نوشته‌های فروردین 97

داستان‌های بی پایان

 

محمد سرابی

 

چند دهه قبل در جهان فیلم و کتاب یک نظریه تبلیغ می‌شد و آن این بود که مخاطب امروز دیگر تحمل آثار طولانی را ندارد بنابراین باید حجم داستان و فیلم را تاجای ممکن کوتاه کرد. این نظریه تا حدی درست بود زیرا دائما به تعداد کسانی که به دنبال داستان‌های کوتاه و فیلم‌های کوتاه بودند اضافه می‌شد. دلیل اینکه مجموعه کتاب‌های که شامل داستان کوتاه بودند رونق پیدا کرد و جشنواره‌های فیلم‌های کوتاه صاحب اعتبار شدند هم همین بود. برای مدتی طولانی این نظریه کوتاه کردن همه آثار روایی ادامه داشت و هنوز هم در رسانه‌های مختلف مخصوصا شبکه‌های اجتماعی و خبری معنا دارد اما در کنار آن آثار «بلند مدت» هم به حیات خود ادامه دادند. مدتی قبل استقبال از رمان‌های حجیم تخیلی و سریال‌هایی که روی لوح فشرده یا فضای اینترنت می‌شدند نشان داد که داستان‌های طولانی هنوز هم مشتری دارند مخصوصا اگر روز‌های تعطیلات در پیش باشد.

@@@

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

پاسخ در قسمت بعد

 

تماشای چند قسمت سریال پشت سر هم یا حتی دیدن یک فصل کامل سریال برای بیشتر ما اتفاق افتاده است و هر وقت که این کار را انجام داده‌ایم متوجه شده‌ایم که فصل‌های مختلف سریال‌ها هیچ گاه مانند هم نیستند حتی اگر نویسنده‌ها و کارگردان‌های آن‌ها یکسان باشند. در میان سریال‌های علمی - تخیلی چند گرایش مشخص وجود دارد که می‌تواند با افزودن بر میزان عناصری مانند معما،‌ زدوخورد، وحشت و احساسات؛ ماجرا را اندکی تغییر دهد و بخشی از تماشاگران را بیشتر جذب کند یا از دست بدهد. اینجاست که با دنبال کردن یک سریال تفاوت‌ها هم مشخص می‌‌شوند. با این حال یک سریال علمی – تخیلی به‌وسیله سوال‌هایی که می‌سازد و پاسخ آن‌ها را به قسمت بعد واگذار می‌کند سرگمی متفاوتی با فیلم‌های همین ژانر است.

///////////

Counterpart

قسمت مقابل

هاوارد سیلک برای یک اداره مرتبط با سازمان ملل در دوران جنگ سرد کار می‌کند. شغل او برای خودش هم چندان شناخته شده نیست است که البته اهمیتی ندارد. او در برلین کار می‌کند و هر روز مانند کسانی که می‌خواهند از مرز عبور کنند از یک دروازه ورودی می‌گذرد تا به دفترش برسد اما یک روز سازمان به او وظیفه دیگری را محول می‌کند. او با «خودش» که در دنیای آینده زندگی می‌کند روبه‌رو می‌شود و با عبور از تاسیسات محرمانه‌ای با سطح فناوری بالا، به زمان موازی در آینده می‌رود. جایی که مارک آلمان دیگر وجود ندارد و اسکناس‌های یورو واحد پول رایج در برلین است. سیلک درگیر ماجرا‌های پرزد و خورد بین شخصیت‌های دو دنیا می‌شود و زندگی روزانه‌اش دیگر مانند گذشته خسته کننده و تکراری نیست.

پخش این سریال از دسامبر 2017 آغاز شده و تا کنون یک فصل آن منتشر شده است

///////////

Altered Carbon

کربن تغییر یافته

350 سال بعد جسم و خاطرات دو بخش جداگانه هستند. می‌توان خاطرات را در جایی ذخیره و به جسم جدید که «آستین» نام دارد و قابل ساخت است، منتقل کرد. تاکشی کواک یک مزدور سیاسی با توانایی عملیات‌های مرگبار است که برای سال‌های طولانی به زندان در شکلی شبیه یخزدگی محکوم شده است. او بعد از 250 سال قبل از اینکه مدت محکومیتش را به پایان ببرد احضار می‌شود. تاکشی دو انتخاب دارد بقیه زندان را هم طی کند یا اینکه علت قتل یک مرد ثروتمند به نام لاورنس بانکرافت را کشف کند. بانکرافت خودش سفارش این ماموریت را می‌دهد او قبلا در 99 سالگی مرده و بعد ذهنش را در یک جسم جوان بارگیری کرده بود اما به شکل مرموزی کشته می‌شود. تاکشی باید دلیل آن را پیدا کند

پخش این سریال از فوریه 2018 آغاز شده و تا کنون یک فصل آن منتشر شده است

//////////

Black Mirror

آینه سیاه

دستاورد‌های فناورانه زندگی مدرن اگرچه باعث افزایش سطح رفاه شده‌اند اما به همان نسبت هم انسان‌ها را اسیر معیار‌های خود کرده‌اند. هر قسمت از سریال آینه سیاه با همین دیدگاه به یک موضوع می‌پردازد. وقتی فناوری می‌تواند خاطرات افراد را ضبط کند، به هرکس امتیاز بدهد، آدم‌ها را تشویق به تقلید از یکدیگر یا وادار به زندگی نمایشی کند. ثروت،‌ خشونت،‌ اخلاق، جنسیت، سیاست، قانون،‌ خانواده و بسیاری از عناصر دیگر زندگی اجتماعی در این سریال از زاویه فناوری دیده می‌شود. آیینه سیاه تعبیری از صفحات نمایشگر رایانه،‌ تلفن همراه، تلویزیون و مانند آن است. ابزاری که امروزه در محل زندگی و کار و حتی همراه خود داریم.هر قسمت از این سریال داستان جداگانه‌ای را تعریف می‌کند و تقریبا در تمام آن‌ها می‌توانیم بخشی از فناوری امروزی را ببینیم که به شکلی ظاهرا مفید اما در واقع تباه کننده در آمده است.

