محمد سرابی

www.msarabi.com

 
سنگ‌های چاپ سنگی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
 

 

سنگ‌های چاپ سنگی

 

محمد سرابی

 

هزاران صفحه کتاب و روزنامه و اعلامیه با استفاده از چاپ سنگی در ایران منتشر شده و برای هر صفحه آن یک لوح سنگی ساخته و به کار گرفته شده است اما عجیب اینکه امروزه حتی یکی از این صفحه‌های سنگی هم پیدا نمی‌شود.

چاپ سنگی برای مدتی بسیار طولانی اصلی‌ترین روش انتشار در ایران بود. در دوران فتحعلی‌شاه این صنعت از روسیه به ایران آورده شد و به سرعت مورد توجه قرار گرفت. ابتدا کتاب‌های مذهبی و بعد کتاب‌های ادبی به تعداد زیاد چاپ شدند سپس آثار تاریخی مورد توجه قرار گرفتند و چاپخانه‌های زیادی در شهر‌های بزرگ شروع به کار کردند این همان زمانی بود که ایرانیان با توسعه صنعتی اروپا آشنا می‌شدند و درباریان و ثروتمندان در سفر به این کشور‌ها صنعت چاپ و گسترش باسوادی را راهی برای بهتر کردن شرایط کشور می‌دانستند. ابزاری که می‌توانست در این میان مفید باشد دستگاه چاپ بود. تاقبل از آن کتاب‌ها به صورت رونویسی تکثیر می‌شدند و در نتیجه کمیاب و نایاب بودند اما چاپ سنگی سرعت و تعداد صفحه‌ها را به جایی رساند که انتشار روزنامه هم با آن ممکن شد. چاپ به جز تولید انبوه امتیازی داشت که طرفداران آن را زیاد می‌کرد و حتی زمانی که چاپ سربی هم به ایران راه پیدا کرد تا مدت‌های طولانی نتوانست جای چاپ سنگی را بگیرد. امتیاز چاپ سنگی زیبایی‌ خطوطش بود چشم ایرانیان که به خطوط نستعلیق نوشته‌ها و کش و قوس کتیبه و کاشی‌کاری‌ها عادت داشت زیبایی حروف خطاطی شده چاپ سنگی را درک می‌کرد. خوشنویسان ماهر این عبارات را می‌نوشتند و با تذهیب و تحشیه زینت داده می‌شد. معدودی تصاویر هم به این کتاب‌ها اضافه می‌شد که زیبایی‌ آن‌ها را بیشتر می‌کرد. وسایل و موادی که برای چاپ سنگی به کار می‌رفت همه در داخل ایران ساخته می‌شد. کار چاپ صنعتی بزرگ و تخصصی به حساب میامد و هر قسمت از کار‌های یک چاپخانه سنگی برای خود استادی صاحب فن داشت زیرا صفحه‌های که دست آخر بیرون میامد با یک اشتباه و کم و زیاد شدن جوهر و حتی تنظیم نادرست کاغذ شکل خود را از دست می‌دادند. این کتاب‌ها اکنون اگرچه قدیمی‌شده اند اما کمیاب نیستند آنقدر که در بعضی‌ خانه‌ها هم می‌شود کتاب‌های چاپ سنگی را پیدا کرد. مخصوصا اگر  کسی از اهل خانواده به کتاب‌های جلد چرمی علاقه‌مند باشد. کتاب‌فروشی‌های بزرگ هم که کتاب‌های دست دوم می‌فروشند کتاب چاپ سنگی کم ندارند. طبیعی است که کتاب‌های ماندگار تر از سنگ‌های « نگاتیو» باشند اما چرا همه سنگ‌ها و ابزار و لوازم استفاده از آن‌ها از بین رفته‌اند؟ آن هم در حالی که کشور‌هایی که این صنعت را از آن‌‌ها وارد کردیم اکنون موزه‌های کامل صنعت چاپ دارند.

ما در موزه‌ها می‌توانیم آثار باقی‌مانده از تاریخ باستان و قرن‌های دور را ببینیم و برای کسب افتخار از لوح‌های خط میخی یاد کنیم اما نمونه میراثی که در فاصله یک تا دو قرن قبل داشتیم کاملا از میان رفته است. این انهدام آنقدر فراگیر و دقیق بوده است که تقریبا هیچ یک از سنگ‌هایی که زمانی صد‌ها صفحه از روی ‌آن‌ها چاپ شده بود باقی نمانده است. ممکن است برخورد ما با آنچه که امروز در اختیار داریم هم همینطور باشد چنانکه یک قرن بعد به دنبال چیزی بگردیم که امروز فراوان و در دسترس است.

یکشنبه 8 شهریور 94

روزنامه همشهری صفحه 16


 
 
شاخه‌ درختانش به هم رسیده است - باغ‌
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
 

شاخه‌ درختانش به هم رسیده است

 

محمد سرابی

 

می‌گویند آدم‌ها یک باغ گمشده در خاطرشان دارند زیرا زندگی آن آدم اول در یک باغ شروع شده بود. باغی که هیچ درد و رنج و اندوهی در آن راه نداشت. زمانی که آدم از آن باغ رانده شد خاطره دوران کوتاهی که در سایه درختان گذراند برایش باقی ماند و زمانی که قدم به زمین گذاشت در هرجایی که توانست درختانی کاشت و نهر آبی کشید تا شاید گوشه‌ای از آنچه که دیده بود را باز هم بسازد.

باغ‌ها از دوران افسانه‌ها تا امروز همیشه همراه بشر بودند. پادشاهان زمانی که ثروتی به دست میاورند در کاخ خود باغ می‌ساختند و بهترین از همه چیز را در آن جمع می‌کردند. آن‌ها که داراتر بودند باغ‌های معلق بنا می‌کردند تا هدیه‌ای برای ملکه باشد و داستانی افسانه مانند از خود به جا بگذارد تا آیندگان سرگرم کشف و تفسیرش شوند. پهلوانان تنومند دستور می‌گرفتند تا از باغ‌هایی در غرب دوردست بگذرند. باغ‌هایی که اژدهای صد سر نگهبان درختانش بود و سیب‌های طلاییش جاودانگی را به ارمغان میاورد. آن‌ها که بر خدا عصیان می‌کردند باغی از جواهر می‌ساختند که پاسخی زمینی در مقابل بهشت جاودان باشد اما فرصت پیدا نمی‌کردند ساعتی را در آن بگذرانند.

باغ آرزویی هم دور و هم دست یافتنی بود. در جهانی که می‌شناسیم هم باغ‌های معروف کم نیستند. شهر‌های ما همیشه با مشکل به دست آوردن آب روبرو بود اما با همین جریان اندکی که از کاریز و نهر‌ها تامین می‌شد در دل کویر و گردنه کوه‌ باغ‌هایی کوچک و بزرگ ساخته می‌شد. هسته مرکزی شهر‌های قدیمی ایران از خانه‌های متراکم و بازار و قلعه ساخته شده بود اما در حاشیه شهر و هرجا که ممکن بود حیاط خانه‌ها وسیع و درختان فراوان می‌شدند. در روستا‌های نیز باغ جز ثابتی بود که بنا به هر اقلیمی تفاوت داشت اما هیچ‌گاه اهمیت خود را از دست نمی‌داد مخصوصا که محصول داشت و بخشی از معیشت هر خانواده را تامین می‌کرد. از وقتی که شهر‌ها بزرگتر شدند زمین آنقدر قیمت پیدا کرد که خانه‌ها طبقه طبقه روی هم ساخته شوند و ارزش آن تا جایی بالارفت که هر تکه خاکی چشم را خیره می‌کرد. دیگر زمین آنقدر قیمت پیدا کرده بود که خراب کردن از خانه‌های قدیمی گذشت و به باغ‌هایی رسید که از دوران گذشته شهر‌ها باقی ‌مانده بودند.

حالا هر روز خبر می‌رسد که یک باغ بزرگ در شهری نابود و زمین آن تبدیل به برجی از سیمان و شیشه شده است یا اینکه باغ‌هایی در روستا‌ها گرفتار خشک‌سالی و تبدیل به انبوهی چوب‌های خشک شده‌ اند. اگر می‌دانستیم یک قرن قبل چقدر باغ داشتیم و امروز چقدر از آن باغ‌ها باقی مانده است پی می‌بردیم که چگونه از رویایی اجدادی خود دور شده‌ایم. هرچند تلاش می‌کنیم با ساختن فضای سبز در میان ساختمان‌های شهر یا بنا کردن ویلا بر بازمانده زمین‌های کشاورزی بخشی را جبران کنیم اما باغ‌ها اندک اندک از ستم خشک‌سالی و یا از طمع ثروت اندوزی محو می‌شوند.

پیامبران خبر از باغ‌های بی‌انتهایی داده‌اند که جایگاه نیکوکاران و پرهیزگاران خواهد بود و این بشارت بشر را امیدوار می‌کند که پاداش راست کرداری در این جهان، باغ بزرگی خواهد بود که جز راحتی در آن یافت نمی‌شود.  

روزنامه همشهری 26 مرداد 94


 
 
مثل بستن کمربند ایمنی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
 

 

مثل بستن کمربند ایمنی

 

محمد سرابی

 

بستن کمربند ایمنی خودرو مثال خوبی برای همه رفتار‌های فرهنگی و اجتماعی است آنقدر که در همه جنبه‌های مرتبط و غیر مرتبط پای آن را وسط می‌کشند. اگر از مسئولی سوال کنید که آیا می‌شود کتابخوانی را در میان نسل جوان بیشتر کرد از موفقیت طرح بستن کمربند ایمنی و فرهنگسازی درباره آن مثال می‌زند. اگر از عادت دادن سالمندان به زباله نریختن در معابر عمومی سوال کنید احتمالا باز هم مثال کمربند ایمنی را می‌شنوید. اگر همین رواج دادن کمربند ایمنی موفقیت آمیز نبود دیگر مثالی باقی نمی‌ماند که برای موفقیت آمیزبودن فرهنگسازی زده شود. ولی همه این مثال‌های طوری بیان می‌شود که انگار میان‌برنامه‌های آموزشی بین آگهی‌های بازرگانی سریال‌های تلویزیونی یا برنامه‌های کمک درسی مدرسه‌ها به تنهایی باعث شده است که رانندگان شروع به بستن کمربند ایمنی کنند. اگر برنامه‌های آموزش تا این حد موثر بودند باید در زمینه‌های دیگر هم موفق می‌شدند و در طول 10 – 15 سال تمام ناهنجاری‌های سبک و سنگین رفتاری اصلاح می‌شد اما با وجود هماهنگی ارگان‌های تبلیغاتی این اتفاق نمی‌افتد و در بعضی بخش‌ها، آموزش‌ها تاثیر مشهودی ندارد؟

بستن کمربند ایمنی یک ویژگی مهم داشت که باعث شد شهروندان به خوبی پیام‌های آن را به خاطر بسپارند و آن هم برگه جریمه‌ای بود که افسر راهنمایی و رانندگی به سرعت می‌نوشت و تحویل راننده می‌داد. البته همزمان گزارش‌هایی‌ از تصادف‌های ناگوار هم منتشر می‌شد که کارشناس حاضر در صحنه دلیل مرگ سرنشین را نبستن کمربند ایمنی عنوان می‌کرد. در دوره‌های آموزش رانندگی هم به هنرجویان تاکید چندباره می‌شد که برای حفظ جان خودتان هم که شده است کمربند ایمنی را فراموش نکنید. جریمه کردن به تنهایی و آموزش دادن به تنهایی فایده‌ای نداشت اما زمانی که این ‌دو از همدیگر حمایت کردند جریانی به راه افتاد و در دراز مدت تعداد کسانی که موقع سوار شدن به خودرو‌هایشان کمربند‌ها را می‌بندند بیشتر شده است.

احتمالا شنید‌‌ه‌اید که جریمه‌های رانندگی در کشور‌هایی که زودتر از ما با مشکلات رانندگی و ترافیکی روبرو شده بودند چقدر زیاد است و هر تخلفی چطور می‌تواند صاحب خودرو را مالباخته کند. در کنار کسانی که باید جریمه مالکیت خودرو را بپردازند صاحبان گواهینامه‌ها هم باید نگران باشند که پلیس به هر بهانه، اعتبار کارتی که دارند را به خطر نیندازند و آن‌ها را از رانندگی محروم نکند. وقتی یک کودک در مدرسه میاموزد که باید به قوانین رانندگی احترام بگذارد در بزرگسالی او این احترام با پرداخت پول به شکل آبرومندانه‌ای تثبیت می‌شود.  

عبور نکردن از خط‌های سفید روی آسفالت هم الان همین حکم را پیدا کرده است و حرف‌های مجری برنامه کودک و کاریکاتور‌هایی که در روزنامه‌ها چاپ می‌شوند نمی‌توانند انقدر قانع کنند باشند که رفتار‌های تثبیت شده را عوض کنند. قبلا خط‌کشی ‌های کف خیابان به جز چند مورد خاص اهمیت زیادی برای رانندگان قدیمی نداشت و چیزی در حد تزیینات حساب می‌شد اما الان باید برای یک نسل از راننده‌ها روشن شود که رد نشدن از خطوط سفید هم مانند ایستادن پشت خط عابر پیاده و توفق نکردن زیر تابلو توفق ممنوع لازم است. اتفاقا تجربه کمربند ایمنی نشان می‌دهد که تضمین‌های محکم در کنار آموزش صحیح می‌تواند به فرآیند اصلاح شیوه‌های رانندگی کمک کند.

روزنامه همشهری 12 مرداد 94


 
 
سریع و فشرده - اتوبوس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤
 

 

سریع و فشرده

 

محمد سرابی

 

یک نظریه خیلی معتبر ترافیکی می‌گوید وقتی یک اتوبوس تا آخرین ظرفیت ممکن پرباشد و دیگر هیچ جایی برای حتی یک نفر هم در آن پیدا نشود؛ باز هم 20 نفر دیگر می‌توانند سوار آن شوند.

این نظریه بار‌ها آزمایش شده و اکنون هم به صورت روزانه مورد آزمون و همینطور استفاده کاملا کاربردی قرار می‌گیرد. ظرفیت اتوبوس‌ها در کارخانه بر اساس تعداد صندلی‌ها و فضای ایستادن میان ‌آن‌ها تعیین می‌شود. قبلا که جمعیت کمتر بود صندلی‌ها مثل نیمکت‌های مدرسه پشت سر هم چیده شده‌ بود اما فناوری طراحی اتوبوس‌های شهری پیشرفت کرد و حالا صندلی‌ها بیشتر در جایی‌ مثل روی چرخ نصب می‌کنند که مناسب ایستادن نباشد. فضای خالی بین صندلی‌ها که چندین نفر می‌توانند در آن از میله‌ها آویزان شوند بیشتر شده است. همه تغییرات برای این است که شبکه اتوبوس‌رانی بتواند مسافرانی را که هر روز بیشتر می‌شوند تحمل کند.

وسایل حمل و نقل عمومی کارکرد خاصی دارند که هدف اصلی آن جابه‌جا کردن بیشترین جمعیت در کمترین زمان است. بهترین استفاده این وسایل هم در عمق شهر‌ها است. جایی که فضا کم است و امکان استفاده از وسیله دیگری برای رسیدن به سرکار‌ وجود ندارد فقط می‌شود روی واگن‌های بزرگی حساب کرد که پشت سرهم جمعیت را جابه‌جا می‌کنند. اتوبوس‌هایی که در سامانه تندور تهران استفاده می‌شوند حدود 200 نفر ظرفیت دارند اما در ساعات صبحگاهی می‌شود فهمید که حجم کابین آن‌ها بیش از این تعداد گنجایش دارد. ایستگاه‌های ابتدایی خط هم به همان اندازه ایستگاه‌های بین راهی مسافر دارند و اتوبوس‌ها خالی راه نمی‌افتند. در هر توقف به جمعیت مسافران افزوده می‌شود و فاصله بین سرنشینان کمتر می‌شود. در بعضی ایستگاه‌ها که محل تقاطع چند خط یا منطبق بر ایستگاه مترو است نزدیک نصف محموله خالی و دوباره پر می‌شود. اینجا مناسب‌ترین محل برای پیاده شدن و فن مخصوص آن هم همراه شدن با دیگر کسانی است که قصد سوار و پیاده‌شدن دارند. بدترین ایستگاه‌ها درست بعد از این تقاطع‌ها هستند که در آن مسافران تازه سوار شده هنوز خوب جا‌گیر نشده‌اند و نمی‌شد از بین آن‌ها گذشت و پیاده شد. قانون «بگذارید سرنشینان پیاده شوند سپس شما سوار شوید« چیزی مثل قانون «زندگی کن و بگذار زندگی کنند» است. توصیه‌ای خوشایند که می‌تواند احتمال زنده ماندن در این روش زندگی را زیاد‌تر کند.

خط ویژه اتوبوس‌های تندرو مثل تونلی است که از میان راه‌بندان شهری می‌گذرد. اگرچه شلوغی اتوبوس‌ها آزار دهنده است اما سرعت حرکت اتوبوس‌ها در حدی است که آن‌ها را به صورت یکی از بهترین وسیله‌های رفت و آمد درآورد. حرکت از یک نقطه به نقطه دیگر با خودرو‌های شخصی – به شرطی که محدوده‌های طرح ترافیک و زوج و فرد و آلودگی هوا را در نظر نگیریم – آنقدر با موانعی مانند راهبندان و پیدا نکردن جای پارک روبرو می‌شود که بعد از مدتی هر کسی را به سوار شدن بین بقیه مسافران تشویق کند. خوشبختانه قسمت زیادی از کسانی که هر روز سوار اتوبوس می‌شوند از کودکی با آن آشنایی دارند و ممکن است شلوغی وسیله حمل و نقل عمومی را مانند یک ویژگی عادی پذیرفته باشند.‌ اتوبوس‌هایی که می‌توانند تا آخرین فضای ممکن مسافر را فشرده کنند.

روزنامه همشهری 31 مرداد 94


 
 
ویلا‌های بدون آب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
 

 

ویلا‌های بدون آب

 

محمد سرابی

کشاورزی را با نماد زمین نشان می‌دهند اما چیزی که برای کشاورزان ما به اندازه زمین اهمیت دارد آب است. زمین بدون آب عقیم می‌شود و باید برای آن کاربرد دیگری غیر از کشت و کار پیدا کرد. زمانی بود که دلال‌ها محصول کشاورز را قبل از رسیدن موعد برداشت پیش‌خرید می‌کردند و یک فصل خشکسالی نه تنها یک سال زحمت را به باد می‌داد بلکه او را بدهکار هم می‌کرد.

در جغرافیایی که گرما همیشه می‌تواند کاشته را خشک کند همین نیاز همیشگی به آب بود که باعث شد قنات‌ها و شبکه‌های آبیاری گوناگون در ایران ساخته شود و زیستگاه‌های انسانی در جایی شکل بگیرند که منابع کافی آب داشته باشد.

روش‌های کشاورزی که در نقاط مختلف ایران اجرا می‌شدند همه بستگی به حجم و مدت منابع آب داشتند. کسی به کشاورزان یاد نمی‌داد که باید چه محصولی بکارند زیرا در هر آب و خاک تنها چند محصول مشخص امکان کشت داشتند. زندگی به شرایط طبیعت بستگی داشت و چشم کشاورزان به بارندگی از آسمان‌ و برف های روی کوه و شدت آبی دوخته می‌شدکه از مظهر قنات بیرون می‌آمد.

یکی از تغییرات بزرگ در این شیوه زندگی کردن با جابه‌جا کردن مسیر‌های دسترسی به آب اتفاق افتاد. پیش از این رود‌ها ساخته طبیعت بودند و نهر‌های کوچک هم با دست بشر به وجود میامدند اما توانایی ساخت آبراهه‌های طولانی از سیمان و سد‌های بزرگ بتنی که حجم غیر قابل باوری از آب را در خود ذخیره می‌کند استفاده از طبیعت را دگرگون کرد. محصولات کشاورزی و مساحت اراضی زیر کشت هم بیشتر شدند و شکل روستا‌ها که تولید کنندگان اصلی مواد اولیه بودند به نسبت کشت و کار جدید عوض شد. زندگی صنعتی زودتر از روستا‌ها شهر‌نشین‌ها را تغییر داده بود. ساختمان‌های شهر بلندتر شدند و حیاط‌ها جای خود را به آپارتمان دادند. معدود فضای سبز که در میان خانه‌ها باقی مانده بود کوچک و سپس محو شد. جمعیتی که به شهر هجوم آورد در مقایس فشرده روز را به دنبال بیشتر به شب می‌رساند و هر وقت فرصتی پیدا می‌کرد به فکر فرار از این دنیای سیمان و آهن بود. این شهرنشینان از گذشته روستایی خود جدا شده بودند اما به آن نیاز داشتند و این‌طور بود که ویلا‌ها از راه دور به آپارتمان‌های درون شهر ضمیمه شدند و خودرو‌های شخصی در بزرگراه‌های چند باندی ارتباط بین ‌آن‌ها را برقرار کرد.

کشاورزی حرفه دشواری است و وقتی آب کافی برای کشت و کار در درسترس نباشد سختی آن چند برابر می‌شود. نسل‌های جوان که با روش‌های دیگر زندگی آشنا شده‌اند به اندازه پیشینیان خود در بند ادامه راه و رسم زندگی‌آنان نیستند. کمبود آب محصول را کاهش می‌دهد و زمین را از باروری می‌اندازد. قیمت فروش محصول هم با وجود دلا‌ل‌ها هزینه و سود کار روی زمین را تامین نمی‌کند و اینجاست که کس دیگر آماده خرید است. نه خرید محصول بلکه خرید زمین.

اولین اثر کمبود آب در کم شدن محصولات گیاهی حس می‌شود ولی همین خشکسالی است که به زمین‌خواری سرعت می‌دهد و درخت و شالی‌کاری و مزرعه را به شکل دیوار و پارکینگ و اتاق در میاورد. وقتی کشاورز امیدی به آب کافی نداشت باشند ترجیح می‌دهد زمین را به خریداری بفروشدکه مبلغ خوبی می‌پردازد هرچند هر تکه‌اش را به زیر ویلایی نوساز می‌برد و برای همیشه امکان کشت در آن را از میان می‌برد.

روزنامه همشهری 4 مرداد 94

 


 
 
تیم تنیس روی میز نوجوانان ایران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
 

قدرت‌های پینگ‌پنگ دنیا را پشت سر گذاشتیم

نویسنده: محمد سرابی/عکس‌ها: مهبد فروزان
 
تیم پینگ‌پنگ بزرگ‌سالان ایران تا حالا از رتبه‌ی هشتم آسیا بالاتر نرفته است، اما تیم نوجوانان ایران همین اواخر توانست در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا به رتبه‌ی پنجم برسد. کشورهای شرق آسیا جایگاه قدرت‌های برتر پینگ‌پنگ جهان است و بازیکنان این کشورها کسانی نیستند که راحت به کسی امتیاز بدهند، اما نوجوانان ایرانی توانستند از آن‌ها امتیاز بگیرند...

تیم پینگ‌پنگ بزرگ‌سالان ایران تا حالا از رتبه‌ی هشتم آسیا بالاتر نرفته است، اما تیم نوجوانان ایران همین اواخر توانست در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا به رتبه‌ی پنجم برسد. کشورهای شرق آسیا جایگاه قدرت‌های برتر پینگ‌پنگ جهان است و بازیکنان این کشورها کسانی نیستند که راحت به کسی امتیاز بدهند، اما نوجوانان ایرانی توانستند از آن‌ها امتیاز بگیرند. علاوه بر این یکی از بازیکنان نوجوان تنیس روی میز ایران به نام «رادین خیام» هم در مسابقات استعداد‌های پینگ‌پنگ دنیا درخشید و مسابقه‌های‌های طرح «هوپس» پنجم شد.روابط عمومی فدراسیون تنیس روی میز فرصتی برای گفت‌و‌گوی دوچرخه با اعضا و مربیان تیم پینگ‌پنگ نوجوانان فراهم کرد. امین احمدیان(14 ساله) و حمید شمس(15 ساله) از بازیکنان و صمد تدبیری،سرمربی تیم‌های ملی پایه و امید شمس، مربی تیم ملی نونهالان کشور در این ‌گفت‌وگو حضور دارند.
اول بازیکنان تنیس روی میز (پینگ‌پنگ) بودند که در درس‌خواندن موفق شدند یا این‌که بچه‌های باهوش بودند که سراغ تنیس روی میز رفتند؟
صمد تدبیری: نمی‌شود این‌طور مشخص کرد ولی می‌دانیم بچه‌هایی که تنیس روی میز بازی می‌کنند، هوش زیادی دارند. معمولاً کسانی در این رشته موفق می‌شوند که در درس‌هایشان هم موفق‌اند. خود تمرین‌های پینگ‌پنگ هم به‌خاطر این‌که باعث تقویت اعصاب و سرعت عمل می‌شود، به درس خواندن کمک می‌کند. اعضای تیم نوجوانان ایران که همه همین‌طور هستند.
امین احمدیان: پینگ‌پنگ به درس کمک می‌‌کند. من این وقت‌ها دو ساعت در روز تمرین می‌کنم، در سال تحصیلی هم این تمرین‌ها خیلی مفید است.
حمید شمس: من از 9 سالگی و موقعی که مدرسه می‌رفتم پینگ‌پنگ بازی می‌کنم. تابستان‌ها چهار ساعت در روز تمرین می‌کنم، ولی در سال تحصیلی زمان کم‌تری‌ برای تمرین می‌گذارم، اما هیچ وقت آن را قطع نمی‌کنم.
چرا می‌گویند تمرین شطرنج به پینگ‌پنگ کمک می‌کند؟
صمد تدبیری: ورزش‌هایی مثل شطرنج ذهن را برای خواندن فکر حریف تقویت می‌کند. در تنیس روی میز هم باید همین کار را کرد. گاهی باید نه فقط واکنش حریف، بلکه حرکت بعدی او را هم حدس زد. از طرف دیگر پینگ‌پنگ به کار‌های دیگر مثل رانندگی که نیاز به سرعت عمل و حرکت درست دارد کمک می‌کند و ارتباط بین سیستم عضلانی و اعصاب هم خوب می‌شود.
برویم سراغ بازی‌ها، در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا جایگاه ایران دقیقاً کجاست؟
امین احمدیان: تیم اول چین بود و بعد از آن کره‌جنوبی،  ژاپن، چین‌تایپه و ما هم پنجم شدیم.
حمید شمس: بعد از ما کره‌ی شمالی، سنگاپور، هنگ‌کنگ، هند و تایلند بودند که همه بازیکنان قوی در رشته‌ی تنیس روی میز دارند.
چی باعث شد که تیم نوجوانان موفق شود؟
صمد تدبیری: تلاش و پشتکار بچه‌ها و انگیزه‌ی قوی که داشتند آن‌ها را به این نتیجه رساند. اولین‌بار بود که در تاریخ پینگ‌پنگ ایران به این رتبه می‌رسیدیم. حالا هم باید از این جایگاهی که به دست آوردیم دفاع کنیم که کار خیلی سختی است.
اصلاً تصور می‌کردید نوجوانان ما بتوانند در بین این تیم‌ها جا بگیرند؟
صمد تدبیری: زمان برگزاری مسابقه‌ها وقتی نتیجه طوری شد که دیدیم بین هشت تیم برتر آسیا قرار می‌گیریم، انگیزه‌مان خیلی زیاد شد. بچه‌ها می‌خواستند نتیجه‌ی چند سال تلاش و زحمت گروهی را ببینند. این نوجوان‌هایی که می‌بینید از بین حدود 40 نفر بازیکن به تدریج انتخاب شدند و بالا آمدند. فدراسیون و مربی‌ها همه کمک کردند که در مسابقات آسیایی خوب ظاهر شویم. من خودم تا چند سال قبل مسابقه می‌دادم و بعد سراغ مربی‌گری آمدم. مربی‌گری یک‌جور سرمایه‌گذاری است و نتیجه‌اش همین موفقیت بچه‌ها است.
امید شمس: هند که در تنیس روی میز برای خودش چهره‌ای محسوب می‌شود در این مسابقات نهم شد. سنگاپور و تایلند هم از ایران جا ماندند.
حتماً موقعی که با تیم‌های معروف مسابقه می‌دادید اضطراب داشتید؟
صمد تدبیری: بله، چون بچه‌ها تنیس‌باز‌هایی را پشت سر گذاشتند که ما زمانی آرزوی بازی‌کردن با آن‌ها را داشتیم. یک‌بار باید با هنگ‌کنگ مسابقه می‌دادیم که اگر بازنده می‌شدیم می‌رفتیم برای رتبه‌ی هفت و هشت و اگر برنده می‌شدیم می‌رفتیم برای رتبه‌های چهار و پنج. در آن بازی هنگ‌کنگ را سه بر دو بردیم. بعد نوبت بازی با کره‌ی شمالی شد که باز هم اگر بازنده می‌شدیم رتبه‌ی شش و اگر برنده می‌شدیم رتبه ی پنج را می‌آوردیم. کره را هم سه بر دو زدیم.
امید شمس: می‌دانید که از 20 تیم برتر پینگ‌پنگ جهان، 12 تیم در آسیا هستند و بین قهرمان‌های جهان تنیس روی میز فقط آلمان از قاره‌ی دیگری به جز اروپا است.

اعضای تیم تنیس روی میز نوجوانان کشور (از راست به چپ): رادین خیام، حمید شمس و امین احمدیان





شما دقیقاً در میانه‌ی سن نوجوانی هستید. فکر می‌کنید به جای این‌که برای تنیس روی میز تمرین کنید، چه کاری دیگری می‌توانستید انجام دهید؟
حمید شمس: می‌شد وقت اضافی را به تفریح گذراند. وقتی دائم ورزش بکنی، دیگر نمی‌شود زمانی برای تفریح گذاشت. گاهی وقت‌ها آدم احساس خستگی می‌کند، اما نتیجه‌ی آخر ارزشش را دارد.
امین احمدیان: بالأخره برای این‌که چیزی به دست بیاوری، باید چیزی هم از دست بدهی.
فکر می‌کنید از الآن به بعد باید چه‌کار کنید؟
صمد تدبیری: اگر بخواهیم بچه‌ها آینده خوبی در تنیس روی میز داشته باشند، باید دائم با حریف‌های قوی‌تر مسابقه بدهیم. باید به مسابقه‌ با حریف‌های خارجی برویم تا سبک بازی آن‌ها را بشناسیم.
امید شمس: یک جریان مستمر شکل گرفت که باعث شد نوجوانان ما در تنیس روی میز موفق شوند. آقای سعادتمند از فدراسیون خیلی کمک کردند و همین‌طور بقیه‌ی مربی‌هایی که زمینه را برای تمرین و مسابقه‌ی بچه‌ها درست کردند.
 به‌نظرتان چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند تنیس روی میز ورزش سختی نیست؟ شاید به‌خاطر این‌که برخورد و درگیری ندارد!
امید شمس: اتفاقاً می‌گویند که تنیس روی میز پنجمین ورزش سنگین دنیا و بالاتر از خیلی رشته‌های دیگر مثل فوتبال است.
صمد تدبیری: تنیس روی میز سخت‌ترین و سرعتی‌ترین ورزش در بین رشته‌های مشابه است و برای همین دائم باید مسابقه بدهید تا توانایی خودتان را حفظ کنید. به جز مسابقات قاره‌ای و جهانی پینگ‌پنگ یک سری مسابقات دیگر به نام پروتو هم برگزار می‌شود که در آن کشور‌های مختلف با هم رقابت می‌کنند و نتیجه‌ی آن هم کم‌تر از مسابقات جهانی نیست. من مطمئنم که نوجوانان ما اگر به این مسابقات هم اعزام شوند موفق خواهند بود.

رادین، نفر پنجم هوپس!
«رادین خیام» 12 ساله است. او در طرح هوپس ( HOPES ) فدراسیون جهانی به رقابت با نونهالان دیگر کشور‌ها رفت و به رتبه‌ی پنجم جهان رسید.
ماجرا از زمانی آغاز شد که امسال فدراسیون جهانی تصمیم گرفت با فرستادن «آلکسی بفرموف» به ایران، استعداد‌های پینگ‌پنگ کشور‌ را پیدا کند. از تمام استان‌ها 16 نفر انتخاب شدند و به اردوی یک هفته‌ای آمدند تا استعداد‌یاب‌های داخلی و بین‌المللی توانایی‌آن‌ها را ارزیابی کنند. رادین از ایران انتخاب و با سه نفر دیگر از سه کشور دیگر آسیا برای شرکت در مرحله‌ی نهایی معرفی شدند و این‌طور بود که او و مربی‌اش به چین رفتند. رادین از سال 91 و موقعی که فقط 9 سال داشت، با شرکت در مسابقات خردسالان حضورش را در این رشته ثبت‌کرد و در این مدت سه مدال تیمی‌، انفرادی و دوبل را به دست آورد.
رادین می‌گوید: «در چین تمام چهار روز اول به تمرین گذشت. صبح و بعدازظهر تمرین می‌کردیم و بعد از آن مسابقات شروع شد.» او درطرح هوپس با بازیکنان چند کشور، از جمله بلژیک، آمریکا و لهستان مسابقه داد و به رتبه‌ی پنجم رسید.
این کار نتیجه‌ی تمرین طولانی‌مدت هر روز است. او که در مدرسه‌ی علامه حلی-6 (منطقه‌ی شهر‌آرا) درس می‌خواند، درباره‌ی تمرین‌هایش این‌طور توضیح می‌دهد: «هر روز ساعت سه و نیم مدرسه تمام می‌شود. بعد از مدرسه به باشگاه می‌روم و تا ساعت هفت تمرین می‌کنم و بعد در زمانی که تا وقت خوابیدن باقی می‌ماند درس می‌خوانم. موقعی که مسابقه داریم باید یک هفته صبح و عصر هر روز تمرین بکنم و از مسئولان مدرسه متشکرم که در این مواقع به من کمک می‌‌کنند.شطرنج، دیگر رشته‌ی ورزشی است که رادین آن را در کنار پینگ‌پنگ انجام می‌دهد. او شطرنج را یک سال زودتر از تنیس روی میز، در چهار سالگی شروع کرده و زمانی که شش سال و نیم بیش‌تر نداشت، قهرمان مسابقات شطرنج زیر هفت سال کشورشد. اما حالا بین این دو رشته، پینگ‌پنگ را انتخاب کرده است.الآن کار رادین خیام سخت‌تر شده است چون همه از کسی که به رتبه‌ی پنجم هوپس دست یافته انتظار دارند که در آینده پرچم پیروزی ایران را در رقابت‌های تنیس روی میز جهان بالای سرش بگیرد.

فدراسیونی  با دو تابلو
روی دیوار فدراسیون دو تابلو هست؛ روی یکی نوشته شده: «تنیس روی میز» و روی دیگری «پینگ‌پنگ». ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اسم انگلیسی این رشته «میز تنیس» می‌شود، اما روابط‌عمومی فدراسیون می‌گوید از هر دو اسم استفاده می‌شود.پینگ‌پنگ در قرن نوزدهم در انگلستان متداول شد و به سایر نقاط جهان رفت. قبل از جنگ جهانی دوم، این ورزش در جنوب ایران و  در شهرهای آبادان، مسجدسلیمان و آغاجاری رواج پیدا کرد؛ جاهایی که محل اجتماع خارجی‌ها و افسران انگلیسی بود. بعد از جنگ جهانی اولین مسابقه‌های پینگ‌پنگ در ایران برگزار شد که بیش‌تر شرکت‌کننده‌‌های آن خارجی‌ها بودند، اما این مسابقه‌ها باعث شد که ورزشکار‌های ایرانی هم به تنیس روی میز علاقه‌مند شوند.در سال 1326 ایران عضو فدراسیون بین‌المللی تنیس و در همان سال برنده‌ی یک جایزه شد. سال 1332 برای اولین‌بار مسابقات قهرمانی کشور در تهران برگزار و سال 1346 فدراسیون ملی تنیس از تنیس روی میز جدا شد. فدراسیون تنیس روی میز از آن موقع به‌صورت مستقل شروع به کار کرد و از چند سال پیش، به پرورش تنیس باز‌های نوجوان بیش‌تر توجه شده است و با این حساب باید حدود یک دهه‌ی دیگر رقابت‌های خیلی خوبی از پینگ‌پنگ‌باز‌های ایران در رقابت‌های جهانی ببینیم.

با پینگ‌پنگ از تبریز تا مالزی
از بین بازیکنان تیم تنیس روی میز فقط یک نفر اهل تهران نبود و برای همین نتوانستیم هم‌زمان با بقیه‌ی اعضای تیم با او صحبت کنیم. «علیرضا رهنما» اهل تبریز است و هربار باید این راه طولانی را برای همراهی گروه طی کند. اما این باعث نشده است که دست از این ورزش بردارد.علیرضا می‌گوید: «پدرم پینگ‌پنگ‌باز حرفه‌ای بود و من از پنج سالگی تمرین می‌کردم. بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی من هم تنیس روی میز بازی می‌‌کردند و همین انگیزه‌ی مرا بالا برده بود. بعد از مدرسه کمی استراحت می‌کنم و به سراغ توپ و راکت‌ می‌روم که این تمرین‌ها هر روز دو، سه ساعت طول می‌کشد. اگر زمان مسابقه‌ها نزدیک باشد زمان تمرینم به روزی پنج، شش ساعت هم می‌رسد.»
او که در کنار پینگ‌پنگ ورزش‌های دیگری هم انجام می‌دهد، می‌گوید: به والیبال و فوتبال هم علاقه دارم، ولی تنیس روی میز و بدن‌سازی آن که حرکات سرعتی تقویت می‌کند وقت اصلی ورزش‌کردن را می‌گیرد.علیرضا شرکت در مسابقات آسیایی را بهترین تجربه‌اش تا امروز می‌داند و می‌گوید: شکست‌دادن کره‌ی شمالی و هنگ‌کنگ لذت زیادی داشت.مشکل بزرگی که این پینگ‌پنگ باز آذربایجانی با آن روبه‌رو است همین فاصله‌ی زیاد تا تهران و هزینه‌هایی است که باید برای این رفت و آمد بپردازد و البته ساعت‌هایی که در این سفر‌های طولانی از دست می‌رود.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه - 29 مرداد 94

http://2charkheh.hamshahrilinks.org/Contents/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%BE%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85?magazineid=1282


 
 
خرد و کلان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤
 

 

خرد و کلان

 

محمد سرابی

 

در پایتخت هیچ وقت نمی‌توانید از همان راهی که رفته‌اید برگردید. البته هیچ طلسم، فرهنگ یا قانون خاصی وجود ندارد فقط خیابان‌های زیادی برای درمان مشکل ترافیک یک‌طرفه شده‌‌اند و باعث می‌شوند در راه بازگشت مجبور شوید فرمان را بچرخانید و از خیابان دیگری به سوی نقطه اول حرکت کنید.

اندازه شهر‌ها تعابیر مختلفی دارد که در فارسی به دو کلمه شهر و کلان‌شهر خلاصه می‌شود. کلان‌شهر باید ترجمه متروپلیس باشد که لقب شهر‌های بسیار بزرگ است. در تعریف بین المللی متروپلیس‌ها خیلی وسیع هستند و بیش از 7 – 8 میلیون نفر جمعیت دارند و در تعریف ایرانی شهر‌هایی که جمعیت قابل توجه و مرکزیت استانی داشته باشند می‌توانند کلان‌شهر نامیده شوند. با این حساب کمتر از 10 یا 15 شهر ایران کلان‌شهر هستند. این واژه تعریف دقیقی ندارد و همین هم باعث شده که هر شهر آرزو کند به این عنوان دست بیابد گویی لقب کلان‌شهر نوعی سرافرازی و غرور به شمار برود و نشانه توانایی و استعداد باشد. میل به زندگی در شهری بزرگتر که ساختمان‌های بلند دارد در وجود ما رشد کرده است. همیشه دیده‌ایم که شهر‌های بزرگ جای ثروت بیشتر و رفاه بیشتر است؛ اگر به همین تصور بسنده کنیم چندان اشتباه نیست اما زمانی که زندگی در یک شهر بزرگ معادل «پیشرفت» و بدتر از آن «تمدن» تصور شود باید دلیلی پیدا کنیم که این تصور را ثابت کند. چرا به شکلی غیر مستقیم موفق بودن یک شهر‌ را در بزرگتر بودن آن می‌دانیم؟ وسیع و شلوغ بودن شهر‌ها چه امتیازی به وجود میاورند که باعث شده تعداد آن‌ها در ایران و جهان هر روز بیشتر شود؟

شهر‌ها به دلایل زیادی رشد می‌کنند که تقریبا تمام آن‌‌ها اقتصادی هستند. جمعیت‌ روستانشینان زمانی که فرصت‌‌های زیستن مطلوب‌‌تری در شهر بیابند به آن کوچ می‌کنند و اگر زندگی در روستا به خاطر سخت شدن کشاورزی دشوار شده باشد این کوچ سرعت بیشتری می‌گیرد. جوان‌‌تر‌ها زودتر مهاجرت می‌‌کنند و بقیه را به دنبال خود میاورند. جمعیت شهر دائم بیشتر می‌شود و لایه‌های ضخیم در اطراف هسته قدیمی ساخته می‌شود. ساختمان‌ها در زمین‌های حومه شهر پخش می‌شوند و هر 10 سال قسمت‌های دیگری که قبل از آن حاشیه بودند به ساختار اصلی می‌پیوندند. همینطور که شهر بزرگ می‌شود در یک نقطه خاص زمانی، مشکلات شهر‌های بزرگ هم شروع خواهد شد. درست مانند فردی که اولین نشانه‌های بیماری‌های قلبی را احساس می‌کند شهر هم نشانه‌های کوچک اما واضحی از گرفتاری‌های آینده را نمایان می‌کند. در یک مقطع ظرفیت موجود شهر برای تحمل آدم‌هایی که به سمت آن هجوم آورده‌اند تکمیل می‌شود و از آنجا است که باید دست به دامان مسئولان و مدیران شد و کار برنامه‌ریزی و نقشه پردازی که پیش از آن معطل مانده یا ناقص بوده را آغاز کرد.

 اگر قبلا خانه و برج و خیابان نشانه شهر‌ها بودند الان خودرو‌هایی که روی آسفالت به دنبال هم روان هستند هم نماد شناخته شده شهر‌های بزرگ محسوب می‌شوند. کسانی که اهل یک شهر کوچک هستند و هر سال می‌بینند که جمعیت آن بیشتر می‌شود یک روز صبح متوجه می‌شوند که یک خیابان در مرکز شهر یک‌طرفه شده است و نمی‌شود مثل سابق از همان مسیر رفت به خانه برگشت. اینجاست که شهر از شکل «خرد» وارد اولین مرحله «کلان» می‌شود و سلسله‌ای از گرفتاری‌ها پشت سر هم پیش میاید.

روزنامه همشهری 18 مرداد 94


 
 
قیمت آنچه می آشامیم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
 

قیمت آنچه می آشامیم

 

محمد سرابی

 

صرفه‌جویی در مصرف آب یک اجبار مقطعی نیست، یک فرهنگ عمومی است که نشان می‌دهد مردم هر جامعه چقدر برای حفظ منافع عمومی کشور خود اهمیت قائل می‌شوند یا اینکه چقدر به آن بی‌اعتنا هستند.

در جغرافیای ما، کشاورزی همیشه وابستگی مستقیم به آب داشت و این آب هم با ساده‌ترین روش‌های ممکن به نقاط مختلف هدایت می‌شد. نهر‌هایی آب را از چشمه و رود و قنات به زمین‌های زراعی می‌رساندند و هر محصول با چند نوبت آبیاری به بار می‌نشست. با گذشت زمان با وجود اینکه روش‌های انتقال آب پیشرفت زیادی کردند آبیاری مزرعه‌های به اندازه کافی تغییر نکرد و همان روش‌ قدیمی طرفداران بیشتری داشت و الان که خبر از دست رفتن آب‌های زیر زمینی و سطحی به گوش ‌می‌رسد برای لوله کشی مزارع فرصت کمی باقی ‌مانده است. لوله کشی خانه‌های خیلی زودتر از این انجام شده بود. به غیر از سالمندان کسی دوران رونق آب انبار‌های خانگی را به یاد نمی‌آورد و کمتر کسی است که از خزینه‌های حمام خاطره‌ای واضح داشته باشد. لوله کشی آب خیلی سریع ظاهر خانه‌ها را تغییر داد اما مثل همیشه زودتر از فرهنگ مصرف آب آمده بود و رفتار‌هایی مانند شستن حیات و پیاده‌رو با آب آشامیدنی با قدرت تمام در میان دیگر سهل انگاری‌های مردمی جا گرفتند. زمانی که آب ارزان و فراوان بود تنها کسانی که واقعا به صرفه جویی عقیده داشتند و بدون هشدار‌های تلویزیون به این نتیجه رسیده بودند شیر آب را بیهوده باز نمی‌گذاشتند.

حالا مشکل کمبود آب جدی شده است و باید با انواع پیام‌های آموزشی ثابت که هدر دادن این مایه حیات چقدر برای خودمان زیانبار است. اما در کنار تبلیغات و گروه‌های اینترنتی و آگهی‌هایی که در روزنامه‌ها چاپ شده است یک نظریه دیگر هم رشد  کرده است که در برخورد با هر پیامی که بگوید شیر آب روشویی را کمتر باز کنید جواب می‌دهد « 90 درصد آب ایران برای کشاورزی مصرف می‌شود.» بله این نسبت صحیح است و از همان 10 درصد باقیمانده هم سهم کوچکی به کارخانه‌ها می‌رسد. اما آبی که برای کشاورزی استفاده می‌شود معمولا مستقیم از سد و چاه روانه شیار‌های مزرعه می‌شود ولی آبی که در لوله‌های شهر جریان دارد از مراحل متعدد تصفیه گذشته است چنانکه می‌شود آن را یک فراورده به شمار آورد نه یک ماده خام. اگر تمام اتفاقاتی که برای آب آشامیدنی از سد‌ها تا خانه‌ها می‌افتد را دنبال کنیم شاید برایمان عجیب باشد که چرا چنین محصولی مهمی همیشه به این سادگی و ارزانی جریان دارد. یک بطری آب معدنی از مراحل کوتاه‌تری گذشته و قیمت خیلی بیشتر دارد. امتیاز بطری‌های آب معدنی این است که با نوشیدن آن احساس می‌کنیم ماده خاص و ارزشمندی را مصرف می‌کنیم که تفاوت زیادی با آب لوله کشی دارد. شاید بطری پلاستیکی آب معدنی ارزش خاصی برای مصرف کننده نداشته باشد و بین زباله‌های خشک و تر روانه سطل آشغال شوداما بعید است کسی آب یک بطری آب معدنی را هدر دهد زیرا مستقیما برای آن پول پرداخت کرده است و از پشت دیوار شفاف بطری می‌بیند که آب با هر بار آشامیدن چطور کم می‌شود اما باز کردن شیر آب ظرفشویی این احساس رابه ما نمی‌دهد. تماشای نهر‌های بزرگ آب کشاورزی که ممکن است حسی از بی‌انتها بودن و بی اهمیت بودن آب را هم ایجاد کند.

این درست است که منابع آب ما بیشتر از همه برای کشاورزی سنتی مصرف می‌شود ولی دلیل خوبی برای هدر دادن آب آشامیدنی شهری نیست.

روزنامه همشهری 11 مرداد 94

 


 
 
کنترل دست کیست؟
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
 

 کنترل دست کیست؟

 

 محمد سرابی

 در دوران ما وسایل خانگی زیادی اختراع شده‌اند اما به خاطر اینکه برای هر رفتار تکراری و منظم می‌شود دستگاه یا نرم افزاری ساخت که آن را انجام دهد، پس جای یک وسیله تکمیلی هنوز خالی است. زمانی که کانال‌‌های تلویزیون بیشتر از دو شبکه نبودند انتخاب برنامه‌ها هم مشکل نبود. تنوع خاصی هم نبود که نیازی به انتخاب باشد اما حالا با این‌همه کانال متنوع دیجیتالی و تلویزیون‌های هوشمند بزرگ استفاده از این وسیله هم عوض شده است. حالا تلویزیون برنامه‌ای نشان نمی دهد که چند ساعت در روز به تماشای آن بنشینیم بلکه تمام وقتی که در خانه هستیم را می‌خواهد و اگر شب‌ها هم بیدار بمانیم باز هم برای ما برنامه خواهد داشت.

قبلا تلویزیون فقط از یک دستگاه ساخته شده بود. موقعی که به برق وصل می‌شد، اگر آنتن دوشاخه‌اش تنظیم بود کار می‌‌کرد و دیگر نیازی به وسیله دیگری نداشت. استفاده از آن هم تقریبا در روشن و خاموش کردن خلاصه می‌شد. حالا تلویزیون یک دستگاه نیست و در واقع از 2 قطعه ساخته شده است. 2 دستگاه کوچک و بزرگ که دستگاه بزرگ روی میز شیشه‌ای نصب شده و دستگاه کوچکتر در دست اعضای خانواده در گردش است. هرکسی هم که این دستگاه کوچکتر را در اختیار داشته باشد صاحب تمام فرآورده‌های صوتی تصویری خواهد شد و بر عرضه مستقیم آن‌ها نظارت می‌کند.

 

 

برای شناختن کاربران خانگی تلویزیون‌ها باید آن‌ها را به چند گروه تقسیم کرد. بهترین تقسیم بندی هم نوع استفاده از این دستگاه است به این شرح که اگر کسی برای تماشای یک برنامه مشخص سراغ تلویزیون می‌رود او را بیننده تازه کار یا همان آماتور بنامیم و گروه دوم که بدون پیش‌زمینه خاصی در مقابل صفحه شیشه‌ای می‌نشینند و کنترل را به دست می‌گیرند بیننده حرفه‌ای هستند. شیوه استفاده گروه دوم از دستگاه کنترل خیلی قابل مطالعه است. حرفه‌ای ها دستگاه کنترل را رو به تلویزیون می‌گیرند و یک کانال را به صورت تصادفی انتخاب می‌کنند تصویر یک میز گرد با چند کارشناس دیده می‌شود. یک کانال بالاتر می‌روند. این برنامه مصاحبه مردمی است. کانال بعدی مسابقه ورزشی نشان می‌دهد. بعد از آن تبلیغات ماده شوینده و بعد یک سریال قدیمی پخش می‌شود. کانال بعدی اخبار است. کانال بالاتر گفت و گوی هنری و کانال بعدی آن یک سریال آپارتمانی دیگر است. بیننده حرفه‌ای با رعایت زمان «هر 2 ثانیه یک کانال» تا شماره 20 بالا می‌رود چند ثانیه صبر می‌کند و با غر زدن زیر لب و شکایت از اینکه هیچ برنامه‌ای که به آن علاقه نداشته باشد پیدا نکرده به کانال اول برمی‌گردد. میز‌گرد همچنان ادامه دارد. بعد یک کانال بالاتر می‌رود و وقتی به آخر فهرست رسید دوباره بر می‌گردد یا کانال‌ها را به صورت معکوس پایین میاید. بعد از چند بار تکرار این حرکت روی یک کانال تصادفی دیگر باقی می‌ماند و کنترل را کنار میگذارد. نزدیک 5 دقیقه یا کمتر دوباره تغییر 2 ثانیه‌ای کانال‌ها شروع می‌شود. این رفتار یک بیننده حرفه‌ای در خانه است تا وقتی که عامل دیگری مانند زنگ تلفن همراه حواس او را پرت کند.

 

زیاد شدن کانال‌های تلویزیون بود که باعث شد دستگاه کنترل از راه دور هم لازم شود. حالا که بینندگان حرفه‌ای برنامه ثابتی برای استفاده از این همه کانال دارند می‌شود دستگاهی به کنترل تلویزیون اضافه کرد یا برنامه‌ای در تلویزیون‌های هوشمند قرار داد که خود به خود کانال‌ها را عوض کند و امکانات جدیدی برای بهره‌مندی از این همه برنامه تلویزیونی به وجود بیاورد.

 

روزنامه همشهری 4 خرداد 94


 
 
شاعری در دربار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

شاعری در دربار

 

محمد سرابی

در دیوان‌های شعر قدیمی، حدود صفحه‌های 3 و 4 یک صفحه به مدح حاکم اختصاص پیدا کرده است. معمولا این حاکم که اغلب اوقات ناشناخته است قرار بود بابت این کتاب شعر دستمزدی بپردازد و کتاب را به گنجینه کتابخانه‌اش اضافه کند. این اتفاق زمانی می‌افتاد که سلسله‌ای از حاکمان اهل ادب و هنر باشد و این علاقه را در فرزندان خود پرورش دهند یا اینکه وزیر و درباریان بخواهند از هنرمندان حمایت کنند و به همین انگیزه توجه حاکم را به حمایت از شاعران و نویسندگان جلب کنند. زندگی کردن در چنین زمانه‌ای خوشبختی به شمار میامد زیرا پیش آمده بودکه در سال‌های طولانی سلسله‌های جنگجو و بی‌سواد به قدرت می‌رسیدند و به جز شمشیر زدن و به دندان کشیدن گوشت کباب چیز دیگری نمی‌فهمیدند. البته باز هم نوشتن در مدح حاکم از رواج نمی‌افتاد زیرا ممکن بود زمانی برسد که شاعر از آزار و اذیت او در امان نگه دارد.

 

کتاب نوشتن در کشور ما هیچ گاه شغل اصلی یک طبقه اجتماعی نبوده و درآمدی نداشته است تا گروهی به نام نویسندگان ساخته شوند بتوانند از این راه زندگی کنند. برای اینکه نهادی با کارکرد «نوشتن» پدید بیاید باید نسل‌های متمادی تا چند قرن در این حرفه مشغول کار باشند و ذخایر خود را پیوسته برای آیندگان به جا بگذارند. نویسندگان قدیمی یا ثروتی خانوادگی داشتند یا اینکه در سمتی مشغول به کار بودند که فرصتی برای تحصیل و دسترسی به منابع نوشتاری پیشینیان فراهم می‌کرد. معدودی هم از نویسندگان بودند که حرفه دیگری برای معاش فراهم کرده بودند اما جاذبه کتاب آن‌‌ها را وادار کرده بود که اوقاتی را برای خواندن و نوشتن اختصاص دهند. بعد از آمدن چاپ سنگی و سربی و ژلاتینی هم این شرایط چندان تغییر نکرد. حتی زمانی که سواد آموزی بیشتر شد انتظار می‌رفت با بیشتر شدن جمعیت کتابخوان نوشتن تبدیل به یک حرفه تمام وقت برای گروه بزرگی از مردم شود. زمانی که موج‌های تحصیلات دانشگاهی پشت سر هم رسیدند و نسل جوان عمر جوانی خود را برای کسب مدارک علمی صرف کرد باز هم خیال این بود که میزان مطالعه از نوع غیر درسی بیشتر شود. تغییرات و تحولات اجتماعی و سیاسی هم برای مدتی کوتاهی توانست تیراژ کتاب را دگرگون کند اما هیچ کدام این‌ها باعث نشد که بازار ماندگار کتاب شکل بگیرد و بیش از یک نسل دوام داشته باشد. با رشد فناوری عناوین کتاب‌ها و سرعت چاپ و صحافی و توزیع بیشتر شد، کتابخانه‌ها در درسترس عموم قرار گرفت و نشریات و رسانه‌های راه‌هایی برای انتقال دانش مکتوب در کنار کتاب‌های فراهم کردند اما هنوز هم نویسندگان و شاعران نمی‌توانند به این شغل اکتفا کنند و تقریبا تمام آن‌ها حرفه دیگری دارند تا توان زندگی کردن در شهر‌ها را داشته باشند. امروز زمانی که خبر از کارافتادگی انتشاراتی‌ها و فروشگاه‌های کتاب می‌رسد نمایشگاه‌ کتاب جمعیت زیادی را به طرف خود می‌کشاند و تناقض جالبی را به‌وجود می‌آورد. زمانی که بزرگترین پدیده فرهنگی برگزاری یک گردهمایی کشوری کتاب است و تیراژها یکسره پایین میایند می‌شود فهمید که بیشتر شدن باسوادان و بالا رفتن سطح تحصیلات عالی با عادت به مطالعه ارتباط مستقیم ندارد.

 

معمولا خوانندگانی که می‌خواهند از اشعار قدیمی فیض ببرند و قصد تحقیق تاریخی درباره سلسله‌های گوناگون را ندارند از صفحه مدح حاکم به سرعت می‌گذرند تا زودتر به محتوای اصلی کتاب برسند. احتمالا خود شاعر هم برای سرودن این چند بیت شعر وقت زیادی نگذاشته است.

روزنامه همشهری 27 اردیبهشت 94


 
 
همه چیز سمی نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

همه چیز سمی نیست

 

محمد سرابی

 

بهترین راه انتقال سرب به درون بدن همین کاری ‌است که ما انجام می‌دهیم. ترکیبات سرب را به بنزین اضافه می‌کنیم تا بهتر بسوزد و با آتش‌گرفتن نامنظم کار موتور را دچار اختلال نکند اما سرب بعد از اینکه به حرکت خودرو‌ها کمک کرد با دود بیرون میاید و با هوایی که نفس می‌کشیم مخلوط می‌شود. موقعی که غبار سرب وارد ریه و بعد از آن خون می‌شود اختلال در کار بدن را انجام می‌دهد. اگر مقداری سربی که جذب بده شده‌ است کم باشد اتفاقی نمی‌افتد ولی با نفس کشیدن در هوایی که پر از دود سرب باشد بیمار‌ها شروع می‌شوند اما سرب که سم نیست پس چطور بدن را مسموم می‌کند؟

نمی‌شود دقیقا گفت که چه‌ عادت‌هایی زیان‌بار هستند زیرا گروه بزرگی از مردم با آن‌ها زندگی می‌کنند و سبک‌های زندگی آنقدر متنوع و گسترده‌ شده‌اند که هرکس برای خودش روشی دارد و آن را درست می‌داند. کم تحرکی بیماری‌زا است اما در شهر‌های بزرگ استفاده دائم از خودرو برای هر مسافت کوتاه و لم دادن روی مبل برای ساعت‌های طولانی عادی است. دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن ساعت کاری بدن را به هم می‌زند اما افراد زیادی تا نیمه شب بیدار هستند و اگر روز تعطیلی پیدا کنند خواب شب را با بالاآمدن آفتاب هم ادامه می‌دهند. اضافه وزن اندام‌های مختلف بدن را ضعیف می‌‌کند و به قلب و استخوان‌ها فشار میاورد اما تعداد کسانی که با گذر کردن از سن جوانی به ذخیره چربی می‌پردازند، افزایش پیدا کرده است. گوش دادن به موسیقی با صدای بلند یا در معرض هر نوع سر و صدای بیش از اندازه قرار گرفتن بر تمرکز ذهن تاثیر می‌گذارد. تماشای بیش از حد تلویزیون در دراز مدت بر اعصاب و پس از آن بر کیفیت روانی زندگی تاثیر می‌گذارد. وقت گذرانی در شبکه‌های اجتماعی ارتباطات انسانی را دگرگون می‌کند. اما این‌ها همه بخش جدا نشدنی از زندگی روزمره ما هستند. چند وعده غذای چرب برای شام یا تماشای پشت سرهم قسمت‌های بی‌انتهای یک سریال که ضرری ندارد. اگر قرار بود با این عادت‌ها کسی بیمار شود که تا حالا تلفات زیادی درست شده بود.

فرهنگی که روابط انسانی خود را بر اساس آن تنظیم می‌کنیم به دلیلی تغییراتی که هرسال شتاب بیشتری می‌گیرد نیاز به بازبینی دائمی دارد تا جدید تر و کار‌آمدتر شود. محصولاتی که برای تغذیه ذهنی و روحی مصرف می‌کنیم و سرگرمی‌هایی که به ما معرفی می‌شود یا خودمان به دنبالش هستیم هم بخشی از زندگی هستند. اما ظرفیت ما برای مصرف کردن هر کالای مادی و معنوی محدود است و هر وقت که به سراغ یکی برویم یکی دیگر را از دست خواهیم داد.

سرب سمی نیست و یکی از فلزات عادی محسوب می‌شود که از معدن استخراج شده و به کارخانه‌های صنعتی می‌رود اما خاصیتی دارد که می‌تواند بیماری‌های زیادی ایجاد کند. بدن ما به عناصری مانند آهن، کلسیم، روی و مواد دیگر احتیاج دارد. سرب در طول سال‌های طولانی به تدریج جای این مواد را می‌گیرد و نمی‌گذارد کار اصلی خودشان را انجام بدهند. کمبود آهن خون را و کمبود کلسیم استخوان را ضعیف می‌کند و بعد از مدتی بیماری‌ها شروع می‌شوند. در گذشته به همین دلیل نمی‌فهمیدند که سرب چرا سم نیست اما مسموم می‌کند. سرب جایگزین موادی می‌شود که برای حفظ سلامتی به آن‌ها نیاز داریم. شیوه زندگی جدید ما غلط نیست اما ممکن است جایگزین روش سالم زیستن شود.

روزنامه همشهری 16 اردیبهشت 94


 
 
هیچ کس همراه نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 هیچ کس همراه نیست

 

محمد سرابی

 

هیچ کس تنها نیست حتی اگر بخواهد تنها باشد هر کسی یک دوست کوچک دارد که آن را با خودش همه جا ببرد. نمی شود از این دوست جدا شد. صبح‌ها وقتی می‌خواهیم از خانه بیرون برویم او را می‌بریم و یک لحظه از خود جدا نمی‌کنیم. همیشه نزدیک ما است. توی کیف، توی جیب، روی قاب چرمی کمربند و روی میز می‌‌نشیند و گاهی هم به برق وصل می‌شود تا انرژی کافی برای روشن و خاموش شدن و حرف زدن داشته باشد.

کسی نمی‌داند وقتی سارقان می‌خواهند از کسی زور گیری کنند آدم‌ها برای دادن کیف پولشان بیشتر مقاومت می‌کنند یا گوشی همراه و بعدا کدامیک را زودتر پیگیری می‌کنند. اما می‌دانیم که بدون همراه احساس می‌کنیم نوعی نقص عضو پیدا کرده‌ایم. وابستگی به اشیا پدیده جدیدی نیست. مردانی که به موتورسیکلت و خودرو علاقه دیوانه وار داشتند سعی می‌کردند تمام روزشان را به شکلی کنار آن باشند و به هر بهانه‌های سویچ را بچرخانند و دستی به فرمان بزنند. اگر این وسایل بیش از اندازه بزرگ نبودند آن‌ها را درون خانه هم می‌آوردند تا تمام شبانه روز را در کنار هم باشند.

تلفن همراه با همان توانایی اول خود یعنی برقراری تماس صوتی توانست تاثیر زیادی در ارتباط بین مردم داشته باشد اما الان که نوبت به نسل‌های 3 و 4 اینترنت و تبلیغات هر روز آن‌ها رسیده است همراه ما توانایی‌های خودش را چند برابر کرده است. انبوه برنامه‌هایی که روی گوشی‌های لمسی کار گذاشته می‌شوند می‌توانند تمام وقت یک نفر را پر کنند و دائم برای او سرگرمی بسازند. می‌شود موسیقی گوش کرد،  بازی کرد، با دوستان کنفرانس چند جانبه گذاشت و از آخرین عکس‌ها و فیلم‌هایی که شهرت پیدا کرده اند با خبر شد. گوش تلفن همراه سبک زندگی ما را عوض کرده است و همین هم باعث نگرانی عده‌ای شده است که نکند ارتباط‌های مستقیم زندگی گذشته را به خاطر خیره شدن به صفحه آن از دست بدهیم.

اگر یک روز صبح آن را در خانه جا بگذاریم برای برداشتنش بر می‌گردیم و اگر زیادی دور شده باشیم دائم نگران این هستیم که بدون ما تنها مانده است. اگر نشانی انرژی‌اش کم بشود دور تا دور خودمان را نگاه می‌کنیم تا منبع تغذیه‌ای پیدا کنیم.

ما از دوستانمان دلخور می‌شویم و با آن‌ها قهر می‌کنیم اما با همراهمان هیچ وقت قهر نمی‌کنیم. ممکن است یک روز کند باشد و درست کار نکند و کارمان را به موقع راه نیندازد اما باز هم این ما هستیم که منت کشی می‌کنیم و اگر مریض شود می‌خواهیم مریضی‌اش را درمان کنیم. گم کردن همراه اضطراب زیادی درست می‌کند زیرا غیر از اینکه به کار و زندگی هر روزمان کمک می‌کند راز‌هایی دارد و چیز‌هایی می‌داند که نباید دیگران از آن باخبر شوند. اگر همراه دزدیده شود و به دست نا اهل بیفتد که دیگر کار از کار گذشته است.

گوشی همراه باریک و سبک و خوش دست ساخته می‌شود و هر روز امتیازات جدیدی برای آن پیدا می‌شود. البته این رابطه میان انسان و همراه بی وفایی هم دارد وگرنه به همان گوشی‌های قدیمی با کلید‌های بزرگ و صفحه‌های یک رنگ سبز وفادار مانده بودیم و دل به گوشی‌های براق و صاف امروز نمی‌سپردیم. بدون همراه چیزی کم داریم و برای تماس با بقیه‌ آدم‌ها به او نیاز داریم که واسطه میان ما باشد. همراه همیشه همراه ما و همیشه مراقب ما است.

روزنامه همشهری 5 اردیبهشت 94


 
 
دست و پنجه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤
 

 دست و پنجه

 

محمد سرابی

 

روزگاری که همه جا از پلیس خبری نبود و هر محله‌ به ساکنان خودش متکی می‌شد تا امنیت را در آن تامین کنند وقتی یکی از اوباش بدمستی و چاقو کشی می‌کرد کسی از اهالی جرات نداشت با او درگیر شود مگر پهلوانی که می‌‌توانست بدون گلاویز شدن و زخمی کردن او را مهار کند. پهلوان‌ها میل می‌گرداندند و میل‌های زورخانه که به گرز شباهت داشت تمام ماهیچه‌های دست را قوی می‌کرد. چرخاندن میل‌های سنگین احتیاج به پنجه‌های محکم داشت و پس از مدتی انگشت‌ها را مثل ریشه‌های درختان قدیمی قوی و در هم پیچیده می‌کرد. این پنجه‌ها در کشتی گرفتن نقش مهمی داشتند و جوان‌تر‌ها یاد می‌گرفتند که چگونه به سمت حریف حمله کنند و  دست و پاهای او را گیر بیندازند.

میل گرداندن در ابتدا کار ساده‌ای نبود و هرکس به تدریج یاد می‌گرفت که آن را چطور روی کتف و بازویش هدایت کند. میل برای این پنجه را قوی می‌کرد که مرکز ثقل مرکزی نداشت و حفظ تعادل آن به دست فشار میاورد. در زورخانه میل گرداندن را از وزنه‌های کوچک شروع می‌کردند و یک به یک بالاتر می‌رفتند تا به میل‌های بزرگی برسند که مخصوص برترین پهلوان بود و دیگران اگر هم می‌توانستند آن‌ها را تکان بدهند بدون رخصت بزرگ مجلس دست به میل نمی‌بردند. هنوز هم  میل مهمترین ابزار زورخانه و سمبل ورزش باستانی است.

ورزش کردن با وزنه‌های نامتعادل که در سنت کشور‌های دیگر مانند هند هم وجود دارد سخت تر از تمرین با وزنه‌های عادی است. اگر ورزشکار اشتباه کند و کار کردن با آن را درست یاد نگیرد خطر مصدویت زیاد است و اگر اشتباهش را ادامه بدهد ممکن است در طولانی مدت آسیب جدی ببیند اما اگر راه هدایت آن را پیدا کند آمادگی بدنی زیادی پیدا می‌کند که در ورزش‌های دیگر هم به او کمک خواهد کرد.

ماهم در زندگی امروزمان با وزنه‌هایی زورآزمایی می‌کنیم که نه تنها سنگین هستند بلکه تعادل هم ندارند. وقتی می‌خواهیم طوری کار کنیم که پول بیشتری به دست بیاوریم و همان موقع از رسیدگی به خانواده هم غافل نشویم و سلامتی جسم و روان خود را هم حفظ کنیم، همه این‌ها وزنه‌های نامتعادلی می‌سازند که غیر از وقت و انرژی، مهارت و هدایت کافی هم لازم دارند. اگر آن‌ها را اشتباه به دست بگیریم مفصل و ماهیچه را فرسوده می‌کنند و پس از مدتی آن را از کار می‌اندازند. شیوه زیست در گذشته روالی سنتی داشت اما امروزه الگو‌های گوناگون و متغییری در پیش روی هرکسی قرار دارد که باید به تنهایی با آن‌ها روبرو شود.

چاقو کشی که تیغه براق سلاحش را رو به بقیه گرفته بود همه را فراری می‌داد مردم می‌دانستند که نمی‌توانند حریف او شوند اما پهلوان که سریع و قوی بود انگشت‌ها و دسته چاقو را با هم می‌‌گرفت و آنقدر فشار می‌داد که قدرت نمایی چاقوکش را در فریاد و التماس او محو کند.

روزنامه همشهری 10 اردیبهشت 1394


 
 
باژگونگی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
 

 

باژگونگی

 

محمد سرابی

داستان نبرد رستم با اکوان دیو بی‌شباهت به دیگر حماسه‌های این پهلوان نیست. هیولایی مردم را آزار می‌دهد و رستم به جنگ او می‌رود تا با ترکیبی از جوانمردی و خرد و قدرت او را از میان بردارد. اکوان دیو به شکل گورخری در شکارگاه در میامد اما آنقدر قوی است که با اسب‌ها درگیر می‌شود و آن‌ها را تار و مار می‌کند رستم به شکار او می‌رود اما گورخر محو می‌شود. زمانی که رستم برای استراحت توقف می‌کند و به خواب می‌رود اکوان دیو زمین اطراف و زیر او را گرد می‌برد و رستم را با خاکی که روی آن خوابیده بود به آسمان می‌برد. اینجاست که دیگر راه فراری وجود ندارد و دیو از پهلوان می‌پرسد که می‌خواهد او را به کوهستان پرت کند یا دریا؟ رستم می‌داند که اگر به دریا بیفتند ممکن است زنده بماند ولی این را هم می‌داند که دیو هر کاری را برعکس انجام می‌دهد. برای همین می‌خواهد که او را به کوه بیندازد. در نتیجه دیو برعکس این کار را انجام می‌دهد و رستم با شناکردن در آب زنده می‌ماند.

 اگرچه وارونه رفتار کردن صفتی است که به دیو نسبت داده می‌شود اما از انسان هم زیاد دور نیست. وارونه رفتارکردن اتفاقی است که همیشه در جمع می‌افتد زیرا با آن می‌شود از جمع متمایز شد. بچه‌های خیلی کوچک این‌‌‌‌طور نیستند زیرا می‌خواهند شبیه بقیه و مخصوصا شبیه بزرگتر‌هایشان شوند. این کار درست از همان موقتی شروع می‌شود که کسی فکر می‌‌کند بزرگ شده است و نمی‌خواهد همراه دیگر بزرگ‌شده‌ها باشد. بنابراین شروع به برهم زدن روشی‌ می‌‌کند که دیگران بر اساس آن زندگی می‌کنند. این‌ها معمولا زیانی ندارد زیرا یا از تب و تاب موقت نوجوانی ناشی شده و یا جستجوی تنوعی ساده در روزمرگی است. چیزی که می‌تواند وارونگی را جدی تر‌ کند میل به کنار گذاشتن قوانینی است که همه از ضرورت وجود آن برای حفظ جامعه خبر داریم.

‌در بزرگراه‌هایی که تابلو‌های محدودیت سرعت دارند فشار دادن پدال گاز ممکن است خودرو‌ را از روی پلی پرت کند یا به درختی بکوبد و سرنشینان را به کشتن دهد، در جنگلی که دچار کم‌آبی شده است روشن کردن آتش و رها کردن خاکستر آن می‌تواند به آتشسوزی بزرگی تبدیل شود و در زمانه‌ای که هشدار‌های کم شدن آب پشت سرهم به گوش می‌رسد هدر دادن منابع طبیعی آینده فرزندانمان را به خطر می‌اندازد. البته که ترس از آسیب دیدن مانع تخطی از قوانین می‌شوند اما چیزی که ما را از درون وسوسه می‌کند تا یک قانون را بشکنیم همین میل به وارونه رفتار کردن است. همین حسی که در درون خود مهار کرده‌ایم تا بتوانیم در کنار دیگران و با قواعدی که همه پذیرفته‌ایم به زندگی ادامه دهیم. وارونه رفتار کردن راهی برای جدا شدن است. راهی که می‌شود با آن شخصیتی متفاوت پیدا کرد و از این شیوه زندگی که همه را به شبیه بودن تشویق می‌کند، گریخت. گریزی که گاهی به شکل عادتی آزار دهنده برای دیگران در میاید.

اتفاقا در تلویزیون هم یک بچه دیو داریم. عروسک شاخدار کوچکی که بنا به عادت اکوان دیو همه چیز را برعکس برایش تعریف می‌کنند و خودش هم برعکس حرف می‌زند. مثل هر طنز تلویزیونی دیگر این عروسک هم نشانی از میل به وارونه رفتار کردن را نشان می‌دهد.

روزنامه همشهری 24 خرداد 94

 


 
 
تولد یک اسطوره‌
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
 

تولد یک اسطوره‌

 

محمد سرابی

از زمانی‌که مقدسات ما را ترک کردند جهان رنگش ر ا از دست داد. دنیای گذشته به اندازه امروز از معنا خالی نشده بود. انسان‌های گذشته فکر نمی‌کردندکه در پشت و پنهان این دنیا جهان دیگری وجود دارد. آن‌ها می‌دانستندکه همین دنیای لمس کردنی سراسر شگفتی است و هیچ جایی از آن نیست که معنایی مقدس نداشته باشد. همه چیز باشکوه بود. ابرها، رود‌ها و دریا‌ها همه بخشی از گردش بزرگ دنیا بودند. آفتابی که به زمین می‌تابید و دانه‌ای که از آن جوانه می‌زد هدیه‌ای از ملکوت بود. روز و شب  دو پدیده ارزشمند بودند و فصل‌ها ثابت می‌کردند که نظمی بزرگ همه چیز را در اراده خود دارد.

