محمد سرابی

www.msarabi.com

 
تیم تنیس روی میز نوجوانان ایران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
 

قدرت‌های پینگ‌پنگ دنیا را پشت سر گذاشتیم

نویسنده: محمد سرابی/عکس‌ها: مهبد فروزان
 
تیم پینگ‌پنگ بزرگ‌سالان ایران تا حالا از رتبه‌ی هشتم آسیا بالاتر نرفته است، اما تیم نوجوانان ایران همین اواخر توانست در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا به رتبه‌ی پنجم برسد. کشورهای شرق آسیا جایگاه قدرت‌های برتر پینگ‌پنگ جهان است و بازیکنان این کشورها کسانی نیستند که راحت به کسی امتیاز بدهند، اما نوجوانان ایرانی توانستند از آن‌ها امتیاز بگیرند...

تیم پینگ‌پنگ بزرگ‌سالان ایران تا حالا از رتبه‌ی هشتم آسیا بالاتر نرفته است، اما تیم نوجوانان ایران همین اواخر توانست در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا به رتبه‌ی پنجم برسد. کشورهای شرق آسیا جایگاه قدرت‌های برتر پینگ‌پنگ جهان است و بازیکنان این کشورها کسانی نیستند که راحت به کسی امتیاز بدهند، اما نوجوانان ایرانی توانستند از آن‌ها امتیاز بگیرند. علاوه بر این یکی از بازیکنان نوجوان تنیس روی میز ایران به نام «رادین خیام» هم در مسابقات استعداد‌های پینگ‌پنگ دنیا درخشید و مسابقه‌های‌های طرح «هوپس» پنجم شد.روابط عمومی فدراسیون تنیس روی میز فرصتی برای گفت‌و‌گوی دوچرخه با اعضا و مربیان تیم پینگ‌پنگ نوجوانان فراهم کرد. امین احمدیان(14 ساله) و حمید شمس(15 ساله) از بازیکنان و صمد تدبیری،سرمربی تیم‌های ملی پایه و امید شمس، مربی تیم ملی نونهالان کشور در این ‌گفت‌وگو حضور دارند.
اول بازیکنان تنیس روی میز (پینگ‌پنگ) بودند که در درس‌خواندن موفق شدند یا این‌که بچه‌های باهوش بودند که سراغ تنیس روی میز رفتند؟
صمد تدبیری: نمی‌شود این‌طور مشخص کرد ولی می‌دانیم بچه‌هایی که تنیس روی میز بازی می‌کنند، هوش زیادی دارند. معمولاً کسانی در این رشته موفق می‌شوند که در درس‌هایشان هم موفق‌اند. خود تمرین‌های پینگ‌پنگ هم به‌خاطر این‌که باعث تقویت اعصاب و سرعت عمل می‌شود، به درس خواندن کمک می‌کند. اعضای تیم نوجوانان ایران که همه همین‌طور هستند.
امین احمدیان: پینگ‌پنگ به درس کمک می‌‌کند. من این وقت‌ها دو ساعت در روز تمرین می‌کنم، در سال تحصیلی هم این تمرین‌ها خیلی مفید است.
حمید شمس: من از 9 سالگی و موقعی که مدرسه می‌رفتم پینگ‌پنگ بازی می‌کنم. تابستان‌ها چهار ساعت در روز تمرین می‌کنم، ولی در سال تحصیلی زمان کم‌تری‌ برای تمرین می‌گذارم، اما هیچ وقت آن را قطع نمی‌کنم.
چرا می‌گویند تمرین شطرنج به پینگ‌پنگ کمک می‌کند؟
صمد تدبیری: ورزش‌هایی مثل شطرنج ذهن را برای خواندن فکر حریف تقویت می‌کند. در تنیس روی میز هم باید همین کار را کرد. گاهی باید نه فقط واکنش حریف، بلکه حرکت بعدی او را هم حدس زد. از طرف دیگر پینگ‌پنگ به کار‌های دیگر مثل رانندگی که نیاز به سرعت عمل و حرکت درست دارد کمک می‌کند و ارتباط بین سیستم عضلانی و اعصاب هم خوب می‌شود.
برویم سراغ بازی‌ها، در مسابقات قهرمانی جوانان و نوجوانان آسیا جایگاه ایران دقیقاً کجاست؟
امین احمدیان: تیم اول چین بود و بعد از آن کره‌جنوبی،  ژاپن، چین‌تایپه و ما هم پنجم شدیم.
حمید شمس: بعد از ما کره‌ی شمالی، سنگاپور، هنگ‌کنگ، هند و تایلند بودند که همه بازیکنان قوی در رشته‌ی تنیس روی میز دارند.
چی باعث شد که تیم نوجوانان موفق شود؟
صمد تدبیری: تلاش و پشتکار بچه‌ها و انگیزه‌ی قوی که داشتند آن‌ها را به این نتیجه رساند. اولین‌بار بود که در تاریخ پینگ‌پنگ ایران به این رتبه می‌رسیدیم. حالا هم باید از این جایگاهی که به دست آوردیم دفاع کنیم که کار خیلی سختی است.
اصلاً تصور می‌کردید نوجوانان ما بتوانند در بین این تیم‌ها جا بگیرند؟
صمد تدبیری: زمان برگزاری مسابقه‌ها وقتی نتیجه طوری شد که دیدیم بین هشت تیم برتر آسیا قرار می‌گیریم، انگیزه‌مان خیلی زیاد شد. بچه‌ها می‌خواستند نتیجه‌ی چند سال تلاش و زحمت گروهی را ببینند. این نوجوان‌هایی که می‌بینید از بین حدود 40 نفر بازیکن به تدریج انتخاب شدند و بالا آمدند. فدراسیون و مربی‌ها همه کمک کردند که در مسابقات آسیایی خوب ظاهر شویم. من خودم تا چند سال قبل مسابقه می‌دادم و بعد سراغ مربی‌گری آمدم. مربی‌گری یک‌جور سرمایه‌گذاری است و نتیجه‌اش همین موفقیت بچه‌ها است.
امید شمس: هند که در تنیس روی میز برای خودش چهره‌ای محسوب می‌شود در این مسابقات نهم شد. سنگاپور و تایلند هم از ایران جا ماندند.
حتماً موقعی که با تیم‌های معروف مسابقه می‌دادید اضطراب داشتید؟
صمد تدبیری: بله، چون بچه‌ها تنیس‌باز‌هایی را پشت سر گذاشتند که ما زمانی آرزوی بازی‌کردن با آن‌ها را داشتیم. یک‌بار باید با هنگ‌کنگ مسابقه می‌دادیم که اگر بازنده می‌شدیم می‌رفتیم برای رتبه‌ی هفت و هشت و اگر برنده می‌شدیم می‌رفتیم برای رتبه‌های چهار و پنج. در آن بازی هنگ‌کنگ را سه بر دو بردیم. بعد نوبت بازی با کره‌ی شمالی شد که باز هم اگر بازنده می‌شدیم رتبه‌ی شش و اگر برنده می‌شدیم رتبه ی پنج را می‌آوردیم. کره را هم سه بر دو زدیم.
امید شمس: می‌دانید که از 20 تیم برتر پینگ‌پنگ جهان، 12 تیم در آسیا هستند و بین قهرمان‌های جهان تنیس روی میز فقط آلمان از قاره‌ی دیگری به جز اروپا است.

اعضای تیم تنیس روی میز نوجوانان کشور (از راست به چپ): رادین خیام، حمید شمس و امین احمدیان





شما دقیقاً در میانه‌ی سن نوجوانی هستید. فکر می‌کنید به جای این‌که برای تنیس روی میز تمرین کنید، چه کاری دیگری می‌توانستید انجام دهید؟
حمید شمس: می‌شد وقت اضافی را به تفریح گذراند. وقتی دائم ورزش بکنی، دیگر نمی‌شود زمانی برای تفریح گذاشت. گاهی وقت‌ها آدم احساس خستگی می‌کند، اما نتیجه‌ی آخر ارزشش را دارد.
امین احمدیان: بالأخره برای این‌که چیزی به دست بیاوری، باید چیزی هم از دست بدهی.
فکر می‌کنید از الآن به بعد باید چه‌کار کنید؟
صمد تدبیری: اگر بخواهیم بچه‌ها آینده خوبی در تنیس روی میز داشته باشند، باید دائم با حریف‌های قوی‌تر مسابقه بدهیم. باید به مسابقه‌ با حریف‌های خارجی برویم تا سبک بازی آن‌ها را بشناسیم.
امید شمس: یک جریان مستمر شکل گرفت که باعث شد نوجوانان ما در تنیس روی میز موفق شوند. آقای سعادتمند از فدراسیون خیلی کمک کردند و همین‌طور بقیه‌ی مربی‌هایی که زمینه را برای تمرین و مسابقه‌ی بچه‌ها درست کردند.
 به‌نظرتان چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند تنیس روی میز ورزش سختی نیست؟ شاید به‌خاطر این‌که برخورد و درگیری ندارد!
امید شمس: اتفاقاً می‌گویند که تنیس روی میز پنجمین ورزش سنگین دنیا و بالاتر از خیلی رشته‌های دیگر مثل فوتبال است.
صمد تدبیری: تنیس روی میز سخت‌ترین و سرعتی‌ترین ورزش در بین رشته‌های مشابه است و برای همین دائم باید مسابقه بدهید تا توانایی خودتان را حفظ کنید. به جز مسابقات قاره‌ای و جهانی پینگ‌پنگ یک سری مسابقات دیگر به نام پروتو هم برگزار می‌شود که در آن کشور‌های مختلف با هم رقابت می‌کنند و نتیجه‌ی آن هم کم‌تر از مسابقات جهانی نیست. من مطمئنم که نوجوانان ما اگر به این مسابقات هم اعزام شوند موفق خواهند بود.