پخش این سریال از سال 2011 آغاز شد و فصل چهارم آن در سال 2017 منتشر شده است

//////////

Stranger Things

چیز‌های عجیب

یک شهر خلوت و بچه‌ مدرسه‌ای‌‌هایی که به دنبال حل معما هستند طرح اصلی سریال چیز‌های عجیب است. داستان این سریال در اوایل سال‌های 1980 درشهر هاوکنیز آمریکا رخ می‌دهد. پسر بچه‌ای به شکلی مشکوک گم می‌شود و دوستانش که به دنبال او می‌گردند یک دختر بچه پیدا می‌کنند که موهای کوتاه،‌ رفتار خاص و یک خالکوبی روی ساعد دستش با شماره 11 دارد. این دختر بچه توانایی‌های خاصی در کنترل اشیا دارد. حدس و گمان‌ها از جنایت تا هجوم بشقاب پرنده‌ها متغییر است اما به تدریج مشخص می‌شود که پروژه‌های آزمایشگاهی بزرگی در نزدیکی شهر، در حال اجرا است. همزمان خانواده‌ها و پلیس هم به دنبال یافتن پسربچه گم شده هستند. فیلم هم از نظر ظاهر بازیگران و صحنه‌ها و هم از نظر داستان شباهت زیادی به آثار سینمایی آن دوران دارد.

پخش این سریال از سال 2016 آغاز شد و تا کنون دو فصل آن منتشر شده است.

 

دانشمند فروردین 97

----------------------------------------

 

 

 

 

 

گفت و گو با ایرج میلانی، جهانگرد و مستندساز

 

 

بایک کوله پشتی می‌شود دنیا را گشت

 

 

محمد سرابی

 

کنار جاده می‌ایستند و سوار خودرو‌های عبوری می‌شوند. کرایه نمی‌دهند. از ظاهرشان هم معلوم است که مثل مسافر‌های عادی نیستند. یک کوله پشتی و کمی پول دارند و می‌خواهند با همان به سفر بروند. این یک فرهنگ جهانی جوانان به اسم هیچهاکینگ Hitchhiking است که بعضی‌ها در ایران هم آن را انجام می‌دهند.

«ایرج میلانی» قبلا مجری و سازنده برنامه‌های ایرانگردی و طبیعت‌گردی در تلویزیون بود. او که متولد 1342 است بخش زیادی از سفر‌هایش را به همین شکل انجام داده و هنوز هم این کار را ادامه می‌دهد.

 

 

-----------------------

 

 

از نوجوانی می‌دانستید می‌خواهید چکاره شوید؟

نه ولی از ماجراجویی خوشم می‌آمد و همینطور از عکاسی و فیلمبرداری. کنجکاو بودم و این حس با سفر کردن و تجربه‌های جدید تامین می‌شد. سفر چیز‌های دیگری هم دارد که لذت بخش است مثلا خسته‌هستی و وقتی جایی اقامت می‌کنی همان موقع از شدت خستگی توی چادر خوابت می‌گیرد و مدتی بعد باطراوت صبح بیدار می‌شوی.

 

پس در نوجوانی برنامه‌ریزی نکرده بودید که در بزرگسالی مجری تلویزیون بشوید؟

اصلا به هیچ وجه. الان هم برای خودم عجیب است که توی استدیو برنامه اجرا کرده‌ام! آن موقعی داشتم توی مغازه عکاسی کار می‌کردم و سربازی و دانشگاه هم نرفته بودم تصورم درباره آینده این بود که یک مغازه باز می‌کنم. فکر نمی‌کردم که انقدر در ایران و جهان گردش می‌کنم.

 

در اولین سفر‌ها چه سنی داشتید؟

زمانی که به شکل مداوم شروع کردم سال 57 بود و دانش آموز دبیرستان در کرج بودم که معلم‌هایمان ما را کوه می‌بردند. بعدا دیپلم گرفتم و با اداره تربیت بدنی و هیات کوهنوردی آشنا شدم و دیگر تا سا‌ل‌ها همانجا ماندم. آموزش کوهنوردی هم دیدم و در یک دوره تمام قله‌های بلند ایران را رفتم. یک دوره کوتاهی هم دبیر هیات کوهنوردی کرج بودم.

 

این کوهنوردی‌ها خطرناک نبود؟

چند بار سانحه پیش آمد. البته اینطور نبود که خیلی خطرناک باشد و به خیر گذشت چون احتیاط‌های لازم و اصول ورزش کوهنوردی را همیشه انجام می‌دادیم. احتمال تصادف قبل از رسیدن به کوه و توی جاده خیلی بیشتر از احتمال حادثه توی کوه است.

 

از همین کوهنوردی به هیچهایکینگ رسیدید؟

بله البته ممکن است کسان دیگری هم همینطور باشند ولی خانواده‌شان به آن‌ها اجازه ندهد که اینطور به سفر بروند اما خانواده ما چون روستایی بودند نگرانی نداشتند که ممکن است در سفر کردن و دور شدن از خانه خطری اتفاق بیفتد و برای همین به من اجازه می‌دادند که از خانه دور بشوم.

 

هیچهایکینگ الان در خارج از ایران چطوری است؟

خارج از ایران کسانی هستند که درست در سن نوجوانی و جوانی یک کوله پشتی برمی‌دارند و به جاده می‌زنند تا سوار خودرو‌های گذری شوند. این فرهنگی بود که با هیپی‌ها در سال‌‌های 1960 میلادی شروع شد و من یادم هست که حدود 12 سالم بود توی جاده‌های حاشیه شهر هیپی‌های خارجی را می‌دیدم. یک فیلم مستند هم توی آرشیو 16 میلیمتری صدا و سیما درباره هیپی‌ها در ایران در سال 1352 هست. این‌ها همه از اروپا راه افتاده‌‌‌بودند و از ترکیه به سمت هند می‌رفتند. پول زیادی نداشتند و هرجایی که می‌شد می‌خوابیدند. الان هم هستند یعنی کسانی هستند که می‌گویند حالا راه می‌افتیم و می‌رویم و بالاخره چیزی که لازم داشته باشیم را پیدا می‌کنیم.