امروزه بیشتر آنچه که می‌شناختیم تغییر کرده است و گریزی هم از آن نیست. ما جزییات جهان را کشف و آنچه که یافتیم محاسبه کردیم دنیا برای ما شکل عوض کرد و هرچه که پیش از آن رازی بزرگ بود، گشوده شد. می‌دانیم آب چگونه از دریا به آسمان و از آنجا به قله‌کوه‌ها می‌رود و می‌توانیم رود‌هایی که میزبان تمدن‌های بزرگ بودند را مهار و حتی خشک کنیم. آب را در اختیار گرفتیم، خاک را به زیر کشت بردیم و هر جنبنده‌ای را با سلاح آتشین کنار زدیم. ما خانه‌هایی از سنگ و آهن داریم و شب‌ها را با برق روشن می‌کنیم. می‌توانیم غذایمان را ذخیره و بیماری‌هایمان را درمان کنیم. اما چیزی در این جهان انسان‌ها کم است.

دنیای آدم‌ها دیگر آن معنای مقدس را نداردو ساکنانش به جای آنکه معنا را در اطراف خود حس کنند باید به دنبال آن بگردند یا اینکه معنایی برای خود بسازند تا توان تحمل زندگی هر روزه را داشته باشند. برای همین است که اسطوره‌ها و خدایان جدید ساخته می‌شوند و پس از مدت کوتاهی فرومی‌پاشند. داستان‌هایی گفته می‌شوند و کسانی به آن اعتقاد پیدا می‌کنند اما چیزی نمی‌گذرد که قصه‌ای برای باز گفتن باقی نمی‌ماند. هر دسته‌ای و هر قومی می‌خواهند در این جهان برای خود اسطوره‌ای پایدار و ماندگار بسازند که تا آخر جهان باقی بماند اما هرچه که تراشیده می‌شود در گذر زمان از میان می‌رود. آدم‌ها به دنبال نوری می‌گردند تا به آن‌ها نشان دهد جهان به کدام سو می‌رود و چگونه پایان خواهد یافت.

و دراین میان ما روایتی داریم که خبر از بازآمدن مردی ماندگار می‌دهد و در انتظار نجات بخشی هستیم که وعده شده روزی خواهد رسید.

در جایی که بشر برای اولین بار نوشتن را آموخت، اولین شهر‌ها ساخته شدند، قانون بیان شد و تمدن شکل گرفت اکنون فرزندان شیطان به کشتار انسان‌ها مشغول شده‌اند. می‌کشند و تصویر مرگ‌آفرینی را ثبت می‌کنند و به دیگران نشان می‌دهند تا خوی انتقامجویی را به جوشش بیاورند و آتش نابودی را گرم‌تر کنند. آن‌ها که کلام مقدس را بر پرچم سیاهشان نوشته‌اند و هر روز با افتخار خون بیگناهان  می‌ریزند و از کار خود خو‌شنودند.

اما ما در انتظار آخرین نفر از نسلی پاک هستیم که نسب به پیغامبر خدا می‌برد. در انتظار کسی که بیاید و کلام مقدس را از پرچم سیاه پیروان تباهی باز پس گیرد و بیاورد آنچه که قرن‌ها قبل در سینه کوه بر جوانی امین نازل شده بود. این بزرگترین اسطوره‌ای است که تولدش را جشن می‌گیریم.

روزنامه همشهری 12 خرداد 94


 
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص) درگفت‌و گو با هفته‌نامه‌ی دوچرخه

این افتخار را برای خودم نگه‌ داشتم!

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
ابوطالب، عموی پیامبر را همیشه به شکل مردی میانسال یا پیر مجسم می‌کنیم، اما بازیگر نقش او در فیلم محمد‌(ص) (اگر چه مو‌های جو گندمی دارد) ولی پیر نیست.

 پاکدل می‌گوید با همه‌ی سختی‌های نقشی که برعهده داشته، حاضر نشده بازی در نقش کهنسالی حضرت ابوطالب را از دست بدهد و می‌خواسته این افتخار را برای خود نگه دارد.

مهدی پاکدل، متولد 1359 اصفهان است با کوله‌باری از تجربه‌ی کار در تئاتر، سینما و تلویزیون. در فرصت کوتاهی پس از یک سفر طولانی و قبل از یک برنامه‌ی تمرین، با او به گپ و گفتی صمیمانه در چارچوب گفت‌وگوهای کافه دوچرخه می‌نشینیم.

پاکدل دوران نوجوانی را مرحله‌ای شگفت انگیز می‌داند که زندگی و سرنوشت آینده‌ی هرکسی را تعیین می‌‌کند و با این‌که تازه از سفر برگشته، پرانرژی در گفت‌وگو حضور دارد؛ درست همان روزی که خبر انتشار آلبوم موسیقی «در انعکاس کوچه‌های خیس» او را می‌شنویم.

  • این موهای سیاه و سفید برای عکس روی آلبوم موسیقی خوب هستند، نه؟

آن کار، آلبوم موسیقی نیست. فقط دکلمه‌ی اشعار روی موسیقی است. پیشنهاد کردند که متن شعر‌هایی را به این شکل بخوانم، خودم هم می‌خواستم تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم.

  • شاید یک‌جور طبع‌آزمایی باشد. حالا چرا وقت بازی در فیلم‌ها، با لهجه‌ی اصفهانی حرف نمی‌زنید؟

شخصیت(کاراکتر)‌هایی که تا به حال بازی‌کرده‌ام، نیاز به لهجه‌ی اصفهانی نداشته‌اند. اما مثلاً  این روزها در سریال «کیمیا» که در حال تولید است، نقش یک جوان اصفهانی را بازی می‌کنم که در بحبوحه‌ی انقلاب و اتفاقات بعد از آن حضور دارد. البته یک فیلم بازی‌کرده‌ام به اسم «آزاد‌راه» که در آن نقش یک طلبه‌ی جوان را داشتم و اصفهانی حرف می‌زدم.


 
 
روزه‌ در تابستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
 

 

روزه‌ در تابستان

 

محمد سرابی

 

اولین باری نیست که ماه رمضان در فصل تابستان قرار می‌گیرد. 30 سال پیش و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان در همین روز‌ها بود و همینطور تا 14 قرن قبل و در تمام این مدت مردمی که روزه می‌گرفتند راه‌هایی برای تحمل 17 ساعت زندگی بدون آب و غذا داشتند.

سرعت تغییر شیوه زندگی هر سال بیشتر می‌شود. برای قرن‌ها مردم به شیوه‌های مشابهی زندگی می‌کردندکه اساس آن را کشاورزی تشکیل می‌داد. برنامه روزانه و ساعت‌های خواب و بیداری هم به همین شکل برنامه ریزی می‌شد. محصولات غذایی که در هر محل کشت می‌شدند کم و بیش در همان نقطه به مصرف می‌رسیدند و بیشتر نیاز‌ها در یک منطقه تامین می‌شد. همین شرایط روش‌های گوناگونی را برای ادای یک رسم مذهبی پدید آورده بود. دستور اصلی روزه داری برای تمام مردم مسلمان یکسان است و براساس خودداری از خوردن و آشامیدن تعریف می‌شود اما اقلیم در همه جا مشابه نیست و شرایط را عوض می‌کند.

30 و 60 سال قبل دستگاه‌های تهویه مطبوع برقی به اندازه امروز تمام ساختمان‌ها را خنک نمی‌‌کردند و کولرگازی‌ها انقدر به شبکه‌های برق فشار نیاورده بودند. یخچال هم در هر جایی آماده ارائه یخ و آب خنک نبود اما در مقابل هوای شهر‌ها به اندازه امروز آلوده نبود. دود خودرو‌ها که الان گرد و غبار هم به آن اضافه شده است تشنگی را بیشتر می‌کند و اگر گرم شدن تدریجی هوا را هم در نظر بگیریم ممکن است کمی بی‌حساب شویم.

تصور مرد کشاورزی که با وجود روزه گرفتن به مزرعه می‌رود و زیر تابش آفتاب کار می‌کند برای ما شهرنشینان دشوار است و چون خود قادر به انجام این کار نیستیم آن را غیر ممکن می‌دانیم. درست است که گرمای تابستان و روز‌های طولانی طاقت تشنگی را کم می‌کند اما اگر از احوال پیشینیان جویا شویم خواهیم دید که چطور می‌توانستند در شرایط سخت، روزه داری را ادامه دهند.

دو اصل مهم باعث می‌شد که گذشتگان بتوانند در فصل تابستان روزداری کنند. ساعت‌کار در جوامع کشاورزی با طلوع خورشید تنظیم می‌شد و تاریک شدن هوا به معنای شروع زمان استراحت بود خواب مناسب و بیدار نماندن تا نیمه شب نظم بدنی را افزایش می‌داد که در ماه رمضان از دیگر ایام سال مهمتر بود. امروزه بیدار ماندن‌های شبانه باعث می‌شود که در ساعت‌های مختلف روز احساس خواب آلودگی داشته باشیم و زمانی که برنامه غذایی هم به دلیلی روزه گرفتن تغییر کند تمام برنامه جسمی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. دومین نکته که پیشینیان باز هم در رعایت آن از ما موفق‌تر بودند به رژیم غذایی برمی‌گردد که به اندازه امروز پر از شیرینی، گوشت و چربی نبود. غذا‌های گیاهی به شیوه‌ای تولید می‌شدند که امروز ارگانیک نام گرفته است. لبنیات و میوه‌ها بخش مهمی از تغذیه را تشکیل می‌دادند و برخی ادویه‌های محلی هم به سالم نگه داشتن جسم کمک می‌کردند.

مساله اینجاست که گذشتگان فقط برای اینکه بتوانند در ماه رمضان تابستانی روزه بگیرند برنامه زندگی خود را عوض نمی‌کردند. آن‌ها همیشه به موقع می‌خوابیدند و کمتر گوشت می‌خوردند زیرا سبک غالب و بلکه تنها روش موجود زیستن بود و همین کار آن‌ها را برای همه سال سالم نگه می‌داشت

در این جوامع مردمی بودند که در تمام فصل‌های سرد و گرم شعائر مذهبی را به شکل کامل به جا میاوردند.


 
 
شیری که نشانه آب است
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
 

شیری که نشانه آب است

 

 محمد سرابی

 

چرا اسم وسیله ای که با چرخاندن آن آب جاری می‌شود، شیر است؟ آیا جریان قوی آب شفاف از آن‌ها شباهتی با غرش شیر‌ دارد؟ در ادبیات قدیمی ما دو تعریف جدا از هم برای برای شیر وجود داشت که اگرچه هر دو در بادیه بودند ولی یکی آدم را می‌خورد و دیگری خوراک بچه آدم می‌شد. احتمالا این وسیله فعلی که در تبلیغات تلویزیونی نشان می‌دهند و می‌گویند محکم ببندید که چکه نکند و همگی دچار بی‌آبی نشویم؛ باید نسبتی با یکی از  این دو شیر‌ داشته باشد.

شاید به خاطر اینکه شیر سفید هم مانند آب مایع است بشود نسبتی میان آن و شیر آب پیدا کرد اما قصه‌ای که در این‌باره نقل می‌شود از اولین لوله‌کشی‌های آب در شهر‌های بزرگ است. در گذشته که لوله‌کشی وجود نداشت و آب انبار‌ها کار آن را انجام می‌دادند شیری هم نبود و کوزه و بادیه به انتقال این مایع حیات کمک می‌کردند. مانند تمام صنایع مدرن دیگر، اولین لوله کشی‌های آب در شهر‌های ایران با نقشه‌ و الگوی غربی‌ ساخته شدند. اینطور که گفته می‌شود ابزار‌های کنترل جریان آب در اروپای آن زمان به شکل سر شیر ساخته می‌شدند. زمانی که لوله کشی در ایران انجام شد جریان آب مانند امروز به سینک ظرفشویی خانه‌ها ختم نمی‌شد و برای هر کوچه یک شاخه تعیین شد. خروجی این آب با همان ابزار‌های اروپایی و به شکل سر شیر جنگل ساخته شده بود به همین دلیل همه وسیله‌هایی که با یک حرکت آب زلال را سرازیر می‌‌‌کردند شیر نام گرفتند.

مشخص نیست این ماجرا چقدر درست است اما اگر درست باشد باید تمام خروجی‌های آب لوله کشی قدیمی برای مدتی طولانی یال و کوپال شیر داشته باشند تا غرش آن‌ها در خاطره جمعی مردم جا بگیرند و تبدیل به یک واژه همه‌گیر شوند.

یک نظر دیگر هم درباره نامگذاری این وسیله وجود دارد. در اساطیر قدیمی ایرانی آب نوعی برکت بود که از جایی مقدس به بشر ارزانی می‌شد تا به او زندگی ببخشد. وقتی که آب قطع می‌شد اهریمنی در قالب دیو و اژدها راه آب را بسته بود و باید پهلوانی به جنگ آن موجود پلید می‌رفت تا آب را دوباره آزاد کند. در برخی بنا‌های قدیمی تصاویری از این کشمکش‌ها وجود دارد. بیشتر از همه، در جایی که جریان سخاوتمندانه آب همیشه وجود داشته است و چشمه یا مظهر قناتی قدیمی یکباره از زمین می‌جوشید می‌شد تصور کرد که پهلوان توانسته ضربتی کاری بر اهریمن بزند و او را برای همیشه از سد کردن آب دور کند. اگر این تصور را به نمادگونگی شیر به عنوان قهرمان پیوند بدهیم می‌شود فهمید چرا در برخی از بنا‌های باستانی ایران تصویر شیر با مظهر جوشش آب همراه بوده است. شاید برخی مستندات پراکنده درباره اینکه قبل از ورود لوله‌کشی‌ها هم ایرانیان نسبتی میان شیر و آب می‌شناختند، صحیح باشد. در اینصورت می‌شود فهمید که چرا خروجی‌های آب نام شیر را پیدا کردند.

هرچه که هست و اسم شیر از روی صنایع وارداتی یا از تصورات باستانی منشا گرفته باشد الان شیر اهمیت زیادی برای جامعه ما پیدا کرده است. بحران بی‌آبی که از مدت‌ها قبل درباره آن هشدار داده شده بود در حال نزدیک شدن است و نشانه‌های وقوع آن خیلی هراس انگیز‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم. اگر منابع آبی شهر‌های ما به همان شکل فعلی در خطر خشکی باشند احتمالا مدت زیادی نمی‌توانیم جریان زلال پیوسته و بدون قطعی آب را حفظ کنیم و آن موقع است که شیر‌های آب از غرش کردن به چکه کردن خواهند رسید.

روزنامه همشهری 22 تیر 1394


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

27 فروردین 94 روزنامه همشهری - دوچرخه


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

 

27 فروردین 94 - روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه


 
 
پل‌های معلق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٤
 

 

پل‌های معلق

محمد سرابی

تصاویری که از شهر‌های بزرگ آینده کشیده می‌شود ساختمان‌های بلند،‌ خیابان‌های چند طبقه و خودرو‌های پرنده‌ای را نشان می‌دهد که بین آن‌ها حرکت می‌کنند. در آن زمان روی زمین دیگر جایی برای خودرو‌ها نیست و لایه لایه پل و خیابانی طولانی مانند مارپیچ‌هایی از بین برج‌های چندین طبقه به هرطرف کشیده‌ شده‌اند و خودرو‌های بزرگ و کوچک روی این بزرگراه‌ها یا به شکلی شناور در هوا بدون اینکه با هم برخورد کنند یا به زمین بیفتند مسیر مستقیم خود را ادامه می‌دهند.

در چند دهه گذشته شهر‌های بزرگ به همین سمت پیش رفته بودند. از زمانی که خودرو‌ها جای خودشان را در زندگی شهری باز کردند ساختن مسیر‌هایی که بتوانند در آن جولان دهند ضروری شد. خیابان‌ها و کوچه‌ها بزرگتر شدند. همینطور که هر شهر پیشرفت می‌کند و قیمت هر متر آن بالاتر می‌رود ظرفیت خیابان‌های مرکزی شهر‌ها پر می‌شود و باز هم خودرو‌های بیشتری به سوی آن میایند و پشت سر هم در صفوف منظم می‌ایستند تا جای کوچکی برای حرکت کردن یا پارک کردن پیدا کنند. مرکز شهر همیشه گرانقیمت و پر جنب و جوش است. جایی که مهم‌ترین مشاغل و بهترین در آمد‌ها را در خود جای داده است. رونق شهر و حیات آن به شلوغ ترین نقاط بستگی دارد که مثل آهنربایی همه چیز را به سمت خود می‌کشد و فشرده می‌کند. رفت و آمد در فضایی کوچک آنقدر زیاد است که تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها هم معابر را پرکرده‌اند. از ایستگاه‌های مترو جمعیت بیرون می‌زند و به پیاد‌ه رو‌ها می‌ریزد. در جایی که بازار معروف کالایی باشد، موتور سیکلت‌ها و گاری‌های دستی و گاهی وانت‌ها که بار‌هایی را جابه‌جا می‌کنند در هرگوشه هستند و صدای فریاد و بوق زدن دائم شنیده می‌شود و با تمام محدودیت‌ها باز هم نمی‌شود به ترافیک غلبه کرد.

امروز استفاده از خودرو‌های شخصی در مصاف با حمل و نقل عمومی به حدی رسیده است که روی خیابان‌هایمان هم خیابان‌های دیگری می‌سازیم و از کنار و وسط آسفالت ستون بالا می‌بریم تا راه خودرو‌ها غیر از زمین به آسمان هم باز شود اما زیاد طول نمی‌کشد که خودروسازان تولید کنند و لیزینگ کاران بفروشند و شهروندان بخرند و در شریان‌های شهر به جریان بیندازند. زمانی گفته شد که ظرفیت خیابان‌های پایتخت پر شده است و با شدتی که خودرو‌ها در کشور تولید می‌شوند گسترش خیابان‌ها نمی‌تواند از سرعت خط تولید آن جلو بزند. شاید باید یک کپی معلق از تمام خیابان‌‌ها بسازیم و یک باره ظرفیت آن‌ها را دو برابر کنیم.

در ابتدای قرن جدید برخی از شهر‌هایی که چند دهه قبل ساخت خیابان‌های چند طبقه را تجربه کرده بودند این راه را کنار گذاشتند. حتی بعضی‌ها مسیر برعکس را دنبال کردند و در آن تعدادی از بزرگراه‌ها کاربری خود را از دست دادند یا در جریان تغییرات جدید شهر تخریب شدند.هدایت شهروندان به حمل و نقل عمومی در کنار استفاده از فناوری ارتباطات که مراجعه حضوری برای هر کار کوچک اداری را کم می‌‌کرد هجوم خودرو‌ها به مرکز شهر را کمتر کرد. شهر‌ها به این پی بردند که باز کردن راه خودرو‌های شخصی یا سواری‌ها ساختن خیابان‌های روی‌هم نیست. شاید در قسمت‌هایی از شهر این کار لازم باشد اما نباید ورقه‌های بتنی را همه سو کشید هرچند که سمبلی از معماری و شهر‌سازی باشند و حسی از حرکت به سوی آینده را بسازند.

نمی‌توان با اطمینان گفت که شهر‌های آینده چه شکلی خواهند داشت و حرکت خودرو‌ها در چند سطح آن‌ها انجام می‌شود اما هرقدر شهر را عوض کنیم و راه‌های تازه بسازیم باز هم خودرو‌های بیشتری به خیابان‌های شهر اضافه می‌شوند.

روزنامه همشهری 30 فروردین 94


 
 
پل‌های معلق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٤
 

 

پل‌های معلق

محمد سرابی

تصاویری که از شهر‌های بزرگ آینده کشیده می‌شود ساختمان‌های بلند،‌ خیابان‌های چند طبقه و خودرو‌های پرنده‌ای را نشان می‌دهد که بین آن‌ها حرکت می‌کنند. در آن زمان روی زمین دیگر جایی برای خودرو‌ها نیست و لایه لایه پل و خیابانی طولانی مانند مارپیچ‌هایی از بین برج‌های چندین طبقه به هرطرف کشیده‌ شده‌اند و خودرو‌های بزرگ و کوچک روی این بزرگراه‌ها یا به شکلی شناور در هوا بدون اینکه با هم برخورد کنند یا به زمین بیفتند مسیر مستقیم خود را ادامه می‌دهند.

در چند دهه گذشته شهر‌های بزرگ به همین سمت پیش رفته بودند. از زمانی که خودرو‌ها جای خودشان را در زندگی شهری باز کردند ساختن مسیر‌هایی که بتوانند در آن جولان دهند ضروری شد. خیابان‌ها و کوچه‌ها بزرگتر شدند. همینطور که هر شهر پیشرفت می‌کند و قیمت هر متر آن بالاتر می‌رود ظرفیت خیابان‌های مرکزی شهر‌ها پر می‌شود و باز هم خودرو‌های بیشتری به سوی آن میایند و پشت سر هم در صفوف منظم می‌ایستند تا جای کوچکی برای حرکت کردن یا پارک کردن پیدا کنند. مرکز شهر همیشه گرانقیمت و پر جنب و جوش است. جایی که مهم‌ترین مشاغل و بهترین در آمد‌ها را در خود جای داده است. رونق شهر و حیات آن به شلوغ ترین نقاط بستگی دارد که مثل آهنربایی همه چیز را به سمت خود می‌کشد و فشرده می‌کند. رفت و آمد در فضایی کوچک آنقدر زیاد است که تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها هم معابر را پرکرده‌اند. از ایستگاه‌های مترو جمعیت بیرون می‌زند و به پیاد‌ه رو‌ها می‌ریزد. در جایی که بازار معروف کالایی باشد، موتور سیکلت‌ها و گاری‌های دستی و گاهی وانت‌ها که بار‌هایی را جابه‌جا می‌کنند در هرگوشه هستند و صدای فریاد و بوق زدن دائم شنیده می‌شود و با تمام محدودیت‌ها باز هم نمی‌شود به ترافیک غلبه کرد.

امروز استفاده از خودرو‌های شخصی در مصاف با حمل و نقل عمومی به حدی رسیده است که روی خیابان‌هایمان هم خیابان‌های دیگری می‌سازیم و از کنار و وسط آسفالت ستون بالا می‌بریم تا راه خودرو‌ها غیر از زمین به آسمان هم باز شود اما زیاد طول نمی‌کشد که خودروسازان تولید کنند و لیزینگ کاران بفروشند و شهروندان بخرند و در شریان‌های شهر به جریان بیندازند. زمانی گفته شد که ظرفیت خیابان‌های پایتخت پر شده است و با شدتی که خودرو‌ها در کشور تولید می‌شوند گسترش خیابان‌ها نمی‌تواند از سرعت خط تولید آن جلو بزند. شاید باید یک کپی معلق از تمام خیابان‌‌ها بسازیم و یک باره ظرفیت آن‌ها را دو برابر کنیم.

در ابتدای قرن جدید برخی از شهر‌هایی که چند دهه قبل ساخت خیابان‌های چند طبقه را تجربه کرده بودند این راه را کنار گذاشتند. حتی بعضی‌ها مسیر برعکس را دنبال کردند و در آن تعدادی از بزرگراه‌ها کاربری خود را از دست دادند یا در جریان تغییرات جدید شهر تخریب شدند.هدایت شهروندان به حمل و نقل عمومی در کنار استفاده از فناوری ارتباطات که مراجعه حضوری برای هر کار کوچک اداری را کم می‌‌کرد هجوم خودرو‌ها به مرکز شهر را کمتر کرد. شهر‌ها به این پی بردند که باز کردن راه خودرو‌های شخصی یا سواری‌ها ساختن خیابان‌های روی‌هم نیست. شاید در قسمت‌هایی از شهر این کار لازم باشد اما نباید ورقه‌های بتنی را همه سو کشید هرچند که سمبلی از معماری و شهر‌سازی باشند و حسی از حرکت به سوی آینده را بسازند.

نمی‌توان با اطمینان گفت که شهر‌های آینده چه شکلی خواهند داشت و حرکت خودرو‌ها در چند سطح آن‌ها انجام می‌شود اما هرقدر شهر را عوض کنیم و راه‌های تازه بسازیم باز هم خودرو‌های بیشتری به خیابان‌های شهر اضافه می‌شوند.

روزنامه همشهری 30 فروردین 94


 
 
رنگین کمانی روی شهر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
 

 

 

رنگین کمانی روی شهر

 

محمد سرابی

می‌گویند کوهپایه جنوبی البرز مرکزی بخش خاصی از کشور است و توانایی عجیبی در میزبانی از جمعیت فراوان دارد چنانکه اگر این همه شهرنشین در هرجای دیگری از کشور مستقر شده بودند تا به حال هیچ ظرفیتی از آب و خاک برای بقای آن‌ها باقی نمانده بود. راهی برای سنجش این ادعا نیست زیرا تقریبا تمام مساحت این کوهپایه مسکونی شده یا در مجاورت مکان‌های مسکونی قرار دارد و تحت تاثیر آن‌ها قرا گرفته است. اگر این جمعیت متراکم همه پهنه وسیع تهران را تصرف نکرده بود می‌شد ساده‌ترین تغییرات طبیعت را در آن دید. جایی که از یک سود به کوه‌های مرتفع توچال می‌رسد و از سمت دیگر تا کویر ادامه پیدا می‌کند زیباترین محل برای تماشای فصل‌ها و نمونه‌‌ای از آب و هوای فلات ایران بود. زمانی که هنوز این پایتخت جوان جمعیت زیادی نداشت آب و هوای زیبای بهاری شهر موضوعی در سفرنامه‌های خارجی‌ها بود. شهری که هنوز از قوانین طبیعت بهاری پیروی می‌کرد و درختان باغ‌هایش با گذر هر فصل عوض می‌شدند. روستایی کوچک که در مسیر تبدیل شدن به ابرشهری بزرگ قرار گرفت و قرار شد هر کسی را از هرجای کشور به سوی خود جذب کند و نقطه هدف برای مهاجرت‌های درون کشور باشد. لهجه‌اش به تمام گویش‌های دیگر ترجیح پیدا کند و خودرو‌ها و خانه‌هایش از همه جا گرانقیمت تر شوند. پایتخت در گذر قرن رویای جستجوی زندگی بهتر و مدرن‌‌تر برای نسل‌های پیاپی شد و هیچ چیز از این جذابیت کم نکرد. سال‌ها است که زنگ خطر افزایش بیش از حد جمعیت حریص به صدا در آمده است و عوارضی مانند ترافیک و آلودگی ساکنان فعلی را هم آزار می‌دهد اما هنوز هم سیل مهاجرت به این شهر ادامه دارد.

تهران امروز بیشتر از همه با جمعیتش شناخته می‌شود. مردمانی که پایبند آن شده‌اند اما در هر فرصتی پا به فرار می‌گذارند و هر تعطیلی را تبدیل به هجوم دست جمعی به جاده‌ها می‌کنند. اگر تعطیلی کمی‌طولانی‌تر از 2 روز باشد می‌شود به سادگی دید که چطور شهر خلوت می‌شود و ترافیک خیابان‌ها به جاده‌ها منتقل می‌شود. این بار نوبت نسیم است که خیابان‌ها را تسخیر کند، نوبت باران که هوا را تازه کند و شاخه درختانی که آرام جوانه بزنند انگار آدم‌ها و ماشین‌ها جای آن‌ها را تنگ کرده بودند. شاید مردمی که به سرعت از پیاده‌رو‌ها می‌گذشتند و پشت چراغ قرمز بوق می‌زدند و در بزرگراه‌های از کنار هم سبقت می‌گرفتند فرصتی برای تماشای طبیعتی که هنوز و با زحمت فراوان در میانه دوفصل سرد و گرم خودش را نشان می‌دهد نداشتند.

نمی‌شود توان باقی مانده کوهپایه جنوبی البرز مرکزی را به سادگی مشخص کرد اما می‌شود فهمید که بیشتر منابع آب و سطح خاک مصرف شده است. نمی‌شود جمعیت را از شهر بیرون کرد. نمی‌شود شهر را جابه‌جا کرد و نمی‌شود زندگی و همه مشکلات همراهش را که در طول سن آدم‌ها شکل گرفته است تعطیل کرد اما وقتی یک تعطیلی طولانی بهاری پیش میاید می‌فهمیم که زندگی در این شهر زیر تگرگ و ابر و نسیم می‌توانست چقدر زیبا باشد.

روزنامه همشهری 17 فروردین 93

 


 
 
بزن به دامن کوه و دشت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
 

 

 

بزن به دامن کوه و دشت

 

 

محمد سرابی

 

 

تعطیلات دو هفته‌ای عید مثل یک جزیره وسط دریا است. جایی که می‌شود برای مدتی پارو‌ها را کنار گذاشت. دو هفته زمان کمی نیست و خیلی از کسانی که به جزیره می‌رسند برای این مدت اقامت برنامه‌ای دارند. طراحی برنامه خودش یک طرف است و اجرا کردنش یک طرف و خیالپردازی برای آن طرف دیگر. تازه اگر درس و عشق به مطالعه وقتی برای کار دیگری بگذارد.

 

-------------------

 

همشهری:

امسال عید برای گذراندن تعطیلی‌ها برنامه‌ای دارید یا می‌گذارید تعطیلی‌ها خودشان بگذرند؟

 

محمدمهدی پور عرب:

برنامه عید من کاملا پر شده. چون عضو داوطلب هلال احمر کرج هستم شیفت نوروزی دارم. باید توی  میدان حافظ کرج تا آخر عید مستقر باشیم و مسافر‌ها را راهنمایی کنیم. البته درس‌ها را هم مرور می‌کنم.

 

همشهری:

لابد همه مسافر‌ها شیشه را می‌دهند پایین و می‌پرسند که جاده چالوس از کدام طرف است؟

 

محمدمهدی پور عرب:

بله معمولا همین را می‌پرسند اما بیشتر دوست دارم توی عملیات‌های امداد رسانی کار کنم. مثلا وقتی که جاده به خاطر برف بسته می‌شود و هلال احمر را برای کمک به کسانی که توی برف مانده اند می‌فرستند.

 

همشهری:

امسال که زیاد خبری از برف نبود. شاید بهار هم گرمتر از بهارهای دیگر باشد. بعضی‌ها به خاطر سرما از مسافرت رفتن جا می‌ماندند.

 

طلایه ملک محمدی:

ولی من مسافرت را پیشنهاد می‌کنم.

 

همشهری:

مسافرت شمال؟

 

طلایه ملک محمدی:

نه اتفاقا جنوب. کاشان و یزد و اصفهان. ما خودمان رشت هستیم. شمال فقط کنار ساحل داره. اصفهان خیلی بیشتر از شمال جای دیدنی داره. من این شهر‌های قدیمی که کلی جای دیدنی دارند را دوست دارم. دید و بازدید عید هم خوب رسمی است اما همه حوصله ندارند عید درس بخوانند.

 

سمانه سیاهپوش:

من هم با مسافرت به شهر‌هایی مثل همدان، کاشان، اصفهان، یزد، و  شمال موافقم. کتاب‌ خواندن را هم دوست دارم کتاب‌های فرهنگی و تاریخی. دیدن فیلم و سریال هم برنامه خوبی است باید یک زمان محدود تعیین کرد.

 

همشهری:

درس را باید محدود کرد یا استراحت را؟

 

رودابه آشورپوری:

درس خواندن بخشی از نوجوانی است. جایی که همه بچه‌های درس خوان هستند محیط هم تاثیر می‌گذارد. باید برنامه بلند مدت داشته باشیم با اهداف بلند. الان من یک برنامه روزانه 6 تا 8 ساعت درس خواندن دارم. خودم هم فکر کردم زیاد است ولی اگر بتوانم نصفش را بخوانم خوب می‌شود. صبح‌ها هم دو ساعت وقت گذاشته‌ام برای فیلم‌های ایرانی که جدیدا یک سایت نشان می‌دهد. از 2 تا 7 اینترنت ما رایگان است از 5 تا 7 هر روز می‌توانم یک فیلم ببینم.

 

همشهری:

کسانی که دم کنکور هستند که باید درس بخوانند اما از سال دوم که خیلی تا کنکور مانده است!

 

مریم دانشور:

برای امتحان همان سال هم باید درس خواند. اگر کسی می‌تواند بعدش درس‌ها را جبران کند می‌شود درس نخوانند و به جایش یک سفر بروند شیراز و سری به حافظیه بزنند. من خودم توی عید کتاب شعر می‌خوانم.

 

همشهری:

درست است که معدل سال سوم در کنکور تاثیر دارد؟

 

دریا اخلاقی:

بله تاثیر دارد. امتحان های سال سوم امسال 20 اردیبهشت شروع می‌شود. می‌خواهند زودتر از دانشگاه‌ها تمام شود. آن‌ها هم به خاطر ماه رمضان جلوتر آمده. درس بیشتر وقت را پر می‌کند. من دلم به حال کتاب‌هایی می‌سوزد که صاحبانشان توی نمایشگاه می‌خرند و مدت زیادی در کتابخانه نگه می‌دارند. طبیعت‌گردی و دیدن شهر‌های مختلف آدم را از دنیای امروزی جدا می‌‌کند و خیلی خوب است اما اگر مسافرت نمی‌روید حداقل کتاب بخوانید. تاریخی و رمان.

 

همشهری:

ورزش چطور؟ توی سرمای بهار؟

 

دریا اخلاقی:

هوا سرد است ولی حال آدم را خوب می‌کند. بوستان ولایت نزدیک خانه ما است و من برای عید می‌خواهم حسابی والیبال بازی کنم.

 

راضیه کرمی:

اتفاقا عید فرصت خوبی برای ورزش است. من یک دوره کاراته‌کار می‌کردم کمربند هم گرفتم بعد سراغ تکواندو آمدم و حالا مدال دارم. برای همین فکر می‌کنم عید برای ورزش حرفه‌ای خیلی هم مناسب است. البته امسال که تازه از راهنمایی به دبیرستان آمده‌ایم ناگهان همه درس‌ها عوض شده است ولی نمی شود که تمام عید را درس خواند. باید یک هفته را برای درس گذاشت. ذهن بعد از 6 ماه تلاش به استراحت احتیاج دارد.

 

سپیده طاهر خانی:

من و دوستانم بازی دسته جمعی می‌‌کنیم. هفت سنگ‌. وسطی.

 

همشهری:

جدی؟ این بازی‌ها هنوز هم طرفدار دارند؟

 

سپیده طاهر خانی:

بله توی مدرسه هم بازی می‌کنیم. این بازی‌های دسته جمعی خیلی جالب هستند. توی عید هم می‌شود با بچه‌ها جمع شویم و بازی کنیم. من می‌خواهم توی عید به خواندن کتاب‌های نویسنده‌های ایرانی و ورزش هم برسم.

 

آتوسا درویشی:

من توی عید بازی کامپیوتری را توصیه می‌کنم. مثلا «کال او دیوتی».

 

همشهری:

تیراندازی و خشاب عوض کردن زیادی پسرانه نیست؟

 

آتوسا درویشی:

دنبال برنامه نویسی کامپیوتری هم هستم. با زبان سی. کتاب خواندن هم برای عید خوب برنامه ای است. من قبلا «دارن شاون» می‌خواندم امسال می‌خواهم جنگ و صلح را بخوانم.

 

همشهری:

فضا خیلی جنگی شد. بریم سراغ همان درس. همه تو فکر کنکور هستید؟

 

نیکو کریمی:

کنکور دیگر الان به اصطلاح «خز» شده است. حالا المپیاد ارزش بیشتر دارد. من می‌خواهم المپیاد شکرت کنم اما هنوز تصمیم نگرفته‌ام کامپیوتر، فیزیک، ریاضی، شیمی یا ادبی. برای المپیاد کامپیوتر باید ریاضیات گسسته سال چهارم را بخوانم. با المپیادمی‌شود یک پرش بلند کرد و از همه درس‌ها و کنکور رد شد. برای ادامه تحصیل هم امتیاز محسوب می‌شود. باید از عید استفاده کرد. البته از دوماه قبل همه به دنبال یک عید رویایی هستند ولی همیشه هم جور نمی‌شود. تازه تعطیلی تابستان بدتر از عید است.

 

مهدی رستمی:

یک جوری باید درس خواند که وقتی از تعطیلات عید بیرون میاییم آماده شروع درس‌ها باشیم. ما عید امسال خانه نیستیم. می‌رویم زیارت کربلا. عید برای کتاب خواندن خوب است. وقتی برگشتیم می‌خواهم «بینوایان» و «دنیای قشنگ نو» را بخوانم. فیلم‌های هابیت 3 و لئون را هم می‌خواهم ببینم. شنیده‌ام لئون فیلم معروفی است.

 

همشهری:

بله زمانی که اکران شدن خیلی سر و صدا کرد.

 

مجتی مرنجی:

من هم برنامه کتاب خواندن دارم. مثل هندوانه به شرط عشق و این وبلاگ واگذار می‌شود. درس هم باید خواند. می‌گویند معدل سال سوم از 25 درصد تا 40 درصد در کنکور تاثیر دارد.

 

همشهری:

حالا جدی جدی درس می‌خوانید یا نه؟

 

ساحل رفائی:

نه. همه‌اش فقط حرف است. کسی درس نمی خواند. من طبیعت‌گردی را توصیه می‌کنم. می‌شود از همین کوه‌های نزدیک دربند و درکه شروع کرد. کتاب هم باید خواند. رمان‌های حسابی 600 صفحه‌ای

 

همشهری:

واقعا بعد از 6 ماه درس و کتاب و خودکار باز هم کی باز هم حوصله درس دارد؟

 

شکیبا تفرشی:

مدرسه ما برای عید هم کلاس دارد بعد از چند روز تعطیلی باید بروم سرکلاس. از پنجره مدرسه خیابان شلوغ و آسمان دودزده دیده می‌شود. اگر درس نبود دوست داشتم جلوی پنجره‌ای که به یک باغ باز می‌شود روی زمین دراز بکشم. بعد باد بزند و پرده توری سفید با گل‌های ریز قرمز را کنار بزند و نسیم شاخ و برگ درخت‌ها را تکان بدهد. راستی یک گله گوسفند‌ همین الان دارند رد می‌شوند. صدایشان میاید.

 

 

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه – 21 اسفند 93

 


 
 
نیمه عمر انسانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳
 

نیمه عمر انسانی

 

 محمد سرابی

قدیمی‌های تهران از 70 سال قبل این شهر تعریف می‌کنند و اینکه چقدر با صفا و خلوت بود اما با اسکلتی که در حفاری‌های فاضلاب خیابان مولوی پیدا شد تاریخچه شهر از زمان قاجار و صفویه عقب‌تر رفت و حالا تقریبا باتمدن‌های باستانی میان‌رودان هم سابقه شده است. اگرچه مولوی اکنون بخشی فرسوده و گرفتار مشکلات شهری و اجتماعی فراوان است اما زمانی از محله‌های اصیل شهر به می‌رفت البته نه 7 هزار سال قبل.

سن صاحب اسکلت 35 تا 40 سال تخمین زده شد که برای زمان ما جوان یا تقریبا جوان است. زنی 35 ساله در تهران امروز می‌تواند برای زندگی و آینده‌اش برنامه ریزی کند. اگر هنوزدر فکر دانشگاه باشد می‌تواند به دنبال تحصیلات عالی برود. اگر شغلی دارد حرفه‌اش را تغییر بدهد. اگر قصد مهاجرت دارد کشور مقصد را انتخاب کند و اگر می‌خواهد خانواده‌ای داشته باشد ازدواج کند. اگر چه 35 سالگی لبه آخر جوانی است ولی به نسبت اینکه هرکسی در چه مرحله‌ای از زندگی باشد می‌تواند خودش را جوان جا افتاده یا فردی در آستانه میانسالی محسوب کند. شیوه‌های زندگی و انتخاب‌ها آنقدر متنوع شده‌اند که می‌توان تصمیم‌های جدید گرفت و سرگرمی‌های جدیدی پیدا کرد و تا مدت‌های طولانی به سبک جوانانه زندگی را ادامه داد.

بسیاری از بیمار‌ی‌های کشنده یا فرساینده قدیمی با دانش روز درمان و روش‌های گوناگونی برای حفظ قدرت جسمی‌ ساخته شده است. از طرف دیگر جامعه جدید هم محدودیت چندانی برای جدا کردن اجباری ویژگی‌های نسل‌ها از یکدیگر قائل نمی‌شود. سالمندی دور به نظر میاید و رسیدن به آن راه درازی دارد. شاید از قدیمی‌های مولوی درباره کسانی شنیده باشیم که عمر طولانی همراه با عزت و سلامت داشتند و بعد هم این شیوه زندگی را به تمام مردم گذشته تعمیم بدهند و با آمار مرگ در اثر سرطان امروز مقایسه کنند اما این خاطرات فقط درباره کسانی است که از چنگ حادثه و بیماری زنده فرار کرده‌اند و مانند کودکان بی‌شماری که در همان کودکی می‌مردند نگون‌بخت نبودند. میانگین سنی با توجه به طول عمر تمام کسانی که متولد می‌شوند محاسبه می‌شود نه کسانی که به مقام بزرگ طایفه رسیده‌اند. اگر میزان مرگ و می‌نوزادان و کودکان و همینطور عوامل مرگبار دیگر در یک قرن پیش را محاسبه کنیم به راحتی می‌توان پی برد که چگونه نیمی‌ از فرزندان یک زن با بیش از نصف آن‌ها هیچ وقت به سن رشد نمی‌رسیدند. این ناکامان دنیا در نقل قول‌های بعدی هم فراموش می‌شدند و کسی آن‌ها را در شمار تلفات خانواده نمی‌آورد زیرا نبودشان حس نمی‌شد. مرگ و میر‌های جوانان و کسانی که ستونی زیر سقف خانواده بودند بیشتر به چشم میامد و تاثیر ناگوارتری روی دیگران می‌گذاشت اما باز هم پذیرفته می‌شد. در این بین اگر کسی عمر طولانی می‌کرد سمبلی از زندگی پیروزمندانه و ماندگار بود. در کنار او انبوهی از مردم به نیمه راه زندگی هم نمی‌رسیدند.

امروز مردم ایران می‌توانند به زندگی تا 70 سال و بیشتر از آن امیدوار باشند. بانویی که موقع کانال‌کشی در زیر آسفالت خیابان مولوی از خواب بیدار شد در زمان خود کهنسال بود بیشتر کسانی که در اطراف او زندگی می‌کردند پیش از 35 سالگی مرده بودند.

روزنامه همشهری 24 اسفند 93


 
 
جنون سرعت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

جنون سرعت car driver speedy

محمد سرابی

از موقعی که تعداد دوربین‌های کنترل سرعت در بزرگراه‌ها بیشتر شدند یک شایعه مرگبار هم به بقیه شایعات مربوط به رانندگی اضافه شد که شاید به نظر دروغی عادی بیاید اما کمی جدی گرفتن آن ممکن است خطرناک باشد. به دلیل نقائص طراحی و ساخت بزرگراه‌ها در ایران و کیفیت پایین خودرو‌های تولید داخل این شایعه زیاد قابل آزمایش نیست اما در کشور‌های تولیدکننده خودرو‌های جدید و سازنده بزرگراه‌های شیک و تمیز جوانان راننده به هم می‌گفتند که اگر به محدوده دوربین کنترل سرعت رسیدند لازم نیست سرعت را کم کنند. اگر به جای این کار بتوانند با سرعت خیلی زیاد از مقابل دوربین بگذرند این دستگاه فرصت عکس گرفتن را پیدا نمی‌کند و در مدتی که دوربین سرعت را تشخیص می‌دهد تا وقتی که شاتر و فلاش به حرکت بیفتند، خودرو از کادر خارج شده است.

می‌گویند یکی از نکات طنز تمدن صنعتی این است که خودرو‌های پیشرفته ساخته می‌شوند که بسیار سریع هستند اما پلیس‌هایی هم به کار گماشته می‌شوند تا  مراقب باشند کسی از این سرعت استفاده نکند. طراحان ایمنی خودرو ها را نسل به نسل بهتر می کنند اما سرعت و قدرت آن ها هم بیشتر می شود و به همین خاطر است که وقتی تصادف می‌کنند باز هم مرگبار هستند. بدتر از آن هم اینکه خودرویی در کارخانه یا بعد از خرید در کار‌گاهی دستکاری شده باشد تا با قیمت کمتر توانایی بیشتری داشته باشد.

هرکسی که خودرو‌یی دارد حتما گیرکردن در ترافیک و جا ماندن بین انبوهی خودرو دیگر در ساعات مفید روز را تجربه کرده است اما همه نمی‌توانند تجربه سرعت زیاد را داشته باشند. یک دلیل این است که قطعات بعضی از خودرو‌های تازه از کارخانه در آمده آنقدر دقیق به هم پیوند داده شده ‌اند که اگر کمی سرعت بگیرند خود به خود شروع به اعلام خطر می‌کنند و راننده که تصور می‌کند همین الان چهارچوب شاسی و بدنه از هم می‌پاشد جرات نمی‌کند باز هم پدال را فشار دهد. اگر خودرو سالم و استاندارد باشد هم نمی‌شود بزرگراه طولانی و صافی با آسفالت نو پیدا کرد که مناسب سرعت گرفتن باشد. اگر همه این شرایط فراهم باشد رفتار بقیه رانندگانی که در بزرگراه‌ها حرکات عجیبی مانند دنده عقب رفت و پارک کردن انجام می‌دهند هشدار جدی برای این است که نباید بیشتر سرعت گرفت. حتی اگر شایعه شده باشد که در سرعت‌های بالا صدای تحسین را از بلندگوی خودرو شنیده می‌شود باز هم کسی نمی‌تواند عملا این صدا را بشنود همان موقع اطمینان داشته باشد که به سلامت پیاده خواهد شد.

بعضی از شهروندان زمانی‌که در شلوغی مترو و اتوبوس و بین انبوه مسافران دیگر گرفتار شده‌اند با بازی‌های روی گوشی تلفن همراه خودشان را سرگرم می‌کنند. روی یک صفحه کوچک خودرویی را که در بزرگراه حرکت می‌کند هدایت می‌کنید و از بقیه سبقت می‌گیرید. لاین عوض می‌کنید و همه را پشت سرمی‌گذارید. خودرویی که آن را کنترل می‌کنید هیچ وقت مشکل فنی پیدا نمی‌کند. بزرگراه هم یکدست و صاف است و همینطور امتیاز‌های بیشتر می‌گیرید و همه را پشت سر می‌گذارید. گروه بازی‌های رانندگی طرفداران زیادی دارد. اینجا کسانی که راننده هم نیستند می‌توانند مثل راننده‌های مسابقه از روی پل عبور کنند و کسی هم به اطراف پرت نشود و به درخت هم نزنند.

شایعه رد شدن از جلو دوربین کاملا غلط نیست. اما برای اینکه بتوان از جلو لنز دوربین‌های کنترل سرعت فرار کرد سرعت خودرو باید به اندازه مسابقات اتوموبیل‌رانی سرعت باشد تا در فاصله گرفتن عکس، پلاک عقب هم از کادر بیرون رفته باشد.

روزنامه همشهری 14 اردیبهشت 94


 
 
شب‌های روشن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤
 

 شب‌های روشن

محمد سرابی

در دنیای صنعتی خواب دیگر معنای گذشته را ندارد. کارخانه‌هایی که به دنبال بهره‌وری بیشتر هستند دستگاه‌های گرانقیمت خود را در تمام شبانه‌ روز به کار می‌گیرند و با عوض کردن دائم شیفت کاری کارگران یکسره به تولید می‌پردازند. در این شیوه کاری، شب زمان استراحت یک گروه از عوامل تولید و کار گروه دیگر است و هریک به وظیفه خود می‌پردازند.

شهر‌های بزرگی که پذیرای گردشگران هستند هم بخشی از فعالیت روزانه را در شب‌ ادامه می‌دهند و موزه‌ها را برای روزها و رستوران‌ها را برای شب‌ها رزرو می‌کنند تا در فرصت کوتاهی که با گرفتن یک ویزای کوتاه مدت توریستی و حداقل زمان ممکن در هتل فراهم شده است هم گردشگر آنچه که می‌خواهد را دیده باشد و هم میزبانان او به سود رسیده باشند. سود ناشی از گردشگری یکی از بهترین دلایل افزایش ساعت‌های کاری است.

از زندگی شبانه در شهر‌های قدیمی ایران هم صحبت شده است که گاهی در مقاطع کوتاه و محلات خاص رخ می‌داد اما یکی از دلایل ادامه نیافتن آن تاریکی هوا بود که با هیچ نور شمع و چراغی رفع نمی‌شد و شعله فتیله‌ها تنها دایره کوچکی در اطراف خود را روشن می‌کرد. پستی و بلندی معابر و رفت و آمد دشوار هم مشکل دیگر شهرها حتی پایتخت بود. از همه مهمتر اینکه زندگی سنتی بر مبنای کشاورزی و دامداری با روشنایی هوا نسبت مستقیمی دارد که هنوز هم پایدار مانده است. برق نمادی از دانش و صنعت بود که فرهنگ کاری را اندکی تغییر داد و مشاغل بوجود آمده در شهر‌ها هم ساعت‌های کاری جدیدی به وجود آورد که به تاریک و روشنایی هوا وابستگی نداشتند اما شیوه زندگی که قرن‌ها شکل گرفته است به سادگی تغییر نمی‌کند. شهر‌های بزرگ دیگر آسیا هم که فرهنگ‌های سنتی بر همین مبنا دارند مدتی با این مساله درگیر بودند که باید مانند گذشته‌های ساعت خواب و بیداری دقیق داشته باشند یا ساعت‌های کاری را به عرضه و تقاضای بازار واگذار کنند. بعضی از آن‌ها به تجربه دریافته‌اند که آزاد ماندن برخی از مشاغل می‌تواند نظمی مشخص را در ساعات شبانگاهی برقرار کند و شکل دیگری به شهر بدهد بدون اینکه به دیگر قسمت‌ها لطمه‌ای وارد کند.

در سال‌های قبل که قیمت بنزین ایران ارزان بود دور زدن با خودرو‌ها و رانندگی بی‌هدف در خیابان‌های خالی نوعی سرگرمی به حساب میامد. تفریحی که هیچ تعریف و دلیلی نداشت اما پس از اینکه اکران شبانه سینما‌ها و فعالیت شبانه استخر‌ها در برخی ایام سال آزمایش شد نتایج مثبتی هم دیده شد. بخش اصلی جمعیت شهری زندگی منظم و زمان بندی‌شده دارند که با ساعات اداری تعریف می‌شود اما گروهی هم هستند که به امکانات شهری در ساعت‌های دیگر نیاز دارند و صرف حضور آنان در فضا‌های عمومی مفیدتر از وقت گذرانی در خانه‌ها است. مشاغل مشخص در مکان‌های مشخص می‌توانند مشتریان خود را پیدا کنند بدون این که همگی مجبور باشند قبل از ساعت 12 شب با شتاب به خانه برگردند.

عکس‌هایی که از شهر‌های بزرگ جهان در تاریکی شب منتشر می‌شود و خیابان‌های و ساختمان‌ها را در تاریک شب نشان می‌دهد بخشی از زیبایی این‌شهر‌ها است. قسمتی از زندگی که هیچ‌گاه متوقف  نمی‌شود و با تاریک شدن هوا هم ادامه پیدا می‌کند. در شهر‌های پر رونق و بزرگ زندگی همیشه جریان دارد.

روزنامه همشهری 24 فروردین94


 
 
میلیونر و زاغه نشین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤
 

میلیونر و زاغه نشین

محمد سرابی

در فقیر ترین شهرهای جهان هم می‌شود محله‌های اعیان نشین، خودرو‌های گرانقیمت و آدم‌های شیک‌پوش را پیدا کرد اما اگر کسی کمی جستجوگر باشد و نخواهد به برنامه ثابت تور‌‌های گردشگری اکتفا کند منظره‌های متفاوتی را خواهد دید.

گردشگران به کشور‌هایی می‌روند که آژانس‌های گردشگری معرفی می‌‌کنند و شهر‌هایی را می‌بینند که راهنما‌ها به آن‌ها نشان می‌دهند. جالب اینکه هر کسی با یک سفر کوتاه به شهر بزرگی در یک کشور می‌تواند به اندازه‌ای که دیده و خیلی بیشتر از آن درباره مردم آن کشور و شیوه زیست آن‌ها قضاوت کند. می‌تواند بگوید مردمی که دیده چقدر از رفاه برخوردار هستند و در چه استانداردی زندگی می‌کنند. این قضاوت کلی قطعا اشتباه است. اما کسانی که مدت طولانی ‌تر در شهر‌‌ها می‌مانند یا خیابان‌های بیشتری را می‌گردند چقدر دقت بیشتری دارند؟ اگر از هتل بیرون بیاییم و چند ساعتی در خیابان‌های اطراف بگردیم دید بهتری از شهر پیدا می‌کنیم؟ اگر یک خیابان را بگیریم و تا آخر برویم چقدر ممکن است با شهری بزرگ که فرصت کافی برای زندگی در آن را نداریم، آشنا شویم؟ اگر حاشیه نشین‌های و چیزی که به نام بافت فرسوده شناخته می‌شود را ببینیم چه‌قدر به شناخت ما از شهر کمک می‌کند؟

شهر‌های بزرگ همیشه جنبه‌های مختلفی دارند. نماد‌ها، یادمان‌ها، نقاط معروف تاریخی. ساختمان‌های فرسوده  قدیمی، بناهای براق و تمیز جدید و تفریح‌گاه‌های فراوانی که هرکسی می‌خواهد وقتش را در آن بگذراند. این کاملا طبیعی است که گردشگران به دنبال دیدنی‌‌ها باشند و مهاجران به دنبال فرصت اقامت و کار. هیچ راه ساده‌ و سریعی برای شناخت شهر‌ها و در نتیجه ارزیابی مردم یک کشور وجود ندارد. ممکن است در گردش تحقیقاتی خود از بهترین نقطه شهر گذشته باشیم یا اینکه گذارمان به جایی افتاده باشد که خود اهالی هم نمی‌خواهند از آن سو بگذرند. خواندن آمار‌های اقتصادی و اجتماعی و سبک سنگین کردن میزان تولید ناخالص داخلی و درصد اشتغال زنان هم بیشتر رتبه کشور را در جهان نشان می‌دهد تا اینکه یک جامعه را با استاندارد‌های خودش بسنجند. میزان رفاه در یک شهر بزرگ اگر چه از معیار‌های عددی جهانی پیروی می‌کند اما بیشتر از همه به خود مردمی که در آن زندگی می‌کنند بستگی دارد. به اینکه چه شغل و چه مسکنی دارند، چگونه در کنار هم زندگی می کنند و اوقاتشان را چطور می‌گذارنند.

مشکلاتی مانند ترافیک مرکز شهر و رواج استفاده از مواد مخدر در بیشتر شهرهای بزرگ جهان با هر نظام و نژاد وجود دارد. کارمند‌های مودب و فروشگاه‌های مرتب هم را هم می‌شود پیدا کرد اما یک معیار ممکن است نشانه کوچکی برای فهمیدن نسبت میان فقرا، ثروتمندان و قشر متوسط جامعه باشد. تقریبا همه شهر‌های بزرگ بخش زاغه نشین دارند. بعضی از این زاغه‌ها تنها لکه کوچکی در گوشه شهر هستند اما شهر‌هایی که مهاجران بزرگی را جذب کرده‌اند حاشیه بزرگی دارند که دور تا دور آن‌ها را گرفته است. این حاشیه‌ها انقدر بزرگ هستند که با خود شهر رقابت می کنند. یکی از اهداف سازمان‌های جهانی کم کردن زاغه‌های حاشیه شهر‌ها است که در کشورهای در حال توسعه جمعیت قابل توجهی است و روز به روز هم بیشتر می شود. حجم زاغه‌های هر شهر نشان می‌دهند چقدر از مردم نه در شهر زندگی می‌کنند و نه در روستا و به نسبت آن معیار‌های دیگری هم برای شناخت بیشتر شهر و ساکنانش پیدا می‌‌کنیم.

روزنامه همشهری 16 فروردین 94

http://i1.trekearth.com/photos/103300/ahmedabad_slum.jpg


 
 
نشانه‌های زمین - بهار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
 

نشانه‌های زمین

طبیعت مهربان است و صبر زیادی دارد. وقتی تنش زخمی می‌شود با گذر فصل‌ها آن را درمان می‌کند. رودی کم آب و بیشه‌‌ای خشک می‌شود اما باز هم در فصل بهار زندگی به جریان می‌افتد و همه چیز را تازه می‌کند. فصل‌هایی که پشت سر هم میایند همه چیز را باز‌یابی می‌کنند. همیشه چنین بوده است که برف زمستانی کوه‌ها را می‌پوشاند و تا تابستان اندک اندک آب می‌شود و به دشت تشنه می‌رسد. هرجایی که گرفتار خشکی و زوال شده باشد در یک سال یا چند سال باز هم مرمت می‌شود و به شکل قبلی خود برمی‌گردد. انسان‌هایی که قرن‌ها وابسته به آب و هوا زندگی کرده بودند هم بخشی از این چرخه بزرگ به حساب میامدند و آنچه که می‌خواستند را از محصول گردش ایام بر می‌داشتند. انسان‌های امروز که در شهر‌های دور از طبیعت زندگی می‌کنند و با گلدان‌های پشت پنجره و سفر‌های کوتاه بیرون از شهر راضی هستند، بیشتر از آنچه که در توان ترمیم پذیر فصل‌ها است، می‌خواهند. جاده‌ را از میان جنگل می‌گذرانند، کوه را تا نزدیک قله خانه سازی می‌کنند و مسیر رودخانه‌ها را جابه‌جا می‌کنند تا میوه‌هایی که دوست دارند را پرورش دهند.

امسال طبیعت نشانه‌هایی را در مقابل ما گذاشت. گرد و غباری که شهرها را پرکرد، سد‌هایی که از آب خالی شده بودند و زمستان کم برفی که گرمتر از قبل بود. زمانی می‌رسد که تالاب‌ها دیگر آب ندارند و درخت‌های جنگل‌ها از نزدیک ریشه قطع شده‌اند. وقتی که برای رودخانه‌ای بزرگ نفسی برای رد شدن از زیر طاق‌های پل‌های آجری نمانده و دریاچه پرنده‌های صورتی‌ بالایه ضخیم نمک پوشانده شده است. نشانه‌هایی که از زخم‌های سطحی بیشتر هستند و خبر از بیماری و رنجی بزرگ می‌دهند که در لایه‌های آب و خاک انباشته شده است.

طبیعت هنوز هم ما را دوست دارد و لبخندش را در برگ تازه جوانه‌ها و سرشاخه‌ها نشان می‌دهد. هرسال وقتی که بهار می‌رسد به یاد زمینی می‌افتیم که از آن استفاده و روی آن زندگی می‌کنیم. زمینی که میزبان ما و نسل‌های پیش از ما بود با وجود زخم‌هایش زنده است. حتی اگر به خاطر خودمان با آن مهربان باشیم نسل‌های پس از ما هم زندگیشان را روی آن بنا خواهند کرد و هرسال بهار به یاد بخشندگی و طراوت و زیبایی جهان زندگی خواهند افتاد.

روزنامه همشهری 27 اسفند 93


 
 
من و حافظ و رابطه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
 

من و حافظ  و رابطه

دوچرخه

برای ویژه نامه دوچرخه

محمد سرابی

آن موقع که در عنفوان نوجوانی قرار داشتم رابطه‌ام با حافظ خوب بود. فال می‌گرفتم، گپ می‌زدیم، خوش بودیم. یک سر هم رفتیم شیراز دیدیمش. این سنگ هم که می‌بینید توی حافظیه بود. البته همه‌اش رو نخوندم. خوش خط بود ولی طولانی بود و فکر کردم لابد همان چیز‌هایی است که توی کتاب فارسی نوشته. بعدا که بزرگ شدم دیگه رابطه‌مان به هم خورد. یعنی تقصیر حافظ شد خودش دیگه پایه نبود. سرکارم می‌گذاشت. تو فاز قبلی نبود. بعد یک بار دعوایمان شد. دیگه فال هم نگرفتم. الان هم ازش خبر ندارم. تموم شد رفت تو افق محو شد.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 دی 93


 
 
آب و کوه و کتاب - عباس مخبر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
 

پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 13:43:04 | کد مطلب: 288267 

گفتوگوی دوچرخه با عباس مخبر، اسطوره‌شناس و مترجم

آب و کوه و کتاب

کودک و نوجوان > ادبیات - محمد سرابی:
دنیای قدیمی پر از اسطوره بود و شروع و پایان هرچیزی که در طبیعت دیده می‌شد با داستانی عجیب و نمادین شرح داده می‌شد.

در روزگار ما، روایت‌های به‌روزشده‌ی اسطوره‌های قدیمی را می‌توانیم در فیلم‌های سینمایی و بازی‌های الکترونیک (گیم‌ها) مخصوصاً در قسمت‌های اکشن و پر از زد و خورد ببینیم. شاید بشود گفت اسطوره یک داستان نمادین مانند خواب و رؤیا درباره‌ی پیدایش جهان و انسان است. «عباس مخبر»  پژوهشگر اسطوره و مترجم باتجربه‌ای که در این زمینه کتاب‌های زیادی ترجمه کرده است می‌‌گوید که اسطوره، تلاشی برای رویارویی با مشکلات زندگی و فهم جهان است. با او در یکی از برنامه‌های کوهپیمایی‌ هفتگی در کنار رودخانه و دره‌ی «درکه» همراه می‌شویم و پای صحبت‌هایش می‌نشینیم.

  • از کودکی به اسطوره‌ها علاقه داشتید؟

نه، اصلاً این‌طور نبود. زمانی که ترجمه را شروع کردم با این کتاب‌ها آشنا شدم و به‌تدریج فهمیدم که اسطوره‌ها چه‌قدر زیبا و قابل درک هستند. بعد کتاب‌های دیگری پیدا کردم و تحقیق و ترجمه را ادامه دادم. اما این‌طور نبود که از کودکی دنبال اسطوره‌ها و داستان‌های آن‌ها باشم. البته پدر من یک قصه‌گوی ماهر بود و شوق به شنیدن و خواندن قصه‌ها را در ذهنم کاشته بود. شاهنامه نیز از کتاب‌هایی بود که از کلاس چهارم و پنجم ابتدایی برای پدر می‌خواندم.

  • اما انجام مجموعه‌ی ترجمه‌هایی پشت سر هم درباره‌ی یک موضوع احتیاج به انگیزه دارد. لابد دلیل خوبی برای ادامه‌دادن داشتید؟

ترجمه‌کردن همیشه احتیاج به انگیزه دارد وگرنه نمی‌شود کار یک کتاب‌ را هم به پایان رساند. ترجمه، غیر از استعداد، دانش و توان مغزی، احتیاج به حوصله‌ی زیاد و ساعت‌ها پشت میز نشستن هم دارد. مترجم باید ساعت‌های طولانی را با خواندن و نوشتن و جست‌وجوکردن بگذراند.

در مدتی که مجموعه‌ی کتاب‌های اسطوره‌شناسی را ترجمه می‌کردید، هرروز چه‌قدر کار می‌کردید؟

بیش تر از 12 ساعت در روز. گاهی به 18 ساعت هم می‌رسید و نزدیک 10 سال به همین شکل کار ترجمه را ادامه دادم. گاهی اوقات در شبانه‌روز غیر از ترجمه، هیچ کار دیگری انجام نمی‌دادم. مترجم باید بتواند حداقل هشت ساعت مداوم پشت میز کار کند.

  • چرا دقیقاً 10 سال؟

 
 
ضربه خواب آور
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
 

ضربه خواب آور   

 

   محمد سرابی

 

     بوکسور‌های حرفه‌ای در مبارزات سنگین و طولانی ممکن است روی رینگ به خواب بروند شاید به نظر غیر عادی بیاید که یک نفر وسط رینگ و زمانی‌که از همه طرف مشت می‌خورد بتواند بخوابد ولی بعضی از بوکسور‌ها این حس را تجربه کرده‌اند که وقت مبارزه طولانی می‌شود و به راند‌های آخر می‌رسد مبارز دیگر توان حرکت را از دست می‌دهد. زمانی که حریف قوی یکسره با مشت‌هایش به سر و صورت بوکسور می‌زند و لحظه‌ای به او فرصت دفاع نمی‌دهد تنها دفاع طبیعی این است که با دست‌ها صورتش را بپوشاند و در خود فرو برود. در این زمان ممکن است خستگی و ناتوانی باعث شود بوکسور برای یک لحظه ایستاده و در میانه رینگ هوشیاری‌اش را از دست بدهد. بوکسور‌ها این حس را به خوابیدن تشبیه کرده‌اند.

     زندگی امروزی را یک مبارزه دائمی برای بقا و پیشرفت تعبیر می‌کنند. فضایی محدود که در آن باید مقاومت کرد و جنگید. باید به شدت درس خواند تا به رشته خوبی در دانشگاه دست پیدا کرد. بعد از آن رشته گذشت و در راند بعدی همانطور ادامه داد تا جایی که بتوان شغلی پیدا کرد. راند جدید با جمع کردن پول و برپا کردن خانه وخانواده ادامه پیدا می‌کند و با کشمکش‌های هرکدام دنبال می‌شود. ضربه‌های کاری و مالی و عاطفی ادامه یکی یکی فرود میایند و مهلتی برای نفس تازه کردن باقی نمی‌گذارند. گاهی می‌شود دفاع کرد اما نه وقتی همه با هم حمله می‌کنند.

     معمولا وقتی بوکسوری روی رینگ به خواب می‌رود حریفش این را نمی‌فهمد و به مشت زدن ادامه می دهد. ضربه بعدی ممکن است کاری و حساب شده باشد که در این صورت بوکسور را از پا می‌اندازد. اما ضربه سریع و سطحی که درد دارد اما قدرت کافی ندارد او را دوباره بیدار می‌کند. این ضربه‌ها هوشیاری را دوباره برمی‌گرداند و نبرد ادامه پیدا می‌کند.

http://www.fflfitness.com/wp-content/uploads/gloves.jpg

روزنامه همشهری 3 دی 93


 
 
راه بی پایان علم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
 

 راه بی پایان علم

 

محمد سرابی

 

جوانانی هستند که حاضرند روزی 12 ساعت درس بخوانند اما روزی 6 ساعت کار نکنند. یکی از سبک‌های زندگی امروزی درس خواندن است که به صورت دانشجویان دائمی دیده می‌شود. کسانی که بیش از یک دهه دانشجو هستند بدون اینکه مدرک خاصی بگیرند یا با آموخته‌های خود قادر به انجام کاری باشند.

کسی که به این شیوه زندگی‌ می‌کنند در 19 سالگی برای اولین  بار کنکور می‌دهند و رشته‌ای را انتخاب می‌کند که نام خوش ‌آهنگی دارد و جدی و با شخصیت به نظر میاید. این رشته‌ها معمولا سخت و فرسایشی هستند بنابراین به پایان رساندنشان همت زیادی می‌خواهند. بعضی‌ رشته‌ها هم برعکس اسمشان کاملا در حاشیه هستند.  بنا براین نمی‌شود آن‌ها را زیاد تحمل کرد این است که بعد از چند ترم دانشگاه را رها می‌کند و به سرعت تمام کنکور می‌دهد تا در رشته دیگری تحصیل را ادامه ‌دهد. این رشته دوم از اساس با رشته اول تفاوت دارد و حتی در یک حوزه کاری هم قرار نمی‌گیرد. معمولا رشته‌های علوم انسانی و هنر در این مرحله انتخاب می‌شوند زیرا دانشجویان تازه‌ وارد در فعالیت‌های جنبی دانشجویی با آن‌ها آشنا می‌شوند. احتمال دارد که این رشته دوم به نتیجه برسد و تحصیل با صدور یک مدرک تمام شود. اما هنوز هم راه درس‌خواندن باز است ومی‌شود دوباره برای لیسانس کنکور داد البته فوق لیسانس هم راه تازه و جذابی برای ادامه تحصیل است. این است که دانشجوی ما چند رشته جدید را انتخاب می‌کند که باز هم می‌تواند مرتبط یا غیر مرتبط باشد. مدتی به تلاش برای قبول شدن در این رشته‌ها می‌گذرد. چرخه انتخاب، کنکور، دوترم دانشگاه رفتن و انصراف دادن ادامه پیدا می‌کند تا وقتی که یکی از رشته‌های فوق لیسانس از مرحله کلاس‌ها عبور کند و به مرحله ارائه پایان نامه برسد. همین کار را می‌توان مدت مدیدی ادامه داد و خریدن تحقیق کامل از دفاتر فروش پایان نامه را عقب انداخت. تا این موقع حداقل 10 سال از زندگی در محیط‌ فرهنگی دانشگاه صرف شده است و اگر رویایی درباره ادامه تحصیل در خارج از کشور جلوه نکند باز هم می‌شود به دفترچه کنکور نگاهی انداخت و نام‌ رشته‌ها را بررسی کرد. دانشجوی مورد نظر از دانشجو بودن سیر نمی‌شود و باز هم به کسب علم و دانش ادامه می‌دهد.

روزنامه همشهری 23 آذر 93


 
 
مشت اول صد تومن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
 

مشت اول صد تومن

 

محمد سرابی

 

چند دهه قبل درگیری‌های روزانه بخشی از ماجراجویی‌های جوانان بود. مختصر برخوردی توجه عابران را جلب می‌کرد و اگر به زد و خورد می‌کشید صحنه‌ای تماشا کردنی را به وجود میاورد و گروهی دور دو نفر که یقه هم را گرفته بودند جمع می‌شدند. بعضی‌ها هم سعی می‌کردند آن‌ها را از هم جدا کنند ولی قسمت اصلی تماشای « دعوا » بود.

درگیری‌ها همیشه هم خونین نبود و بیشتر اوقات به سادگی و قبل از اینکه کسی آسیب جدی ببیند به پایان می‌رسید اما معرکه‌ای به پا می‌کرد تا گروهی را سرگرم کند.  همین جمع شدن مردم هم انگیزه‌ای برای دو طرف جنگ بود تا به نبرد شدت ببخشند و یقه‌هایی که به دست گرفته بودند را پاره کنند. اگر جوانان برومند می‌توانستند کمی هم بینی همدیگر را خون بیندازند که دعوا کامل شده و به مرحله‌های نهایی می‌رسید و بعد می‌توانستند ماجراهایی از مشت و لگد‌هایی که زده بودند را با افتخار برای دیگران تعریف کنند.

گویا این فرهنگ در گذر زمان عوض شده است. الان می‌توان این صحنه‌ را دید که اگر دو نفر بخواهند در پیاده‌رویی شلوغ با هم درگیر شوند بیشتر عابران راهشان را کج می‌کنند تا زودتر به مقصد برسد و وقتشان را با تماشای جوانان جاهل تلف نکنند. نهایت امر اینکه چند لحظه سرعتشان را کم کنند و شاهد چند ناسزا و مشت ‌بی‌هدف باشند اما دیگر حلقه‌ای شکل نمی‌گیرد. جالب اینکه با سخت‌تر و دقیق‌تر شدن رفت و آمد های درون شهرها زمینه درگیری در مترو و اتوبوس بیشتر شده است اما انگار رمقی برای درگیر شدن نیست.

کسانی که از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می‌کنند می‌توانند هر روز ازدحام مسافران را برای سوار و پیاده شدن تماشا کنند. فضای تنگ و اعصاب آسیب دیده و محیط مساعد برای زد و خورد فراهم است اما کسی از آن استفاده نمی‌کند. مردم شهر‌های بزرگ به دلیلی حوصله دعوا کردن ندارند.

ظاهرا این سرگرمی خیابانی رو به انقراض است. شهر فرنگ و مارگیری و زنجیر پاره کردن با گسترش شهر‌ها از بین رفت. تماشای دعوا هم به تدریج تماشاگرانش را از دست داده است.

روزنامه همشهری 17 آذر 93


 
 
قصه‌هایی که پدرم به من آموخت - بلقیس سلیمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
 
گفت‌وگوى دوچرخه با بلقیس سلیمانی، نویسنده

قصه‌هایی که پدرم به من آموخت

محمد سرابی:
شب یلدا، شب قصه‌گفتن بود؛ قصه‌هایی که هرکدام برای بچه‌ها راهی به دنیای خیال و افسانه و آرزو باز می‌کرد، آن‌هم زمانی که هنوز سرگرمی‌های دیگری وجود نداشت.

داستان‌ها هم از دل همین قصه‌ها بیرون آمدند. «بلقیس سلیمانی» داستان‌نویس، منتقد ادبی و داور بسیاری از مسابقات داستانی است. او هرچند برای بزرگ‌سالان می‌نویسد، اما خاطرات و تجربیات کودکی و نوجوانی را سرمایه‌ی اصلی یک نویسنده می‌داند.

سلیمانی که قصه‌گویی‌های پدرش در شب‌های سرد زمستان را به یاد دارد برای ما از آن دوران می‌گوید.

 

  • در کودکی و نوجوانی قصه گوش می‌کردید؟

بله و شاید به‌خاطر همین بود که داستان‌نویس شدم. من اهل یکی از روستاهای «رابر» کرمان به نام «موردوئیه» هستم. روستای ما از خوش ‌آب‌و‌هواترین مناطق کرمان بود، اما در دهه‌ی اخیر دچار خشک‌سالی شده است. موردوئیه تا حدود سال‌های 1350 یا 1353 برق نداشت. برای همین بزرگ‌تر‌ها برای سرگرمی‌ بچه‌ها و همین‌طور سرگرمی خودشان قصه می‌گفتند. شب‌های بلند زمستان دور هم جمع می‌شدند و با تعریف‌کردن قصه اوقات را دور هم می‌گذراندند. اسم پدر من حاج اسماعیل بود. در قصه گفتن مهارت زیادی داشت و چون باسواد بود، شاهنامه و امیر ارسلان می‌خواند. قصه‌‌ی جن و پری می‌گفت. از سحر و جادو تعریف می‌کرد و داستان‌های مفصلی از افسانه‌های محلی کرمان می‌گفت.

  • چه‌قدر جذب این قصه‌های قدیمی می‌شدید؟

بگذارید ماجرایی را برایتان تعریف کنم. اوایل بهار بود و یک شب ما بچه‌ها دور اجاق هیزمی وسط خانه، قصه گوش می‌کردیم. هیزم‌ها را به این دلیل به یاد دارم که در روستای ما وقتی کسی هول می‌کرد، هیزم نیم‌سوز را به آب می‌زدند و آب را به او می‌دادند تا ترسش تمام شود. درِ اتاق‌های خانه‌ی ما رو به حیاط باز می‌شد. یکی از شیشه‌های در شکسته بود. پدرم داشت داستانی درباره‌ی «دیو» تعریف می‌کرد. جای خیلی پُراضطراب قصه، شریک پدرم که سن و سال زیادی داشت و مو‌های سر و ریشش ژولیده و سفید بود، سرش را از همان پنجره، توی اتاق آورد. از شش بچه‌ی توی اتاق چهار تا بیهوش شدند که من هم یکی از آن‌ها بودم. چیزی یادم نیست تا جایی‌که بیدار شدم و دیدم که چوب نیم‌سوز را توی آب زده بودند و آب را به من می‌دادند.