رادین، نفر پنجم هوپس!
«رادین خیام» 12 ساله است. او در طرح هوپس ( HOPES ) فدراسیون جهانی به رقابت با نونهالان دیگر کشور‌ها رفت و به رتبه‌ی پنجم جهان رسید.
ماجرا از زمانی آغاز شد که امسال فدراسیون جهانی تصمیم گرفت با فرستادن «آلکسی بفرموف» به ایران، استعداد‌های پینگ‌پنگ کشور‌ را پیدا کند. از تمام استان‌ها 16 نفر انتخاب شدند و به اردوی یک هفته‌ای آمدند تا استعداد‌یاب‌های داخلی و بین‌المللی توانایی‌آن‌ها را ارزیابی کنند. رادین از ایران انتخاب و با سه نفر دیگر از سه کشور دیگر آسیا برای شرکت در مرحله‌ی نهایی معرفی شدند و این‌طور بود که او و مربی‌اش به چین رفتند. رادین از سال 91 و موقعی که فقط 9 سال داشت، با شرکت در مسابقات خردسالان حضورش را در این رشته ثبت‌کرد و در این مدت سه مدال تیمی‌، انفرادی و دوبل را به دست آورد.
رادین می‌گوید: «در چین تمام چهار روز اول به تمرین گذشت. صبح و بعدازظهر تمرین می‌کردیم و بعد از آن مسابقات شروع شد.» او درطرح هوپس با بازیکنان چند کشور، از جمله بلژیک، آمریکا و لهستان مسابقه داد و به رتبه‌ی پنجم رسید.
این کار نتیجه‌ی تمرین طولانی‌مدت هر روز است. او که در مدرسه‌ی علامه حلی-6 (منطقه‌ی شهر‌آرا) درس می‌خواند، درباره‌ی تمرین‌هایش این‌طور توضیح می‌دهد: «هر روز ساعت سه و نیم مدرسه تمام می‌شود. بعد از مدرسه به باشگاه می‌روم و تا ساعت هفت تمرین می‌کنم و بعد در زمانی که تا وقت خوابیدن باقی می‌ماند درس می‌خوانم. موقعی که مسابقه داریم باید یک هفته صبح و عصر هر روز تمرین بکنم و از مسئولان مدرسه متشکرم که در این مواقع به من کمک می‌‌کنند.شطرنج، دیگر رشته‌ی ورزشی است که رادین آن را در کنار پینگ‌پنگ انجام می‌دهد. او شطرنج را یک سال زودتر از تنیس روی میز، در چهار سالگی شروع کرده و زمانی که شش سال و نیم بیش‌تر نداشت، قهرمان مسابقات شطرنج زیر هفت سال کشورشد. اما حالا بین این دو رشته، پینگ‌پنگ را انتخاب کرده است.الآن کار رادین خیام سخت‌تر شده است چون همه از کسی که به رتبه‌ی پنجم هوپس دست یافته انتظار دارند که در آینده پرچم پیروزی ایران را در رقابت‌های تنیس روی میز جهان بالای سرش بگیرد.

فدراسیونی  با دو تابلو
روی دیوار فدراسیون دو تابلو هست؛ روی یکی نوشته شده: «تنیس روی میز» و روی دیگری «پینگ‌پنگ». ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اسم انگلیسی این رشته «میز تنیس» می‌شود، اما روابط‌عمومی فدراسیون می‌گوید از هر دو اسم استفاده می‌شود.پینگ‌پنگ در قرن نوزدهم در انگلستان متداول شد و به سایر نقاط جهان رفت. قبل از جنگ جهانی دوم، این ورزش در جنوب ایران و  در شهرهای آبادان، مسجدسلیمان و آغاجاری رواج پیدا کرد؛ جاهایی که محل اجتماع خارجی‌ها و افسران انگلیسی بود. بعد از جنگ جهانی اولین مسابقه‌های پینگ‌پنگ در ایران برگزار شد که بیش‌تر شرکت‌کننده‌‌های آن خارجی‌ها بودند، اما این مسابقه‌ها باعث شد که ورزشکار‌های ایرانی هم به تنیس روی میز علاقه‌مند شوند.در سال 1326 ایران عضو فدراسیون بین‌المللی تنیس و در همان سال برنده‌ی یک جایزه شد. سال 1332 برای اولین‌بار مسابقات قهرمانی کشور در تهران برگزار و سال 1346 فدراسیون ملی تنیس از تنیس روی میز جدا شد. فدراسیون تنیس روی میز از آن موقع به‌صورت مستقل شروع به کار کرد و از چند سال پیش، به پرورش تنیس باز‌های نوجوان بیش‌تر توجه شده است و با این حساب باید حدود یک دهه‌ی دیگر رقابت‌های خیلی خوبی از پینگ‌پنگ‌باز‌های ایران در رقابت‌های جهانی ببینیم.

با پینگ‌پنگ از تبریز تا مالزی
از بین بازیکنان تیم تنیس روی میز فقط یک نفر اهل تهران نبود و برای همین نتوانستیم هم‌زمان با بقیه‌ی اعضای تیم با او صحبت کنیم. «علیرضا رهنما» اهل تبریز است و هربار باید این راه طولانی را برای همراهی گروه طی کند. اما این باعث نشده است که دست از این ورزش بردارد.علیرضا می‌گوید: «پدرم پینگ‌پنگ‌باز حرفه‌ای بود و من از پنج سالگی تمرین می‌کردم. بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی من هم تنیس روی میز بازی می‌‌کردند و همین انگیزه‌ی مرا بالا برده بود. بعد از مدرسه کمی استراحت می‌کنم و به سراغ توپ و راکت‌ می‌روم که این تمرین‌ها هر روز دو، سه ساعت طول می‌کشد. اگر زمان مسابقه‌ها نزدیک باشد زمان تمرینم به روزی پنج، شش ساعت هم می‌رسد.»
او که در کنار پینگ‌پنگ ورزش‌های دیگری هم انجام می‌دهد، می‌گوید: به والیبال و فوتبال هم علاقه دارم، ولی تنیس روی میز و بدن‌سازی آن که حرکات سرعتی تقویت می‌کند وقت اصلی ورزش‌کردن را می‌گیرد.علیرضا شرکت در مسابقات آسیایی را بهترین تجربه‌اش تا امروز می‌داند و می‌گوید: شکست‌دادن کره‌ی شمالی و هنگ‌کنگ لذت زیادی داشت.مشکل بزرگی که این پینگ‌پنگ باز آذربایجانی با آن روبه‌رو است همین فاصله‌ی زیاد تا تهران و هزینه‌هایی است که باید برای این رفت و آمد بپردازد و البته ساعت‌هایی که در این سفر‌های طولانی از دست می‌رود.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه - 29 مرداد 94

http://2charkheh.hamshahrilinks.org/Contents/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%BE%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85?magazineid=1282


 
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص) درگفت‌و گو با هفته‌نامه‌ی دوچرخه

این افتخار را برای خودم نگه‌ داشتم!

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
ابوطالب، عموی پیامبر را همیشه به شکل مردی میانسال یا پیر مجسم می‌کنیم، اما بازیگر نقش او در فیلم محمد‌(ص) (اگر چه مو‌های جو گندمی دارد) ولی پیر نیست.

 پاکدل می‌گوید با همه‌ی سختی‌های نقشی که برعهده داشته، حاضر نشده بازی در نقش کهنسالی حضرت ابوطالب را از دست بدهد و می‌خواسته این افتخار را برای خود نگه دارد.

مهدی پاکدل، متولد 1359 اصفهان است با کوله‌باری از تجربه‌ی کار در تئاتر، سینما و تلویزیون. در فرصت کوتاهی پس از یک سفر طولانی و قبل از یک برنامه‌ی تمرین، با او به گپ و گفتی صمیمانه در چارچوب گفت‌وگوهای کافه دوچرخه می‌نشینیم.

