آب و کوه و کتاب - عباس مخبر

اتفاقاتی برایم افتاد که به خودم گفتم باید تصور کنم در یک اتاق دربسته‌ مانده‌ام و باید 10- 15 سال را به همین شکل بگذرانم. فکر کردم اگر واقعاً در چنین جایی گیر بیفتم باید چه کاری انجام بدهم؟ حاصل این 10‌سال کار، بیش‌تر از 20 جلد کتاب بود. این کتاب‌ها بیش‌تر زمینه‌ی مسائل اجتماعی داشتند و البته اسطوره‌ها هم بخشی از آن‌ها بود.

  • کار روی اسطوره‌ها را از کی شروع کردید؟

کار روی اسطوره‌ها از اواسط دوران کاری من شروع شد. صرف نظر از تأثیر قصه‌های دوران کودکی، من دلیل دیگری هم برای علاقه به اسطوره‌ها داشتم و آن آشنایی با آقای مهرداد بهار بود که از بهترین اسطوره‌شناسان ما بود و آثار معتبری درباره‌ی اسطوره‌های ایرانی دارد. علاقه‌مندی به ادبیات و نقد ادبی نیز عامل دیگری بود که مرا به سمت اسطوره‌ها راند. یک مجموعه کتاب خوب در‌باره‌ی اسطوره‌ها انتخاب و کار را با اسطوره‌های ایرانی شروع کردم. کتاب‌های کوچکی بودند که هریک از آن‌ها را یک اسطوره‌شناس برجسته درباره‌ی اسطوره‌های یکی از اقوام نوشته بود. این مجموعه را دانشگاه آستین تگزاس و موزه‌ی بریتانیا چاپ کرده‌اند. کل مجموعه، 15 جلد است که من 13جلد آن را ترجمه کردم. پس از آن هم چند کتاب در زمینه‌های نظری در همین حوزه کار کردم؛ مثل «قدرت اسطوره»، «اسطوره‌های موازی» و «تاریخ مختصر اسطوره‌شناسی».

  • هیچ‌وقت نشد که از ترجمه‌کردن منصرف بشوید؟

اگر می‌خواستم با هر‌اتفاقی کنار بکشم همان موقع که کتابم گم شد باید این کار را می‌کردم. دوره‌ای که در کرمان سرباز صفر بودم کتابی به نام «حال تاریخ است» را ترجمه کردم و با ناشری هم برای چاپ آن قرارداد داشتم و چهارهزار تومان هم حق ترجمه گرفته بودم. متنی که ترجمه کرده بودم دست به دست شد و بعد هم گم شد. تازه همین هم نبود. بعداً دو کتاب دیگر هم گم شدند و به جایی نرسیدند؛ کتاب‌هایی که در زمینه‌ی مسائل اجتماعی و اقتصاد ترجمه کرده بودم.

  • خیلی از نوجوان‌های مشتاق نویسندگی با هرناکامی، ناامید می‌شوند و ممکن است علاقه‌ای را که دارند از دست بدهند.

«جوزف کمبل»، اسطوره‌شناس یک‌بار با کسی روبه رو شده بود که می‌خواست حرفه‌ی نویسندگی را شروع کند. او از کمبل، راهنمایی می‌خواهد و کمبل هم می‌گوید «اگر می‌توانی 10سال کار کنی بدون آن‌که کسی به تو توجه کند، قدم پیش بگذار و وارد شو. اگر بتوانی این کار را بکنی موفق خواهی شد.»

  • البته باید برنامه‌ی دقیق و  محکمی هم داشته باشند.

من فکر می‌کنم نباید از خطا‌کردن ترسید. ما دقیقاً نمی‌دانیم چه‌چیزی برایمان پیش می‌آید. نباید از خطا‌کردن بترسیم. حق داریم اشتباه کنیم یا بترسیم، زیرا از این راه است که چیز‌های تازه یاد می‌گیریم. من چند‌بار رشته‌ی دانشگاهی‌ام را تغییر دادم. مقداری از این کاری که الآن می‌کنم تصادفی بود و برایم پیش آمد، ولی آن را ادامه دادم. «یوستین گوردر» در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: «زندگی یک‌جور شرط‌بندی است که در آن تنها برنده‌ها را می‌شود دید.» یعنی همه‌ی کسانی که به دنیا آمده‌اند جزء خوش‌شانس‌ها بوده‌اند. بدشانس‌ها اصلاً به دنیا نیامده‌اند. همین که ما الآن داریم زندگی را در کنار عزیزانمان تجربه می‌کنیم، خودش یک‌جور موفقیت است. در تاریخ ما هم این جست‌وجو، وجود دارد، مثلاً حافظ و خیام هردو سعی می‌کردند جهان را بفهمند، اما شعر‌هایشان با هم تفاوت دارد.

  • شاید به خاطر این‌که جهان، معنای بیش‌تر و پیچیده‌تری دارد.