دوچرخه


 
 
روز آغاز جهان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
 

روز آغاز جهان

 

محمد سرابی

بشر از کی فهمید که جهان دیگری به جز این جهان سرما و گرما هم وجود دارد؟ چه شد که فکر کرد در دنیای اطرافش به جز آنچه که می‌بیند و می‌شنود قدرت دیگری هم دارد.

بشر امروزی قبل از اینکه با این سوال روبرو شود جواب‌هایش را شنیده است. آموزه‌های فراوانی وجود دارند که راه‌هایی برای شناخت دنیا نشان می‌دهند و ثابت می‌کنند که دنیای معنوی بزرگی ما را احاطه کرده است. ما در میان کتاب‌ها مدرسه‌، برنامه‌های تلویزیون و صحبت‌هایی که از اطرافیانمان می‌شنویم اعتقادات زیادی به جهان دیگر پیدا می‌کنیم. وقتی دچار خشکسالی می‌شویم و منابع آب را از دست می‌دهیم یا یکدیگر را به جنگ در درون و بیرون مرز‌ها تهدید می‌کنیم هم نشانه‌هایی از باور به معنا‌های در پیچیدگی دنیایی که برای خود ساخته‌ایم پیدا می‌‌شوند اما پدران ما اولین بار چرا این سوال را از خود پرسیدند؟

کسانی که می‌خواستند انسان را بیشتر بشناسند تاریخ زندگی او را مثل جاده‌ای که از افق شروع شده باشد در پیش گرفتند و آنقدر عقب رفتند تا به قدیمی‌ترین زمانی برسند که زیستن روی زمین را آغاز کرده بود. در این راه سنگ‌تراشه‌های پیدا کردند که نشان می‌دهد تمدن‌های قدیم‌ باور‌هایی غیر مادی داشتند. مجسمه‌های چند هزار ساله که از آن‌ها باقی مانده است امروز در موزه‌ها دور از دسترس غارتگران نگهداری می‌شود اما قبل از آن‌ها هم انسان‌های دیگری زندگی می‌کردند که راهی و توانی برای تراشیدن سنگ‌ها و باقی گذاشتن اثری از خود نداشتند. اگر همین‌طور در جاده تاریخ عقب برویم انسانی را پیدا خواهیم کرد که مانند دیگر موجودات مستقیما در طبیعت زندگی می‌کرد. او که با روشن شدن هوا بیدار می‌‌شد و با تاریک شدن آن در گوشه‌ای از دشت می‌خوابید و هرچه که قابل خوردن بود را می‌‌خورد.

ما از آن دوران خبری نداریم زیرا به جز چند استخوان و ابزار‌هایی که از سنگ‌ و چوب ساخته شده بودند چیز دیگری پیدا نکرده‌ایم اما حسی در درونمان داریم که شاید از آن دوران باقی مانده باشد. هم پژوهشگران فرهنگ و تمدن انسانی و هم متفکران محفل عقل و نقل به نشانه‌ای اشاره می‌کنند که زمانی ذهن بشر نخستین را تکان داده و او را وادار به لحظه‌ای اندیشیدن کرده است. پدیده‌ای که در دوران‌های بعدی اسطوره ها را به وجود آورد و در زمان دیگری بنیانی برای ادیان و مذاهب شد. هنر را رونق بخشید و علم و فناوری را به جنبش و جستجو وادار کرد تا آن را شرح بدهند اما هنوز هم جذاب است.

 

کودکان از ابتدای زندگی میاموزند که فصل‌ها همیشه عوض می‌شوند. اکنون هم که سیاره‌ای در معرض دگرگونی به سوی گرمتر‌شدن داریم باز هم این چرخه طبیعی باقی‌مانده است. کوچ کردن دائمی انسان از بیشه‌ها به شهر‌ها فاصله بزرگی میان ما و طبیعت انداخته و آن را با اعداد و فرمول‌هایی تشریح کرده است اما پدیده‌ای باقی مانده که با وجود همه توضیح‌های زیست‌شناختی و فیزیکی نوین هنوز هم برای انسان سرگرم شده به دنیای مجازی شعف انگیز است.

در پایان زمستان هرسال جوانه‌های نو روی تن درختانی که خشکیده بودند، می‌رویند. گویی قدرتی ناشناخته اما مهربان و نیرو بخش، برگ‌های جوان را از خاکی که مرده بود بیرون می‌‌آورد. نیرویی که در همه دنیا جریان دارد و یک بار دیگر روز و روزگار را پیش چشم شگفت زده انسان‌ها نو می‌‌کند.

 

روزنامه همشهری 17 اسفند 93

 

 


 
 
ریشه کندن و ریشه دواندن - مهاجرت از روستا به شهر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳
 

ریشه کندن و ریشه دواندن

 

روزنامه همشهری 11 اسفند 93

 

محمد سرابی

باغبان ها می دانند که در فصل درخت‌کاری باید نهال‌ها را طوری جابه‌جا کرد که از جای قبلی ریشه‌کن شوند و در جای جدید ریشه بزنند. اگر ریشه جدا کردن درست انجام نشود قسمتی از بنیان نهال در خاک قدیمی باقی‌ می‌ماند و تنه آن نمی‌تواند در جای جدید ثابت شود زیرا بخشی از وجود خود را از دست داده است. در جای جدید هم باید کاری کرد که درخت درست ریشه در خاک بزند.

مهاجرت از روستا به شهر ساده‌ترین و رایج ترین نوع مهاجرت در کشورهای رو به توسعه است. مردمی که سال‌ها و شاید قرن‌ها در منطقه‌ای زندگی می‌کردند روزی به خاطر خشکسالی، روزی به خاطر شرایط سخت زندگی، روزی به خاطر پیشرفت در شهر و روزی هم بدون هیچ دلیل قابل شرحی خانه و شغل اجدادی را رها می‌کنند. هر چه که بتوانند را به پولی که در شهر به کاری بیاید تبدیل می‌کنند و به راه می‌افتند. آن‌هایی که دور اندیش‌تر باشند یکباره زندگی کشاورزی روستا را به هم نمی‌زنند و چند‌بار شهر را ارزیابی‌ می‌کنند شاید با امتحان کردن زندگی کوتاه مدت در شهر برنامه بهتری برای مهاجرت طراحی کنند. شاید هم این زندگی مناسب نباشد و روستا را ترجیح دهند اما شهر آنقدر فریبنده است که تقریبا همیشه دراین امتحان برنده می‌شود. بالاخره زمانی می‌رسد که مهاجر انتخاب می‌کند برای امشب و شب‌های دیگر کجا سر بر بالین خواهد گذاشت و این انتخاب یکی از مهمترین مرحله‌های زندگی است.

همیشه مهاجرانی هستند که از جای جدیدشان شکایت دارند و هیچ وقت به آن عادت نمی‌کنند. احساس می‌کنند فضای شهر برای آن‌ها مناسب نیست اما در روستای قدیمی خود هم آسایش قدیمی را ندارند. به هر مناسبت به روستا سر می‌زنند و تلاش می‌کنند مدت بیشتری در آن بمانند. در شهر به دنبال آشنا می‌گردند تا اوقاتی را با آنان بگذرانند. هر کس که از روستا به شهر بیاید مهمان آن‌ها می‌شود. دوست دارند به فرزندانشان هم این عادات را یاد بدهند اما معلوم نیست این بچه‌های علاقه‌ای به انس گرفتن با فضایی که در آن بزرگ نشده اند داشته باشند. جدا شدن از زندگی گذشته و ثابت نشدن در زندگی جدید همیشه آن‌ها را آزار می‌دهد و در طول زمان هم اگر چه کمتر می‌شود اما باقی می‌ماند خیلی از این مهاجران زمانی که در شهر کار خود را به انجام رساندند و به دوران بازنشستگی رسیدند دوباره هوای دیار می‌کنند و می‌خواهند مهاجرت 40 – 50 سال قبل را معکوس کنند اما در این مدت روستا هم تغییر کرده است. نه شهر آن رویایی بود که قرار بود اتفاق بیفتد و نه روستا شبیه چیزی است که سال‌های قبل رها شده بود. اگر چه زندگی شکل گرفته و احتمالا با موفقیت هم همراه بوده است اما کسی که یک پا در شهر و یک پا در روستا داشته باشد همیشه میان این دو دنیا مانده است. این نسل پس از او است که شهر را بهتر می‌شناسد و به آن عادت دارد.

اگر ریشه کن‌شدن درست انجام نشود درخت خشک نمی‌شود اما ضعیف و متزلزل باقی‌ می‌ماند. این درخت هیچ‌‌وقت نمی‌تواند تنه ضخیم و شاخه‌‌های پهناور داشته باشد.

 

 
 
راه راه زرد و سیاه - پاریدولیا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
 

راه راه زرد و سیاه

 

محمد سرابی

 

کسی نیست که به رگه‌های رنگی درون سنگ یا نقش‌های درون چوب را نگاه کرده و تصاویری شبیه صورت و بدن جانداران را در آن ندیده باشد بخشی از خیال انسان همیشه به این شکل فعال است که از اشکال در هم ریخته و تصادفی تصاویری استخراج کند. همه رنگ‌ها و خط‌هایی در هم پیچیده که بر روی یکدیگر کشیده می‌شوند و از هم عبور می‌کنند می‌توانند ذهن انسان را به بازی بگیرند. طبیعت سرشار از این تصاویر است و در زندگی مدرن هم هرجایی که اشکال طبیعی به کار گرفته می‌شوند باز هم خیال کسانی که بیش از چند لحظه به آن خیره شده باشند به کار می‌افتد. گاهی به نظر میاید که فقط کودکان این تصورات را در ذهن خودشان پرورش می‌دهند. کودکانی که هنوز در معیار‌های فکری جامعه بزرگتر از خودشان گرفتار نشده‌اند و اجازه خیالپردازی‌ را دارند می‌توانند رویا‌هایی را ببینند و نقاشی کنند که در اندیشه دیگران خاموش شده است.

در زندگی فشرده جدید این خیالپردازی‌ها جنبه منفی هم پیدا کرده است. ذهن فریب خورده و بدگمان ممکن است ساختن تصاویری که وجود ندارند را از حد بگذراند تا جایی که در هرچیزی که در اطراف خود می‌بینند از دود سیگار تا نقش‌های ته فنجان قهوه معانی پلید و تهدید‌ آمیز جستجو کند. این عادت در شکل بیمار گونه پاریدولیا نام دارد و کسانی که به این بیماری دچار هستند در بدترین شکل خود به بستری کردن و درمان دارویی نیاز پیدا می‌کنند.

اما چرا ذهن انسان‌ها باید از چنین توانایی برخوردار باشد؟ آیا سرگرمی و توهم تنها دلیل برای مغز‌هایی است که تصاویر را برای خود شکل می‌دهند و معنا می‌کنند؟

توانایی ذهنی ما بخشی از تکامل انسان بیشه‌گرد به انسان شهرنشین است. در هزاره‌های قبل انسان‌ها سرپناه مطمئنی نداشتند و هنوز هم ابزاری برای سرکوب قطعی حیواناتی که به آن‌ها نیاز نداشتند، پیدا نکرده بودند. انسان‌ها در محیط طبیعی و در کنار دیگر موجوداتی زندگی می‌کردند. در فضایی که خودشان آن را نساخته بودند و توانی برای مهارکردنش نداشتند. انسانی که در دشت یا جنگل زندگی می‌کرد باید همیشه هوشیار و مراقب می‌ماند زیرا  شکارچیانی مانند گوشتخواران درنده قادر هستند خود را در علفزار‌ها یا میان درختان پنهان کنند رنگ‌های خطوط پوستشان به این استتار  کمک می‌کند. آن‌ها می‌توانند به آرامی به شکار نزدیک شوند و ناگهان به آن حمله کنند آن هم در وضعیتی که شکار به جز ساقه نازک علف‌ها یا تنه‌های در هم پیچیده درختان چیز دیگری ندیده است. استتار و همرنگ و همشکل شدن با محیط در دنیای شکار و شکارچی اصل اساسی زنده ‌ماندن است برای همین انسان باید همیشه با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا در بین شاخ و برگ‌ها و ساقه‌های نازک و درهم پیچیده چهره شکارچی که در کمین است پیدا کند یا اینکه شکاری که برایش نیزه‌ای را تیز کرده بود را بیابد. اکنون انسان‌ها از طبیعت بیرون آمده‌اند و در جایی زندگی ‌می‌کنند که خودشان آن را ساخته و رنگ و تزئین کرده‌اند اما بخش کوچکی از تکامل ذهنی خود را به همراه آورده‌اند و بی‌اختیار در میان دست‌ساخته‌های خود به دنبال معانی که پنهان شده است، می‌گردند.

روزنامه همشهری 3 اسفند 93


 
 
تسخیر قوطی‌های شیر خشک - دهه 60
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
 

 تسخیر قوطی‌های شیر خشک

  محمد سرابی

جمعیت اگر به اندازه کافی زیاد باشد غیر قابل انکار خواهد شد. وقتی طرفداران یک تیم فوتبال استادیوم را پر می‌کنند و همه‌جا را به رنگ تیم محبوبشان درمیاورند نمی‌شود نقش تماشاچیان را در جوگیر شدن داور در نظر نگرفت. موقعی که هواداران یک هنرمند در مراسم یادبودش حاضر می‌شوند و تمام خیابان‌های اطراف را هم اشغال می‌کنند و برای ساعتی شهر را به هم می‌ریزند نمی‌شود در محبوبیت مرگ او شک کرد. زمانی هم که یک نسل بزرگ بخشی از نمودار جمعیت را متورم می‌کند معیار‌های اقتصادی و اجتماعی را مثل موجی که قایق‌ها را بالا و پایین می برد، جابه‌جا می‌کند. این نسل می‌تواند آینده یک کشور را تغییر دهد.

بعضی از صاحبان نژاد‌ها و زبان‌ها و دین‌ها بر اثر اتفاقات و ارتباطاتی متوجه می‌شوند که گروه بزرگی هستند و از این راه برای خودشان هویت پیدا می‌کنند. متولدان سال‌های 60 هجری خورشیدی هم از این دسته هستند. محدوده سنی آن‌ها بیشتر از یک دهه است و بچه‌هایی که از نیمه دوم سال‌های 50 به دنیا آمده‌اند هم شامل این گروه می‌شوند. بچه‌هایی که در این سال‌ها چشم به جهان باز کردند دوره‌ای طولانی درگیر تحصیل در کلاس و مدرسه بودند و بعد از آن هم روانه دانشگاه‌ها شدند. اگر دوران کودکی را هم به آن‌ها اضافه کنیم نزدیک 30 سال زمان لازم بود که این نسل وارد جامعه شود و این محصول توفانی به بازار برسد. تا وقتی که یک نسل مصرف کننده است بزرگتر‌ها باید نگران چیز‌هایی باشند که می‌خواهد اما زمانی که خودش دست کار کردن و پای رفتن پیدا کرد دیگر باید نگران چیزی بود که «می‌تواند».

تا مدتی قبل خبری از فرهنگ متولدان سال‌های 60 نبود. اگر از این گروه صحبتی می‌شد بیشتر به بهانه‌هایی مانند خرید خدمت سربازی یا سهمیه‌بندی دانشگاه‌ها بود که نشان می‌داد جمعیت قابل توجهی در فلات کهن ایران در حال حرکت است و به هر تپه‌ای که می‌رسد آن را فتح می‌کند. زمانی قوطی‌های حلبی شیر خشک را تسخیر می‌کنند، روزگاری نیمکت‌های چوبی مدرسه برایشان کوچک می‌شود بعد تعداد رشته‌ها و شعبه‌های دانشگاه را زیاد می‌کنند، پس از آن بازار ازدواج را به هم می‌زنند و آخر از همه به دنیای کسب و کار هجوم می‌آورند. این درست زمانی است که الان در آن هستیم و چند دهه مفید مانده است تا روزی که متولدان سال‌های 60 تناسب سالمندی را به هم بزنند و تعداد کهنسالان را بالا ببرند.

کسانی که از این نسل در گوشه و کنار مشغول کار هستند از مدتی قبل تاثیر گذار شده‌اند. بعضی پزشک ارتوپد زانو هستند، بعضی متخصص شبکه‌ سازی رایانه‌ای و بعضی فروشنده گوشی تلفن همراه. گروهی هم از مرز‌ها گذشتند و الان در آن‌سوی آب زندگی می‌کند اما یکدیگر را پیدا کرده‌اند و یادبود‌های مشترکشان را با هم در میان گذاشته‌اند. خاطره‌ها جزئ‌تر و دقیق‌تر شده‌اند. کارتون‌های برنامه کودک، صفحه‌های کتاب‌های درسی و مدل‌های قدیمی مو و لباس، گذشته این نسل را ساختند تا جایی که هویتی کم و بیش مشخص شکل گرفته است. آن‌هایی که دستی به رسانه و فرهنگ رسانده بودند در نشریات، دنیای مجازی، تلویزیون و سینما این هویت را تقویت کردند. قسمتی از این نسل به سن نسل ساختن رسیده‌اند و صاحب فرزند شده‌اند همین هم راهی برای مقایسه کودکی خودشان و کودکی بچه‌هایشان فراهم کرده است.

جمعیت متولدان سال‌های 60 یا آنطور که خودشان می‌گویند «دهه 60»  انقدر زیاد هستند که ناخواسته توانسته‌اند یک اشتباه رایج شمارشی را وارد فرهنگ زبان کنند اما این تغییر کوچکی است که در میان تغییرات بزرگتر فراموش خواهد شد.

 

روزنامه همشهری 27 بهمن 93

 


 
 
تصادفات ارتباطاتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
 

 

تصادفات ارتباطاتی  

 

 محمد سرابی

 

زمانی که اولین کالسکه بدون اسب به حرکت در آمد و مثل ماشین اسباب بازی کودکان که اشتباهی بزرگ ساخته شده است باعث سرگمی بزرگسالان شد، کسی فکر نمی‌کرد این وسیله چندان خطری داشته باشد.  الان انسان‌ها به این حقیقت باور دارند که خودروها بالقوه خطرناک هستند و اگر از کنترل خارج شوند می‌توانند تعداد زیادی را کشته و مجروح کنند. برای همین هم یاد گرفته‌اند سرچهار راه به اطراف خودشان با دقت نگاه کنند. پیاده‌رو ها فقط زمانی امن هستند که با جوی و جدول از سواره‌‌رو جدا شود. این موقع است که عابر می‌تواند اطمینان داشته باشد چرخ‌های سیاه و قوی خودرو به حریم امن پیاده‌رو تجاوز نمی‌کند.

دورانی که شهر‌ها فقط پذیرای اسب و درشکه بودند خطر زیادی عابران را تهدید نمی‌کرد زیرا گاری و کالسکه اساسا سرعت زیادی نداشت و به جز زمان برگزاری مسابقات ارابه رانی در اوقات دیگر زیاد خطرناک نبودند. اما خودرو‌ها که محصول مستقیم فناوری هستند حساب دیگری دارند و معمولا تصادف با آن‌ها خسارت زیادی درست می‌کند مخصوصا وقتی عابر حواسش جای دیگری باشد.

با بزرگتر شدن شهر‌ها عابران و خودرو‌ها یاد گرفتند که حریم‌ هم را رعایت کنند و هرکدام به راه خود بروند اما بالاخره سر چهارراه‌ها این دو با هم روبرو می‌شوند. حالا مردمی که چندین سال تلاش کردند و یاد گرفتند که چگونه به چراغ قرمز و حق تقدم احترام بگذارند گرفتار فناروی دیگری شده‌اند که همه این نظم و قانون را تحت تاثیر قرار داده است. گوشی‌های لمسی که می‌توانند تمام توجه کاربر را در اختیار بگیرند مقدار تصادفات را افزایش داده‌اند. آمار‌هایی که ارتباط بین تصادف و استفاده از تلفن‌های هوشمند را نشان می‌دهند متغییر است و در هر کشور و فرهنگی تفاوت دارد اما همگی‌‌ آن‌ها ثابت می‌کند که بین تصادف کردن در اثر بی‌احتیاطی و خیره شده به صفحه گوشی نسبت مستقیم برقرار است و در این بین عابران به دلیل اینکه فکر نمی‌کنند تایپ کردن چند کلمه در زمان عبور از خیابان اشکالی داشته باشد جانشان را بر سر نظر دادن و لایک زدن می‌گذارند.

تقریبا نیمی از تلفات تصادف‌های تهران سهم عابران پیاده است و رتبه بعدی به راکبان موتورسیکلت می‌رسد. آموزش‌های آیین نامه‌ای و طرح‌های تشدید مجازات رانندگان سهم آن‌ها را آن‌قدر در تصادف بیشتر کرده است که کمتر کسی از عابران انتظار دارد به همان اندازه به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذارند پس می‌شود هدفون‌ها را در گوش گذاشت، یک صفحه را باز کرد و همراه با موسیقی به گشت و گذار در جمع دوستان مجازی و قدم زدن در شهر ادامه داد. تلفن‌های همراه هوشمند هم یک مثل خودور یک اختراع هستند که باعث رشد ارتباطات و البته تصادفات شده‌اند.

روزنامه همشهری 6 بهمن 93

 


 
 
آدامس‌های شبانه - سریال
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
 

آدامس ذهنی

 

 محمد سرابی

 

قبل از اینکه آدامس جویدن در ایران رایج شود هم کسانی بودند که فک و دندان خود را به جویدن صمغ گیاهان مشغول می‌کردند. سقز، کندر و مصطکی یا ترکیبی از همه این‌ها می‌توانست تقریبا همان خدمتی را ارائه که آدامس در زمان ما انجام می‌دهد. جویدن آدامس می‌تواند به آرام شدن اعصاب کمک کند اما فایده خاصی ندارد.

برنامه‌های صوتی و تصویری بخشی از زندگی روزمره شهرنشینان است. در میان تمام برنامه‌هایی که از شبکه‌های 24 ساعته تلویزیون پخش می‌شود همه چیز را می‌شود پیدا کرد. گزارش‌های ورزشی، اخبار، کارتون‌های کودکان، موسیقی، اخبار و فیلم‌های سینمایی. بخش مهمی از بهترین ساعات پخش در اختیار داستان‌های سرگرم کننده است. در بین‌ آن‌ها سریال‌ها بیشتر از همه‌ می‌توانند بینندگان را به خود وابسته کنند. هر سریال برای مصرف کننده‌ای ساخته می‌شود و سوژه‌های آن‌ها از معماهای خشن ماورایی تا خانوادگی‌های آرام متغییر است. با رونق دنیای دیجیتال فیلمسازهایی که تمام تمرکز خود را بر پرده‌های سینما‌ها گذاشته بودند هم به دنبال ساخت داستان‌های دنباله‌داری رفتند که بر روی لوح‌های فشرده توزیع می‌شد و امروز دنیای عصرگاهی خانه‌ها با سریال پر می‌شود.

دنبال کردن یک ماجرای طولانی و درگیر شدن با آن برای ذهن ما آرامش بخش است زیرا هرقدر بیشتر با آن همزیستی داشته باشیم بیشتر به شخصیت‌ها وابسته می‌شویم و آن‌ها را مانند انسان‌های واقعی می‌پذیریم. زمانی که یک سریال پس از گذشتن فصل‌های متمادی بالاخره تمام می‌شود احساس می‌کنیم دوستانمان را از دست داده‌ایم و وقتی سریال تازه‌ای شروع می‌شود دوستان جدید پیدا می‌کنیم. داستان‌ها تکرار می‌شوند. دشمنی و دوستی، قهر و آشتی‌، شرارت و معصومیت و همه چیز‌هایی که دوست داریم در این سریال‌ها جمع شده است. هرکسی می‌تواند سبک‌های مختلف را جستجو کند و درست مانند انواع مختلف غذا انواع سریال را هم پیدا کند. بعضی‌ از داستان‌ها بسیار پیچیده هستند و تحلیل و تفسیر داده‌های آن بخش مهمی از مغز را اشغال می‌کنند برای همین ذهن باید دائم هوشیار و محاسبه‌گر باقی بماند. این سریال ابزار خوبی برای استراحت کردن نیست چون انرژی مضاعفی برای نگهداری و به روزرسانی اطلاعات از تماشاگر طلب می‌کند اما مخاطبان خاص خودش را دارد. سریال هم هستند که می‌شود به راحتی از دیدن چند قسمت آن صرفنظر کرد زیرا هر داده‌ای را بارها تکرار می‌کنند و در آن آدم‌ها به زبان خودشان رو به دوربین می‌گویند که می‌خواهند چکار کنند. این محصولات مناسب ذهن خسته شهری هستند و به آن آرامش می‌بخشند. تماشای این سریال‌ها ساده‌تر است و در هر فرهنگی از آسیا تا آمریکا نمونه‌های محلی به تناسب فرهنگ بومی و سطح انتظار مردم آن‌ تولید شده‌است. تماشای آن‌ها مثل جویدن یک آدامس گاهی تنها سرگرمی ممکن و در دسترس است.

روزنامه همشهری 22 دی 1393


 
 
لایه‌های بی‌اعتمادی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
 

لایه‌های بی‌اعتمادی

محمد سرابی

اگر در مدت یک روز ناگهان 20 کیلوگرم اضافه وزن پیدا کنیم یکسره به بیمارستان خواهیم رفت و تلاش می‌کنیم خودمان را در بخش اورژانس بستری کنیم اما اگر هرسال 2 – 3 کیلوگرم به چربی بدنمان اضافه شود نمی‌ترسیم بلکه فقط از این ناراضی هستیم که چرا تناسب اندام خود را از دست داده‌ایم.

عادت‌های فکری یک روزه ایجاد نمی‌شوند. وقتی تحصیل را شروع می‌کنیم و بعدا که به دلیل کارکردن رابطه بیشتری با دنیای خارج پیدا می‌کنیم هر روز تجربه‌هایی از آدم‌های اطرافمان به دست میاوریم. یاد می‌گیریم چگونه مراقب داشته‌هایمان باشیم، چگونه اعتبار به دست بیاوریم و چطور سرمایه‌مان را بیشتر کنیم. در این مسیر چاره‌ای جز تماس با دیگران نداریم زیرا ادامه زندگی شهرنشینی با شیوه امروزی به تنهایی ممکن نیست. همیشه اطمینان و خوش‌بینی مبنای اصلی روبرو شدن انسانی با انسان دیگر است اما تجربه‌هایی که از کم و زیاد روزگار به دست میاوریم و ناکامی‌های و شکست‌ها می‌توانند لایه‌هایی از بدبینی را دور شخصیت ما بسازند. فریب‌ها، دروغ‌ها،‌ بدقولی‌ها و عهد شکنی‌هایی‌ که در معرض آن قرار می‌گیریم شکل ذهن ما را تغییر می‌دهد بدون اینکه خودمان متوجه شویم چه دگرگونی بزرگی در حال اتفاق افتادن است و ما چقدر از آنچه که در ابتدای راه بودیم فاصله گرفته‌ایم.

کسی که بعد از چند دهه زندگی فعال در دنیای پر رقابت امروزی، سرشار از بی‌اعتمادی، ‌تردید و هراس شده ناگهان این شخصیت را به دست نیاورده است. او با هر شکست آموخته که برای حرف دیگران اعتباری قائل نشود و در هربرخوردی انتظار دروغ شنیدن داشته باشد. لایه‌های بی‌اعتمادی به آدم‌های دیگر آنقدر به تدریج شکل گرفته‌اند که کمتر کسی به رشد آن‌ها توجه کرده است. کسی که به یک‌طرفه شدن خیابان‌ها، قیمت لبنیات، پیامک‌های رایگان، ساعت پخش سریال‌ها، نتایج کنکور و کاهش آب کشاورزی شک دارد احتمالا نمی‌داند که چرا تمام جهان برایش غیر قابل اعتماد به نظر می‌رسد. اگر این دگرگونی یکباره می‌افتاد هرکس تصور می‌کرد بیمار شده است و باید درمانی برای  فکر و روحیه‌اش پیدا کند اما بی‌اعتمادی میان انسان‌ها به تدریج بیشتر می‌شود و اگر چه برای سلامتی زیانبار است اما عادی به نظر می‌رسد.

روزنامه همشهری 7 دی 93


 
 
ماه پیشونی - قصه‌های شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
 

ماه پیشونی

 

 محمد سرابی

 

« بعد از اینکه چند شب و روز راه رفت، توی بیابون، جایی که هیچ کسی نبود، چشمش به یک باغ افتاد. یک باغ بزرگ و سر سبز که دور تا دورش دیوار‌های خیلی بلند داشت... »

پیرمردی که بالای کوه زندگی می‌کند، چشمه‌ای که ناگهان از زمین می‌جوشد و درنده‌ای که در کمین بچه‌های دورشده از خانه است تصاویر قدیمی قصه‌های کودکان بودند. داستان‌هایی که مادربزرگ‌ها در شب‌های سرد و طولانی زمستان تعریف می‌کردند و بچه‌ها قد و نیم قد را برای لحظه‌ای روی زمین می‌نشاندند تا از دنیای ساده خودشان فاصله بگیرند و خیالشان را به پرواز دربیاورند. دنیای قصه‌ها نشان می‌داد که غیر از کار در مزرعه و آبیاری زمین و انبار کردن محصول جهان دیگری هم وجود دارد که در آن مردان و زنان جوانی شاد و زیبا زندگی می‌کنند و در جستجوی خوشبختی قدم بر می‌دادند. دنیای قصه‌ها پر از راز بود. دره‌ای‌ که شب‌های صدای ساز و آواز از آن میاید، موجودات کوچکی که در تاریکی خانه های مخروبه‌ای پرسه می‌زنند، غول‌های وحشی تنومند که در بیابان‌ها شکار می‌کنند و هزاران فضای رمزآلود دیگر که همگی در اطراف محل زندگی بودند دنیای بچه‌ها را بزرگتر می‌کرد. بچه‌ها از کودکی با این داستان‌ها آشنا می‌شدند و می‌فهمیدند جهان فقط همین خانه و باغ و مزرعه‌ای نیست که هر روز می‌بینند. جهان عجیب‌تر و بزرگتر و رمز‌آمیز تر از چیزی است که با چشم دیده می‌شود و پشت هر بوته‌های و زیر هر سنگی ممکن است چیزی ناشناخته، خطرناک یا جالب و خوش یمن پنهان باشد. تمام راز‌ها در نزدیکی خانه‌‌‌آن‌ها بود. مادر‌هایی که می‌خواستند فرزندشان را از خطر حفظ کنند قصه‌هایی از جانوران کمین کرده در دور و بر خانه می‌ساختند و به کوه و سنگ و درخت و رودخانه جان می‌دادند. همه چیز اسراری داشت و شهامتی برای کشف کردن می‌خواست. امروز این جهان دیگر وجود ندارد و رازی در نزدیکی ما باقی نمانده است. هرچیزی که در اطراف خود می‌شناسیم شناخته شده و ساخته شده است. همه چیز تعریف دقیقی دارد که از خردسالی آموزش داده می‌شود و برای همه سوال‌ها جواب‌های کاملی از پیش آماده شده است. داستان‌ها به درون صفحه‌های تلویزیون کوچ کرده‌اند و سرشار از جلوه‌های تصویر و صدا هستند اما از آن صفحه‌های درخشان بیرون نمی‌آیند. اگر از بچه‌هایی که مقابل تلویزیون نشسته‌اند سوال کنید می‌فهمید که آن‌ها هم می‌دانند این تصاویر واقعی نیستند.

قصه‌های شب‌های بلند زمستان از جهانی آشنا در آنطرف پنجره‌های خانه حرف می‌زدند. بچه‌های همه این‌ها را باور می‌کردند و از ته دل می‌پذیرفتند که پرنده‌ها می‌توانند حرف بزنند، نه پرنده‌هایی که در تلویزیون با صدای بهترین گویندگان سخن می‌گویند، بلکه پرنده‌هایی که روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه لانه درست کرده‌اند هم می‌توانند صحبت کنند اگر مخفیانه به حر‌ف‌هایشان گوش کنیم.

روزنامه همشهری اول دی 1393 صفحه 12 شماره6428


 
 
حقایق بزک شده در بازار لوازم آرایشی ایران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
 

حقایق بزک شده در بازار لوازم آرایشی ایران

محمد سرابی:
پرونده مصرف لوازم آرایشی در ایران مدت‌هاست که در رسانه‌ها باز است. هر چند وقت یک‌بار حرفی تازه و اشاره‌ای جدید هست و البته هشدار‌های پزشکان و جامعه‌شناسان.

 روز گذشته اما این رئیس سازمان غذا و داروی ایران بود که یک‌بار دیگر این موضوع را داغ کرد و از مصرف بالای این مواد در ایران گفت. دکتر رسول دیناروند با اعلام اینکه ایران از نظر جمعیت هفدهمین کشور جهان است اما هفتمین کشور مصرف‌کننده لوازم آرایشی محسوب می‌شود، تأکید کرد بیشتر فرآورده‌های آرایشی و بهداشتی معروف قاچاق هستند. اذعان به قاچاق بودن این مواد از سوی یک مقام رسمی در وزارت بهداشت را می‌توان مساوی استفاده گسترده مردم از محصولاتی که الزاما استاندارد نیستند و ممکن است سلامتی‌شان را تهدید کند دانست. او هم البته تاکید می‌کند که از میزان قاچاق و مصرف این مواد نمی‌توان آمار دقیقی داد اما دست‌کم پای یک میلیارد دلار در سال در میان است.


 
 
فیلم خصوصی از پیاز
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳
 

 

فیلم خصوصی از پیاز

 

محمد سرابی

 

بعضی از فرهنگ‌های اجتماعی مثل پیاز و بعضی مثل سیب زمینی هستند. مردمی که در فرهنگ پیاز زندگی می‌کنند شخصیت‌های چند لایه دارند و هر لایه، لایه دیگر را می‌پوشاند ولی مردمی که فرهنگ سیب زمینی داشته باشند فقط یک پوست دارند و بعد از آن تا هر عمقی یک شکل هستند.

الان در فضای اینترنت و میان شبکه‌های اجتماعی هراسی از افشا زندگی‌های خصوصی بوجود آمده است. آن هم نه از طرف بدافزار‌ها یا جاسوسانی که به دنبال کاوش در رایانه‌های شخصی هستند بلکه درباره کسانی که خودشان عکس یا فیلم یا حتی جمله‌ای از زندگیشان را جای منتشر می‌کنند و دیر یا زود از این کار پشیمان می‌شوند. این هراس به جایی رسیده است که نیاز به نرم‌افزار‌هایی برای عکس‌های خود نابود شونده احساس می‌شود تا تصاویری که گرفته می‌شوند پس از دیدن خود به خود پاک شوند. این‌ها همه به درد فرهنگ سیب‌زمینی می‌خورد چون مردمش به مخفی‌کاری عادت ندارند و یک‌رنگ و یک‌دست هستند. مردمی‌که با فرهنگ پیاز زندگی کرده‌اند خود به خود از این عوامل بیماری‌زا مصون هستند و خیلی با احتیاط درون خودشان را بروز می‌دهند. مردم پیاز قبل از به‌وجود آمدن شبکه‌های اجتماعی و حتی قبل از اینکه اینترنت ساخته شود عادت داشتند بین آنچه که هستند و آنچه که نشان می‌دهند تفاوت بگذارند. آن‌ها برای اعضای خانواده یک لایه دارند و برای اقوام یکی و برای همسایگان و همکاران و همکلاسی‌ها هم چهره‌های دیگری نشان داده‌اند برای همین هم احتمال اینکه خطر کنند و تصاویری خصوصی را در فضای مجازی پخش کنند، کمتر است مگر اینکه در شرایطی مانند بیمارستان باشند و نتوانند از خودشان محافظت کنند. در جامعه‌ای که از شهروندانی با فرهنگ غالب پیاز ساخته شده باشد، مردم قسمتی از وقت و انرژی روزانه را برای محافظت دائمی از زندگی ساده و عادی خود - که نکته خاصی هم ندارد - صرف می‌کنند. این روش زندگی می‌تواند در مقابل موج انتشار تصاویر و فیلم‌های خصوصی تا مدتی مقاومت کند.

روزنامه همشهری 10 آذر 93 شماره 6412

صفحه 16


 
 
شهر مهاجران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳
 

شهر مهاجران

 محمد سرابی

کهنسالان تهرانی از زمانی می‌گویند که همه اهل همین شهر بودند و برای همین هم به یکدیگر اعتماد داشتند. وقتی همه مردم و پدر و مادر‌هایشان در شهری به دنیا‌ آمده باشند آنقدر به آن احساس تعلق می‌کنند که تصور زندگی در جای دیگر را ندارند. اما مهاجر‌ها که از جای دیگری ریشه‌کن شده‌اند در خاک جدید هم غربیه هستند و به سختی می‌توانند راهی بین این دو پیدا کنند برای همین است که دائم به دنبال «آشنا» می‌گردند، کسی که آن‌ها را به یاد زادگاهشان بیندازد و همان اعتماد و آرامشی که در گذشته داشتند را زنده کند. محله‌هایی که نام اقوام را دارند، همینطور بوجود آمدند اما بازهم این ادعا باقی مانده است که زمانی در این شهر همگی «اهل تهران» بودند.

لابد اگر هنوز هم همه اهل همین شهر باشند راننده‌ها بی‌دلیل جلو هم نمی‌پیچند، فروشنده‌ها جنس تاریخ گذشته به مشتری نمی‌دهند، مسافران اتوبوس به هم صندلی تعارف می‌کنند و همسایه‌ها صدای تلویزیونشان را بلند نمی‌کنند ولی اول باید پرسید دقیقا در چه تاریخی همه تهرانی بودند؟ اصلا می‌شود چنین چیزی را ثابت کرد و آمار و اطلاعاتی را برای آن پیدا کرد؟

کهنسالانی که از دوران گذشته حرف می‌زنند ظاهرا باید بین 70 تا 90 سال داشته باشند و اتفاقاتی که از آن حرف می‌زنند حدود 60 سال پیش رخ داده است. پس باید سراغ سال‌های 1330 برویم. اولین سرشماری نفوس و مسکن ایران که در سال 1335 انجام شد و بنابه اطلاعات آن در این سال 7/49 درصد ساکنان تهران متولد این شهر نبودند، یعنی از هر دو نفر تهرانی یک نفر در جای دیگری به دنیا آمده بود.

بیشتر شهر‌های بزرگ ایران از جمعیت مهاجر بی‌نصیب نیستند. در جهان هم شهر‌های بزرگی هستند که ساکنان مهاجر دارند. حتی کشور‌هایی هم هستند که تقریبا تمام جمعیت ‌آن‌ها از مهاجران چند قرن گذشته تشکیل شده است و همین الان هم سیل مهاجرت را باوجود سخت‌گیری‌های فراوان می‌پذیرند. اتفاقا این جوامع سرمایه اجتماعی پرباری دارند و یکسره در اقتصاد و دانش و فرهنگ با بقیه جهان رقابت می‌کنند. شهر‌ها می‌توانند از مردم بومی یا مهاجر ساخته شده باشند اما این به تنهایی نشانه اعتماد و اطمینان میان مردم نیست.

 روزنامه همشهری 4 آذر 1393 صفحه 16 شماره 6407

 


 
 
روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم - گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
 

 

 

گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست

 

روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم

 

محمد سرابی

عکس مهبد فروزان

کاریکاتور بیشتر به تصاویر اغراق شده از صورت می‌گویند و کارتون معمولا تصاویری است که در آن یک اتفاق می‌افتد. داستان‌های مصور، تصاویری که در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان هست، فیلم‌های پویانمایی و همه چیز‌های مرتبط دیگر هم جز کار کاریکاتوریست‌ها است. «مسعود شجاعی طباطبایی» مدیر خانه کاریکاتور ایران و سایت ایران کارتون است که با سبک خاص طراحی‌هایش شناخته می‌شود. خانه کاریکاتور تعداد زیادی از مسابقات و جشنواره‌های کاریکاتور ایران را برگزار می‌کند و در همه آن‌ها می‌توانید او را ببینید.

 

حتما کاریکاتور کشیدن را از کار‌های کوچک شروع کردید؟

خیر اتفاقا از کارهای خیلی بزرگ شروع کردم. خیلی بزرگ بودند.

از چه نظر؟

از نظر ابعاد. اوایل انقلاب من روی دیوار‌های فرودگاه مهر‌آباد نقاشی می‌کردم. مسیری هست که مسافران فرودگاه برای ورود و خروج طی می‌کردند. تمام آن قسمت را داربست زده بودند و من برای طرح‌هایی متناسب با فضای انقلابی آن موقع درست کرده بودم و در ابعاد بزرگی که تمام دیوار را بپوشاند می‌کشیدم. شبیه همین نقاشی دیواری‌هایی که الان در شهر می‌کشند ولی به صورت کاریکاتور بود و سران آن موقع کشور‌های جهان که با ایران روابط خوبی هم نداشتند را می‌کشیدم. یک سرباز هم مراقب بود چون پیش آمده بود که به نقاش‌های دیوار‌ها حمله کنند. البته من نمی‌گذاشتم نگهبانی بدهد. بیشتر وردستم بود و قلم‌مو‌ها را می‌شست و قوطی رنگ میاورد.

توی مدرسه کاریکاتور می‌کشیدید؟

بله  دوران انقلاب بود. دوم دبیرستان بودم و کلاس ادبیات داشتیم. کاریکاتور معلممان را کشیده بودم. البته ناجور نبود ولی موقعی که کاغذ داشت دست به دست می‌چرخید که معلم فهمید و بدون اینکه چیزی بپرسد فهمید چه اتفاقی افتاده و بلافاصله گفت « شجاعی بیرون» از قبل ذهنیت داشت که کار کی است. آن موقع دور‌ه‌ای بود که دبیرستان‌ها هم مثل دانشگاه‌ها تعطیل می‌شد. این بود که وقتی من را از کلاس بیرون کردند بقیه هم بیرون آمدند و کلاس تعطیل شد.


 
 
عرق ریزان معرفی کتاب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
 

عرق ریزان معرفی کتاب

محمد سرابی

 

فرض کنیدکسی از شما بخواهد نام چند کتاب ‌ساده را به او بگویید تا بتواند در وقت‌های خالی که دارد آن‌ها را بخواند. فرض کنید که این شخص، جوان و بااستعداد است اما تا به حال با چیزی به اسم مطالعه کتاب زیاد برخورد نکرده است. او می‌تواند مخاطب جدیدی برای کتاب‌های داستانی باشد و به صورت عضو جدیدی از جامعه‌ کتاب‌خوان‌های ایران در آید اما در صورتی که با خواندن کتاب‌‌های ساده مطالعه‌اش را شروع کند. اگر کتاب‌های بسیار بازاری و زردی را به او پیشنهاد کنید این احتمال وجود دارد که گرفتار این گروه از ادبیات داستانی شود و همیشه مصرف کننده کتاب‌هایی بماند که با کلیشه‌های تکراری نوشته و خوانده و فراموش می‌شوند. آثاری که اگرچه راحت و بی‌دردسر خوانده می‌شوند و پرفروش هم هستند اما معمولا جز محصولات اصلی جریان داستان نویسی به حساب نمی‌آیند. اگر برعکس این اتفاق بیفتد و پیچیده‌ترین شاهکار‌های هنری را به این جوان معرفی کنید با خواندن ده صفحه اول هرکدام ممکن است از هرنوع کتابی اعم از کلاسیک و پست مدرن بیزار شود. با معرفی اشتباه درجایی که سرگرمی‌های صوتی و تصویری فراوان و رایگان هستند، کتاب‌ها یک خواننده را از دست خواهند داد.

حالا چطور می‌شود کتاب‌هایی را پیدا کرد که هم ساده باشند و هم بازاری نباشند؟ کتاب‌هایی که بتوانند خواننده خود را پرورش دهند و او را عضو گروه علاقمندان به مطالعه دائمی کنند تا کم کم تبدیل به خواننده حرفه‌ای شود و بتواند از آثار پیچیده تر هم لذت حرفه‌ای ببرد. باید از چه کسی پرسید؟ لابد از کسانی که تجربه طولانی کتاب‌خواندن دارند. کسانی که سال‌های سال به خوبی و خوشی در کنار ادبیات داستانی زندگی کرده‌اند و انبوهی از آثار داخلی و ترجمه‌های خارجی جدید و قدیم را خوانده اند. کسانی که می‌توانند ساعت‌ها سبک‌های مختلف و نویسنده‌های گوناگون را نقد کنند. کسانی که از ادبیات آگاهی دارند یا اینطور نشان می‌ دهند.

این کاری بود که من انجام دادم و به نتیجه غیر منتظره‌ای رسیدم. همه توضیحاتی که اینجا خواندید را برای کسانی که اهل کتاب بودند دادم و از آن‌ها خواستم تا نام چند کتاب ساده را بنویسند. برای بعضی‌ها این مقدمه را روی کاغذ چاپ کردم و جای نوشتن نام کتاب‌ها را خالی گذاشتم. با گذشت چند ماه و تا این لحظه به جز یکی دو نفر، کس دیگری توانایی نام بردن از حتی یک کتاب ساده را هم نداشته است. ظاهرا تقریبا هر کسی می‌‌تواند سخت‌ترین آثار مشهوری که خوانده و به خواندنش افتخار می‌کند را نام ببرد و کتاب‌های سطح پایین که زمانی همدمش بوده را انکار کند اما معرفی کردن کتاب‌های ساده کار بسیار سختی است.

روزنامه همشهری شماره 6394

تاریخ 19 آبان 93

صفحه 16

 


 
 
مهارت شاگرد قهوه‌چی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

 

مهارت شاگرد قهوه‌چی

 

محمد سرابی

 

در قهوه‌خانه‌های قدیمی برای بردن استکان چای به سر میز‌ها از سینی استفاده نمی‌کردند. قهوه‌چی‌ها و گاهی شاگرد قهوه‌چی‌ها می‌توانستند هر تعداد استکان داغ پر از چای را با دست خالی جابه‌جا کنند. بعضی اوقات استکان‌ها آنقدر زیاد بود که امکان داشت با یک لغزش غیر از ریختن چای و سوزاندن مشتری‌ها، تعداد زیادی استکان بلوری و نعلبکی هم خرد شود.

آدم‌های موفق می‌گویند که در دوران جوانی همزمان هم کار می‌کردند و هم درس می‌خواندند. همزمان هم ورزش حرفه‌ای می‌کردند و هم برای خانواده وقت می‌گذاشتند. به سفر‌های طولانی در دل طبیعت می‌رفتند ولی آخرین محصولات علمی و فرهنگی و هنری را از دست نمی‌دادند. الان هم آدم‌هایی هستند که وقت کافی برای آزمایش انواع دسر سرد و گرم ‌در کافی‌شاپ‌های مختلف را دارند و در همان زمان جمع بندی کاملی از تفسیر‌های فیلم‌ها و تئاتر‌های روز ارائه می‌دهند. کسانی که صبح‌ها برای فوق‌لیسانس درس ‌می‌خوانند، عصر‌ها در شرکتی کار می‌کنند و هیچ شبی گردهمایی مجموعه بزرگ دوستانی که از بیست سال قبل می‌شناسند را ترک نمی‌کنند.

بین فارغ التحصیلان دوره لیسانس یک کلاس هر استعدادی پیدا می‌شود. اما بعضی از این استعداد‌ها توانایی عجیبی در کار پیدا کردن، ادامه تحصیل، آموختن کامل زبان دوم و سوم، تشکیل خانواده، بچه‌دار شدن، جمع کردن سرمایه و گاهی مهاجرت قانونی به کشور دیگری را دارند. آن‌ها این کارها را در مدت کوتاهی انجام می‌دهند و پشت سر خود دیگران را در حیرت و حسرت جا می‌گذارند. دیگران در این موقعیت به فکر می‌افتند که دست از انجام یک کار بردارند و چند کار را با هم انجام دهند، شاید کمی از عقب‌ماندگی خود را جبران کنند.

در دنیای جدید که بر اساس مسابقه شکل گرفته است این سوال ذهن‌ها را مشغول می‌کند که چرا بعضی آدم‌ها می‌توانند در رقابت‌های رشته‌های چندگانه برنده شوند. آن هم در حالی که بقیه در راه‌اندازی یکی از آن‌ها هم سال‌ها معطل می‌مانند. افرادی هم ادعا کرده‌اند که راز‌های پیروزی را یافته‌اند اما عملا روش خاصی کشف نشده است.  تنها می‌شود پذیرفت که گروهی از مسابقه‌دهنده‌ها توانایی بیشتری دارند.

 دلیل علمی برای کسب موفقیت همه‌جانبه با وجود توانایی محدود وجود ندارد ولی یک نکته بدیهی است. ممکن است کار‌های زیادی که با دست خالی برداشته شده‌است بلغزند و همگی به زمین بریزند.

روزنامه همشهری شماره 6392 تاریخ 17 آبان 93


 
 
میوه آبنوس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
 

میوه آبنوس

 

محمد سرابی

 

در کنار فاتحان و پیروزمندان بزرگ تاریخ چهره‌های دیگری هم بودند که نامشان به اندازه دلاوران دوران مشهور نشده است. خرمالو یکی از این چهره‌ها است.

زمانی که تهران در مراحل اولیه رشد بود در شهر نهال‌های چنار می‌کاشتند که در آن آب و هوا به خوبی رشد می‌کرد. تنها اشکال و شاید مزیت چنار این بود که محصول نداشت. البته درخت بی‌ثمری که میوه‌ای برای خوردن و چوبی مناسب بریدن و تراشیدن نداشته باشد می‌تواند از طمع انسان در امان بماند. دو تدبیری که گردو به آن توجه نکرد و الان به ندرت می‌شود درخت گردویی سالم و تندرست در شهر پیدا کرد اما زیر سایه این دو رقیب تناور درخت کوچکتری هم در حال زندگی بود.

قد خرمالوی بومی تهران به دلیل مشکلات ژنتیکی هیچ وقت از مقدار مشخصی بلندتر‌ نمی‌شود. برگ‌هایش ضخیم و سنگین و بدون ظرافت است. شاخه‌هایش آنقدر محکم نیست که پناهگاه لانه پرنده‌ها باشد. میوه خرمالو یا نارس و سفت و گس است یا رسیده و آبدار و در نتیجه آماده ترکیدن و پخش شدن روی زمین و چسبناک کردن دست و لباس. حتی اسم خرمالو هم در زبان فارسی خوش‌آهنگی لازم را ندارد. تهرانی‌های قدیم خرمالو را محصولی استراتژیک به حساب نمی‌آوردند و به فکر تبلیغات برای این همشهری نبودند. جهانگردان خارجی هم تهران را به نام چنارستان مشهور کردند با این حال خرمالو تا جایی که توانست پشت دیوار حیات خانه‌ها به بقای خود ادامه داد.

حالا که شهر با هیچ درختی سازگار نیست همه برای چنار‌های بزرگ و باشکوه که البته دیگر شکوهی از آن‌ها نمانده است دل می‌سوزانند و دائم تعداد آن‌ها را با آمار‌های تاریخی مقایسه می‌کنند. کسانی که هیچ وقت گذشته پرچنار تهران را به چشم خود ندیده‌اند در حسرت از دست رفتن آن‌ها قدم روی برگ‌های خشک و رنگارنگ پاییزی می‌گذارند و افسوس می‌خورند بدون این‌که از خرمالو یادی کنند.

خرمالو‌های رو به انقراض تهرانی گمنام ماندند و جایگاهی که شایسته آن بودند را در تاریخ پر شکوه شهر پیدا نکردند اما اقوام مشهوری دارند که در نقاط گرم هند و آفریقا می‌رویند و چوب سیاهرنگشان را در ساز‌های موسیقی و مجسمه‌های کوچک تزئینی به کار می‌برند. این مجسمه‌های آبنوس را می‌توان در بعضی از خانه‌های تهران پیدا کرد.

روزنامه همشهری تاریخ 4 آبان 93 شماره 6383

صفحه 16


 
 
نگاهی به نتایج آخرین سرشماری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
 

نگاهی به نتایج آخرین سرشماری

محمد سرابی

 

اطلاعات سرشماری کشاورزی امسال که درست بعد از فصل برداشت محصول اجرا شده است در آینده اهمیت زیادی خواهد داشت زیرا نشان می‌دهد که کشاورزی ایران تا قبل از اینکه خشکسالی بتواند بخش مهمی از آن را نابود کند چه شرایطی داشته است. سرشماری عمومی کشاورزی هر 10 سال یک‌بار در کشور اجرا می‌شود و  همزمان با سراسر کشور از اوایل مهر آغاز شده است و تا اواخر آبان ادامه دارد. امسال این طرح با شایعات مربوط به طرح هدفمند سازی یارانه‌ها همزمان است و ممکن است کشاورزان تصور کنند که آمار‌های بدست آمده از توان تولیدی آن‌ها در اختصاص یارانه‌ها موثر باشد.

علاوه بر آمار‌هایی که از کاهش سطح آب‌چاه‌های کشاورزی در قزوین می‌رسد و از سقوط نزدیک به 40 متر خبر می‌دهد، در هفته‌های گذشته مسئولان استان بار‌ها درباره افت آبخوان دشت قزوین هشدار داده‌اند. اگر آبخوان‌ها به دلیل برداشت بیش از حد آب شکل خود را ازدست بدهند در آینده هم قادر به جذب آب نخواهند بود.

کمبود آب اتفاقی نیست که تنها در تابستان امسال رخ داده باشد. از چند سال قبل کارشناسان محیط زیست، فعالان اتحادیه‌های کشاورزی و مسئولانی که در بخش تامین منابع آبی مشغول به کار بودند درباره کاهش غیر قابل جبران ذخایر آب کشاورزی هشدار داده بودند ولی طبق روال رایج این هشدار‌ها نه از سوی سیاستگذاران و نه از سوی شهروندان به اندازه کافی جدی گرفته نشد.

میانگین بارش سالانه در ایران 250 میلیمتر و در جهان 850 میلیمتر است با این وجود ما همین مقدار باران را هم به سادگی هدر می‌دهیم چنانکه ایران در حوزه مدیریت آب در جایگاهی پایین تر از 130 در بین کشور‌های جهان می‌ایستد پس هم بارندگی کمی داریم و هم آبی که از آسمان می‌رسد را درست نگهداری و مصرف نمی‌کنیم. از طرف دیگر 90 درصد آب ایران در بخش کشاورزی مصرف می‌شود که با توجه به بازدهی این بخش از اقتصاد تولیدی قابل توجه است. در گذشته آب مورد نیاز برای کشاورزی از منابع سنتی مانند برخی چاه‌ها، قنات‌ها و رودخانه‌های فصلی تامین می‌شد. بارشد بی‌رویه جمعیت و گسترش زمین‌های زراعی که بهره‌برداری از آن ببا کمک ماشین‌‌آلات، سموم و کود‌های گوناگون انجام می‌شد مصرف آب کشاورزی چندین برابر شد و اکنون نزدیک به 80 میلیارد مترمکعب شده است. برای تولید بیشتر و رسیدن به ارقامی که برای خودکفایی لازم به نظر می‌رسید چاه‌های عمیق شروع به مکیدن سفره‌های آب زیر زمینی کردند و حالا دیگر آبی برای بیرون کشیدن نمانده است. شیوه مصرف کنونی آب باعث شده است که بخش زیادی از آب کشاورزی به روش‌های مختلف تبخیر یا از مسیر بازدهی مفید خارج شود. در عین حال می‌دانیم که بیش از نیمی از زمین‌های کشاورزی کشور به آبیاری نیازمند است و بدون آن قابلیت بهره‌برداری نخواهد داشت.

ادامه کمبود آب در کشور به طور قطع منجر به کاهش تولید محصولات زراعی و باغی خواهد شد تا جایی که بخش بزرگی از اقتصاد کشاورزی آسیب جدی ببیند. بهره بردارانی که در سرشماری سال 1393 ثبت می‌شوند همگی قادر به ادامه این حرفه نخواهند بود.

همشهری استان قزوین 28 مهر 93


 
 
همنوایی روزانه ارکستر خودرو‌ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

همنوایی روزانه ارکستر خودرو‌ها

محمد سرابی

زمانی که دریاچه ارومیه آب کافی داشت موجودات کوچک و بزرگی را در محیط زیست اطراف خود پناه داده بود. سخت پوستان کوچکی که در آب این دریاچه زندگی می‌کردند شوری آب را حس نمی‌کردند زیرا بخشی از زندگی آن‌ها بود. شهر نشینی هم باعث شده است تا ساکنان شهر‌ها هم آنچه در اطرافشان می‌گذرد را به صورت بخشی از زندگی بدانند و در نتیجه احساس رنج نکنند و از شبانه‌روز خود لذت ببرند.

موتور هر خودرو مقدار مشخصی سر و صدا تولید می‌کند، به نسبت اینکه خودرو خارجی و با استاندارد جهانی باشد یا با معیار‌های خودروسازان داخلی ساخته شود این سرو صدا از خرخر آرام تا به هم کوبیدن پتک و سندان متغییر است. هرچه زمان می‌گذرد تعمیرات و خدمات پس از فروش صدای موتور را کم و دست انداز‌ها و بنزین سرب‌دار آن را زیاد می‌کند. هر خودرو به تنهایی مانند سازی ناهنجار ‌است که یک نت موسیقی را پشت سر هم می‌نوازد. صبح که این جعبه‌های آهنی به حرکت می‌افتند همهه‌ای آرام و قوی شهر را پر می‌کند و به همه خیابان‌های فرعی و کوچه‌ها هم راه پیدا می‌کند. به محض خروج از خانه صدای خودرو‌ها شروع روز را اعلام می‌کنند. همه جا خودرو‌ها پشت سر هم در حرکت هستند و صدای جعبه دنده یکی با سیلندر‌های دیگری در هم می‌پیچد. اتوبوس‌ها و موتورسیکلت‌ها هم آهنگ خودشان را می‌نوازند و بوق و ترمزها در تقاطع‌ها همه چیز را تکمیل می‌کند. آشوبی بزرگ که اثری پنهان را بر روان انسان‌ها می‌گذارد. آدم‌ها ظرافت شنیدن را از دست می‌دهند و حتی زمانی که در سکوت خانه هستند برای لذت بردن از موسیقی باید صدای آن را بلندتر کنند تا گوش‌های سختشان بتواند نت‌ها را جذب  کند. اگر زمانی شهر را در میانه روز ساکت ببینیم از آن تعجب می‌کنیم گویی جزء لازمی از خیابان‌ها حذف شده و جای خالی آن باقی مانده است.

در شهر‌های بزرگ این همهمه همه جا هست و کسی آن را احساس نمی‌کند. مثل سخت‌پوستانی که در آب شور زندگی می‌کنند.

روزنامه همشهری 29 مهر 1393 شماره 6379

صفحه 16


 
 
 
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

روستا‌های ایران خالی می‌شوند

 

محمد سرابی

جویبار آرامی از مهاجرت در ایران جریان دارد. از روستا‌ها به شهر‌های کوچک، از شهر‌های کوچک به شهر‌های بزرگ، از شهر‌های بزرگ به پایتخت و از پایتخت به کشورهای خارجی. از آنجا که سرچشمه‌های این جویبار در روستا‌ها است پس کم شدن جمعیت روستا‌ها نباید عجیب باشد اما زمانی که خبرهایی از خالی شدن بعضی روستا‌ها و بی استفاده شدن مدارس و رها شدن مزرعه‌ها به گوش می‌رسد باید به این فکر افتاد که آیا تمام جمعیت کشور در حال شهر نشین شدن هستند؟

روستا‌ها‌ در ایران و جهان منشا اصلی شکل گیری جامعه یکجا نشین هستند. زمانی که کوچندگان اسیر وسوسه زمین شدند و زندگی ییلاق و قشلاق را کنار گذاشتند. قرن‌های طولانی بخش اصلی جمعیت جهان در جوامع کشاورزی کوچکی زندگی می‌کردند که مستقل و خودکفا بودند. تمام نیاز‌های روزمره انسان‌ها در روستا‌های یک منطقه تامین می‌شد به همین دلیل زندگی روستایی پایدارترین نوع زیست بشر بود اما تا قبل از اینکه برق و آسفالت و هواپیما ساخته شود.


 
 
آرارات دوباره پا به توپ شد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
 

 

تیم فوتبال قدیمی منطقه اولین بازی دوره جدید را برگزار کرد

آرارات دوباره پا به توپ شد

محمد سرابی

اگر از فوتبالی‌های منطقه سوال کنید زمانی را به یاد میاورند که تیم صاحب‌نامی در منطقه ما قرار داشت. تیم فوتبالی که در میان تیم‌های برتر کشور قدرت قبل توجهی به حساب میامد و نه تنها ستاره‌های فراوانی را به تیم ملی می‌فرستاد بلکه با لباس خودش بار‌ها عناوین بزرگ ورزشی را به دست آورده بود. این باشگاه هنوز هم در منطقه فعال است اما سال‌های از زمانی که نام تیم‌ فوتبال بزرگسالان آن در عرصه فوتبال کشور شنیده می‌شد گذشته است.

تیم فوتبال آرارات بابرنامه ریزی‌های جدید در حال بازسازی خود است و در همین مسیر باز‌ی‌های دوستانه‌ای را با تیم‌های مختلف برگزار خواهد کرد. اولین بازی این تیم هم در مقابل منتخب استقلال برنامه‌‌ریزی شده بود که با موفقیت آرارات همراه بود. آغاز بازی‌های فوتبالیست‌های آراراتی خبر بسیار خوشی برای اهالی منطقه 3 و هم محله‌ای های ارمنی است که این تیم با نام آنان شناخته می‌شود.

--------------

تاسیس باشگاهی که نشانه محله شد

باشگاه آرارات 70 سال قبل تاسیس شد البته نه در منطقه 3 زیرا در آن سال‌های شهر تهران به اندازه امروز گسترش پیدا نکرده بود. مرز شمالی شهر در مناطقی مانند عباس‌آباد به پایان می‌رسید و پس از آن تنها روستا‌ها یا بخش‌های مسکونی پراکنده‌ای در مسیر تهران به شمیرانات قرار داشتند. ده ونک نیز یکی از این روستا‌ها بود که جمعیت قابل توجهی داشت و بخشی از آن ارامنه بودند. باشگاه در سال 1323 در جلسه‌ای در تالار مدرسه مهر واقع در خیابان نادری انتهای کوچه نوبهار متولد شد جایی که 122 نفر از اعضای انجمن‌های و تشکل‌های مختلف ارامنه تصمیم گرفتند یک سازمان فرهنگی ورزشی تاسیس کنند. تا مدت‌ها پس از آن دفتر باشگاه در خیابان نادری قرار داشت و در سال 1329 نام رسمی امروزی برای آن انتخاب شد. از آنجا که هموطنان ارمنی در بیشتر نقاط کشور زندگی می‌کنند باشگاه در شهرهای مختلف مورد توجه قرار گرفت و در سال 1328 در مسجد سلیمان، کرمانشاه و قزوین شعبه‌های مختلف آن شروع به کار کرد. به تدریج شهر‌های تبریز، رشت، مشهد، مراغه و شیراز هم به آن‌ها اضافه شدند. اکنون چهار شعبه تبریز، ارومیه، شیراز و  روستای گرد آباد فعال هستند و هماهنگ با باشگاه تهران اداره می‌شوند. در سال 1350 ورزشکاران ارمنی نیاز به باشگاهی بزرگ و با امکانات کافی داشتند تا بتوانند تمرین‌های خود را به صورت متمرکز انجام دهند. جوانان ارامنه در رشته‌های ورزشی متعددی فعالیت می‌کردند و بارها برنده مسابقات شده بودند. جمعیت فراوان ارامنه تهران در آن سال‌ها تماشاچیان و مشوقان فرزندان خود بودند و نیاز به ورزشگاه مستقلی داشتند تا بتوانند بازی‌‌ها و تمرینات آن‌ها را دنبال کنند. منطقه 3 و اراضی حاشیه ده ونک برای ساخت این باشگاه انتخاب شد. طراحی و نظارت بر ساخت ورزشگاه بر عهده مهندس «رُستُم وسکانیان» استاد رشته معماری دانشگاه تهران گذاشته شد. ساخت بنا نزدیک به 4 سال طول کشید. عکس‌های باقیمانده از مراحل ساخت نشان می‌دهد که بیشتر اراضی اطراف بایر بودند و ساختما‌ن‌های مسکونی فاصله قابل توجهی تا محوطه اصلی دارند. البته این اراضی سرسبز هستند و درختان فراوانی در گوشه و کنار به چشم می‌خورند. بعد از اینکه محل اصلی فعالیت‌های آرارات به ونک منتقل شد. ساختمان قدیمی خیابان جمهوری هم به کار خود ادامه داد و اکنون کانون فعالیت‌های هنری باشگاه است.

 


 
 
گاهی خوشی گاهی غم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

گاهی خوشی گاهی غم

 

محمد سرابی

 

پارچه زودتر از چوب و چوب زودتر از آهن فرسوده می‌شود. وسایل خانگی که زمانی نو بودند کم کم شکل روز اول را از دست می‌دهند و هرچقدر که بیشتر به کار گرفته شوند ساییدگی بیشتری پیدا می‌کنند. گاهی صاحب این وسایل آن‌ها را که دیگر از کار افتاده است دور می‌اندازد و گاهی هم این وسایل هستند که عمر درازتری دارند و او را ترک می‌کنند.

اثاثیه خانه را می‌شود همیشه دست اول تهیه کرد. مثل جهیزیه عروس که از تازگی و تمیزی برق می‌زند. بازار لوازم خانگی از هر وسیله جدیدترین و مناسب‌ترین مدل روز را دارد. مبل‌هایی که از کارگاه به انبار و از آنجا سوار بر وانت به خانه مشتری فرستاده می‌شوند و بوی چسب چوب را با خود به منزل جدید می‌برند. آن‌ها سالم و محکم هستند و می‌توانند خوب کار کنند. بقیه وسایل جدید خانگی ‌هم همین گذشته کوتاه و بی‌معنی را دارند زیرا تلخ و شیرین زندگی انسان‌ها را حس نکرده‌اند.

بازار‌های لوازم دست دوم جایی است که می‌شود اشیایی متفاوت با لوازم مصرفی روزمره پیدا کرد. فنجان‌هایی که در آشپزخانه کدبانویی بود و فقط برای مهمان‌های مخصوص استفاده می‌شد، لوستر کوچکی که اتاق خانواده پرجمعیتی را روشن می‌کرد، قاب عکسی که اولین پسر تحصیلکرده خانه به دیوار زد، آینه‌‌ای که پدر کارمند سی سال هر روز صبح خودش را در آن می‌دید، صدفی که راننده کامیون از اولین سفر ساحل جنوب برای همسرش آورد، گلدانی که هدیه عموی بزرگ بود و چراغ مطالعه‌ای که مدیر دبیرستان دوران بازنشستگی را در نور آن می‌گذراند.

ده‌ها شیئی که هرکدام داستانی دارند و انگار اثری از صاحب قبلی بر روی آن‌ها باقی مانده است، به وسایل تازه کمک می‌کنند تا به صاحبانشان عادت کنند. حتی می‌شود صندلی‌هایی راهم پیدا کرد که زندگی طولانی‌تر داشته باشند و زمانی که چوب‌هایشان با هربار نشستن و برخاستن صدا می‌کند داستان خوشی و غم صاحبان قبلی را تعریف کنند.

روزنامه همشهری 23 مهر 1393 - صفحه 16


 
 
گاهی خوشی گاهی غم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
 

گاهی خوشی گاهی غم

 

محمد سرابی

 

پارچه زودتر از چوب و چوب زودتر از آهن فرسوده می‌شود. وسایل خانگی که زمانی نو بودند کم کم شکل روز اول را از دست می‌دهند و هرچقدر که بیشتر به کار گرفته شوند ساییدگی بیشتری پیدا می‌کنند. گاهی صاحب این وسایل آن‌ها را که دیگر از کار افتاده است دور می‌اندازد و گاهی هم این وسایل هستند که عمر درازتری دارند و او را ترک می‌کنند.

اثاثیه خانه را می‌شود همیشه دست اول تهیه کرد. مثل جهیزیه عروس که از تازگی و تمیزی برق می‌زند. بازار لوازم خانگی از هر وسیله جدیدترین و مناسب‌ترین مدل روز را دارد. مبل‌هایی که از کارگاه به انبار و از آنجا سوار بر وانت به خانه مشتری فرستاده می‌شوند و بوی چسب چوب را با خود به منزل جدید می‌برند. آن‌ها سالم و محکم هستند و می‌توانند خوب کار کنند. بقیه وسایل جدید خانگی ‌هم همین گذشته کوتاه و بی‌معنی را دارند زیرا تلخ و شیرین زندگی انسان‌ها را حس نکرده‌اند.

بازار‌های لوازم دست دوم جایی است که می‌شود اشیایی متفاوت با لوازم مصرفی روزمره پیدا کرد. فنجان‌هایی که در آشپزخانه کدبانویی بود و فقط برای مهمان‌های مخصوص استفاده می‌شد، لوستر کوچکی که اتاق خانواده پرجمعیتی را روشن می‌کرد، قاب عکسی که اولین پسر تحصیلکرده خانه به دیوار زد، آینه‌‌ای که پدر کارمند سی سال هر روز صبح خودش را در آن می‌دید، صدفی که راننده کامیون از اولین سفر ساحل جنوب برای همسرش آورد، گلدانی که هدیه عموی بزرگ بود و چراغ مطالعه‌ای که مدیر دبیرستان دوران بازنشستگی را در نور آن می‌گذراند.

ده‌ها شیئی که هرکدام داستانی دارند و انگار اثری از صاحب قبلی بر روی آن‌ها باقی مانده است، به وسایل تازه کمک می‌کنند تا به صاحبانشان عادت کنند. حتی می‌شود صندلی‌هایی راهم پیدا کرد که زندگی طولانی‌تر داشته باشند و زمانی که چوب‌هایشان با هربار نشستن و برخاستن صدا می‌کند داستان خوشی و غم صاحبان قبلی را تعریف کنند.

روزنامه همشهری 23 مهر 1393 - صفحه 16


 
 
خط تولید فراری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
 

 خط تولید فراری

 محمد سرابی

 زمانی که هنری فورد تولید خودرو‌هایش را به راه انداخت خیلی چیز‌ها تغییر کرد. شیوه کار کارگران تخصصی و تکراری شد. دستمزد‌ها و بازدهی‌ها بالاتر رفت و قیمت خودرو‌های شخصی ناگهان کم شد. اما مهمترین تاثیری که تولید انبوه خودرو در صد سال قبل داشت این بود که فرهنگ جامعه متوسط کشور را به آرامی عوض کرد و طی چند دهه به دیگر نقاط دنیا انتقال داد. خودرو‌های ارزان قیمت و معروف فورد در زمان خود نیمی از تمام خودرو‌هایی بودند که در جهان ساخته می‌شد. پیش از آن «تعطیلات» به معنی گذراندن وقت در همان منطقه‌ای بود که هرکسی زندگی می‌کرد اما زمانی که بخش بزرگی از مردم صاحب خودرو شدند تعطیلات نسبت نزدیک تری با «سفر» پیدا کرد. صنعتی به نام گردشگری در ابعاد سفر‌های خانوادگی چند روزه رونق گرفت. سواحل که تا آن زمان تنها مردمان بومی و مسافران گاه به گاه را می‌دیدند شاهد غریبه‌هایی بودند که چند روز به شتاب می‌آمدند و به همان سرعت هم می‌رفتند. بزرگراه‌ها با پمپ‌های بنزین و متل‌های حاشیه شهر ساخته شدند و چهره کشور عوض شد.

 

چرا در تعطیلات شهر نشینان از شهر‌ها فرار می‌کنند؟ وقتی که در تقویم یک روز قرمز است به روز‌های قبل و بعد از آن هم سرایت می‌کند تا خودرو‌ها راه خروج از شهر را در پیش بگیرند. نزدیک ترین مناطق به شهر‌های بزرگ که آب و هوای بهتری دارند نقاط استراتژیک برای لشگرکشی هستند. تجربه‌های قبلی از چند روز درگیر شدن با راهبندان‌های زنجیره‌ای هم نتوانسته است این میل نوجوانانه فرار را سرکوب کند و تا فرصتی پیش میاید لاستیک‌ها به جاده می‌زنند.

 

هنری فورد نه مخترع خودرو  بود و نه مخترع خط تولید. او مبتکری بود که فهمید مصرف کنندگان چه چهارچرخه‌هایی نیاز دارند و آن را فراوان و ارزان تولید کرد. می‌گویند فورد ایده ساخت خط تولید را از دیدن شیوه کار یک کشتارگاه الهام گرفته بود.

روزنامه همشهری - شماره 6368 تاریخ 15 مهر 1393 صفحه 16


 
 
بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
 

 

 

بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند

 

محمد سرابی

 

با سرد شدن هوا موهای گرگ‌ها بلند تر می‌شود، سنجاب‌ها به دنبال غذا می‌روند و پرستو‌ها خودشان را برای پروازی طولانی آماده می‌کنند.

حیواناتی که هنوز تکه‌ای از طبیعت را برای زندگی کردن دارند چیزی از تقویم نمی‌دانند کسی هم به آن‌ها یاد نداده است که باید به فکر رسیدن سرما باشند ولی وقتی که خورشید کمی دیرتر از افق بیرون میاید و کمی زودتر پایین می‌رود جنبشی در درونشان به کار می‌افتد و خبر از رسیدن فصل سرد می‌دهد. انسان هم می‌تواند تغییر دما را روی پوستش حس کند. وقتی شب‌ها دیگر نیازی به روشن کردن کولر نیست و وقتی که با باز گذاشتن پنجره‌ها، درون خودرو‌ها به اندازه کافی خنک می‌شود. زمانی که گرمای هوای تابستان کمی کمتر می‌شود می‌توان نفس آرامی کشید و سینه را از هوای خنک پر کرد.

این موقع است که آدم‌ها از نزدیک‌ترین کس می‌پرسند که چندم ماه است. ما که تمام اوقاتمان را در شهر‌ها می گذرانیم زمان را با ساعت و تقویم می‌فهمیم. تقویم‌هایی که قبلا کاغذی بودند و الان روی صفحه تلفن‌ها همراه خودشان را نشان می‌دهند. حالا نرم افزار‌های هوشمندی ساخته شده‌اند که می‌توانند به ما اطلاعات خوبی بدهند. مثل اینکه کجا هستیم و طبق آخرین اطلاعات حسگر‌های الکترونیکی دمای هوا در آن نقطه الان چقدر است. انسان‌ها همچنان با آخرین برنامه شبانگاهی تلویزیون به خواب می‌روند و با صدای ساعت بیدار می‌شوند تا بر اساس روز‌های سیاهرنگ تقویم کار کنند. گذر فصل‌ها در هجوم ثانیه‌های کوچک خرد شده است و چون تقویم نزدیک شدن پاییز را نشان می‌دهد انتظار داریم برگ‌های درختان زرد شود. ابزار‌های سنجش زمان از طبیعت جلو زده اند. ضرورت زندگی کردن در شهر‌ها هم همین است.