 

حالا واقعا پولشان تمام نمی‌شود؟

چرا تمام می‌شود باید بالاخره یک مقداری پول همراه داشته باشند. یک دختری سال قبل یک سخنرانی اطراف دانشگاه گذاشته بود من هم رفتم و انقدر جمعیت زیاد بود که نمی‌شود سرپا ایستاد. معلوم بود افراد زیادی به این موضوع علاقه دارند. این خانم با هزار دلار رفته بود استرالیا و یک سال زندگی کرده بود. کسی دیگری بود که با دوچرخه 5 سال تمام جهان را گشته بود. از آفریقا تا آمریکای شمالی. من او را در تبریز دیدم پرسیدم توی این همه راه چقدر لاستیک سوزاندی؟ گفت فکر می‌کنم الان لاستیک پنجم یا ششم است. یک سال توی نیویورک آشپزی کرده بود تا خرج بقیه سفرش را دربیاورد. پول مهم است ولی انگیزه اهمیت بیشتری دارد. قدیم هم همینطور بوده. ناصر خسرو که آن موقع دنیا را گشت با خودش پول نبرد بود. اگر می‌برد همان منزل اول بعد از شهر، راهزن‌ها او را می‌کشتند.

 

الان هم توی دنیا هیچهایکینگ همان‌قدر طرفدار دارد؟

خیلی بیشتر شده الان کتاب‌ها و سایت‌هایی هستند که مسافران را راهنمایی می‌کنند. مثل سایت سیاره تنها LonelyPlanet که یکی از مرجع‌های هیچهایکینگ است و یک عده به شکل تخصصی دنبال این کار هستند.

 

نوجوان‌هایی که بخواهند این کار را انجام دهند اول به این مانع برخورد می‌کنند این که خطرناک است؟

بله همه جای دنیا خطرناک است و یک سری جا‌ها خطرناک تر است. بار‌ها خوانده‌ایم که توی آمریکای جنوبی یا هند بلایی سر این مسافران آمده است. البته من توی اروپا اخبار کمتری از این اتفاقات ناگوار شنیده‌ام چون آنجا فضا مناسب‌تر است. من در میلان ایتالیا دختر‌های نوجوان 14 – 15 ساله دیده‌ام که کفش‌هایشان به خاطر پیاده سفر کردن‌های طولانی پاره شده بود. اگر توی «هاستل» ‌ها بروید که اقامتگاه گروهی همین جوانان مسافر است شاید 300 نفر از همین جوان‌ها را ببینید. قیمت کرایه هاستل کم است و روی تخت سربازی می‌خوابند من هم خیلی دوست دارم بروم.

 

محدودیت سنی ندارد؟

قبلا داشت و کسانی که سن بالا داشتند را راه نمی‌دادند. گاهی می‌بینی با پول کم هم جای خواب هست و هم حمام. ولی خیلی شلوغ است. همه جذابیتش به خاطر این است که پر از سر و صدا است.

 

توی ایران و کشور‌های اطراف ما چقدر خطرناک است؟

من دختر 26 – 27 ساله فرانسوی را دیده بودم که از آنجا پرواز کرده بود به چین و از آنجا با دوچرخه به هند و بعد پاکستان. از آنجا آمده بود ایران و من توی غار علیصدر دیدمش. یک دوچرخه داشت که یک قابلمه از آن آویزان بود با لباس‌های کهنه و پاره. پرسیدم چطوری از پاکستان رد شدی؟ گفت توی پاکستان لباس مردانه بلوچی پوشیدم و هر جایی که ‌مخفی بود، می‌خوابیدم مثل زیر پل‌ها. این‌ها البته شخصیت‌های متفاوتی دارند که این کار‌های خطرناک را می‌کنند. شخصیت‌های محتاط تری هم هستند که بر اساس نقشه‌های از قبل مشخص شده حرکت می‌‌کنند و در محل‌هایی که مطمئن هستند اقامت می‌کنند. کسی که اقامت‌گاهی داشته باشد و توی این سایت‌ها مثل لونلی پلنت ثبت شود دیگر شناخته می‌شود.

 

حتما خیلی از نوجوان‌ها دوست دارند کوله پشتی بردارند و به سبک هیچهایکینگ به جاده بزنند. فکر می‌کنید موفق می‌شوند؟

شرایط من فرق دارد چون مردم من را می‌شناسند واکنش‌هایشان مثل بقیه نیست. در خارج از ایران هم تجربه‌هایی دارم. حالا مقایسه کنید با دختر نوجوانی که در تمام عمرش، تنهایی فقط از خانه تا مدرسه‌اش رفته و همین هم برایش خیلی شجاعت محسوب می‌شده. از طرف دیگر نوجوان‌هایی هستند که نه تنها کسی نمی‌تواند برایشان دردسر ایجاد کند بلکه خودش اگر لازم باشد می‌تواند برای دیگر خطر درست کنند!

 

شما با نوجوان‌ها هم در ساخت برنامه‌ها مستند کار کردید؟ این تجربه چطور بود؟

مجموعه‌ای بود به اسم «سفر های دور و دراز»

حدود 13 قسمت تولید شد. اون نوجوان‌های که من توی سفر به نقاط مختلف ایران می‌بردم بین 10 تا 14 ساله بودند. الان حس می‌کنم مسئولیت سختی بود و نباید قبول می‌کردم چون ممکن بود به راحتی حادثه‌ای اتفاق بیفتد.

 

سن مناسب برای آغاز هیچهایکینگ در ایران چند است؟

بستگی به تجربه اجتماعی هر کس دارد اما تقریبا می‌شود گفت از حدود سن 22 – 23 به بعد باید سراغ سفر در جاده‌ها‌ بروند. ترجیحا 2 -3 نفری بروند که مراقب هم باشند ولی نه دیگر 8 نفره و بیشتر. 