موقعی که کتاب قدرت اسطوره جوزف کمبل را برای ترجمه برداشتم، دیدم در اولین بند از اولین صفحه‌ی آن نوشته است «مردم می‌گویند آن‌چه ما در جست‌وجوی آن هستیم یافتن معنایی برای زندگی است. گمان نمی‌کنم این همان چیزی باشد که واقعاً در پی آنیم. به نظر من آن‌چه ما به دنبالش هستیم تجربه‌ای از زنده‌بودن است، به‌گونه‌ای که تجارب صرفاً جسمانی زندگی در درونی‌ترین وجه هستی و واقعیتمان طنین اندازد و جذبه‌ی زنده‌بودن را عملاً احساس کنیم.» ما خودمان به زندگی خودمان معنا می‌دهیم. زندگی خودش معنا ندارد. باید بدانیم که قرار نیست کار‌های خیلی بزرگی بکنیم که سرنوشت همه‌ی نسل‌ها را عوض کند. کافی است همین‌کاری را که می‌کنیم یک ذره بهتر انجام دهیم و یک میلی‌متر جلو ببریم. شاگردان من بیش‌تر در حوزه‌های دیگر فعالیت می‌کردند. آن‌ها مهندس، نقاش، پزشک، شاعر، نویسنده و غیره بودند. آموختن اسطوره‌ها به خود من و همین‌طور به شاگردانم کمک کرد تا نوعی تجربه‌ی زیستن را دنبال کنند.

  • ای آن سوی ابر‌ها

می‌توانیم اسطوره‌ها را فقط تعدادی داستان حماسی و جنگی بدانیم که با تخیل آدم‌ ساخته شده‌اند؛ یا این‌که تمام جهان اطرافمان را پر از نماد‌هایی اسطوره‌ای ببینیم که دائم تکرار می‌شوند و ارتباطی با فکر و اندیشه‌ی انسان‌ها دارند. نماد‌هایی که در هنر، روان‌شناسی، تاریخ و حتی سیاست هم خودشان را نشان می‌دهند. یک کار دیگر هم این است که فکر کنیم اسطوره‌ها ماجرا‌های مرموز و حیرت‌آوری از تمدن‌های گمشده‌ی اولیه یا موجودات فضایی بودند!

  • کسانی که هیچ اسطوره‌ای را قبول ندارند درباره‌ی این داستان‌های تاریخی و ادبی که مربوط به اسطوره‌ها است چه می‌گویند؟

اسطوره در کاربرد عام به معنای دروغ، خیال‌پردازی و قهرمان بزرگ مطرح شده است و طبق تعریف آن در لغت‌نامه‌ها، به داستان‌هایی درباره‌ی خدایان یا پیدایش جهان و انسان گفته می‌شود. اما هیچ‌یک از این تعریف‌ها، راه به‌جایی نمی‌برد. رویکردهای مختلف اسطوره‌شناسی مثل جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، کارکردگرایی، ساختارگرایی شکل گرفت که هریک از دریچه‌ای به اسطوره نگاه می‌کنند تا آن را درک کنند. مطالعه‌ی منظم اسطوره‌شناسی از قرن هجدهم به بعد آغاز شد. یکی از دلایل مهم این مطالعات، شباهت‌هایی بود که میان اسطوره‌ها و اقوام مختلف وجود داشت. بعضی از این اقوام، تازه کشف شده بودند و در گذشته هم رابطه‌ای میان آن‌ها وجود نداشت. مثلاً در دوران استعمار، فاتحان اروپایی در آمریکای جنوبی به آیین‌هایی برخورد کردند که درست عین مسیحیت بود و همه‌ی عناصر آن را داشت. اما این دو منطقه‌ی جهان که هیچ‌وقت تماسی با هم نداشتند!

  • البته از اسطوره‌ها نیز مانند هر‌چیز دیگر سوء‌استفاده‌های زیادی شده است. بعضی از اسطوره‌ها برای اثبات برتری یک قوم و قبیله یا ایدئولوژی و نژاد یا جنسیت و یا طبقه‌ای خاص استفاده می‌شود. چه‌طور از اسطوره‌ها در جنگ، برده‌داری و یا نقض حقوق شهروندان استفاده می‌شود؟

اسطوره‌های خوب داریم و اسطوره‌های بد. در اسطوره‌های خوب زمین به جای سرزمین قرار می‌گیرد و انسان‌ به جای یک قوم خاص. برای همین هم اسطوره‌های خوب متعلق به یک زبان خاص یا یک ملت خاص نیست و به رابطه‌ی انسان و جهان و انسان و طبیعت مربوط می‌شود. اما اسطوره‌های بد ممکن است به نژادپرستی هم برسند.