زمانی که خط افق از پنجره‌ خانه‌ها دیده ‌شود می‌توان از روی رنگ ابر‌هایی که آسمان را پر می‌کنند و نسیمی که از دور دست می‌وزد دگرگونی فصل را حدس زد ولی نسیم نمی‌تواند بین برج‌های بلند شهر‌ها حرکت کند. اشعار و آهنگ‌های زیادی در وصف زیبایی پاییز سروده و ساخته شده اما زندگی بین بتن و آهن و شیشه حواس قدیمی را ضعیف کرده است. چندماه دیگر وقتی صبح‌ها شال‌گردن‌هایمان را برمی‌داریم تا جلوی باد سرد زمستان را بگیریم روی گردن گرگ‌ها یال درآمده است.

 روزنامه همشهری - 6 مهر 93 صفحه 16 شماره 6361

 


 
 
گفتگو با محمد حسین جعفریان - وقتی آتش گلوله‌ها را می‌بینی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
 

گفتگو با محمد حسین جعفریان روزنامه نگار و مستند ساز جنگی

وقتی آتش گلوله‌ها را می‌بینی

محمد سرابی

 اگر اهل نگاه کردن اخبار باشید از جنگ‌های کوچک و بزرگی که همین الان دور و بر ما اتفاق افتاده است خبر دارید. در فیلم‌های خبری نشان می‌دهند که جنگ همیشه هم برای سرباز‌ها نیست. تقریبا همه جنگ‌های طولانی دنیا خیلی زود به مناطق مسکونی کشیده شدند جایی که مردم عادی زندگی می‌کنند. صدام حسین جنگ با ایران را درست از شهر‌ها شروع کرد. آخر شهریور زمانی است که هواپیما‌های عراقی فرودگاه تهران را بمباران کردند و ارتش عراق وارد استان خوزستان شد تا خرمشهر و بقیه شهر‌ها را بگیرد و ما مجبور به دفاع شدیم. دفاعی که 8 سال طول کشید. «محمد حسین جعفریان» روزنامه نگار و مستند ساز جنگی است که به مناطق مختلف سفر کرده و همه جا نوجوانانی را دیده که جنگ زندگیشان را نابود کرده است.

 

= اولین بار که صدای گلوله را شنیدید چند ساله بودید؟

14 ساله بودم. به خانواده ام گفتم می‌روم اردو ولی رفتیم خرمشهر. جایی بود که باید 2 شب طبق نوبتی که برایمان تعیین کرده بودند نگهبانی می‌دادیم. تقریبا خط مقدم بود. آنجا برای اولین بار صدای گلوله را شنیدم. بعدا که بزرگتر شدم توی جبهه زیاد پیش آمد که این گلوله‌ها دوستانمان را شهید کرد. مثلا داری با کسی صحبت می‌کنی. بعد می‌بینی که جوابت را ندارد چون گلوله‌ای او را کشته است. درست کنار تو. گاهی وقت‌ها هراس آنقدر آدم را می‌گیرد که هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. آن موقع به این حالت می‌گفتیم «کپ کردن» یعنی انقدر ترسیده که کاری نمی‌تواند بکند.

 

= صحنه جنگ توی فیلم‌ها و بازی‌های رایانه‌ای که زیاد ترسناک نیست.

تصور کنید شب است و توی تاریک آتش گلوله‌هایی که دارد به طرفت میاید را می‌بینی دیدن این صحنه خیلی ترس دارد. گاهی هم ترکش کوچکی که به آن می‌گفتیم «نمکی» می‌خوردیم و چیزیمان نمی‌شد ولی ناخود‌آگاه فکر می‌کردیم که اگر بزرگتر بود چه بلایی سرمان میامد.  البته کم کم عادی می‌شود ولی برای کسی که دفعه اول صحنه جنگ را از نزدیک می‌بیند خیلی ترسناک است. یک بار یک راننده کامیون که قرار بود بارش را بیاورد خط مقدم جایی که ما بودیم. بعد آنجا برود توی سنگر تا وقتی که رزمنده‌ها بار را خالی کنند بعد هم سوار شود و برود عقب. همین. آن موقع من مدت زیادی منطقه بودم به شرایط جنگی عادت داشتم. وقتی رسید و پیاده شد ناگهان آتش شدیدی شروع شد. راننده خیلی ترسید. من که جای نوه‌اش بودم گفتم: « حاجی می‌ترسی؟» شاید در آن موقعیت نباید می‌گفتم چون پرید و یقه‌ام را گرفت و گفت: «آره که می‌ترسم» درست همان موقع یک خمپاره 120 خورد کنار سنگرمان. او پا گذاشت به فرار کامیونش را ول کرده بود و  همانطور توی دشت می‌دوید که کار خیلی خطرناکی بود چون توی سنگر امن‌تر بود و ترکش نمی‌خورد ولی در فضای باز ترکش بیشتری طرف آدم میاید. تازه ممکن بود خط را گم کند و به طرف عراقی‌ها برود.

 

 

 


 
 
کم آبی در کشتزار‌های انگور
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
 

کم آبی در کشتزار‌های انگور

 

محمد سرابی

 

بحران آب که در تابستان امسال قزوین به شدت بروز کرد و با اتمام فصل گرما نیز ادامه خواهد داشت نشان داد که تهدید کم ‌آبی در این استان چه ابعادی دارد. کشتزار‌های انگور تاکستان که در طول سالیان دراز پدید آمده بود در معرض خطر بزرگی هستند  و دور نیست که آسیب جدی به انگورکاران وارد شود.

کمبود و بحران آب ناشی از خشکسالی های پی درپی، بسیار جدی شده است و درخواست های مداوم مسئولان و البته نداشتن راهکار قطعی و برنامه ریزی هدفمند در ابعاد کشوری نشان از شرایط بحرانی این منبع حیاتی دارد. مسلما مصرف آب در بخش کشاورزی قزوین بسیار زیاد است و نمی‌توان تصور کرد که در صورت صرفه‌جویی شهری، منابع لازم برای کشاورزی تامین می‌شود اما این بهانه خوبی برای صرفه جویی نکردن نیست.

بنا به آمار‌ها در حال حاضر ایرانی ها 2 برابر استاندارد جهانی آب شهری استفاده می کنند و در بخش کشاورزی نیز با بازدهی بسیار کم بخش زیادی از آب را هدر می دهند. ایران با متوسط بارندگی 230 میلیمتر در سال که البته از یکنواختی توزیع مناسبی نیز برخوردار نیست، در ناحیه خشک و نیمه خشک کره زمین قرار گرفته است و به دلیل اینکه میزان تبخیر آن بسیار بیشتر از بارندگی است با خشکسالی شدیدی در عرصه های مختلف طبیعی دست وپنجه نرم می کند.

اما مگر نه این است که وقوع خشکسالی همیشه جز جدانشدنی تاریخ این سرزمین بوده است؟ در شرایط فعلی به علت افزایش بسیار زیاد جمعیت و بالارفتن سطح بهداشت و همینطور کشاورزی توسعه یافته که در سطوح بسیار بزرگی اقدام به کاشت گیاهان می‌کند نیاز به آب بیشتر شده است.

صرفه جویی و مصرف صحیح آب در شرایط کنونی بسیار حایزاهمیت است و تک تک افراد جامعه می توانند سهمی در آن داشته باشند به عنوان مثال اگر هر فرد از جامعه فعلی ایران به طور متوسط روزانه یک لیتر در مصرف آب صرفه جویی کند، روزانه 75هزارمترمکعب آب از هدر رفتن مصون می‌ماند که معادل نزدیک به 30 میلیون مترمکعب در سال است.

این آب می تواند به مسیر مصرف درست برگردد و باعث افزایش منابع رو به پایان شود. روش های بسیار آسانی وجود دارد که در صورت رعایت آن می توان بیش از یک لیتر در روز در مصرف آب صرفه جویی کرد کاهش مدت زمان و جلوگیری از هدررفت آب در زمان استحمام؛ تنظیم شناور مخازن سرویس‌های بهداشتی به گونه ای که حداقل یک لیتر از حجم مخزن در هربار استفاده کاهش پیدا کند. آبیاری باغچه های منازل در شب تا مانع بخار شدن آب از روی سطح خاک شود، جلوگیری از هدررفت آب در شستن ظروف در آشپزخانه و شستن اتومبیل با حداقل آب از روش های بسیار ساده کاهش مصرف آب هستند. با این حال روش های متنوع دیگری نیز وجود دارند که با اندکی اهتمام و توجه ویژه به حفظ سرمایه آبی کشور می توان از اتلاف و اسراف آب در آن‌ها جلوگیری کرد تا فرهنگ صرفه جویی در تمام فصول سال باید در بین اقشار جامعه، چه شهری و چه روستایی نهادینه شود.

با نیل به این هدف، هم تضمینی نسبی برای افزایش منابع آب آشامیدنی ایجاد می شود و هم سهمی در توسعه کشاورزی، صنعتی و اقتصادی جامعه ایفا خواهد شد. بهبود فرهنگی جامعه نیاز به آموزش مستمر تا فراگیرشدن آن در سطوح و لایه های مختلف جامعه دارد که این کار مهم برعهده نهادها و متولیان فرهنگی است تا به نتیجه مطلوب برسد. با توجه به نفوذ پررنگ صداوسیما در کشور می توان از این توانمندی در ترویج فرهنگ صرفه جویی آب به عموم اقشار جامعه بهره گرفت. مسئولان استان‌ قزوین که در زمینه منابع تامین آب با مشکل مواجه هستند‌ این روز‌ها به دنبال لوله‌کشی از سد‌ها و حفر چاه جدید هستند درحالی که اگر صرفه‌جویی رعایت نشود هیچ‌یک از این راهکار‌ها مفید نخواهد بود و هر مقداری از آب به دست آمده هم نمی‌تواند نیاز شهروندان را تامین کند.

همشهری استان قزوین  17 شهریور 93


 
 
حذف و اضافه - شبکه‌های اجتماعی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

حذف و اضافه

محمد سرابی

زمانی می‌گفتند زمین صاف است و کسی شک نمی‌کرد. بعد فهمیدند که زمین گرد است و کسی تردید نداشت. حالا می‌گویند زمین شبکه‌ای است و باید مدتی بگذرد تا وضعیت جدید زمینی که انسان‌ها روی آن زندگی می‌کنند مشخص شود اما هرچه که از همه‌گیر شدن گوشی‌های هوشمند تلفن همراه و جریان اینترنت روی سیم‌کارت‌ها می‌گذرد شبکه‌های اجتماعی هم گسترش بیشتری پیدا می‌کنند و تعداد کسانی که به صفحه درخشان تبلت و گوشی نگاه می‌کنند بیشتر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی دنیا‌های درون نمایشگر‌ها هستند. در عامیانه ترین نوعش جایی است برای گپ زدن، خبر گرفتن، درد دل کردن، پخش شایعات، تعریف از قد و بالای بچه‌ها، آرزوی خوشبختی برای زوج‌های جوان، عرض تسلیت برای درگذشتگان و سایر دغدغه‌های انسان معاصر. البته خلاقیت و نو‌آوری در طنزپردازی هم با این شبکه‌ها شکوفا شده است. با این فرض تنها روابطی که پیش از این به صورت حضوری اتفاق می‌افتاد الان شکل مجازی گرفته است. دگرگونی فرهنگی خاصی در بین نیست تنها سرعت تبادل اطلاعات افزایش یافته است. همانطور که چند دهه قبل حرف‌های درگوشی  با ورود تلفن به پشت گوشی منتقل شد. اکنون هم آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و همدیگر را به فهرست «اضافه» می‌کنند.

اما چیزی فرق دارد. گرد‌همایی‌ها و گپ و گفت‌های درون شبکه‌های مجازی تفاوت بزرگی با شکل سنتی آن دارد. قبل از فناوری الکترونیک هم مردم می‌توانستند دوستان جدید پیدا کنند و ساعت‌هایی که می‌خواهند را با یکدیگر بگذرانند. گاهی تنشی پیش میامد و فیصله میافت یا برخوردی شکل می‌گرفت و دردسر درست می‌کرد اما اثر گذشته‌ها باقی می‌ماند زیرا نمی‌شد از نگاه کسی که هر روز در کوچه و محله و بازار به اجبار دیده می‌شود، فرار کرد. چشم‌ها در چشم هم می‌افتاد و کدورت یا برطرف می‌شد یا ادامه میافت و به اندازه عمر آدم‌ها دوام پیدا می‌کرد. اما کندن یک رابطه با دوست و بچه محل و همشهری، زیر نگاه او و دیگران سخت بود و همت می‌خواست.

شبکه اجتماعی نه صاف است و نه گرد، ساده است. قطع هر ارتباط با یک کلیک انجام می‌شود. کنار نام هر دوست گزینه‌ای وجود دارد که می‌توان بدون چشم در چشم شدن رویش زد و او را از فهرست پاک کرد.

روزنامه همشهری 9 شهریور 1393 صفحه 16


 
 
آن یک دانه هم تویی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
 

آن یک دانه هم تویی

 

محمد سرابی

 

گذشتگان ما رسمی داشتند که در میان وزیر و شاعر و عارف یکسان بود و امروز از خاطر ما رفته است. نمونه‌های بیشمار آن را می‌توان در اشعار و احادیث و پند و نصایح خواند. همه خود را دعوت به شکستن نفس می‌کردند مبادا غرور چشمشان را بپوشاند چرا که سقوط از آن آغاز می‌شد. رجز خواندن و خودستایی برای گردنکشان میدان جنگ بود و راهی برای اینکه دشمن را قبل از بیرون کشیدن شمشیر به هراس بیندازند. شاید هم برای اینکه جنگجویان خودشان را به لشگر روبرو معرفی کنند تا پس از شکست کسی بداند که در میان این همه پیکر بی‌جان چه نامدارانی از پا افتاده‌اند. مدح برای پادشاهان بود تا در روز بارگاه خوشنود باشند و صله‌ای مرحمت کنند. تفاخر برای ثروتمندان و اسم و عنوان برای اهل درس بود. دانشمند و حکیم و صاحب هنر که از صحنه جنگ دور بودند به شاگردانشان می‌آموختند که گرفتار خودبینی نشوند و با اولین پیروزی مدعی فتح جهان نباشند. اگر خطابی از دیگران شنیدند، بگذرند و اگر عنوانی یافتند، انکار کنند. عرصه هنر و اندیشه مسیری طولانی و آرام بود که رهروانش باید به باقی‌مانده راه نگاه می‌کردند نه به آنچه که طی کرده بودند.

اما امروز «ستایش خود» محصول دنیای جدید است. کتاب‌ها و سخنرانی‌ها و آموزش‌های گوناگون مجازی و کلاس‌ها و دوره‌های حضوری از گنجی بی‌همتا ‌می‌گویند که در هر شخص نهفته شده و اگر تا به امروز فوران نکرده قطعا با اعتماد به نفس کافی ظهور خواهد کرد تا جهان از نورش بهره‌مند شود. می‌گویند اگر چیزی را بخواهی تمام کائنات در مسیر اراده تو حرکت خواهد کرد. چرا کائنات باید مشغول اراده کسی باشد؟ چرا ماه و خورشید باید به دستور هر روزه پادشاه طلوع کنند؟

امروز ما درگیر جنگ هستیم. جنگ بی‌پایان و کارزاری بدون خونریزی با هرکس که درکنارش کار یا زندگی می‌کنیم. مسابقه‌ای که از روز اول زندگی آغاز می‌شود و سوت پایان ندارد. آرامش جهان گذشته به پایان رسیده است. راه پیش روی پسران آن چیزی نیست که پدران طی کرده‌اند. پس باید شمشیر تیز کرد و فریاد زدن جنگجویان را یاد گرفت و ضعف به دل راه نداد. کسب عنوان از زورآزمایی که باید در آن پیروز شد، رجز خوانی می‌طلبد نه سرزنش نفس. اینگونه از سرزنش خویش به ستایش خود رسیده‌ایم.

روزنامه همشهری 28 مرداد 1393 صفحه 16


 
 
لبخند‌های یواشکی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
 

لبخند‌های یواشکی

 

 محمد سرابی

 

لبخند زدن همان خندیدن نیست. خیلی عمیق تر است. با خواندن یک پیامک هم می‌شود خندید یا با شوخی‌هایی که در سریال‌های تلویزیونی نشان می‌دهند اما در لبخند زدن رضایتی هست که در خندیدن نیست. رضایت از چیز‌های کوچکی که به ما کمک می‌کنند سختی‌های اطرافمان را تحمل کنیم.

از ابتدا به ما یاد می‌دهند که باید برای ارتباط برقرار کردن با دیگران لبخند بزنیم و تمرین کنیم تا این کار را کم کم به صورت یک عادت در بیاوریم تا همیشه لبخند به لب داشته باشیم حتی در مقابل آدم‌ها و چیز‌هایی که از‌ آن‌ها خوشمان نمی‌آید. بدون آموزش هم می‌شود این کار را یاد گرفت چون لبخند زدن از رفتاری شخصی تبدیل به واکنشی اجتماعی شده است. اما هرکسی می‌تواند گاهی برای خودش لبخند بزند و یک شادی کاملا درونی را تجربه کند. لبخند زدن در تنهایی مثل یک جور نفس عمیق است.

تصویر‌هایی هست که نمی‌شود با دیدن آن‌ها لبخند نزد مگر اینکه لبخند‌هایمان را برای وقت دیگری ذخیره کرده باشیم و نخواهیم آن‌ها را برای خودمان خرج کنیم.

صحنه‌هایی که دور و برمان اتفاق می‌افتد گاهی انقدر کوچک هستند که باید برای دیدنشان دقت کنیم. بچه‌ کوچکی که تازه راه رفتن یاد گرفته است و توی پیاده‌رو به دقت قدم بر می‌دارد. ماشین قدیمی که خیلی نو و براق مثل یک عتیقه گرانقیمت نگهداری شده است. پیاده‌رو و نیمکت تمیز زیر یک درخت که از سر و صدای ماشین‌ها دور است. گنجشک‌هایی که بین شاخه‌های درخت بلندی سر و صدا می‌کنند. کسی که می‌ایستد، تکه نانی را از روی زمین برمی‌دارد و بالای دیوار می‌گذارد. تماشای ویترین مغازه‌ای که همه چیز را به ترتیب سرجایش چیده و قیمت زده است. بوی شیرینی تازه از فر بیرون آمده وقتی از جلوی قنادی رد می‌شویم. عطر چای تازه دم خوشرنگ که از قوری به لیوان می‌ریزد. مرد جوانی با گل و شیرینی که برای رسیدن عجله دارد. سوپر مارکتی که همه روز‌های هفته تا دیروقت باز است و همه چیز دارد. آسفالت مشکی و خط‌کشی سفید زیر چراغ‌های رنگی شهر.

می‌شود با دیدن همه این‌ها یواشکی بدون اینکه کسب بفهمد لبخند طولانی زد. لبخند زدن لطفی است که انسان در حق خودش می‌کند.

 

روزنامه همشهری 27 آبان 93 صفحه 16


 
 
شب‌های روشن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
 

شب‌های روشن

 

 محمد سرابی

 

بارش باران آلودگی هوا را کم می‌کند ولی سرما می‌تواند آن را بیشتر کند. اما یک نوع آلودگی شهری وجود دارد که ارتباط زیادی با آب و هوا پیدا نمی‌کند و بیشتر با غروب خورشید سنجیده می‌شود.

معمولا آلودگی نوری را نور زیاد شهر‌ها می‌دانند که در فضای اطراف پخش می‌شود و نمی‌گذارد منجمان ستاره‌ها را در خط افق رصد کنند. نوری که می‌تواند بر محیط زیست هم تاثیر بگذارد و پرنده‌ها را سردرگم کند. اما این نور فقط در فضای اطراف شهر‌ها نیست بلکه درون ساختمان‌ها هم به شدت جریان دارد.

روز‌ها نور خورشید از پنجره‌ها به درون ساختمان‌ها می‌تابد اما چراغ‌ها هم کم و بیش روشن هستند تا کمبود احتمالی جبران شود زیرا در این معماری تراشه‌های نور خورشید نمی‌توانند به عمق ساختمان‌ها برسند. با رسیدن غروب چراغ‌های بیشتری روشن می‌شوند و شب‌ها اگرچه آسمان تاریک شده ‌است اما زمین شهر‌ها بی‌خواب و روشن و درخشان است.

لامپ‌های کم مصرف و پر مصرف همه برای این ساخته می‌شوند که نور بیشتری را تا آخرین درجه تولیدکنند تا غروب خورشید را فراموش کنیم. دیوار‌ها و سقف‌های آپارتمان‌های کوچک را به رنگ سفید در میاورند تا کوچک بودن فضا کمتر به چشم بیاید و با نور‌های درخشان آن را روشن می‌کنند تا تصور کنیم در خانه بزرگتری زندگی می‌کنیم. تا دیر وقت که می‌خوابیم همه جا کاملا روشن می‌‌ماند. بعضی آنقدر به نور نیاز دارند که موقع خوابیدن هم نمی‌خواهند خانه را تاریک کنند. هیچ نقطه تاریکی در تمام زندگی وجود ندارد.

یکی از شرایط خواب خوب تاریک بودن اتاق خواب است و هرچقدر که عادت به نور مصنوعی کمتر باشد بدن انسان می‌تواند آرامش بیشتری را تجربه کند. این بخشی از تطبیق طولانی مدت انسان با محیط طبیعی است که با روشن شدن هوا فعال می‌شود و با رسیدن شب میل به استراحت پیدا می‌کند و گرنه شب را حس نکرده و برای صبح روز بعد خواب‌آلوده باقی می‌ماند. البته به شرطی که شب‌هایش تاریک باشند. اگر تمرین کنیم می‌بینیم که می‌توان خیلی از کار‌ها را در نوری کمتر از آنچه که تصور می‌کنیم، به خوبی انجام داد.

روزنامه همشهری 24 آبان 93 شماره 6398 صفحه 16 


 
 
مثل زهر - دروغ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
 

مثل زهر

 

زهر کم و زیاد ندارد. هرچقدر کم باشد باز هم کشنده است. نمی‌شود یک قطره از آن را خورد و سالم ماند. اگر هم نکشد چنان آسیبی به بدن می‌زند که تا مدت‌ها جبران نشود.

دروغ‌های کوچک دروغ نیستند؟ یعنی اگر یک دروغ بزرگ و رسوا و غیر قابل اثبات باشد اسمش دروغ است اما اگر کوچک و کم ضرر باشد دروغ نیست؟ مثلا نباید خبر مردن کسی که زنده است را بدهیم اما می‌شود درباره اینکه توی ترافیک مانده و دیر رسیده‌ایم دروغ بگوییم؟

بچه که بودیم به ما گفتند نباید دروغ بگوییم. توی دوران بچگی، وقتی که خیلی کوچکتر از آن بودیم که دنیای بزرگتر‌ها را بشناسیم حرف راست خیلی واضح بود اما وقتی آنقدر بزرگ شدیم که  فرق خوب و بد را بفهمیم؛ دروغ‌های کوچک هم راه خودشان را باز کردند. الان فقط دروغ‌های خیلی بزرگ برای ما دروغ واقعی هستند و بقیه بین راستی و رستگاری شناور مانده‌ و دنیای اطراف ما را پر کرده اند.

 

روزنامه همشهری 29 تیر 93 یادداشت صفحه 16


 
 
گفت‌وگو با بهتاش فریبا - فوتبالیست پیشکسوت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
 
گفت‌وگو با «بهتاش فریبا» بازیکن سال‌های دور جام‌جهانی

با آرژانتین خوب بازی کردیم

کودک و نوجوان > ورزش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
خاطره‌ی بازی‌های قدیمی همیشه در ذهن کسانی که زمانی هوادار فوتبال بوده‌اند باقی می‌ماند. سال ۱۳۵۷ که تیم ملی ایران بعد از چند بازی موفق به جام جهانی آرژانتین راه پیدا کرد.

 آن سال چند بازیکن جوان‌تر هم به تیم ملی راه پیدا کردند و در افتخارآفرینی تیم ملی سهمی داشتند. «بهتاش فریبا» متولد ۱۳۳۴، یکی از این بازیکنان بود که توانسته بود با زدن گل نهایی به شوروی، در جام بین‌المللی جوانان، خودش را نشان دهد. او هنوز هم خاطره‌های بازی‌های قدیمی را زنده نگه داشته است. در دفتر او و زمانی که تلویزیون در حال پخش یک مسابقه‌ی فوتبال بود، با او به گفت‌وگو نشستیم. او می‌گوید که دلیل موفقیت هر کشوری در فوتبال جهان سرمایه‌گذاری روی نوجوانان است.

* * *

  • شما با «بهبود فریبا» که محیط‌بان است و چند ماه قبل برای حفاظت از ببر مازندران تیر خورده بود چه نسبتی دارید؟

بهبود فریبا، نام واقعی برادر من است که در خارج از ایران اقامت دارد. موقعی که می‌خواستند سریال پایتخت را تهیه کنند با من تماس گرفتند. گفتند که اسمی برای یک محیط‌بان گذاشته‌اند و نقش منفی نیست، ولی طنزآمیز است. موقعی که سریال پخش می‌شد به برادرم زنگ زدم و گفتم که توی ایران مشهور شده است.

گفت: «توی سریال چه‌کار می‌کنم؟»

گفتم: «هیچی. دائم دراز کشیده‌ای!»

  • از زمین خاکی‌های کجا فوتبال را شروع کردید؟

اهل منطقه‌ی جنوب خیابان آزادی هستم و فوتبال را از زمین خاکی‌های همین‌جا شروع کردم. زمین‌ها را بنابه تعداد بازیکن‌هایی که می‌توانستند در آن بازی کنند می‌شناختیم، کوچک‌تر‌ها چهار به چهار بود و بعد پنج به پنج و تا هشت به هشت هم می‌رفت که زمین‌های نزدیک دانشگاه بود. زمین‌هایی هم داشتیم که می‌شد ۱۱ به ۱۱ در آن بازی کنیم. اسم تیم ما رودکی بود که برادر بزرگم در دسته یک آن بازی می‌کرد. اولین‌بار در مسابقه‌های «جام توپ پلاستیکی» شرکت کردم که با دروازه‌های کوچک در خیابان ساسان برگزار شد. منطقه‌ی ما فوتبال‌خیز بود و بیش‌تر پسرهای نوجوان بیرون خانه بودند و وقتشان را توی خانه نمی‌گذراندند.

  • چند فرزند بودید؟

ما ۱۰ برادر و دو خواهر بودیم. پدر ما کارخانه‌ی فرش داشت که در حادثه‌ای آتش گرفت. او هم به‌دنبال درس‌خواندن رفت و در اداره‌ی ثبت احوال مشغول کار شد. برادر بزرگم بهزاد که قهرمان پینگ‌پنگ تهران و بازیکن جوانان تاج بود، مسئولیت رسیدگی به تمام مسائل درس‌های من را داشت و خیلی هم سخت می‌گرفت. زمانی که به تیم ملی جوانان دعوت شدم باید دو ماه را در اردوی شیراز می‌گذراندیم. بهزاد گفت: «درست چی‌ می‌شود؟» گفتم که فدراسیون در اردو برایمان کلاس درس می‌گذارد. جواب داد: «بعداً درباره‌اش صحبت می‌کنیم.»

بعد به مادرم گفته بود که این اردو باعث می‌شود از درس‌هایش عقب بماند و نمی‌خواهم برود. تیم ملی جوانان چیز کمی نبود و من باید می‌رفتم. این بود که با مادرم حرف زدم و موافقتش را گرفتم، ولی بدون این که به بهزاد بگویم خودم را به کاروان بازی‌ها رساندم و به شیراز رفتم. یک نامه هم برایش نوشتم که داداش این اردو اجباری است و باید حتماً بروم. اتفاقاً در مسابقات تدارکاتی شیراز توانستم از فاصله‌ی ۳۷-۳۸ متری به شوروی گل بزنم و تیممان قهرمان شده بود و خیلی نتیجه‌ی خوبی داشت. تیم‌های کره‌ی جنوبی، مجارستان، نیوزلند، برزیل، شوروی و تیم‌های دیگری بودیم که من در مجموع چهار گل ملی در این بازی‌ها زدم. وقتی برگشتم دیدم بهزاد آمده بود فرودگاه و انگار ناراحت نشده بود ولی باز هم اصرار داشت از درس عقب نمانم.

  • چه‌طور ‌فهمیدید که برای سفر به آرژانتین انتخاب شده‌اید؟

هر بازیکن از عملکرد خودش و برخورد مربی می‌فهمد که از بازی‌اش راضی هستند یا نه و می‌داند که برای مسابقه‌های بعد اجازه‌ی ورود به زمین را خواهد داشت یا این‌که همراه تیم نخواهد بود. من آن‌موقع عضو تیم پاس بودم که نظم و انضباط زیادی داشت و خیلی چیز‌ها در آن یاد گرفتم. همان‌جا بود که برای بزرگ‌سالان انتخاب شدم. چهار بازی باید انجام می‌دادیم تا متوجه می‌شدیم که به آرژانتین می‌رویم یا نه. بازی‌ها با فاصله‌ی زیادی انجام می‌شد و نزدیک سه ماه طول کشید. مربی ما، آقای حشمت‌الله مهاجرانی برنامه‌ای طراحی کرده بود؛ سه دوره‌ قهرمان جوانان آسیا، سه دوره قهرمان بزرگ‌سالان آسیا و تیمی که رفت برای جام جهانی. هشت بازیکن از ملی جوانان بودند. من ۲۱ سالم بود. شرایط را طوری ایجاد کرده بودند که هر کدام از بازیکن‌های تیم بزرگ‌سالان را می‌توانست با بازیکن تیم جوانان جایگزین کند. موقعی که برای بازی با تیم کویت رفتیم دیدیم که بسیار قوی بودند و مربی برزیلی معروفی به نام «ماریو زاگالو» داشتند. آقای مهاجرانی گفت فردا از جوانان استفاده می‌کنم. زاگالو فکر کرده بود مربی ایران می‌خواهد کلکی بزند یا این که شوخی می‌کند. فردا وقتی توی زمین رفتیم فقط سه بازیکن از تیم بزرگ‌سالان بودند. مربی ما به جوانانی که چهار سال زیر دستش بودند اعتماد داشت. نتیجه این که ما آن بازی را بردیم که در ایران هم خیلی انعکاس داشت.

  • چه‌قدر طول کشید تا بتوانید به آرژانتین برسید؟

شب بود که از این‌جا پرواز کردیم و به سنگال رفتیم و باز هم شب شده بود. بعد از یک روز استراحت دوباره به طرف آرژانتین راه افتادیم که باز هم شبانه بود. برای همین است که می گویند بازیکن‌ها باید زودتر به محل مسابقه بروند تا با شرایط زمانی آن‌جا تطبیق پیدا کنند. توی سنگال آشپزمان مریض شده بود و ما توی هتل گرسنه مانده بودیم. همه‌جا هم تعطیل بود. من و ناصر حجازی و حسین فرکی و جواد الله‌وردی و حسین کازرانی بودیم. گفتیم برویم آشپزخانه‌ی هتل شاید به ما غذا بدهند. دو نفر از کارکنان سیاه‌پوست هتل بودند که انگلیسی هم نمی‌دانستند. هرچه‌قدر سعی کردیم نشان بدهیم که گرسنه هستیم چیزی به ما ندادند و اشاره می‌کردند که الآن آشپزخانه تعطیل است. برگشتیم و فکر می‌کردیم چه‌کار کنیم. جواد یادش آمد که ماسکی را که در فرانسه خریده بود همراهش آورده است. ماسک لاستیکی صورت رئیس جمهور فرانسه بود که به شکل سفید و چروک خورده ساخته بودند. یک پالتو سفید بلند هم داشتیم. یک نفر آن را پوشید و ماسک را روی سرش کشید. بقیه هم پشت سرش صداهای ترسناک در میاوردیم. وقتی در آشپزخانه را باز کردیم و رفتیم تو آن دونفر آن‌قدر ترسیدند که فرار کردند و از هتل بیرون دویدند. تا آن‌طرف خیابان دنبالشان کردیم بعد برگشتیم آشپزخانه و با تخم‌مرغ و نان و سوسیس برای خودمان غذا درست کردیم.

  • آرژانتین برایتان خیلی دور نبود؟

دور بود، ولی فضای خوبی داشت. پرواز ما اختصاصی بود. بعضی از صندلی‌ها را برداشته بودند تا فضا بیش‌تر باشد. با کت و شلوار رفتیم، ولی توی هواپیما لباس ورزشی پوشیدیم چون قرار بود ساعت‌های زیادی را توی راه باشیم. محل اردوی ما شهر کوچک کوردوبا بود. قبل از ما «ابوالفضل جلالی» رسیده بود تا هتل و امکانات را آماده کند. بچه‌های دو تا مدرسه ابتدایی را به فرودگاه آورده بود. آن‌ها دست‌های هم را گرفته بودن و دوطرف مسیر ما تا سالن فرودگاه ایستاده بودند. صدای موسیقی محلی هم می‌آمد که شبیه آهنگ‌های جنوبی ایران بود. وقتی از هواپیما پیاده شدیم تأثیر خیلی خوبی داشت. بازیکن‌های ما با همه شوخی می‌کردند و خیلی شاد بودند. آرژانتینی‌ها هم از تیم ایران خوششان آمده بود. می‌گفتند قبل از شما تیم‌های اروپایی آمده بودند و خیلی سرد و خشک برخورد می‌کردند.

  • با خانه تماس می‌گرفتید؟

نه، به این سادگی نبود. خودم به خانه‌مان تلفن نزدم چون تلفن نداشتیم، ولی برادرانم از آمریکا تلفن زدند. توی ایران هم از طریق روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون از مسابقه‌های ما خبر داشتند. البته پخش مستقیم با امکانات تلویزیونی آن موقع خیلی مشکل بود.

قبل از جام‌جهانی برای یک بازی به فرانسه رفته بودیم و بعد از آن هم در تورنمنت سن‌ژرمن شرکت کردیم. یادم هست که این بازی را مستقیم پخش کرده بود و بعداً که برگشتیم ایران مردم از نتیجه خبر داشتند به آن نشان که برنامه‌ی «هاف‌تایم» را هم دیده بودند.

  • می‌گویند در مسابقات فقط دوبار کارت زرد گرفتید. چه‌طور این‌قدر مراقب خطا کردن بودید؟

همان موقع که فوتبال را شروع کردم  فهمیدم که ۹۰درصد خطا‌ها در زمین تکنیکی نیست، اعتراضی است. نوع بازی ما و آموزش‌هایی که مربیان ما می‌دادند این‌طور بود که باید اخلاق ورزشی را رعایت می‌کردیم. من در پستی بازی می‌کردم که باید در میانه‌ی زمین پاس می‌دادم و خیلی در معرض خطا بودم.

آقای لارودی روی اخلاق ورزشی خیلی حساس بودند. در یک بازی دو هیچ عقب بودیم. یکی از بازیکنان ما به داور حرف بدی زد که مربی شنید و بلافاصله او را از زمین بیرون کشید. تعویض نکرد بلکه بیرون آورد یعنی تیم خودمان را ۱۰ نفره کرد. البته ما توانستیم دو گل بزنیم و مساوی شویم ولی آن واکنش مربی به عنوان این که اخلاق ورزشی را رعایت کنیم یادمان ماند. الآن توی همین بازی ایران با آرژانتین خیلی خوشحال شدم که خوب بازی کردیم. توانستیم فرهنگ ورزشی خودمان را نشان بدهیم. قدیم که موضوع پول در فوتبال این‌قدر اهمیت نداشت همه می‌گفتند بازیکن تیم ملی برای نشان دادن کشورش به مسابقات جهانی‌ می‌رود. الآن هم من خوشحالم که بچه‌های تیم ملی خودشان را با تکنیک خوب نشان دادند.

  • برای هر دوره‌ی جام‌جهانی، توپ جدیدی هم ساخته می‌شود. امسال هم سال توپ برازوکا بود. حالا واقعاً توپ چه‌قدر تأثیر دارد؟

توپ و کفش خیلی مهم است. الآن توپ‌ها نسبت به زمان ما کوچک‌تر و سبک‌تر شده‌اند. ما با توپ‌های بزرگی بازی می‌کردیم که در اثر ضربه‌‌خوردن زیاد بزرگ‌تر هم می‌شدند. مربی ما از روس‌ها یاد گرفته بود و توپ‌های تمرین را رنگ می‌کرد تا سنگین‌تر شود. این کار برای بیش‌تر شدن قدرت ضربه‌ی بازیکن‌ها بود. اگر آن موقع این توپ‌ها‌ی الآن را داشتیم، می‌توانستیم پرتاب‌های بلندتری انجام دهیم.

  • فکر نمی‌کنید بدن بازیکنان فوتبال از ۳۰ سال قبل تا حالا عوض شده است. بازیکن‌های قدیمی هیکل‌های درشت و کوبیده‌ای داشتند چرا الآن خیلی خوش‌تراش و کشیده به نظر می‌آیند؟

دلیلی فنی دارد. فوتبال هرچقدر که جلوتر آمد سرعتی‌تر شد. دو تکنیک برای جدا کردن توپ و حرکت با آن وجود دارد. بعضی‌ها مانند گولیت «گام» داشتند و آن‌قدر با قدم‌های بلند توپ را با خودشان می‌بردند که کسی نمی‌توانست متوقفشان کند. بعضی‌ها هم مانند مارادونا «استارتی» بودند و با یک تقه چندمتر توپ را جلو می‌انداختند و بعد بقیه نمی‌توانستند به او برسند. الآن این شیوه عوض شده. هرچه‌ فوتبال جلوتر آمد سرعت اهمیت بیش‌تری پیدا کرد و الآن از همه‌ی بازیکن‌ها انتظار دارند که سرعت زیادی داشته باشند و برای همین نباید بدنشان خیلی حجیم باشد. استیل بدن بازیکنان عوض شده و دیگر اندام‌های خیلی حجیم ندارند ولی ماهیچه‌های کوچک شکمشان دیده می‌شود.

الآن مدرسه‌های زیادی برای آموزش فوتبال تبلیغات می‌کنند. ابتدای تابستان تبلیغات آن‌ها خیلی زیاد می‌شود و تا اول مهر که مدرسه‌ها باز شوند ادامه دارد.

ما از خانه بیرون زدیم و فوتبالیست شدیم. الآن بچه‌شان را ‌می‌برند تا فوتبالیست شود. خیلی‌ها هم نمی‌خواهند فوتبالیست شود، او را می‌فرستند که پولدار شود. الآن با بچه‌ها صحبت بکنی می‌گویند می‌خواهم مثل علی دایی بشوم، چون آقای گل جهان است و خیلی پول دارد. این را به بچه‌ها القا کرده‌اند. پدر و مادر باید اول ببینند فرزندشان استعداد این رشته را دارد یا نه. کشور‌هایی که ورزش موفق دارند بچه‌ها را براساس توانایی جسمی و تشخیص مربیان به رشته‌های مختلف می‌فرستند تا هرکس ورزشی را انجام دهد که استعداد آن را دارد.

  • فکر می‌کنید فوتبال را باید از چه سنی شروع کرد؟

فوتبال را باید از ۱۲ سالگی شروع کرد و ۱۵-۱۶ سالگی برای آن دیر است. هزینه‌ی آموزش فوتبال هم برای سه ماه از ۳۰۰ یا ۴۰۰هزار تومان بیش‌تر نیست. اما ممکن است با جایی برخورد کنید که ۱۰ میلیون تومان از جوانی می‌گیرند که می‌خواهد وارد باشگاهی شود. این مبلغ را می‌گیرند تا او را عضو رسمی تیم جوانان کنند. بعد می‌بینید چندین بازی برگزار می‌شود، ولی در هیچ‌کدام توی زمین نمی‌رود و اسمش جزء ۱۸ نفر اصلی نیست. از آن پول هم برای تیم استفاده نشده، بلکه توی جیب کسی رفته که آن را گرفته است. من فکر می‌کنم نوجوانی که می‌خواهد وارد فوتبال شود باید مدرسه‌ی سالمی پیدا کند و خودش هم مراقب باشد. روش درستِ تربیتِ بازیکن این است که روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری بلندمدت می‌کنند. مثلاً با بازیکن مستعد قرارداد پنج ساله می‌بندند. استعدادیاب‌هایی هستند که مثلاً یکی از آن‌ها سابقه‌ی ۷۰ بازی ملی دارد و از اسپانیا می‌رود یک بازیکن کوچک جوان را پیدا می‌کند که بیمار هم بوده، ولی توانایی خوبی داشته. این بازیکن لیونل مسی می‌شود. آقای امیر ابوطالب که زمان ما بود، قبل از این‌که بازیکن مسابقه را شروع کند می‌فهمید چه‌قدر استعداد دارد.

* * *

  • استپ سینه، استپ پا

اولین باری را که قرار بود واقعاً برای مسابقات جدی فوتبال تست بدهم، یادم هست. بعد از بازی‌های جام توپ پلاستیکی بود. خبر دادند که یک روز می‌خواهند تست فوتبال بگیرند وکسانی که انتخاب شوند در تیم‌های جوانان تمرین می‌کنند. من هم رفتم. به اندازه‌ی ۲۰۰۰  نوجوان توی زمین راه‌آهن جمع شده بودند. برای بار اول بود که توی زمین چمن می‌رفتم. فکر می‌کردم چه‌طور می‌خواهند از این همه نوجوان تست بگیرند. اگر می‌خواستند هر کسی را صدا کنند و روپایی و هد زدن و... را امتحان بگیرند، باز هم باید چند روز توی زمین می‌ماندیم تا نوبتمان بشود. منتظر شروع تست گرفتن بودیم که دیدم آقای  اردشیر لارودی با یک توپ فوتبال آمد و همه را به صف کرد. بعد یکی یکی توپ را پرت می‌کرد بین شکم و زانو یعنی سخت‌ترین جا برای استپ کردن. آن‌هایی که خودشان را جمع می‌کردند یا دستشان به توپ می‌خورد یا نمی‌توانستند توپ را کنترل کنند، رد می‌کرد. آن‌هایی که عقب می‌رفتند و استپ پا می‌کردند یا جلو می‌آمدند و استپ سینه می‌کردند یا می‌توانستند با ران توپ را کنترل کنند، قبول بودند. تست خیلی تعیین کننده‌ای بود و نشان می‌داد از همان بچگی فوتبالیست واقعی چه کسی است. بیش‌تر بچه‌ها رد شدند. از آن همه نوجوان حدود ۷۰ نفر ماندیم و از بین کسانی که مانده بودند بعداً حدود ۲۰ بازیکن ملی بیرون آمد. ۴۶ سال قبل بود و من ۱۲ سال داشتم.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

 

  • قرارداد ۱۰۰هزار تومانی

من زمانی که در پاس بازی می‌کردم ۲۵۰۰ تومان حقوق ماهانه می‌گرفتم. اولین قرار داد سالیانه‌ام را با تیمسار صادقی در سال ۵۶ امضا کردم که ۱۰۰هزار تومن بود. چک را برداشتم و به خانه آمدم و به پدرم گفتم که قرارداد ۱۰۰هزار تومانی بستم. گفت چک را ببینم. نشانش دادم. گذاشت توی جیبش و گفت دست تو نباشد بهتر است چون ممکن است آن را گم کنی. من چیزی نگفتم ولی دلم توی اولین پولی بود که از قراردادم گرفته بودم. هی فکر می‌کردم می‌خواهد چک را چه‌کار کند. بعد فهمیدم که پدرم رفته و آپارتمانی که ۳۰۰هزار تومان قیمت داشت را با تخفیف، ۲۵۰هزار تومان برای من معامله کرده است. غیر از ۱۰۰هزار تومان قرارداد من، ۱۵۰هزار تومان برای آن وام گرفته بود که قسط ماهیانه‌اش ۱۸۰۰ تومان بود . آپارتمان را دوهزار تومان اجاره داد تا قسطش پرداخت شود. چند سال بعد قیمت خانه تغییر زیادی کرد، ولی من قبل از ۲۰ سالگی با درآمد خودم صاحب خانه شده بودم که خیلی مهم بود. البته پدرم آن ۲۰۰ تومان اختلاف بین اجاره و قسط را هم باز به من نمی‌داد!

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

 

  • الآن باهم رفیق هستیم

دفتر کار فریبا در یک فروشگاه پوشاک ورزشی قرار دارد و روی دیوار آن تصویر سه ورزشکار دیده می‌شود. غلامرضا تختی، دیه‌گو مارادونا و محمدعلی کلی. فریبا می‌گوید که مسابقه‌ی معروف کلی ساعت چهار صبح پخش می‌شد. آن‌موقع کلی در ایران خیلی طرفدار داشت  و من هم مثل همه‌ی جوان‌ها به او علاقه داشتم. در طرف دیگر دفتر عکس‌های سیاه‌و‌سفید کشتی‌گیر‌های قدیمی ایران را گذاشته‌اند، اما چیزی که جلب توجه می‌کند. تصویر بزرگ رنگی از تیم ملی فوتبال ایران در سال‌های دور است. این عکس در حاشیه‌ی یک دیدار رسمی و با کت و شلوار در فضای باز گرفته شده است. مدل موهای بلند و ریش انبوه که در آن زمان رایج بود، در همه‌ی بازیکن‌ها دیده می‌شود. فریبا از همه‌ی بازیکن‌ها نام می‌برد و می‌گوید که با بیش‌تر آن‌ها ارتباط دارد، آن‌هایی که یک‌وقتی حریف بودند و الآن رفقای قدیمی‌ هستند. فریبا خودش را نشان می‌دهد و وقتی سؤال می‌کنم که چرا آن‌قدر در بین بقیه‌ی بازیکن‌ها جوان به‌نظر می‌رسد می‌گوید فکر می‌کند ژنتیکی باشد!

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

عکس‌: مهبد فروزان

روزنامه همشهری 26 تیر 93


 
 
روزه گرفتن در فصل گرما - رمضام در تابستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
 
راهکارهایی برای روزه گرفتن در فصل گرما

وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
بار اولی نیست که ماه مبارک رمضان به فصل تابستان می‌افتد. در هر دوره‌ی ۳۰ ساله حدود ۱۰ سال، فصل گرما، میزبان ماه رمضان است که از طرف پاییز وارد می‌شود و از طرف بهار بیرون می‌رود.

در چنین روزهای گرمی روزه گرفتن قدری سخت است، اما قدیم‌ترها اصطلاحی بود که می‌گفت برای روزه گرفتن باید «توفیقِ روزه» داشت. بااین همه، اگر کسی این سال‌ها جوان و سالم و سرِحال باشد و بتواند به‌طور کامل و راحت همه‌ی ماه مبارک را روزه بگیرد، معلوم نیست، حدود 20، 30 سال بعد هم توان بدنی‌اش به همین اندازه باشد.

حدود 17 ساعت روزه‌داری در فصل گرما، همان چیزی است که توفیق می‌خواهد. در 14 قرنی که از روزه‌داری مسلمانان می‌گذرد، بارها ماه رمضان از فصل تابستان گذشته و روزه‌داران توانسته‌اند آیین دینی خودشان را به‌جا بیاورند، در عین حال قرار نیست طوری روزه بگیریم که به سلامتی ما لطمه بخورد. پس حتماً روش‌هایی برای این کار هست. در این صفحه، با چند راهکار برای غلبه بر سختی‌های روزه‌داری در روزهای گرم تابستان آشنا می‌شوید.

ماست و خیار

30 سال قبل و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان با تیر ماه هم‌زمان بوده است. البته قدیم‌ها شرایط زندگی در این ماه، تفاوت‌های زیادی با الآن داشت. مثل این‌که آلودگی هوای شهرها این‌قدر زیاد نبود یا این‌که هوا خنک‌تر بود. حالا بشر خودش دمای کره زمین را بالا برده و توانسته است تابستان‌ها را گرم‌تر کند.

برنامه‌ی فعالیت‌های روزانه هم در گذشته با امروز تفاوت داشت. مثلاً به‌خاطر کم‌تر بودن جمعیت و کوچک بودن شهر‌ها محل زندگی و کار و مدرسه و مزرعه، معمولاً فاصله‌ی خیلی زیادی با هم نداشتند و زمان زیادی در رفت‌و‌آمد با ماشین‌ها صرف نمی‌شد. منتها در مقابل چیز‌های دیگری هم عوض شده است. الآن ساختمان‌ها با انواع کولر‌‌های کم‌مصرف و پرمصرف آبی و گازی خنک می‌شوند و تحمل گرمای تابستان را راحت می‌کنند.

قدیم‌‌ها روش‌های دیگری مانند کشیدن دستمال پنبه‌‌ای خیس روی صورت و گذاشتن پاها توی تشت آب هم کمک می‌کرد که بتوان عصر‌های گرم را تحمل‌ کرد، اما چیزی که باعث می‌شد قدیمی‌ها بتوانند راحت‌تر روزه بگیرند رژیم غذایی آن‌ها بود که مقدار زیادی سبزی و میوه‌ داشت و در آن کم‌تر گوشت، چربی و سرخ‌کردنی پیدا می‌شد.

ادویه‌ها و مواد افزودنی که الآن استفاده از آن‌ها خیلی رایج است، قبلاً کم‌تر به این شکل توی غذا‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفتند و درست کردن شربت خاکشیر و دیگر انواع شربت‌ها و دم‌نوش‌ها حسابی رایج بود. درست است که قدیمی‌ها می‌توانستند با زبان روزه سر مزرعه کار کنند، اما از لحاظ ژنتیکی که قوی‌تر از ما نبودند، فقط بیش‌تر از امروز ما لبنیات و سبزیجات خنکِ سالم و مفید، مثل ماست و خیار می‌خوردند.

دکتر سلام

یکی از چیز‌هایی که باید به آن گوش کنید حرف‌هایی است که دکتر‌های تغذیه می‌زنند. چند روز مانده به ماه رمضان تمام شبکه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها این دکتر‌ها را دعوت می‌کنند. توصیه‌های آن‌ها معمولاً خیلی شبیه هم است و ممکن است خسته‌کننده به نظر برسد، ولی رعایت کردن این توصیه‌ها باعث می‌شود که بتوانیم با حفظ سلامتی روزه بگیریم.

مثلاً می‌گویند افطار را با آب گرم یا چای کم‌رنگ شروع کنید و زیاد مواد قندی نخورید یا این‌که بلافاصله بعد از افطار و سحری دراز نکشید. خوردن میوه و سبزیجات کافی هم از توصیه‌های دکتر‌ها است. مهم‌ترین چیزی که دکتر‌ها می‌گویند این است که وعده‌ی سحری را حذف نکنید وگرنه بعد از چند روز به‌خاطر به هم ریختن برنامه‌ی غذایی، روزه گرفتن برایتان سخت می‌شود.

دویدن در دود

وقتی روزه هستید و تابستان است و باید از خانه بیرون بروید، مراقب چند چیز باشید: اول این‌که زیر آفتاب راه نروید، چون بدجوری آب بدن را می‌کشد. پس، سایه‌ها را دنبال کنید. دوم این‌که اصلاً ندوید، حتی اگر فکر می‌کنید با چند قدم دویدن می‌توانید به اتوبوس برسید، باز هم ندوید که بلافاصله تشنه خواهید شد. سوم این‌که زیاد حرف نزنید. این کار هم باعث تشنگی می‌شود. علاوه بر این‌ها، از هر گونه غبار و دود و ریزگرد دوری کنید. دود به‌خاطر خشک کردن و تحریک کردن گلو باعث تشنگی می‌شود.

سحرخیزان

روزه برای کسی که جوان است و بدن سالمی دارد و رژیم غذایی درستی را دنبال می‌کند، بیش‌تر از این که باعث گرسنگی و ضعف شود، باعث جابه‌جا شدن برنامه‌ی خواب می‌شود. بدن ما به الگویی از غذا خوردن و خوابیدن عادت دارد که در این یک ماه تغییر می‌کند. برنامه‌ی روزانه‌ی خودتان را با این تغییر هماهنگ کنید. خوابیدن عصر برای تحمل یک روز طولانی مفید است، ولی در ساعت درستی بخوابید که نزدیک افطار بیدار شوید وگرنه تحمل زمان باقی‌مانده تا افطار سخت‌تر است. ورزش‌ها را هم مثل مسابقات جام رمضان به شب‌ها موکول کنید. هرکاری را که می‌خواهید انجام بدهید، از صبح زود شروع کنید. نمودار انرژی در این روزهای تابستانی رو به پایین است و هرچه که به اذان مغرب نزدیک‌تر می‌شوید توان کم‌تری خواهید داشت.

همکاری با آویشن

اگر توی خیابان بودید و زمان افطار رسید، روزه‌ی خود‌ را با آب سرد باز نکنید. به‌هیچ‌وجه هم سراغ نوشابه و آب‌میوه‌ی خنک نروید که معده‌تان داد و بیداد راه خواهد انداخت. می‌توانید کم‌کم آب ولرم بخورید، ولی باز هم سعی کنید چای، شیر یا آب گرم پیدا کنید. در تهران که ایستگاه‌های افطاری ساده‌ی شهرداری این امکان را فراهم می‌کنند که بتوانید با چای و افطاری ساده‌ای روزه‌تان را باز کنید.

برای وعده‌ی سحری هم حتماً خودتان را در برابر وسوسه‌ی خوردن سرخ‌کردنی‌ها و غذا‌های چرب و شور و ادویه‌دار نگه دارید که این خوردنی‌ها، اصلاً برای وعده‌ی سحر مناسب نیستند و یکی دو ساعت بعد تشنگی شدیدی پدید می‌آورند، حتی اگر همراه آن‌ها آب زیادی نوشیده باشید.

ممکن است بعد از یک هفته یا 10 روز اول ماه رمضان، احساس کنید که خیلی دوست دارید غذا‌های شور بخورید، این به‌خاطر کاهش نمک بدن است. البته می‌توانید خوراکی‌های نمکی را هم امتحان کنید، ولی این کار را برای بعد از افطار بگذارید. برای تأمین آب بدن نمی‌شود فقط روی نوشیدن آب خنک حساب کرد. میوه‌هایی که در فاصله‌ی افطار و خواب می‌خورید منابع آبی اصلی تأمین آب بدن هستند.

یک دسته از موادی که می‌توانند التهاب دستگاه گوارش را کم کنند و باعث خنک شدن آن شوند، عرقیات و ادویه‌های سنتی «خنک» مانند آویشن هستند که بدن را جلا می‌دهند. یکی دو روز مانده به شروع ماه مبارک رمضان آویشن را امتحان کنید تا تازه نفس شوید.

زنگ اول زنگ دوم

نیاز به غذا خوردن اولین نیاز انسان است و برای همین تقریباً بین تمام اقوام «خودداری از خوردن» نوعی آیین مذهبی است. روزه بر مردم قبل از ما هم واجب شده بود و در ادیان دیگر هم می‌شود انواعی از روزه گرفتن را دید. اما روزه گرفتن قواعدی دارد که سحر بیدار شدن و سحری خوردن یکی از آن‌هاست. اگر نمی‌خواهید سحر خواب بمانید، بهترین راه استفاده از دو ساعت است که با فاصله چند دقیقه تنظیم شده باشد. با صدای اولی بیدار شوید و منتظر دومی نمانید، اما اگر خواب ماندید دومی شما را بیدار می‌کند. سحری خوردن نزدیک نیم ساعت طول می‌کشد، پس زمان کافی برای خودتان بگذارید تا بتوانید با آرامش غذا بخورید.

http://www.hamshahrionline.ir/details/264365

روزنامه همشهری  شمره 748- ضمیمه دوچرخه 5 تیر 93


 
 
گفتگو با حسن روشن، گلزن تیم ایران در جام جهانی 1978
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳
 
حسن روشن، گلزن تیم ایران در جام جهانی 1978، در گفت‌وگو با دوچرخه:

آن‌روز دروازه‌بان پرو، شانس آورد!

کودک و نوجوان > ورزش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
امسال چند فوتبالیست قدیمی همراه بازیکنان تیم فوتبال کشورمان به جام جهانی برزیل، سفر کرده‌اند. فوتبالیست‌هایی که ۳۶ سال پیش برای نخستین بار تیم ایران را به جام جهانی رساندند و برای شرکت در مسابقه‌ها به امریکای جنوبی (البته آن بار به آرژانتین) پرواز کردند.

چند روز قبل از پرواز به آمریکای جنوبی، می‌توانیم با «حسن روشن» بازیکن خط حمله‌ی آن سال‌های تیم ملی فوتبال به گفت‌وگو بنشینیم. روشن که آن‌سال‌ها بازیکن باشگاه استقلال (تاج قبلی) بود، در جام جهانی موفق شد یک گل زیبا به تیم ملی پرو بزند. روشن بازیکنان نیجریه و بوسنی را قدرتی‌تر از آرژانتین می‌داند و می‌گوید که بازی در مقابل آن‌ها برای ایران سخت‌تر است.

 

  • اهل کدام محله‌ی تهران هستید؟

دوران کودکی در تجریش بودیم. مدتی هم در خیابان ری و بعداً در اختیاریه زندگی می‌کردیم. اما الآن سرپل تجریش خانه داریم. وقتی بچه بودم تجریش بیش‌تر از 130 زمین خاکی داشت که بعضی از آن‌ها وقف شده بود و همه‌ی آن‌ها را به نام کسی که وقف کرده بود می‌شناختند. الآن بیش‌تر آن زمین‌ها برج شده و چیزی از زمین‌های خاکی‌ نمانده است.

  • چی شد که سراغ فوتبال آمدید؟

آن موقع تیمی به نام تیم تهران وجود داشت که پدرم در آن بازی می‌کرد. دایی‌ام هم در تیم فوتبال شمیران بود. خانواده‌ی فوتبال‌ دوستی بودیم.

  • بچه‌های شما هم فوتبالیست شدند؟

الآن دو پسر دارم که فوتبال دوست دارند، ولی نمی‌خواهند به‌صورت حرفه‌ای وارد آن شوند؛ به‌خاطر این‌که امکانات ورزشی کافی نیست، باشگاه‌ها بودجه ندارند و بلد نیستند خرجشان را در بیاورند. دلیل دیگرش هم گرفتار شدن فوتبال در دام مسائل مالی است. باشگاه‌ها درگیر روابط مالی بدی شده‌اند. الآن از پسر 16 ساله‌ای که می‌خواهد وارد فوتبال بشود پنج‌میلیون تومان پول می‌گیرند تا او را به تیم راه بدهند. با این کار‌ها نسل جوانی که باید آینده‌ی فوتبال را بسازد، از دست می‌رود.

  • از چند سالگی بازی فوتبال را شروع کردید؟

من از هشت سالگی، عضو تیم نوجوانان تاج (استقلال) شدم. ساعت پنج صبح تمرین را در استادیوم امجدیه (شهید شیرودی) شروع می‌کردیم. باید صبح خیلی زود از اختیاریه راه می‌افتادم تا به تمرین برسم. آقای دانایی‌فر، پدر ایرج دانایی‌فر، مربی ما بود. 14 ساله بودم که «رایکوف» را به عنوان مربی آوردند و تمرینات جدی و حرفه‌ای را برای رسیدن به تیم بزرگ‌سالان شروع کردم.

  • آن وقت‌ها، بازی‌های نونهالان برگزار می‌شد؟

نه، آن موقع اصلاً نونهالان نداشتیم. هر باشگاهی غیر از خود تیم اصلی، تیم جوانان هم داشت و بین آن‌ها یک تیم امید هم بود که بازیکنانش آماده‌ی ورود به تیم اصلی می‌شدند. وقتی یک نفر تمرین را با تیمی شروع می‌کرد در همان تیم باقی می‌ماند تا زمانی‌که بتواند در آن بازی کند و برایش افتخار بیاورد.

  • زمانی که فهمیدید به جام جهانی می‌روید چه حسی داشتید؟ باور می‌کردید؟

منتظرش بودیم. همه از توپ جمع‌کن تا رییس فدراسیون می‌دانستند می‌رویم جام جهانی. فوتبال ایران از سال 1350 سر و سامان گرفت. دور‌ه‌ای بود که جوانان ایران هر سال قهرمان آسیا می‌شدند. از سال 1352 بزرگ‌تر‌ها هم قهرمان می‌شدند. وقتی در سال 1353 به بازی‌های آسیایی صعود کردیم بزرگ‌تر‌ها از تیم خداحافظی کردند و جایشان را جوانان گرفتند. چون هر بازیکن فقط دو سال می‌توانست در تیم جوانان بازی‌کند.

  • در مسابقه‌ها مشکلی برای تیم پیش نیامد؟

خیر. با این کار 50 درصد تیم جوان شد. زمانی که ما به مسابقات تایلند رفته بودیم، تیم ملی ایران دائم بازی‌های جهانی داشت و در آن‌ها برنده می‌شد. جام جهانی و المپیک یکی در میان هر دو سال یک بار برگزار می‌شدند و بین آن‌ها هم بازی‌های آسیایی برگزار می‌شد و همین‌طور تورنمنت‌های مختلف که خیلی راحت وارد آن‌ می‌شدیم و دائم با کشور‌های گوناگون رقابت می‌کردیم. در آسیا کاملاً برتر بودیم ولی آن‌موقع از آسیا و اقیانوسیه یک تیم بالا می‌رفت. الآن بیش‌تر از چهار تیم بالا می‌روند. آن وقت‌ها رقابت خیلی سخت‌تر بود.

  • تیم‌های دیگر از فوتبال ایران می‌ترسیدند؟

کلاً از سال 1350 تا 1357  فقط دو بار در آسیا مساوی کردیم. یک بار با کویت و یک بار با کره. در بقیه‌ی بازی‌ها برنده شدیم. در بازی با بقیه‌ی کشور‌ها هم کم نمی‌آوردیم. در رقابت‌های بین‌المللی با فرانسه، انگلیس و برزیل مساوی کردیم و در بازی‌های مونترال کانادا کوبا را بردیم، اما به دو تیم بسیار قوی برخوردیم. از شوروی دو بر یک و از لهستان سه بر دو، باختیم که هردو تیم‌های مطرح اروپای شرقی بودند.

  • یعنی تیم ملی ما این‌قدر قوی بود؟

در یک مقطع، تیم ملیِ اول در  جام جهانی حضور داشت، همان وقت تیم ملیِ دوم در تورنمنتی در چین بازی می‌کرد و هم‌زمان تیم ملی سوم که بیش‌تر جوانان بودند، در ایران تمرین می‌کردند و آماده‌ی مسابقه بودند. آن‌قدر بازیکن داشتیم که می‌شد از بین آن‌ها سه تیم درست کرد. البته جام جهانی میدان بزرگ‌تری نسبت به آسیا دارد و اصلاً این دو تا با هم قابل مقایسه نیستند. ولی ما در 36 سال قبل کاملاً مطمئن بودیم که مسافر آرژانتین هستیم.

  • آن‌موقع به‌عنوان بازیکن تیم تاج (استقلال) چه‌قدر حقوق می‌گرفتید؟

من فوروارد بودم و 35 هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ناصر حجازی که دروازه‌بان بود 40 هزار تومان. مبلغ دستمزد مهم نبود. حمایت مردم از ما اهمیت داشت. مردم آن‌قدر به ما علاقه داشتند و احترام می‌گذاشتند که زیاد به پولی که می‌گرفتیم فکر نمی‌کردیم. من الآن هم با اتوبوس و مترو در شهر رفت و آمد می‌کنم و می‌بینم هنوز هم مردم خیلی به من لطف دارند.

  • درست است که پاری‌سن‌ژرمن به شما پیشنهاد داده بود؟

بله، همان سال 1978 زمانی که با فرانسه بازی ‌کردیم از طرف پاری‌سن‌ژرمن به من و ناصر حجازی پیشنهاد دادند که به آن تیم برویم. پولی که می‌دادند یک میلیون و 500 هزار تومان می‌شد. قبول نکردیم.

دوچرخه

  • در بازی با «پرو» یک گل زدید که تنها گل ایران در این بازی بود. الآن درباره آن چه فکری می‌کنید؟

باید بیش‌تر می‌زدم. دروازه‌بان پرو آن روز خیلی شانس آورد. بهترین روز بازی‌اش بود که توانست خیلی از حمله‌های درون چهارچوب را بگیرد. البته من هم آن روزها، آسیب دیده بودم و چند ماه قبل از بازی‌ها عمل کرده بودم. در یکی از همان بازی‌ها هم دوباره مصدوم شدم. دقیقاً یادم است که کاپیتان را رد کردم و با دروازه بان تک به تک شدم ولی ناگهان عضله‌ی پایم پاره شد.

  • این روزها، خاطره‌ی جام جهانی آرژانتین را چه‌طور به یاد می‌آورید؟

خاطره‌ی جام جهانی به‌خاطرِ این برای ما شیرین است که تصادفی به این میدان راه پیدا نکردیم. همه‌ی بازیکن‌ها از نوجوانی خودشان را آماده کرده بودند. خیلی منظم و دقیق توی باشگاه‌های خودشان تمرین کرده بودند و توانسته بودند بالا بیایند. از 100 بازیکنی که وارد تیم جوانان می‌شدند. 10 نفر به تیم بزرگ‌سالان می‌رسیدند و دو نفر می‌‌توانستند بدرخشند، اما همه به‌خاطر توانایی ورزشی رشد کرده بودند نه هیچ چیز دیگر. این ما را خوشحال و امیدوار می‌کرد.

  • نتیجه‌ی حضور ایران را در جام جهانی چه‌طور ارزیابی می‌کنید؟

جام جهانی یک نمایشگاه بزرگ است که همه‌ی کشور‌ها شایستگی خودشان را در آن به نمایش می‌گذارند. رؤسای باشگاه‌ها و دلال‌های بزرگ بازیکن تماشاچی آن هستند. نتیجه را هم نمی‌شود مشخص کرد. همان‌طور که نتیجه‌ی بازی با ازبکستان و کره نامشخص بود، اما این را بدانید که اگر تیمی در این مسابقات پیروز شد به‌خاطر پرورش دادن بازیکنانش از نوجوانی است. می‌گویند آلمان 20 سال روی نسل جوان فوتبالیست‌هایش برنامه‌ریزی کرده بود و زمانی که این بازیکن‌ها وارد تیم ملی شدند، برای 10 سال تیم برتر اروپا شد.

دوره‌ی آموزشی آب‌دادن به چمن

دوچرخه

حسن روشن، نشسته، نفر دوم از چپ (در تیم ملی جام جهانی آرژانتین)

شاید فکر کنید آب دادن و کوتاه کردن چمن ورزشگاه‌ها کار ساده‌ای است و هرکسی می‌تواند یک روزه آن را یاد بگیرد. اما هر کاری راه و روشی دارد که باید آموزش داده شود. روشن می‌گوید: «مهم‌ترین سرمایه‌گذاری در فوتبال تربیت نسل جوان است. زمانی که برای تمرین فوتبال به لندن رفته بودیم، در یک مجموعه‌ی ورزشی بودیم که هشت زمین چمن برای فوتبال داشت. از چهار زمین‌ چمن برای تمرین و مسابقه استفاده می‌شد و چهار زمین دیگر هم برای نگه‌داری و احیای چمن گذاشته بودند.

مردی به نام «جرج» این زمین‌ها را بازسازی می‌کرد. زمانی که داشت روی زمین‌ها کار می‌کرد یک پسر جوان همیشه همراهش بود. از او پرسیدیم که این پسر جوان کیست. گفت که من دو سال دیگر بازنشسته می‌شوم و او در این مدت کارکردن روی چمن ورزشی را یاد می‌گیرد تا جای من را بگیرد. اتفاقاً دو سال بعد ما باز هم به همان مجموعه‌ی ورزشی رفتیم و دیدم آن پسر جوان کار احیای چمن را انجام می‌دهد. جرج هم برای گذراندن دوران بازنشستگی به یک روستا رفته بود.»

توی مسابقه، خبر شهادت برادر رسید

این داستان هم خواندنی است که چرا «حسن روشن» فوتبال را رها کرد؟ مخصوصاً که به اتفاق‌های سال‌های اول بعد از پیروزی انقلاب و حوادث زمان جنگ تحمیلی ارتباط دارد. او می‌گوید: «بعد از انقلاب من در کشور امارات و در تیم الاهلی بازی می‌کردم. همان موقع بود که صدام شروع به جنگ‌طلبی و گردن‌کشی ‌کرد. در کشور‌های عربی فضای بدی علیه ایرانی‌ها درست شده بود که به باشگاه ما هم رسیده بود. من درگیر این بحث‌ها بودم که برای یک سری مسابقه آسیایی اعزام شدیم.

ناگهان خبر رسید که عراق به ایران حمله کرده است. من دائم می‌خواستم خبری از ایران بگیرم و ببینیم وضعیت چه‌طوری است که گفتند برادرم سید حسین روشن در منطقه‌ی مهران شهید شده است. هفتم مهر بود و فقط یک هفته از شروع جنگ می‌گذشت.
نتوانستم برای بازی فینال بمانم و آمدم ایران. یادم هست که تیم ما سوم شد. همان موقع فورتونا دوسلدورف من را می‌خواست. وضعیت فوتبال داخل کشور به‌خاطر جنگ و مشکلات ناشی از آن خوب نبود. مشکلات آن‌قدر زیاد شده بود که دیگر فوتبال را کنار گذاشتم. آن موقع 29 ساله بودم.

نباید پدیده شویم

دو مشکل بزرگ در فوتبال امروز ما وجود دارد که اتفاقاً هر دو به نسل جوان و نوجوان برمی‌گردد. اول این‌که بازیکن‌های خوب ما پدیده‌ هستند و وقتی چند نفرشان توی یک تیم باشند آن را به قهرمانی می‌رسانند. اما درست این است که همه خوب باشند، نباید پدیده وجود داشته باشد. می‌‌بینید که خیلی از همین پدیده‌ها وقتی به تیم‌های اروپایی می‌روند نمی‌توانند مدت زیادی بازی کنند. اگر دقت کنید بازیکنان ایرانی که در اروپا بازی می‌کنند از سن کم وارد این تیم‌ها شده‌اند و با شیوه‌ی بازی آن‌ها آشنا هستند وگرنه نمی‌توانند دوام بیاورند و برمی‌گردند. مثلاً یک بازیکن که از نظر قدرت بدنی و تکنیک و اخلاق بهترین بود، در تیم اروپایی‌اش بیش‌تر از 20 دقیقه نتوانست بازی کند.

مشکل دوم، رشد بازیکن‌های نوجوان در باشگاه‌ها است. الآن باشگاه‌هایی هستند که از نوجوان‌ پول می‌گیرند و او را وارد تیم می‌کنند بدون این‌که ببینند آیا می‌تواند 10 سال بعد به درد تیم بخورد یا نه. مثلاً دیگر توی خیلی از باشگاه‌های معروف نمی‌بینید که پدر یکی از نونهال‌ها راننده‌ی اتوبوس شرکت واحد باشد. همه از خانواده‌های پولدار هستند. برای همین تا تیم امید پیش می‌روند و بعد دیگر نمی‌توانند بالا بروند. در نتیجه فوتبال را رها می‌کنند. درست این است که بازیکن‌ها از سن نوجوانی وارد باشگاه شوند و بعد تا تیم جوانان پیش بروند. زمانی که چنین بازیکنی وارد تیم اصلی شود هم با تعصب به پیراهن باشگاهش بازی می‌کند و هم دستمزد کمی می‌خواهد. زمانی که به اندازه‌ی کافی برای تیم بازی کرد می‌شود او را به تیم دیگری فروخت. هم باشگاه سود می‌برد و هم آن بازیکن می‌تواند درآمد داشته باشد. چون برای تیمش افتخار آفریده مردم هم به او احترام می‌گذارند و می‌دانند در تیم جدید برای دستمزد بازی می‌کند. مثل فوتبالیستی که تمام مدت کارش در منچستر بوده و بعد به رئال‌مادرید می‌رود و همه می‌دانند که منچستر را دوست دارد.

الآن می‌خواهند رقم قرارداد‌ها را کم کنند. کسی که تا پارسال با یک میلیارد تومان بازی می‌کرد الآن که نمی‌آید با 300 میلیون تومان بازی‌ کند. باید جای او را با نسل جوانی پر کرد که توی آکادمی باشگاه، فوتبال را یاد گرفته است. در این سال‌ها استقلال و پرسپولیس از رتبه‌های خوبی که مدت‌ها داشتند پایین آمدند و تیم‌هایی از شهرستان‌ها اول تا سوم شدند و حق هم دارند، چون آکادمی داشتند. مثلاً فولاد از پنج، شش سال‌ قبل با نگاهی درست، حرکت خودش را شروع کرد. در طول چند سال هم، بعد از فراز و نشیب‌های فراوان توانایی خودش را نشان داد و الآن هم موفقیتش را می‌بینیم. اما استقلال و پرسپولیس هم که باید از نسل جوان استفاده کنند، بازیکن مناسب ندارند و به فکر پرورش چنین بازیکنانی هم نبوده‌اند. با این همه، من به نسل جوان فوتبال ایران امیدوارم؛ به نسلی که در بعضی از باشگاه‌های موفق در حال رشد هستند. فکر می‌کنم بعد از این وضعیت، پرورش تیم‌های نونهالان و جوانان بهتر شود.

 

دوچرخه

عکس: مهبد فروزان

http://hamshahrionline.ir/details/263531/Children/childrenandsport

 

روزنامه همشهری 29 خرداد 93


 
 
شهر‌های ما و گرفتاری بحران آب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

شهر‌های ما و گرفتاری بحران آب

*محمد سرابی

 همزمان با گرم‌تر ‌شدن هوا در بیشتر نقاط کشور مانند استان قزوین زنگ خطر بحران کمبود آب بارها نواخته شده است و مسئولان استانی در رسانه‌های گوناگون هشدارهای جدی به شهروندان داده‌اند تا با صرفه‌جویی و کاهش آب مصرفی خود بتوانند ایام پر‌مصرفی مانند روز‌های اواخر بهار و تابستان را پشت سر بگذارند. ماه پیش یکی از مسئولان کشوری از قرار‌گرفتن تهران در معرض تنش آبی خبر داده و شهرهایی مانند اراک، اصفهان، یزد، شیراز، قم، کرج، کرمان، مشهد، همدان و البته قزوین را هم به آن اضافه کرده است. به گفته وی 37 میلیون‌ایرانی که معادل 50درصد جمعیت کشور هستند در معرض کم‌آبی قرار دارند. با این حال به نظر می‌رسد که با وجود هشدارهای زیاد و پی‌درپی مسئولان و اظهاراتی مبنی بر این‌که مردم ما 17 برابر میانگین جهانی آب مصرف می‌کنند، توجه کافی به این هشدارها نمی‌شود.

