است ولی در این مورد خاص می‌شود آثار گرایش‌های «مسیحیت صهیونیستی» را پیدا کرد زیرا کسی که برای خواندن دعای افتتاح ساختمان سفارت در بیت‌المقدس انتخاب شد «رابرت جفریس» بود. بعد از آن «میت‌رامنی» تاجر و سیاستمدار آمریکایی که خود به فرقه «مورمون» تعلق دارد گفت که شخص اشتباهی برای خواندن این دعا انتخاب شده زیرا جفریس یک «متعصب» مذهبی است که قبلا سخنانی در دشمنی با یهودیان گفته است.

جفریس یک کشیش کوچک‌اندام باپتیست اوانجلیست است که در تلویزیون سخنرانی می‌کند و هوادارانی پیدا کرده است. تعداد اعضای کلیسای او در تگزاس به ١٣‌هزار نفر می‌رسد و ظاهرا با ترامپ هم ارتباط دارد. ترامپ از سمت پدر لوتری آلمانی و از سمت مادر پرسبیتری اسکاتلندی است که ظاهرا فرقه پرسبیتری را انتخاب کرده است، اما از رهبران مذهبی مختلف مشاوره می‌گیرد که در میان‌ آنها می‌توان نام «پائولا وایت» از فرقه پنتیکاستالیست و مخصوصا «جری فال ول کوچک» را دید. پدر فال ول، از مهمترین شخصیت‌های فرقه اوانجلیست بود که بخشی از این فرقه به حمایت از اسراییل معروف هستند. البته بار‌ها اظهاراتی علیه یهودیان هم از آنها شنیده شده است. کاری که جفریس هم انجام می‌دهد.

حالا که ترامپ دستور داد درست در هفتادمین سالگرد روز نکبت (تشکیل رژیم صهیونیستی) سفارتخانه آمریکا در بیت‌المقدس افتتاح شود بعضی از مفسران به دنبال این هستند که نقش یک جریان مسیحی صهیونیستی را در شکل‌دهی به این اتفاق پیدا کنند. این اندیشه که مسیح در آخرالزمان به زمین برمی‌گردد در مسیحیت فراگیر است اما این‌که استقرار دولت یهودی - آن هم از نوع صهیونیسم مسلح - در سرزمین مقدس به آن کمک خواهد کرد دیدگاهی خاص است که در آمریکا هوادار دارد.

از طرف دیگر یک ماجرای دینی دیگر هم در انتقال سفارت حضور داشت. «ایوانکا» دختر رئیس‌جمهوری همراه با همسرش در این مراسم شرکت کرد و از تابلویی که روی دیوار سفارت نصب شده و نام دونالد ترامپ روی آن بود، پرده‌برداری کرد. همسر او «جراد کوشنر» نیز او را همراهی می‌‌کرد. دین خانوادگی جراد کوشنر یهودی ارتدکس مدرن است که از آن به‌عنوان میانه‌رو نام برده می‌شود. در ‌سال ٢٠٠٩ و زمانی که او با ایوانکا ازدواج کرد؛ این زن مسیحی بود اما اکنون یهودی است و برخی آداب و رسوم یهودیان را هم به جا می‌آورد. نخستین بار است که در خانواده رئیس‌جمهوری آمریکا کسی یهودی است. مسلما فرقه یهودیان ارتدکس مدرن به این‌که دختر رئیس‌جمهوری هم‌مذهب آنها باشد هیچ اعتراضی ندارند و احساس می‌کنند در سیاست نفوذ دارند؛ درحالی‌که به نظر نمی‌آید شخص دیگری بتواند به همین سادگی - با توجه به سنت‌های یهودی - وارد این دین شود و مورد استقبال قرار گیرد.

این زن و شوهر نمایندگان آمریکا در مراسم بودند و مخاطب انواع شعار‌هایی قرار گرفتند که جمعیت شادمان صهیونیست‌ها در استقبال از آنها سردادند. البته آنها شعار‌های دیگری که فلسطینی‌های غزه در پشت سیم‌های خاردار و فلسطینی‌های کرانه غربی در قسمت‌های باقیمانده از شهر مقدس می‌دادند را نشنیدند. درحالی‌که ساده‌ترین موضع مذهبی درست در همین خطوط جریان دارد. اعراب مسلمانی که قدس را فراموش نخواهند کرد.


/ 0 نظر / 48 بازدید