ماه پیشونی - قصه‌های شب یلدا

ماه پیشونی

 

 محمد سرابی

 

« بعد از اینکه چند شب و روز راه رفت، توی بیابون، جایی که هیچ کسی نبود، چشمش به یک باغ افتاد. یک باغ بزرگ و سر سبز که دور تا دورش دیوار‌های خیلی بلند داشت... »

پیرمردی که بالای کوه زندگی می‌کند، چشمه‌ای که ناگهان از زمین می‌جوشد و درنده‌ای که در کمین بچه‌های دورشده از خانه است تصاویر قدیمی قصه‌های کودکان بودند. داستان‌هایی که مادربزرگ‌ها در شب‌های سرد و طولانی زمستان تعریف می‌کردند و بچه‌ها قد و نیم قد را برای لحظه‌ای روی زمین می‌نشاندند تا از دنیای ساده خودشان فاصله بگیرند و خیالشان را به پرواز دربیاورند. دنیای قصه‌ها نشان می‌داد که غیر از کار در مزرعه و آبیاری زمین و انبار کردن محصول جهان دیگری هم وجود دارد که در آن مردان و زنان جوانی شاد و زیبا زندگی می‌کنند و در جستجوی خوشبختی قدم بر می‌دادند. دنیای قصه‌ها پر از راز بود. دره‌ای‌ که شب‌های صدای ساز و آواز از آن میاید، موجودات کوچکی که در تاریکی خانه های مخروبه‌ای پرسه می‌زنند، غول‌های وحشی تنومند که در بیابان‌ها شکار می‌کنند و هزاران فضای رمزآلود دیگر که همگی در اطراف محل زندگی بودند دنیای بچه‌ها را بزرگتر می‌کرد. بچه‌ها از کودکی با این داستان‌ها آشنا می‌شدند و می‌فهمیدند جهان فقط همین خانه و باغ و مزرعه‌ای نیست که هر روز می‌بینند. جهان عجیب‌تر و بزرگتر و رمز‌آمیز تر از چیزی است که با چشم دیده می‌شود و پشت هر بوته‌های و زیر هر سنگی ممکن است چیزی ناشناخته، خطرناک یا جالب و خوش یمن پنهان باشد. تمام راز‌ها در نزدیکی خانه‌‌‌آن‌ها بود. مادر‌هایی که می‌خواستند فرزندشان را از خطر حفظ کنند قصه‌هایی از جانوران کمین کرده در دور و بر خانه می‌ساختند و به کوه و سنگ و درخت و رودخانه جان می‌دادند. همه چیز اسراری داشت و شهامتی برای کشف کردن می‌خواست. امروز این جهان دیگر وجود ندارد و رازی در نزدیکی ما باقی نمانده است. هرچیزی که در اطراف خود می‌شناسیم شناخته شده و ساخته شده است. همه چیز تعریف دقیقی دارد که از خردسالی آموزش داده می‌شود و برای همه سوال‌ها جواب‌های کاملی از پیش آماده شده است. داستان‌ها به درون صفحه‌های تلویزیون کوچ کرده‌اند و سرشار از جلوه‌های تصویر و صدا هستند اما از آن صفحه‌های درخشان بیرون نمی‌آیند. اگر از بچه‌هایی که مقابل تلویزیون نشسته‌اند سوال کنید می‌فهمید که آن‌ها هم می‌دانند این تصاویر واقعی نیستند.

قصه‌های شب‌های بلند زمستان از جهانی آشنا در آنطرف پنجره‌های خانه حرف می‌زدند. بچه‌های همه این‌ها را باور می‌کردند و از ته دل می‌پذیرفتند که پرنده‌ها می‌توانند حرف بزنند، نه پرنده‌هایی که در تلویزیون با صدای بهترین گویندگان سخن می‌گویند، بلکه پرنده‌هایی که روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه لانه درست کرده‌اند هم می‌توانند صحبت کنند اگر مخفیانه به حر‌ف‌هایشان گوش کنیم.

روزنامه همشهری اول دی 1393 صفحه 12 شماره6428

/ 0 نظر / 20 بازدید