 ظاهراً زمان نسبتاً زیادی لازم است تا بتوان با ایجاد باور به عادت صحیح مصرف آب به شهروندان آنان را متقاعد کرد تا با رعایت اصول اولیه در مصرف آب صرفه‌جویی کنند. طبق اظهارنظر «رحیم میدانی» معاون وزیر نیرو در امور آب و آبفا اگر 10‌‌درصد در مصارف مشترکان صرفه‌جویی شود، می‌توانیم تابستان سال 93 را با محدودیت و مشکل کمتری سپری کنیم. در حوزه صرفه‌جویی، مسئولان بیشتر از مردم شهرنشین انتظار همکاری دارند. حال آنکه مصرف‌کننده عمده منابع آب کشور بخش کشاورزی است. در حال حاضر بخش کشاورزی در نزدیک به 95‌‌درصد منابع آب کشور را مصرف می‌کند که این میزان افزایش قابل توجهی نسبت به گذشته را نشان می‌دهد. متوسط مصرف آب در بخش کشاورزی در دنیا حدود 70درصد است که به دلیل استفاده از فناوری در بعضی از کشورها تا 50‌‌درصد نیز کاهش یافته است.

 در سال 1382 هیأت وزیران برنامه‌ای را تصویب کردند که بر اساس آن باید سهم مصارف آب کشاورزی از ٩٢‌‌درصد در آن سال به حداکثر ٨٧‌‌درصد در 20 سال‌ آینده کاهش می‌یافت. علاوه بر این براساس برنامه تصویب شده باید بازدهی آب کشاورزی از یک‌‌کیلوگرم تولید محصولات کشاورزی به ‌ازای یک مترمکعب آب به دو برابر می‌رسید. هیچ‌کدام از این اهداف محقق نشد و شواهد نشان می‌دهد مزرعه‌ها و باغ‌ها به سرعت در حال مصرف منابع آبی کشور هستند. دریاچه ارومیه و محصولات باغی حاشیه آن نمونه واضحی از این اتفاق است. استان قزوین نیز بنا به اخباری که در سال جدید از جلسات متعدد مدیران استانی منتشر می‌شود، در معرض خطر بی‌آبی قرار دارد. این استان با توجه به جمعیت و همین‌طور گستردگی حرفه کشاورزی در نقاطی مانند دشت قزوین نیاز به منابع ثابت آب دارد.

 با در نظر گرفتن جمعیت ایران حدود 7‌ میلیارد مترمکعب آب در سال برای مصرف شهری مورد نیاز است. در حالی‌که سهم آب کشاورزی 87‌ میلیارد‌مترمکعب در سال است و این نشان می‌دهد بخش کشاورزی بیش از 10 برابر بخش شهری آب مصرف می‌کند. یکی از عوامل اصلی بالابودن سهم آب کشاورزی در ایران بازدهی پایین آبیاری است که در آن حدود 68‌‌درصد آب تلف می‌شود. در حالی که بازدهی آبیاری در ایران مطابق گزارش فائو ۳۲‌‌درصد اعلام می‌شود، متوسط جهانی آن 65 تا 70‌‌درصد است که بسیار بالاتر از مصرف آب در ایران قرار می‌گیرد. با این حال آخرین ارزیابی‌ها از بازدهی آبیاری در کشور۴۰‌‌درصد است که باز هم وضع قابل قبولی ندارد؛ آن هم در حالی که برخی از کشور‌های همسایه از بازدهی بیشتری در این بخش برخوردار هستند.

 روش‌های جدید آبیاری، بازسازی کانال‌های انتقال آب، تولید محصولات اقتصادی با وابستگی کمتر به آب و بسیاری از روش‌های دیگر می‌تواند این روند مصرف را در کشورمان کاهش دهد.

            *دبیر همشهری قزوین

روزنامه همشهری قزوین 16 اردیبهشت 93


 
 
که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند - اختراع‌های خنده دار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 
به دست تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه

لابراتوار اختراع‌های خنده‌دار

کودک و نوجوان > دانش - پگاه شفتی:
دوست داشتم می‌توانستم دستگاهی اختراع کنم که بتواند هرچه را که به ذهنم می‌رسد بسازد و اختراع کند. بعد اگر می‌دیدم آن اختراع به‌دردبخور است که چه بهتر از این و اگر به‌دردبخور نبود از خیرش می‌گذشتم.

این‌ آرزوی کمی تا قسمتی خنده‌دار و رؤیایی را با همکاران تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه درمیان گذاشتم تا کسانی که دوست دارند به چنین آرزویی فکر کنند، فکرهایشان را به‌ زبان بیاورند و به این سه پرسش پاسخ دهند. پرسش‌هایی که بی‌ربط به دنیای فناوری نیستند:

۱. به‌تازگی به اختراع جدیدی برخورده‌ای که به نظرت خنده‌دار باشد؟

۲. اگر قرار باشد چیزی اختراع کنی که از نظر خودت لازم است و از نظر بقیه مسخره، آن چیست؟

۳. اگر قرار باشد یک‌ چیز خنده‌دار اختراع کنی که خودت هم می‌دانی خنده‌دار است، چه چیزی اختراع می‌کنی؟

که با این درد...

محمد سرابی

که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند

۱. به نظر من وسایل بی‌فایده در اطراف ما زیادند. مثلاً «در» فلش‌مموری یو‌اس‌بی که به درد گم‌شدن می‌خورد و اصلاً هم از اطلاعات حفاظت نمی‌کند یا «آویز کریستالی» موبایل که تنها کارش گیرکردن به بند لباس و دسته‌ی کیف است یا حتی «کارد کره‌خوری» در جعبه‌ی سرویس کامل کارد و چنگال عروس. البته این وسیله‌ی آخر برای قرارگرفتن در فهرست جهیزیه خوب است و چشم فامیل داماد را در می‌آورد، ولی خودش به هیچ‌دردی نمی‌خورد. خیلی هم کوچک و صاف و کند است.

۲. من اگر بخواهم وسیله‌ای مفید اختراع کنم «قاشق چنگال» می‌سازم. نه از این قاشق‌های دندانه‌دار پلاستیکی که توی هواپیما به مسافر‌ها می‌دهند؛ آن وسیله تکلیفش معلوم نیست. من یک دسته می‌سازم که یک طرفش قاشق چسبیده باشد و یک طرفش هم چنگال. خیلی هم کاربردی است. یک ایده جدید مثل «گربه سگ». البته ممکن است اوایل، استفاده از آن سخت باشد، ولی به‌تدریج همه یاد می‌گیرند که چه‌طور با آن غذا بخورند.

۳. اگر بخواهم وسیله‌ای برای سرگرمی بیش‌تر جامعه اختراع کنم. برای یخچال‌ها درِ الکترونیک می‌سازم. درست مثل بانک‌ها که وقتی از جلویشان رد می‌شوی در خودش باز می‌شود و تعارف می‌زند که مشتری عزیز بفرمایید داخل. یخچال هم باید دری داشته باشد که وقتی از جلویش رد می‌شوی باز شود و خودش خوردنی‌هایش را نشان دهد تا کسی مجبور نباشد دقیقه به دقیقه درش را باز کند و همان‌چیز‌هایی را که قبلاً دیده، دوباره مرور کند.

روزنامه همشهری 22 اسفند 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/253943


 
 
سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها - گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی

سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها

کودک و نوجوان > رسانه - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
در شمال شرقی تهران و در محوطه‌ی بزرگی که سرمای هوا و درختان بدون برگ، آن را به شکل باغی زمستانی در آورده‌اند، ساختمان کوچکی هست که تابلویی فلزی با عنوان «رصدخانه‌ی ملی» روی آن نصب شده است.

البته در این ساختمان تلسکوپی دیده نمی‌شود. این‌جا محلی برای تحقیق و برنامه‌ریزی نصب بزرگ‌ترین تلسکوپ ایران است.

وقتی با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی تماس گرفتیم، گفت که هفته‌نامه‌ی دوچرخه را می‌شناسد. این استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، متولد ۱۳۲۶ است و به دیوار دفترِ کارش تصویر بزرگی از قله‌ی «گــَرگــَش» نصب شده؛ همان قله‌ای که قرار است تلسکوپ بزرگ رصدخانه‌ی ملی روی آن برپا شود.

* *‌ *

  • اولین کتابتان را در چندسالگی نوشتید؟

فکر می‌کنم ۱۴ ساله بودم. کتاب حل‌المسائل جبر بود. تا وقتی که دیپلم بگیرم، ۹ کتاب نوشتم که بیش‌ترشان حل‌المسائل‌ ریاضیات بودند. مثلاً یکی از آن‌ها که حل‌المسائل ترسیمی و رقومی کلاس پنجم دبیرستان بود که با نام منصوری و مولایی چاپ شد. چند‌سال قبل یکی از دانشجویانم این کتاب را در کتابخانه‌ی پدرش پیدا کرده بود و نشانم داد.

  • چی شد که در آن سن به فکر چاپ کتاب درسی افتادید؟

همان آقای مولایی که اسمش روی جلد کتاب است، دبیر مدرسه‌ام بود. او تشویقم کرد کتاب بنویسم. دستی مسئله‌ها و جواب‌هایشان را می‌نوشتم و او به حروفچینی می‌‌داد و بعداً می‌گرفت تا غلط‌هایش را تصحیح کنم. بعداً یک نفر رفته بود و به ناشر خبر داده بود این کسی که کتاب‌های حل‌المسائل ریاضی را می‌نویسد، خودش شاگرد مدرسه‌ای است! فایده‌ی این ‌کتاب‌ها برای من این بود که توانستم با پولش بروم خارج و درسم را در رشته‌ای که می‌خواستم ادامه بدهم.

  • کجا رفتید؟

اتریش. می‌خواستم نجوم بخوانم، ولی این رشته به شکلی که من می‌خواستم در ایران نبود. بلافاصله بعد از دیپلم به دنبال این بودم که چه‌طور می‌توانم ادامه تحصیل بدهم. در دو ماه تابستان، آلمانی خواندم. امتحان زبان دادم و پذیرفته شدم. مبانی نجوم هم بلد بودم البته در ایران آن موقع تعداد کتاب‌هایی که درباره‌ی نجوم باشد به ۱۰ جلد هم نمی‌رسید.

  • از کی مطالعه‌ی نجوم را شروع کردید؟

از نوجوانی. پیش مرحوم ذبیح‌الله بهروز که در اروپا تحصیل کرده بود می‌رفتم و یاد می‌گرفتم که چه‌طور تقویم‌های مختلف میلادی، رومی، عبری، شمسی و... را استخراج کنم و به هم تبدیل کنم. مدارکم را ترجمه کردم و برای دانشگاه‌ وین فرستادم. سال ۱۹۶۵ میلادی بود، معادل ۱۳۴۴ شمسی.

  • یعنی ۱۸ ساله بودید. بعد چه‌طور به اتریش رفتید؟

با اتوبوس روانه‌ی اروپا شدم. از ترکیه و بلغارستان و یوگسلاوی گذشتیم و اتوبوس مرا در جنوب اتریش پیاده کرد. سوار قطار شدم و به وین رفتم. هتل گرفتم، در دانشگاه ثبت نام کردم، اتاق اجاره کردم و کار پیدا کردم.

  • چرا رشته‌ی ساده‌تری را انتخاب نکردید، رشته‌ای که کار راحت‌تر و در‌آمد بیش‌تری داشته باشد؟

به این چیزها فکر نمی‌کردم. به چیزی که دوست داشتم فکر می‌کردم. اسمش علم بود.

  • کسی سعی نکرد منصرفتان کند؟

توی همان اتوبوس همه‌ی مسافر‌ها می‌گفتند برگرد. بعداً هم توی دانشگاه می‌دیدم که دانشجو‌ها نمی‌توانند شرایط را تحمل کنند و انصراف می‌دادند و برمی‌گشتند. من هم شرایط سختی داشتم، چون بعد از شش‌ماه، تمام پولی که داشتم تمام شد. ساعت پنج صبح می‌رفتم یک دسته روزنامه تحویل می‌گرفتم و سرچهار راه می‌فروختم. هفت و نیم صبح پول‌ها را به توزیع کننده می‌دادم و سهم خودم را برمی‌داشتم. هشت صبح هم سرکلاس بودم، منتها تا ساعت ۹ یخ انگشت‌هایم آن‌قدر باز نمی‌شد که بتوانم چیزی بنویسم. زمانی رسیده بود که به معنای کامل کلمه «گرسنه» بودم و چند‌روز چیزی برای خوردن نداشتم. در رستوران‌ها کار می‌کردم، ذغال جابه‌جا می‌کردم. الآن هم از گفتن این‌که در جوانی برای درآوردن خرج دانشگاهم کار می‌کردم، ناراحت نمی‌شوم.

  • البته برای یک پسر ۱۸، ۱۹ ساله تصمیم سختی بود.

هرکسی باید خودش تصمیم بگیرد و بعد هم هر اتفاقی افتاد نباید به گردن کسی بیندازد. شاید هم شرایط طوری پیش می‌رفت که مجبور بودم ایران بمانم؛ ولی آن‌موقع هم حتماً به دانشکده‌ی علوم می‌رفتم نه دانشکده‌ی فنی.

  • دانشجوهای مهاجر هم‌کلاسی شما از چه کشور‌هایی بودند؟

بیش‌تر جمعیت دانشگاه اهل اتریش بودند و چند نفری هم از ترکیه و کشور‌های عربی آمده بودند. اسلاو‌ هم داشتیم.

  • مردم احساسات نژادپرستانه نداشتند؟

در فضای دانشگاه خیلی کم بود و اذیت نمی‌کرد، ولی در کوچه و خیابان اگر قوانین را درست رعایت نمی‌کردی می‌گفتند «Kameltreiber‌» به‌معنی شترسوار. گاهی هم همین‌طوری بدون دلیل می‌گفتند. یک نوع فحش بود. البته از ایرانی‌ها بدشان نمی‌آمد. ایرانی‌ها را با نام «پرزیانر» می‌شناختند.

من از نظر درسی از بقیه عقب‌تر نبودم. فقط یکی از درس‌ها بود که سال اول سبک تدریس آن را نمی‌فهمیدم، چون در ایران وجود نداشت؛ ولی بعداً آن را هم یاد گرفتم. ترم سوم بود که استاد مکانیک سؤال‌هایی را برای حل‌کردن داد و حتی کسانی که حل کرده بودند اعلام نکردند چون می‌ترسیدند استاد جزئیات مسئله را سؤال کند. من بی‌‌خبر از ماجرا کنار سؤال‌های حل شده علامت گذاشته بود. برای همین از من خواست مسئله را پای تخته حل کنم. نوشتن حل مسئله و توضیح آن دو جلسه‌ی کامل طول کشید. آخرش استاد به بقیه گفت شما همین‌جا زندگی می‌کنید، اما این دانشجو از ایران آمده و فقط او توانست مسئله‌ی کلاس را حل کند.

  • شما تحقیقاتی هم در زمینه‌ی پیشرفت جامعه‌ی ایران کرده‌اید؟ با وجود تمام مشکلاتی که داریم فکر می‌کنید زمانی که نوجوان‌های امروزی به بزرگ‌سالی برسند به پیشرفتی که همه آرزویش را داریم می‌رسیم؟

اگر منظور شما فاصله‌ی پنج‌سال و ۱۰‌سال و ۲۰‌سال است، خیر نمی‌رسیم؛ ولی در مقیاس ۵۰‌سال و ۱۰۰‌سال می‌رسیم.

  • البته تصور عامیانه‌ای هست که می‌گوید تا آن موقع دنیای غرب ۲۰۰ سال جلوتر رفته است.

نه، این درست نیست. می‌توانید شهر‌های صدسال قبل ما را با صد سال قبل اروپا مقایسه کنید. یک قرن قبل در تهران وبا آمد و از کن تا دارآباد بیش‌تر از ۳۰‌هزار جسد جمع کردند. یک‌سوم جمعیت شیراز به‌خاطر این بیماری از بین رفتند. این اتفاق متعلق به زمانی بود که در دنیای فیزیک آن موقع ایران، کلمه‌ی «شتاب» را نداشتند و خیلی از محصلان فرق بین شتاب و سرعت را نمی‌دانستند. الآن فاصله‌ی ما با غرب کم‌تر شده و همین‌طور کم‌تر هم می‌شود. اگر کسی گفت که در مدت کوتاهی ما به پیشرفت کامل می‌رسیم حرفش را باور نکنید؛ ولی به‌تدریج این اتفاق خواهد افتاد. من دانشجوهای سال‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ را دیده‌ام. الآن هم دوران دانشجو‌های سال‌های ۹۰ است. آن‌ها نسل به نسل توانا‌یی‌های بیش‌تری پیدا می‌کنند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

می‌توانیم باز هم رصدخانه داشته‌باشیم

دکتر منصوری از نوجوانی عاشق نجوم بود و برای دیدن ستاره‌ها خودش تلسکوپ ساخته بود. او به‌دنبال رؤیاهای نوجوانی‌اش رفت. کار کرد و برای تحصیل در رشته‌ی نجوم به وین سفر کرد. هم‌زمان با تحصیل هم کار می‌کرد تا از رؤیاهایش دست نکشد و حالا دارد بنیان یک رصد‌خانه‌ی بزرگ را می‌گذارد، رصدخانه‌ای که ما را به‌طور جدی به‌ جهان نجوم وصل می‌کند. بهتر است جزئیات ماجرا را از زبان خودش بخوانیم: «الآن مجری ساخت رصدخانه‌ی ملی در قله‌ی «گرگشِ» کاشان هستم. ارتفاع این قله ۳۶۰۰متر است و آلودگی هوا ندارد، اما آلودگی نوری زیادی داریم که درست مانند آلودگی هوا دردسر درست می‌کند و گاهی تمام زحمت رصدکردن را به هدر می‌دهد چون شهر‌ها بیش‌تر از آن‌چه که باید، اطرافشان را روشن کرده‌اند. این تنها طرح علمی‌ای بود که در دولت تصویب شد و اگر بودجه‌ی آن تأمین شود ما را به سطح جهانی نجوم وصل می‌کند. قطر تلسکوپ بیش‌تر از سه متر و ارتفاع ساختمانی که در آن قرار می‌گیرد ۲۱متر است.  قبلاً که جاده‌ای به قله نداشتیم، نزدیک به ۸۰ تن تجهیزات را با قاطر بالا برده بودیم. حالا جاده‌ای به طرف قله کشیده شده که قسمتی از آن هم آسفالت شده است. بعد از گذشت قرن‌ها از زمانی که رصدخانه‌ی مراغه را داشتیم، حالا می‌توانیم دوباره یک رصدخانه داشته باشیم.»

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

عکس‌ها: مهبد فروزان

حفظ کردن و حفظ کردن از ابتدایی تا فوق‌لیسانس

علم زمانی تولید می‌شود که دانش‌آموز یا دانشجو بتواند تحلیل کند و راه رسیدن به جواب را پیدا کند. تمام امتحانات و مسابقاتی که برگزار می‌شود همه در همین مسیر حفظ کردن هستند. کاری که یک رایانه بهتر می‌تواند انجام دهد.

به من گفته‌اند اگر به دانش‌آموزان اجازه‌ی سؤال‌کردن دائم بدهند در انبوه سؤال‌های بی‌ارتباط به هم، وقت کلاس گرفته می‌شود و همه‌چیز به هم می‌ریزد همان‌طور که این اتفاق بارها در محیط‌های دانشگاهی افتاده است.

خُب معلوم است نسلی که به پرسیدن عادت نکرده‌اند وقتی ناگهان در جمعی قرار بگیرند که از فلسفه و سیاست صحبت می‌کنند به هیجان می‌آیند، چون تا به حال در نظام حفظی رشد کرده‌اند.

الآن اخبار پیشرفت‌های علمی دائماً منتشر می‌شود. البته بزرگ‌نمایی هم می‌شود. درست است که ما باید اخبار امیدوار‌کننده منتشر کنیم ولی نباید غرور کاذب ایجاد کرد. گروهی از نوجوان‌ها و جوان‌ها ابتدا اخبار این پیشرفت‌ها را باور می‌کنند و بعد که متوجه واقعیت می‌شوند سخت سرخورده خواهند شد.

یک‌‌بار در امتحان ورودی دکترای فیزیک دانشگاه شریف باید از فارغ‌التحصیلان فوق‌لیسانس مصاحبه می‌گرفتیم. ۱۰ نفر اول آمدند. برترین‌های آزمون بودند. از یکی پرسیدم فکر می‌کنی توپ فوتبال چه‌قدر وزن دارد؟ سریع گفت پنج‌کیلو. گفتم که به نظر تو یک وزنه‌ی پنج کیلویی با ضربه‌ی پای انسان می‌تواند این همه مسافت را روی هوا طی کند. چیزی نمی‌دانست، چون غیر از کتاب‌ها و فرمول‌هایی که حفظ کرده بود به هیچ‌چیز دیگری فکر نکرده بود. اصلاً درکی از فیزیک در طبیعت نداشت. شاید دانشجوی یک کشور پیشرفته هم وزن دقیق توپ فوتبال بر اساس قانون فیفا را حفظ نباشد؛ ولی به‌خاطر آموزش‌هایی که از دوران مدرسه دیده، می‌تواند اتفاقات و اطلاعات اطرافش را تخمین بزند. الآن دانش‌آموزان ابتدایی هستند که معلم‌هایشان ادعا می‌کنند اطلاعات خوبی در زمینه‌ی هسته‌ای و نانو دارند؛ اما نمی‌توانند فاصله‌ی خانه تا مدرسه و مدت زمانی را که باید صبحانه بخورند تا به‌موقع به کلاس درس برسند، درست تخمین بزنند. این تفاوت دانش در ایران و کشور‌های پیشرفته است.

هرچند ما از کلمات جدید استفاده می‌کنیم، ولی ذهنمان به مفاهیم قدیمی عادت کرده است. ارزیابی توصیفی در بعضی کلاس‌ها جایگزین نمره شده؛ ولی تا وقتی به بچه‌ها اجازه‌ی سؤال‌کردن داده نشود فایده‌ای ندارد. البته بعضی‌ها می‌ترسند به بچه‌ها اجازه سؤال کردن بدهند. مبادا چیزی بپرسند که جوابش را بلد نباشند. نتیجه این‌که من یادم هست در پایان سال ۲۰۱۲ چه‌قدر از تحصیل‌کرده‌های ما در سطوح علمی بالا باور کرده بودند که ممکن است جهان به پایان برسد. این‌ها اگر از کودکی به سؤال‌کردن، جست‌وجو‌کردن و تحلیل‌کردن عادت داشتند، این خرافات را باور نمی‌کردند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

همه‌ی تلسکوپ‌های من

خانواده‌ی دکتر منصوری ساکن محله‌های قدیمی مرکز تهران بودند و او از زمانی می‌گوید که آسمان تهران آن‌قدر پاک بود که می‌شد کهکشان‌ها را از پشتِ بام خانه‌ها دید.

«زمانی که دانش‌آموز بودم یک تلسکوپ ساختم. مشکل اصلی عدسی‌ها بود چون باید تراش خاصی می‌خورد که اصلاً در بازار پیدا نمی‌شد. بعد از کلی پرس‌وجو گفتند در زیر زمین ساختمان ۱۷ طبقه‌ای آلومینیوم در خیابان جمهوری، کسی هست که عدسی تراش می‌دهد. مشخصات عدسی را به او دادم و توانست همان‌طوری را که می‌خواستم بتراشد. بدنه‌ی تلسکوپ را هم با حلبی ساختم. هم‌زمان کتاب‌ «صور فلکی» و کتاب «نجوم با چشمان غیرمسلح» را می‌خواندم. وقتی تلسکوپ تکمیل شد می‌توانستم توی آسمان بعضی از اجرام فلکی را پیدا کنم. بعداً که رفتم خارج نفهمیدم چه به سر تلسکوپم آمد. حتی سعی کردم شاید عکسی یا تکه‌ای از آن را پیدا کنم؛ ولی فایده‌ای نداشت.»

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

در علم جهان سهیم باشیم

منصوری یکی از پیشگامان همکاری ایران با سازمان اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای در پروژه‌ی برخورددهنده‌ی هادرونی بزرگ بوده است. این پروژه در سال ۲۰۰۸ میلادی پس از ۲۰ سال آماده‌سازی، آغاز به‌کار کرد. آزمایش‌های فیزیکی این پروژه قاره‌ی اروپا به‌دلیل فناوری پیشرفته‌ اهمیت فوق‌العاده زیادی در دنیای فیزیک هسته‌ای دارد. او در این‌باره می‌گوید: «در سال ۱۳۷۹ بود که توانستیم مدیر کل «سرن» و دو نفر از معاونانش را به ایران بیاوریم و در جلسه‌ای با وزیر یک توافقنامه امضا شد. تا الآن نزدیک به ۲۰ دانشمند ایرانی در این پروژه از نزدیک مشارکت کرده‌اند. حدود ۴۰ کشور جهان در پروژه شرکت داشتند که یکی از آن‌ها ایران بود. همین الآن در محل تولید ذرات این پروژه در یک سیلندر کالری‌متری قرار دارد که با تمام قطعات اطراف و همین‌طور سیلندر در ایران ساخته شده است. این بخش از دستگاه ۱۱۰تن وزن دارد و زمانی که قرار شد آن را بسازیم صنعت ما دقت کافی برای ساخت آن نداشت؛ ولی بالأخره این کار ممکن شد. علم جدید چیزی نیست که یک کشور بتواند به تنهایی آن را پیش ببرد، حالا فرقی ندارد که این کشور آمریکا باشد یا ژاپن یا ایران. نمی‌توانیم مستقل از دنیا علم به‌وجود بیاوریم و حتماً باید در علم جهان سهیم باشیم.»

روزنامه همشهری 24 بهمن 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/249878


 
 
13 سالگی دوچرخه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

مصاحبه کوتاهی  برای 13 سالگی دوچرخه

 

آن مرد بلند مرتبه‌ی خوش‌سخن، اهل پینگ‌پنگ روی زمین چمن، آن یگانه خوش‌آواز و خوش‌دهن، که بدهکار است صدهزار تومن به من، سلطان گفت‌وگوی‌های طولانی، فیلسوف سخن‌های آن‌چنانی، معروف است به خوش‌حسابی، ندارد هیچ نسبتی با آیدا ابوترابی، مردی که نامش هست محمد سرابی

راستش را بگو پارتی تو برای همکاری با دوچرخه چه کسی بود و چرا و از کی؟

پارتی من بن‌لادن بود. فکر کنم سال ۸۶ بود که دست مرا گرفت و آورد دفتر دوچرخه. تفنگ کلاشنیکف AK74U لوله کوتاهش را به نگهبانی داد و کفش‌هایش را با دستگاه پایین واکس زد. آمد بالا و یک چایی خورد و به سردبیر گفت: «این جوون خیلی دوست داره این‌جا بنویسه.» سردبیر گفت: «شما برا چی اومدی؟» بن‌لادن گفت: «یه مدتی دنبال ماست گفتیم دستش رو یه‌جوری بند کنیم.» سردبیر به من گفت: «چی بلدی؟» گفتم: «می‌تونم خبرهای بین‌المللی رو برای نوجوون‌ها بازنویسی کنم. مصاحبه هم بلدم.» بعد شروع کردم یک مطلب درباره‌ی زندان گوانتانامو بنویسم. وسط‌های نوشتن بن‌لادن پاشد و رفت.

اگر قرار بود توی یک تیم خارجی بازی‌کنی در چه تیمی و در چه پستی بازی می‌کردی؟

دوست دارم در تیم لوکوموتیو مسکو باشم. لباس‌های قرمز این تیم خیلی جذاب است. درباره‌ی پست هم قبلاً می‌خواستم ذغال‌سنگ توی کوره بریزم، ولی حالا دیگر لوکوموتیو‌ها دیزلی شده‌اند و فقط کافی است شیر گازوییل را باز کنم. آن زنجیر نازکی که می‌کشند و صدای بوق قطار بلند می‌شود هم نقش مؤثری در تقویت روحیه‌ی هواداران و تسخیر فضای استادیوم دارد.

شما آدم خوش‌خنده‌ای هستید، تا حالا شده موقع گفت‌وگو با مصاحبه شونده خنده‌ات بگیرد؟

بله. به موقع خندیدن در مصاحبه گاهی خیلی مفید است. زیاد خندیدن هم کلاً خوب است. اصلاً اگر مصاحبه‌شونده پایه بود، می‌شود مصاحبه را کنار بگذاریم و تخمه بشکنیم و سی‌دی سریالی را که از بقالی گرفته‌ایم تماشا کنیم و دوتایی بگوییم و بخندیم و تا صبح از شدت خنده به خودمان بپیچیم و بعد برویم کله‌پاچه با شیرینی خامه‌ای بخوریم.

نمی‌دانستم شکمو هم هستی. خدایی‌اش خودتان دوچرخه می‌خوانید؟

بله برای کودک درونم می‌خوانم. گاهی هم برای پسرم دانیال که حالا پیش دبستانی می‌رود می‌خوانم. پسر کوچکم بنیامین هم خیلی تلاش می‌کند به دوچرخه‌ها دست پیدا کند. دوچرخه در خانه‌ی ما خیلی مخاطب خاص دارد.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۹

  روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه شماره 792


 
 
تماشاچی‌های ما - معبد شائولین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

 تماشاچی‌های ما

 محمد سرابی

 زمانی جابه‌جا کردن سطل‌های چوبی بزرگ پر از آب و بالابردن آن‌ها از پله‌های معبد شائولین یکی از تمرین‌های هر روز شاگردان هنر‌های رزمی بود. اما این کار همیشه هم برای قوی‌تر کردن ماهیچه‌هایشان انجام نمی‌شد. معبد شائولین چین را در منطقه‌ای کوهستانی ساخته بودند که دسترسی به آن همیشه ممکن نبود برای همین شاگردان باید آب یا دیگر نیاز‌های ساکنان معبد را دائم در گذرگاه‌های کوهستانی اینطرف و آنطرف می‌بردند و اگر کسی نمی‌توانست در این آزمون موفق باشد برای آموزش‌های رزمی پذیرفته نمی‌شد.

معبد شائولین راه سخت گذری داشت و گذر مردم عادی و کشاورزانی که در پای کوه زندگی می‌کردند به آن نمی‌افتاد. کسی می‌توانست به شائولین برود که در پی آموختن فنون کهن جسمی و فکری بود و از سختی آن هراسی نداشت. کسانی که معبد را اداره می‌کردند می‌دانستند که نباید هرکسی به آن راه پیدا کند. مخصوصا اینکه استادان بزرگ تاکید می‌کردند شاگردان نباید تماشاچی داشته باشند و گرنه هدف اصلی خود را گم می‌کنند.

بدنسازی و ایروبیک در گروه ورزش‌ها جدید قرار دارند. ورزش‌هایی که در شهر‌های بزرگ و اقتصادی نیمه مرفه مشتری انبوه پیدا می‌کنند و صرفه اقتصادی دارند. رشته‌هایی که به «شکل تن» می‌پردازند و نه به «کار تن». این استاندارد دنیای جدید است که در آن موفقیت در کشمکش و زورآزمایی دشوار پیدا نمی‌شود بلکه در «پسندیده» بودن است. رشته‌های دیگر ورزشی هم بدون تماشاچی نیستند. البته هنوز هم ورود غریبه‌ها به اردوی آمادگی تیم‌های مدعی قهرمانی ممنوع است اما بدنساز‌ها در سالن‌های زیرزمینی با آینه‌های بزرگ تمرین می‌کنند و نفس زنان خودشان به تماشای خودشان می‌پردازند. این اتفاق نشانه بدی نیست تنها دگرگونی بدون بازگشتی را از گذشته تا کنون به نمایش می‌گذارد. در جهانی که نمایش مبنای اصلی است و رفتار‌های درونی و کمیاب گذشته به شکلی همه‌گیر و پر مخاطب عرضه می‌شود. جایی که تماشاچی تعیین کننده است. جایی که آب با لوله کشی منتقل می‌شود ماهیچه‌ها برای «نشان‌دادن» ساخته می‌شوند.

معبد شائولین امروز دیگر آن مکان افسانه‌ای قدیمی نیست. مجموعه ساختمان‌های آن بارها تخریب و دوباره ساخته شده است. اطراف معبد و راه رسیدن به آن را با نیمکت و سلطل زباله و گلکاری تغییر داده اند تا گردشگران راحت تر از آن بازدید کنند. گردشگرانی که به تماشای دروازه‌ اصلی، مجسمه‌های شیر و سطل‌های چوبی آب می‌روند.

روزنامه همشهری 25 شهریور 1393 صفحه 16

 


 
 
کمتر از 10 نخ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
 

کمتر از 10 نخ

محمد سرابی

قناد‌های قدیمی اصفهانی و یزدی برای امتحان کردن قوام شیره «گز» راه ساده‌ای دارند. وقتی شیره مخلوط شده گز در حال پختن است یک قطره آن را بین دو انگشت شصت و سبابه می‌گذارند و فشار می‌دهند. موقعی که دو انگشت را از هم دور می کنند باید ده نخ باریک از شیره بین انگشت‌ها درست شود. شیره اصیل گز را از درون رگ‌های درختی بیابانی بیرون میاوردند. از گیاهی که برگ‌های خشک و شور داشت و پروانه‌ای رو شاخه‌هایش نمی‌نشست.

دو نفر که می‌خواهند زندگی مشترکی بسازند باید وابستگی‌های فراوانی به هم داشته باشند. باید چیز‌هایی را در هم دیده باشند که بتوانند با آن‌ها یکدیگر را بشناسند و به یاد بیاورند. نخ‌هایی که دو نفر را مثل نوک دو انگشت دست هم پیوند می‌دهند و کش میایند و جدا نمی‌شوند اما این وابستگی به معنی سرگرمی مشترک نیست. وقت گذرانی جوان‌های هم سن و سال با یکدیگر کار عجیبی نیست. شاید خیلی‌ها بتوانند با هم فیلم دانلود شده ببینند، با هم به سفر‌های تابستانی جاده‌ای بروند یا با هم از غذای عجیب و غریب یک رستوران لذت ببرند اما معلوم نیست بتوانند زیر سقف خانه‌ای کوچک با هم زندگی کنند. معلوم نیست بعد از گذشتن روز‌های پروانه‌ای، این دونفر اصطکاک نداشته باشند و حوصله هم را سر نبرند. شاید برای همین است که بعضی‌ها از وابستگی هراس دارند و می‌خواهند همه‌چیز معمولی باشد. نمی‌خواهند زیاد به هم پیوند بخورند شاید روزی لازم شد فاصله بیشتر شود و آنوقت «دلبستگی» کش میاید و دردناک می‌شود.

دنیای شباهت‌ها خیلی پایدار نیست چون آدم‌های زیادی به هم شبیه هستند و می‌توانند جایگزین یکدیگر شوند. شباهت داشتن به تنهایی دلیل خوبی است اما اگر باعث وابستگی نشود کافی نیست. آن هم وابستگی دو طرفه که اگر دو نفر را بجوشانند و بفشارند یک قطره‌شان از هم جدا نشود. این ربطی به عاشقانه و رویایی فکر کردن ندارد، به شیرین بودن زندگی واقعی برمی‌گردد. قناد‌ها می‌دانند که گر نخ‌ها کمتر باشند هنوز باید دیگ قنادی را هم زد و شعله را بیشتر کرد و گرنه گز معروف چیزی که باید بشود نخواهد شد.

روزنامه همشهری چهارشنبه 15 مرداد 93 صفحه 16


 
 
وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
 
راهکارهایی برای روزه گرفتن در فصل گرما

وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
بار اولی نیست که ماه مبارک رمضان به فصل تابستان می‌افتد. در هر دوره‌ی ۳۰ ساله حدود ۱۰ سال، فصل گرما، میزبان ماه رمضان است که از طرف پاییز وارد می‌شود و از طرف بهار بیرون می‌رود.

در چنین روزهای گرمی روزه گرفتن قدری سخت است، اما قدیم‌ترها اصطلاحی بود که می‌گفت برای روزه گرفتن باید «توفیقِ روزه» داشت. بااین همه، اگر کسی این سال‌ها جوان و سالم و سرِحال باشد و بتواند به‌طور کامل و راحت همه‌ی ماه مبارک را روزه بگیرد، معلوم نیست، حدود 20، 30 سال بعد هم توان بدنی‌اش به همین اندازه باشد.

حدود 17 ساعت روزه‌داری در فصل گرما، همان چیزی است که توفیق می‌خواهد. در 14 قرنی که از روزه‌داری مسلمانان می‌گذرد، بارها ماه رمضان از فصل تابستان گذشته و روزه‌داران توانسته‌اند آیین دینی خودشان را به‌جا بیاورند، در عین حال قرار نیست طوری روزه بگیریم که به سلامتی ما لطمه بخورد. پس حتماً روش‌هایی برای این کار هست. در این صفحه، با چند راهکار برای غلبه بر سختی‌های روزه‌داری در روزهای گرم تابستان آشنا می‌شوید.

ماست و خیار

30 سال قبل و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان با تیر ماه هم‌زمان بوده است. البته قدیم‌ها شرایط زندگی در این ماه، تفاوت‌های زیادی با الآن داشت. مثل این‌که آلودگی هوای شهرها این‌قدر زیاد نبود یا این‌که هوا خنک‌تر بود. حالا بشر خودش دمای کره زمین را بالا برده و توانسته است تابستان‌ها را گرم‌تر کند.

برنامه‌ی فعالیت‌های روزانه هم در گذشته با امروز تفاوت داشت. مثلاً به‌خاطر کم‌تر بودن جمعیت و کوچک بودن شهر‌ها محل زندگی و کار و مدرسه و مزرعه، معمولاً فاصله‌ی خیلی زیادی با هم نداشتند و زمان زیادی در رفت‌و‌آمد با ماشین‌ها صرف نمی‌شد. منتها در مقابل چیز‌های دیگری هم عوض شده است. الآن ساختمان‌ها با انواع کولر‌‌های کم‌مصرف و پرمصرف آبی و گازی خنک می‌شوند و تحمل گرمای تابستان را راحت می‌کنند.

قدیم‌‌ها روش‌های دیگری مانند کشیدن دستمال پنبه‌‌ای خیس روی صورت و گذاشتن پاها توی تشت آب هم کمک می‌کرد که بتوان عصر‌های گرم را تحمل‌ کرد، اما چیزی که باعث می‌شد قدیمی‌ها بتوانند راحت‌تر روزه بگیرند رژیم غذایی آن‌ها بود که مقدار زیادی سبزی و میوه‌ داشت و در آن کم‌تر گوشت، چربی و سرخ‌کردنی پیدا می‌شد.

ادویه‌ها و مواد افزودنی که الآن استفاده از آن‌ها خیلی رایج است، قبلاً کم‌تر به این شکل توی غذا‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفتند و درست کردن شربت خاکشیر و دیگر انواع شربت‌ها و دم‌نوش‌ها حسابی رایج بود. درست است که قدیمی‌ها می‌توانستند با زبان روزه سر مزرعه کار کنند، اما از لحاظ ژنتیکی که قوی‌تر از ما نبودند، فقط بیش‌تر از امروز ما لبنیات و سبزیجات خنکِ سالم و مفید، مثل ماست و خیار می‌خوردند.

دکتر سلام

یکی از چیز‌هایی که باید به آن گوش کنید حرف‌هایی است که دکتر‌های تغذیه می‌زنند. چند روز مانده به ماه رمضان تمام شبکه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها این دکتر‌ها را دعوت می‌کنند. توصیه‌های آن‌ها معمولاً خیلی شبیه هم است و ممکن است خسته‌کننده به نظر برسد، ولی رعایت کردن این توصیه‌ها باعث می‌شود که بتوانیم با حفظ سلامتی روزه بگیریم.

مثلاً می‌گویند افطار را با آب گرم یا چای کم‌رنگ شروع کنید و زیاد مواد قندی نخورید یا این‌که بلافاصله بعد از افطار و سحری دراز نکشید. خوردن میوه و سبزیجات کافی هم از توصیه‌های دکتر‌ها است. مهم‌ترین چیزی که دکتر‌ها می‌گویند این است که وعده‌ی سحری را حذف نکنید وگرنه بعد از چند روز به‌خاطر به هم ریختن برنامه‌ی غذایی، روزه گرفتن برایتان سخت می‌شود.

دویدن در دود

وقتی روزه هستید و تابستان است و باید از خانه بیرون بروید، مراقب چند چیز باشید: اول این‌که زیر آفتاب راه نروید، چون بدجوری آب بدن را می‌کشد. پس، سایه‌ها را دنبال کنید. دوم این‌که اصلاً ندوید، حتی اگر فکر می‌کنید با چند قدم دویدن می‌توانید به اتوبوس برسید، باز هم ندوید که بلافاصله تشنه خواهید شد. سوم این‌که زیاد حرف نزنید. این کار هم باعث تشنگی می‌شود. علاوه بر این‌ها، از هر گونه غبار و دود و ریزگرد دوری کنید. دود به‌خاطر خشک کردن و تحریک کردن گلو باعث تشنگی می‌شود.

سحرخیزان

روزه برای کسی که جوان است و بدن سالمی دارد و رژیم غذایی درستی را دنبال می‌کند، بیش‌تر از این که باعث گرسنگی و ضعف شود، باعث جابه‌جا شدن برنامه‌ی خواب می‌شود. بدن ما به الگویی از غذا خوردن و خوابیدن عادت دارد که در این یک ماه تغییر می‌کند. برنامه‌ی روزانه‌ی خودتان را با این تغییر هماهنگ کنید. خوابیدن عصر برای تحمل یک روز طولانی مفید است، ولی در ساعت درستی بخوابید که نزدیک افطار بیدار شوید وگرنه تحمل زمان باقی‌مانده تا افطار سخت‌تر است. ورزش‌ها را هم مثل مسابقات جام رمضان به شب‌ها موکول کنید. هرکاری را که می‌خواهید انجام بدهید، از صبح زود شروع کنید. نمودار انرژی در این روزهای تابستانی رو به پایین است و هرچه که به اذان مغرب نزدیک‌تر می‌شوید توان کم‌تری خواهید داشت.

همکاری با آویشن

اگر توی خیابان بودید و زمان افطار رسید، روزه‌ی خود‌ را با آب سرد باز نکنید. به‌هیچ‌وجه هم سراغ نوشابه و آب‌میوه‌ی خنک نروید که معده‌تان داد و بیداد راه خواهد انداخت. می‌توانید کم‌کم آب ولرم بخورید، ولی باز هم سعی کنید چای، شیر یا آب گرم پیدا کنید. در تهران که ایستگاه‌های افطاری ساده‌ی شهرداری این امکان را فراهم می‌کنند که بتوانید با چای و افطاری ساده‌ای روزه‌تان را باز کنید.

برای وعده‌ی سحری هم حتماً خودتان را در برابر وسوسه‌ی خوردن سرخ‌کردنی‌ها و غذا‌های چرب و شور و ادویه‌دار نگه دارید که این خوردنی‌ها، اصلاً برای وعده‌ی سحر مناسب نیستند و یکی دو ساعت بعد تشنگی شدیدی پدید می‌آورند، حتی اگر همراه آن‌ها آب زیادی نوشیده باشید.

ممکن است بعد از یک هفته یا 10 روز اول ماه رمضان، احساس کنید که خیلی دوست دارید غذا‌های شور بخورید، این به‌خاطر کاهش نمک بدن است. البته می‌توانید خوراکی‌های نمکی را هم امتحان کنید، ولی این کار را برای بعد از افطار بگذارید. برای تأمین آب بدن نمی‌شود فقط روی نوشیدن آب خنک حساب کرد. میوه‌هایی که در فاصله‌ی افطار و خواب می‌خورید منابع آبی اصلی تأمین آب بدن هستند.

یک دسته از موادی که می‌توانند التهاب دستگاه گوارش را کم کنند و باعث خنک شدن آن شوند، عرقیات و ادویه‌های سنتی «خنک» مانند آویشن هستند که بدن را جلا می‌دهند. یکی دو روز مانده به شروع ماه مبارک رمضان آویشن را امتحان کنید تا تازه نفس شوید.

زنگ اول زنگ دوم

نیاز به غذا خوردن اولین نیاز انسان است و برای همین تقریباً بین تمام اقوام «خودداری از خوردن» نوعی آیین مذهبی است. روزه بر مردم قبل از ما هم واجب شده بود و در ادیان دیگر هم می‌شود انواعی از روزه گرفتن را دید. اما روزه گرفتن قواعدی دارد که سحر بیدار شدن و سحری خوردن یکی از آن‌هاست. اگر نمی‌خواهید سحر خواب بمانید، بهترین راه استفاده از دو ساعت است که با فاصله چند دقیقه تنظیم شده باشد. با صدای اولی بیدار شوید و منتظر دومی نمانید، اما اگر خواب ماندید دومی شما را بیدار می‌کند. سحری خوردن نزدیک نیم ساعت طول می‌کشد، پس زمان کافی برای خودتان بگذارید تا بتوانید با آرامش غذا بخورید.

روزنامه همشهری ضمیمه نوجوانان

http://www.hamshahrionline.ir/details/264365/Children/youngadultcommunities


 
 
کیهان گمشده - پرونده مجله کیهان علمی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

کیهان گمشده- روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 اردیبهشت 93 شماره 743

کودک و نوجوان > دانش - پرونده> محمد سرابی:
روزنامه‌نگاری یک حرفه‌ی نسل به نسل است. کسانی خواننده‌ی مشتاق روزنامه‌های دیروز بودند و خودشان نویسنده‌های امروز هستند. کسانی که نوشته‌های آن‌ها را با دقت دنبال می‌کنند، نویسنده و خبرنگار فردا می‌شوند.

سال‌ها قبل در ایران مجله‌ای به نام «کیهان علمی» منتشر می‌شد. این مجله از سال ۱۳۶۷ تا سال ۱۳۷۱ هرماه روی دکه‌ها بود و کنار نام آن عبارت «برای نوجوانان» دیده می‌شد.

عنوانی که بعد از آن برای هیچ مجله‌ی علمی دیگری تکرار نشد. با این فرض باید امروز کسانی در بین علاقه‌مندان به دانش وجود داشته باشند که این مجله و دیگر مجله‌های مشابه علمی را به یاد بیاورند.

مطلب‌های این پرونده، جست‌وجویی برای یافتن نشانی از این مجله و دیگر مجله‌های علمی است:

259842 چاپ

سفر به مرزهای بی‌کران

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمدسرابی:
سیروس برزو را به‌خاطر این‌که در سفر بین ایران و روسیه است، نمی‌شود به سادگی پیدا کرد، اما بالأخره در فرهنگ‌سرای اشراق ملاقاتش می‌کنیم. این فرهنگ‌سرا میزبان سه برنامه‌ی مختلف بود:

اول، مراسم «شب یوری» که در بزرگداشت سفر «یوری گاگارین»، نخستین سفر انسان به فضا برگزار شد.

دوم، شروع انتشار اینترنتی مجله‌ی «مرز‌های بی‌کران فضا»

سوم، برپایی نمایشگاه «انسان و فضا» که همان یادگاری‌های مشهور سیروس برزو از فضانوردان روسی است. در این بین فرصتی می‌گذاریم تا درباره‌ی مجله‌ای که او ۲۶ سال قبل منتشر می‌کرد صحبت کنیم؛ درباره‌ی «کیهان علمی برای نوجوانان».

 

  • خودتان هم در دوران نوجوانی به مسائل علمی علاقه داشتید؟

من متولد ۱۳۳۲ هستم و کار علمی را از ۱۳سالگی شروع کردم. ما در شهر سرخس زندگی می‌کردیم. شهر کوچکی که همه یکدیگر را می‌شناسند. آن‌موقع کیسه‌ی پلاستیکی نبود و وقتی از مغازه چیزی می‌خریدیم، آن را توی کاغذ می‌پیچیدند. مغازه‌‌دار‌ها هم می‌دانستند من به فضانوردی علاقه دارم، برای همین اگر توی کاغذ‌ها تصویر مربوط به فضا داشت، برایم کنار می‌گذاشتند.

  • قبل از این که روزنامه‌نگارِ علم باشید چه شغلی داشتید؟

در مشهد دبیر حرفه‌و‌فن بودم. از سال ۵۹ مقاله می‌نوشتم و از سال ۶۳ با «کیهان بچه‌ها» همکاری می‌کردم. سال ۶۶ از طرف مؤسسه‌ی کیهان دعوت شدم تا مجله‌ای علمی برای نوجوان‌ها چاپ کنیم، ولی درست زمانی که می‌خواستیم این کار را انجام بدهیم بمباران تهران شروع شد. شرایط خیلی سخت بود و کار انتشار یک سال عقب افتاد.

  • اواخر جنگ؟

بله، دولت برای خرید کالاهای اساسی به مردم کوپن داده بود، ولی در سال ۶۶ که خیلی‌ها از تهران رفته بودند، اعلام کردند کوپن هرشهری را می‌شود در شهر‌های دیگر هم گرفت. توی تهران هروقت می‌رفتیم چیزی بخریم، مغازه‌دار کوپن مشهد را می‌دید و می‌گفت همه از این‌جا رفته‌اند مشهد، بعد شما از مشهد آمده‌اید تهران.

  • این یک سال فاصله را چه‌کار می‌کردید؟

توی مؤسسه‌ی کیهان کار می‌کردم. زیر نظر آقای فریدون صدیقی و خانم ثریا صدردانش که مسئول صفحه‌ی علمی بودند کار چاپ نشریه را برنامه‌ریزی می‌کردیم. جلسات هم توی دفتر کیهان‌بچه‌ها برگزار می‌شد. از زمستان سال ۶۷ با حدود پنج نفر نیروی ثابت کار را شروع کردیم. چند نفر حق‌التحریری هم بعداً اضافه شدند.

  • اسامی آن همکاران را به یاد دارید؟

بله، آقای شهرام یزدان‌پناه، آقای توفیق حیدرزاده، که آن موقع معاون سردبیر مجله‌ی دانشمند بودند، مرحوم آقای منصور حسین‌زاده و خانم طیبه صالحی، که هردو با کیهان بچه‌ها کار می‌کردند، خانم مریم زنگنه هم بود که خیلی انرژی داشت و از پس همه‌کاری بر می‌آمد. آقای حیدرزاده الآن دکترای اخترشناسی دارد. ایشان خیلی روی روش علمی تأکید می‌کرد و الآن هم یکی از افراد صاحب‌نظر در روزنامه‌نگاری علمی به‌شمار می‌آید.

  • منابع لازم خبری را چه‌طور به دست می‌آوردید؟

مشکل بود. البته کیهان بعضی از نشریات خارجی را مشترک بود، ولی خیلی علمی نبودند. مشکل این‌جا بود که روزنامه‌نگار علم داشتیم، ولی همه نمی‌توانستند برای نوجوان‌ها و به زبان آن‌ها بنویسند.

  • چرا در کیهان علمی آن‌قدر بر کاربرد علم تأکید می‌کردید؟

چون اگر الآن از یک بزرگسال بخواهید درس‌های دوران مدرسه‌اش را امتحان بدهد، حتماً مردود می‌شود. ولی اگر کسی یک‌بار هم واشر شیر آب را عوض کرده باشد، این کار را به‌خاطر دارد. من داستان‌های علمی‌تخیلی هم در مجله می‌گذاشتم. زیرا وقتی نوجوان‌ها داستان را می‌خواندند به دانش علاقه‌مند می‌شدند. خودم  داستان «یک، دو، سه، پرتاب» را نوشتم تا مجموعه‌ای از اطلاعات را درباره‌ی نوجوان‌هایی که به فضا می‌روند، به شکل داستانی مطرح کنم.

  • مجله‌ی دیگری که چاپ می‌کردید هم با همین گروه منتشر می‌شد؟

بعضی از افرادی که در دو نشریه کار می‌کردند، مشترک بودند. در مرز‌های بیکران فضا  آقای بهرام عفراوی، آقای بهزاد بوستانچی و همین‌طور آقای حیدرزاده که هنوز هم با مجله‌ی نجوم مرتبط است،  بودند. بیش‌تر کار این مجله را خودم یک‌تنه انجام می‌دادم. مرزهای بیکران فضا از سال ۶۹ تا ۷۲ چاپ می‌شد و تقریباً تمام سرمایه‌ی خانوادگی‌ام را به‌خاطر آن از دست دادم.

  • پشیمان نیستید؟

نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خداوند را شکر می‌کنم. کار علمی مسیر سختی است. الآن ۶۰ سال دارم و احساس رضایت می‌کنم. مثل کشاورزی که به جای کاشتن هندوانه، درخت گردو کاشته و می‌داند نتیجه‌ی کارش باقی می‌ماند. الآن هم با نوشتن مقاله و دنبال کردن مسائل عملی برای نشریات ایرانی کار ترویج علم را ادامه می‌دهم.

  • فکر می‌کنید با وجود اینترنت و فناوری دیجیتال، باز هم مجله‌های علمی نوجوانان مخاطب خواهد داشت؟

بله، در کشورهای دیگر جهان این نشریات چاپ می‌شوند. خیلی از نشریات علمی نوجوانان هم هدیه‌هایی به همراه دارند، مثلاً یک افلاک‌نمای کاغذی یا پازلی که در هرشماره یک تکه‌اش همراه مجله پخش می‌شود. انتشار مجله‌ی کاغذی در دورانی که اینترنت هست، هوشمندی خاصی می‌خواهد.

259843 چاپ

یکان ریاضی

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دکتر رضا منصوری، استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف است. او نوجوانی خود را در دهه‌ی ۴۰ گذراند، ولی در همان‌زمان هم یک مجله‌ی علمی را می‌خواند که به رشته‌ی علمی مورد علاقه‌اش می‌پرداخت.

او در این‌باره به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «آن‌موقع مجله‌ی خوبی به نام «یکان مجله‌ی ریاضی» چاپ می‌شد که ما به‌ نام «یکان ریاضی» می‌شناختیمش. نکته‌های ریاضیات در حد دبیرستان را داشت و مسئله‌هایی که بچه‌ها حل کنند. آقای عبدالحسین مصحفی، دبیر ریاضی این مجله را اداره می‌کرد.»

همین مجله هم در زمان خودش مورد توجه دانش‌آموزان بود و باعث می‌شد کسانی که به ریاضی علاقه دارند مسئله‌های آن را دنبال کنند. دکتر منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی ایران اضافه می‌کند: «به دفتر مجله نامه نوشته بودند که چرا این مجله به شهر یزد نمی‌آید. بعداً معلوم شده بود یک دبیر ریاضی همه را می‌خرد تا دانش‌آموزانش خیلی درباره‌ی مسئله‌های مشکل ریاضی از او سؤال نکنند!»

منصوری درباره‌ی شیوه‌ی کار آن مجله می‌گوید: «جواب بعضی از سؤال‌ها را در شماره‌ی بعد چاپ می‌کردند. جواب بعضی را هم باید می‌فرستادیم تا در مسابقه‌ شرکت کنیم. یک مسئله بود که می‌گفتند دکتر هشترودی طرح کرده است. راه حلی را که پیدا کرده بودم نوشتم و فرستادم. یک پاکت جواب هم همراهش فرستادم تا اگر راه حلم درست بود به من خبر بدهند، ولی بلافاصله بعد از آن برای ادامه‌ی تحصیل به اروپا رفتم و اصلاً نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.»


 

259844 چاپ

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی

کودک و نوجوان > دانش - محمد سرابی:
استاد فریدون صدیقی، پیشکسوت روزنامه‌نگاری که در جریان انتشار مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان» قرار داشت، می‌گوید که امروز برای خیلی‌ها اینترنت جای نشریات کاغذی را گرفته است، چون سه کارکرد اصلی روزنامه را تأمین می‌کند.

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی، سه دلیلی هستند که مردم را وادار به خواندن نشریات می‌کنند. وقتی رسانه‌ی دیگری مانند رسانه‌های دیجیتال بتواند این نیاز‌ها را تأمین کند، دیگر دلیلی برای خرید نشریات کاغذی وجود ندارد.

او هم‌چنین به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «نشریات نوجوانان هم تابعی از بازار کلی نشریات هستند. وقتی چندمیلیون دانشجو داریم و تیراژ همه‌ی روزنامه‌ها با هم به یک میلیون نمی‌رسد و تیراژ کتاب ۵۰۰ نسخه است، چه‌قدر می‌شود به دوام انتشار نشریه‌های کاغذی علمی امیدوار بود؟»

 

259845 چاپ

نوجوان‌ها مخاطبان فعال ما هستند!

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
یکی از معدود نشریاتی که از سال‌‌های دور به‌عنوان مجله‌ای علمی طرفدار داشته، «دانستنیها» است. دکتر بهزادی این مجله را سال ۱۳۵۸ بنیان‌گذاری کرد و پس از مدتی اداره‌ی آن را به دخترش «فرزانه بهزادی» سپرد. شعار مجله در آن‌زمان «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» بود و دوبار در ماه منتشر می‌شد.

امروز هم مجله‌ی «دانستنیها» را می‌توان روی دکه‌ی روزنامه‌‌فروشی‌ها دید که بخشی از مجموعه‌ی بزرگ گروه مجلات همشهری است. «محمد جباری»، سردبیر مجله‌ی دانستنیها به ما می‌گوید که دانستنیهای همشهری با حفظ خاطره‌ی مجله‌ی دهه‌ی ۶۰ چگونه توانسته است مخاطبان خود را در جریان دانش روز دنیا قرار دهد.

  • چه ‌تعداد از مخاطبان مجله‌ی شما نوجوانان هستند؟

تیراژ دانستنیها زیاد است و طیف گسترده‌ای از مخاطبان از همه‌ی سنین دانستنیها را می‌خوانند، ولی نکته‌ی مهم این است که نوجوان‌ها بخش اصلی خوانندگان فعال ما را تشکیل می‌دهند. فعال به این معنی ‌که به مطالب چاپ شده واکنش نشان می‌دهند، تلفن می‌زنند، ای‌میل و پیامک می‌‌فرستند و به ما در بهبود مجله کمک می‌کنند.

  • این نوجوانان بیش‌تر به چه مطالبی علاقه دارند؟

علایق نوجوان‌ها بسیار مختلف است؛ از فناوری تا تاریخ. هرموضوع جدید و به‌روزی برای آن‌‌ها جالب است، ولی چیزی که توجه نوجوان‌ها را بیش‌تر جلب می‌کند راز‌ها و شگفتی‌ها در حوزه‌های گوناگون است.

  • ظاهراً تعداد پسرهای علاقه‌مند به مطالب علمی بیش‌تر از دختر‌ها است.

بله، نظرسنجی‌ها و آماری که از مخاطبان گرفته‌ایم نشان می‌دهد که تعداد پسرها تقریباً دو برابر دختر‌ها است، ولی فکر می‌کنم این تفاوت بیش‌تر به‌خاطر فضای کلی نشریات علمی باشد. این نشریات بیش‌تر به نیاز‌های پسر‌ها پاسخ می‌دهند. در تحریریه‌های علمی ما هم بیش‌تر پسرها حضور دارند. پسرها بیش‌تر به موضوعاتی مانند ماشین‌ها، جنگ‌افزار‌ها و گجت‌ها علاقه دارند و دختر‌ها موضوع‌های مربوط به محیط‌ زیست و طبیعت و روان‌شناسی و سلامت را بیش‌تر می‌پسندند. مثلاً گاهی وقت‌ها که عکس ماشین را به‌عنوان پوستر وسط دانستنیها چاپ می‌کنیم بعضی دختر‌های نوجوان اعتراض می‌کنند و می‌گویند چرا عکس حیات‌وحش نمی‌گذارید.

  • نویسنده‌ها و خبرنگار‌های دانستنیها هم در دوران نوجوانی سابقه‌ی مطالعه علمی دارند؟

بله، بیش‌تر کسانی که الآن در دانستنیها کار می‌کنند در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ نشریاتی مثل همین «دانستنیها»، «کیهان علمی»، «دانشمند»، «مرز‌های بی‌کران فضا» و همین‌طور کتاب‌های علمی را می‌خوانده‌اند. خواندن مطالب علمی، آن‌ها را به نوشتن مطالب علمی سوق داده و این علاقه را پیگیری کرده‌‌ و حالا روزنامه‌نگار علم حوزه‌ی خاص خودشان شده‌اند.

  • دانستنیهای همشهری چه‌قدر شبیه دانستنیهای قدیمی است؟

ما شعار دانستنیها یعنی «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» را حفظ و به‌روز کرده‌ایم. مثلاً بعضی‌ها تاریخ را جزء دانش نمی‌دانند و می‌گویند نباید در یک مجله‌ی علمی به آن پرداخته ‌شود. ولی دانستنیهای همشهری یک مجله‌ی دایرةالمعارفی است و بخش تاریخ و سینما و... هم دارد؛ البته با نگاه دانستنیهایی و دایرةالمعارفی. در شعار قدیمی دانستنیها روی تمام‌رنگی بودن تأکید شده بود و الآن ما در مجله با استفاده از اینفوگرافیک‌های گوناگون و تصاویر گرافیکی و عکس‌های بسیار با کیفیت، حوزه‌های گوناگون علمی را پوشش می‌دهیم، طوری که هرکس با خواندن دانستنیها در جریان دانش روز جهان قرار بگیرد.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

259846 چاپ

آن‌موقع، «فلاپی» خیلی بود

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
خواندن مجله‌ای که ۲۰ سال از چاپ‌شدنش می‌گذرد بیش‌تر به این درد می‌خورد که بدانیم چه‌چیز‌هایی کاملاً عوض شده‌اند و چه چیز‌هایی برخلاف تصور آن موقع و به شکلی که کسی انتظارش را نداشت تغییر کرده‌اند.

ضمن این‌که می‌فهمیم آن‌موقع چه‌چیزهایی جزء علم و دانش برای نوجوانان مطرح می‌شده است. اما مهم‌ترین فایده‌ای که خواندن مجله‌های علمی (و غیرعلمی) قدیمی دارد این است که یاد می‌گیریم مجله‌های امروزی را چه‌طور بخوانیم و چه‌قدر به پیش‌بینی‌های آن‌ها اعتماد کنیم.

شماره‌ی اول مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان»، اول بهمن ۱۳۶۷ با قیمت ۱۲۰ ریال منتشر شد. روی جلد مجله عکس یک گل شقایق وحشی در میان ابزار‌های هندسی تاریخی و یک نقاشی از دانشمندان قدیم خاورمیانه دیده می‌شود. اولین مطلب این عنوان را دارد: «چرا هرکس که در کتابخانه یا آزمایشگاه کار و فعالیت می‌کند، دانشمند نمی‌شود؟» موضوع آن روش تحقیقات علمی و شیوه‌ی تفکر دانشمندان است. مطالب بعدی درباره‌ی ابعاد جهان از کهکشان تا اتم و ساختار زیستی مغز انسان است.  در صفحه‌های دیگر به راه‌های جلوگیری از آلودگی محیط‌ زیست می‌رسیم. چند صفحه هم به ماجرای اختراع جریان برق مستقیم و تلگراف اختصاص دارد. در کنار زندگی‌نامه‌ی «مایکل فاراده» و «ساموئل مورس»، روش ساختن یک دستگاه تلگراف با تکه‌های چوب و حلبی هم آموزش داده شده است.  مجله با  داستان آموزشی «کاربراتور» و جدول به پایان می‌رسد.

جلد شماره‌ی دوم نقاشی یک دستگاه «تئودولیت» برای ثبت زاویه‌ی ستاره‌ها است که با استفاده از دو نقاله ساخته شده. مطلب اصلی این شماره مدار‌های مجتمع و تراشه‌های سیلیکونی «آی‌سی» است که در دستگاه‌های الکترونیک از آن‌ها استفاده می‌شد و قطعه‌ی پیشرفته‌ای به‌حساب می‌آمد. روی جلد این شماره تصویر یک سفینه‌ی فضایی غول‌پیکر درمیان ستاره‌ها کشیده شده است.

در شماره‌ی شهریور ۱۳۶۹ خبر ساخت «کارت‌های حافظه‌ی دو مگابایتی که ۸۰۰ صفحه کتاب را در خود جا می‌دهد» و پایان دوره‌ی لوح‌های فشرده منتشر شده است.

در اردیبهشت ۱۳۷۰ قیمت مجله به ۲۰۰ ریال رسیده و مصاحبه و آثار استاد «احمد بیرشک» در آن چاپ شده بود. بیرشک بعداً مجموعه مقالاتی درباره‌ی نجوم و گاه‌شماری در کیهان علمی منتشر کرد. در شماره‌ی بهمن ۱۳۷۰ هم در چندین صفحه ساخت پرس هیدرولیکی با استفاده از سرنگ‌های پلاستیکی و شلنگ آکواریوم آموزش داده می‌شود.

در این شماره چهار صفحه هم به رایانه‌ها اختصاص یافته است. همه‌ی عکس‌ها، رایانه‌های قدیمی آی‌بی‌ام را نشان می‌دهد که موس ندارند و صفحه‌هایشان سیاه با نوشته‌های سبز رنگ است. در این مطلب نوشته شده فلاپی‌های ۳/۵ اینچی، با گنجایش ۱/۲ مگابایت، کوچک‌اند و برای همین طرفداران زیادی پیدا کرده‌اند. چندماه بعد کیهان علمی تعطیل شد و الآن چندسالی است که دیگر فلاپی‌های ۳/۵ اینچی به‌خاطر گنجایش کم و جاگیر بودن از رده خارج شده‌اند.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259847 چاپ

آن‌روزها و این‌روزها

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> عرفان خسروی*:
برخی از واضح‌ترین خاطراتم از دوران کودکی، مربوط به مطالعه‌ی مجله‌های علمی و دایرةالمعارفی فارسی می‌شود. حتی وقتی هنوز خواندن و نوشتن نمی‌دانستم، یادم می‌آید که مجله‌ی «دانستنیها» را ورق می‌زدم و عکس‌هایش را تماشا می‌کردم، یا از مادرم می‌خواستم برایم داستان‌های تخیلی مجله‌ی «دانشمند» را بخواند.

آن‌‌زمان تنها سرگرمی خیلی از بچه‌ها همین مجله‌ها بودند. وقتی کلاس دوم دبستان بودم خرید مجله‌های دانشمند و دانستنیها را به‌صورت مرتب شروع کردم و عجبا که تشنگی‌ام با چشیدن آب این دریاها بیش‌تر هم شد. مدتی بعد مجله‌ی «اطلاعات علمی» هم به جمع خانواده‌ی ما معرفی شد و یکی از همراهان ثابت بعدازظهرهای خالی آن دوران شد.

این مجله‌ها تنها کشکول‌هایی انباشته از اطلاعات نبودند، بلکه نخستین آموزش‌ها درباره‌ی کشف و تجربه‌ی روش علمی را بیان می‌کردند. سیر تحول نظریه‌ها و جریان اکتشافات علمی و جدل‌های دانشگاهی از این طریق دستگیر ما می‌شد.

این‌روزها همه‌چیز فرق می‌کند. اینترنت هست و نشریات علمی کاغذی هم باید با رقیبی این‌قدر قوی رقابت کنند وگرنه ذره‌ذره تحلیل می‌روند و آخر سر چیزی از آن‌ها نمی‌ماند، جز نام نیکی در خاطره‌ی پیرترها. اما یک‌چیز می‌تواند نشریات کاغذی را زنده و سرحال نگه دارد، شوق اکتشاف علمی و هیجان پیمودن این راه اسرارآمیز.

دنیای اینترنت، به‌ویژه اینترنت فارسی، هنوز تحت تأثیر مطالب دم‌دستی و نکات شماره‌‌خورده و ترجمه‌های شبه‌علمی از سایت‌های عامه‌پسند خارجی است. امیدوارم نشریات کاغذی راه خود را درست انتخاب کنند و مثل همان قدیم، آموزگاری باشند برای آموختن راه و روش علم و پرهیز از شبه‌علم.

--------------------------------------------------

* دانشجوی دکترای جانورشناسی و مؤلف کتاب‌های علمی

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259848 چاپ

هنوز هم می‌تواند جذاب باشد

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> علی رنجبران*:
مجله‌ی «کیهان علمی» را یادم هست. وقتی‌که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم، بلافاصله جذب خواندن مجله‌ها شدم.

عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم بودم. یک سری کتاب‌های کوچک علمی برای نوجوان‌ها چاپ می‌کرد که هنوز هم همه‌شان را دارم. از آن‌موقع چیز‌هایی یادم مانده است، مثلاً اسم قمرهای مشتری که «گانیمد» و «گالیستو» بود. فکر می‌کنم خبر چاپ شدن کیهان علمی را برای اولین‌‌بار در مجله‌ی «کیهان بچه‌ها» دیدم؛ مجله‌ای که  اولین مجله‌ی واقعاً علمی برای نوجوان‌‌ها بود. یکی از مشکل‌هایی که آن‌موقع داشتیم این بود که نمی‌شد جواب یک سؤال را به‌سرعت و راحتی پیدا کرد. از خانواده و فامیل کمک می‌گرفتم یا از پدرم می‌پرسیدم که لیسانس ریاضی داشت. گاهی هم پیش می‌آمد که جوابی را اشتباه دریافت کنیم. مثلاً در درس شیمی مدرسه می‌گفتند که مدل تامسون و بور اتم‌ها مثل منظومه‌ی شمسی است اما مسیر حرکت الکترون‌ها به‌شکل اوربیتال است و مدار حرکت سیاره‌ها ثابت. این را در کتاب درسی نوشته بود.

هم‌کلاسی‌هایم توی این فضا نبودند. تقریباً هیچ‌کسی را نمی‌شناختم که به این چیز‌ها علاقه داشته باشد یا کتاب غیردرسی علمی بخواند. وقتی‌که می‌خواستم دنبال انتخاب رشته‌ی درسی بروم، مهندسی معدن را انتخاب کردم. فوق لیسانس هم قبول شدم، ولی بعد انصراف دادم و دنبال عکاسی رفتم. به‌همین ترتیب وارد فضای مطبوعات شدم.

اول در مجله‌ی «سرنخ همشهری» بودم و دنبال سوژه‌هایی مثل ابزارهای امداد و نجات یا وسایل کشف جرم پلیس می‌رفتم. بعد مجله‌ی «علم و فناوری همشهری» راه‌اندازی شد و بعد از آن به «دانستنیها» رفتم و الآن حوزه‌ی مورد علاقه‌ام، اخبار علم و فناوری است. الآن هم مجله‌های علمی نوجوان‌ها می‌توانند جذابیت داشته باشند. اگر خبر‌‌ها جذابیت داشته باشند و بدانیم نوجوان‌ها چه می‌خواهند و بتوانیم سلیقه‌ی آن‌ها را ارتقا بدهیم و علاقه‌هایشان را تخصصی کنیم، این مجله‌ها هم پرطرفدار خواهند شد. چون نوجوان‌ها همین الآن هم به‌دنبال سایت‌های علمی هستند. اینترنت نیاز به مدرک ندارد و لزومی هم ندارد همه‌ی مطلب‌های علمی آن اعتبار کامل و قطعی داشته باشند. البته کسی نمی‌تواند این اعتبار را مشخص کند، ولی اگر نوجوان‌ها «تفکر انتقادی» داشته باشند، همیشه می‌توانند مطالب درست را پیدا کنند. تنها راه پیدا‌کردن راه درست، تقویت مبانی تفکر انتقادی است.

---------------------------------------

* روزنامه‌نگار علم

 

259850 چاپ

لطفاً کنار خاطره‌ی مرا امضا کنید

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
سال ۱۳۶۷ تعداد مجله‌هایی که مناسب نوجوان‌ها باشند خیلی کم بود. یک روز مجله‌ای را روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی دیدم که رویش نوشته بود «کیهان علمی، برای نوجوانان» هشت‌ساله بودم و در همان‌لحظه آن مجله از بهترین دوستانم شد.

همه‌چیز داشت. شگفتی‌های علمی، اختراعات جدید، زندگی دانشمندان، کاردستی‌های علمی، نجوم، آزمایش‌های شیمی، نظریه‌های فیزیک، نکته‌های زیست‌شناسی و حتی داستان‌های علمی، تخیلی درباره‌ی فضا. همان‌موقع بود که به نوشتن داستان هم علاقه‌مند شدم و داستان‌هایی که خودم می‌نوشتم فضایی بود. بعضی از موضوع‌های علمی را برای اولین‌بار در این مجله دیدم و زمانی که اینترنت نبود و تلویزیون فقط دو شبکه داشت، این مجله گنج بزرگی بود که ماهی یک‌‌بار منتشر می‌شد. یادم هست با زندگی دکتر محمود حسابی از مصاحبه‌اش در این مجله آشنا شدم.

سه سال گذشت و تمام شماره‌های کیهان علمی را جمع کردم. بعد چاپ چند شماره به تأخیر افتاد و سردبیر که اسمش «سیروس برزو» بود در ابتدای مجله نوشت که دچار مشکلات مالی شده‌اند. بعد دیگر مجله را ندیدم. اسم‌هایی که از آن یاد گرفته بودم مانند «آیزاک آسیموف» را دنبال کردم و کتاب‌های علمی و داستان‌های علمی را پیدا کردم.

بعدها که به آن مجلات نگاه می‌کردم، مطالب به نظرم خیلی ساده و ابتدایی می‌آمدند، ولی خاطره‌ی خوشی که از خواندن آن‌ها داشتم باعث می‌شد نتوانم از این آرشیو کوچک دل بکنم. در دوران دانشگاه با دنیاهای دیگری از دانش و هنر آشنا شدم. عجیب‌تر از همه اینترنت بود که دروازه‌هایی به جهان باز کرد و شگفتی‌هایی با خودش آورد و انگار نمی‌خواست به این زودی‌ها تمام شود.

وقتی پسر‌هایم به دنیا آمدند، برای همه‌ی کتاب‌ها و مجله‌های من در خانه جای کافی نداشتیم. کم‌کم بیش‌تر کتاب‌ها و مجله‌هایی را که سال‌ها جمع کرده بودم، دور ریختم یا به کتاب‌خانه‌ها دادم، ولی از هر مجله چند شماره را فقط برای یادگاری نگه داشتم.

چندوقت قبل فهمیدم سیروس برزو یک برنامه‌ی سخنرانی درباره‌ی فضانوردی دارد. خودم را به سالن رساندم. برنامه تقریباً تمام شده بود و چند نفر برای پرسش و پاسخ باقی مانده بودند. صبر کردم تا سؤال‌ها تمام شود. بعد رفتم جلو و خواستم که شماره‌ی اول کیهان علمی را برایم امضا کند. آقای برزو مجله را گرفت و شروع به ورق‌زدن آن کرد. بعد نشست و دیدم که اشک‌هایش را پاک می‌کند. گفت: «زمان جنگ، زیر بمباران تهران دنبال چاپ مجله برای نوجوان‌ها بودم، اما هیچ‌کس نبود که بتواند به زبان نوجوانان مطلب علمی بنویسد. به‌تدریج خیلی‌ها را پیدا کردم که نویسنده‌ها و مترجم‌های بسیار خوبی بودند و حاضر شدند برای این مجله کار کنند. می‌خواستیم همه‌چیز خوب باشد و از همه‌ی جنبه‌های علمی مطلب داشته باشیم. جدول طراحی می‌کردیم و طرح و نقاشی‌های علمی می‌کشیدیم.»