 

در سن‌ کمتر چه کاری می شود کرد؟

در سن کمتر می‌توانند کاری کنند که شبیه همان لذت را داشته باشد و آن همراه شدن با گروه‌های کوهنوردی حرفه‌ای و شناخته شده استان‌ها است. آن‌ها معمولا یک نوجوان 14 – 15 ساله را برای سفر‌های کوتاه و ساده در جمع خود می‌پذیرند. کوهنورد حرفه‌ای همراهشان هست و مسیر هم در طبیعت مشخص است. سفر‌های از یک روزه تا 4 روزه دارند من هم اول همینطور سفر می‌رفتم.

 

 

اگر الان اتفاقی بیفتد و دیگر نتوانید به سفر بروید چکار می‌کنید؟

ناراحت نمی‌شوم چون حس می‌کنم از وقتی که داشتم استفاده کردم.

 

عجیب ترین داستانی که در این سفر‌ها شنیدید چی بود؟

چند نفر از اهالی بندر کنگ تعریف کردند که سال‌ها قبل با لنج از سفر هند برمی‌گشتند ولی جنگ جهانی شروع شده بود و آن‌ها نمی‌دانستند. وسط اقیانوس ناگهان یک زیر دریایی ژاپنی از آب بیرون می‌آید می‌گوید برگردید چون مجاز نیستید از هند به آنطرف جنس ببرید. آن‌ها بعد از رفتن زیردریایی به راه خود ادامه می‌دهد اما زیردریایی ژاپنی دوباره بالا می‌آید و به لنج شلیک می‌کند. عده‌ای همانجا غرق می‌شوند. بقیه توی یک قایق نجات می‌مانند. چندین روز بدون آب و غذا بودند. بالاخره به یک خشکی می‌رسند. زمین را می‌کنند و آب شیرین پیدا می‌کنند اما چند نفرشان به علت زیاد آب خوردن می‌میرند. بعد توی بیابان‌های سرگردان می‌شوند تا بالاخره کسی آن‌ها را می‌بیند. آنجا سومالی بوده است. بعد از راه عدن به ایران برمی‌گردند یکی از آن نجات یافتگان هنوز زنده است.

///////////////

 

یادداشت

 

شاگرد عکاس بودم مدرس فیلمبرداری شدم

 

میلانی کتابخانه و رایانه خانگی خیلی منظمی دارد که تمام کتاب‌ها و فایل‌های آن شماره خورده است. در بین کتابخانه و رایانه یک قفسه از وسایل فیلمبرداری قدیمی دارد که زمانی با آن‌ها کار ساخت فیلم مستند از سفر‌هایش را انجام می‌داد و از همین‌جا هم به اجرای برنامه در صدا و سیما رسید. او درباره علاقه‌اش به فیلمبرداری می‌گوید:

از نوجوانی توی عکاسی کار می‌کردم. زمانی که وسایل عکسای همه آنالوگ بودند و عکس‌ها را روی نوار سلولوئید ثبت می‌کردند. بعدا که سربازی رفتم این مهارت خیلی به دردم خورد. توی پادگان مسئول عکاسی و چاپ بودم چون دستگاه‌هایی آنجا بود که هیچ کس دیگری بلد نبود با آن‌ها کار کند. بعد از آن هم 4 سال دانشکده صدا و سیما کار با دوربین را درس می‌دادم.

نسل ما فیلم ساختن را با فیلم‌های 8 میلیمتری یادگرفت که اصلا توی ایران ظاهر نمی‌شد. سال 1355 بود که فیلم را با پست می‌فرستادیم آلمان و 40 روز بعد برمی‌گشت. نتیجه 3 – 4 ماه کارمان 3 دقیقه فیلم می‌شد که ممکن بود از بین برود.

زمانی تدوین فیلم در رایانه را شروع کردم که هنوز همه با چسب و قیچی کار می‌کردند. مهمان‌های خارجی صدا و سیما را می‌آوردند که ببینید ما هم توی ایران تدوین رایانه‌های داریم. یک موقعی توی شرکتمان 18 تا رایانه داشتیم که همه با هم 100 گیگابایت ظرفیت داشتند و خیلی هم به همین افتخار می‌کردیم. الان خودم 48 هارد 2 ترابایت دارم. باوجود اینکه با رایانه خیلی کار می‌کنم علاقه چندانی به شبکه‌های اجتماعی ندارم. چون فکر می‌کنم «تالیف» در شبکه‌های اجتماعی ماندگار نیست و انقدر تکه تکه بیرون دادن و هر سرکدام با بقیه چالش و دعوا کردن وقت و انرژی زیادی می‌گیرد. کسی که می‌تواند کار بزرگتری انجام دهد نباید با تکه تکه کارکردن وقتش را بگیرد.

ولی یکی از وسایلی که خیلی دوستش دارم یک آپارات قابل حمل ساخته شده درسال 1935 است که آن را کنار کتابخانه و وسایل قدیمی‌ فیلمسازیم با دقت نگه می‌دارم.

 

 

دوچرخه 30 – 1 - 97

-----------------------

 

 

کارخانه‌هایی که پیر شده‌اند

 

محمد سرابی

 

کشور‌های که محل تولد ماشین بخار و ژنراتور برق بودند از گهواره ‌آن‌ها به خوبی نگهداری می‌کنند و اولین کارخانه‌های صنعتی به نشانه پیشگامی یک ملت در به کارگیری علم و تسلط بر عالم مانند موزه نگهداری می‌شود. ما در هیچ کدام از این صنایع مولد نبودیم اما باز هم میراثی از اولین صنایع جهانی داریم که روزی به دست تاجر خوش‌فکر یا سیستمداری کاردان وارد ایران شد.