در دوران ما، حفظ محیط‌زیست در بین نسل جوان، طرفداران زیادی دارد. در دوران باستان اسطوره‌های زیادی برای دریا، درخت، آب و طبیعت آرام و و زیبا وجود داشتند. احتمال دارد که این اسطوره‌ها دوباره زنده شوند و در خدمت حفظ محیط‌زیست، طبیعت و نگه‌داری از حیوانات قرار گیرند؟

اسطوره‌های محیط‌زیستی هیچ‌وقت جایی نرفته بودند که بخواهند برگردند. آن‌ها فقط پنهان شده بودند. علم تا به امروز، جای اسطوره را نگرفته و از این پس هم نخواهد گرفت. علم و اسطوره کارکردهای جداگانه‌ای دارند و هر دو می‌توانند به انسان خدمت کنند.

  • کافه نادری کوهستانی

به نظر نمی‌آید که عباس مخبر از کوهنوردی در درکه خسته شود. همان‌طور که بالا می‌رویم، می‌گوید: «الآن 61 ساله هستم. تا چهارسالگی در سیوند فارس بودیم. بعد، چند سال تهران و بعد هم به شیراز رفتیم تا بزرگ‌سالی و اتمام تحصیلات عالی شیراز بودم و به این شهر تعلق خاطر خاصی دارم. الآن هم مادرم شیراز است. ولی دیگر از دهه‌ی60  ساکن تهران شدم. در این مدت همیشه عادت کوه‌رفتن را حفظ کرده‌ام. آدم می‌تواند بعد از یک هفته کار‌کردن یک روز را برای خودش داشته باشد و شهر پر از دود راپشت سر بگذارد.»

درکنار مسیر، کتاب‌فروش‌ها را هم می‌شود دید که درست مثل کنار خیابانی در شهر بساط پهن کرده‌اند. مخبر، کلاه و عینک و عصای کوهنوردی دارد و از سلام و علیکی که با بقیه می‌کند مشخص است که در این «محله» او را می‌شناسند.

چند‌جا آب از بین سنگ‌های کوه بیرون آمده و روی مسیر را گرفته است. می‌گوید: «یکی از دلیل‌های این‌که نمی‌خواستم در آمریکا زندگی کنم، این بود که آمریکا درکه ندارد. ما در کنار یک رود حرکت می‌کنیم هیچ وقت از جریان آب دور نمی‌شویم ولی شهر از ما دور می‌شود. همین‌طور تا پلنگ‌چال صدای ملایم آب همیشه همراه ما است. در کنار این‌ها قهوه‌خانه‌های متعدد و مهم‌تر از همه‌‌، دوستان عزیز‌ هم هستند. همه‌ی این‌ها در این مسیر تفریحی‌ورزشی جمع شده‌اند. به سختی می‌توان چیزی پیدا کرد که جایگزین آن شود.» آب از روی سنگ‌ها آرام پایین می‌رود.

بعد از مدتی پیاده‌روی به آبشار کوچکی می‌رسیم. درست جلوی آبشار و جایی که باید ایستاد و عکس گرفت تابلو یک قهوه‌خانه را می‌بینیم. به سمت چپ می‌پیچیم و روی تختی چوبی منتظر صبحانه می‌شویم. نیمروی‌ داغ در بشقاب‌های فلزی می‌آید و بقیه‌ی کوهنوردان هم از راه می‌رسند. بیش‌ترشان یکدیگر را می‌شناسند، زیرا سال‌ها در دنیای تألیف و ترجمه‌ی کتاب‌ها با هم بوده‌اند. محفلی از نویسندگان و صاحب‌نظران علوم انسانی در این قهوه‌خانه شکل گرفته است. درست مثل چیزی که از کافه‌نادری، 40 سال قبل تعریف می‌کردند. اما ما این جا هستیم. در میان کوه و کنار رودخانه.

  • 365 داستان

پدرم هر‌شب برای ما قصه‌ می‌گفت و در هر 365 شب سال، 365 داستان متفاوت می‌ساخت و آن‌قدر داستان‌ها را تغییر می‌داد و آدم‌ها و اتفاقات را جابه‌جا می‌کرد که هیچ‌کدام تکراری نمی‌شدند. اتفاق‌های جدیدی را که در اطرافمان می‌افتاد هم وارد این داستان‌ها می‌کرد. وقتی مدرسه رفتم از من می‌خواست برایش شاهنامه بخوانم و برای همین از کلاس چهارم این کتاب را می‌خواندم. کتاب چاپ‌سنگی بود و بعضی کلمات نامشخص نوشته شده بودند. هربار که شعری را غلط می‌خواندم پدرم با وجود این که سواد نداشت آن را تصحیح می‌کرد. نمی‌دانم چه‌طور تمام آن شعر‌ها را می‌دانست. پدر من یک قصه‌گوی مادرزاد بود.

دوچرخه

عکس: مهبد فروزان

/ 0 نظر / 89 بازدید