پاکدل دوران نوجوانی را مرحله‌ای شگفت انگیز می‌داند که زندگی و سرنوشت آینده‌ی هرکسی را تعیین می‌‌کند و با این‌که تازه از سفر برگشته، پرانرژی در گفت‌وگو حضور دارد؛ درست همان روزی که خبر انتشار آلبوم موسیقی «در انعکاس کوچه‌های خیس» او را می‌شنویم.

  • این موهای سیاه و سفید برای عکس روی آلبوم موسیقی خوب هستند، نه؟

آن کار، آلبوم موسیقی نیست. فقط دکلمه‌ی اشعار روی موسیقی است. پیشنهاد کردند که متن شعر‌هایی را به این شکل بخوانم، خودم هم می‌خواستم تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم.

  • شاید یک‌جور طبع‌آزمایی باشد. حالا چرا وقت بازی در فیلم‌ها، با لهجه‌ی اصفهانی حرف نمی‌زنید؟

شخصیت(کاراکتر)‌هایی که تا به حال بازی‌کرده‌ام، نیاز به لهجه‌ی اصفهانی نداشته‌اند. اما مثلاً  این روزها در سریال «کیمیا» که در حال تولید است، نقش یک جوان اصفهانی را بازی می‌کنم که در بحبوحه‌ی انقلاب و اتفاقات بعد از آن حضور دارد. البته یک فیلم بازی‌کرده‌ام به اسم «آزاد‌راه» که در آن نقش یک طلبه‌ی جوان را داشتم و اصفهانی حرف می‌زدم.


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

27 فروردین 94 روزنامه همشهری - دوچرخه


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

 

27 فروردین 94 - روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه


 
 
بزن به دامن کوه و دشت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
 

 

 

بزن به دامن کوه و دشت

 

 

محمد سرابی

 

 

تعطیلات دو هفته‌ای عید مثل یک جزیره وسط دریا است. جایی که می‌شود برای مدتی پارو‌ها را کنار گذاشت. دو هفته زمان کمی نیست و خیلی از کسانی که به جزیره می‌رسند برای این مدت اقامت برنامه‌ای دارند. طراحی برنامه خودش یک طرف است و اجرا کردنش یک طرف و خیالپردازی برای آن طرف دیگر. تازه اگر درس و عشق به مطالعه وقتی برای کار دیگری بگذارد.

 

-------------------

 

همشهری:

امسال عید برای گذراندن تعطیلی‌ها برنامه‌ای دارید یا می‌گذارید تعطیلی‌ها خودشان بگذرند؟

 

محمدمهدی پور عرب:

برنامه عید من کاملا پر شده. چون عضو داوطلب هلال احمر کرج هستم شیفت نوروزی دارم. باید توی  میدان حافظ کرج تا آخر عید مستقر باشیم و مسافر‌ها را راهنمایی کنیم. البته درس‌ها را هم مرور می‌کنم.

 

همشهری:

لابد همه مسافر‌ها شیشه را می‌دهند پایین و می‌پرسند که جاده چالوس از کدام طرف است؟

 

محمدمهدی پور عرب:

بله معمولا همین را می‌پرسند اما بیشتر دوست دارم توی عملیات‌های امداد رسانی کار کنم. مثلا وقتی که جاده به خاطر برف بسته می‌شود و هلال احمر را برای کمک به کسانی که توی برف مانده اند می‌فرستند.

 

همشهری:

امسال که زیاد خبری از برف نبود. شاید بهار هم گرمتر از بهارهای دیگر باشد. بعضی‌ها به خاطر سرما از مسافرت رفتن جا می‌ماندند.

 

طلایه ملک محمدی:

ولی من مسافرت را پیشنهاد می‌کنم.

 

همشهری:

مسافرت شمال؟

 

طلایه ملک محمدی:

نه اتفاقا جنوب. کاشان و یزد و اصفهان. ما خودمان رشت هستیم. شمال فقط کنار ساحل داره. اصفهان خیلی بیشتر از شمال جای دیدنی داره. من این شهر‌های قدیمی که کلی جای دیدنی دارند را دوست دارم. دید و بازدید عید هم خوب رسمی است اما همه حوصله ندارند عید درس بخوانند.

 

سمانه سیاهپوش:

من هم با مسافرت به شهر‌هایی مثل همدان، کاشان، اصفهان، یزد، و  شمال موافقم. کتاب‌ خواندن را هم دوست دارم کتاب‌های فرهنگی و تاریخی. دیدن فیلم و سریال هم برنامه خوبی است باید یک زمان محدود تعیین کرد.

 

همشهری:

درس را باید محدود کرد یا استراحت را؟

 

رودابه آشورپوری:

درس خواندن بخشی از نوجوانی است. جایی که همه بچه‌های درس خوان هستند محیط هم تاثیر می‌گذارد. باید برنامه بلند مدت داشته باشیم با اهداف بلند. الان من یک برنامه روزانه 6 تا 8 ساعت درس خواندن دارم. خودم هم فکر کردم زیاد است ولی اگر بتوانم نصفش را بخوانم خوب می‌شود. صبح‌ها هم دو ساعت وقت گذاشته‌ام برای فیلم‌های ایرانی که جدیدا یک سایت نشان می‌دهد. از 2 تا 7 اینترنت ما رایگان است از 5 تا 7 هر روز می‌توانم یک فیلم ببینم.

 

همشهری:

کسانی که دم کنکور هستند که باید درس بخوانند اما از سال دوم که خیلی تا کنکور مانده است!

 

مریم دانشور:

برای امتحان همان سال هم باید درس خواند. اگر کسی می‌تواند بعدش درس‌ها را جبران کند می‌شود درس نخوانند و به جایش یک سفر بروند شیراز و سری به حافظیه بزنند. من خودم توی عید کتاب شعر می‌خوانم.

 

همشهری:

درست است که معدل سال سوم در کنکور تاثیر دارد؟

 

دریا اخلاقی:

بله تاثیر دارد. امتحان های سال سوم امسال 20 اردیبهشت شروع می‌شود. می‌خواهند زودتر از دانشگاه‌ها تمام شود. آن‌ها هم به خاطر ماه رمضان جلوتر آمده. درس بیشتر وقت را پر می‌کند. من دلم به حال کتاب‌هایی می‌سوزد که صاحبانشان توی نمایشگاه می‌خرند و مدت زیادی در کتابخانه نگه می‌دارند. طبیعت‌گردی و دیدن شهر‌های مختلف آدم را از دنیای امروزی جدا می‌‌کند و خیلی خوب است اما اگر مسافرت نمی‌روید حداقل کتاب بخوانید. تاریخی و رمان.

 

همشهری:

ورزش چطور؟ توی سرمای بهار؟

 

دریا اخلاقی:

هوا سرد است ولی حال آدم را خوب می‌کند. بوستان ولایت نزدیک خانه ما است و من برای عید می‌خواهم حسابی والیبال بازی کنم.

 

راضیه کرمی:

اتفاقا عید فرصت خوبی برای ورزش است. من یک دوره کاراته‌کار می‌کردم کمربند هم گرفتم بعد سراغ تکواندو آمدم و حالا مدال دارم. برای همین فکر می‌کنم عید برای ورزش حرفه‌ای خیلی هم مناسب است. البته امسال که تازه از راهنمایی به دبیرستان آمده‌ایم ناگهان همه درس‌ها عوض شده است ولی نمی شود که تمام عید را درس خواند. باید یک هفته را برای درس گذاشت. ذهن بعد از 6 ماه تلاش به استراحت احتیاج دارد.

 

سپیده طاهر خانی:

من و دوستانم بازی دسته جمعی می‌‌کنیم. هفت سنگ‌. وسطی.

 

همشهری:

جدی؟ این بازی‌ها هنوز هم طرفدار دارند؟

 

سپیده طاهر خانی:

بله توی مدرسه هم بازی می‌کنیم. این بازی‌های دسته جمعی خیلی جالب هستند. توی عید هم می‌شود با بچه‌ها جمع شویم و بازی کنیم. من می‌خواهم توی عید به خواندن کتاب‌های نویسنده‌های ایرانی و ورزش هم برسم.

 

آتوسا درویشی:

من توی عید بازی کامپیوتری را توصیه می‌کنم. مثلا «کال او دیوتی».

 

همشهری:

تیراندازی و خشاب عوض کردن زیادی پسرانه نیست؟

 

آتوسا درویشی:

دنبال برنامه نویسی کامپیوتری هم هستم. با زبان سی. کتاب خواندن هم برای عید خوب برنامه ای است. من قبلا «دارن شاون» می‌خواندم امسال می‌خواهم جنگ و صلح را بخوانم.