از آن دوران چندین نسل صنعتی دیگر گذشته و امروزه کار‌خانه‌های قدیمی به خاطره پیوسته‌اند اما می‌توان با نگهداری از بنا و تاسیسات این صنایع آن‌ها را تبدیل به مکانی فرهنگی – تاریخی کرد. کاری که در سال 1370 برای کشتارگاه تهران انجام شد و امروزه این محل را به نام فرهنگسرای بهمن می‌شناسیم. زمانی که روند تبدیل کشتارگاه به فرهنگسرا آغاز شد برای بسیاری از اهالی شهر و حتی صاحبنظران عجیب بود که شهروندان بتوانند این دگرگونی را بپذیرند اما امروزه می‌بینیم که این مجموعه وسیع نه تنها به عنوان یکی از قدیمی‌ترین فرهنگسرا‌های تهران شناخته می‌شود، بلکه به عنوان یک تغییر کاربری مفید اعتبار کافی به دست آورده است.

 

 

مثال داخلی

 

موزه برق

یکی از موزه‌های شناخته شده صنعتی در تهران موزه صنعت برق در خیابان شهدا است. قبلا در محل این موزه چند سالن تولید برق به نام‌های اشکودا دیزل و وستینگهاوس قرار داشت. ژنراتور‌های این کارخانه‌ها از نوع حرارتی بودند و برق مورد نیاز بخشی از شهر تهران را تامین می‌کردند. کارخانه‌های دیگری در غرب و جنوب وظیفه تولید برق برای دیگر قسمت‌های شهر را بر عهده داشتند اما ساختمان خیابان شهدا یکی از مراکز اصلی این صنعت بود. در سال 1374 بخشی از یکی از سالن‌های 10 هزار کیلواتی به شکل موزه در آمد که در آن یک ژنراتور دیزلی قدیمی قرار دارد. قسمت‌های دیگر موزه شامل اولین دستگاه‌‌ها و فناوری‌های تولید و توزیع برق در تهران است که تاریخ ورود این فناوری و رشد آن تا امروز را نشان می‌دهد. برق یکی از اولین صنایع وارد شده به ایران است که در دوران حکومت مظفرالدین شاه به دست محمدحسین امین‌الضرب از روسیه وارد می‌شود.

 

 

نمونه‌های قابل انجام تهران

 

 

موزه سلامت به جای کارخانه‌های آلاینده

در سال‌های دور و زمانی که صاحبان صنایع قصد داشتند کارخانه‌های صنعتی را در ایران ایجاد کنند مناطق مختلف شهر تهران بسیار کم جمعیت تر و کوچکتر از امروز بود بنابراین مکان یابی کارخانه‌ها به درستی انجام شده بود. صنایع آن دوران خارج از شهر یا در بافت‌های مسکونی کم تراکم ایجاد شده بودند از طرف دیگر امکان فاصله گرفتن زیاد از شهر نیز وجود نداشت زیرا تاسیسات آب و برق و دیگر نیاز‌های اساسی مانند امنیت ناشی از فعالیت شهر‌بانی‌ها تنها در شهر و حومه آن ممکن می‌شد. در یکی دو سال گذشته بار‌های بحث‌های گوناگونی درباره این کار‌خانه‌ها که امروز مزاحم و آلاینده محسوب می‌شوند مطرح شده است. کارخانه روغن نباتی قو در محله خزانه منطقه 16 یکی از این کارخانه‌ها است که هنوز تعیین تکلیف نشده است؛‌ در حالی که ساکنان اطراف از بوی ناشی از تولیدات آن شکایت داشتند.

به گفته معاون شهرداری تهران، کارخانه‌های دخانیات و برق آلستوم نیز می‌توانند به عنوان مکان‌های فرهنگی - تاریخی مورد استفاده قرار گیرند. پیروز حناچی در این باره گفته است که کارخانه‌ای شبیه کارخانه برق آلستوم تهران در ترکیه وجود داشت که بخشی از آن به پارک فناوری و موزه تاریخ علم و بخش دیگر به دانشگاه تبدیل شده است. این مسئول شهری از ایده تبدیل کارخانه سیمان شهر ری به موزه صنعتی هم خبر می‌دهد. کارخانه‌ای که از حدود 2 دهه قبل متروک شده است. پیش از این هم احمد مسجد جامعی عضو شورای شهر تهران از امکان تبدیل کارخانه های سیمان و دخانیات به موزه صنعت و سلامت گفته بود. وی در جریان بازدید از کارخانه شیر پاستوریزه در منطقه 18 از ساخت موزه صنعت شیر خبرداده بود. این کارخانه که در سال 1333 تاسیس شد همچنان مشغول کار است.

 

 

---------------

 

نمونه‌های خارجی و عکس‌ها

 

کمیته بین المللی حفظ میراث صنعتی TICCIH حدود 4 دهه پیش در انگلیس بنیان گذاری شد. هدف از تشکیل آن مستند سازی، مدیریت کاربری و حفظ فضا‌های صنعتی بود. در سال 2003 نیز منشوری با حضور علاقه‌مندان میراث صنعتی به تصویب رسید که بر اساس آن سازه‌ها و ساختمان‌هایی که برای فعالیت صنعتی ساخته شده اند به همراه ابزار‌های تولید و حتی مناظر اطراف آن دارای اهمیت اساسی هستند.

انتقال فناوری از دوران ماقبل صنعت به دوران ماشین بخار و بعد از آن دوران پساصنعت در قرن بیستم میلادی باعث شد که ساختمان‌های صنعتی قدیمی در انگلیس با دیدگاه دیگر مورد توجه قرار بگیرند. حتی نظریه‌های موسوم به «پست مدرن» هم در این دیدگاه تاثیر گذاشت. مجموعه موزه «تیت» در لندن یکی از موفق‌ترین این موزه‌ها است. تیت محدوده‌ای صنعتی در جنوب رود تایمز به وسعت 10 هزار مترمربع است که با یک دودکش مرکزی حدودا 100 متری امروزه یکی از مکان‌های پر جاذبه شهر برای گردشگران به شمار می‌آید.

 

نیروگاه برق باترسی در جنوب رود تایمز هم دیگر مکان تغییر کاربری یافته شهر است. بخش‌های مختلف این نیروگاه که قابل بهره‌برداری نبود و باز‌سازی آن هم هزینه زیاید صرف می‌کرد. امروزه تبدیل به مجتمع مسکونی، هتل، رستوران و زمین ورزشی یک تیم فوتبال شده است.

