خیالات ماهی بزرگ

خیالات ماهی بزرگ

 

محمد سرابی

 

تیم برتون کارگردان خیال‌پرداز و صاحب سبک یکی از معروف‌ترین آثارش را از روی کتاب کوچک دانیل والاس نویسنده‌ای گمنام اقتباس کرده است. این کتاب با شیوه خاص و دور از معیار‌های عادی نوشته شده و تفاوت‌هایی با فیلمی که از روی آن ساخته شده است دارد.

ماهی بزرگ داستان پدری داستان پرداز و پسر جدی است و در فضایی نیمه روستایی که دائما با طبیعت درگیر است شکل می‌گیرد. پدری به نام ادوارد بلوم که ماجرا‌هایی عجیب، باور نکردنی و سرگرم‌کننده از دوران جوانیش برای همه تعریف می‌کند. اتفاقاتی که چندان هم غیر عادی نیست ولی به نظر میاید از ذهن پیر و بیمار پدر منشا گرفته باشد.

« برف همه جا را پر کرده بود. 10 کیلومتر راه رفت تا به مدرسه کوچکشان رسید. در راه مردی را دید که در قالبی از یخ منجمد شده بود. خودش هم داشت یخ می‌زد. چند دقیقه‌ای زود رسید. معلم‌شان روی پشته‌ای چوب نشسته بود و مطالعه می‌کرد. تنها چیزی که از مدرسه باقی‌مانده بود بادنما بود. ما بقی زیر بارش برف آخر هفته مدفون شده بود. گفت صبح به خیر ادوارد. ادوارد جواب داد: صبح به خیر. و آنوقت بود که یادش آمد مشق‌هایش را فراموش کرده است. برگشت خانه تا مشق‌هایش را بیاورد.» صفحه 11

زندگی شخصیت اصلی می‌تواند ماجرای یک کتاب آموزشی درباره موفقیت باشد. از روزی که در شهر کوچک و فقیر و خسته کننده‌ای به دنیا میاید و بعد از آن که صاحب ثروت می‌شود -  آن هم از راه بازاریابی - و همه از او خوششان میاید، مردی که زندگی شاد و خانواده‌ای خوشبخت دارد. اما تفاوت از اینجا شروع می‌شود که ما در این داستان غول‌های بزرگی را می‌بینیم که حیوانات مزرعه را می‌خورند. پیرزنی که جوانان می‌توانند آینده‌شان را در چشم مصنوعی او ببینند و سگ‌های وحشی که آماده دریدن همه هستند. داستان را پسر برای خواننده تعریف می‌کند و از پدرش با ضمیر سوم شخص و معمولا با اسم کوچک نام می‌برد. همین روش فاصله مفیدی میان روایتی که می‌خوانیم و آنچه که رخ داده است  ایجاد می‌کند گویی یک ماجرا را بعد از گذشت زمان و از زبان واسطه‌ای می‌شنویم که گاهی جزئیات بسیار دقیقی را می‌داند.

« بالاخره پدرم کسی را به نام ویلی ملاقات کرد. مرد روی نیمکتی نشسته بود و وقتی ادوارد به او رسید بلند شد انگار منتظرش بوده باشد. گوشه‌های لبش خشک و ترک خورده بود، موهای کوتاهش خاکستری و زبر و چشمانش ریز و سیاه. سه انگشتش را از دست داده بود. دو انگشت از یک دست و یک انگشت از دست دیگر. و پیر بود. آن قدر پیر بود که به نظر می‌رسید تا جایی که آدمیزاد می‌تواند در مسیر زمان جلو رفته بود.» صفحه 39

ما زمانی با ادوارد بلوم آشنا می‌شویم که مرده و پسرش به او ایمان آورده است. صحنه‌ای که قهرمان در بستر مرگ قرار دارد چند بار در طول کتاب تکرار می‌شود. برش‌های گوناگونی از زمان‌ها مختلف دنیا‌های پسر که بسیار واقع بین است و پدر که هیچ وقت مشخص نمی‌شود کدام داستانش واقعی است و کدامیک خیالی به هم وصل می‌شود و داستانی شکل می‌گیرد که اگرچه شیوه روایی خاصی دارد اما پیوستگی‌های درونی را حفظ کرده است. نشر مرکز این کتاب را با ترجمه احسان نوروزی منتشر کرده است.

روزنامه اعتماد 1 اردیبهشت 94 ضمیمه کرگدن شماره 7 صفحه 23

/ 0 نظر / 7 بازدید