 

همشهری:

فضا خیلی جنگی شد. بریم سراغ همان درس. همه تو فکر کنکور هستید؟

 

نیکو کریمی:

کنکور دیگر الان به اصطلاح «خز» شده است. حالا المپیاد ارزش بیشتر دارد. من می‌خواهم المپیاد شکرت کنم اما هنوز تصمیم نگرفته‌ام کامپیوتر، فیزیک، ریاضی، شیمی یا ادبی. برای المپیاد کامپیوتر باید ریاضیات گسسته سال چهارم را بخوانم. با المپیادمی‌شود یک پرش بلند کرد و از همه درس‌ها و کنکور رد شد. برای ادامه تحصیل هم امتیاز محسوب می‌شود. باید از عید استفاده کرد. البته از دوماه قبل همه به دنبال یک عید رویایی هستند ولی همیشه هم جور نمی‌شود. تازه تعطیلی تابستان بدتر از عید است.

 

مهدی رستمی:

یک جوری باید درس خواند که وقتی از تعطیلات عید بیرون میاییم آماده شروع درس‌ها باشیم. ما عید امسال خانه نیستیم. می‌رویم زیارت کربلا. عید برای کتاب خواندن خوب است. وقتی برگشتیم می‌خواهم «بینوایان» و «دنیای قشنگ نو» را بخوانم. فیلم‌های هابیت 3 و لئون را هم می‌خواهم ببینم. شنیده‌ام لئون فیلم معروفی است.

 

همشهری:

بله زمانی که اکران شدن خیلی سر و صدا کرد.

 

مجتی مرنجی:

من هم برنامه کتاب خواندن دارم. مثل هندوانه به شرط عشق و این وبلاگ واگذار می‌شود. درس هم باید خواند. می‌گویند معدل سال سوم از 25 درصد تا 40 درصد در کنکور تاثیر دارد.

 

همشهری:

حالا جدی جدی درس می‌خوانید یا نه؟

 

ساحل رفائی:

نه. همه‌اش فقط حرف است. کسی درس نمی خواند. من طبیعت‌گردی را توصیه می‌کنم. می‌شود از همین کوه‌های نزدیک دربند و درکه شروع کرد. کتاب هم باید خواند. رمان‌های حسابی 600 صفحه‌ای

 

همشهری:

واقعا بعد از 6 ماه درس و کتاب و خودکار باز هم کی باز هم حوصله درس دارد؟

 

شکیبا تفرشی:

مدرسه ما برای عید هم کلاس دارد بعد از چند روز تعطیلی باید بروم سرکلاس. از پنجره مدرسه خیابان شلوغ و آسمان دودزده دیده می‌شود. اگر درس نبود دوست داشتم جلوی پنجره‌ای که به یک باغ باز می‌شود روی زمین دراز بکشم. بعد باد بزند و پرده توری سفید با گل‌های ریز قرمز را کنار بزند و نسیم شاخ و برگ درخت‌ها را تکان بدهد. راستی یک گله گوسفند‌ همین الان دارند رد می‌شوند. صدایشان میاید.

 

 

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه – 21 اسفند 93

 


 
 
من و حافظ و رابطه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
 

من و حافظ  و رابطه

دوچرخه

برای ویژه نامه دوچرخه

محمد سرابی

آن موقع که در عنفوان نوجوانی قرار داشتم رابطه‌ام با حافظ خوب بود. فال می‌گرفتم، گپ می‌زدیم، خوش بودیم. یک سر هم رفتیم شیراز دیدیمش. این سنگ هم که می‌بینید توی حافظیه بود. البته همه‌اش رو نخوندم. خوش خط بود ولی طولانی بود و فکر کردم لابد همان چیز‌هایی است که توی کتاب فارسی نوشته. بعدا که بزرگ شدم دیگه رابطه‌مان به هم خورد. یعنی تقصیر حافظ شد خودش دیگه پایه نبود. سرکارم می‌گذاشت. تو فاز قبلی نبود. بعد یک بار دعوایمان شد. دیگه فال هم نگرفتم. الان هم ازش خبر ندارم. تموم شد رفت تو افق محو شد.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 دی 93


 
 
آب و کوه و کتاب - عباس مخبر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
 

پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 13:43:04 | کد مطلب: 288267 

گفتوگوی دوچرخه با عباس مخبر، اسطوره‌شناس و مترجم

آب و کوه و کتاب

کودک و نوجوان > ادبیات - محمد سرابی:
دنیای قدیمی پر از اسطوره بود و شروع و پایان هرچیزی که در طبیعت دیده می‌شد با داستانی عجیب و نمادین شرح داده می‌شد.

در روزگار ما، روایت‌های به‌روزشده‌ی اسطوره‌های قدیمی را می‌توانیم در فیلم‌های سینمایی و بازی‌های الکترونیک (گیم‌ها) مخصوصاً در قسمت‌های اکشن و پر از زد و خورد ببینیم. شاید بشود گفت اسطوره یک داستان نمادین مانند خواب و رؤیا درباره‌ی پیدایش جهان و انسان است. «عباس مخبر»  پژوهشگر اسطوره و مترجم باتجربه‌ای که در این زمینه کتاب‌های زیادی ترجمه کرده است می‌‌گوید که اسطوره، تلاشی برای رویارویی با مشکلات زندگی و فهم جهان است. با او در یکی از برنامه‌های کوهپیمایی‌ هفتگی در کنار رودخانه و دره‌ی «درکه» همراه می‌شویم و پای صحبت‌هایش می‌نشینیم.

  • از کودکی به اسطوره‌ها علاقه داشتید؟

نه، اصلاً این‌طور نبود. زمانی که ترجمه را شروع کردم با این کتاب‌ها آشنا شدم و به‌تدریج فهمیدم که اسطوره‌ها چه‌قدر زیبا و قابل درک هستند. بعد کتاب‌های دیگری پیدا کردم و تحقیق و ترجمه را ادامه دادم. اما این‌طور نبود که از کودکی دنبال اسطوره‌ها و داستان‌های آن‌ها باشم. البته پدر من یک قصه‌گوی ماهر بود و شوق به شنیدن و خواندن قصه‌ها را در ذهنم کاشته بود. شاهنامه نیز از کتاب‌هایی بود که از کلاس چهارم و پنجم ابتدایی برای پدر می‌خواندم.

  • اما انجام مجموعه‌ی ترجمه‌هایی پشت سر هم درباره‌ی یک موضوع احتیاج به انگیزه دارد. لابد دلیل خوبی برای ادامه‌دادن داشتید؟

ترجمه‌کردن همیشه احتیاج به انگیزه دارد وگرنه نمی‌شود کار یک کتاب‌ را هم به پایان رساند. ترجمه، غیر از استعداد، دانش و توان مغزی، احتیاج به حوصله‌ی زیاد و ساعت‌ها پشت میز نشستن هم دارد. مترجم باید ساعت‌های طولانی را با خواندن و نوشتن و جست‌وجوکردن بگذراند.

در مدتی که مجموعه‌ی کتاب‌های اسطوره‌شناسی را ترجمه می‌کردید، هرروز چه‌قدر کار می‌کردید؟

بیش تر از 12 ساعت در روز. گاهی به 18 ساعت هم می‌رسید و نزدیک 10 سال به همین شکل کار ترجمه را ادامه دادم. گاهی اوقات در شبانه‌روز غیر از ترجمه، هیچ کار دیگری انجام نمی‌دادم. مترجم باید بتواند حداقل هشت ساعت مداوم پشت میز کار کند.

  • چرا دقیقاً 10 سال؟

 
 
قصه‌هایی که پدرم به من آموخت - بلقیس سلیمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
 
گفت‌وگوى دوچرخه با بلقیس سلیمانی، نویسنده

قصه‌هایی که پدرم به من آموخت

محمد سرابی:
شب یلدا، شب قصه‌گفتن بود؛ قصه‌هایی که هرکدام برای بچه‌ها راهی به دنیای خیال و افسانه و آرزو باز می‌کرد، آن‌هم زمانی که هنوز سرگرمی‌های دیگری وجود نداشت.

داستان‌ها هم از دل همین قصه‌ها بیرون آمدند. «بلقیس سلیمانی» داستان‌نویس، منتقد ادبی و داور بسیاری از مسابقات داستانی است. او هرچند برای بزرگ‌سالان می‌نویسد، اما خاطرات و تجربیات کودکی و نوجوانی را سرمایه‌ی اصلی یک نویسنده می‌داند.

سلیمانی که قصه‌گویی‌های پدرش در شب‌های سرد زمستان را به یاد دارد برای ما از آن دوران می‌گوید.