 

تغییر کاربری کارخانه تصفیه آب در هلند به کافه رستوران یک از پروژه‌‌های محبوب شهر است. لوله‌های انتقال آب در سالن اصلی حفظ شده‌اند و فضای متفاوتی را به مشتریان نشان می‌دهند.

 

تبدیل سیلو‌های رهاشده پالایشگاه تصفیه قند در مونترال کانادا از پروژه‌هایی است که پتانسیل عظیم سرمایه‌های تاریخی به جا مانده از میراث صنعتی را نشان می‌دهد. شکل دیوار‌ه‌هایی که برای ورزش صخره‌نوردی ساخته شده است شبیه بلور‌های قند به نشر می‌آید و کاربری قدیمی بنا را به بازدید کنندگان یادآوری می‌کند.

 

در دورانی که معایب و خطرات تاسیسات هسته‌ای دائما یاد‌آوری می‌شود راکتور هسته‌ای از کار افتاده در آلمان به پارک تفریحی تبدیل شده است. برج خنک کننده نیروگاه نیز به عنوان چرخ و فلک استفاده می‌شود. چندین پروژه شهری دیگر مشابه نیز برای اجرا تا سال 2022 در آلمان به همین شکل طراحی شده‌اند.

 

 

-----------------

 

دو مثال از شهر‌های دیگر ایران

 

کتابخانه

بنای کتابخانه ملی کرمان به سال 1308 خورشیدی برمی‌گردد،‌ معمار آن محمد علی راوری بود که این ساختمان را به سفارش تعدادی از سرمایه داران منطقه و برای ایجاد کارخانه نساجی ساخت. در سال 1371 این بنا به کتابخانه تغییر کاربری داد و در 1378 در فهرست آثار ملی ایران ثبت شد.

 

دانشگاه

دانشگاه هنر تبریز یک کارخانه صنعتی قدیمی بود که از سال 1376 مورد مرمت قرار گرفت. مجموعه بنا 35 هزار متر مساحت دارد و شالم 8 ساختمان است برخی از ساختمان‌ها کاملا بازسازی شده‌اند و در برخی دیگر تعدادی از دستگاه‌های صنعتی مانند ژنراتور‌ها هنوز نگهداری می‌شوند.

 

روزنامه همشهری 15 – 1 - 97

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

همسر سابق مادیبا

 

محمد سرابی 14 فروردین 96

تا زمانی که نلسون ماندلا در زندان بود وینی ماندلا همسر او محسوب می‌شد ولی به محض آزادی، هر دو فهمیدند که نمی‌توانند با هم زندگی کنند. شخصیت وینی تحت تاثیر همسر مشهورش قرار گرفته است اما او به تنهایی صاحب یک زندگی سیاسی پرماجرا بود که از مبارزه علیه رژیم نژادپرست شروع شد و در آخر به اتهام قتل و شکنجه مخالفان رسید.

وینی فرزند چهارم از 8 فرزند پدر و مادری معلم بود. والدین او مشکلی با نظام آپارتاید نداشتند و او با وجود محدودیت‌ها به تحصیل ادامه داد و به عنوان مددکار مشغول به کار شد. بعدا این اتهام باقی ماند که پدرش با رژیم آپارتاید همکاری می‌کرده است.

آشنایی او با نلسون ماندلا کاملا تصادفی بود اما این تصادف او را به درون شدید ترین مبارزات مسلحانه کشاند.

جان کارلین نویسنده کتاب «شناختن ماندلا» با وینی درباره زندگیش با یک مبارز سیاسی گفت و گو کرده است. وینی به کارلین می‌گوید که زندگیش با ماندلا هیچ وقت شبیه یک خانواده واقعی نبوده،‌ مثل خانواده‌هایی که سر میز شام دور هم می‌نشینید. و همینطور که ماندلا در زمان تولد دخترانش حضور نداشته با اینکه زندانی هم نبوده است. ( دو دختر ماندلا پیش از دستگیری او به دنیا آمدند) کارلاین این را هم نوشته که وینی در دوران زندان ماندلا چندین خواهان داشته است. او با «دالی امپوو» یک وکیل جوان عضو تیم حقوقی که به پرونده‌های وینی رسیدگی می‌کردند هم رابطه داشته است اما این رابطه بعد از این که ماندلا از زندان آزاد شد هم ادامه یافت. اعضای کنگره ملی آفریقا که از این ماجرا خبر داشتند هیچ گاه‌ در این‌باره صحبت نمی‌کردند. 

اختلاف سنی زیاد ماندلا با وینی دوربودن دائمی و اینکه وینی جوان،‌ مشهور و دارای شخصیتی منحصر به فرد بود باعث این اتفاقات متعدد شده است. ظاهرا از ماندلا نقل شده است که این شرایط را درک می‌کند اما مایل نیست پیوند ازدواج را همچنان حفظ کند. ارتباط وینی و نلسون ماندلا هیچ گاه کاملا قطع نشد و آن‌ها پس از طلاق بار‌ها با هم ملاقات کردند.

وینی بعد از این جدایی همچنان در حاشیه صحنه سیاست کشور باقی ماند اما مشکلاتی که دچار آن شد نه سیاسی و نه خانوادگی بود. محافظان و افراد مرتبط با او درگیر چندین پرونده قتل و شکنجه شدند. دستکاری اسناد دادگاه، پرداخت رشوه و تهدید شاهدان ماجرا‌ها را پیچیده کرده بود و همه اتفاقات به دستور و دخالت مستقیم وینی ارتباط پیدا می‌کرد. او چند بار محکوم شد ولی دستگاه قضایی تلاش می‌کرد سمبل مبارزه زنان علیه نژاد پرستی را زندانی نکند.