دو شماره‌ی دیگر از کیهان علمی را هم با خودم برده بودم. همه را ورق زد. کنار اسم خودش را امضا کرد و گفت: «خیلی تلاش کردم مجله باقی‌ بماند ولی نشد، چون مجله‌ی نوجوانان آگهی جذب نمی‌کند. بالأخره تصمیم گرفتند که تعطیل شود.»

مجله‌های امضا‌‌شده را برداشتم. خداحافظی کردم و بیرون آمدم. از آن موقع خیلی گذشته بود.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳


 
 
گفتگو با سعید کلانتری نوجوان سوارکار - از سقوط نمی‌ترسم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
 

 گفتگو با سعید کلانتری نوجوان سوارکار

 از سقوط نمی‌ترسم

 

محمد سرابی

وقتی یک اسب مسابقه واقعی را از نزدیک می‌بینید اولین چیزی که به فکرتان می‌رسد این است که این حیوان‌ها چقدر بزرگ هستند. اگر تا به حال فقط اسب‌هایی که در کنار ساحل دریا کرایه می‌دهند و بچه‌های کوچک را پشتشان سوار می‌کنند دیده‌اید و فکر می‌کنید این همه شعر و داستان و توصیفات رویایی از شکوه و زیبایی اسب دلیل خاصی ندارد پس باید یک بار اسب‌های مسابقه را تماشا کنید. چند وقت پیش اعلام شد که «سعید کلانتری» نوجوان سوارکار ایرانی برای شرکت در المپیک آسیایی نانجینگ چین اعزام می‌شود. با همکاری روابط عمومی فدراسیون سوارکاری او را در یک باشگاه سوارکاری در غرب تهران پیدا کردیم. پدر و مربیش کیومرث کلانتری که در این گفتگو همراه ما بود عقیده دارد که اگر باشگاه‌‌های اسب سواری کافی و مجهز داشته باشیم. نوجوان‌های زیادی در ایران می‌توانند سوارکاران خوبی باشند.

-------------------

=اسب سواری را از چه سنی شروع کردی؟

از 7 سال قبل. وقتی که 10 ساله بودم. پدرم از بچگی من و برادرم را به باشگاه سوارکاری می‌برد. برای همین با این ورزش آشنا شدم. وقتی جایزه‌های سوارکاری عمویم را می‌دیدم و می‌خواستم من هم سوارکار شوم.

=در رشته کورس می‌توانی سرعت را تجربه کنی. ولی پرش خطر سقوط دارد. چرا سراغ کورس نرفتی؟

کورس هم خطر دارد. بعضی وقت‌ها در مسابقات اسب و سوار در سرعت بالا با هم معلق می‌زنند. کورس در ایران کمتر انجام می‌شود ولی پرش بیشتر است  در واقع رشته اصلی اسب سواری در ایران پرش است.

=تا حالا پیش آمده که از اسب بیفتی؟

بله حادثه زیاد پیش می‌آید. بار اول سوار یک اسب ترکمن بودم که رم کرد ولی مستقیم زمین نخوردم و اول روی گردنش افتادم. بدترین حادثه وقتی بود که بایک اسب سوار دیگر تصادف کردم. داشتم با سرعت در بین درختان می‌رفتم که ناگهان یک سوارکار دیگر را دیدم. او هم سرعتش زیاد بود. مثل دو خودرو به هم کوبیدیم. من که چیزی یادم نیست ولی یک نفر که صحنه را دیده بود می‌گفت ضربه توی صورتت خورد. بعد از روی زمین بلند شدم و چند قدم راه رفتم. بعد دوباره افتادم و بیهوش شدم. نیم ساعت بعد به هوش آمدم می‌گفتند یک ماه نباید سوار اسب شوم ولی چند روز بعد دوباره سوار شدم.

= از این اتفاقات نمی‌ترسی؟


 
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی - امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی

اجتماع > جامعه‌شناسی- محمد سرابی:
در دوران گذشته سرمایه هر کشور میزان طلایی بود که در خزانه پادشاه انبار شده بود و مقدار محصولی که کشاورزان از زمین برداشت می‌کردند.

 پس از چند قرن دگرگونی مشخص شد که در دنیای امروزی سرمایه اشکال مختلفی دارد که هیچ‌یک اهمیتی کمتر از دیگری ندارند اما در این میان اخلاق به‌معنای «حسن معاشرت» چه جایگاهی دارد؟ آیا می‌توان خوش‌رفتاری و تحمل زیاد اهالی یک شهر یا کشور را به‌معنای بیشتر بودن سرمایه آن ملت درنظر گرفت؟ جمعیت و مهاجرت، تفاوت نسل‌ها، مشکلات اقتصادی و نگرانی‌های سیاسی هریک می‌تواند به بنیان اخلاقی جامعه خللی وارد کند یا دست‌کم اینطور تصور می‌شود. درباره کم تحملی و برخورد‌های خشن روزانه با تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در اتاقی که هر 4 دیوار آن را انبوهی از کتاب‌های فارسی و انگلیسی پرکرده بودند به گفت‌وگو نشستیم. او عقیده دارد که جامعه ایرانی برخلاف ادعا‌ها در شرایط بحرانی قرار ندارد.

  • بیشتر ایرانیان، مخصوصا کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی ‌می‌کنند با این تجربه روزانه روبه‌رو هستند که شهروندان ما میل چندانی به خوشرویی ندارند. البته این کلمه را باید با مسامحه به‌کار برد ولی آیا می‌توان این سؤال را مطرح کرد که ما چگونه از ملتی اخلاق‌مدار تبدیل به مردمی‌ شده‌ایم که حوصله‌ای برای حسن‌معاشرت نداریم؟ آیا در شرایط بحران اخلاق هستیم؟

خیر در شرایط بحران قرار نداریم. اگر دچار فروپاشی اخلاقی شده بودیم الان ما و شما درباره اخلاق صحبت نمی‌کردیم. اگر می‌بینید همه درباره اخلاق نگران هستند به این دلیل است که می‌خواهند آن را بسامان ببینند. الان در تاکسی یا کسی حرف نمی‌زند یا اینکه ابراز ناراحتی می‌کند که چرا وضعیت - از ترافیک گرفته تا معیشت - اینطور است. اینها یعنی مردم به‌دنبال راه و روشی برای بهتر کردن شرایط هستند. در بین مسئولان هم می‌بینیم که به‌دنبال بسامان کردن هستند. در صحبت‌های مقام ‌معظم‌رهبری و ریاست‌جمهوری همیشه سفارش به اخلاق را می‌بینید.

  • پس در شرایط بی‌اخلاقی نیستیم؟

من واقعیت اجتماعی را می‌بینم که نشانه بداخلاقی است نه بی‌اخلاقی. از طرف دیگر وقتی جامعه را بی‌اخلاق بدانیم دیگر امکان هیچ عملی را نداریم. متأسفانه داوری‌های رادیکال صورت می‌گیرد که یا می‌گویند جامعه بسیار اخلاقی خوبی داریم یا در حال فروپاشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستیم. البته معیار‌های دینی و ایدئولوژیک یا سنتی هم بر این قضاوت‌ها تأثیر می‌گذارد اما اگر شرایط بحرانی بود و اخلاق کاملا از دست رفته بود که الان درباره‌اش صحبت نمی‌کردیم.

  • ایوان کلیما، نویسنده اهل چک در کتاب «روح پراگ» این موضوع را مطرح کرده است که توده مردم وقتی احساس می‌کنند زیان دیده‌اند به‌خودشان اجازه می‌دهند سر دیگران کلاه بگذارند. شاید در میان مردم ما هم این حس رواج یافته باشد؛ یعنی بدنه جامعه با این احساس مشترک روبه‌رو است که «زیان‌دیده» است و در زمانی نامشخص «دیگران» حق او را گرفته‌اند. این فرد فکر می‌کند باید تلافی کند ولی چون دستش به آن «دیگران» نمی‌رسد از روابط عادی و روزانه شروع می‌کند.

همه اینطور نیستند و این حس به همه‌جا سرایت نکرده‌ است. همین الان مردان، زنان، مدیران و روحانیانی هستند که میل به اصلاح دارند و برای بهبود شرایط اخلاقی تلاش می‌کنند. این را در بین هنرمندان و روشنفکران هم می‌بینید. در عرصه فرهنگی کنشگرانی هستند که داعیه اخلاقی دارند و حداقل تلاش می‌کنند به بداخلاقی جامعه دامن نزنند؛ می‌بینید که خبر پدر کشتن و فرزند کشتن در صفحه‌های حوادث به شکلی منتشر می‌شود تا جامعه را به این رفتار وحشیانه تشویق نکند. مطبوعات اصرار دارند در دعواهای سیاسی بی‌اخلاقی را کم کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند.

  • شاید این واکنش نوعی پنهان‌کاری باشد. بالاخره ما فرهنگی داریم که همیشه در آن معایب خودمان را انکار کرده‌ایم.

من بارها شنیده‌ام که می‌گویند مردم دروغ می‌‌گویند و آن را انکار می‌کنند. لابد انتظار داریم دروغ بگویند و دروغگویی را تأیید کنند. من فکر می‌کنم همین هم نشانه دوری کردن از بی‌اخلاقی است. این تلاش ریاکارانه‌ای نیست. در جامعه اخلاقی وقتی کسی خطایی می‌کند هم رسانه‌ها و هم خودش سعی می‌کند که دروغ را پنهان کند.

  • سالمندان اغلب از گذشته‌ای تعریف می‌کنند که در آن همه مردم راستگو، درستکار و خوش‌اخلاق بودند و عشق، محبت و انسانیت همه‌ جا فوران می‌کرد. در این‌باره چه فکری ‌می‌کنید؟

اصلا درست نیست. آدم‌ها وقتی به سن و سال بالا می‌رسند سعی می‌کنند خودشان و نسل خودشان را پاکیزه جلوه دهند. ما هم این را می‌پذیریم که نسل قبلی خوب بودند ولی این معنی را نمی‌دهد که نسل فعلی ناپاک است؛ چون آدم و نسل مطلقا خوب نداریم. از طرف دیگر اگر این نسل جدید واقعا پلید و پست بودند نسل قبلی را تحمل نمی‌کردند.

  • اما این نکته که یک نسل به‌دنبال معیشت هستند، یک نسل به‌دنبال آرمان و نسلی دیگر به‌دنبال سودجویی مستقیما اخلاق آنها را عوض می‌کند و روی معاشرت آنها با یکدیگر یا میزان تحملشان تأثیر می‌گذارد.

نسل جدید نه بی‌اعتنا به هنجارهاست، نه بی‌اخلاق و نه بی‌میل به دین. همان نسل قدیم است که در متنی متفاوت اخلاقی متفاوت دارد. همین نسلی که ادعا می‌کند خیلی به والدینش خدمت کرده در زمان جوانی و نوجوانی به‌خاطر درس‌ نخواندن خانواده‌‌اش را گرفتار کرده بود. اتفاقا نسل جدید فرهنگی‌تر، آگاه‌تر و متعهد‌تر است. تفاوت اصلی در شرایط اقتصادی زمانه است. نیازها، امکانات و انتظارات به تناسب زمان تغییر کرده است. الان انفجار ارزش‌ها و امکانات است. الان از نسل جوان خیلی بیشتر خواسته می‌شود. پدر و مادری که از تحصیل به جایی نرسیده‌اند به فرزندشان فشار می‌آورند که باید تحصیل کنی. الان من خودم توی دانشگاه‌ها به وضوع این امکانات محدود و انتظار زیاد از نسل جدید را می‌بینم.

  • قدیمی‌ها از زمانی می‌گویند که مردم تهران همه اهل همین‌جا بودند و الان مهاجرت بی‌رویه باعث شده که بی‌نظمی و بی‌حرمتی زیاد شود اما سرشماری‌ای که در سال 1335از تهران گرفته شد نشان می‌دهد که در این سال نیمی از افراد ساکن این شهر مهاجر بوده و در جای دیگری به دنیا‌ آمده بودند. بنابراین داستان «اهل تهران» خیلی هم درست نیست؛ چون در همان زمان رویایی هم عده زیادی از ساکنان شهر مهاجر بوده‌اند. آیا همزیستی با غریبه‌ها را یاد گرفته‌ایم؟

ما الان با مهاجران افغان که زبان، فرهنگ و دین شبیه خودمان دارند هم بیگانه برخورد می‌کنیم، مثلا زمانی دشمنی داشتیم که به ما لطمه زده و حالا که آن دشمن دیگر نیست به جایش ما با آنها برخورد می‌کنیم؛ این بیگانه‌ستیزی است. از طرف دیگر مهاجرت اساس ثابتی دارد و جمعیت جایی می‌رود که پول باشد چون دنبال امکانات بهتر است.

  • شاید جنگ دیرینه شهر و روستا عامل این بداخلاقی است. این جنگ باید چند دهه قبل به پایان می‌رسید.

انقلاب یک پدیده شهری بود که ظهور روستایی پیدا کرد. امام‌خمینی (ره) از نجف به پاریس رفتند و بعد به تهران آمدند. آدم‌هایی که انقلاب را شکل دادند مبهم نیستند بلکه متفکر و صاحب‌اندیشه بودند اما می‌بینیم که این تحول بزرگ رنگ و شکل روستایی پیدا می‌کنند. تصور اصلی این بود که الگوی توسعه درست اجرا نشده و پس از انقلاب به درستی عمل خواهد شد ولی درنهایت به شکلی درآمد که انگار تغییراتی از روستا برای ویرانگری شهر آمده است. به‌طور مشخص دولت قبلی در سفرهای استانی پایان زندگی آسان حداقل گرایانه و پایان روستا را ناخواسته اعلام کرد؛ نوعی تز ضد‌شهر.

  • بعضی وقت‌ها که برنامه‌های دوربین مخفی از یک کشور توسعه‌یافته پخش می‌شود ناخودآگاه تصور می‌کنیم اگر همین نمایش در پیاده‌رو‌های یکی از شهر‌های پرجمعیت ما اجرا شود چه اتفاقی می‌افتد؟ به‌احتمال زیاد واکنش مردم ما در مقابل یک اتفاق غیرمنتظره و طنزآمیز می‌تواند متفاوت باشد. گروهی از مردم ما از قرارگرفتن در هر شرایط مشکوکی هراس داشته دارند که مبادا اتهامی به آنها زنده شود یا مجبور شوند پولی بپردازند. این هم نتیجه فضای اخلاقی است؟

ناشی از سیاست است چون اعتمادی به حوزه سیاست ندارند. مداخله سیاست و حکومت در زندگی شهروندان خیلی زیاد است و هیچ کاری به‌خود این شهروندان سپرده نشده ما نگاه انفعالی به مردم داریم. مردم از مقصر بودن مبرا نمی‌شوند ولی اختیاری هم ندارند. خیلی از دستگاه‌هایی که مشغول مداخله در زندگی روزمره مردم هستند در واقع باید کار دیگری انجام دهند. الان می‌بینید که محدودیت‌های ترافیکی دائما بیشتر می‌شود. محدوده طرح ترافیک، محدوده زوج و فرد و محدوده‌های دیگری گسترش پیدا می‌کند. راننده‌ها دائما به‌دنبال این هستند که از این محدوده‌ها عبور کنند و پلیس هم می‌خواهد به هرشکلی شده راننده‌های متخلف را گیر بیندازد. نتیجه‌ اینکه وضع ترافیک بهتر نمی‌شود. یا اینکه در جاده‌ها دائم تصادف‌ اتفاق می‌افتد و کار پلیس این شده که آمار تصادف‌ها را اعلام یا درصد مقصر بودن ارگان‌های دیگر را مشخص کند. حکومت آنقدر وارد فضای جامعه شده و انواع دخالت‌ها را انجام می‌دهد که هیچ جایی باقی نمانده است.

  • در سال‌های 60رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌های ایران دائما در حال تبلیغات علیه زندگی غربی بودند. برنامه‌ها و گزارش‌هایی ساخته و منتشر می‌شد تا ثابت کند جامعه غرب تا یک دهه بعد دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود و از شدت خشونت و فساد نابود خواهد شد اما این اتفاق نیفتاد. تصور می‌کنید چه چیزی مانع فاجعه اخلاقی در غرب شد؟

جامعه غربی چند ساحت گوناگون دارد و دائما در حال بازسازی خودش است؛ همانطور که در رکود‌های مالی فرصتی برای بازسازی اقتصادی پیدا می‌کند. از نظر فرهنگی هم بازگشت به نوعی اخلاق را درپیش می‌گیرد تا از بحران‌ها گذر کند. برخی جامه‌شناسان مدعی هستند که فرایند بازگشت به خانواده در غرب شکل گرفته است.

برنامه‌هایی که گفتید باعث شده دچار نوعی تصور اشتباه درباره خودمان و جهان بشویم. الان می‌بینیم موج‌های مهاجرتی شکل گرفته که عامل آن حسرت خوردن نسبت به غرب است.

  • تصور می‌کنید جامعه امروز ما چقدر به خشونت رفتاری گرایش دارد؟

در واقع بدنه جامعه ما نمی‌خواهد وارد نزاع شود. مردم ما اهل مسالمت هستند وگرنه هر روز فروپاشی رخ می‌داد. همین مسالمت‌جویی باعث شده که دمکراسی در این کشور جواب بدهد درحالی‌که در جایی تبدیل به رادیکالیسم می‌شود اما دمکراسی مبتنی بر امکانات، ظرفیت‌ها و حزب است درحالی‌که می‌بینیم اصل تحزب هم گاهی انکار می‌شود. اینجا دولت‌ها بر آمده از جامعه‌اند اما تلاش می‌کنند جامعه را کنترل کنند. اگرخودمان این شرایط را سر و سامان بدهیم و بگذاریم تعیین کنند اقتصاد ملی رقابتی باشد خواهیم دید که در اثر افزایش تولید ملی، افزایش ثروت و بیشتر شدن رابطه با جهان سطح تحمل افراد هم بیشتر و حسن‌معاشرت، تحمل و صفات خوب اخلاقی هم بیشتر دیده می‌شود.

  • و این اخلاق خودش بخشی از سرمایه ملی ما خواهد بود؟

بله. ما الان 3 سرمایه بزرگ داریم. نفت، خانواده و مذهب شیعه. به مردم ما امکان و توانایی کمی داده شده و نمی‌شود آنها را متهم کرد یا به آنها برچسب بی‌اخلاقی زد. همانطور که گفتم هنوز در وضعیت بحران نیستیم اما اگر به مردم فرصت و فضای کافی ندهیم سرانجام روزی به بحران اخلاقی خواهیم رسید.

روزنامه همشهری 28 بهمن 1392 صفحه 9  - اجتماعی

 http://www.hamshahrionline.ir/details/249984

 


 
 
گروه موسیقی رستاک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

گروه موسیقی رستاک

محمد سرابی

می‌گویند موسیقی اروپایی هم در چند قرن اخیر است که به صورت مکتوب و کلاسیک درآمده در حالی که برای بیش از هزار سال چیزی که نواخته و شنیده می‌شد موسیقی‌های محلی بود که در هر منطقه با ساز‌های همان منطقه اجرا می‌شد.  تقریبا در همه جای جهان این روند طی شده است اما زمانی که موسیقی به شکل جدید در آمد گروه‌های ارکستر با لباس‌های سیاهرنگ رسمی از یک طرف و نوازنده‌های جوان با گیتار‌های برقی از طرف دیگر توانستند مخاطب‌ها را شکار کنند. اما هنوز هم در گوشه‌هایی از جهان موسیقی محلی باقی‌مانده است. در ایران گروه رستاک توانسته با استفاده از موسیقی اقوام مختلف و باز آفرینی آن توجه مخاطبان را به خود جلب کند و مخاطبانی که بسیاری از آنان نوجوانان هستند. در یک روز سرد به میدان فاطمی رفتیم تا با سیامک سپهری  سرپرست گروه و نوازنده تار و  فرزاد مرادی خواننده و نوازنده تنبور صحبت کنیم.

///////////////////////////////

=الان با وجود شبکه جهانی اینترنت نوجوان‌های ما به هر نوع موسیقی از هر نقطه جهان دسترسی دارند و در این بین موسیقی تجاری از همه پر طرفدار تر است. اما کسانی هم هستند که در این بین به انواع موسیقی ایرانی علاقه پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنید چرا این نوع موسیقی هم طرفداران خودش را دارد ؟

سپهری: نمی‌شود به سادگی دلیل این علاقه را مشخص کرد چون عواملی زیادی باعث این اتفاق شده است اما این «جهانی شدن» یک روند معکوس هم دارد یعنی در کنار کسانی که دنبال این نوع موسیقی ها هستند بعضی‌ها هم می‌خواهند موسیقی محلی را دنبال کنند. البته آن‌ها هم به فضای متنوع و جدید علاقمند هستند که اجرای جذابی داشته باشد.

=شما در آثار گروهتان به زبان‌ها و لهجه‌های مختلف ایران می پردازید وقتی برای اجرا می‌روید مردمی که به همان زبان و لهجه حرف ‌می‌زنند حتما متوجه تقلید آن لهجه و تفاوت‌ با لهجه بومی می‌شوند آنوقت چه واکنشی نشان می دهند ؟

سپهری: معمولا خیلی استقبال می‌کنند که یک گروه موسیقی از جای دیگری آمده و به زبان و لهجه آن‌ها اجرا می‌کند. این را در برخورد با نوجوان‌ها و جوان‌هایی که در اجرا‌های استانی ‌می‌بینیم حس کرده ایم. حتی بعضی ‌ها با همان زبان خودشان با اعضای گروه حرف می‌زنند شاید احساس می کنند که ما زبان آنها را بلدیم

مرادی: از سال 1376 که گروه تشکیل شده تا حالا تجربه‌های زیادی از برخورد با فرهنگ و موسیقی اقوام ایرانی کسب کردیم. نگاه مردم بومی هر یک از نقاط مختلف ایران متفاوت و جالب است. مثلا در بعضی از مناطق ایران شعر کاملا به موسیقی پیوند خورده و نمی‌شود یک آهنگ محلی را با شعر دیگری اجرا کرد اما در برخی دیگر از مناطق ملودی شخصیت کاملا مستقل از شعر دارد و می‌شود بدون شعر یا حتی با اشعار دیگری آن را اجرا کرد. این یک مثال بود ولی خیلی موضوعات دیگری هست که باید به آنها توجه شود.

= از زمانی که رادیو و تلویزیون راه افتاد و ساز‌های خارجی رایج شدند موسیقی سنتی ضعیف شد بعدا که دنیای دیجیتال و سازهای الکترونیک آمد دیگر همه چیز از اساس عوض شد. الان چیزی از موسیقی اقوام  در ایرانی باقی مانده که بتوان آن را نجات داد ؟

مرادی: با اجرای یک آهنگ که نمی‌شود یک فرهنگ را نجات داد. تاریخ هزار ساله پشت این فرهنگ‌‌ها است. این ملودی ها در نسل‌های مختلف توسط مردم به وجود آمده اند. زنده ماندن موسیقی هر منطقه بستگی به تلاش و علاقه مردم به فرهنگ و آداب و رسومشان دارد. ما خیلی از نوجوان‌های نسل جدید را می‌شناسیم که در خانواده خود به صورت موروثی با یک ساز محلی آشنا هستند ولی به خاطر اینکه جذابیت خاصی درموسیقی محلی نمی دیدند به موسیقی سنتی و دیگر موسیقی ها رو آورده اند. تلاش ما برای برگرداندن این علاقه و نشان دادن جذابیت های موسیقی محلی است . به نظرم نگاه نسل نوجوان آرام آرام دارد تغییر می کند. امیدواریم و آرزو داریم در 10 یا 20 سال آینده موسیقی محلی کشورمان با ورود این هنرمندان کوچک پیشرفت زیادی بکند در واقع ما منتظر یک جهش فرهنگی هستیم.

= گفتید گرایش از موسیقی محلی به سنتی. این دو چه فرقی دارند؟

سپهری: تعریف این دو نوع موسیقی پیچیده است ولی به صورت خلاصه می‌شود گفت موسیقی سنتی در واقع موسیقی شهری است که از ملودی های مختلفی تشکیل شده که در هفت دستگاه و پنج آواز دسته بندی شده که  به آن موسیقی کلاسیک ایرانی گفته می شود. اما موسیقی محلی از زندگی طبیعی مردم گرفته شده ساز‌های و موسیقی های متنوعی دارد خیلی از ملودی‌ها بی واسطه و مستقیما از زندگی روزمره شکل می‌گیرد. مثلا برای بسیاری از اتفاقات جاری در زندگی، مانند تولد و مرگ، ساز‌های و نغمه‌های متفاوتی وجود دارد که در زمان به دنیا آمدن کودک یا فوت کردن یک نفر اجرا می‌شود و جزء آداب و رسوم و زندگی مردم است.

= در شرح کوتاهی که برای معرفی رستاک در لندن هم انتشار پیدا کرده بود عبارت « موسیقی ناشناخته » دیده می‌شد. اجرای لندن چطور بود؟

مرادی: امسال برای دومین بار بود که در لندن اجرا می کردیم. سال قبل بیشتر ایرانی‌ها به تماشای اجرا آمدند ولی امسال خارجی‌ها هم آمده بودند. قطعات جدید هم داشتیم که استقبال از کارمان را بیشتر کرد و برای سال بعد سالن‌های بزرگتری به ما پیشنهاد شد.

سپهری: یک دلیل استقبال مخاطبان خارجی این بود که خیلی از آنها به دنبال آشنا شدن با فرهنگ‌های جدید هستند و با وجود اینکه شناخت کمی از موسیقی ایران دارند آن را جستجو می‌کنند. مسن‌‌ترها شناخت فرهنگی بیشتری داشتند ولی جوان‌ها مشخص بود که برای لذت بردن از یک موسیقی جدید و ناشناخته آمده اند.

= در بین کشورهای خارجی کدامیک فرهنگ نزدیکتری به ایران داشت؟

سپهری: زندگی در اسپانیا خیلی شبیه به فرهنگ ما و جذاب بود. یک بار سفر طولانی به چند کشور داشتیم که از اسپانیا شروع شد و بعدا که در پایان سفر دوباره به این کشور برگشتیم احساس می‌کردیم به خانه رسیده‌ایم

مرادی: خاطرات جالبی از اجراهای خارجی داریم. چند سال پیش شب یلدا به بلاروس رفتیم در آنجا هوا خیلی سرد بود. با اینکه سالن‌های کنسرت خیلی استاندارد بودند ولی دمای هوا در بیرون به 35 تا 40 درجه زیر صفر می‌رسید. یک سال هم شهریورماه رفتیم ژاپن. هوای توکیو چنان گرم و مرطوب بود که پوست دهل رطوبت کشیده و افتاده بود. مالزی هم درست یک هفته قبل از انتشار آلبوم « همه اقوام من» و در فصل تابستان رفتیم که تمام مدت باران می بارید.

= فکر می‌کنید چه کاری باقیمانده که رستاک باید درسال‌های آینده آن را انجام دهد؟ خیال مهاجرت گروهی از ایران را دارید؟

سپهری: به خاطر جنس کارمان تا جایی که امکان دارد باید در کشور‌ خودمان فعالیت کنیم. باید به مناطق مختلف سفر کنیم و‌ از اساتید هر منطقه کمک بگیریم و در عین حال  فکر می کنم در ایران بودن آرزوی هر ایرانی باشد. از طرف دیگر یک برنامه کلی داریم که مثلا 10 سال بعد کجا باشیم ولی چون رستاک یک گروه تجربی است هر روز ممکن است یک اتفاق جدید بیفتد که مسیرمان را عوض کند. هدف اصلی ما لذت بردن از موسیقی و انتقال دادن آن به مخاطبان است. آرزو داریم موسیقی رستاک از مرز‌های ایران بگذرد و همانطور که در دیگر کشور‌های جهان هم کسانی هستند که موسیقیشان را به جهان معرفی می‌کنند ما هم سفیر موسیقی محلی ایران باشیم

 

--------------------------------

کسانی که اخبار گروه‌های موسیقی جهان را دنبال می‌کنند میدانند که گروه‌های مختلف بارها تشکیل وتجزیه می‌شوند. گروه‌هایی هم هستند که سال‌های سال با همان اعضای اولیه باقی می‌مانند ولی در دنیای موسیقی که سلیقه‌های بسیار گوناگون است اختلاف سلیقه هم عادی است. از دو عضو گروه رستاک سوال کردیم با وجود اینکه

می‌گویند کار گروهی در ایران جواب نمی‌دهد چطور 16 سال این گروه حفظ شده است.

مرادی می‌گوید:  «کار گروهی یعنی همه اعضای گروه طبق قانون « همه برای یک نفر و یک نفر برای همه » در جهت موفقیت تلاش کنند. مثلا وقتی بازی تیم ملی والیبال کشورمان را می بینم، لذت می برم از این روحیه تیمی که بچه های تیم ملی دارند. در ماندگاری رستاک مدیریت و سختگیری سیامک بسیار مهم بوده که این روحیه تیمی را در بچه های گروه ایجاد کرده است .»

سپهری اضافه می‌کند: «ما فقط دور هم جمع نشده‌ایم که چند آلبوم و اجرا داشته باشیم. کاری که ما می‌کنیم لذت بردن از موسیقی در کنار هم است. چون تعداد اعضای گروه زیاد است هماهنگی به صورت تصاعدی سخت می‌شود برای همین اولین پیش نیاز نظم است. »

فیلم اجرای زنده گروه نشان می‌دهد که چقدر روی صحنه و زمانی که قطعات را می‌نوازند خوشحال هستند مرادی در اینباره می‌گوید: «به خاطر  ویژگی موسیقی محلی است. مثلا در موسیقی سنتی که اجرا با پیش درآمد شروع می‌شود و معمولا بسیار آرام است و با ریتمی سنگین اجرا می شود نمی توان خندید. ولی وقتی که به شادمانه‌های محلی مثل موسیقی کردی، لری، آذری و بندری می رسیم واقعا اخم کردن و جدی نشستن، خنده دار است. »

حالا سوال این است که پس چرا مردم فکر می‌کنند موسیقی ایرانی شاد نیست؟ سپهری می‌گوید: «شاید یکی از دلایل آن توجه کمتر به این بخش از موسیقی بوده است اما باید نشان بدهیم که شادمانه هم داریم. ما در سفر‌هایمان دیده‌ایم فرهنگ موسیقی محلی ایران انقدر صادقانه و بی‌واسطه است که نمی‌شود در مقابل غم و شادیشان بی تفاوت بود. موقعی که به یک روستا سفر می‌کنید و می‌بینید با ساز‌های محلی یک تولد را جشن گرفته‌اند کاملا آن شادی را حس می‌کنید.»

 

 

-------------------------

هوای بیرون خیلی سرد است. دیوارهای اتاق‌های موسسه با صفحه‌های سفید رنگ جذب کننده صدا پوشانده شده است. کف اتاق‌های هم موکت‌های ضخیم قرمز دارد. شعله‌های یک بخاری کوچک اتاق را حسابی گرم می‌کند. صحبت‌های ما از اینکه چگونه می‌توان اساتید موسیقی محلی را پیدا کرد و آموخته‌های بزرگ هنری آن‌ها را ثبت و نگهدار کرد آغاز می‌شود و به آموزش موسیقی به کودکان می‌رسد. نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از فرهنگ‌های جهان نوجوانان این عقیده را دارند که موسیقی یک توانایی ذاتی و«مادرزاد» است. مرادی می‌گوید که موسیقی هم به تمرین و هم به استعداد ذاتی بستگی دارد مخصوصا که ثابت شده افراد با استعداد و نبوغ بالا هم برای موفقیت نیازمند پشتکار و تمرین خیلی زیادی هستند. سپهری به نکته دیگری اشاره می‌کند و شرح می‌دهد که کلاس‌های مقدماتی موسیقی که برای کودکان برگزار می‌شود در واقع راهی برای «افزایش مهارت‌های اجتماعی» است. بچه‌ها دور هم می‌نشینند و همراه با آموزش موسیقی ارتباط و همکاری را یاد می‌گیرند البته بعضی وقت‌ها در کشور ما موسیقی کودکان تبدیل به ‌آموختن یک ساز خاص می‌شود در این صورت باید بر اساس توانایی کودک و زیر نظر اساتید انجام شود .

 

روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه 


 
 
قصه‌های شب سرما - محمد جعفری قنواتی - شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

گفتگو با محمد جعفری قنواتی درباره قصه پژوهی به بهانه شب یلدا

قصه‌های شب  سرما

محمد سرابی

 

 

«بیرون خانه برف و سرما بود و بچه‌هایی که در اتاق جمع شده بودند مدام شیطنت می‌کردند و کسی نمی‌توانست آرامشان کند اما وقتی مادربزرگ قصه را شروع کرد همه بچه‌ها آرام نشستند تا آخر قصه را بشنوند» این شاید دلیل خوبی برای قصه گفتن در شب یلدا باشد. اما اگر قصه‌ها فقط برای بچه‌ها است چرا بزرگتر‌ها هم به قصه‌ها گوش می‌دادند؟ قصه‌ها قسمتی از فرهنگ هر جامعه هستند حتی اگر در کتاب‌های ادبی نیامده باشند و فقط سینه به سینه انتقال پیدا کنند. حیف که الان آجیل شب یلدا از قصه‌اش بیشتر طرفدار دارد. گفتگوی ما با دکتر «محمد جعفری قنواتی» در مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی از همینجا شروع شد. اینکه چرا سنت‌هایی مانند قصه گفتن از رونق افتاده اند.

 

،،،،،،،،،،،

= زمانی بود که قصه گو و قصه شنو زیاد بود و در هر خانواده کسی پیدا می‌شد که بچه‌های کوچکتر دورش جمع شوند و با اصرار بخواهند که برایشان قصه بگوید. اما از وقتی شهرها بزرگتر شدند و کانال‌های زیاد تلویزیون و  اینترنت و گیم  رواج پیدا کرد کمتر می‌شود چنین چیزی را پیدا کرد.

اتفاقا این موضوع به گسترش رسانه‌ها یا صنعتی شدن جوامع یا پیشرفت زندگی شهری ارتباطی ندارد. جامعه بشری هزاران سال در حال تحول بوده است. زمانی مردم خط نداشتند  ولی افسانه داشتند. الان هم اقوامی که تا چند دهه قبل بدوی بودند قصه‌های زیادی برای تعریف کردن دارند. اختراع خط و توانایی نوشتن افسانه‌های بومی را نابود نکرد. الان می‌شود اختراع خط را با رسانه‌های امروز مقایسه کرد و فهمید که تلویزیون عامل از بین بردن قصه‌گویی نیست. الان در دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند قصه‌گویان حرفه‌ای وجود دارد که شغلشان تعریف کردن داستان‌ها و افسانه‌ها است. من آنجا کسانی را دیدم که قصه‌گوی حرفه‌ای بودند وقتی شروع می‌کردند صدایشان قطع نمی‌شد. مثل نقالی های ما آنچنان گیرا بودند و شیوه تعریف کردنشان جالب بود که شنونده مسحور می‌شد. اگر توسعه صنعتی عامل از بین بردن قصه‌گویی باشد الان باید در جایی مثل انگلستان افسانه‌های محلی کاملا نابود شده باشند.

= پس از چه زمانی قصه‌هایی که بزرگتر‌ها برای کوچکترها می‌گفتند کم کم فراموش شدند؟

این ماجرا بحث خیلی مفصلی دارد. اول اینکه «ادب شفاهی» شامل گونه‌های خیلی زیادی است که با هم تفاوت دارند. بعضی کاملا اسطوره هستند و بعضی حکایت ‌های کوتاه روزمره. این داستان‌ها در تمام ایران رواج داشته و در هر منطقه نامی به آن داده اند. در خراسان و مازندران اوسنه یا اوسانه، درکهگیلویه متل یا متیل، در شیراز و جنوب کشور قصه، در استان مرکزی شوقات و درخور و بیابانک به آن اوسون می‌‌گفتند. درست همان زمانی که در غرب به دنبال ثبت فرهنگ عامیانه خودشان بودند در ایران بعضی‌ها عقیده داشتند که برای پیشرفت باید فرهنگ عامیانه را کنار بگذارند.

= تقریبا کی؟

نزدیک به 150 سال قبل آثار برادران گریم در آلمان منتشر شد. دو برادری که داستان‌هایی مانند سفید برفی، شنل قرمزی، هانسل  و گرتل و ... را جمع آوری کردند و قصه پژوهانی مانند «آنتی آرند» به طبقه بندی علمی داستان‌ها پرداختند. در انگلیس بیشتر از یک قرن است که انجمن فولکور وجود دارد. الان بزرگترین موسسه افسانه پژوهی در گوتینگن آلمان قرار دارد که هرسال با 500  پژوهشگر جهانی در تماس است و دائره‌المعارف افسانه‌های عامیانه جهان را تدوین می‌کنند. از سال 1960 رشته ‌فولکور‌شناسی به صورت یک رشته دانشگاهی در آمد و حالا تا مقطع دکتری ادامه پیدا کرده. البته در غرب هم الان برای قصه گفتن دور آتش نمی‌نشینند.

= دور آتش نشستن در هوای سرد لذت  زیادی دارد. چرا بیشتر این  قصه‌گفتن‌های ایرانی در  شب‌های زمستان اتفاق  می‌افتاد؟

در شیوه زندگی کشاورزی فصل‌های  گرم سال زمان کار است. مردم آنقدر سرگرم  کشت و کار هستند که وقتی شب‌ها به  خانه  بر می‌گردند از شدت خستگی به خواب می‌روند تا صبح فردا که دوباره روانه مزرعه شوند. اما در زمستان کار زیادی ندارند شب‌ها هم طولانی است و فرصت خوبی برای قصه گفتن پیدا می‌شود. خیلی از این قصه‌هایی که مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ‌ها می‌گفتند تکراری بود. خیلی ها را هم می‌شد به شکل دیگری از قصه‌گو‌های دیگر شنید ولی باز هم برای شنونده‌ها جالب بود.

= این قصه‌های مشترک چطور به وجود آمده اند؟

بعضی‌ها عقیده دارند این داستان‌ها در یک محل ساخته ‌شده‌اند  و بعد به نقاط مختلف دنیا راه پیدا کرده اند. بعضی‌ها هم می‌گویند که علت شباهت قصه ها این است که انسان‌ها نیازمندی‌های مشترکی مثل غذا، لباس و خانه دارند. آن‌ها می‌دیدن که روز و شب پشت سرهم میاید و در فصل‌های سرد باران و برف تکرار می‌شود برای همین سعی می‌کردند  برای این اتفاقات توضیحی پیدا کنند و  قصه‌های مشترک اینطور ساخته شدند

= آن گروه اول که عقیده داشتند قصه‌ها در یک نقطه بوجود میایند کجا را مرکز اصلی قصه‌ها می‌دانند؟

هند. البته نمی‌شود کشور‌ها را از این نظر با هم مقایسه کرد ولی تمدن‌های قدیمی جهان مانند چین، میانرودان، ایران و هند محل تولد این قصه‌های بودند. هند به خاطر تنوع قومی زیاد و شرایطی که داشته می تواند جایی باشد که خیلی از افسانه‌های در آن بوجود آمدند.

= مثل کلیله و دمنه؟

کلیله و دمنه و طوطی نامه مثال خوبی  هستند. کلیله و دمنه چند بار به زبان‌های آن زمان مانند پهلوی، فارسی و عربی ترجمه شده و در این بین به شعر هم درآمده است. داستان‌ها در هر بار تبدیل باز نوشته شده است و وقتی از کشوری مثل  ایران عبور می کند مهر ایرانی هم به آن می‌خورد.

= پس در مسیر رفت و آمد قصه‌ها هستیم؟

بله. از این نظر  هیچ فرهنگی نیست که خالص باشد. اسکندر، اعراب و مغول‌ها بارها به ایران حمله کردند و چند صد سال در اینجا حکومت می‌کردند. ایران روابط تجاری و فرهنگی زیادی با کشور‌های اطرافش داشت مثلا در سفرنامه ابن بطوطه نوشته شده که ایرانیان در دریای چین مهمان شاهزاده چین بودند و شنیدند پاروزن‌ها شعر سعدی را می‌خوانند در حالی که مدت زمان زیادی از درگذشت سعدی در ایران نگذشته بود.

= قسمت مهمی از این قصه‌های ملی و جهانی از عنصر «خیال» تشکیل شده است اما کسانی هستند که عقیده دارند خیالپردازی برای نوجوانان مناسب نیست.

خیالپردازی البته مخالفانی هم دارد ولی من اینطور فکر نمی‌کنم ارتباط با دنیای افسانه‌ها و جزئی از مراحل رشد است. در فرهنگ سنتی ما، قصه‌گوها یک نکته مهم را به کار می‌بستند. دراول آخر قصه عبارتی می‌گفتند که نشان می‌داد قصه واقعیت ندارد. « یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود... بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.»

 

////////////

ثبت فرهنگ عامیانه

یکی از فعالیت‌هایی که در ساختمان مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی انجام می‌شود تدوین دانشنامه فرهنگ مردم است. قنواتی که خود ویراستار علمی این دانشنامه است می‌گوید:

این کار از سال 87 شروع شده و تا امروز جلد اول آن به انتشار رسیده و جلد دوم هم در حال آماده شدن است. پیش بینی می‌کنیم در این مرحله 10 جلد دانشنامه منتشر شود.

دفتری که در آن کار تدوین دانشنامه انجام می‌شود اتاق بزرگی است که همه طرف آن را کتابخانه‌ها پوشانده‌اند. کتاب‌ها بر اساس ناحیه جغرافیایی و موضوع مورد بررسی تقسیم بندی‌ شده اند و روی یک تابلو بزرگ فهرست موضوع‌های جدید و مقاله‌هایی که باید ارسال شود نوشته شده‌ است. دکتر «اصغر کریمی» که او نیز در تهیه این  دانشنامه فعالیت دارد هم در این دفتر کار می کند. قنواتی می‌گوید: تجربه جمع‌آوری  فرهنگ مردم بسیار جالب است. مثلا باید وارد یک روستا شوی و از اهالی سراغ کسی را بگیری که قصه‌های زیادی میداند. اما به همین سادگی هم نیست. وقتی سراغ پیرمرد یا پیرزنی میروی که قصه‌گوی روستا است معمولا این دو جمله را می‌شنوی که « من که چیزی بلد نیستم.» و « به درد شما شهری‌ها نمی‌خورد.» چه برسد به اینکه بخواهی دستگاه ضبط صدا را راه بیندازی و بخواهی توی میکروفن قصه‌هایشان را تعریف کنند. باید دنبال موقعیت مناسبی باشی  و چند روز با آن‌ها زندگی کنی. سر مزرعه و باغ بروی. مهمان سفره‌شان باشی و بعد که تو را پذیرفتند قصه‌هایشان را تعریف می‌کنند.

این پژوهشگر فرهنگی که به گفته خودش در بیشتر نقاط فارسی زبان داستان‌های مردمی را ضبط کرده است می‌‌گوید: من بارها داستان «ماه پیشونی» را در نقاط مختلف ایران شنیده‌ام. شاید چند صد نسخه از  این داستان بین  مردم ما رواج دارد که همه تفاوت‌هایی با هم دارند. حتی وقتی یک داستان را مادر بزرگ تعریف می‌کند و بعد از مادر و بعد از دختر او می‌خواهی داستان را دوباره تعریف کنند می‌بینی اندکی تفاوت بین داستان‌ها وجود دارد. جدا از مضمون که در همه داستان‌ها مشترک است در ادبیات شفاهی ما مواردی هست که به آن توجه نشده و مانند گنجی ناشناخته باقیمانده است.  من داستانی قدیمی را در کتابی خطی پیدا کردم که 500 سال قدمت دارد و جالب اینکه 3 راوی داشت اگر «بورخس» آن را تصحیح کرده بود و با نام او در ایران منتشر می‌شود حتما طرفداران زیادی پیدا می‌کرد.

 

//////////////

شب یلدای ما بدون کرسی بود

من اهل ماهشهر خوزستان  هستم. شب یلدا در خوزستان یک تفاوت بزرگ دارد که آن هم کرسی است. یلدا در ماهشهر آنقدر سرد نبود که نیاز به کرسی داشته باشیم ولی به همان شکلی که در همه ایران رایج است دور هم جمع می‌شدیم. ما در خانه‌ بزرگی به همراه عمو‌ها و خانواده‌هایشان زندگی می‌کردیم. 8 عمو داشتم بعضی ها شرکت نفتی بودند و خارج از ماهشهر در اهواز و مسجد سلیمان کار می‌کردند ولی برای« شب چله» همه جمع می‌شدند. آجیل گندم برشته و بادام داشتیم و شیرینی می‌پختند و خوردنی‌های دیگر. قصه‌گفتن‌ها مهمترین قسمت این شب بود.

مادربزرگ مادریمان که به او «بی بی فاطمه» می‌گفتیم همه را دور خودش جمع می‌کرد و قصه می‌گفت. نوه‌های کوچکتر به او «بی بی گصبه» می‌گفتند زیرا در منطقه‌ای زندگی می‌کرد که نامش گصبه (قصبه) بود. بی بی فاطمه در واقع نامادری مادر ما بود ولی هیچ وقت به این موضوع فکر نمی‌کردیم چون اصلا مشخص نبود.

پیرزن دیگری که با ما نسبت فامیلی داشت  وقتی مادرم به دیدن خانواده مادریمان در اهواز می‌رفت او پیش  ما بچه‌ها می‌ماند نامش او هم فاطمه بود و قصه می‌گفت. مردی به نام عباس هم می‌شناختیم که قصه‌های شاه عباس را دوست داشت و تعریف می‌کرد. قصه گفتن از سال‌های دور در خوزستان رایج بود و به همین دلیل زمانی که داستان نویسی جدید به ایران رسید «مکتب  ادبی خوزستان » متولد شد. یادم هست که پدرم هم قصه‌های هزار و یک شب می‌گفت و من در متن روایت‌های شفاهی هزار و یک شب گفته‌های او را آورده ام. او ناخدا بود و لنج داشت و همین هم کارش را برای ما بچه‌ها هیجان انگیز تر می‌کرد. البته وقتی بچه بودیم لنج توی دریا غرق شد. یک شب  یادم هست که پدرم به خانه آمد و گفت که وسط دریا با لنج دیگری تصادف کرده‌اند احتمال این اتفاق خیلی خیلی کم بود. پدرم به محض اینکه متوجه می‌شود دیگر امیدی به نجات لنج نیست می‌پرد توی لنج سالمی که با آن‌ها تصادف کرده بودند و کارکنان آن را یکی یکی توی آب می‌اندازد و می‌گوید باید رفیق های من را نجات دهید. همین ماجرا خودش یک قصه جالب بود.

زمانی که قصه پژوه شدم بی بی فاطمه زنده نبود تا صدایش را ضبط کنم و قصه‌هایش را بنویسم اما هربارکه قصه‌ای را می‌نویسم یا درباره قصه‌گویی تحقیق می‌کنم به یاد او می‌افتم. شب‌های یلدا بچه‌ها و بزرگتر‌ها همه می‌نشستند و به قصه‌های او گوش می‌دانند. می‌دانید که افسانه‌هایی که کاملا مخصوص کودکان باشد محدودند و در واقع شنونده افسانه‌های عامیانه عموم مردم هستند.

ما خیلی از داستان‌ها را می‌دانستیم و از بی بی فاطمه می‌خواستیم که باز هم آن را تعریف کند. آخر‌های قصه‌ها بعضی بچه‌ها به خواب می‌رفتند. من هم خوابم می‌برد ولی قصه‌ها یادم می‌ماند. مخصوصا قصه «سنگ صبور» را یادم هست. آن جایی که بی بی فاطمه با لهجه زیبای خوزستانی می‌گفت: «تو صبور یا مو صبور»

////////////

قنواتی:

شب یلدا ماندگار است زیرا مانند نوروز ارتباط مستقیم با مذهب یا زمان خاصی ندارد این جشن‌ها پیش از زرتشتی شدن وجود داشتند و قرن‌ها بعد هم که ایرانیان اسلام را پذیرفته اند باقی ماندند برای همین هنوز هم باقی هستند.

 

روزنامه همشهری 28 آذر 1392 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
بر فراز قله‌ی بی‌نام! - حسن گرامی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگوی هفته‌نامه‌ی دوچرخه با حسن گرامی،‌ صخره‌نورد

بر فراز قله‌ی بی‌نام!

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
هریک از کوه‌ها و صخره‌ها نامی دارند که یا از اسامی محلی است و یا کوهنوردانی که برای اولین‌بار به آن رسیده‌اند برایش انتخاب کرده‌اند. در منطقه‌ی کوهستانی شمال پاکستان «‌قله‌ی بی‌نام» از مجموعه کوه‌های ترانگو وجود دارد.

«حسن گرامی» صخره‌نورد ایرانی یکی از معدود صعودکنندگان به این قله است که حالا در سالن صخره‌نوردی سراج با او به گفت‌وگو می‌نشینیم. به گفته‌ی گرامی رشته‌ی صخره‌نوردی اگر با رعایت استانداردها و احتیاط‌های لازم دنبال شود، آن‌قدر که به نظر می‌آید خطرناک نیست.

 

  • چرا برای قله‌ی بزرگ ترانگو اسم «بی‌نام» انتخاب شده است؟

ترانگو مجموعه‌ای از کوه‌های بلند و برف‌گیر است که دیواره‌های معروفی برای صعود دارد. هریک از این قله‌ها و دیواره‌ها شکل خاصی دارند، ولی برج بی‌نام با همه فرق می‌کند. وقتی از یک مسیر طولانی می‌گذرید و به پای قله می‌رسید، ناگهان ستون سنگی بسیار بزرگ و زیبایی را می‌بینید که از میان کوه‌ها بیرون آمده و دور تا دورش خالی است. شکوه این برج 1200 متری آن‌قدر است که نمی‌شود برایش اسمی گذشت.

  • وقتی این قله را از نزدیک دیدید، همین حس را داشتید؟

در حقیقت ما مسیر بسیار زیادی را طی کردیم. اول به شهر اسلام‌آباد رفتیم. برنامه‌ریزی برای صعود دو روز طول کشید. بعد به شهر اسکاردو رفتیم و دو روز هم آن‌جا اقامت کردیم. آخرین نقطه‌ای که با خودرو می‌توانستیم به آن برسیم روستای آسکولین بود. از این نقطه سه روز پیاده‌روی کردیم تا به کمپ ترانگو رسیدیم که تازه از آن نقطه باید صعود شروع می‌شد. واقعاً قله‌ی بی‌نام ترانگو بسیار عجیب و جذاب بود. در این محیط، هوا به ساعت عوض می‌شود. ممکن است در مدت کوتاهی برف شروع شود، بعد طوفان بیاید و بعد آفتاب شود.

  • بهمن هم می‌آمد؟

یک بار بهمن در دره‌ای که 300 متر تا چادر‌های ما فاصله داشت به راه افتاد. طوفانی که در اطراف بهمن به راه افتاده بود، هرچند فاصله‌ی زیاد‌ی با ما داشت، چادر‌های ما را خم کرد. دمای هوا از حدود 15 درجه زیر صفر گرم‌تر نمی‌شد و فقط زمانی که آفتاب برای مدت کوتاهی می‌تابید و از روی برف منعکس می‌شد، می‌توانستیم کمی گرما را حس کنیم.

  • چند نفر بودید؟

اعضای تیم 13 نفر بودند که چهار نفر در صعود نهایی شرکت کردند. البته هوای بدی در راه بود و اگر آن روز نمی‌توانستیم صعود را شروع کنیم باید مدت زیادی انتظار می‌کشیدیم. در مجموع حدود دو روز در حال کوهنوردی و صخره‌نوردی بودیم.

  • صخره‌نوردی چه فرقی با سنگ‌نوردی دارد؟

بالا رفتن تا ارتفاع 20 متر سنگ‌نوردی نام دارد. بعد از آن مرحله‌ی صخره‌نوردی است که 40 متر ارتفاع دارد و به اصطلاح  کوهنوردان یک طول طناب است. دیواره‌نوردی هم صعود چند مرحله‌ای است که در طبیعت می‌تواند تا هر ارتفاعی باشد. این ورزش به سه رشته‌ی اصلی سرطناب (لید)، بولدرینگ و سرعت تقسیم می‌شود.

  • بالارفتن از سنگ‌های صاف و بلند به نظر هرکس کار مشکلی است و هر لحظه احتمال سقوط می‌رود. این رشته واقعاً چه‌قدر خطرناک است؟

هر ورزشی که از روی اصول انجام نشود، احتمال مصدومیت بالایی درپی خواهد داشت. این را تمام ورزشکاران می‌دانند. اما کسانی که از نوجوانی این ورزش را شروع می‌کنند، اگر از همان اول به‌طور اصولی و علمی تمرین کنند، معمولاً به مشکلی بر نخواهند خورد. مثلاً وقتی یک تمرین سنگین انجام می‌شود و ماهیچه‌ها به کار می‌افتند، باید مدت زمان مشخصی به بدن فرصت استراحت داد، چون کشیدگی زیاد به عضله آسیب می‌زند. همین چند هفته قبل مشکل خستگی در جریان صعود به دیواره‌ی پل خوابی چالوس برای بعضی از صخره‌نوردان دیده می‌شد.

  • با این‌حال خطرناک است. شاید به‌خاطر همین، والدین نگران بچه‌هایی هستند که به‌صورت حرفه‌ای سنگ‌نوردی را دنبال می‌کنند؟

ورزش خطرناک وجود ندارد، ولی آسیب دیدن در بعضی از رشته‌های ورزشی شدت بیش‌تری دارد. اصطلاحاً می‌گویند سه رشته‌ی ورزشی در این زمینه با بقیه تفاوت دارند. اتومبیل‌رانی، گاوبازی و کوهنوردی، زیرا حادثه دراین رشته‌ها به مرگ نزدیک است.

  • با این وجود از صخره‌نوردی در ایران استقبال می‌شود؟

بله. الآن شمار زیادی از نوجوانان و جوانان وارد این رشته شده‌اند و در حال تمرین روی دیواره‌های مصنوعی در باشگاه‌ها هستند. این رشته هیجان خاصی دارد که آن‌ها را جذب می‌کند.

  • از چه سنی می‌شود صخره‌نوردی را شروع کرد؟

معمولاً نوجوانان از 12 تا 14 سالگی تمرین‌های جدی این رشته را شروع می‌کنند و زود، به سطح حرفه‌ای می‌رسند. در جهان قهرمانانی هستند که 17 یا 19 سال دارند و در بالاترین سطح کار می‌کنند. دختران هم می‌توانند از همین سن‌ تمرین را شروع کنند و الآن تعداد زیادی از صخره‌نوردان ایرانی، خانم‌ هستند.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱

  • خودتان از چه سنی شروع کردید؟

من متولد 1355 هستم و به رشته‌‌های ورزشی گوناگونی مثل فوتبال و رزمی علاقه داشتم. از سال 77 هم صخره‌نوردی را شروع کردم ولی آن‌چه که باعث شد این رشته را به‌صورت تمام وقت دنبال کنم حضور سه مربی فرانسوی در ایران بود. این مربیان در سال 1387 به ایران آمدند و آموزش تعدادی از صخره‌نوردان را شروع کردند. من هم جزو همین گروه بودم و آموزش‌‌ها باعث شد نگاهم به این رشته تغییر کند.

تا آن موقع پیش خودم فکر می‌کردم 25 سالگی حداکثر سنی است که می‌توانم به موفقیت در صخره‌نوردی امیدوار باشم. این مربیان باعث شدند که دوباره تلاش را شروع کردم.

  • چرا می‌گویند در صخره‌نوردی ذهن اهمیت زیادی دارد؟

برای کسی که صخره‌نوردی را شروع می‌کند سه چیز خیلی اهمیت دارد؛ اول این‌که توانایی خودش را بشناسد و بداند چه نوع استعداد ورزشی و چه‌قدر قدرت فیزیکی دارد. دوم این‌که ظرفیت شکست را داشته باشد. زیرا در جریان صعود و همین‌طور مسابقه ممکن است شکست بخورید. سومین توانایی که حتماً باید از آن برخوردار باشید روراست بودن است. اگر فکر می‌کنید نمی‌توانید یک صعود را انجام بدهید یا در مسابقه‌ای شرکت کنید، باید این قدرت را داشته باشید که به بقیه بگویید و آن کار را انجام ندهید.

  • یک جور توانایی «نه» گفتن؟

بله. نوجوان‌ها بیش‌تر دچار این مشکل می‌شوند و ممکن است زمانی که آمادگی کافی ذهنی و بدنی ندارند یک صعود را شروع کنند یا مسیر دشواری را روی دیواره‌ی مصنوعی بروند که در آن موفق نمی‌شوند. باید بتوانند به دوستان، تماشاگران و مربی خود بگویند که در آن لحظه توانایی صعود را ندارند تا زمان مناسب برسد.

  • هزینه سنگ‌نوردی زیاد است؟

در طبیعت بله، ولی در دیواره‌های مصنوعی باشگاه‌ها با یک جفت کفش مخصوص و یک کیسه پودر و یک هارنس (کمربند مخصوصی که به طناب متصل می‌شود) می‌توان شروع کرد. البته هنوز هم امکانات این رشته در ایران زیاد نیست. هزینه‌ی ساخت سالن و نگه‌داری از آن زیاد است و سوددهی هم ندارد، ولی الآن شمار زیادی از نوجوانان به این رشته علاقه دارند که می‌توانند دیواره‌نوردان آینده ما باشند.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱طناب آبی یادگاری

از ماجرای گم‌شدن کوهنوردان ایرانی در قله برودپیک کمی بیش از یک ماه می‌گذرد. گرامی یکی از کسانی بود که در جریان این سفر و حوادث آن قرار داشت. او از دوستان نزدیک «آیدین بزرگی» بوده و زمانی که تیم برای سفر آماده می‌شد، به بدرقه آن‌ها رفته بود. گرامی ‌می‌گوید: «در ارتفاع بالای 8000 متر نمی‌شود بیش‌تر از سه روز اقامت کرد، زیرا شرایط بسیار نامساعدی دارد که به مرگ منجر می‌شود. فشار کم هوا، کمبود اکسیژن، سرما و عوامل دیگر باعث می‌شوند که سلامت انسان زود به خطر بیفتد. کوهنوردان ما روز اول از ارتفاع اول 7500 متری تماس گرفتند، روز دوم از 7400 متری و در تماس روز سوم گفتند در 8000 متر مستقر شده‌اند. من درست از زمانی که این خبر رسید احساس نگرانی کردم، ولی امیدوار بودم که به سلامت برگردند. کوهنورد تا موقعی که به کمپ اصلی در پایین کوه نرسد در معرض خطر است. بهمن، ریزش سنگ، سقوط در شکاف یخی و صدها اتفاق دیگر ممکن است زندگی آنان را به خطر بیندازد.»

قله‌ای که اعضای تیم سه نفره می‌خواستند به آن برسند، حدود 45 متر بالاتر از ارتفاع 8000 متری است، ولی این 45 متر مستقیم نیست، بلکه باید مسیری طولانی را در شرایط بسیار سخت رفت تا به آن رسید. فاتح ترانگو می‌گوید: «این شرایط اصلاً قابل مقایسه با وضعیت عادی نیست. در این ارتفاع رشد سلولی متوقف می‌شود و میزان مصرف انرژی سه برابر خواهد شد، در‌حالی‌که می‌دانستیم اعضای تیم فقط برای سه روز غذا دارند. بعد خبر رسید که به قله رسیده‌اند ولی شب چهارم را هم در همان ارتفاع چادر زده‌اند. روز پنجم طوفان سختی شروع شد و آن‌ها از مسیر رایج کوهنوردان دور شدند و در تماسشان گفتند که نیاز به آب و غذا دارند و از دو مسیر صخره‌ای هم پایین آمده‌اند. دیگر واقعاً نگران شده بودیم.»

روز ششم آیدین تماس می‌گیرد و می‌گوید شرایط بحرانی است. گرامی فرصتی برای حرف زدن با او نداشته چون تماس‌ها بسیار کوتاه و فقط برای رساندن پیام است. او می‌گوید: «دیگر تماسی نداشتیم و حدس می‌زدیم در منطقه‌ی فلات مانندی باشند که وسعت زیادی دارد. روز هشتم هم آیدین تماس گرفت متأسفانه از گفته‌هایش معلوم بود که شرایط نامساعد علاوه بر قدرت بدنی، تمرکز ذهنی‌اش را هم به هم زده است. درباره‌ی طناب آبی رنگی گفت که من به او داده بودم.  بعد دیگر هیچ تماسی نداشتیم. آیدین دوست من بود و از سال 87 او را می‌شناختم. از 14 سالگی کوهنوردی را شروع کرده بود. با مجتبی که آتش‌نشان بود هم باشگاهی بودم. پویا را هم می‌شناختم و می‌دانستم بسیار قوی است. آن‌ها مسیر جدید را به نام ایران در صعود به برودپیک ثبت کردند، ولی متأسفانه جانشان را از دست دادند.»

طناب آبی رنگ که یادگار این سفر است الآن در قله برودپیک به همراه جسد سه کوهنورد ایرانی دفن شده است.

 

بهترین تمرین بدن‌سازی و لاغری

وقتی وسط سالن صخره‌نوردی مشغول صحبت هستیم، محمدحسین 16 ساله، در ارتفاع زیاد مشغول بالارفتن از گیره‌های سقف است. او از بالای سرِ ما رد می‌شود و چند متر آن‌طرف‌تر با کمک طناب پایین می‌آید. همان موقع گروه دیگری از سنگ‌نوردان دارند خود را برای تمرین گرم می‌کنند. تقریباً همه موهای سفید و سن و سال زیادی دارند. یکی از ویژگی‌های سنگ‌نوردی این است که می‌توان از نوجوانی آن را شروع کرد و تا سال‌های سال ادامه داد.

امتیاز دیگر صخره‌نوردی این است که تناسب اندام خاصی ایجاد می‌کند. تقریباً تمام کسانی که در سالن سراج دارند تمرین می‌کنند با ماهیچه‌های بسیار قدرتمند وزن کمی دارند. برخی از صخره‌نوردان در دوره‌های بدن‌سازی با وزنه شرکت می‌کنند و بعضی هم بدن‌سازی مخصوص ژیمناستیک را انجام می‌دهند، اما اگر کسی از سن نوجوانی این رشته را انتخاب کند و به‌صورت ثابت تمرین‌ها و تغذیه مناسب را ادامه دهد، بعد از چند سال صاحب اندامی تراش‌خورده و ماهیچه‌های رشد یافته خواهد شد که طبیعتاً برای یک صخره‌نورد ضروری است.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱

عکس‌ها: مهبد فروزان

http://www.hamshahrionline.ir/details/228182

روزنامه همشهری 31 مرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم! - جواد علیزاده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 
جواد علیزاده، ‌سردبیر مجله‌ی طنز و کاریکاتور در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم!

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دفتر مجله‌ی طنز و کاریکاتور پر است از شماره‌های مختلف این مجله و انبوه برگه‌ها‌ی طرح و کاریکاتور. آثاری که برنده‌ی جوایز بین‌المللی شده‌اند در کنار پوستر بازیگران فیلم‌های سینمای کلاسیک دیوارها را پرکرده‌اند.

به این دفتر کوچک آمده‌ایم تا با جواد علیزاده گفت‌وگو کنیم. چند نفر به نام «جواد علیزاده» در ایران وجود دارند که هریک در حوزه‌‌ی متفاوتی فعالیت می‌کند و هنرمندی که با او به گفت‌وگو می‌نشینیم، این تفاوت را دارد که آنتونی کویین کار برایش جور کرده و احتمالاً نسبتی هم با اینشتین دارد. حاصل این گفت‌وگو پیش روی شماست.

 

  • از چه سنی کاریکاتور کشیدن را انتخاب کردید؟

بیش‌تر همکاران من به این سؤال یک جواب مشترک می‌دهند. کاریکاتوریست‌ها همه در بچگی سر کلاس درس، کاریکاتور هم‌کلاسی‌هایشان و معلمشان را کشیده‌اند و بعد هم معلم مچشان را گرفته. از این لحظه سرنوشتشان عوض شده و فهمیده‌اند که وقتی کاریکاتور یک نفر را می‌کشی، ممکن است حس شوخ‌طبعی داشته باشد و بخندد یا این‌که عصبانی شود و دانش‌آموز را بیرون کند. تجربه‌ی خوبی است که در آینده بدانند سوژه‌هایشان چگونه با آن‌ها برخورد می‌کنند. برای من هم این اتفاق افتاد.

  • در چه رشته‌ای درس خواندید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707سال 50 که دیپلم طبیعی (تجربی) گرفتم، می‌خواستم پزشکی بخوانم. توصیه‌ی خانواده هم بود، ولی قبول نشدم. به‌جای آن در سه رشته‌ی دیگر پذیرفته شدم که هر کدامشان به‌نوعی علاقه‌های دیگرم را نشان می‌داد. اول دانشکده‌ی «هنرهای تزیینی» بود که الآن دانشگاه هنر است و در چهار راه ولی‌عصرعج قرار دارد. بانمره‌ی خوبی آن‌جا قبول شدم، چون طراحی‌ام خوب بود. قبلاً به کلاس‌های طراحی‌ای می‌رفتم که آن‌موقع جلوی دانشگاه زیاد بود. سر این کلاس‌ها کاریکاتور استاد و شاگردها را می‌کشیدم.

جای دومی که قبول شدم «مدرسه‌ی تلویزیون و سینما» نام داشت که الآن اسمش «دانشکده‌ی صدا و سیما» است. امتحان می‌گرفتند و بعد مصاحبه برای کارگردانی و گویندگی داشت. کسی هم که مصاحبه می‌گرفت گفت که شما خیلی قیافه‌ی فتوژنیکی دارید. خودم هم به سینما علاقه داشتم. جای سوم، مدرسه‌ی ترجمه در رشته‌ی انگلیسی بود که الآن یکی از دانشکده‌های دانشگاه علامه طباطبایی است. به زبان انگلیسی علاقه داشتم چون می‌خواستم بدانم توی این فیلم‌های سینمایی چه می‌گویند.

  • کدام‌یک را انتخاب کردید؟

بین اولی و دومی شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم.

  • بعداً نظرتان عوض نشد؟

بعداً فکر کردم، اولی و دومی بهتر بودند. چون بعد از فارغ التحصیل شدن، از مترجمی زبان انگلیسی عملاً چیز زیادی یاد نگرفته بودم. البته کلاس‌های مکالمه و سخنرانی داشتیم با استادهای خارجی که خیلی مفید  بود. با همان دیپلم هم زبانم خوب بود و نمی‌دانم اگر به این دانشگاه نرفته بودم، چیزی عوض می‌شد یا نه؟ 

  • هیچ جایی به درد نخورد؟

چرا، موقعی که رفتم سربازی در فضای نظامی نمی‌شد کاریکاتور فرمانده را بکشم، ممکن بود عواقب خطرناکی داشته باشد. این بود که به دانشکده‌ی افسری رفتم و انگلیسی درس دادم.

  • سراغ سینما نرفتید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707نه، ولی خاطرات فیلم‌هایی را که در کودکی دیده‌ام همیشه به یاد دارم. مثلاً فیلم وسترن معروفی بود به اسم «وراکروز». سال 40 بود که در سینما پردیس، پشت میدان مخبرالدوله آن را دیدم. در این فیلم برت لنکستر و گاری کوپر که آن‌موقع بازیگران روز دنیا بودند با هم دوئل می‌کردند. فیلم خیلی اخلاقی بود و هر سه شخصیتش تا الآن یادم مانده‌اند.

  • این‌ها که دوتا شخصیت بودند؟

شخصیت سوم، مرحوم پدرم بود که من را به سینما برد. فیلم برای من سه قهرمان داشت. خیلی سال بعد، رفتم دوباره به سینما سر بزنم که دیدم مخروبه شده. فقط یک عکس از آن گرفتم. الآن یکی از اسم‌های مستعاری که دارم «داوج پارادیزو» است، داوج برعکس جواد است و پارادیزو همان سینما پردیس. متروکه شدن سینما برایم حس نوستالژیک ایجاد کرد. پیوندی در مکانی که الآن هیچ چیزی از آن نمانده است.

  • چی شد که به‌صورت حرفه‌ای دنبال کاریکاتور رفتید؟

در دوران مدرسه نقاشی‌ام خوب بود. در مسابقات منطقه و استانی اول می‌شدم. مدیر و معلم‌ها نقاشی من را می‌فرستادند برای چاپ در مجلاتی مثل اطلاعات کودکان و کیهان بچه‌ها. این‌طوری شد که از بچگی عشق کاغذی پیدا کردم. به‌عنوان شاگرد ممتاز هم اسمم چاپ می‌شد که الآن این مجلات، برای من مدارک ارزشمندی هستند. آن‌موقع عکس ابن‌سینا و نهرو و شخصیت‌هایی را می‌کشیدم که می‌شناختم. به چهره علاقه داشتم.

  • مجله‌های طنز آن موقع چاپ می‌شدند؟

بله، مجله‌ی مشهور توفیق بود و مجله‌ی دیگری هم شروع به چاپ کرد به اسم کاریکاتور. در سال نهم دبیرستان، در مسابقه‌ای به‌نام «دنیا از دید من» شرکت کردم. موضوع روز، جنگ خاورمیانه بود و نتیجه‌ی جنگ شش‌روزه‌ی اعراب و رژیم صهیونیستی. یک کاریکاتور کشیدم در دو فریم که نیکسون و برژنف سران آمریکا و شوروی را نشان می‌داد. به‌عنوان نماد رژیم صهیونیستی هم موشه دایان را کشیدم که یک چشم داشت و خیلی معروف بود. صحنه‌ی اول دو ابرقدرت دارند درِ گوش اعراب و صهیونیست‌ها چیزهایی می‌گویند و در صحنه‌ی دوم زمانی که این دو با هم  کتک‌کاری می‌کنند، دو ابر قدرت می‌خندند.

  • انعکاس هم داشت؟

بله، استقبال خوبی از آن شد و در یکی از مجلات خارجی به اسم «میدل ایست نیوز» ستون «فارین پالیسی» چاپ شد.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

  • مجله‌ی خارجی؟ چه‌طور از چاپ کاریکاتور در آن مجله با خبر شدید؟

آن‌موقع به‌خاطر این‌که آمریکایی‌ها و خارجی‌های دیگر زیاد به ایران می‌آمدند، مجلات خارجی را در هتل‌های تهران توزیع می‌کردند. نسخه‌ای از این مجله هم به دست مسئولان روزنامه رسیده بود و چون دیدند اثری از مجله‌شان چاپ شده خبر آن را در شماره‌ی نوروزی منتشر کردند.

  • خیلی لذت داشت؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

خیلی زیاد. سال 48 بود و من فقط 17 سال داشتم. همین باعث شد که از مجله‌ی کاریکاتور دعوتم کردند برای کار کردن.

  • همان جا ماندید؟

مدتی در همان مجله بودم تا وقتی‌که آنتونی کویین من را به کیهان برد.

  • آنتونی کویین؟

بله، سال 55 آنتونی کویین به ایران آمده بود و ما از طرف مجله برای مصاحبه رفته بودیم. کاریکاتورش را که با ماژیک کشیده بودم، توی فرودگاه مهرآباد نشانش دادم. او هم خوشش آمد و آن را امضا کرد. فیلم  محمد رسول‌الله‌ص را بازی کرده بود ولی هنوز اکران نشده بود. در ایران او را با زنده باد زاپاتا، باراباس، و زوربای یونانی می‌شناختیم. خبرنگار هنری کیهان که آن‌جا بود کار من را دید و دعوت کرد به روزنامه بروم.

  • درست است که موضوع‌های خنده‌ی خارجی‌ها با ما تفاوت دارد؟

درباره‌ی هنرهای تجسمی و به‌طور خاص کاریکاتور یک زبان جهانی وجود دارد که بیش‌تر مردم از کشورهای مختلف پیام آن رادرک می‌کنند، اما در طنز گفتاری تفاوت هست. در بعضی از کشورها راحت‌تر به موضوعاتی می‌خندند که برای ما خنده‌دار نیست.

  • اگر تشویقتان نمی‌کردند باز هم دنبال کاریکاتور می‌رفتید؟

من اصلاً نگفتم تشویقم کردند. می‌رفتم کاریکاتوریست‌های بزرگ را می‌دیدم و سعی می‌کردم از آن‌ها یاد بگیرم. سرخوردگی هم خیلی پیش می‌آمد. سال 53 حس کردم کارهایم کم‌تر چاپ می‌شود و کاریکاتور‌های رقیبانم را بیش‌تر چاپ می‌کنند. برای چند سال کاریکاتور را کنار گذاشتم، ولی نمی‌توانستم تحمل کنم. جلد مجله‌ها را می‌دیدم و فکر می‌کردم حالا که این مجله وجود دارد چرا کارهای من چاپ نشود.

  • الآن  هم سرخورده می‌شوید؟

بله، یک بار شبی زنگ زدند و گفتند در مسابقه کار شما  رتبه‌ی اول را به‌دست آورده. همان شب رأی را عوض کردند و فردا جایزه به اثر دیگری داده شد. ولی اگر کسی می‌خواهد کار حرفه‌ای بکند، نباید از این اتفاق‌ها دلسرد شود.

  • خیلی از کاریکاتوریست‌ها در زمینه‌ی انیمیشن و فیلم فعال‌اند، سینما و کاریکاتور چه نسبتی با هم دارند؟

خیلی از هم دور نیستند. هنرهای نمایشی حالا به‌طور خاص با کاریکاتور نقاط مشترکی دارند. «تیم برتون» کار گرافیک و انیمیشن انجام داده بود. من 15 سال قبل فیلم ادوارد دست قیچی را دیدم و به نظرم فیلم رمانتیک قشنگی است. با این‌که فیلم فانتزی است، جانی دپ خیلی خوب بازی کرده و تنهایی‌اش حس می‌شود. «فدریکو فلینی» ایتالیایی هم قبل ازکارگردانی، کاریکاتوریست مطبوعات دهه‌ی 50 بود و کارتون استریپ می‌کشید. من معتقدم سینما و کاریکاتور به هم مرتبط‌اند.