 

  • در کودکی و نوجوانی قصه گوش می‌کردید؟

بله و شاید به‌خاطر همین بود که داستان‌نویس شدم. من اهل یکی از روستاهای «رابر» کرمان به نام «موردوئیه» هستم. روستای ما از خوش ‌آب‌و‌هواترین مناطق کرمان بود، اما در دهه‌ی اخیر دچار خشک‌سالی شده است. موردوئیه تا حدود سال‌های 1350 یا 1353 برق نداشت. برای همین بزرگ‌تر‌ها برای سرگرمی‌ بچه‌ها و همین‌طور سرگرمی خودشان قصه می‌گفتند. شب‌های بلند زمستان دور هم جمع می‌شدند و با تعریف‌کردن قصه اوقات را دور هم می‌گذراندند. اسم پدر من حاج اسماعیل بود. در قصه گفتن مهارت زیادی داشت و چون باسواد بود، شاهنامه و امیر ارسلان می‌خواند. قصه‌‌ی جن و پری می‌گفت. از سحر و جادو تعریف می‌کرد و داستان‌های مفصلی از افسانه‌های محلی کرمان می‌گفت.

  • چه‌قدر جذب این قصه‌های قدیمی می‌شدید؟

بگذارید ماجرایی را برایتان تعریف کنم. اوایل بهار بود و یک شب ما بچه‌ها دور اجاق هیزمی وسط خانه، قصه گوش می‌کردیم. هیزم‌ها را به این دلیل به یاد دارم که در روستای ما وقتی کسی هول می‌کرد، هیزم نیم‌سوز را به آب می‌زدند و آب را به او می‌دادند تا ترسش تمام شود. درِ اتاق‌های خانه‌ی ما رو به حیاط باز می‌شد. یکی از شیشه‌های در شکسته بود. پدرم داشت داستانی درباره‌ی «دیو» تعریف می‌کرد. جای خیلی پُراضطراب قصه، شریک پدرم که سن و سال زیادی داشت و مو‌های سر و ریشش ژولیده و سفید بود، سرش را از همان پنجره، توی اتاق آورد. از شش بچه‌ی توی اتاق چهار تا بیهوش شدند که من هم یکی از آن‌ها بودم. چیزی یادم نیست تا جایی‌که بیدار شدم و دیدم که چوب نیم‌سوز را توی آب زده بودند و آب را به من می‌دادند.

دوچرخه


 
 
روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم - گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
 

 

 

گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست

 

روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم

 

محمد سرابی

عکس مهبد فروزان

کاریکاتور بیشتر به تصاویر اغراق شده از صورت می‌گویند و کارتون معمولا تصاویری است که در آن یک اتفاق می‌افتد. داستان‌های مصور، تصاویری که در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان هست، فیلم‌های پویانمایی و همه چیز‌های مرتبط دیگر هم جز کار کاریکاتوریست‌ها است. «مسعود شجاعی طباطبایی» مدیر خانه کاریکاتور ایران و سایت ایران کارتون است که با سبک خاص طراحی‌هایش شناخته می‌شود. خانه کاریکاتور تعداد زیادی از مسابقات و جشنواره‌های کاریکاتور ایران را برگزار می‌کند و در همه آن‌ها می‌توانید او را ببینید.

 

حتما کاریکاتور کشیدن را از کار‌های کوچک شروع کردید؟

خیر اتفاقا از کارهای خیلی بزرگ شروع کردم. خیلی بزرگ بودند.

از چه نظر؟

از نظر ابعاد. اوایل انقلاب من روی دیوار‌های فرودگاه مهر‌آباد نقاشی می‌کردم. مسیری هست که مسافران فرودگاه برای ورود و خروج طی می‌کردند. تمام آن قسمت را داربست زده بودند و من برای طرح‌هایی متناسب با فضای انقلابی آن موقع درست کرده بودم و در ابعاد بزرگی که تمام دیوار را بپوشاند می‌کشیدم. شبیه همین نقاشی دیواری‌هایی که الان در شهر می‌کشند ولی به صورت کاریکاتور بود و سران آن موقع کشور‌های جهان که با ایران روابط خوبی هم نداشتند را می‌کشیدم. یک سرباز هم مراقب بود چون پیش آمده بود که به نقاش‌های دیوار‌ها حمله کنند. البته من نمی‌گذاشتم نگهبانی بدهد. بیشتر وردستم بود و قلم‌مو‌ها را می‌شست و قوطی رنگ میاورد.

توی مدرسه کاریکاتور می‌کشیدید؟

بله  دوران انقلاب بود. دوم دبیرستان بودم و کلاس ادبیات داشتیم. کاریکاتور معلممان را کشیده بودم. البته ناجور نبود ولی موقعی که کاغذ داشت دست به دست می‌چرخید که معلم فهمید و بدون اینکه چیزی بپرسد فهمید چه اتفاقی افتاده و بلافاصله گفت « شجاعی بیرون» از قبل ذهنیت داشت که کار کی است. آن موقع دور‌ه‌ای بود که دبیرستان‌ها هم مثل دانشگاه‌ها تعطیل می‌شد. این بود که وقتی من را از کلاس بیرون کردند بقیه هم بیرون آمدند و کلاس تعطیل شد.


 
 
گفتگو با محمد حسین جعفریان - وقتی آتش گلوله‌ها را می‌بینی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
 

گفتگو با محمد حسین جعفریان روزنامه نگار و مستند ساز جنگی

وقتی آتش گلوله‌ها را می‌بینی

محمد سرابی

 اگر اهل نگاه کردن اخبار باشید از جنگ‌های کوچک و بزرگی که همین الان دور و بر ما اتفاق افتاده است خبر دارید. در فیلم‌های خبری نشان می‌دهند که جنگ همیشه هم برای سرباز‌ها نیست. تقریبا همه جنگ‌های طولانی دنیا خیلی زود به مناطق مسکونی کشیده شدند جایی که مردم عادی زندگی می‌کنند. صدام حسین جنگ با ایران را درست از شهر‌ها شروع کرد. آخر شهریور زمانی است که هواپیما‌های عراقی فرودگاه تهران را بمباران کردند و ارتش عراق وارد استان خوزستان شد تا خرمشهر و بقیه شهر‌ها را بگیرد و ما مجبور به دفاع شدیم. دفاعی که 8 سال طول کشید. «محمد حسین جعفریان» روزنامه نگار و مستند ساز جنگی است که به مناطق مختلف سفر کرده و همه جا نوجوانانی را دیده که جنگ زندگیشان را نابود کرده است.

 

= اولین بار که صدای گلوله را شنیدید چند ساله بودید؟

14 ساله بودم. به خانواده ام گفتم می‌روم اردو ولی رفتیم خرمشهر. جایی بود که باید 2 شب طبق نوبتی که برایمان تعیین کرده بودند نگهبانی می‌دادیم. تقریبا خط مقدم بود. آنجا برای اولین بار صدای گلوله را شنیدم. بعدا که بزرگتر شدم توی جبهه زیاد پیش آمد که این گلوله‌ها دوستانمان را شهید کرد. مثلا داری با کسی صحبت می‌کنی. بعد می‌بینی که جوابت را ندارد چون گلوله‌ای او را کشته است. درست کنار تو. گاهی وقت‌ها هراس آنقدر آدم را می‌گیرد که هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. آن موقع به این حالت می‌گفتیم «کپ کردن» یعنی انقدر ترسیده که کاری نمی‌تواند بکند.

 

= صحنه جنگ توی فیلم‌ها و بازی‌های رایانه‌ای که زیاد ترسناک نیست.

تصور کنید شب است و توی تاریک آتش گلوله‌هایی که دارد به طرفت میاید را می‌بینی دیدن این صحنه خیلی ترس دارد. گاهی هم ترکش کوچکی که به آن می‌گفتیم «نمکی» می‌خوردیم و چیزیمان نمی‌شد ولی ناخود‌آگاه فکر می‌کردیم که اگر بزرگتر بود چه بلایی سرمان میامد.  البته کم کم عادی می‌شود ولی برای کسی که دفعه اول صحنه جنگ را از نزدیک می‌بیند خیلی ترسناک است. یک بار یک راننده کامیون که قرار بود بارش را بیاورد خط مقدم جایی که ما بودیم. بعد آنجا برود توی سنگر تا وقتی که رزمنده‌ها بار را خالی کنند بعد هم سوار شود و برود عقب. همین. آن موقع من مدت زیادی منطقه بودم به شرایط جنگی عادت داشتم. وقتی رسید و پیاده شد ناگهان آتش شدیدی شروع شد. راننده خیلی ترسید. من که جای نوه‌اش بودم گفتم: « حاجی می‌ترسی؟» شاید در آن موقعیت نباید می‌گفتم چون پرید و یقه‌ام را گرفت و گفت: «آره که می‌ترسم» درست همان موقع یک خمپاره 120 خورد کنار سنگرمان. او پا گذاشت به فرار کامیونش را ول کرده بود و  همانطور توی دشت می‌دوید که کار خیلی خطرناکی بود چون توی سنگر امن‌تر بود و ترکش نمی‌خورد ولی در فضای باز ترکش بیشتری طرف آدم میاید. تازه ممکن بود خط را گم کند و به طرف عراقی‌ها برود.