نلسون ماندلا که با نام «مادیبا» در میان ملت خود شناخته می‌شود، سه بار ازدواج کرده بود. اولین همسر او «ایولین نتکوماسا» بود و این پیوند پیش از شروع مبازرات سیاسی انجام شد. ماندلا در قبیله خود جایگاه مناسبی داشت و در چهارچوب همان فرهنگ به عنوان یک جوان تحصیلکرده ازدواج کرده بود. در سال 1958 او از ایولین جدا شد و با وینی ازدواج کرد. همسر سوم او «گراسا ماچل» اهل موزابیک بود که مدت کوتاهی بعد از طلاق وینی به ماندلا پیوست و تا آخرین روز‌های عمرش در سال 2013 در کنار این مبارز قدیمی باقیماند. جالب اینکه گراسا پیش از ماندلا همسر سامورا ماچل سیاستمدار موزامبیکی بود که به ریاست جمهوری رسید اما سامورا قبل از پایان دوره‌اش در سقوط هواپیما کشته شد.

به احترام مبارزه و مقاومت نلسون ماندلا و حمایت همیشگی وینی از او که در تمام دوران طولانی زندان ادامه داشت؛ رسانه‌ها و افکار عمومی آفریقای جنوبی و همینطور دیگر علاقه‌مندان به ماندلا ترجیح داده‌اند به این موضوع نپردازند. در تشییع جنازه نلسون ماندلا وینی در ردیف اول و کنار تابوت حضور داشت. با وجود تمام حاشیه‌ها و فعالیت‌های پر سر و صدای او، وینی ماندلا در آفریقای جنوبی همچنان مورد احترام است.

روزنامه شهروند 15 – 1- 97

-------------------------------------------------------------

 

 

نبرد سیاه و سفید در جنگ ستارگان

 

 

محمد سرابی

 

ظاهرا اتهام نژادپرستی به مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان آنقدر شدید بوده است که سازندگان در سه‌گانه جدید تصمیم گرفته‌اند قهرمان‌های اصلی را از نژا‌د‌های «رنگی» انتخاب کنند.

در سه گانه اول (به ترتیب زمان ساخت) فقط یک سیاهپوست وجود دارد که او هم خائن و سودجو است. در سه گانه دوم یکی از استاد‌های مبارز که شخصیت‌های مثبت داستان محسوب می‌شوند، سیاهپوست است اما کاری از پیش نمی‌برد و به دست سفید‌ها کشته می‌شود. زمانی که سه‌گانه اول ساخته شده بود حتی لباس سفید سربازان امپراطوری هم به لباس سفید گروه خشن «کوکلوس‌کلان»‌ تعبیر می‌شد و نقاب و لباس کاملا سیاه «دارت وایدر» هم علامت نژادپرستی تصور شده بود.  

به نظر می‌آید نقد کنندگان جنگ ستارگان در ساخت تعبیر‌های گوناگون از این مجموعه فیلم کمی زیاده روی کرده‌اند. دامنه انتقاد‌ها به این مجموعه پرطرفدار گسترد‌ه تر از موضوع نژادی است و به سیاست و مذهب هم ارتباط پیدا می‌کند. به عنوان مثال در یک قسمت از سه‌گانه اول، دارت وایدر شرور از فرزندش لوک اسکای‌واکر آزادی‌خواه می‌خواهد که با او متحد شود تا بر کهکشانی که امپراطور آن را در اختیار خود گرفته است، حکومت کنند. منتقدان مذهبی این سخنان را نقیضه‌ای اهانت آمیز از تثلیث مسیحی « پدر، پسر، روح‌القدس» می‌دانستند.

قهرمان‌های این فیلم‌ها همگی سفید پوست هستند و هرجا که نیاز به شخصیت دیگری وجود داشته است از موجودات انسان نما یا روبات‌ها استفاده شده است. موجودات عجیبی که صد‌ها نژاد با دسته بندی نامشخص را نشان می‌دهد و بدون هیچ مشکلی در کنار هم زندگی می‌کنند. با این حال خردمند‌ترین و نیرومند‌ترین آن‌ها همیشه مردان سفید با فرهنگ و عادت‌های واضح آمریکایی هستند.

اما در سه گانه جدید که اخیرا قسمت دوم آن (قسمت هشتم از کل مجموعه) به بازار آمده است، ظاهر بازیگران جوان کمی تفاوت دارد. چند بازیگر اصلی که برای ادامه یافتن داستان به آن اضافه شده‌اند سیاهپوست (جان بویگا نیجریه‌ای تبار)‌ لاتین (اسکار آیزاک گواتمالایی) و آسیایی (کلی مریترن ویتنامی تبار) هستند. پس با این حساب تمام اتهامات نژاد پرستانه به این مجموعه رفع می‌شود.

مجموعه فیلم‌های مشهور که داستان‌های جنگی و پر از تقابل را نشان می‌دهد بیشتر از بقیه محصولات هالیوود در معرض اتهام نژاد پرستی هستند و در سال‌های اخیر سه‌گانه ارباب حلقه‌ها و سه‌گانه هابیت بیشتر از همه با این مشکل روبه‌رو بودند. در ارباب حلقه‌ها تمام حقیقت و دانش در اختیار سفیدپوستانی است که مانند «الف‌« ها سفید یا «بیش از حد رنگ‌پریده»‌ هستند. «دورف» ها و «هابیت»‌ها هم به سفید پوستان شباهت دارند. کافی است که دشمنان آن‌ها یعنی ارتش شیطانی «اورک» را سیاهپوست یا هر نژاد دیگری تصور کنیم تا تقابل اصلی را ببینیم.

سازندگان این مجموعه هم در قسمت‌های بعدی تلاشی برای اصلاح این تصور انجام دادند و انسان‌ها را وارد داستان کردند. در قسمت دوم سه گانه هابیت، گروه دورف‌ها به شهردریاچه‌ای‌ می‌رسند که روی آب شناور است و ساکنان آن مردمی از همه نژاد‌ها از جمله سیاه‌پوستان هستند.