  • الآن در مجله‌ی طنز و کاریکاتور به نیرو‌های جوان فرصت فعالیت می‌دهید؟

بله، اصلاً یکی از اهدافی که در مجله دنبال می‌کنیم همین کشف و پرورش استعدادهای جوان است. در کاریکاتور بلد بودن نکات فنی کافی نیست، کاریکاتوریست باید تحلیلگر باشد. اصول فنی را می‌شود تمرین کرد، ولی تفکر و سوژه‌یابی به مطالعات شخصی بستگی دارد. از این استعداد‌های جوان و اهل مطالعه در بین نوجوان‌های امروزی فراوان داریم.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

15 سال پیش، گلی زدم که هنوز لذتش را حس می‌کنم!

دو عنصر در کاریکاتور‌های علیزاده به چشم می‌خورند؛ یکی فوتبال و دیگری اینشتین. وقتی در این باره از او سؤال می‌کنم می‌گوید: «در دهه‌ی 60 مدتی وقت آزاد داشتم و دنبال مطالعه رفتم. از نوجوانی فکر می‌کردم چرا اینشتین این‌قدر معروف است؟ مگر درباره‌ی چه چیزی نظر داده؟ این بود که کتاب‌های مربوط به نظریات فیزیکی اینشتین را پیدا کردم. مسائلی مثل نسبیت برایم جالب بود و با نظریه‌هایی مثل منحنی بودن فضا و وزن داشتن نور هم آشنا شدم. از آن‌موقع شروع به کشیدن کاریکاتور‌های او کردم. شاید بیش‌تر از هر کاریکاتوریستی در جهان درباره‌ی اینشتین کاریکاتور کشیده‌ام.»

مجسمه‌ی مفسر شوت که نشانه‌ی مجله‌ی طنز و کاریکاتور است، در گوشه‌ای روی کاغذها قرار گرفته. علیزاده در باره‌ی علاقه‌اش به فوتبال می‌گوید: «فوتبال ضد افسردگی است. وقتی خسته به خانه برمی‌گردیم و به تماشای یک مسابقه می‌نشینیم در لحظه‌ی گل زدن خیلی به وجد می‌آییم و در شادی پیروزی تیم، شریک می‌شویم.

بازی‌های فوتبال تنها پخش مستقیم و ارتباط لحظه‌ای ما با جهان خارج است. بازیکن‌های پول‌ساز میلیاردری هستند که در کشور دیگری بازی می‌کنند و برای بازی ملی به کشور خودشان برمی‌گردند. بعد در بازی ملی به کشوری که در آن بازی می‌کنند و باشگاه دارند، گل می‌زنند.

گل زدن کم لذتی نیست. مثل چاپ کاریکاتور دوران نوجوانی در یک مجله است. 15 سال قبل در یک بازی گل کوچیک، توپ کاشته را توی دروازه کوبیدم و دروازه‌بان نتوانست آن را بگیرد. هنوز لذت آن گل را حس می‌کنم.»

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

تجربه را نمی‌توان نادیده گرفت

ما استاد و پیشکسوت داشتیم. من زمانی که آماتور بودم از کار یک نفر خوشم می‌آمد و کارهایم شبیه او می‌شد. بعد نوآوری به خرج می‌دادم و مسیر خودم را دنبال می‌کردم. حالا که نگاه می‌کنم شاید کار آن شخص یا اساتید آن‌موقع را قبول نداشته باشم، ولی دلیل نمی‌شود نقش آن‌ها را نادیده بگیرم.

الآن با اینترنت و فناوری‌هایی مثل عکاسی دیجیتال وضعیت همه‌ی رشته‌ها تغییر کرده است. دیگر نیازی نیست که حتماً سر یک کلاس بنشینی تا رشته‌ی هنری را یاد بگیری. ولی کسب تجربه لازم است. برای این‌که شاید نکات فنی را بشود یاد گرفت، ولی وقتی‌که می‌خواهید یک اثر هنری را در جامعه عرضه کنید، باید درباره‌ی تأثیر اجتماعی آن تجربه داشته باشید. درست مثل بازیکنان فوتبال و مربیان فوتبال. این تجربه‌ی مربی است که باعث هدایت بازیکنان و پیروزی تیم می‌شود. این‌که می‌بینید یک کاریکاتور در روزنامه‌ای منتشر می‌شود و جنجال بزرگی به پا می‌کند، به‌خاطر استفاده کردن یا استفاده نکردن از تجربه است.

درباره‌ی این‌که باید حتماً زیر نظر استاد خاصی کار هنری را شروع کرد، نمی‌شود جواب قاطعی داد. نمی‌شود گفت اصلاً نیازی به استاد نیست و از طرف دیگر جوان مبتکر حتی اگر در ابتدا از کس دیگری تقلید کند، بعداً مسیر خودش را پیدا می‌کند.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

عکس‌ها: مهبد فروزان

روزنامه همشهری 27 تیر 1392 ضمیمه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/223607

محمد سرابی Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012 Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013 still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
حرفه هنرمند، حرفه پزشک - افشین یداللهى
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با افشین یداللهى که برای ترانه سرودن، منتظر الهام شاعرانه نمی‌ماند

حرفه هنرمند، حرفه پزشک

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابى:

حتماً این را می‌دانید که سراینده بسیاری از ترانه‌های آشنای ما بی‌دلیل عنوان دکتر ندارد.

«افشین یداللهی»، پزشک متخصص اعصاب و روان است و به گفته‌ی خودش شناخته شدن به نام ترانه‌سرا باعث شده است که بیماران حس مثبت‌تری نسبت به او داشته باشند و در نتیجه راحت‌تر حرفشان را بزنند و حسشان را بیان کنند. گفت‌وگوی ما در یکی از مراکز مشاوره و در زمان کوتاهی که تا شروع ویزیت بیماران باقی مانده بود، انجام شد. یداللهی سرودن ترانه را کاری کاملاً حرفه‌ای و با انضباط می‌داند. گفت‌وگوی دوچرخه را با این پزشکِ ترانه‌سرا بخوانید.

 

الآن خیلی‌ها زیاد کار می‌کنند و وقت فراغت کمی دارند، ولی بیش‌تر آن‌ها همیشه خسته‌ به‌نظر می‌رسند. شما چه‌طور با این همه کار و گرفتاری و وقت کم، فراغت لازم برای سرودن ترانه پیدا می‌کنید؟

خب، به‌صورت پراکنده مطالعه می‌کنم و بالأخره فرصت‌های کوتاهی پیدا می‌کنم. ترانه‌هایی که می‌گویم حاصل تجربه‌ی زندگی است. زندگی من جریان دارد. بعضی اوقات سریع و متراکم و بعضی اوقات آرام‌تر. الآن یک دوره‌ی آموزشی مربوط به کارم هم می‌بینم که وقت‌گیر است. آدمی نیستم که هیچ وقت فراغتی نداشته باشم. همان برنامه‌هایی که دارم دستمایه‌ی شعر می‌شود. به اکثر کارهایی که می‌کنم علاقه دارم. بعضی مربوط به کار و بعضی مربوط به ترانه است و بعضی روان‌پزشکی.

بعضی نوجوان‌ها تصور می‌کنند برای آفرینش هنری باید فضای خاصی فراهم باشد. آیا شعر گفتن نیاز به شرایط آرام و تنهایی و فرصت کافی دارد؟ شما با این برنامه‌ی کاری که باید سرِساعت به کارهایتان برسید و ترانه هم می‌گویید، تضاد و مشکلی برایتان پیش نمی‌آید؟

اولاً آفرینش هنری حتماً نباید در فضای خاصی انجام شود. خیلی خوب است که کسی خلوتی داشته باشد. برای من هم این شرایط خوبی است، ولی مدتی است که به این زندگی عادت کرده‌ام. گاهی در جریان همین برنامه‌های کاری جرقه‌ای زده می‌شود که به یک ترانه تبدیل می‌شود. گاهی هم خودم می‌خواهم که زده شود.

مگر حس ترانه گفتن خواستنی است؟

خواستنی هم هست. البته نه این‌که تمامش در اختیار من باشد. من می‌خواهم و بعد آن پروسه شروع به فعالیت می‌کند. نه این‌که کاملاً در حال تلاش باشم. می‌خواهم و به آن موضوع فکر می‌کنم. بعد واژه‌ها خودشان چیده می‌شوند و ترانه شکل می‌گیرد.

پس بیش‌تر کوششی است تا جوششی؟

نمی‌شود کاملاً گفت کوششی. وقتی فکر می‌کنم، خیلی از کارهایم را که خیلی موفق هم بوده‌اند، وقتی گفته‌ام که از من خواسته‌اند برای سریال یا ملودی خاصی ترانه بگویم. میوه‌ی ممنوعه، شب دهم و مدار صفردرجه این‌طور بوده‌اند. باید متناسب با مضمون سریال یا آن‌چه خواننده می‌خواسته بخواند، ترانه‌ای را آماده می‌کردم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703

عکس‌ها: مهبد فروزان

این‌طور وقت‌ها منتظر حس شاعرانه نمی‌شوید؟

همان‌طور که یک فیلم‌نامه‌نویس سینما باید بتواند در یک محدوده‌ی زمانی مشخص اثرش را آماده کند، ترانه‌سرایی هم که به‌دنبال کار حرفه‌ای است، باید بتواند در زمانی که از او کاری را می‌خواهند آن را انجام دهد. قطعاً زمانی هست که جرقه یا طرح یک داستان به ذهن نویسنده می‌رسد، بعد آن را بسط و گسترش می‌دهد ولی اگر دید حرفه‌ای دارید باید با الهامتان در تعامل باشید. من گاهی سفارش یک کار هنری می‌گیرم می‌گویند این سریال تا دو هفته دیگر روی آنتن می‌رود، گاهی هم شب قبل از پخش سریال سفارش می‌دهند.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703می‌شود یک مثال بزنید؟

وقتی سریال «برای آخرین بار» آماده‌ی پخش بود  با من تماس گرفتند و گفتند ترانه‌ای را که داشتیم، برای تیتراژ اول گذاشته‌ایم. اگر می‌توانی یک ترانه برای تیتراژ دوم که آخر هر قسمت پخش می‌شود بگو که اسم سریال هم تویش باشد. بعد هم ناباورانه پرسیدند سریال فردا عصر می‌رود روی آنتن، می‌توانی بگویی؟ گفتم بله. کار را با آقای خواجه‌امیری انجام دادیم. من یک تکه از ترانه را گفتم و برایش فرستادم او هم برای آن قسمت ملودی ساخت و برای من فرستاد. در طول مدتی که داشت ملودی را می‌ساخت من به قسمت بعدی ترانه فکر می‌کردم. وقتی ملودی رسید بقیه‌ی متن را آماده کردم و فرستادم. آقای خواجه‌امیری شبانه ترانه را خواند و ضبط کرد. صبح تیتراژ را میکس کردند و برای تصویب فرستادند که تا ظهر تأیید شد و عصر هم در انتهای قسمت اول سریال پخش شد. اتفاقاً ترانه موفقی بود و با مخاطب ارتباط برقرار کرد.

ولی باز هم باید جایی برای الهام ناگهانی گذاشت.

البته گاهی هم مثلاً می‌بینم کسی دارد گریه می‌کند به‌خاطر مجموعه‌ی فضا و شرایط، ممکن است با دیدن همان اشک جرقه‌ای بخورد و یک بیت از ترانه‌ای به ذهنم برسد. آن موقع همان حس را می‌گیرم و جلو می‌روم.

یادداشت می‌کنید؟

بله.

اگر یادداشت نشود؟

یادم می‌رود و بعداً اگر تمام کلماتش هم یادم بیاید آن شعر به صورت منسجم در نمی‌آید. حتماً یادداشت می‌کنم.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703خاص‌ترین حالتی که در آن ترانه به ذهنتان می‌رسد کدام حالت است؟

وقتی می‌خواهم بخوابم و هنوز نخوابیده‌ام. در حالتی بین بیداری و خواب. قبل از این‌که کاملاً خوابم ببرد. برای همین قلم و کاغذ آماده نگه‌می‌دارم.

زیاد موسیقی گوش می‌دهید؟

زمانی خیلی گوش می‌کردم، ولی الآن نه. الآن وقتی توی ماشین هستم بیش‌تر ترجیح می‌دهم سکوت باشد. مگر این‌که بخواهم بروم سفر یا با کسی همراه باشم. گاهی وقت‌ها هم یک ملودی داده‌اند و باید برای آن شعر بگویم که همان را گوش می‌دهم.

نوجوان‌هایی را دیده‌اید که هدفون را اصلاً از گوششان بیرون نمی‌آورند؟

خوب است آدم موسیقی گوش کند و با انواع آن و سبک‌ها و سلیقه‌های مختلف موسیقی آشنا باشد.

خودتان همه نوعی موسیقی گوش می‌کنید؟

من زمانی موسیقی ملی و سنتی گوش می‌کردم و همین‌طور موسیقی پاپ و سبک‌های مختلف دیگر، ولی الآن کم‌تر گوش می‌کنم.

رپ هم گوش می‌دادید؟

آن موقعی که موسیقی گوش می‌کردم هنوز رپ فارسی این‌قدر فراگیر نشده بود. ولی اگر منظورتان این است که از رپ خوشم می‌آید یا نه،  اولین کاری که یک مقداری رپ بود و به‌صورت رسمی منتشر شد، در سریال O+ بود که شعرش را من گفته بودم: «زندگی گله‌ای، آدم‌های فله‌ای/ دلخوشی‌شون قیافه، تو ژستن و کلافه/ از بس خطری و خلافن، یه پخ کنی غلافن»

این اصطلاحات را از کجا می‌دانید؟

بالأخره توی همین جا زندگی کرده‌ایم. زمانی که خودمان محصل بودیم تولید هم می‌کردیم و بین خودمان اصطلاحات خاصی رواج داشت. مثل هر گروهی از نوجوان‌ها که برای خودشان این اصطلاحات را دارند.

درمورد سبک شعر تعصب خاصی دارید؟

نه. بعضی وقت‌ها در بین شعرهای آزادی که می‌شنوم نمونه‌های خیلی خوبی پیدا می‌کنم ولی بعضی‌ها هم هستند که هر چی گوش می‌کنم ارتباطی با  آن برقرار نمی‌کنم. فکر می‌کنم جای تک‌تک این کلمات خیلی کلمات دیگر می‌شود گذاشت. خودم شعر سپید و انواع شعرهای آزاد را خیلی دوست دارم. به‌خصوص که ما الآن هم در غزل و هم در شعر آزاد خیلی پیشرفت خوبی کرده‌ایم. الآن در غزل کارهای خوبی سروده شده که نو هست و دیگر زیر سایه‌ی گذشتگان نیست. همین اتفاق توی شعر سپید افتاده و زبان‌های تازه داریم می‌شنویم که از آن لذت می‌بریم. در کنار این‌ها شعر‌های دیگری هم هست که انگار شاعر برای خودش گفته است.

این روزها روی چه کاری تمرکز دارید؟

الآن بیش‌تر به چند ترانه که می‌خواستم بگویم فکر می‌کنم. زمانی روی غزل و شعر کلاسیک و این‌ها تمرکز کردم. قبلاً هم از این نوع شعر گفته بودم که با فضای ارکستر ملی اجرا شد. یک مجموعه ‌هم با همایون شجریان و فردین خلعتبری آماده شده و یک مجموعه‌ی دیگر که با فضای ارکستر ملی کار می‌کنم.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703نه عقل بود و نه دلی

 

اگر موسیقی تیتراژ سریال مدار صفر درجه و فراز و فرود‌های آن را شنیده باشید حتماً متن ترانه‌ی آن را هم به‌خاطر دارید. ترانه‌ای که اگرچه از عشق می‌گفت، ولی بر روی تصاویر جنگ جهانی دوم و آشوب‌های آن زمان تناسب عجیبی پیدا کرده بود.

چرا مدار صفر درجه آن‌قدر مشهور شد؟

اصولاً کارهایی که با ارکستر ملی اجرا شوند و زبان کلاسیک  داشته باشند، دیرتر فراگیر می‌شوند، ولی ماندگارترند. زبان کتابی به همان نسبت که دیرتر می‌گیرد، دیرتر هم فراموش می‌شود. مثل خاک که دیرتر از آب گرم می‌شود و دیرتر هم گرما را از دست می‌دهد. موفق شدن اثر در این ژانر طول می‌کشد. توجه کنید که این‌ها نقطه قوت یا ضعف نیست. یک ترانه‌ای زودتر پخش می‌شود ولی قدرت ماندگاری کم‌تری دارد، اما در زمان حیاتش تأثیر حسی و عاطفی خودش را می‌گذارد. هر‌کدام این‌ها یک نوع هستند که جای هم‌دیگر را پر نمی‌کنند. یک دلیل دیگرِ این‌که مدار صفر درجه موفق بود، به مفهومی ارتباط دارد که بیان می‌کند؛ مفهومی که تاریخ مصرف نداشت و در هر شرایط جغرافیایی و تاریخی و اعتقادی معنی پیدا می‌کند.

اصلاً فکر می‌کردید این‌قدر معروف شود؟

نه، فکر می‌کردیم به‌خاطر همان کلام و موسیقی‌ و ارکسترش مخاطب خاص خواهد داشت. حالا طوری شده که با تمام شدن سریال هنوز هم هفته‌ای نیست که درباره‌ی این ترانه چیزی نشنوم و بازخوردی نبینم.

احساس رضایت می‌کنید؟

بله، طبیعی است، انگار نمره قبولی گرفته‌ام.

از مخاطب نوجوان هم در باره‌ی این ترانه بازخورد گرفته‌اید؟

بله یکی از کارهایی بود که فکر نمی‌کردم مخاطب نوجوان داشته باشد ولی دختر و پسر 13 ساله هم بودند که برای من از این ترانه می‌گفتند.

بیش‌تر از چه قسمتی خوششان آمده بود؟

ابتدای کار عبارت‌های پیچیده‌ای گفته می‌شد ولی زمانی که بعد از این پیچیدگی‌ها جمله‌ی ساده‌ی من عاشق چشمت شدم می‌آمد انگار که آن بغرنج بودن موضوع تبدیل می‌شد به سادگی و صمیمیت. نوجوان‌ها با همین عبارت ارتباط برقرار می‌کردند.

«من و رسوایی و این بار گناه/تو و تنهایی و آن چشم سیاه/ از من تازه مسلمان بگذر بگذر/ از سر پیمان بگذر» چرا می‌گویند ترانه شب دهم معنا گریزی دارد؟

این ترانه را بر اساس موضوع سریال گفتم. نشان‌دهنده‌ی شوق این فرد بود برای کشته شدن که از شوق شمشیر بیش‌تر بود. به شکلی گفتم که تا پایان سریال مشخص نشود. وقتی فهمیدم خانم ریاحی نقش فخرالزمان را بازی کرده به آهنگ‌ساز زنگ زدم و گفتم توی شعر آمده «چشم سیاه» که منظورم فخرالزمان بوده حالا باید آن را عوض کنم. آقای خلعتبری گفت لنز گذاشتند و رنگ چشم بازیگر نقش فخرالزمان سیاه شده است. به هرحال جدا از معنای سریال گفت‌و‌گوی یک عاشق با معشوقش بوده که می‌خواسته بگذرد و سراغ عشقی برود که بزرگ‌تر است.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703شغل شما چیست دکتر؟

 

نمی‌شود قاطعانه گفت که هنرمند باید شغل دیگری هم داشته باشد یا این‌که تمام وقتش را در همان رشته‌ی هنری خودش صرف کند، چون هنرمندانی داریم که با همین شغل زندگی می‌کنند و زندگی‌شان هم تأمین می‌شود. نوع دیگری هم هستند که بیش‌تر قناعت می‌کنند و تمام تمرکز و انرژی‌شان را صرف هنرشان می‌کنند. این گروه وقتی می‌بینند که هنر به لحاظ اقتصادی کم‌تر بازده دارد سطح توقعشان را پایین آورده‌اند. ولی اگر هم کسی بخواهد مجموعه‌ی این چیزها را داشته باشد و مجبور نباشد به‌خاطر معاشش هر کاری را انجام بدهد، بد نیست یک شغل هم پیدا کند که خیلی  با هنرش بی‌ارتباط نباشد و تضادی ایجاد نکند. در این شرایط هنرمند می‌تواند قدرت انتخاب داشته باشد و مستقل‌تر و مقتدرانه‌تر از میان درخواست‌هایی که از او می‌کنند انتخاب کند. آن موقع خودش تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد و با چه کسی همکاری کند. در شرایط فعلی ما، چون هنر خیلی آن بار اقتصادی را که باید داشته باشد ندارد، انتخاب شغل جداگانه خیلی مهم است.

از طرف  دیگر شغل، هنرمند را به جامعه مرتبط می‌کند. چرا ما سپیدسرایی داریم که کارگر ساختمان است و شعرهای سپید‌ خوبی هم می‌گوید. وقتی که به جلسات خانه‌ی ترانه می‌آید می‌بینیم شعرش از کارش و از زحمتی که می‌کشد تأثیر گرفته است. چون مجموعه‌ی اتفاقاتی را که در جامعه‌ی اطرافش می‌افتد با گوشت و پوست و خون حس و لمس کرده، کارش و رنجش دستمایه‌ی شعرش شده و به همان نسبت تأثیرگذار است. اتفاقاً کتابش در همین دوره‌ی نمایشگاه کتاب منتشر شد و از آن استقبال خوبی کردند.

بعضی‌ها هم ممکن است درگیر مسائل مالی یا شهرت شوند. مثلاً با کمی شناخته شدن بروند به‌دنبال این‌که از این قضیه درآمدزایی کنند. هرچند هنرمند حرفه‌ای باید درآمد داشته باشد و ارزش مالی کالایش را بالا ببرد، به شرطی که منجر به تولید انبوه و تکرار کارها و افت کیفیت نشود. حتی امکان دارد سفارش‌هایی را قبول کند که برخلاف نظر خودش است یا این‌که با سلیقه و خواست مردم تضاد دارد. چنین موقعی است که زود فراموش می‌شود.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703انجمن ترانه‌سرایان زنده

 

خانه‌ی ترانه، گروهی از علاقه‌مندان ترانه‌سرایی هستند که پنج‌شنبه‌ها ساعت 2 بعد‌از‌ظهر در فرهنگ‌سرای ارسباران جمع می‌شوند. مسئولیت اجرای این برنامه‌ی دائمی با افشین یداللهی است. در این برنامه به‌صورت منظم اعضا ترانه می‌‌خوانند و به نقد ترانه‌ها می‌پردازند. از  این ترانه‌سرا سؤال می‌کنم که آیا نوجوان‌ها هم در این جلسات شرکت می‌کنند و او می‌گوید: نوجوان‌هایی بود‌ند که ترانه‌سرایی را از همین جلسه‌ها شروع کردند و با رشد دائمی توانستند موفق شوند. سؤال بعدی ما از آفت‌های ترانه‌سرایی است. مشکلاتی که ممکن است در اوایلِ کار ترانه‌سرایان را گرفتار کند. یداللهی در این‌باره می‌‌گوید: یکی از آفت‌ها تقلید است.

ترانه‌سرای تازه کار در ابتدا ممکن است تقلید کند تا قلق کار دستش بیاید ولی بعداً باید به زبان شخصی خودش برسد و اندیشه‌ی شخصی خودش را مطرح کند. مشکل بعدی غرور است. بعد از این‌که چند تا ترانه گفت و تشویق شد و یا این‌که ترانه‌اش با صدای خواننده‌ی معروفی اجرا شد ممکن است دچار غرور شود و با خودش بگوید دیگر تمام شد و به جایگاهی رسیدم که دیگر دست نیافتنی است. کسانی که چنین غروری پیدا می‌کنند رفتارشان تغییر می‌کند و دیگر تلاش نمی‌کنند و فکر می‌کنند هرچه بگویند خوب است. در نتیجه وسواسی که باید داشته باشند ندارند، درجا می‌زنند و مهم‌تر از هم این‌که رفتارشان با بقیه فرق می‌کند.

روزنامه همشهری 30 خرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد - فرزاد فربد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با فرزاد فربد، مترجم کتاب‌هاى فانتزى

بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابى:
شاید شما هم به دنیای خیال علاقه داشته باشید. دنیایی از اسب‌های بالدار، قطب‌نما‌های جادویی، کوتوله‌های جنگجو و سرزمین‌های جادویی. این دنیا را در کتاب‌هایی که فرزاد فربد ترجمه کرده هم می‌توان پیدا کرد.

«فرزاد فربد» یکی از مترجم‌هایی است که چندین سال است به‌طور تخصصی به ترجمه‌ی داستان‌های فانتزی برای نوجوانان می‌پردازد. او چند نویسنده را در این حوزه به نوجوانان ایران معرفی کرده است. در ماه اردیبهشت که ماه نمایشگاه کتاب است، به گفت‌وگو با فرزاد فربد می‌نشینیم تا هم درباره‌ی خودش بپرسیم، هم در مورد کتاب‌هایی که ترجمه کرده کنجکاوی کنیم و هم از چند و چون فن ترجمه و نکات ظریف ترجمه‌ی ادبی برای نوجوانان سؤال کنیم.

  • بعضی از کسانی که یک‌رشته‌ی هنری خاص را دنبال می‌کنند در دوران نوجوانی به آن علاقه‌مند شده‌اند. در سال‌های کودکی و نوجوانی چه تماسی با دنیای فانتزی داشتید؟

در دوران کودکی من در دهه‌ی 50 خیلی به کتاب تخیلی مخصوص نوجوانان دسترسی نداشتیم. ما در کرمانشاه زندگی می‌کردیم و کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درست نزدیک خانه‌‌ی ما بود. البته آن موقع کتاب‌های ژول‌ورن در دسترس بود. بعداً اوایل دهه‌ی 60 بعضی ناشرها به‌صورت منظم آثار ژول ورن را ترجمه و چاپ کردند. دبستان که بودم، سه‌گانه‌ى جان کریستوفر را هم خواندم.

  • غیر از خواندن این کتاب‌ها، برای ارضای علاقه‌تان به دنیای علمی، تخیلی، چه راه دیگری پیشِ رو داشتید؟

تلویزیون هم با سریال‌هایی که پخش می‌کرد خیلی تأثیر داشت. سریال‌هایی مانند پیشتازان فضا، فضای 1999، اوریون 7 و همین‌طور منطقه گرگ و میش با نام اصلی «twilight zone»  که یکی از مهم‌ترین سریال‌های علمی، تخیلی بود. در این سریال بازیگرهای معروفی نقش داشتند و کارگردان یک قسمتش استیون اسپیلبرگ بود.

  • فقط به همین گونه (ژانر) علاقه داشتید؟

به فیلم‌های وسترن هم علاقه داشتم. سریال «گالری شبانه» هم پخش می‌شد که ترسناک بود ولی به سبکی که روی ماهیت ترس کارمی‌کند نه اسلشر. الآن قسمت‌هایی از این سریال به عنوان فیلم سینمایی بازسازی شده است. «گییرمو دل تورو» که کارگردان فیلم هزارتوی پن است تهیه کننده‌ی فیلمی است که از روی یکی از قسمت‌های منطقه گرگ و میش ساخته شده. در زمان کودکی از این‌ها استفاده می‌کردم.

  • در دوران نوجوانی شما وضعیت کتاب‌های تخیلی چه‌طور بود؟

تقریباً قحطی کار علمی‌، تخیلی و فانتزی و پلیسی بود. انگار به‌جز معدودی، مترجمان و ناشران سراغ این گروه کتاب‌ها نمی‌رفتند. این‌جور کتاب‌ها اگر هم چاپ می‌شد ناشرهای معروف چاپ نمی‌کردند و کارها بی‌کیفیت بود. مثلاً فقط یک جلد شیر کمد و جادوگر از مجموعه‌ی نارنیا چاپ شده بود. الآن همه‌ی مجموعه‌ی نارنیا را چندین ناشر چاپ کرده‌اند. حالا با شرایط دیگری مواجه هستیم. یک نوع بی‌سلیقگی هم هست. مثلاً نوعی داستان وحشت رشد زیادی کرده که شاید ارزش ادبی خاصی نداشته باشد ولی حساسیت ایجاد کرده و باعث واکنش شده که بعضی‌ها فکر ‌کنند کتاب‌های فانتزی تیره (Dark fantasy) یا وحشت کتاب‌های بی‌ارزشی هستند.

  • این نوع داستان وحشت بقیه‌ی کتاب‌های ژانر وحشت چه تفاوتی ‌دارند؟

ژانر وحشت چندین زیرشاخه دارد. نیل گیمن ادبیات و اسطوره را می‌شناسد، با سینما آشنایی دارد و اکثر داستان‌های قدیمی را بازآفرینی کرده. کتاب گورستان او برداشتی از «جنگل» اثر «رودیار کیپلینگ» است که آن‌جا پسری در جنگل بزرگ می‌شود و این‌جا پسربچه‌ی داستان به گورستان می‌رود و اشباحی که از دوران روم باستان تا زمان حال در آن هستند او را بزرگ می‌کنند. اتفاقاً فضای لطیفی دارد. درباره‌ی بچه‌ای که توانایی‌های خاصی دارد. آد و غول‌های یخی بازآفرینی اساطیر «نوردیک» است و اشاره به نشانه‌ها و اسطوره‌های باستانی دارد.

  • پس همه‌ی گونه‌های ادبیات وحشت هم برای نوجوان مناسب نیستند؟

نمی‌شود به این صراحت مشخص کرد و من هم موافق این تقسیم‌بندی‌ها نیستم. مثلاً بعضی از داستان‌های برادران گریم خیلی خشن‌اند، مانند هنسل و گرتل. یا داستان‌های اندرسن که زندگی ناگواری داشته و می‌گویند جوجه اردک زشت روایت زندگی خودش است، یا پری دریایی که انتهای خیلی بدی دارد. بین خود منتقدان هم گاهی اختلاف نظر وجود دارد. ولی بعضی کتاب‌ها غیر از تخلیه‌ی هیجان تأثیری ندارد وکاری برای شکل دادن به سلیقه‌ی نوجوان‌ها انجام نمی‌دهد. البته نوجوان خودش راهش را پیدا می‌کند. من تن‌تن‌باز بودم و به کمیک‌های آستریکس و اوبلیکس هم خیلی علاقه داشتم. کتاب‌های پلیسی هم می‌خواندم.

  • غیر از این‌ها کتاب‌هایی از گونه‌های دیگر هم می‌خواندید؟ یا مجلات ویژه‌ی نوجوان‌ها؟

بله، مثلاً داستان‌های اریش کستنر را می‌خواندم. خواندن کیهان بچه‌ها را هم از دبستان شروع کردم که آن موقع کمیک‌هایی مثل جنگ ستارگان در آن چاپ می‌شد.

  • به یاد دارید اولین متنی که ترجمه کردید، چی بود؟

شعری از جبران خلیل جبران بود، به اسم «زیبایی مرگ» که سال 75 در مجله‌ی مترجم چاپ شد. اولین کتاب ترجمه‌ام هفتمین کتابم بود که چاپ شد و خیلی هم بد پخش شد.

  • چرا وارد ادبیات کودک و نوجوان شدید؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698من همیشه کتاب‌هایی را که خودم، دوست داشتم برای ترجمه انتخاب می‌کردم، نه این‌که از بازار نشر پیروی کنم. مجموعه‌ی هنک سگ گاوچران را هم برای این ترجمه کردم که برایم جالب بود. آن موقع کار تدریس زبان انجام می‌دادم. برگرداندنش به فارسی مشکل بود زیرا با لهجه‌ی تگزاسی نوشته شده است. بعداً که منتشر شد و با نویسنده تماس گرفتم خود او هم تعجب کرده بود که کتابش در ایران چاپ شده و مورد استقبال قرار گرفته، چون این کتاب در شمال آمریکا هم که لهجه‌ی متفاوتی دارند مخاطب کم‌تری داشت. ترجمه‌ی کتاب‌های پولمن هم با تحقیق درباره‌ی او شروع شد و بعد لابه‌لای کارهایم کتاب‌هایش را ترجمه کردم.

  • در بخش دیگری از ترجمه هم کار می‌کنید، مثلاً برای دیگر رشته‌های هنری؟

مترجم سینمایی هم هستم، ولی فقط به‌خاطر علاقه به سینما. غیر از زمان دانشجویی هیچ وقت کار سفارشی برای ترجمه قبول نکردم. آن موقع هم به متنی که ترجمه می‌کردم علاقه داشتم.

  • سه‌گانه‌ی «نیروی اهریمنی‌اش» را در چه مدت ترجمه کردید؟

یک سال و نیم طول کشید. حدود 18 ماه  کار کشنده که برایش همه‌ی کارهایم را  تعطیل کردم.

  • فرصت کمی داشتید؟

قبل از شروع ترجمه کتاب‌ها را دو بار خواندم و یک بار صوتی گوش کردم. مصاحبه‌های نویسنده را خواندم. راهنما‌های کتاب را پیدا کردم که نکات اصلی کتاب را شرح می‌داد. آماده‌سازی جمعاً یک سال طول کشید. هر روز از 10 صبح شروع می‌کردم تا پنج عصر. بعد استخر می‌رفتم چون این کار پشت میزی باعث ناراحتی‌های جسمی می‌شد. بعد از شام دوباره شروع می‌کردم تا ساعت سه صبح. شب‌ها تمرکز بیش‌تری دارم.

  • این زحمت سود مالی هم داشت؟

ترجمه و نشر کلاً بازگشت مالی ندارد. الآن هم در انتشارات پریان دنبال کتاب‌هایی هستیم که وجودش برای خواننده‌ی فانتزی ضروری است. کاری به بازار نداریم که چه‌قدر سود دارد. «حکایت مریخ» ری‌برادبری،  «گزارش اقلیت» فیلیپ کدیک در یک مجموعه سه داستانی و «تصاویر فسیلی» در مجموعه پنج داستانی فانتزی و ساینس فیکشن هم که الآن چاپ و توزیع شده‌اند، براساس همین روش انتخاب شده‌اند.

  • با وجود این همه تفاوت زبانی که گفتید «هنک، سگ گاوچران» چه‌طور ترجمه شد؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698هنک قبلاً در شش جلد افست شده در ایران پیدا می‌شد که به‌عنوان کتاب کمک آموزشی به‌همراه نوار کاست به آموزش زبان انگلیسی کمک کند. اوایل ترجمه با لهجه آن‌جا خیلی سخت بود، مثلاً کلماتی که به ow  ختم می‌شوند با er  نوشته شده بود. window  می‌شود winder  در هیچ دیکشنری هم نیست. یا اینکه اصطلاحی مثل لعنتی رو شکسته می‌گویند من نوشتم «نعلتی» و بعداً فکر می‌کردند اشتباه تایپی است.

  • خود هنک هم متفاوت حرف می‌زند

هنک که خودش هم راوی است فکر می‌کند خوش‌تیپ‌ترین و با‌هوش‌ترین سگ گله است و از بقیه ناراحت می‌شود و قهر می‌کند و می‌رود، اما دستیارش از او باهوش‌تر است. نمایش «مترسک» حسن معجونی که اقتباسی از کتاب هنک بود، سال قبل روی صحنه رفت. از روی ترجمه‌ی من نمایش را نوشته بودند و دیالوگ‌ها با خلاقیت خوبی تغییر کرده بود.

  • بعضی از نویسند‌ها و مترجم‌ها از این‌که آثارشان وقت تبدیل به فیلم و نمایش تغییر می‌کند، ناراحت می‌شوند.

خب، قبل از اجرا با کارگردان و نویسنده جلسه‌ای داشتیم و دیدم که متن خوبی آماده شده. بعد از اجرا خیلی خوشم آمد چون جوهر کار را گرفته بودند. شخصیت‌هایی تغییر کرده بود و شخصیت‌های اضافه شده بود که خودش به کار کمک می‌کرد.

  • چند جلد از کتاب‌های هنک در ایران چاپ شده است؟

22 جلد چاپ شده و اصل اثر بیش‌تر از 50 جلد است. نویسنده همین الآن هم کتاب‌های جدید را به آن اضافه می‌کند. اتفاقاً در آمریکا برای متن کتاب محدودیت‌هایی ایجاد شد. اتحادیه‌های صنفی فشار آوردند و در نوشتن کتاب‌های بعدی لحن نویسنده کمی عوض شد. ادبیات نوجوانان بسیار حساس است.

  • ترجمه‌ی کدام کتاب نوجوانان برایتان از بقیه سخت‌تر بود؟

ترجمه‌ی «ادی دیکنز» از نظر تکنیکی مشکل‌تر بود، زیرا پر از جناس‌های کلامی است. با چارلز دیکنز و دیگر نویسنده‌های بزرگ دوران ویکتوریایی و کتاب‌هایی مثل آرزوهای بزرگ شوخی کرده بود. نیروی اهریمنی‌اش هم سخت بود، مخصوصاً که دنیا‌های مختلفی داشت و نویسنده چیزهایی از خودش ساخته بود.

  • در بین این همه شخصیت‌های خیالی خودتان را جای چه کسی قرار می‌دهید؟

نمی‌توانم هیچ شخصیتی را انتخاب کنم، فقط این را می‌شود گفت که وقتی ترجمه را شروع می‌کنم خودم را به جای شخصیت‌ها و در فضای آن‌ها قرار می‌دهم. البته این کار باعث می‌شود که وقتی ترجمه به پایان می‌رسد، حسی مثل دلتنگی بروز کند. انگار که بخشی از زندگی خودم به پایان رسیده است.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698

سرزمین فانتزی‌بازها

دفتر انتشارات پریان بسیار مرتب و منظم است و در کتابخانه‌ی ‌آن نسخه‌های اصلی کتاب‌های علمی، تخیلی و فانتزی دیده می‌شود. سه کتاب نیروی اهریمنی‌‌اش روی قفسه‌ی بالایی هستند و درست کنار آن‌ها مجسمه‌ی یکی از خرس‌های زره‌پوش چپ‌دست قرار دارد، خرس‌هایی که از شخصیت‌های مهم همین کتاب‌ها هستند. طبقه‌ی پایین «گالوم» شخصیت جن‌مانند ارباب حلقه‌ها روی سنگی نشسته و با دست یک ماهی گرفته است. پایین‌تر ماکت شهری است که ارتش اورگ‌های داستان ارباب حلقه‌ها آن را با منجنیق بمباران کردند. این‌جا سرزمین فانتزی است.

تا به حال کتاب‌های علمی، تخیلی، فانتزی و وحشت در انتشاراتی‌های مختلف به چاپ می‌رسیدند و اگر کسی می‌خواست مجموعه‌ای از این داستان‌ها را مطالعه کند باید هر بار به بازار کتاب سر می‌زد و در کتاب‌فروشی‌های مختلف به‌دنبال ژانر مورد علاقه‌ی خود می‌گشت. فربد که برنا‌مه‌ای برای انتشار منظم کتاب‌های این ژانر طراحی کرده، می‌گوید: بزرگ‌ترین برنامه‌ی ما مجموعه‌ی انتخاب پریان است. کارهایی که بیش‌تر آثار شاخص علمی، تخیلی و فانتزی هستند. در آن‌ها بزرگسال و کودک مطرح نیست و آثار فقط بر اساس ژانر انتخاب شده‌اند. بعضی‌ها مثل مری پاپینز، پیتر پن، پسرم میو و آخرین تک شاخ، قبلاً ترجمه شده‌اند و برخی برای اولین بار معرفی می‌شوند، مثل آثار ریچارد میترسون. از بین کتاب‌های بزرگسالان هم سولاریس و فارنهایت 451 را داریم.

او درباره‌ی هدف چاپ مجموعه کتاب انتخاب پریان می‌گوید: به‌خاطر محدودیت بازار، علاقه‌ی خواننده‌های ما درست پاسخ نگرفته و نوجوان‌هایی که پولمن و گیمن خوانده‌اند مسلماً دیگر نمی‌توانند به پله‌ی پایین‌تر برگردند. این قاعده‌ی مطالعه است، اگر بالاتر از پولمن هم بخوانیم شاید دیگر سراغ او نیاییم. من به پسر پنج ساله‌ی خودم و هم‌سن و سال‌هایش فکر می‌کنم که اگر بزرگ شد و خواست چیزی بخواند کتاب خوب در اختیار داشته باشد. وقتی کتاب سطحی را می‌بندیم تمام می‌شود، ولی کتابی که تخیل سازنده دارد تازه شروع می‌شود.

به فربد می‌گوییم این پروژه نیاز به لشگری از مترجمان دارد و او جواب می‌دهد: با این‌که خودم مترجمان زیادی از بین همکاران می‌شناسم، برای ترجمه‌ از چهره‌های جدید و جوان دعوت می‌کنیم تا به آن‌ها فرصت بدهیم. خودمان آموزش ویراستاری و ترجمه می‌دهیم و کارهای اول را  ویراستاری می‌کنیم تا به نام مترجم تازه کار بیرون بیاید. بعد می‌بینیم در ترجمه‌ی بعدی کارشان بهتر شده است.

خود او الآن ترجمه‌ی نسخه‌ی دهمین سالگرد کورلاین نیل گیمن را در دست دارد. این کتاب دوبار باز نویسی شده و تصاویر آن هم تغییر کرده است. فربد درباره‌ی فضایی که در آن ترجمه می‌کند می‌گوید: عادت خاصی برای ترجمه ندارم، ولی مثل بیش‌تر مترجمان باید در سکوت کار کنم. الآن بیش‌تر کارم را در دفتر انتشارات انجام می‌دهم، چون در خانه باید برای فرزندم وقت بگذارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698سرمایه‌ی پنهان گذشته

فربد تکیه بر سرمایه‌ی ادبی  گذشته را در موفقیت انواع آثار ادبی بسیار مؤثر می‌داند و با اشاره به کتاب نیروی اهریمنی‌اش می‌گوید: «فضای این کتاب بهترین فضایی بود که در آن قرار گرفتم. نویسندگانی که اطلاعات کافی دارند می‌توانند از سرمایه‌ی ادبی گذشته‌ی خود استفاده کنند و داستان‌های بسیار جذابی بسازند. در کارهای تالکین «الف» و «اورگ» و «گابلین» را می‌بینیم که بخشی از فرهنگ آن کشورها است و در نروژ و سوئد هنوز هم معنی دارد. درحالی‌که خیلی از نویسنده‌های ما با پیشینه‌ی ادبی خودشان آشنا نیستند. ما سابقه‌ی طولانی در شعر کلاسیک داریم، ولی چند نویسنده‌ می‌شناسیم که در کارهایشان از این پشتوانه استفاده کرده باشند؟ از طرف دیگر مخالفت‌هایی هم با پرورش خیال در نوجوان‌ها داریم. مگر می‌شود بدون خیال زندگی کرد؟ اگر خیال نداشته باشیم، اصلاً ادبیات و سینما وجود نخواهد داشت و ادبیات نوجوانان برای کمک به پرورش تخیل ضروری است. از طرف دیگر همیشه خیال با افسانه‌ها، اساطیر و با علم آمیخته است.

اگر در ایران نویسندگانی با استفاده از سرمایه‌ی گذشته‌ی ما شروع به کار کنند، مسلماً می‌توانند نتایج خوبی بگیرند، مثل کارهای آرمان آرین نویسنده‌ی «پارسیان و من» که اثرش مخاطب پیدا کرد. افراد دیگری هم بودند که کتاب‌هایی نوشتند، ولی اشکالات زیادی داشت. من یک دوره در جایزه‌ی هنر و ادبیات گمانه‌زن عضو هیئت داوران بودم. بعضی‌ آثار ضعیف بود، ولی در ژانر وحشت و فانتزی آثار خوبی فرستاده شده بود. نسل جدید چون کتاب‌های بهتری می‌خوانند تولیدشان هم قوی‌تر خواهد بود.

استقبال از یک کتاب

فربد از اتفاق خوبی که برای یکی از ترجمه‌هایش افتاده هم یاد می‌کند: زمانی که نیروی اهریمنی‌اش چاپ شد. سازمان فرهنگی، هنری شهرداری از آن خیلی استقبال کرد و در سال 1386 در موزه‌ی امام علی‌عبرای کتاب مراسم رونمایی گرفتند. این کار برای خودم هم جالب بود.

روزنامه همشهری 26 اردیبهشت 1392 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
 
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 

و من مسافرم اى بادهاى همواره

-----------------------------------------------------------------

کهنسال و زنده

محمد سرابی: اگر می‌خواهید یک غار زنده را ببینید به روستای نراق دلیجان بروید. غار چال‌نخجیر 75 میلیون سال عمردارد، ولی هنوز هم قندیل‌ها تشکیل می‌شوند و آب و هوا در بخش‌های مختلفش جریان دارد. هوای بیرون ممکن است در نوروز سرد باشد، ولی فضای درون غار که طبقات مختلف دارد، در تابستان‌ها خنک و در زمستان‌ها گرم است. طول تونل اصلی به 10 کیلومتر هم می‌رسد که هنوز بخش‌هایی از آن ناشناخته باقی‌مانده است.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 692

عکس: خبرگزاری مهر

http://hamshahrionline.ir/details/206249

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
 
غیر از دشمن و خشکسالی چه دشمنی داریم؟

دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند

مهارت‌های زندگی > جامعه- محمد سرابی:
اگر می‌خواهید میزان راستگویی جامعه اطراف خود را ارزیابی کنید به این فکر کنید که چند نفر را می‌شناسید که تا به حال از آنها دروغ نشنیده باشید.

 البته باید دروغ‌های مصلحتی و کوچک را هم دروغ به حساب بیاورید زیرا بیشتر توجیه‌ها درباره دروغ گفتن مربوط به همین دروغ‌های کوچک است. آیین بوشیدو که راه و رسم زندگی شرافتمندانه سامورایی‌ها بود می‌گوید یک مرد شریف دروغ نمی‌گوید حتی از بیم اینکه رنج و آزاری به او برسد. متأسفانه در جامعه امروز دروغ گفتن رایج است با وجود اینکه لزوما رنج و آزاری هم در میان نیست. شاید با دروغگویی راحت‌تر از راستگویی زندگی می‌کنیم و این به عادتی است که گویا کنار گذاشتن آن دشوار و شاید غیرممکن باشد. رسوایی‌های ریچارد نیکسون و بیل کلینتون، روسای جمهور قبلی آمریکا به‌خاطر جاسوسی و مشکل اخلاقی نبود بلکه به خاطر این بود که دروغ گفته بودند.

مشخص نیست صفت نادرست دروغگویی در کجا ریشه دوانده که این قدر قدرتمند است. محمد صنعتی روانپزشک و دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران می‌گوید: متأسفانه در جامعه ما از قدیم شفافیت وجود نداشته است. فرهنگ ما یکی از مشخصاتش رمز و راز است که یکی از معناهایش علاوه بر معانی دیگر پنهان‌کاری و نگفتن حقیقت یا برملا نکردن حقیقت است. اگر ادبیات ما را بخوانید یا به نگرش‌های صوفیانه و عرفانی تاریخ ایران نگاه کنید می‌بینید پنهان‌کاری به‌عنوان یک ارزش والا شناخته می‌شود و این باور وجود دارد که حقیقت هیچ‌وقت نمی‌تواند آشکار شود. فرهنگ ما فرهنگ گریز از واقعیت و فرهنگ اسطوره‌اندیشی یا افسانه باوری است و مسلما در زندگی روزمره تاثیرگذار است.

این نویسنده و منتقد ادبی می‌افزاید: هزار سال است گرفتار این مشکل هستیم و هر زمانی که حقیقت و واقعیت را گفتیم مورد خطر و تهدید قرار گرفته‌ایم پس وقتی واقعیت دردناک و باورناپذیر است به اسطوره رومی‌آوریم و عادت می‌کنیم که واقعیت را پنهان کنیم. بنابراین تعجبی ندارد که با دروغ راحت‌تر هستیم تا با راست. البته همه اینطور نیستند ولی شکل غالب این است که راستگو بیشتر دچار مشکل می‌شود.

به گفته او دروغگویی ریشه‌ای بسیار قدیمی در تاریخ و فرهنگ ایران دارد ولی آیا تحولات جدید و زندگی در دنیایی با عناصر مدرن نتوانسته باعث تغییر این فرهنگ شود؟ صنعتی می‌گوید: فرهنگ ما هنوز شفاهی است. در جامعه‌ای که75میلیون نفر جمعیت دارد و 90 درصد آن باسواد هستند تیراژ کتاب 400 یا 1000نسخه است؛ افرادی که سواد خواندن و نوشتن دارند ولی علاقه‌ای به نوشتار ندارند و هنوز در فرهنگ تصویری و شفاهی به سر می‌برند. بنابراین امکان یک‌کلاغ، 40 کلاغ داریم و تحریف و شایعه‌پردازی در آن بیشتر است.

وی می‌افزاید: بچه‌های ما وقتی می‌بینند پدر از مادر و مادر از پدر موضوعی را پنهان می‌کند و به خاطر آن دروغ می‌گوید دروغگویی را یاد می‌گیرند و می‌بینیم نه فقط مسائل سیاسی بلکه رابطه‌های بین فردی ما نظیر روابط دوستانه، غالبا بر اساس پنهان‌کاری است. اگر می‌خواهیم ثبات جامعه و رابطه دوام پیدا کند باید در آن شفافیت وجود داشته باشد و همه با واقعیت محیط اطرافشان در تماس باشند.

در برخی از فرهنگ‌های غربی ناپسند‌بودن دروغ و تاکید بر راستگویی و صراحت را حتی درصورت دلگیر‌شدن طرف مقابل و ایجاد کدورت می‌بینیم، که صنعتی در این‌باره می‌گوید: آنان به‌دنبال حقیقت و بازگشایی حقیقت هستند در حالی که ما در فضایی که پر از شایعه و دروغ است، نمی‌توانیم حقیقت را بگوییم. ظاهرا ما به افرادی که به آنها علاقه داریم بیش از دیگران دروغ می‌گوییم. در بسیاری از موارد ناراحت کردن افراد برای ما سخت است و به همین دلیل سعی می‌کنیم با دروغ گفتن از این کار پرهیز کنیم.

یکی از اعضای هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران نیز می‌گوید: شاید یکی از دلایل دروغگویی عدم اعتمادبه‌‌نفس کافی باشد به‌ شکلی که این افراد مجبور می‌شوند یک تصویر غیرواقعی از خودشان ارائه کنند، امروزه این مسئله به واسطه استفاده از اینترنت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. شاید ریشه این موضوع را باید در سیستم آموزش و پرورش جست‌وجو کرد. یعنی افراد در سیستم آموزش و پرورش مستقل بار نمی‌آیند و امکان کسب اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس کافی را ندارند. نمونه ساده آن را حتی در دانشگاه‌ها هم می‌توان یافت: اینکه دانشجو اقدام به تحقیق و پژوهش نمی‌کند و صرفا قصد دارد مدرک دانشگاهی بگیرد، عمده این مسائل به فقدان اعتماد‌به‌‌نفس کافی باز می‌گردد. محمد کمالی با شرح اینکه وقتی ملاک‌ها اغلب بر ظاهر افراد متمرکز باشد قطعا امکان ارائه یک تصویر غیرواقعی از خود هم فراهم می‌شود می‌گوید: اگر ما می‌توانستیم در سیستم آموزشی‌مان به دانش‌آموزان و جوانان راه‌های نه گفتن و نمایش خود واقعی را آموزش دهیم دیگر این‌گونه مشکلات وجود نداشت. عضو هیأت علمی گروه مددکاران دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ریشه این مسئله را دوران کودکی و ترس‌های مرتبط به این دوره و امر و نهی کردن‌های والدین، تنبیه و اعمال خشونت آنها می‌داند.

دکتر غنچه راهب نیز می‌گوید: عدم صداقت در موارد بسیاری ناشی از ترس است یعنی فرد از برملاشدن حقایق می‌هراسد و به همین دلیل دروغ می‌گوید. از سوی دیگر دروغگویی می‌تواند جنبه یادگیری داشته باشد به گونه‌ای که فرد دروغ‌گفتن را از محیط و افراد پیرامونش می‌آموزد و به لحاظ این دروغگویی، فرد یا الگوهای مورد نظرش تشویق می‌شوند. این رفتار به‌نحوی از طرف اطرافیان تقویت شده و به‌صورت ریشه‌ای نهادینه می‌شود. وی می‌افزاید: برای روبه‌رو شدن با این مسئله بایستی در وهله اول به بافت خانواده توجه کرد و ویژگی‌ها و صفاتی که در خانواده منجر به دروغگویی فرزندان می‌شود جست‌وجو کرد که از آن جمله می‌توان به ترس از تنبیه، برآورده نشدن نیازهای روانی، عاطفی و فیزیولوژیکی فرد اشاره داشت. از سوی دیگر باید جنبه‌های یادگیری دروغگویی که در خانواده‌ها و البته اجتماع رخنه کرده است یافت و به آن پرداخت.

تلاش برای تایید دیگران و دریافت تایید از آنان آن هم بدون تلاش عملی یکی از دلایل اصلی گسترش دروغ در جامعه است که رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران، درباره آن می‌گوید: به‌طور کلی ما مردمی هستیم که دوست نداریم کسی را از خود برنجانیم، به همین علت و به گمان خودمان آسان‌ترین راه یعنی دروغگویی را در پیش می‌گیریم. در برخی موارد نیز دروغ می‌گوییم چون نیاز به اثبات و تایید و ابراز وجود داریم. بسیاری از ما موقعیت شغلی، اجتماعی و خانوادگی خود را در گرو تایید یا نظر دیگران می‌دانیم بنابراین تلاش می‌کنیم به هر وسیله‌ای آنها را برای خود نگه داریم.

دکتر مصطفی اقلیما اضافه می‌کند: در چنین شرایطی حق را ناحق می‌کنیم، راست و دروغ را به هم می‌بافیم و هر مسئله نادرستی را درست جلوه می‌دهیم و تا زمانی که با افشای دروغ آب از آب تکان نخورد وجدان جمعی جامعه نسبت به آن بی‌اعتناست و آن را طبیعی فرض می‌کند. این موضوع در تمامی آسیب‌های اجتماعی قابل نشانه‌گذاری است. به‌عنوان مثال در پدیده شوم طلاق، دروغگویی یکی از عوامل پنهان آن است. آموزش‌های دوران کودکی نقش مهمی در انتقال صفت دروغگویی به نسل بعد ایفا می‌کند. روانشناس بالینی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران، درباره ریشه‌های دروغ می‌گوید: عادت به دروغگویی از دوران کودکی نشأت می‌گیرد. کودکان با یادگیری مشاهده‌ای و الگوبرداری عملی از رفتارهای والدین، مسائل زیادی یاد می‌گیرند و طبیعی است که شعارهایی مثل «دروغ گفتن کار بدی است» یا «دروغگو دشمن خداست» بدون داشتن صداقت در رفتار با کودک کارساز نیست.

دکتر اکرم پرند هم با شرح اینکه چگونه کودکان دروغ گفتن را یاد‌می‌گیرند، می‌گوید: رفتار مناسب در مقابل کودکان به ویژه از سه‌سالگی به بعد که کودک به صورت مستقیم الگوبرداری می‌کند، بسیار مهم است. والدین وظیفه دارند که یک سری مهارت‌ها را به کودکان یاد دهند تا او در آینده نیازی به دروغگویی نداشته باشد. از آن جا که شخصیت فرد در دوران کودکی شکل می‌گیرد، آموزش مهارت‌هایی نظیر مهارت حل مسئله، خودآگاهی، توانایی کنترل هیجانات، توانایی بیان و کنترل احساسات و درک احساسات دیگران، به کودک کمک می‌کند تا بتواند مسائل را به طرز صحیح حل کند. بیشتر کودکان و بزرگسالان زمانی که مهارت حل مسئله نداشته باشند، راحت‌ترین کار یعنی دروغ‌گفتن را انتخاب می‌کنند تا بتوانند مشکل خود را به‌طور مقطعی حل کنند.

وی با بیان این تعریف که دروغ یعنی فرار از حل مسئله به جای روبه‌رو شدن با آن می‌گوید: به عبارت دیگر نداشتن مهارت برای رویارویی با مشکل و حل آن، علت اصلی دروغگویی است. در واقع فرد باید بتواند هر جا لازم است «نه» بگوید و درخواست دیگران را به صورت محترمانه رد کند یا اینکه سکوت کند، این کار نوعی مهارت است که اغلب افراد فاقد آن هستند.

جنبه مذهبی دروغگویی نیز بخش دیگری از ناپسندی آن است. یکی از اساتید حوزه و دانشگاه می‌گوید: از نظر آموزه‌های اسلامی همه دروغ‌ها به هر هدف و انگیزه‌ای که باشد زشت، بد و ناپسند و حتی گناه کبیره و حرام است و مرتکب آن نمی‌تواند به عناوینی چون هدف و قصد و انگیزه خیر آن را امری خوب و حلال و پسندیده جلوه دهد. بلکه حتی شنوندگان دروغ و کسانی که برای شنیدن دروغ گوش‌هایشان را تیز می‌کنند و تمام حواس خود را مصروف شنیدن دروغ می‌کنند، تهدید به مجازات‌های سخت در دنیا و آخرت می‌شوند.

اما درباره دروغ مصلحت‌آمیز چه می‌توان گفت؟ حجت‌الاسلام محمدرضا درانی با اشاره به اینکه برادران حضرت یوسف(ع) نیز به قصد پنهان کردن جرم خود به دروغ متوسل شده بودند، بیان می‌کند: اسلام و آموزه‌های آن، دروغی را خوب و حلال ندانسته است بلکه در برخی از موارد به خاطر مصالحی بسیار مهم چون حفظ جان و عرض و آبرو یا مال بسیار زیاد، دروغ را مجاز دانسته است و این جواز درحد ضرورت است و براساس آموزه‌های اسلامی چیزی که به ضرورت و اضطرار به همان مقدار مجاز دانسته شده، در همان محدوده با شرایط سفت و سخت جایز است. پس جواز دروغ همانند جواز خوردن مرده برای مضطر آن است که باید به مقدار نیاز و با شرایط خاصی انجام گیرد. با این وجود شنیده می‌شود که برخی موارد در باره دروغ استثنا شده است. وی در این باره می‌گوید: مواردی که از نظر فقه اسلامی به‌عنوان دروغ مصلحتی عنوان می‌شود موقعیت اضطرار و ناچاری است. اصلاح میان مردم یعنی هرگاه بین دو نفر مسلمان خصومت و نزاعی باشد و انسان با یقین به مؤثر بودن، می‌تواند با گفتن دروغ، کینه و عداوت را برطرف کرده و صلح و صفا و صمیمیت میان آنها برقرار کند، دوم در زمان خدعه و نیرنگ در جنگ و سوم در وعده به خانواده و همسر. درانی در تشریح موقعیت سوم می‌گوید: چون بسیاری از اوقات در اثر زیاده‌طلبی و چشم‌و‌هم‌چشمی، تقاضای خانواده فراتر از امکانات مرد و حد توان او است، یا باید با برخورد منفی و رد صریح در برابر خواسته‌های آنان موضعگیری کند و یا با برخورد امیدوارکننده و وعده‌های مصلحتی و غیرجدی تا حدودی آنها را راضی و قانع سازد. اما آنچه نزد عوام متداول است و آن را دروغ مصلحتی می‌نامند مصلحت شخصی خودشان است.

نظریه دیگری که درباره دروغ مطرح شده است ناامنی را دلیل اصلی آن می‌داند. یک جامعه‌شناس و استاد دانشگاه با اشاره به شرایط زندگی مردم ایران در طول تاریخ می‌گوید: ایرانیان به‌دلیل ناامنی دروغ می‌گویند و از خودشان چند‌لایه ساخته‌اند، بین ناامنی و دروغ یک رابطه مستقیمی وجود دارد. مثلا اخیرا زمانی که عنوان می‌کنند نگران نباشید دلار بالا نمی‌رود، سریع مردم دلار می‌خرند چون می‌دانند دروغ است.

اصغر مهاجری بر عنصر سرمایه اجتماعی نیز تاکید کرده و چنین شرح می‌دهد که در ایران سرمایه اجتماعی که از سرمایه اقتصادی هم مهم‌تر است، زیاد نیست بنابراین ایرانیان با هم کار گروهی انجام نمی‌دهند و در نتیجه عدم‌اعتماد ایجاد می‌شود. دروغ هم یکی از محصولات این جامعه است. الان رسانه‌ها، صداوسیما و دانشگاه هرکدام چیزی می‌گویند و آموزش غیررسمی بسیار متفاوت با دولت است و این تضاد دروغ را گسترش می‌دهد.

یک روانپزشک با شرح اینکه کودکان از سن چهار سالگی شروع به دروغ‌گفتن به نحوی متقاعد‌کننده می‌کنند، می‌گوید: گفته‌شده توانایی دروغ گفتن یکی از ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر حیوانات متمایز می‌کند. کودک یاد می‌گیرد که دروغ گفتن می‌تواند موجب اجتناب او از تنبیه شود، حتی پیش از آنکه بتواند دریابد که چرا و بر چه اساسی دروغ چنین نقشی ایفا می‌کند. کودک گاهی دروغ‌های شاخ‌دار می‌گوید زیرا هنوز از چارچوب ذهنی لازم برای آنکه دریابد اظهاراتش باور‌کردنی است یا نه برخوردار نیست و حتی مفهوم باورپذیری را در نمی‌یابد.

دکتر غلامحسین معتمدی در ادامه می‌گوید: وقتی می‌گویند حقیقت تلخ است لابد دروغ مذاق بسیاری را شیرین می‌کند. هنگامی که دروغ تا اعماق یک جامعه نهادینه شده و قبح آن از میان رفته باشد راستگویی بازاری ندارد و هزینه فردی و اجتماعی‌اش آن قدر بالاست که همه از راست‌گفتن امتناع می‌کنند. فاجعه در آن است که به جای مجازات دروغگویی راست‌گفتاری و راست‌کرداری است که مجازات‌های گوناگون را در پی دارد و در نهایت کار به جایی می‌رسد که دروغ جای حقیقت را می‌گیرد.

وی درباره دروغ گفتن بیمارگونه چنین شرح می‌دهد که Pseudologia fantastica, mythomania, psychological lying سه اصطلاحی هستند که توسط روانپزشکان برای توصیف رفتارهای عادتی و اجباری دروغگویی به کار می‌روند. این کسالت روانی که در زنان و مردان به‌طور مساوی دیده می‌شود به‌طور متوسط در 16 سالگی بروز می‌کند. در برخی موارد بیماران از صدماتی در نظام عصبی مرکزی رنج می‌برند. از کاهش فعالیت در برخی مناطق مغزی نیز به‌عنوان عاملی در شکل‌گیری دروغگویی بیمارگونه سخن رانده شده است. تمایل به دروغگویی در این افراد مدتی طولانی تداوم پیدا می‌کند و در صفات شخصیتی و زمینه خانوادگی آنها نیز ریشه دارد. علاوه بر آن دروغگویی به‌عنوان یک نشانه در برخی از اختلالات روانی دیگر مانند مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی و مرزی و اختلال کردار نیز دیده می‌شود. تصور دنیایی بدون دروغ به اندازه تصویر جهانی که عدالت بر آن حاکم است بعید و دور از ذهن به‌نظر می‌رسد. دروغ همه جا حضور دارد. دروغ همچنین علامت خشم، پرخاشگری و حسد نسبت به دیگران و تخریب روحیه آنهاست که برای پایین بردن شأن و مرتبه آنان مورد استفاده قرار می‌گیرد. گاه برعکس دروغ برای پرهیز از درگیری با دیگران یا نیازردن آنان و جلوگیری از جریحه‌دارشدن احساساتشان گفته می‌شود. همچنین بعضی دروغ می‌گویند تا از خود در برابر خشم، صدمه یا انتقاد دیگران و سرافکندگی ناشی از آن محافظت کنند. گاهی هم افراد به قول خودشان برای قابل تحمل کردن واقعیات سخت زندگی و عدم رویارویی با تلخی حقیقت دست به دامان دروغ می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/202810

روزنامه همشهری 6 اسفند 1391


 
 
عید، همه چیز را عوض می‌کرد - مرتضی احمدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 
دیدار با یک صدای آشنا، مرتضی احمدی

عید، همه چیز را عوض می‌کرد

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
عید نوروز از خیلی قدیم مانده و نسل‌های پیشین آن را با آداب و رسومی، نسل به نسل به ‌ما رسانده‌اند. البته هر نسل کمی به این آداب و رسوم قدیمی، اضافه یا از آن کم کرده ‌است.

در آستانه‌ی نوروز 92، سراغ استاد «مرتضی احمدی» می‌رویم. او از معدود هنرمندانی است که در این باره، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. احمدی 88 سال پیش (سال 1303) در تهران به دنیا آمد و آن‌قدر زادگاهش را دوست دارد که در آثارش، همیشه بر «تهرون» و «تهرونی» بودن تأکید می‌کند. وقتی گفتیم از دوچرخه، ضمیمه‌ی نوجوانان روزنامه‌ی همشهری تماس می‌گیریم، گفت که به همشهری خیلی علاقه دارد و قرار مصاحبه را برای چند روز بعد گذاشتیم. برای آشنا شدن با حال و هوای نوروز در تهران قدیم، پای صحبت‌های مرتضی احمدی، هنرمندِ تهرونیِ فوتبال‌دوست می‌نشینیم؛ هنرمندی که در آستانه‌ی 90 سالگی هم‌چنان پر انرژی و سرزنده و فعال است. 

  • قدیم‌ها شهر از کی، حال و هوای نوروز به خود می‌گرفت؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

از اول اسفند، همان موقعی که زندگی در داخل خانه‌ها عوض می‌شد. خانه‌تکانی آن موقع، با جارو و گردگیری تمام نمی‌شد. اگر بارندگی نبود که همه‌ی اثاثیه را می‌ریختند توی حیاط. اگر هم نمی‌شد و ممکن بود باران بیاید، همه چیز را وسط اتاق جمع می‌کردند و از بالای دیوارها تا پایین حیاط همه‌جا را تمیز می‌کردند. کرسی را جمع می‌کردند، فرش‌ها را می‌شستند و زیر فرش‌ها آب تنباکو می‌ریختند تا مورچه جمع نشود.

  • وقتی کرسی را جمع می‌کردند، اگر بعدش هوا سرد می‌شد چه‌ اتفاقی می‌افتاد؟

اگر هوا سرد می‌شد تحمل می‌کردند، چون باید همه چیز عوض می‌شد. سه نوع گل شمعدانی و عبایی و شویدی همه جا توی همه‌ی خانه‌ها بود. توی پله‌ها دم حوض تو آشپزخانه. گلدان‌ها را بیرون می‌آوردند. توی باغچه پای گل‌ها کود می‌ریختند. باید همه چیز عوض می‌شد.

  • کی این همه کار را انجام می‌داد؟

مادر که زحمتکش روزگار بود. پدر و بچه‌ها هم کمک می‌کردند ولی باز هم همه‌ی زحمت‌ها گردن مادر بود. از 20 اسفند به بعد خانه‌تکانی تمام شده بود و بقیه‌ی کارهای مربوط به عید را انجام می‌دادند، مثل سبزه خواباندن.

  • شب چهارشنبه سوری چه برنامه‌ای داشتند؟ جشن بود یا مثل الآن جنگ شهری؟

چند روز مانده، کنار خیابان‌ بوته می‌فروختند. بوته‌هایی که آتش می‌زدند و از رویش می‌پریدند. کار بی‌خطری بود...

  • پس بچه‌های الآن خشن‌تر شده‌اند؟

نه، این‌طور نیست. من فکر می‌کنم هیچ بچه‌ی بدی نداریم. اصلاً بدی وجود ندارد. بچه‌ها احساسات قوی دارند و دوست‌داشتنی هستند. خودشان هم همه را دوست دارند. بچه‌های الآن حرف بزرگ‌تر‌ها را گوش می‌کنند و به بزرگ‌تر‌ها و پیش‌کسوت‌ها احترام می‌گذارند. ولی ما پدر و مادرها نسبت به بچه‌هایمان خودخواه و بی‌رحم هستیم. آن‌ها را قاطی کارها نمی‌کنیم.

  • پس این اختلافی که بین نسل‌ها به‌وجود آمده، چه دلیلی دارد؟


اگر ایرادی هست از بزرگ‌ترها است... الآن بچه‌ها با فرهنگ بالایی بزرگ می‌شوند و شعور و اطلاعات و مطالعه‌ی بیش‌تری دارند. من می‌بینم که بچه‌ها کتاب‌خوان هستند و خیلی می‌فهمند.

  • به نظرتان، بچه‌های الآن چی لازم دارند؟

اخلاق، ملایمت، مهربانی و دوست داشتن. بچه ‌این‌ها را می‌خواهد، ولی رفتار ما درست نیست. پول نمی‌خواهند، اگر ملایمت و مهربانی ببینند، پول زیادی از پدر و مادرشان نمی‌خواهند. وقتی پدر را هفته به هفته نمی‌بینند. اصلاً این وسط بچه‌ها قربانی می‌شوند. پدر که صبح تا شب کار می‌کند مگر نمی‌خواهد کنار زن و بچه‌اش باشد. بچه‌ها این را می‌فهمند و درک می‌کنند.

  • الآن عید بیش‌تر از همه، بچه‌ها را خوشحال می‌کند، مخصوصاً که مدرسه‌ها تعطیل می‌شود و مسافرت و برنامه‌ها‌ی تلویزیون جایش را می‌گیرد. قدیم‌ها خوشحالی بچه‌ها از کی و با چی شروع می‌شد؟

از اول اسفند که پدر می‌رفت برای خانواده‌اش لباس می‌خرید. برای پسرها پارچه‌ی کت و شلواری و برای دخترها پارچه‌ی پیراهن و چادرگل‌گلی. پارچه‌ها را برای دوختن می‌دادند به خیاطی، چون اغلب لباس بازاری خریدن را عیب می‌دانستند. توی محله همه خیاط مخصوص داشتند که اندازه‌ی آن‌ها را داشت. خوشحالی بعدی شیرینی‌ بود. این یکی را از مغازه می‌خریدند. خانم‌هایی هم بودند که شیرینی خانه‌شان را درست می‌کردند.

  • شب عید، دسته جمعی عکس هم می‌انداختند؟

نه، من این را نشنیده‌ام.

  • سرخاک درگذشتگان هم می‌رفتند؟

بله، حتماً می‌رفتند. پنج‌شنبه‌ی آخر سال در قبرستان‌ها جای خالی پیدا نمی‌شد. همه به یاد در گذشتگان خود آمده بودند. وقتی سر یک خاک می‌نشستند غیر از آن به قبر‌های اطراف هم گلاب می‌زدند. رد که می‌شدی می‌دیدی مردم دم قبرها لب‌هایشان تکان می‌خورد. برای سنگ‌های خالی که کس و کاری نداشتند هم فاتحه می‌خواندند و بعد فاتحه‌ای برای همه‌ی اهل قبور.

  • به نظر شما مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین قسمت عید کدام است؟

عید دیدنی. مادر‌ها روی پا بند نمی‌شوند که سال تحویل بشود و بچه‌هایشان برای عید دیدنی بیایند. پدر و مادر کلافه هستند، کی در باز می‌شود. بچه‌ها که می‌آیند زنده می‌شوند. دید و بازدید هنوز هم مهم‌ترین قسمت عید است.

  • بچه که بودید اول کجا می‌رفتید؟

اول به دیدن مادربزرگم می‌رفتیم. مادرِ پدرم بود و دیوار به دیوار خانه‌ی ما زندگی می‌کرد. «بی‌بی خانم» صدایش می‌کردیم. نوه‌ها دورش جمع می‌شدیم. به‌خاطر کهن‌سالی، کوچک و ریزاندام بود. از زیر تشکش پول درمی‌آورد و به ما می‌داد. پنج زاری (ریالی) یا یک تومنی. اسکناس‌ها متفاوت بود و بستگی به شانس نوه‌ها داشت. بی‌بی خانم 121 سال عمرکرد. بعد به دیدن «خانم جان» می‌رفتیم که مادر بزرگِ مادریم بود. من هیچ‌کدام از پدر بزرگ‌هایم را ندیدم. رفتن به خانه‌ی بزرگ‌تر‌ها قدم اول عید بود. البته همه توی یک محله بودند و خانه‌ها دور نبود.

  • عید دیدنی ‌و بحث و رقابت بین فامیل باعث کدورت نمی‌شد؟

نه، چون دنبال کدورت نبودند. برعکس اگر اختلافی داشتند در همین ایام عید رفع می‌شد. اصلاً در عید و عزا اختلاف را کنار می‌گذاشتند و قهر تمام می‌شد. آن هم قهری که مثلاً توی خیابان به هم سلام نمی‌کردند، ولی در عید‌دیدنی فراموش می‌شد.

  • پس کسانی که با هم قهر بودند تا عید صبر می‌کردند تا راه آشتی باز شود؟

نه، یک راه دیگر هم بود که با کاسه‌ی شله زرد و حلوا انجام می‌شد. این‌ها نذری نبود، یک‌جور رابطه‌ی بین آدم‌ها و خانواده‌ها بود. وقتی منِ مرتضی احمدی با کسی اختلاف داشتم و برایم یک کاسه شله زرد می‌فرستاد، طبیعی بود که فکر می‌کردم پس من در جریان قهر و دعوا مقصر هستم. ظرف را می‌شستم و موقع پس فرستادن آب‌نبات، گل یا یک برگ سبزه می‌ریختم و قهر تمام می‌شد.

  • الآن خیلی خاطرات آن روز‌ها در ذهنتان زنده می‌شود؟

بله، زیاد. چند وقت قبل رفته بودیم اراک برای فیلم‌برداری. کوه‌های اطراف محل فیلم‌برداری عین کوه‌های شمرون قدیم پر از برف بود. یاد آن دوران افتادم و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. حالا نگو فیلم‌بردار دارد فیلم می‌گیرد. کوه‌هایی که قدیم‌ها می‌توانستم ببینم و الآن از پشت این همه دود راحت دیده نمی‌شود.

  • میکروفن و کتاب

مشهورترین نقشی که مرتضی احمدی به جای آن صحبت کرد «روباه مکار» در سریال پینوکیو بود. خود او هم این نقش را یکی از بهترین کارهایش می‌داند و می‌گوید: «ما قبلاً 60 دوبلور داشتیم و بهترین تیم دوبله‌ی جهان بودیم. الآن 240 نفر دوبلور هستند، ولی به آن اندازه تیپیک‌گو ندارند. من چون هنرپیشه تئاتر بودم کار دوبله را راحت شروع کردم و تیپ روباه مکار را همان موقع که سریال را دیدم پیدا کردم. این خیلی اهمیت دارد که یک دوبلور دو شخصیت را نباید با یک لحن بگوید. کلمات باید با حالت صورت بازیگر تناسب داشته باشد و خیلی ریزه‌کاری‌های دیگر که قدیمی‌های این حرفه آن‌ها را می‌دانند.»