 

 

 


 
 
گفت‌وگو با بهتاش فریبا - فوتبالیست پیشکسوت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
 
گفت‌وگو با «بهتاش فریبا» بازیکن سال‌های دور جام‌جهانی

با آرژانتین خوب بازی کردیم

کودک و نوجوان > ورزش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
خاطره‌ی بازی‌های قدیمی همیشه در ذهن کسانی که زمانی هوادار فوتبال بوده‌اند باقی می‌ماند. سال ۱۳۵۷ که تیم ملی ایران بعد از چند بازی موفق به جام جهانی آرژانتین راه پیدا کرد.

 آن سال چند بازیکن جوان‌تر هم به تیم ملی راه پیدا کردند و در افتخارآفرینی تیم ملی سهمی داشتند. «بهتاش فریبا» متولد ۱۳۳۴، یکی از این بازیکنان بود که توانسته بود با زدن گل نهایی به شوروی، در جام بین‌المللی جوانان، خودش را نشان دهد. او هنوز هم خاطره‌های بازی‌های قدیمی را زنده نگه داشته است. در دفتر او و زمانی که تلویزیون در حال پخش یک مسابقه‌ی فوتبال بود، با او به گفت‌وگو نشستیم. او می‌گوید که دلیل موفقیت هر کشوری در فوتبال جهان سرمایه‌گذاری روی نوجوانان است.

* * *

  • شما با «بهبود فریبا» که محیط‌بان است و چند ماه قبل برای حفاظت از ببر مازندران تیر خورده بود چه نسبتی دارید؟

بهبود فریبا، نام واقعی برادر من است که در خارج از ایران اقامت دارد. موقعی که می‌خواستند سریال پایتخت را تهیه کنند با من تماس گرفتند. گفتند که اسمی برای یک محیط‌بان گذاشته‌اند و نقش منفی نیست، ولی طنزآمیز است. موقعی که سریال پخش می‌شد به برادرم زنگ زدم و گفتم که توی ایران مشهور شده است.

گفت: «توی سریال چه‌کار می‌کنم؟»

گفتم: «هیچی. دائم دراز کشیده‌ای!»

  • از زمین خاکی‌های کجا فوتبال را شروع کردید؟

اهل منطقه‌ی جنوب خیابان آزادی هستم و فوتبال را از زمین خاکی‌های همین‌جا شروع کردم. زمین‌ها را بنابه تعداد بازیکن‌هایی که می‌توانستند در آن بازی کنند می‌شناختیم، کوچک‌تر‌ها چهار به چهار بود و بعد پنج به پنج و تا هشت به هشت هم می‌رفت که زمین‌های نزدیک دانشگاه بود. زمین‌هایی هم داشتیم که می‌شد ۱۱ به ۱۱ در آن بازی کنیم. اسم تیم ما رودکی بود که برادر بزرگم در دسته یک آن بازی می‌کرد. اولین‌بار در مسابقه‌های «جام توپ پلاستیکی» شرکت کردم که با دروازه‌های کوچک در خیابان ساسان برگزار شد. منطقه‌ی ما فوتبال‌خیز بود و بیش‌تر پسرهای نوجوان بیرون خانه بودند و وقتشان را توی خانه نمی‌گذراندند.

  • چند فرزند بودید؟

ما ۱۰ برادر و دو خواهر بودیم. پدر ما کارخانه‌ی فرش داشت که در حادثه‌ای آتش گرفت. او هم به‌دنبال درس‌خواندن رفت و در اداره‌ی ثبت احوال مشغول کار شد. برادر بزرگم بهزاد که قهرمان پینگ‌پنگ تهران و بازیکن جوانان تاج بود، مسئولیت رسیدگی به تمام مسائل درس‌های من را داشت و خیلی هم سخت می‌گرفت. زمانی که به تیم ملی جوانان دعوت شدم باید دو ماه را در اردوی شیراز می‌گذراندیم. بهزاد گفت: «درست چی‌ می‌شود؟» گفتم که فدراسیون در اردو برایمان کلاس درس می‌گذارد. جواب داد: «بعداً درباره‌اش صحبت می‌کنیم.»

بعد به مادرم گفته بود که این اردو باعث می‌شود از درس‌هایش عقب بماند و نمی‌خواهم برود. تیم ملی جوانان چیز کمی نبود و من باید می‌رفتم. این بود که با مادرم حرف زدم و موافقتش را گرفتم، ولی بدون این که به بهزاد بگویم خودم را به کاروان بازی‌ها رساندم و به شیراز رفتم. یک نامه هم برایش نوشتم که داداش این اردو اجباری است و باید حتماً بروم. اتفاقاً در مسابقات تدارکاتی شیراز توانستم از فاصله‌ی ۳۷-۳۸ متری به شوروی گل بزنم و تیممان قهرمان شده بود و خیلی نتیجه‌ی خوبی داشت. تیم‌های کره‌ی جنوبی، مجارستان، نیوزلند، برزیل، شوروی و تیم‌های دیگری بودیم که من در مجموع چهار گل ملی در این بازی‌ها زدم. وقتی برگشتم دیدم بهزاد آمده بود فرودگاه و انگار ناراحت نشده بود ولی باز هم اصرار داشت از درس عقب نمانم.

  • چه‌طور ‌فهمیدید که برای سفر به آرژانتین انتخاب شده‌اید؟

هر بازیکن از عملکرد خودش و برخورد مربی می‌فهمد که از بازی‌اش راضی هستند یا نه و می‌داند که برای مسابقه‌های بعد اجازه‌ی ورود به زمین را خواهد داشت یا این‌که همراه تیم نخواهد بود. من آن‌موقع عضو تیم پاس بودم که نظم و انضباط زیادی داشت و خیلی چیز‌ها در آن یاد گرفتم. همان‌جا بود که برای بزرگ‌سالان انتخاب شدم. چهار بازی باید انجام می‌دادیم تا متوجه می‌شدیم که به آرژانتین می‌رویم یا نه. بازی‌ها با فاصله‌ی زیادی انجام می‌شد و نزدیک سه ماه طول کشید. مربی ما، آقای حشمت‌الله مهاجرانی برنامه‌ای طراحی کرده بود؛ سه دوره‌ قهرمان جوانان آسیا، سه دوره قهرمان بزرگ‌سالان آسیا و تیمی که رفت برای جام جهانی. هشت بازیکن از ملی جوانان بودند. من ۲۱ سالم بود. شرایط را طوری ایجاد کرده بودند که هر کدام از بازیکن‌های تیم بزرگ‌سالان را می‌توانست با بازیکن تیم جوانان جایگزین کند. موقعی که برای بازی با تیم کویت رفتیم دیدیم که بسیار قوی بودند و مربی برزیلی معروفی به نام «ماریو زاگالو» داشتند. آقای مهاجرانی گفت فردا از جوانان استفاده می‌کنم. زاگالو فکر کرده بود مربی ایران می‌خواهد کلکی بزند یا این که شوخی می‌کند. فردا وقتی توی زمین رفتیم فقط سه بازیکن از تیم بزرگ‌سالان بودند. مربی ما به جوانانی که چهار سال زیر دستش بودند اعتماد داشت. نتیجه این که ما آن بازی را بردیم که در ایران هم خیلی انعکاس داشت.

  • چه‌قدر طول کشید تا بتوانید به آرژانتین برسید؟

شب بود که از این‌جا پرواز کردیم و به سنگال رفتیم و باز هم شب شده بود. بعد از یک روز استراحت دوباره به طرف آرژانتین راه افتادیم که باز هم شبانه بود. برای همین است که می گویند بازیکن‌ها باید زودتر به محل مسابقه بروند تا با شرایط زمانی آن‌جا تطبیق پیدا کنند. توی سنگال آشپزمان مریض شده بود و ما توی هتل گرسنه مانده بودیم. همه‌جا هم تعطیل بود. من و ناصر حجازی و حسین فرکی و جواد الله‌وردی و حسین کازرانی بودیم. گفتیم برویم آشپزخانه‌ی هتل شاید به ما غذا بدهند. دو نفر از کارکنان سیاه‌پوست هتل بودند که انگلیسی هم نمی‌دانستند. هرچه‌قدر سعی کردیم نشان بدهیم که گرسنه هستیم چیزی به ما ندادند و اشاره می‌کردند که الآن آشپزخانه تعطیل است. برگشتیم و فکر می‌کردیم چه‌کار کنیم. جواد یادش آمد که ماسکی را که در فرانسه خریده بود همراهش آورده است. ماسک لاستیکی صورت رئیس جمهور فرانسه بود که به شکل سفید و چروک خورده ساخته بودند. یک پالتو سفید بلند هم داشتیم. یک نفر آن را پوشید و ماسک را روی سرش کشید. بقیه هم پشت سرش صداهای ترسناک در میاوردیم. وقتی در آشپزخانه را باز کردیم و رفتیم تو آن دونفر آن‌قدر ترسیدند که فرار کردند و از هتل بیرون دویدند. تا آن‌طرف خیابان دنبالشان کردیم بعد برگشتیم آشپزخانه و با تخم‌مرغ و نان و سوسیس برای خودمان غذا درست کردیم.