این تفسیر نژادی از زمانی که جنبش‌های ضد نژاد پرستی شروع شدند در هنر‌های داستانی وجود داشته است، چنان که درباره کمیک‌های تن تن و داستان‌های تارزان هم موضوع نگاه نژادی به ملت‌های غیر اروپایی مطرح شده بود. در سال 2009 که فیلم «آواتار» به کارگردانی جیمز کامرون اکران شد بومیان درشت اندام سیاره تازه کشف شده آن، آبی‌رنگ بودند اما باز هم گفته ‌شد که این فیلم نشانه‌های نژاد پرستانه دارد زیرا در نهایت باز هم سفید پوستان بیگانه، نجات بخش بومیان عقب مانده هستند.

از آنجا که ثابت شده است حتی در دوران ریاست جمهوری یک سیاهپوست در آمریکا هم مشکل نژادی به شکل‌های مختلف باقی می‌ماند پس تصور نژاد پرستانه از فیلم‌های سینمایی هالیوودی نیز ادامه خواهد داشت. در ساختن فیلم‌های جنگی با مخاطب عام چاره‌ای به جز ایجاد دوجبهه خیر و شر وجود ندارد و هر نشانه‌ای می‌تواند انبوهی از تعبیر‌ها را به همراه خود داشته باشد.

 

روزنامه شهروند 22 – 1 – 97

-------------------

 

 

نسلی که در غزه بزرگ شد

 

 

محمد سرابی 

 

غزه عجیب ترین منطقه مسکونی دنیا است.

اردوگاهی که ساحل و شهر دارد. کشوری که دولتش در جای دیگری است. شهری که هم مستقل و هم بخشی از کشور‌های دیگر است. ساکنانی که اصلی ترین نیاز‌های روزمره‌شان به دشمنشان وابسته است. مردمی که متعلق به یک قوم بزرگ از خلیج فارس تا اقیانوس اطلس هستند و درست در میان این سرزمین بزرگ زندانی شده‌اند.

غزه زمانی متعلق به مصر و زمانی در اشغال اسراییل بود سپس به دولت مستقل فلسطینی که در آنطرف سرزمین‌های اشغالی در کرانه باختری رود اردن قرار داشت و «فتح» آن را اداره می‌کرد، سپرده شد. در سال 2007 «حماس» کارکنان فتح را بیرون کرد و غزه را در اختیار گرفت و بلافاصله اسراییل با بستن ورودی‌های نوار غزه واکنش نشان داد. امروزه با توافق حماس و فتح غزه دوباره جزئی از محدوده کشور فلسطینی محسوب می‌شود اما تنش و درگیری در آن همچنان ادامه دارد. در عین حال بخش مهمی از نیاز‌های مردم این منطقه از سوی سازمان‌های بین المللی تامین می‌شود.

زیرساخت‌های ضروری و حیاتی غزه مانند تامین سوخت و انرژی برق و آب آشامیدنی به دشمن اصلی آن‌ها یعنی رژیم صهیونیستی بستگی دارد. هر بار که اسراییلی‌ها می‌خواهند مردم غزه را مجازات کنند کافی است یکی از این جریان‌ها را قطع کنند و زندگی عادی تمام غیرنظامیان را از روال عادی خارج کنند. تمام مسیر‌های ورود و خروج به نوار غزه به جز گذرگاه رفح که به مصر می‌رسد در اختیار اسراییل است. فرودگاه غزه تخریب شده است و گشتی‌های نظامی راه عبور کشتی‌ها به ساحل را بسته‌اند البته بندر قابل استفاد هم برای توقف کشتی‌ها وجود ندارد.

تونل‌های زیرزمینی متعددی ارتباط مخفیانه غزه با جهان خارج را فراهم می‌کند. چند روز پیش اسراییل اعلام کرد یکی از بزرگترین تونل‌های زیرزمینی که در مرز حفر شده بود تخریب کرده است. کندن تونل و خراب کردن آن یک روال رایج در مرز غزه است. همانطور که حمله و درگیری همیشه ادامه دارد. آخرین حرکتی که توجه جهان را به این باریکه جلب کرد «راهپیمایی بازگشت» در نزدیک مرز اسراییل بود که به تیراندازی سربازان صهیونیست و کشته شدن چند فلسطینی ختم شد.

از طرف دیگر غزه هیچ گاه به شکل یک استان زیر تسلط رام‌الله‌ در نیامد. گروه فتح که دولت خودگردان را در کرانه شرقی اداره می‌‌کند باوجود سابقه طولانی مبارزه مسلحانه با اسراییل به سازش‌ و توافق با تل‌آویو تن داده است و حماس و فضای سیاسی حاکم بر غزه که بیشتر از آوارگان اخراج شده از سرزمین‌های اشغالی تشکیل شده است این مصالحه‌ها را نمی‌پذیرد. 

رسانه‌ها هروز تصاویر عجیبی از غزه مخابره می‌کنند. یک بار نوجوانان فلسطینی در حال گشت و گذار و فوتبال در ساحل هستند،‌ یک بار گروهی مسلح شهیدی که با شلیک مستقیم نظامیان اسراییلی کشته شده است با خشم تشییع می‌کنند، بار دیگر کودکان در مدرسه‌ای قدیمی درس می‌خوانند، در تصویری دیگر جوانان در ساختمان‌های نیمه مخروبه ورزش‌های رزمی را تمرین می‌کنند.

دیدگاه دینی و سنتی اهالی غزه نیز متنوع است و می‌توان در آن از تندرو‌ترین جریان‌های دینی و سیاسی قبیله‌ای تا فرهنگ‌های نوین را پیدا کرد. مرگ و میر کودکان و سو تغذیه عمومی در این منطقه زیاد است اما جمعیت در آن همچنان افزایش میابد. درواقع بخش بزرگی از ساکنان این منطقه کودکان و نوجوانان هستند که در نقطه‌ای استثنایی از زمان و مکان زندگی می‌کنند.

سال‌ها بعد، کسانی را در گوشه و کنار جهان خواهیم دید که نام محل تولد آن‌ها غزه است.

 

روزنامه شهروند 29 – 1 -

/ 0 نظر / 49 بازدید