اگر فیلم انیمیشن «هورتون» را دیده باشید، احتمالاً ابتدای آن را که یک «بحر طویل» با صدای استاد احمدی است به یاد دارید. احمدی همین قطعه و نقش راوی در مجموعه‌ی «شکرستان» را از آثار دلخواهش در این سال‌ها می‌داند ولی می‌گوید که خیلی از آثار تولید شده برای کودکان به دلیل نداشتن داستان جذاب و مناسب ماندگار نشده‌اند.

  • بی نسل جوان، ما هیچیم

دوستان گفته بودند اگر در شهرکتاب با مرتضی احمدی مصاحبه کنید، به‌خاطر شهرت استاد، دور و برتان شلوغ می‌شود. چند لحظه‌ای به پایان مصاحبه مانده بود که جمعی از کارکنان و مشتریان شهرکتاب جلد آلبوم «صدای تهرون قدیم» و کتاب‌های استاد را برای امضا گرفتن آوردند. فرصت زیادی نداشتیم و آقای احمدی بعد از مصاحبه باید برای سفر به بندرعباس آماده می‌شد، ولی با حوصله‌ی زیاد تمام آن‌ها را برایشان امضا کرد.

احمدی می‌گوید: «در سن و سال من آدم‌ها بی‌حوصله می‌شوند. اخلاقشان تند می‌شود. تحمل ندارند، ولی من اگر شوخی نکنم زندگی‌ام نمی‌گذرد. قسمتی از آن مال ورزش است. قدیم هر محله زورخانه داشت و پسر‌ها ورزش را از پدر و مردان فامیل یاد می‌گرفتند. از 16 سالگی به زورخانه‌ی محل می‌رفتم. همه را همان اول راه نمی‌دادند. اول بیرون گود تمرین می‌کردیم. اگر میل اشتباه می‌گرداندیم پیش‌کسوت یاد می‌داد تا کتفمان خراب نشود. بعد که یاد می‌گرفتیم توی گود می‌رفتیم و خیلی طول می‌کشید تا به میانداری برسیم.»

علاقه‌ی دیگر احمدی فوتبال است و این‌طور درباره‌اش حرف می‌زند: «چون خودم راه‌آهنی بودم، رفتم تیم راه‌آهن. سال 1324 فوتبال را کنار گذاشتم و الآن قدیمی‌ترین هوادار پرسپولیس هستم. استادیوم هم می‌رفتم، ولی شلوغ می‌شد و همه می‌خواستند عکس یادگاری بیندازند. حالا از پای تلویزیون بازی‌ها را می‌بینم. آن بازی معروف شیش تایی‌ها را هم توی استادیوم بودم.»

ولی‌ همه چیز هم ورزش نیست. این «تهرونی» قدیمی می‌گوید: «برای خوب زندگی کردن باید این سینه را صاف کرد. کینه و کدورت را کنار گذاشت. باید همه‌چیز را خوب نگاه کرد. این همه چیز ناراحت کننده وجود دارد، ولی باید در مقابل این‌ها ایستاد. باید خوش‌بین بود و با این خوش‌بینی می‌شود مشکلات را حل کرد.»

معمولاً پیرمردهایی که خاطرات زیادی دارند و کودکی و جوانی خوبی را گذرانده‌اند دائم دوران خودشان را با دوران فعلی مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که جوان‌ها و نوجوان‌های قدیم خیلی بهتر از جوان‌ها و نوجوان‌های امروز بودند. اما مرتضی احمدی این‌طور نیست. او همان‌طور که به فرهنگ و اخلاق سنتی خیلی علاقه دارد، بچه‌ها و نوجوان‌های امروز را هم قبول دارد و به آن‌ها امیدوار است.

او می‌گوید: « الآن مشکلات زیاد است ولی عاطفه‌ی ما ایرانی‌ها همیشه هست. چند وقت قبل رفته بودم برای پسرم که خارج زندگی می‌کند پسته بفرستم. راه پله‌ها‌ی اداره‌ی پست نرده نداشت. به پسر جوانی گفتم «دستم را بگیر کز غم ایام خسته‌ام.» او نه تنها کمک کرد از پله‌ها بالا بروم، بلکه تمام کارهایم را انجام داد. این‌ها همین بچه‌های امروزی هستند.»

وقتی می‌گوییم نصیحتی برای نسل نوجوان ندارید می‌گوید: «نصیحت تلخ است. من خودم دوست ندارم نصیحت شوم، پس چه‌طور از یک نوجوان انتظار داشته باشم به نصیحت کسی گوش کند. هر توصیه‌ای را باید با مهربانی و با خوش‌اخلاقی بیان کرد تا تأثیر داشته باشد و بدانیم که بدون نسل جوان ما هیچ هستیم.»

  • بچه‌ی «ترون»

همه از علاقه‌ی استاد به تهران قدیم خبر دارند. روی جلد کتاب «فرهنگ بر و بچه‌های ترون» عکس یک نان سنگک هست که با پنیر و گردو یا دمپختک و کله‌جوش غذاهای مورد علاقه‌ی او هستند. وقتی درباره‌ی کتاب‌هایش می‌پرسم، می‌گوید: «چهار تا کتاب چاپ شده دارم. دو کتاب در مرحله‌ی مجوز گرفتن است و دو تا هم آماده شده. یک کتاب هم در دست نوشتن دارم.» بیش‌تر این آثار مربوط به فرهنگ تهران قدیم یا آثار نمایشی گذشته در آن است. به همین دلیل خواستیم تا بعضی از صفات و عادت‌های تهرانی‌ها را برایمان شرح دهد.

«تهرونی‌های واقعی دروغ نمی‌گویند. پول کسی را نمی‌خورند. رفاقت دارند. ناجوانمرد نیستند مهمان نوازند و سفره‌شان به روی همه باز است. من این‌ها را از تهرونی‌ها دیده‌ام. تهرونی داد نمی‌زند، هوار نمی‌کشد. بچه تهرونی‌ها با چاقو مخالفند و می‌‌گویند ناجوانمردی است. این فیلم‌هایی که تویش بچه‌های تهرون داد می‌زنند و چاقو می‌کشند، درست نیست. کارگردانش هم تحقیق نکرده. بچه تهرون دهنش را زیاد باز نمی‌کند. در اکثر کلماتی که به الف و نون ختم می‌شود الف را حذف کرده تا دهنش باز نشود. در خانه‌ی لوطی‌ها و پهلوان‌های تهرون بسته نمی‌شد. پشت در پارچه می‌انداختند تا داخل حیاط مستقیم دیده نشود. کسی هم که وارد می‌شد سرش را پایین می‌گرفت.

ما محله‌ی گمرک بودیم. با بچه‌های خانی‌آباد کُری داشتیم. گاهی برای دعوا کردن جمع می‌شدیم و دو تا سنگ کوچک را به هم می‌زدیم و با این سر و صدا همه جمع می‌شدند. ولی هیچ‌وقت چاقو نداشتیم. الآن نصف بچه‌های تهرونی از تهرون بیرون رفته‌اند. من هم اگر می‌شد شاید از این‌جا می‌رفتم. این هیولا شهر ما نیست. خود من هم اگر مسئله‌ی کارم نبود، شاید تهرون نمی‌ماندم. من خونه‌ با حیاط و باغچه داشتم. سه باز دزد زد. در 200 متر حیاط گلکاری می‌کردم، سبزی خوردن و فلفل می‌کاشتم. الآن 11 سال است انگار توی زندان هستم.

تهرون باغ و باغات بود. بعد از جنگ جهانی دوم مگر چه‌قدر جمعیت داشت. شهرها امنیت نداشت. کار نبود. متفقین حمله کرده بودند. 30 سال قبل جمعیت تهرون چهار میلیون نفر بود، الآن بالای 15 میلیون شده است.

من در کتاب‌‌هایم بیش‌تر از 40 بازی برای بچه‌ها نوشته‌ام که بچه‌های الآن یک دانه اش را هم بلد نیستند. یک زمانی همه‌ی زن‌های محله، انگار مادر همه‌ی بچه‌های محل بودند. برای همین بچه‌ها همیشه امنیت داشتند. ولی الآن عاصی شده‌اند و آرام نمی‌گیرند. حق هم دارند، بچه‌های نسل ما توی حیاط فوتبال بازی می‌کردند، ولی الآن تمام وقت بچه‌ها پای کامپیوتر می‌گذرد که خودش بلایی است.

هوا هم عوض شده. ما تابستان بیرون می‌خوابیدیم. با وجود دیوارهای بلند، شب مادر یک پتو به هرکس می‌داد چون هوا سرد می‌شد. باد شهریار می‌آمد. زمستان‌ها هفت، هشت بار برف می‌بارید. گاهی تا اردیبهشت توی کوچه‌های فرعی برف بود. شش ماه سال، زنجیرِ چرخ همراهمان بود. الآن همین ماشین‌ها هر کدام یک بخاری هستند و برف که می‌آید انگار نم باران روی زمین زده.»

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

در کنار تیم افشین، قهرمان باشگاه‌های تهران (53 سال پیش)

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

مرتضی احمدی بعد از گفت‌و‌گو با دوچرخه، سی‌دی تازه‌اش، «صدای تهرون قدیم 2» را برای علاقه‌مندانش امضا کرد

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

http://www.hamshahrionline.ir/details/205553

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه


 
 
فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند! - هوشنگ مرادی کرمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
 
«هوشنگ مرادی کرمانی» در گفت‌وگو با دوچرخه:

فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند!

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابی:
هوشنگ مرادی‌کرمانی هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش به این‌جا می‌آید. این‌بار ما هم آمده‌ایم تا بعد از پیاده‌روی با او به گفت‌وگو بنشینیم، من و فرهاد حسن‌زاده و علی مولوی.

 

 

زمان: صبح یک روز زمستانی (دی 1391)

مکان: پارک ملت

بارها با مرادی‌کرمانی درباره‌ی زندگی‌ و آثارش گفت‌وگو شده. خودش هم به‌طور جدی ماجراهای دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌اش را در کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشته و ما سعی می‌کنیم چیز‌هایی بپرسیم که کم‌تر از او پرسیده شده. هوا آن‌قدر سرد است که جوهر خودکار هم انگار یخ‌ زده، ولی با انجیر خشک‌ها و مویزهایی که مرادی‌کرمانی به ما می‌دهد، به‌قدر کافی برای گفت‌وگو انرژی می‌گیریم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

سرابی: هر روز ورزش می‌کنید؟

بله، حداقل از 40 سال قبل هر روز به پارک می‌آیم و هر پنج‌شنبه به کوه می‌روم. دوران دانشجویی ساعت پنج عصر با دوستان راه می‌افتادیم و از کوه بالا می‌رفتیم. شب به پناهگاه می‌رسیدیم و می‌خوابیدیم تا فردا که از کوه پایین بیاییم.

سرابی: چرا کتاب «شما که غریبه نیستید»، با رسیدن به تهران تمام شد؟

«برتولد برشت» می‌گوید که بهترین جا برای تمام کردن داستان، جایی است که در ذهن خواننده شروع می‌شود. من به لحظه‌ای رسیدم که «هوشو» سوار اتوبوس به تهران می‌آید و باد، ماسه‌ها را به شیشه‌ی اتوبوس می‌زند. بقیه‌اش را در چند صفحه خلاصه کردم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی اولین داستان شما به اسم «کوچه‌ی ما، خوشبخت‌ها» در مجله‌ی «خوشه» چاپ شد، چه حسی داشتید؟

سال 47 بود و من 24 ساله بودم. چند‌بار آن را برای چاپ دادم، ولی هی گم می‌شد! روزی که این داستان در مجله چاپ شد، سر راه هرچی مجله می‌دیدم می‌خریدم و به همه هدیه می‌دادم.

مولوی: اولین کتابتان چه‌طور چاپ شد؟

«معصومه» زمانی منتشر شد که دانشجو بودم و برای مجلات می‌نوشتم. درآمدم از این راه بود. استاد «سیروس ملک‌زاده» که استاد من بود، گفت از همین‌هایی که می‌نویسی یک مجموعه داستان جمع‌آوری کن. بریده‌ی مجلاتی را که داشتم جمع کردم و خودش هم سرمایه‌گذاری کرد و در چاپخانه‌ی فیروز در خیابان جمهوری به چاپ رسید. آن موقع کتاب‌ها را بعد از چاپ، برای نظارت می‌خواندند!

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی «قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی رادیویی‌تان می‌نوشتید، حدود 140 قسمت شده بود، اما در کتاب تعداد کمی از آن‌ها را چاپ کردید. چرا در کتاب،‌ تعداد قصه‌ها کم شده؟

سعی می‌کنم هیچ‌چیز تکراری در کتاب‌هایم نباشد. بعضی از نویسندگان وقتی یک کتاب پرفروش دارند کتاب بعدی را مثل همان یکی می‌نویسند و فقط اسمش را عوض می‌کنند. من می‌خواهم از دیگری یا از خودم تقلید نکنم. الآن هم دنبال موضوع‌هایی هستم که مغایر با همه‌ی این سال‌ها باشد.

موضوع بعدی ایجاز است. بعد از حروفچینی، هر‌بار که «شما که غریبه نیستید» را بازنویسی می‌کردم، 20 صفحه یا بیش‌تر از آن خط می‌زدم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: در اقتباس سینمایی قصه‌های مجید در قصه‌ها تغییراتی هم داده شد، مثل اصفهانی شدن مجید یا تغییر ماهی به میگو در آن قصه که مجید می‌خواهد فسفر مغزش زیاد شود.

زمانی که من داستان را نوشتم، واقعاً ماهی در کرمان کمیاب بود؛ ولی در اصفهان زمانی که فیلم ساخته شد، فراوان بود. «کیومرث پوراحمد» به من زنگ زد و گفت این‌که مجید در اصفهان ماهی نخورده باشد، خیلی دور از ذهن است. برای همین آن را تبدیل به میگو کردند و من برای این‌که واقعی‌تر باشد درخواست کردم که با اسم «ملخ دریایی» کار شود. برای اولین‌بار «داریوش فرهنگ» قصه‌های مجید را برای فیلم شدن پیشنهاد کرد. ولی آن موقع می‌گفتند آموزشی نیست، چون مجید درس‌خوان نیست و دروغ می‌گوید! آخرش راضی شدند فیلم فقط برای پرکردن برنامه‌ها ساخته شود.

دنبال کسی بودند که با قیمت هرچه کم‌تر آن را بسازد. «عباس کیارستمی»، «منوچهر عسگری‌نسب»، «سیف‌الله داد»، صدا و سیمای شیراز، رشت، گرگان و... همه در مقاطعی قصد ساخت این فیلم‌ها را داشتند. اما در نهایت «کیومرث پوراحمد» آن را درست کرد. محل فیلم هم ابتدا قرار بود همان کرمان باشد که راهش دور بود و مشکلاتی برای تولید داشت و بعد به اصفهان تغییر کرد.

حسن‌زاده: پس از اخلاق مجید راضی نبودند.

انتقاد می‌کردند که چرا به بی‌بی می‌گوید «تو» نه «شما». بعد از پخش فیلم هم مدام از آموزش و پرورش نامه‌ می‌آمد. من نمی‌خواستم و البته نمی‌توانستم یک‌شبه همه‌ی جامعه و دانش‌آموزان را اصلاح کنم. نگاه من به بچه‌های فقیر خیلی متفاوت است. حدود 20 سال این کتاب توی مدرسه‌ها نرفت. البته از در نرفت، ولی از دیوار رفت. بعضی از مسئولان آموزش و پرورش هم موافق کتاب بودند و می‌گفتند که اتفاقاً شخصیت دانش‌آموز ما همین است  که شیطنت می‌کند و دروغ می‌گوید، ولی در عین حال صادق و پاک است و هنر را دوست دارد.

سرابی: برخوردی هم پیش آمد؟

نه، ولی چند‌بار با اعتراض شدید مواجه شدم. پیش آمد که کتاب‌هایم هم جمع‌آوری شود یا پس فرستاده شود. در مراسمی که برگزار شده بود، خانمی بلند شد و با جیغ و داد گفت که با این کتاب در حق بچه‌ها جنایت کرده‌اید و بدآموزی دارد. من ترسیده بودم ولی یک معلم دیگر بلند شد و گفت من سر کلاس می‌خوانم و اتفاقاً خیلی برای بچه‌ها جالب است.

سرابی: با گذر از این‌همه سال‌ و الآن که بسیاری از آثارتان به زبان‌های گوناگون ترجمه و منتشر شده، کدام‌یک از نوشته‌هایتان را موفق‌تر می‌دانید؟

من در نقاط مختلف فقیرنشین تهران زندگی کرده‌ام. جعبه‌های نوشابه پخش کرده‌ام. کارشناس وزارت بهداشت شدم. تنهایی رفتم خواستگاری، زن گرفتم و بچه‌دار شدم. بالأخره کتاب‌هایم چاپ و ترجمه شدند. به کشورهای خارجی دعوت شدم و در آن‌جا سخنرانی کردم. اما هنوز هم در حسرت این‌که یک داستان خوب بنویسم، باقی مانده‌ام و حس نمی‌کنم کامل شده‌ام.

دوچرخه

عکس: رضا رواسیان  

http://www.hamshahrionline.ir/print/199251

روزنامه همشهری 5 بهمن 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی



 
 
پایان نافرجام جهان - دوازدهمین سالگرد انتشار هفته‌نامه‌ى‌ دوچرخه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
 

پایان نافرجام جهان

محمد سرابی: یکی دو سال قبل ستون جهان را می‌نوشتم. موضوع آن هفته تفاوت دو تقویم ژولیانی و گرگیوری بود. در یک مهمانی بودیم که کسی داشت درباره‌ی سال 2012 صحبت می‌کرد و این‌که جهان به زودی نابود می‌شود و مایا‌ها و نوستراداموس... من می‌گفتم که اصلاً این حساب‌ها درست نیست و برای اثبات حرفم گفتم که پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل توی روزنامه همشهری درباره‌ی این موضوع مطلبی نوشته است (که خودم آن را نوشته بودم ) چون شب بود شرط شام بستیم و رفتیم سراغ روزنامه باطله‌ها. همشهری پنج‌شنبه نبود. جست‌وجو به سطل زباله هم کشید و پیدا نشد. همراهان گروه انگیزه‌ی فراوان پیدا کرده بودند. راه افتادیم که هر طور شده همشهری پنج‌شنبه را پیدا کنیم.

 طبیعی بود که بعد از مدتی جست‌وجو منصرف شدیم و به این نتیجه رسیدیم که دوستانه چند ساندویچ بگیریم و دور از اختلافات تقویمی به مسائل غذایی بپردازیم. شرط را کنار گذاشتیم و قرار شد کسی که آن شب خبر خوشی دریافت کرده بود و بی‌خودی کلی امیدوار بود بقیه را مهمان کند. توی ساندویچی منتظر سفارش بودیم. زمانی که فروشنده سینی محتوی گوجه‌فرنگی و خیارشور را از قفسه‌ی یخچال بیرون کشید ابتدا لوگوی دوچرخه و بعد نوشته‌ی درخشان من از زیر سینی پیدا شد. زیر بقیه سینی‌ها صفحات دیگر دوچرخه را گذاشته بودند تا به طبقه‌های شیشه‌ای نچسبند. خود ساندویچی هم می‌گفت دوچرخه را اول خوانده و بعد مورد استفاده قرار داده است. حیف که شرط را باطل کرده بودیم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 684

 

 

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 684سرباز هخامنشی (به روایت محمد سرابی):

خوشحالم که می‌توانی حرکت کنی و در دنیایی که زیبایی‌هایی دارد جلو بروی  و از سربالایی‌ها و سرازیری‌ها رد شوی.

رکاب‌زدن و پیش رفتن خودش لذت‌بخش است، حتی اگر هدف بزرگی هم نداشته باشی. باور کن 12 سال یا 2000 سال فرق زیادی ندارد وقتی نتوانی از جایت تکان بخوری و تمام چندین قرن عمرت را توی سنگ بگذرانی و نیزه به  دست به نفر جلوییت نگاه کنی تا مردم  بیایند و کنارت با عینک آفتابی و بطری آب معدنی  عکس بگیرند. به تو خیلی امیدوارم و آرزو می‌کنم تجربه‌های خوبی و همین‌طور هدف خوبی داشته باشی و وقتی از کنارم رد می‌شوی یک عکس با هم بگیریم.

 

http://hamshahrionline.ir/print/198059

روزنامه همشهری 28 دی 1391 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
فرصت ملاقات در کافه - آیدین آغداشلو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 
کافه‌های قدیمی در گفت‌وگوی دوچرخه با آیدین آغداشلو

فرصت ملاقات در کافه

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: پاییز فصل باران نم‌نم و پیاده‌رو‌های پر از برگ‌های زرد و قرمز است. فصل قدم زدن در نسیم سرد و نوشیدن چای داغ.

 

بعضی وقت‌ها هم نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی داغ در گوشه‌ی کافه‌ای که به دیوارهایش عکس‌های سیاه و سفید قدیمی زده‌اند. خیلی از نوجوان‌ها فضای کافه را دوست دارند زیرا نشانه‌ای از هنرمندان و متفکران قبلی در خود دارد. کسانی که در کافه‌ها پاتوق داشتند و داستان‌های زیادی از صحبت‌ها و عادت‌ها و خصوصاً رفتارشان باقی مانده است. بعضی‌ها هم سعی می‌کنند این رفتارها و عادت‌ها را تقلید کنند شاید به آن‌ها نزدیک‌تر شوند. یکی از کسانی که خودش تجربه‌ی آن دوران کافه‌نشینی را دارد «‌آیدین آغداشلو» نقاش، گرافیست، محقق و مدرس هنرهای تجسمی است. دوچرخه به همین بهانه با این هنرمند بزرگ، در باره‌ی خودش و تجربه‌ی حضورش در کافه‌های قدیمی به گفت‌وگو می‌نشیند.

***

 

درمیان نوجوان‌های امروزی از جمله مخاطبان نشریه‌ی دوچرخه گرایش به کافه‌نشینی به‌طور جدی دیده می‌شود. بعضی از نوجوان‌ها در همین سن و بعضی‌ها به محض ورود به دانشگاه کافه را تجربه می‌کنند. دوره‌ی جوانی شما این‌کافه‌ها چه‌طور جاهایی بودند؟

کافه جایی بود که آدم‌ها همدیگر را بدون قرار قبلی می‌دیدند. جایی برای دیدار و کشف آدم‌های تازه و تبادل افکار. بعضی کافه‌ها برای طبقات مرفه بود. کافه‌هایی هم بودند که هدف از رفتن به آن‌ها بیش‌تر تفریحی بود. کافه‌هایی که هنرمندان به آن‌جا می‌رفتند جاهای خاصی بودند و هرکسی هرکافه‌ای نمی‌رفت. معیار گروه‌های مختلف هنری و فکری بودند. اصطلاحاً «میقات» بودند، این عبارتی بود که «آل احمد» به کار می‌برد. به مرور زمان این میقات‌ها به‌صورت مشخص‌تری تقسیم‌بندی شدند و ملاقات‌ بین افراد را ممکن کردند.

 

مثل حلقه‌های ادبی و هنری؟

بله، در آن کافه‌ها حلقه‌های فرهنگی تشکیل می‌شد؛ حلقه‌هایی که در زمینه‌ی هنر و فرهنگ نقش ایفا می‌کردند و نقش‌شان عمده بود. روشنفکران مهم و معتبر به کافه‌های خودشان می‌رفتند.

 

جایی گفته بودید که اولین تابلو نقاشی‌تان را در 14 سالگی فروختید. می‌دانیم که شما از جوانی و سن نسبتاً کم وارد گروه‌های هنرمندان شدید و به کافه‌ها هم می‌رفتید. پس خیلی از این هنرمندان و پاتوق‌هایشان را می‌شناختید.

آل احمد به کافه نادری می‌رفت. کافه فردوسی جایی بود که صادق هدایت در آن آمد و شد می‌کرد و دوستانش آن‌جا می‌توانستد او را ببینند. در یک زمان خاص در دهه‌ی 40 کافه ریورا پاتوق روشنفکران جوانی بود که شاید در حدود 20 سالگی به سر می‌بردند. در هتل مرمر که کافه نبود، شعرا و نویسنده‌ها و اهل ادبیات جمع می‌شدند. البته این افراد همیشه یک جا نبودند. هدایت از کافه‌ای به کافه‌ای دیگر می‌رفت و آل احمد هم همین‌طور بود. شاید در یک شب سه کافه عوض می‌کردند.

 

از چه‌ سنی به کافه‌ می‌رفتید؟

من زود سری در سرها درآوردم. 18- 19 ساله بودم که پایم به کافه‌ها باز شد.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

 

شما را به‌عنوان یک جوان هنرمند می‌پذیرفتند؟

اگر نامه‌ی اعمال داشته باشی. من اولین مقاله‌ها را در 1342 نوشتم و زمانی که به این جمع‌های هنری ‌رفتم به‌عنوان نویسنده و نقاش پذیرفته شدم. مهم این بود که بتوانی ارتباط برقرار کنی و سر میزی بروی و دوست‌هایی داشته باشی.

 

حتماً سر میزی که چند نفر دیگر هم نشسته‌اند و کسی را به جمع خودشان دعوت می‌کنند؟

خیلی‌ها اول تنهایی می‌نشستند و بعد دوست‌هایشان را می‌دیدند و سر میز آن‌ها می‌رفتند و چند بار میز عوض می‌کردند. گاهی هم بحث بالا می‌گرفت و به یقه‌گیری و کتک‌کاری هم می‌‌رسید.

 

این که گروهی از هنرمندان یک‌دیگر را در جایی ببینند و حرف بزنند و با هم معاشرت کنند، این جمع‌ها چه نتیجه‌ای داشت؟

زمینه‌ی کارهای فرهنگی پیدا می‌شد. نویسنده‌ها آن‌جا ناشر پیدا می‌کردند. نقاش‌ها قرار برگزاری نمایشگاه می‌گذاشتند. این‌طوری زمینه‌ی فعالیت هنری فراهم می‌شد، چون فضای زنده و پویایی بود.

 

استادان هنرمند به تازه واردها کمک هم می‌کردند؟

بله، استاد یک میز مشخص داشت و بقیه جمع می‌شدند و از بین جوان‌ها کسی اجازه می‌گرفت شعری برای جمع بخواند. البته بعضی‌ها خوش‌خلق بودند و جوان‌ها را راحت می‌پذیرفتند و بعضی‌ها هم تندخو بودند. آدمی مثل آل احمد هر کسی می‌آمد با خلق خوب می‌پذیرفت، ولی هدایت این‌طور نبود.

 

بعضی‌ها می‌گویند که کافه‌های قدیمی فضایی افسرده و پر از دود سیگار و آه کشیدن بود؟

نه، درست نیست. اصلاً مهم‌ترین فضای تبادل آرا و برگزاری نمایشگاه و نشر کتاب همین‌جاها بود و خیلی از جوان‌ها وقتی بزرگانشان را در همین کافه‌ها پیدا می‌کردند تشویق می‌شدند و مطمئن می‌شدند راهی که می‌روند راه درستی است. حتماً می‌شد هرکسی را که در رشته‌ی هنری خودش کسی بود در کافه ای پیدا کرد. مخصوصاً شعرا خیلی به کافه‌ها رفت و آمد داشتند.

 

پس این هنرمندان برنامه‌ی ثابتی برای هر روز عصر خود داشتند.

کافه رفتن از غروب شروع می‌شد و همین‌طور شب را ادامه می‌دادند. بعضی‌ها بعداً به منزل هم‌دیگر می‌رفتند.

 

تا چه سالی کافه‌ها برقرار بودند؟

کافه‌بازی تا سال 1357 کاملاً رایج بود. آن زمان خود این کافه‌ها کانون‌هایی شدند برای نشر افکار انقلابی. با کم‌رنگ شدن قدرت ساواک بحث‌ها بیش‌تر و قوی‌تر هم شده بود.

 

ساواک؟

بله، بعضی از کسانی که می‌آمدند خبرچین ساواک بودند. ساواک سرک می‌کشید و هراس داشت که چه خبر است و مردم راجع به چی حرف می‌زنند. زمینه‌ی بسیاری از نظریه‌ها و اشاعه و تبلیغ نظریه‌ها در کافه‌ها صورت می‌گرفت. چون سانسور اجازه نمی‌داد این افکار پخش شود.

 

هر شب کافه می‌رفتید؟

من نه، چون خیلی کار می‌کردم. به‌عنوان یک گرافیست فرصت چندانی نداشتم. ولی خب آدم دلش تنگ می‌شد و می‌رفتم که هم بزرگان را ببینم، هم دوستانم را. الآن اگر یک نوجوان یا جوان بخواهد یکی از هنرمندان خیلی مهم را ببیند کجا می رود؟

 

جایی را نمی‌شناسم.

مسلماً الآن زمانه از هنرمندان یا متفکران طراز اول یا اساتید ادبی خالی نیست، ولی در دسترس نیستند. هنرمندان الگوهای نسل جوان هستند، ولی نمی‌شود راحت پیدایشان کرد. ما آن موقع می‌دانستیم که مثلاً آل احمد را می‌شود فلان موقع در کافه فیروز پیدا کنیم.

 

از کی دیگر کافه نرفتید؟

از حدود سال 55 کم‌تر کافه می‌رفتم. کارم زیاد شد و بحث‌ها هم به سمتی رفت که فکر کردم یک عدم تعادلی وجود دارد. توجه من به مباحث اساسی و جنبه‌های خلاقه‌ای که در دیگر نقاط دنیا بود جلب شد. بعد به جای این‌که دنبال بحث‌های پایان‌ناپذیر باشم متون بیش‌تری به زبان اصلی خواندم و با سفر به خارج، سعی کردم هرچه بیش‌تر یاد بگیرم و بیش‌تر از این جدل‌ها و مکان آن‌ها فاصله گرفتم. جذبه‌ی دیدار و گپ هم کم‌رنگ شد.

 

الآن پیش می‌آید که به کافه‌ای بروید؟

 فقط وقتی که برای تماشای اشیای قدیمی می‌رویم خیابان جمهوری و اگر با دوستان باشم برای ناهار می‌روم کافه نادری. سالن و حیاط همان است که بود، ولی کسانی که نشسته‌اند آن شکل همگون قبلی را ندارند. بخش عمده‌ای فروشنده‌ی ارزند یا جوان‌هایی که انگار از آموزشگاهی آمده‌اند و پیرمردها و پیرزنانی که روزنامه می‌خوانند. ولی پیشخدمت‌ها همان قدیمی‌‌ها هستند و لنگ‌لنگان می‌آیند و می‌ترسم زمین بخورند.

 

به گذشته خیلی فکر می‌کنید؟

من مطلقاً نوستالژیک نیستم و فکر نمی‌کنم قدیم بهتر بوده و چیزهایی که من دیده‌ام اهمیت ویژه‌ای دارند. از خاطراتم نفرتی هم ندارم و ضدیتی هم با گذشته ندارم، ولی نمی‌توانم هر قلوه سنگی را که در راه می‌بینم در بیاورم و تمیز کنم و نگه دارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

  • دری به روی من باز می‌شود

در کارگاه که بسیار تمیز و مرتب است و به موزه شباهت دارد. یک تابلوی ناتمام روی سه‌پایه قرار دارد که ظرف شکسته‌ی آبی رنگی را نشان می‌دهد. روی میز کار هم قلم‌موها و طرح‌های اولیه آماده‌ی تکمیل است. ظاهراً همه‌ی این کارها باید در زمان کوتاهی آماده شوند. چندکتاب تحقیقاتی در باره‌ی آثار هنری قدیمی در مراحل نوشتن و چاپ هستند. آغداشلو در 72 سالگی کارهای زیادی دارد و با این حال برای مصاحبه با روزنامه‌ها همیشه وقت دارد.

 

سرتان با توجه به کتاب‌ها و آثاری که در دست دارید شلوغ است، چرا اجازه می‌دهید که بقیه بیایند و وقتتان را بگیرند؟

مراجعه‌ی این افراد اشکالی ندارد. من این‌جا هستم که اگر چیزی می‌دانم به هر جوانی که احتیاج دارد کمک کنم. دوستی داشتم که مدتی جواب تلفن‌ها را نمی‌داد. جایی او را دیدم و گفت که دیگر گوشی تلفن را برنمی‌دارد، بلکه هرکسی که با او کار دارد باید موضوع کار و شماره تلفنش را روی برگه‌ای بنویسد و فکس کند، بعداً اگر خودش تشخیص داد با آن شماره تماس می‌گیرد. من از همین‌جا دوستی‌ام با او را تمام شده حساب کردم.

بعضی‌ها هم هستند که می‌خواهند روی کارشان تمرکز کنند و این حقشان است. من زیاد کار می‌کنم و کم می‌خوابم. سنم هم بالا است و سخت است، ولی خود کارکردن برایم نیروبخش است. اما یک آدم حتی زمانی که به سن پختگی رسیده و ثمره‌ی کارش را عرضه می‌کند بی نیاز از حضور دیگران نیست. آدم از آدم‌هایی که در آمد و شد هستند چیز‌های زیادی یاد می‌گیرد.

فکر می‌کنم 21 یا 22 سال داشتم. به منزل یک فیلم‌ساز مشهور (ابراهیم گلستان) رفته بودم که پولدار بود. به او گفتم کاش من مثل شما آن‌قدر پول داشتم که ناچار نمی‌شدم به این شدت کار کنم و دنبال علایق خودم می‌رفتم. گفت اصلاً این‌طوری نیست. کسی که سرکار نرود و فقط در خانه‌اش بنشیند از چه مسیری می‌خواهد معنای دنیای اطرافش را دریافت کند. من یک کلاس نقاشی دارم که نقش کافه را بازی می‌کند. نفع مادی زیادی ندارد و وقت زیادی می‌گیرد اما سعی می‌کنم ادامه دهم. جوان‌ها می‌آیند و در کلاس نقاشی را باز می‌کنند. انگار دری است که به درون من باز می‌شود تا با دنیای جوان‌ها ارتباط داشته باشم.

  • درباره‌ی چیزی که شبیهش هستی

 

الآن هرکافه‌ای در بازار رقابت سعی می‌کند دکور جالب‌تر و عجیب‌تری بسازد و با فضایی که درست کرده مشتریان بیش‌تری جذب کند. مشتری‌ها هم انگار این را می‌پسندند و شکل و ظاهر کافه‌ها برای نسلی که تازه از نوجوانی وارد جوانی می‌شوند جذابیت خاصی دارد. در کافه‌ها نوجوان‌ها و جوان‌های زیادی هستند که شکل و ظاهر متفاوتی دارند. در باره‌‌ی این موضوع هم کنجکاوی می‌کنیم و از آغداشلو در این باره می‌پرسیم.

لباس و قیافه‌ها توی کافه‌ها چه‌طور بود؟

در کافه به این صورت غلو شده‌ای که الآن تصور می‌کنند نبود. ولی هنرمند بنا داشت مثل بقیه به ظاهر خودش نپردازد. بعضی‌ها هم ویژگی‌هایی داشتند که مخصوص خودشان بود. مثلاً بهمن محصص، عصای سرنقره‌ای داشت که قسمتی از ظاهرش محسوب می‌شد. به جوان‌های خوش‌لباس گاهی طعنه هم می‌زدند، ولی من همیشه لباس عادی می‌پوشیدم. بعضی‌ها هم به‌خاطر سادگی شکل خاصی پیدا می‌کردند و معلوم بود اولین لباسی را که در خانه جلوی دستشان بوده برداشته‌اند.

 

از این‌که بعضی جوان‌ها ادای آن دوران را در می‌آورند ناراحت نمی‌شوید؟

من سخت نمی‌گیرم. این‌که جایی با لباس یا ظاهر عجیبی خودنمایی می‌کنند اشکالی ندارد. یک جور نمایش است. یکی از دوستان می‌گفت من تحمل این جوان‌ها را ندارم که چند کتاب زیر بغلشان می‌زنند و نمی‌خوانند. من گفتم حداقل می‌خرند و ناشرها ورشکست نمی‌شوند. خود تظاهر زمینه‌ی مسئولیت به وجود می‌آورد و نزدیک‌تر می شوند به همان موضوعی که ادایش را در می‌آورند.

  • قهوه‌ی 10 یورویی

کافه و این نوع فضاها سابقه‌ زیادی دارد. در قدیم قهوه‌خانه همین کارکرد را داشت، از زمان صفویه و بعد قاجاریه. با شروع فرهنگ غربی، کافه‌ها در سطح شهر ظاهر شدند. الگوی آن‌ها از اروپای قرن 19 آمد که در آن کافه‌نشینی سنت بود. دوستی داشتم که پدربزرگش از زمین‌دارهای بزرگ همدان بود. برایم تعریف می‌کرد که همین پدربزرگ که در فرانسه درس می‌خواند، ناچار می‌شود تحصیل را رها کند و بازگردد سر املاک پدری‌اش در یکی از روستا‌های دورافتاده. مدتی که می‌گذرد، تصمیم می‌گیرد از روی عکس‌ها و کارت پستال‌هایی که از پاریس آورده بود، یک کافه‌ی پاریسی برایش بسازند و نوکرانش را وادار می‌کند از همان پیش‌بند‌های بلند که تاساق پا می‌آید ببندند و مشتری‌ها هم دوستان و آشنایان بودند که ماهی یک بار، راه می‌افتادند و در کافه جمع می‌شدند و قهوه می‌خوردند و دومینو بازی می‌کردند.

 

در کشورهایی مثل فرانسه این فرهنگ کافه رفتن از قدیم باقی‌مانده. این‌جا بعضی از جوان‌هایی که به کافه‌ها می‌روند نمایشی‌تر رفتار می‌کنند یا آن‌ها که به کافه‌های خارجی می‌روند؟

در جهان غرب جاهایی که من می‌دانم رفتار نمایشی به حد غیر قابل تحملی رسیده و صد بار بیش‌تر از این‌جاست. ولی بخش دانشگاهی هم وجود دارد بدون هیچ ادا و با وسواس و تعهد فرهنگی کار می‌کنند و درنتیجه مشکلی پیش نمی‌آید.

 

آن‌جا هم قیمت یک فنجان قهوه در کافه‌ای معروف بالا است؟

بله، مثلاً زمانی بود که یک فنجان قهوه در کافه دو فلور 10 یورو و در کافه‌های دیگر دو یورو بود.

 

در آن کافه‌ها هم متفکر یا هنرمند بزرگی دیده‌اید؟

اتفاقاً حدود 20 سالگی در یکی از کافه‌های فرانسه تصادفاً یکی از روشنفکران معروف را دیدم که در زمان خودش خیلی‌ها هلاکش بودند.

 

ذوق زده شدید؟

نه، چون هیچ وقت از افکارش خوشم نمی‌آمد. الآن هم از مد افتاده.

http://www.hamshahrionline.ir/details/191202

روزنامه همشهری 25 آبان 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود - وحید نیکخواه‌آزاد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
 
«وحید نیکخواه‌آزاد»‌در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود

کودک و نوجوان > جشنواره- محمد سرابی:
شعر، داستان، فعالیت مطبوعاتی، ترجمه، تهیه‌کنندگی در سینما و تلویزیون،فیلم‌نامه‌نویسی، کارگردانی و...، «وحید نیکخواه‌آزاد» همه‌ی این‌ها را در سه دهه‌ی گذشته، مخصوصاً برای مخاطبان کودک و نوجوان، تجربه کرده.

او در دوره‌های گوناگون در یک یا چند تا از این حوزه‌ها حضوری مؤثر داشته و نامش به‌عنوان چهره‌ای شناخته شده در حوزه‌ی هنر و ادبیات کودک و نوجوان مطرح است.

نیکخواه‌آزاد، هشتم اردیبهشت 1335 در تهران به‌دنیا آمد و در نیمه‌ی دهه‌ی 50‌، برای تحصیل در رشته‌ی جامعه‌شناسی وارد دانشگاه تهران شد. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سردبیری کیهان‌بچه‌ها را برعهده گرفت و حالا «فرزندخوانده» تازه‌ترین فیلم نیکخواه، امسال در بخش سینماى ایران بیست‌و‌ششمین جشنواره‌ى بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان اصفهان، چهار پروانه‌ی ‌زرین و سه دیپلم افتخار دریافت کرد.

پس از پیروزی انقلاب، فیلم‌های سینمایی زیادی در ایران ساخته شد و جریان بزرگی با نام سینمای کودک و نوجوان به وجود آمد؛ جریانی که حالا تا حدودى خاموش و فراموش شده است و به ندرت اثری از آن دیده می‌شود. جشنواره‌ی امسال، بهانه‌ای شد برای صحبت درباره‌ى گذشته، حال و آینده‌ى سینمای کودک و نوجوان با نیکخواه‌آزاد. پیش از شروع جشنواره، به یکی از لوکیشن‌های فیلم تازه‌‌اش (فرزند خوانده)در «شهر کتاب مرکزی» (خیابان شریعتی) رفتیم و پای صحبت‌های او نشستیم.

  • در سینمای دنیا، سینمای کودک و نوجوان بخش مستقلی است که کودکان و نوجوانان موضوع و مخاطب اصلی‌اش هستند و به زندگی، هیجان‌ها و علاقه‌مندی‌های آن‌ها می‌پردازد. در دهه‌ها‌ى60 و70، این سینما در ایران هم فعال بود. فیلم‌های مخصوص این گروه ساخته می‌شد و خود شما هم از فعالان آن بودید. چرا دیگر شاهد حضور فعال این گونه‌ى سینمایی در کشور نیستیم؟ آیا به مدیریت خاصی نیاز است؟

در سینمای جهان، فیلم‌ها براساس عرضه و تقاضا ساخته می‌شود. محصولی می‌سازند که مشتری‌ دارد. وقتی نظام عرضه و تقاضا به‌صورت طبیعی وجود نداشته باشد، باید مدیر فرهنگی، نقش خودش را نشان دهد.

در آن سال‌ها مدیرفرهنگی، هم نیازها را می‌شناخت، هم ظرفیت‌ها را می‌دانست و هم برنامه‌ریزی می‌کرد؛ مانند آقای سیدمحمد بهشتی. در آن سال‌ها وقتی بنیاد سینمایی فارابی تأسیس می‌شود، خودش براى ساخت فیلم پیش‌قدم می‌شود.

یکی از آن فیلم‌ها «شهر موش‌ها» است. برنامه‌ى تلویزیونی جذاب «مدرسه‌ى موش‌ها» برای بچه‌ها به نمایش در مى‌آمد و طرفداران زیادی داشت و بر اساس آن فیلمی ساخته شد که موفق بود. تقریباً مثل همین الگوی «کلاه‌قرمزی». مدیر فرهنگی، این نیاز را تشخیص می‌داد و آدم‌های مناسب را پیدا می‌کرد و خودش قصد تبدیل‌شدن به تهیه‌کننده نداشت.

  • آن زمان سالن‌های مخصوص سینمای کودک هم داشتیم.

بله، سال 1367 گروه سینمای کودک و نوجوان تشکیل شد؛ با لوگوى یک خورشید خندان که شعاع‌های نورش، فریم‌های فیلم بود. قرار بود آموزش و پرورش هم درگیر شود، ولی نشد. برای تکمیل شدن پازل لازم است که همه‌چیز داشته باشیم؛ عوامل تولید، سالن، جشنواره، مدیر خوب و البته مخاطب، تا سینمای کودک و نوجوان شکل بگیرد. الآن مدیریت فرهنگی یا اهمیت را درک نمی‌کند، یا ظرفیت‌ها را نمی‌شناسد یا اگر می‌شناسد، راه مناسبی پیدا نمی‌کند.

  • یعنى مدیران فعلی، ضرورت فعال بودن این سینما را حس نمی‌کنند؟

فکر کنم به‌طور کامل حس نمی‌کنند. ببینید، در جشنواره‌ى قبلی، چه وعده‌هایی دادند و الآن چه‌قدرش محقق شده است. مثلاً پارسال گفتند، اصفهان و چند شهر دیگر سینمای مخصوص کودک خواهد داشت یا گفتند زنگ سینما درست از اول مهر شروع می‌شود. الآن نیمه‌ها‌ی مهر است و ببینید چه‌قدرش اجرا شده است.

  • و فرصت‌ها از دست می‌رود.

بله، چیزی که مرا آزار می‌دهد دقیقاً همین است که دوره‌ى کودکی و نوجوانی، دیگر تکرار نمی‌شود. اگر در20 یا 25 سالگی، کاری را نتوانستی بکنی، در 30 سالگی می‌توانی انجام بدهی. چون به نوعی ثبات رسیده‌ای، ولی اگر کسی نتواند کاری را در کودکی و نوجوانی انجام دهد، فرصت عظیمی از دست می‌رود. همه‌چیز سریع در حال تغییر است. نوجوانی می‌گذرد و نوجوان به جوانی می‌رسد که دیگر نه آن فرصت قبلی را دارد و نه آن نیاز و حس و حال قبلی را. الآن کوله‌پشتی فرهنگی نوجوان، راحت پر نمی‌شود. محصول کافی برایش نیست. نوجوان، خودش جستجوگر است و چشم به آسمان دارد. وقتی هم سراغ فیلم‌های خارجی می‌رود و یا دنبال بازی‌های جدید می‌گردد، در واقع محصول مورد نیازش را طلب می‌کند. حالا که این لقمه آماده نیست، طبیعی است که سراغ آثار خارجی می‌روند.

در کتاب هم این وضع را داریم که وقتی رمان ایرانی جذاب برای نوجوانان نداریم، انواع فراوان خارجی‌اش به بازار آمده است. ما خوشحال نیستیم که تولید ما کم شده، ولی به هرحال وقتی نیست، باید از جایی به‌دست آورد. کاش حداقل محصول خوب را مصرف کنند. از آن گذشته نشریه‌های مخصوص نوجوانان هم خیلی محدودند.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672

  • در تلویزیون که ساعت و حجم برنامه‌های کودک و نوجوان زیاد شده است.

بله، اما شخصیت محبوبی از بینشان بیرون نمى‌آید. الآن این‌همه شخصیت تلویزیونی به‌وجود آمده‌اند که عمو و خاله نام دارند و برنامه‌های تولیدی دمِ دستی اجرا می‌کنند، اما آن شخصیت محبوب را ندارند که باید داشته باشند. امسال فیلمی که یکی از همین برنامه‌ها ساخت و بیرون داد، در اکران نوروزی 200 میلیون تومان هم نفروخت.

  • 30 سال قبل، تکنیک‌های فنی سینمای ایران به سینمای جهان نزدیک بود یا حداقل فاصله‌ی خیلی زیادی نداشت. اما حالا تکنیک‌های فیلم‌سازی در جهان نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده است. اگر فضای فیلم ساختن برای نوجوان‌ها باز شود، از نظر تکنیکی می‌توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم؟

در این‌که فرصت‌ها را از دست داده‌ایم، شکی نیست. آن‌ها به‌صورت بسیار پر شتاب در حال حرکتند و مسیری را طی کرده‌اند که حتی برای خودشان هم عجیب است و ما نه تنها جلوتر نرفته‌ایم، بلکه عقب‌نشینی کرده‌ایم. البته من مدتی قبل یک تبلیغ تلویزیونی برای یک محصول تجاری دیدم که باور نمی‌کردم در ایران ساخته شده است. این نشان می‌دهد که اگر لازم باشد، از نظر تکنیکی می‌توانیم جلو برویم. به لحاظ نیروی انسانی هم توانایی خوبی داریم.

  • یعنی به نسبت دهه‌ى60، ارتباطمان با سینمای مورد نیاز کودک و نوجوان، قطع نشده است؟

آن زمان شرایط متفاوت بود. مثلاً ویدیو در دهه‌ی 60 ممنوع بود، درحالی‌که الآن این سد شکسته شده و محصول‌های خارجی با کیفیت خوب و ارزان در دسترس همه قرار دارد. اگر یک کار خوب سینمایی بیاید، بزرگ‌تر‌ها بچه‌‌هایشان را هم می‌برند. نیروی انسانی خوب و کارآزموده داریم. سابقه و تاریخچه داریم. مردمی داریم که بچه‌هایشان را در مدرسه‌ای با شهریه‌ی بالا می‌گذارند و برای بچه‌هایشان خرج می‌کنند. فقط یک نخ تسبیح که آن مدیریت فرهنگی است باید از توی این مهره‌ها رد شود. اگر این کار انجام شود احیای سینمای کودک و نوجوان، غیر ممکن که هیچ، دشوار هم نیست.

  • اما درباره‌ی جشنواره‌ی اصفهان. یک سؤال اساسی این است که چرا با وجود هیئت داوران کودک و نوجوان، هم در بخش سینمای ایران و هم در بخش پویانمایی بین‌الملل، کودکان و نوجوانان سهم کمی در اهدای پروانه‌ی زرین دارند و بیش‌تر پروانه‌های زرین را بزرگ‌ترها به فیلم‌ها اهدا می‌کنند؟

البته جشنواره‌هایی هستند که در آن‌ها همه‌ی جوایز را کودکان و نوجوانان می‌دهند؛ مثل جشنواره‌ی «جیفونی» ایتالیا که داورانی از سراسر دنیا دعوت می‌کند تا فیلم‌های برتر انتخاب شوند. ولی وقتی در جشنواره قرار است بخش‌های تخصصی و کارشناسی را در نظر بگیرند، بچه‌‌ها ممکن است تشخیص‌دهنده‌ی خوبی نباشند. در جشنواره‌ی اصفهان، کودکان و نوجوانان را انتخاب می‌کنند و در دو سه هفته به آن‌ها آموزش می‌دهند، طوری که از پسند و سلیقه‌ی خودشان خارج می‌شوند و در آخر هم فقط فیلم محبوب را انتخاب می‌کنند.

  • پس جشنواره نمی‌تواند معیار کاملی باشد؟

واقعیت این است که در مقایسه با بازار عظیمی که باید وجود داشته باشد، جشنواره چیز مهمی نیست. جشنواره به اکران غلبه پیدا کرده است. مدیران می‌توانند بگویند چه فیلم‌های عمیقی با چه مضامین بالایی ساخته‌اند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا مخاطب ریزش داشته است؟ جشنواره مثل این است که در یک فامیل، یک عروسی بزرگ اتفاق بیفتد. همه خودشان را مرتب می‌کنند و در آن‌روز، با بهترین لباس‌هایشان شرکت می‌کنند و بهترین غذاها را می‌خورند، ولی باید دید در بقیه‌ی سال چه می‌پوشند و چه می‌خورند. مایک هفته در سال جشن می‌گیریم و بقیه‌ی هفته‌های سال را کنار سفره‌ی خالی سینما نشسته‌ایم.

  • زنگ سینما و برنامه‌ی بردن بچه‌ها از مدرسه به سینما می‌تواند نتیجه‌ای داشته باشد؟

بله، طبق آمار، امسال 12 میلیون دانش‌آموز داریم. اگر حداقل پنج میلیون از آن‌ها در جایی مدرسه بروند که به سینما دسترسی داشته باشند و سالی دو فیلم نیم‌بها ببینند، در آمد حاصل از این برنامه، چیزی حدود 10 میلیارد تومان می‌شود. اگر حتی نیمی از آن به آموزش و پرورش داده شود و فقط نیمی به سینما برگردد، با این پول می‌شود پنج فیلم یک‌میلیارد تومانی ساخت و این رقم می‌تواند اقتصاد سینمای کودک را تغییر ‌دهد. مخاطبان سینمای کودک 9 ماه از سال در اختیار مدرسه‌ها هستند و پدر و مادرها فرصت زیادی ندارند. پس تنها همین راه باقی می‌ماند، اما سال قبل با وجود برنامه‌ریزی و ادعای فراوان مسئولان، فقط 200هزار دانش‌آموز از مدرسه‌ها به سینما رفته‌اند.

  • چرا دیگر فیلم‌های موزیکالی مثل «گلنار» تولید نمی‌شود؟ تا کی باید فیلم محبوب همه‌ی نسل‌های ما «گلنار» باشد؟

در سینمای کودک ‌و نوجوان فیلم محبوب، کلاً تولید نمی‌شود! موزیکال هم یک‌گونه از این سینما است. مسئولان به‌دنبال مضمون‌هایی هستند که فیلم موزیکال در آن جایی ندارد و نتیجه‌اش فیلم‌هایی کند و بی‌حادثه است.

  • چرا دیگر مثل آن روزها برای کودکان و نوجوانان شعر نمی‌گویید؟

آن‌زمان زیاد شعر می‌گفتم. بعداً کسانی در جریان شعر کودک آمدند و رشد کردند. تعداد زیادتر و کارهایشان خوب شد. من هم رفتم به سمت سینما و از آن فضا دور شدم. البته هنوز هم در خلوتم شعر می‌نویسم، ولی خب لزوماً شعر کودک و نوجوان نیست.

  • هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672فکر می‌کنید روحیه‌ی نوجوانان امروز با نوجوانان دهه‌ی 60 فرق کرده است؟

نوجوان‌ها فرق کرده‌اند، ولی با نوجوانان دهه‌ی 60 فرقی ندارند. گرایش‌هایشان عوض نشده است. هر کسی وقتی بزرگ‌تر می‌شود، از جامعه چیز‌هایی اکتساب می‌کند که در ظاهر به نظر می‌رسد تغییر ایجاد می‌کند. 20سال قبل، یک نوجوان از یک شخصیت قهرمان خوشش مى‌آمد و امروز هم یک نوجوان به شکل دیگری به همین شخصیت‌ها علاقه دارد. صنعت سینمای جهان هم بر همین اساس کار می‌کند. مثلاً در این سال‌ها دو نسخه‌ی جدید از «شرلوک هلمز» ساخته شده است، یکی یک مجموعه‌ی تلویزیونی است که همان شخصیت را با ابزارهایی جدید و در عصر ارتباطات نشان می‌دهد و دیگری نسخه‌ای سینمایی و پرهیجان است که در در همان دوران هولمز می‌گذرد، اما این شخصیت را بسیار هیجان‌انگیزتر ساخته است. اساس کار همان کاراگاهی است که می‌تواند چیزهایی را ببیند که مردم عادی نمی‌بینند و از روی ظاهر افراد خیلی چیزها درباره‌شان بفهمد، اما همان شخصیت به روز شده تا این نسل از آن خوشش بیاید. یا مثلاً مجموعه‌ی جدید «پوآرو» دوباره ساخته شده که همان شیوه‌ی قدیمی مجموعه‌اش را ادامه می‌دهد.

  • با تمام این‌ حرف‌ها، وضعیت کلی سینمای کودک و نوجوان ما را چه‌طور می‌بینید؟

همه‌چیز فراهم است. نیروی انسانی متخصص، تاریخچه، مخاطب، پدر و مادر علاقه‌مند و مسئولانی که با مقابله با تهاجم‌فرهنگی موافق هستند. مشکل زمینه نیست، استفاده از زمینه است. مثل نفت که خودمان داریم و نمی‌توانیم آن را تبدیل به کالا کنیم و باید آن را صادر کنیم. در زمینه‌ی سینمای کودک و نوجوان هم استعداد کافی داریم، ولی نمی‌توانیم از آن بهره‌برداری کنیم.

  • از جنس شکلات

وحید نیکخواه‌آزاد در عرصه‌ى شعر و ادبیات هم شناخته‌شده است. او غیر از ترانه‌هایش در فیلم‌های موزیکال کودک و نوجوان، اشعار دیگری هم دارد که برای نوجوان‌ها گفته ‌شده. نقش او در تأسیس خانه‌ى هنر و ادبیات کودک و نوجوان و فعالیت‌هایش در حوزه‌ى ادبیات نوجوانان باعث می‌شود درباره‌ى محصولی دیگر (البته مرتبط با فیلم) هم از او سؤال کنیم.

وقتی می‌پرسیم که «رمان» امروز نوجوانان را چگونه می‌بیند، مى‌گوید: «در نوجوانی کتابی داشتم به اسم «قهرمان صحرا». سالی سه بار آن را می‌خواندم و هربار گریه می‌کردم. چند سال قبل، دوباره خواستم آن را بخوانم، ولی اصلاً نتوانستم. رها کردم تا خاطره‌ى خوبش از بین نرود. آن رمان محبوب نوجوان‌ها بود، نه بزرگسالان. حالا مشکل بسیاری از رمان‌های نوجوان این است که مخصوص نوجوان‌ها نیستند.»

تعدادی رمان که برای نوجوان‌ها نوشته شده به ما نشان می‌دهد. نزدیک 25 کتاب که بسیاری از آن‌ها را نویسندگان معروف و شناخته‌شده نوشته‌اند. چند نمونه از آن‌ها را نشان می‌دهد و می‌گوید:« مسئله این است که الآن آمار از مخاطب، مهم‌تر شده است. رمان‌های دولتی خسته‌کننده با شمارگان زیاد چاپ می شوند و تعدادی از آن‌ها را آموزش و پرورش و تعدادی را وزارت ارشاد می‌خرند، 600- 700تایش فروش می‌رود و 200 ‌تا هم هدیه داده می‌شود به دوستان. تا وقتی نویسنده به جای دست مردم، به دنبال فروش دولتی باشد همین می‌شود.»

یکی از کتاب‌ها را نشان می‌دهد. تعداد زیادی از صفحه‌هاى قبل و بعد از فصل‌ها، سفید مانده و به زحمت قطر کتاب زیاد شده است. می‌گوید: «یادمان نرود هنر از جنس اوقات فراغت است. درس نیست. نوجوانان مجبور به استفاده از آثاری که تولید می‌کنیم نیستند. باید هنرمان از جنس شکلات باشد تا خودش آن‌ها را جذب کند.»

  • در سرزمین فیلم

وحید نیکخواه‌آزاد، به‌عنوان کارگردان فیلم‌هایی مثل «علی و دنی»، «نصف مال من، نصف مال تو» و «دیو و دلبر» شناخته می‌شود، اما در تهیه‌ی فیلم‌های زیادی مثل «گلنار»، «پاتال و آرزوهای کوچک» و... نقشی جدی داشته و خودش را وقف سینمای کودک و نوجوان کرده است.

او درباره‌ی آخرین فیلمش «فرزندخوانده» می‌گوید:«این فیلم برخلاف فیلم‌های قبلی‌ام، کم‌تر «برای» نوجوان‌ها و بیش‌تر «درباره‌ی» نوجوان هاست. یک حدیث نبوی داریم که هر نوزادی که به دنیا مى‌آید، بر اساس سرشتش، خدایی است؛ بعدکه بزرگ‌می‌شود، پدر و مادرش او را یهودی، مسیحی یا مسلمان می‌کنند. در این فیلم می‌بینیم که پدرها و مادرها چگونه راه این نوجوان را تغییر می‌دهند و این اتفاق را در چهار یا پنج موقعیت بررسی می‌شود. ما با چند قصه مختلف، تأثیر تصمیم‌‌های غلط بزرگ‌ترها را در زندگی بچه‌هایشان، نشان می‌دهیم.»

http://hamshahrionline.ir/details/188187

روزنامه همشهری 27 مهر 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام - رضا برجی، عکاس جنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با رضا برجی، عکاس جنگ

14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام

کودک و نوجوان > رسانه- محمد سرابی:
سالگرد حمله‌ی ارتش بعثی عراق به ایران نزدیک شده و خاطرات جنگ دوباره زنده می‌شود. هشت سال رویارویی نظامی برای کشوری که به تازگی انقلاب کرده بود، آزمون بزرگی بود و آثار ماندگاری داشت.

کسانی که آن روزها را از نزدیک دیده‌اند الان در میان ما زندگی می‌کنند و کوله‌بار بزرگی از خاطره‌های آن روزها دارند که شنیدنش هنوز جذاب است. «رضا برجی» در سال 1343 به‌دنیا آمد و سال‌های نوجوانی را در تب‌و‌تاب انقلاب و جنگ گذراند. او با شروع جنگ تحمیلی دوربین را برداشت و بعد از آن هرجایی که در خاورمیانه جنگی شروع شد، خودش را به صحنه‌ی نبرد رساند تا ثبت‌کننده‌ی صحنه‌های آن باشد. او چند تا از عکس‌هایش را هم برای چاپ در اختیارمان گذاشت که دوتای آن‌ها را که از جنگ بوسنی گرفته، در این دوصفحه می‌بینید.

***

  • عکاسی را از کی شروع کردید؟

در یک مسابقه‌ی نقاشی برنده شدم و یک دوربین ساده جایزه گرفتم که با آن از یک بچه‌ی آب‌فروش در میدان بهارستان عکس گرفتم. با عکس هم برنده‌ شدم و یادم است فرهاد مهراد در مراسم اهدای جایزه مرا در آغوش گرفت و گفت که این نگاه را از دست نده. منظورش نگاه به طبقه‌ی پایین جامعه بود. بعداً که انقلاب و جنگ شد، عکاسی می‌کردم و به افغانستان، تاجیکستان، کشمیر هند و پاکستان، قره‌باغ، چچن، بوسنی، کوزوو، لبنان، سومالی، غزه و نقاط دیگر هم رفتم. الآن هم ‌دنبال پروژه‌ای درباره‌ی میانمار هستم.

  • پس این علاقه از دوران مدرسه شروع شده است.

دوست داشتم کارهای متفاوتی انجام دهم. در مدرسه خانم «معارفی» معلم ما بود که توی میدان راه‌آهن و در مدرسه‌ی روشن امیریه هم درس می‌داد. اول راهنمایی بودم که یک انشا داد با موضوع «بهار را وصف کنید» من هم نوشتم از این موضوع تکراری و وصف گل و بلبل خسته شده‌ام و زمستان را دوست دارم. گفت: «خودت نوشته‌ای؟» گفتم: «یکی دیگر هم نوشته‌ام» و از طرف سفید کاغذ برایش انشا خواندم. خیلی خوشش آمد و یک کتاب داد که اشعار مبارزان انقلابی آن دوره بود.

  • در آن سن معمولاً چه کتاب‌هایی می‌خواندید؟

کتاب‌های «تن‌تن» را خیلی دوست داشتم. از 13 سالگی کتاب می‌خواندم و می‌رفتم کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری. دو کتاب می‌دادند از شنبه تا چهارشنبه ولی من تا دوشنبه هردو را خوانده بودم و می‌خواستم پس بدهم و دو کتاب دیگر بگیرم.

  • زمان انقلاب شما نوجوان بودید. از آن دوره چه خاطراتی دارید؟

سوم راهنمایی بودم که انقلاب شد. یادم است قبل از انقلاب همسایه‌ی بالایی ما را به‌خاطر این‌که کتاب‌های شریعتی داشت، گرفتند. ما توی خانه خوابیده بودیم که ساواکی‌ها و سربازها ریختند توی خانه. خانه‌ها مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی به این شکل بود که درست از کنار اتاقمان یک راه پله بالا می‌رفت و به طبقه‌ی دوم می‌رسید. همه را با قنداق تفنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند تا تکان نخوریم. یادم است گفتند همین‌طور روی زمین بخوابید و هیچ کاری نکنید. از لای پتو نگاه می‌کردم و قیافه‌هایشان را می‌دیدم. از کسانی که وارد خانه‌ی ما شده بودند و داشتند همه را می‌زدند خیلی ناراحت بودم و می‌خواستم زمانی برسد که این کار را تلافی کنم.

  • رفتن به همه‌ی جاهایی که برای عکاسی رفته‌اید انتخاب خودتان بود یا این‌که مأموریت داشتید؟

خودم دوست داشتم. تا دغدغه نداشته باشم کاری را انجام نمی‌دهم. شاید در تمام مدت فعالیتم دو تا کار بدون دغدغه انجام داده‌ام. جاهایی هم بوده که نرفته‌ام و خیلی آشفته بودم که چرا نتوانسته‌ام خودم را برسانم. مثلاً جنگ 22 روزه‌ی غزه. تحملش خیلی سخت بود چون هروقت جنگی بوده که می‌خواستم در آن باشم خودم را می‌رساندم و درست کنار همان مردم بودم. هرجایی که آن‌ها بودند من هم بود و اگر گلوله و بمبی می‌آمد ممکن بود به من هم بخورد، ولی وقتی می‌دیدم که بچه‌های ساکن غزه دارند کشته و زخمی می‌شوند و بقیه‌ی عکاس‌ها آن‌جا هستند و من باید توی خانه بمانم و نمی‌توانم بروم خیلی درد می‌کشیدم. جای دیگری که دوست دارم باشم و بتوانم عکس بگیرم قدس است که رفتن به آن ممکن نیست. حتی یک بار فکر کردم که کلکی بزنم و راهی پیدا کنم تا مخفیانه بروم و از قدس عکس بگیرم.

  • فکر می‌کنم آخرین بار همین فروردین امسال بود که به‌خاطر عوارض شیمیایی در بیمارستان بستری بودید. چی شد که دچار این عوارض شدید؟

من دو بار شیمیایی شدم. یک بار توی روستای «سرگلو» کردستان بود که ماسکم را به یک دختربچه‌ی 13،14ساله دادم. چشم‌های آبی قشنگی داشت و از ترس حمله‌ی شیمیایی می‌لرزید. ماسک را باز کردم و روی صورتش گذاشتم. دفعه‌ی دیگر در فاو بود که قبل از رسیدن ما حمله‌ی شیمیایی کرده بودند و منبع آب آلوده شده بود، اما اثر دیگری نبود. من و یکی از دوستانم که نمی‌دانستیم آب سمی است، از آن خوردیم و هنوز چیزی نگذشته بود که تمام حلق و گلویم تاول زد. در جنگ سن و سال زیادی نداشتم و جوان محسوب می‌شدم ولی بارها آسیب دیدم.

  • تیر و ترکش هم خورده‌اید؟

بله، مخصوصاً زمانی که با لودر کار می‌کردم و درست در تیررس دشمن بودیم. ترکش و موج انفجار هم بود. یک بار توی سنگر خوابیده بودیم که با گلوله‌ی توپ بیدار شدیم. گلوله در ارتفاع پنج متری بالای سقف سنگر منفجر شده بود و تمام ترکش‌های ریز و درشتش توی تنم رفت، ولی توانستم بلند شوم و بیرون بیایم. تمام تنم پر از ترکش‌های ریز شده بود. موقعی که دو امدادگر داشتند مرا به سنگر بهداری می‌بردند خودشان سرشان را خم کردند ولی به من نگفتند که سرم را خم کنم، این بود که پیشانیم محکم به بالای در خورد و افتادم. بعداً دکتر پرسید: «کجایت درد می‌کند؟» گفتم: «الآن سرم.»

  • چی باعث می‌شد جوان‌هایی با آن سن و سال به جبهه بروند؟

عشق به امام. این رابطه خیلی قوی بود. یادم است که بین مجروحان قرعه‌کشی کردند تا به دیدن امام برویم. در آن دیدار امام جملات ساده‌ای می‌گفتند مثل این‌که «من پدر پیر شما هستم» و «کاش جای شما بودم» اما کسانی بودند که با شنیدن همین جملات سخت گریه می‌کردند یا ناگهان بیهوش می‌شدند.

  • در کشورهای دیگر هم دیده‌اید که نوجوان‌ها به جنگ بروند؟

بله، در خیلی از نقاط نوجوانان برای مقابله با مهاجمان دست به اسلحه برده بودند. در بوسنی نوجوانان‌ 16 ساله‌ای دیده‌ام که می‌جنگیدند و از یکی از آن‌ها عکسی گرفتم که عینک آفتابی و پیشانی بند الله‌اکبر دارد. در بوسنی حتی دخترها هم اسلحه به دست گرفته بودند.

  • در جنگ‌هایی که رفته‌اید صحنه‌ای بوده که بخواهید از آن عکس یا فیلم بگیرید و به هر دلیلی نتوانسته باشید؟

بله، چندین صحنه بوده که واقعاً دوست داشتم عکس بگیرم و نتوانستم. مثلاً هنوز روس‌ها در افغانستان بودند و ما آن طرف «بادغیس» روی تپه‌ای نشسته بودیم، دیدیم یک زن بچه به بغل فقیر که مقداری هیزم روی سرش بود به طرف روستا می‌رفت که ناگهان هواپیماهای شوروی، روستا را بمباران کردند و همان خانه‌ای که آن زن و بچه وارد آن شده بودند، جلوی چشم ما ویران شد. ما سراسیمه به آن طرف رفتیم. دوربین در خورجین اسب‌هایمان بود. من داد زدم: «این‌جا کسی زنده است؟» دوستم هم به لهجه افغانی تکرار کرد. پس از آن، یک لحظه صدای خفیف و گرفته‌ای از زیر زمین بلند شد که ما زنده‌ایم. به‌سرعت به طرف صدا رفتیم دیدیم تخته سنگی تکان خورد و کنار رفت و دستی از توی تنور بیرون آمد و بچه‌ای را داد بیرون و از داخل تنور، زن با لهجه افغانی گفت: ‌اوی برادر! بچه را بگیر. بچه که لپ سرمازده و قرمزی داشت ترسیده بود، ولی گریه نمی‌کرد و فقط با تعجب نگاهمان می‌کرد و دست و پایش را تکان می‌داد. صحنه‌ی بسیار زیبایی بود. همیشه فکر می‌کنم این صحنه را بازسازی کنم، ولی صحنه‌ی اصلی نمی‌شود. باید جزو چیزهایی باشد که تا ابد داغش روی دل من می‌ماند که نتوانستم آن را بگیرم.

  • حالا باید بپرسیم با این همه سابقه‌ی حضور در صحنه‌های مختلف تیر و ترکش و موج انفجار، چه نظری درباره‌ی پدیده‌ای به نام «جنگ» دارید؟

جنگ بدترین چیزی است که خلق شده و در آن اول از همه حقوق زنان و بچه‌ها زیر پا گذاشته می‌شود. در یکی دو نمایشگاه عکس خارجی، عکس بزرگی از پرتره‌ی بچه‌های مختلف را چاپ کردم و انداختم کف راهرو و کنارش نوشتم «اولین چیزی که در جنگ‌ها زیر پا گذاشته می‌شود حقوق زنان و کودکان است، لطفاً شما پا روی ما نگذارید.» مردم می‌آمدند و وقتی به این عکس‌ها می‌رسیدند
دور می‌زدند.

  • بزرگ شدن زیر صدای گلوله‌ها

دوران اولیه‌ی زندگی نقشی اساسی در شکل‌گیری شخصیت کودکان دارد. فضای فکری، نوع تفریح و آموزش‌هایی که به‌صورت مستقیم به کودکان داده می‌شود یا این‌که خودشان به‌شکل غیرمستقیم با مشاهده‌ی شرایط اطراف درک می‌کنند در سال‌های بعد می‌توانند زندگی آینده آن‌ها را تغییر دهند. از برجی می‌پرسم درباره‌ی شرایطی که الآن در کشورهای اطراف ما وجود دارد و نوجوان‌هایی که در عراق و افغانستان، در شرایط نیمه‌جنگی زندگی می‌کنند چه فکر می‌کند و به نظرش بزرگ شدن آن‌ها در زیر صدای گلوله‌ها بر آینده‌شان چه تأثیر‌ی می‌گذارد؟

- الآن توی عراق فضای خیلی عصبی و خشنی وجود دارد که حتماً روی نوجوان‌هایش هم تأثیر گذاشته. حتی این ترس پنهان هم وجود دارد که صدام برگردد و دوباره دوران او تکرار شود. از یک نسل پیش در این کشور جنگ بوده، یعنی پدران این نوجوان‌ها هم تحت تأثیر جنگ بوده‌اند و این خیلی ناراحت کننده است. زمانی که نسل‌کشی بوسنی راه افتاده بود با جوان 23 ساله‌ای به نام «هیراگ» صحبت کردم که یکی از جنایتکارهای معروف صرب بود. می‌گفتند که سر 100 نفر را بریده است. خودش به من گفت: «اولین بار سر یک خوک را بریده که تا مدتی حالش خیلی بد بوده، ولی بعداً عادت کرده و آدم کشتن برایش خیلی راحت شده بود.» می‌گفت که از بچگی به ما گفته بودند که هر لحظه ممکن است دشمن به شما حمله کند و باید همیشه آماده باشید. معلوم است که این بچه‌ها چه روحیه‌ای پیدا می‌کنند.

  • ذخیره‌ی تربیت بدنی

برجی از کودکی ورزش می‌کرده و تا امروز هم فعالیت بدنی را کنار نگذاشته است. از او می‌پرسم که ورزش هم برای تحمل شرایط سخت در صحنه‌های نبرد به او کمک کرده است؟

- بله، مثلاً یک بار توی چادر بودیم که خبر رسید شیمیایی زده‌اند. باید به‌طرف ارتفاعات و بلندی‌ها می‌رفتیم، چون ماده‌ای که در این نوع سلاح به کار می‌رفت سنگین بود و در نقاط گود جمع می‌شد. چادرها توی دره بود و همه به‌سمت کوه‌هایی که در اطرافمان بودند دویدیم. این خارج شدن از چادر و بیرون دویدن هم فنی داشت که جوان‌ها و نوجوان‌هایی که تازه به منطقه آمده بودند از آن خبر نداشتند. برای همین ما می‌دانستیم که احتمالاً چند نفر از رزمنده‌های کم سن و سال به‌خاطر این‌که روش و جهت دور شدن از منطقه‌ی شیمیایی را نمی‌دانند همان اطراف افتاده‌اند و پایشان شکسته است. خلاصه از چادر بیرون آمدیم و همان‌طور که فکر می‌کردیم دو نفر پا شکسته پیدا کردیم. من و دوستم، هرکدام یک نفر را بلند کردیم و شروع کردیم به دویدن در سربالایی کوه.

آن هم در شرایطی که مه همه جا را گرفته بود. یکی دو بار هم نزدیک بود مسیر بالا رفتن را اشتباه کنیم تا بالأخره توانستیم از منطقه‌ی آلوده دور شویم. نفس‌زنان بالا می‌رفتیم که مه تمام شد و نجات پیدا کردیم. من از هفت سالگی کوهنوردی می‌کردم و دایی‌ام مربی سنگ‌نوردیم بود. شاید اگر این آمادگی بدنی را نداشتم نمی‌توانستم در آن شرایط از کوه بالا بروم. شاید این‌که می‌توانم عوارض شیمیایی و مجروحیت را تحمل کنم به‌خاطر همان آمادگی بدنی باشد که در نوجوانی داشتم. البته مجروح شدن بالأخره آسیب می‌زند. الآن پای راستم چهار بار شکسته، یک بار ترکش خورده و یک بار هم تیر خورده. گاهی فکر می‌کنم آیا این بار که پایم را زمین می‌گذارم، می‌توانم دوباره بردارمش؟

http://hamshahrionline.ir/details/185941

روزنامه همشهری 30 شهریور 1391 ضمیمه همشهری


 
 
هفت سال و هفت رییس - تأمین اجتماعی - محسن ایزدخواه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