  • آرژانتین برایتان خیلی دور نبود؟

دور بود، ولی فضای خوبی داشت. پرواز ما اختصاصی بود. بعضی از صندلی‌ها را برداشته بودند تا فضا بیش‌تر باشد. با کت و شلوار رفتیم، ولی توی هواپیما لباس ورزشی پوشیدیم چون قرار بود ساعت‌های زیادی را توی راه باشیم. محل اردوی ما شهر کوچک کوردوبا بود. قبل از ما «ابوالفضل جلالی» رسیده بود تا هتل و امکانات را آماده کند. بچه‌های دو تا مدرسه ابتدایی را به فرودگاه آورده بود. آن‌ها دست‌های هم را گرفته بودن و دوطرف مسیر ما تا سالن فرودگاه ایستاده بودند. صدای موسیقی محلی هم می‌آمد که شبیه آهنگ‌های جنوبی ایران بود. وقتی از هواپیما پیاده شدیم تأثیر خیلی خوبی داشت. بازیکن‌های ما با همه شوخی می‌کردند و خیلی شاد بودند. آرژانتینی‌ها هم از تیم ایران خوششان آمده بود. می‌گفتند قبل از شما تیم‌های اروپایی آمده بودند و خیلی سرد و خشک برخورد می‌کردند.

  • با خانه تماس می‌گرفتید؟

نه، به این سادگی نبود. خودم به خانه‌مان تلفن نزدم چون تلفن نداشتیم، ولی برادرانم از آمریکا تلفن زدند. توی ایران هم از طریق روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون از مسابقه‌های ما خبر داشتند. البته پخش مستقیم با امکانات تلویزیونی آن موقع خیلی مشکل بود.

قبل از جام‌جهانی برای یک بازی به فرانسه رفته بودیم و بعد از آن هم در تورنمنت سن‌ژرمن شرکت کردیم. یادم هست که این بازی را مستقیم پخش کرده بود و بعداً که برگشتیم ایران مردم از نتیجه خبر داشتند به آن نشان که برنامه‌ی «هاف‌تایم» را هم دیده بودند.

  • می‌گویند در مسابقات فقط دوبار کارت زرد گرفتید. چه‌طور این‌قدر مراقب خطا کردن بودید؟

همان موقع که فوتبال را شروع کردم  فهمیدم که ۹۰درصد خطا‌ها در زمین تکنیکی نیست، اعتراضی است. نوع بازی ما و آموزش‌هایی که مربیان ما می‌دادند این‌طور بود که باید اخلاق ورزشی را رعایت می‌کردیم. من در پستی بازی می‌کردم که باید در میانه‌ی زمین پاس می‌دادم و خیلی در معرض خطا بودم.

آقای لارودی روی اخلاق ورزشی خیلی حساس بودند. در یک بازی دو هیچ عقب بودیم. یکی از بازیکنان ما به داور حرف بدی زد که مربی شنید و بلافاصله او را از زمین بیرون کشید. تعویض نکرد بلکه بیرون آورد یعنی تیم خودمان را ۱۰ نفره کرد. البته ما توانستیم دو گل بزنیم و مساوی شویم ولی آن واکنش مربی به عنوان این که اخلاق ورزشی را رعایت کنیم یادمان ماند. الآن توی همین بازی ایران با آرژانتین خیلی خوشحال شدم که خوب بازی کردیم. توانستیم فرهنگ ورزشی خودمان را نشان بدهیم. قدیم که موضوع پول در فوتبال این‌قدر اهمیت نداشت همه می‌گفتند بازیکن تیم ملی برای نشان دادن کشورش به مسابقات جهانی‌ می‌رود. الآن هم من خوشحالم که بچه‌های تیم ملی خودشان را با تکنیک خوب نشان دادند.

  • برای هر دوره‌ی جام‌جهانی، توپ جدیدی هم ساخته می‌شود. امسال هم سال توپ برازوکا بود. حالا واقعاً توپ چه‌قدر تأثیر دارد؟

توپ و کفش خیلی مهم است. الآن توپ‌ها نسبت به زمان ما کوچک‌تر و سبک‌تر شده‌اند. ما با توپ‌های بزرگی بازی می‌کردیم که در اثر ضربه‌‌خوردن زیاد بزرگ‌تر هم می‌شدند. مربی ما از روس‌ها یاد گرفته بود و توپ‌های تمرین را رنگ می‌کرد تا سنگین‌تر شود. این کار برای بیش‌تر شدن قدرت ضربه‌ی بازیکن‌ها بود. اگر آن موقع این توپ‌ها‌ی الآن را داشتیم، می‌توانستیم پرتاب‌های بلندتری انجام دهیم.

  • فکر نمی‌کنید بدن بازیکنان فوتبال از ۳۰ سال قبل تا حالا عوض شده است. بازیکن‌های قدیمی هیکل‌های درشت و کوبیده‌ای داشتند چرا الآن خیلی خوش‌تراش و کشیده به نظر می‌آیند؟

دلیلی فنی دارد. فوتبال هرچقدر که جلوتر آمد سرعتی‌تر شد. دو تکنیک برای جدا کردن توپ و حرکت با آن وجود دارد. بعضی‌ها مانند گولیت «گام» داشتند و آن‌قدر با قدم‌های بلند توپ را با خودشان می‌بردند که کسی نمی‌توانست متوقفشان کند. بعضی‌ها هم مانند مارادونا «استارتی» بودند و با یک تقه چندمتر توپ را جلو می‌انداختند و بعد بقیه نمی‌توانستند به او برسند. الآن این شیوه عوض شده. هرچه‌ فوتبال جلوتر آمد سرعت اهمیت بیش‌تری پیدا کرد و الآن از همه‌ی بازیکن‌ها انتظار دارند که سرعت زیادی داشته باشند و برای همین نباید بدنشان خیلی حجیم باشد. استیل بدن بازیکنان عوض شده و دیگر اندام‌های خیلی حجیم ندارند ولی ماهیچه‌های کوچک شکمشان دیده می‌شود.

الآن مدرسه‌های زیادی برای آموزش فوتبال تبلیغات می‌کنند. ابتدای تابستان تبلیغات آن‌ها خیلی زیاد می‌شود و تا اول مهر که مدرسه‌ها باز شوند ادامه دارد.

ما از خانه بیرون زدیم و فوتبالیست شدیم. الآن بچه‌شان را ‌می‌برند تا فوتبالیست شود. خیلی‌ها هم نمی‌خواهند فوتبالیست شود، او را می‌فرستند که پولدار شود. الآن با بچه‌ها صحبت بکنی می‌گویند می‌خواهم مثل علی دایی بشوم، چون آقای گل جهان است و خیلی پول دارد. این را به بچه‌ها القا کرده‌اند. پدر و مادر باید اول ببینند فرزندشان استعداد این رشته را دارد یا نه. کشور‌هایی که ورزش موفق دارند بچه‌ها را براساس توانایی جسمی و تشخیص مربیان به رشته‌های مختلف می‌فرستند تا هرکس ورزشی را انجام دهد که استعداد آن را دارد.

  • فکر می‌کنید فوتبال را باید از چه سنی شروع کرد؟

فوتبال را باید از ۱۲ سالگی شروع کرد و ۱۵-۱۶ سالگی برای آن دیر است. هزینه‌ی آموزش فوتبال هم برای سه ماه از ۳۰۰ یا ۴۰۰هزار تومان بیش‌تر نیست. اما ممکن است با جایی برخورد کنید که ۱۰ میلیون تومان از جوانی می‌گیرند که می‌خواهد وارد باشگاهی شود. این مبلغ را می‌گیرند تا او را عضو رسمی تیم جوانان کنند. بعد می‌بینید چندین بازی برگزار می‌شود، ولی در هیچ‌کدام توی زمین نمی‌رود و اسمش جزء ۱۸ نفر اصلی نیست. از آن پول هم برای تیم استفاده نشده، بلکه توی جیب کسی رفته که آن را گرفته است. من فکر می‌کنم نوجوانی که می‌خواهد وارد فوتبال شود باید مدرسه‌ی سالمی پیدا کند و خودش هم مراقب باشد. روش درستِ تربیتِ بازیکن این است که روی نوجوان‌ها سرمایه‌گذاری بلندمدت می‌کنند. مثلاً با بازیکن مستعد قرارداد پنج ساله می‌بندند. استعدادیاب‌هایی هستند که مثلاً یکی از آن‌ها سابقه‌ی ۷۰ بازی ملی دارد و از اسپانیا می‌رود یک بازیکن کوچک جوان را پیدا می‌کند که بیمار هم بوده، ولی توانایی خوبی داشته. این بازیکن لیونل مسی می‌شود. آقای امیر ابوطالب که زمان ما بود، قبل از این‌که بازیکن مسابقه را شروع کند می‌فهمید چه‌قدر استعداد دارد.

