راه راه زرد و سیاه - پاریدولیا

راه راه زرد و سیاه

 

محمد سرابی

 

کسی نیست که به رگه‌های رنگی درون سنگ یا نقش‌های درون چوب را نگاه کرده و تصاویری شبیه صورت و بدن جانداران را در آن ندیده باشد بخشی از خیال انسان همیشه به این شکل فعال است که از اشکال در هم ریخته و تصادفی تصاویری استخراج کند. همه رنگ‌ها و خط‌هایی در هم پیچیده که بر روی یکدیگر کشیده می‌شوند و از هم عبور می‌کنند می‌توانند ذهن انسان را به بازی بگیرند. طبیعت سرشار از این تصاویر است و در زندگی مدرن هم هرجایی که اشکال طبیعی به کار گرفته می‌شوند باز هم خیال کسانی که بیش از چند لحظه به آن خیره شده باشند به کار می‌افتد. گاهی به نظر میاید که فقط کودکان این تصورات را در ذهن خودشان پرورش می‌دهند. کودکانی که هنوز در معیار‌های فکری جامعه بزرگتر از خودشان گرفتار نشده‌اند و اجازه خیالپردازی‌ را دارند می‌توانند رویا‌هایی را ببینند و نقاشی کنند که در اندیشه دیگران خاموش شده است.

در زندگی فشرده جدید این خیالپردازی‌ها جنبه منفی هم پیدا کرده است. ذهن فریب خورده و بدگمان ممکن است ساختن تصاویری که وجود ندارند را از حد بگذراند تا جایی که در هرچیزی که در اطراف خود می‌بینند از دود سیگار تا نقش‌های ته فنجان قهوه معانی پلید و تهدید‌ آمیز جستجو کند. این عادت در شکل بیمار گونه پاریدولیا نام دارد و کسانی که به این بیماری دچار هستند در بدترین شکل خود به بستری کردن و درمان دارویی نیاز پیدا می‌کنند.

اما چرا ذهن انسان‌ها باید از چنین توانایی برخوردار باشد؟ آیا سرگرمی و توهم تنها دلیل برای مغز‌هایی است که تصاویر را برای خود شکل می‌دهند و معنا می‌کنند؟

توانایی ذهنی ما بخشی از تکامل انسان بیشه‌گرد به انسان شهرنشین است. در هزاره‌های قبل انسان‌ها سرپناه مطمئنی نداشتند و هنوز هم ابزاری برای سرکوب قطعی حیواناتی که به آن‌ها نیاز نداشتند، پیدا نکرده بودند. انسان‌ها در محیط طبیعی و در کنار دیگر موجوداتی زندگی می‌کردند. در فضایی که خودشان آن را نساخته بودند و توانی برای مهارکردنش نداشتند. انسانی که در دشت یا جنگل زندگی می‌کرد باید همیشه هوشیار و مراقب می‌ماند زیرا  شکارچیانی مانند گوشتخواران درنده قادر هستند خود را در علفزار‌ها یا میان درختان پنهان کنند رنگ‌های خطوط پوستشان به این استتار  کمک می‌کند. آن‌ها می‌توانند به آرامی به شکار نزدیک شوند و ناگهان به آن حمله کنند آن هم در وضعیتی که شکار به جز ساقه نازک علف‌ها یا تنه‌های در هم پیچیده درختان چیز دیگری ندیده است. استتار و همرنگ و همشکل شدن با محیط در دنیای شکار و شکارچی اصل اساسی زنده ‌ماندن است برای همین انسان باید همیشه با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا در بین شاخ و برگ‌ها و ساقه‌های نازک و درهم پیچیده چهره شکارچی که در کمین است پیدا کند یا اینکه شکاری که برایش نیزه‌ای را تیز کرده بود را بیابد. اکنون انسان‌ها از طبیعت بیرون آمده‌اند و در جایی زندگی ‌می‌کنند که خودشان آن را ساخته و رنگ و تزئین کرده‌اند اما بخش کوچکی از تکامل ذهنی خود را به همراه آورده‌اند و بی‌اختیار در میان دست‌ساخته‌های خود به دنبال معانی که پنهان شده است، می‌گردند.

روزنامه همشهری 3 اسفند 93

/ 0 نظر / 50 بازدید