* * *

  • استپ سینه، استپ پا

اولین باری را که قرار بود واقعاً برای مسابقات جدی فوتبال تست بدهم، یادم هست. بعد از بازی‌های جام توپ پلاستیکی بود. خبر دادند که یک روز می‌خواهند تست فوتبال بگیرند وکسانی که انتخاب شوند در تیم‌های جوانان تمرین می‌کنند. من هم رفتم. به اندازه‌ی ۲۰۰۰  نوجوان توی زمین راه‌آهن جمع شده بودند. برای بار اول بود که توی زمین چمن می‌رفتم. فکر می‌کردم چه‌طور می‌خواهند از این همه نوجوان تست بگیرند. اگر می‌خواستند هر کسی را صدا کنند و روپایی و هد زدن و... را امتحان بگیرند، باز هم باید چند روز توی زمین می‌ماندیم تا نوبتمان بشود. منتظر شروع تست گرفتن بودیم که دیدم آقای  اردشیر لارودی با یک توپ فوتبال آمد و همه را به صف کرد. بعد یکی یکی توپ را پرت می‌کرد بین شکم و زانو یعنی سخت‌ترین جا برای استپ کردن. آن‌هایی که خودشان را جمع می‌کردند یا دستشان به توپ می‌خورد یا نمی‌توانستند توپ را کنترل کنند، رد می‌کرد. آن‌هایی که عقب می‌رفتند و استپ پا می‌کردند یا جلو می‌آمدند و استپ سینه می‌کردند یا می‌توانستند با ران توپ را کنترل کنند، قبول بودند. تست خیلی تعیین کننده‌ای بود و نشان می‌داد از همان بچگی فوتبالیست واقعی چه کسی است. بیش‌تر بچه‌ها رد شدند. از آن همه نوجوان حدود ۷۰ نفر ماندیم و از بین کسانی که مانده بودند بعداً حدود ۲۰ بازیکن ملی بیرون آمد. ۴۶ سال قبل بود و من ۱۲ سال داشتم.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

 

  • قرارداد ۱۰۰هزار تومانی

من زمانی که در پاس بازی می‌کردم ۲۵۰۰ تومان حقوق ماهانه می‌گرفتم. اولین قرار داد سالیانه‌ام را با تیمسار صادقی در سال ۵۶ امضا کردم که ۱۰۰هزار تومن بود. چک را برداشتم و به خانه آمدم و به پدرم گفتم که قرارداد ۱۰۰هزار تومانی بستم. گفت چک را ببینم. نشانش دادم. گذاشت توی جیبش و گفت دست تو نباشد بهتر است چون ممکن است آن را گم کنی. من چیزی نگفتم ولی دلم توی اولین پولی بود که از قراردادم گرفته بودم. هی فکر می‌کردم می‌خواهد چک را چه‌کار کند. بعد فهمیدم که پدرم رفته و آپارتمانی که ۳۰۰هزار تومان قیمت داشت را با تخفیف، ۲۵۰هزار تومان برای من معامله کرده است. غیر از ۱۰۰هزار تومان قرارداد من، ۱۵۰هزار تومان برای آن وام گرفته بود که قسط ماهیانه‌اش ۱۸۰۰ تومان بود . آپارتمان را دوهزار تومان اجاره داد تا قسطش پرداخت شود. چند سال بعد قیمت خانه تغییر زیادی کرد، ولی من قبل از ۲۰ سالگی با درآمد خودم صاحب خانه شده بودم که خیلی مهم بود. البته پدرم آن ۲۰۰ تومان اختلاف بین اجاره و قسط را هم باز به من نمی‌داد!

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

 

  • الآن باهم رفیق هستیم

دفتر کار فریبا در یک فروشگاه پوشاک ورزشی قرار دارد و روی دیوار آن تصویر سه ورزشکار دیده می‌شود. غلامرضا تختی، دیه‌گو مارادونا و محمدعلی کلی. فریبا می‌گوید که مسابقه‌ی معروف کلی ساعت چهار صبح پخش می‌شد. آن‌موقع کلی در ایران خیلی طرفدار داشت  و من هم مثل همه‌ی جوان‌ها به او علاقه داشتم. در طرف دیگر دفتر عکس‌های سیاه‌و‌سفید کشتی‌گیر‌های قدیمی ایران را گذاشته‌اند، اما چیزی که جلب توجه می‌کند. تصویر بزرگ رنگی از تیم ملی فوتبال ایران در سال‌های دور است. این عکس در حاشیه‌ی یک دیدار رسمی و با کت و شلوار در فضای باز گرفته شده است. مدل موهای بلند و ریش انبوه که در آن زمان رایج بود، در همه‌ی بازیکن‌ها دیده می‌شود. فریبا از همه‌ی بازیکن‌ها نام می‌برد و می‌گوید که با بیش‌تر آن‌ها ارتباط دارد، آن‌هایی که یک‌وقتی حریف بودند و الآن رفقای قدیمی‌ هستند. فریبا خودش را نشان می‌دهد و وقتی سؤال می‌کنم که چرا آن‌قدر در بین بقیه‌ی بازیکن‌ها جوان به‌نظر می‌رسد می‌گوید فکر می‌کند ژنتیکی باشد!

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۱

عکس‌: مهبد فروزان

روزنامه همشهری 26 تیر 93


 
 
روزه گرفتن در فصل گرما - رمضام در تابستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
 
راهکارهایی برای روزه گرفتن در فصل گرما

وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
بار اولی نیست که ماه مبارک رمضان به فصل تابستان می‌افتد. در هر دوره‌ی ۳۰ ساله حدود ۱۰ سال، فصل گرما، میزبان ماه رمضان است که از طرف پاییز وارد می‌شود و از طرف بهار بیرون می‌رود.

در چنین روزهای گرمی روزه گرفتن قدری سخت است، اما قدیم‌ترها اصطلاحی بود که می‌گفت برای روزه گرفتن باید «توفیقِ روزه» داشت. بااین همه، اگر کسی این سال‌ها جوان و سالم و سرِحال باشد و بتواند به‌طور کامل و راحت همه‌ی ماه مبارک را روزه بگیرد، معلوم نیست، حدود 20، 30 سال بعد هم توان بدنی‌اش به همین اندازه باشد.

حدود 17 ساعت روزه‌داری در فصل گرما، همان چیزی است که توفیق می‌خواهد. در 14 قرنی که از روزه‌داری مسلمانان می‌گذرد، بارها ماه رمضان از فصل تابستان گذشته و روزه‌داران توانسته‌اند آیین دینی خودشان را به‌جا بیاورند، در عین حال قرار نیست طوری روزه بگیریم که به سلامتی ما لطمه بخورد. پس حتماً روش‌هایی برای این کار هست. در این صفحه، با چند راهکار برای غلبه بر سختی‌های روزه‌داری در روزهای گرم تابستان آشنا می‌شوید.

ماست و خیار

30 سال قبل و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان با تیر ماه هم‌زمان بوده است. البته قدیم‌ها شرایط زندگی در این ماه، تفاوت‌های زیادی با الآن داشت. مثل این‌که آلودگی هوای شهرها این‌قدر زیاد نبود یا این‌که هوا خنک‌تر بود. حالا بشر خودش دمای کره زمین را بالا برده و توانسته است تابستان‌ها را گرم‌تر کند.

برنامه‌ی فعالیت‌های روزانه هم در گذشته با امروز تفاوت داشت. مثلاً به‌خاطر کم‌تر بودن جمعیت و کوچک بودن شهر‌ها محل زندگی و کار و مدرسه و مزرعه، معمولاً فاصله‌ی خیلی زیادی با هم نداشتند و زمان زیادی در رفت‌و‌آمد با ماشین‌ها صرف نمی‌شد. منتها در مقابل چیز‌های دیگری هم عوض شده است. الآن ساختمان‌ها با انواع کولر‌‌های کم‌مصرف و پرمصرف آبی و گازی خنک می‌شوند و تحمل گرمای تابستان را راحت می‌کنند.

قدیم‌‌ها روش‌های دیگری مانند کشیدن دستمال پنبه‌‌ای خیس روی صورت و گذاشتن پاها توی تشت آب هم کمک می‌کرد که بتوان عصر‌های گرم را تحمل‌ کرد، اما چیزی که باعث می‌شد قدیمی‌ها بتوانند راحت‌تر روزه بگیرند رژیم غذایی آن‌ها بود که مقدار زیادی سبزی و میوه‌ داشت و در آن کم‌تر گوشت، چربی و سرخ‌کردنی پیدا می‌شد.

ادویه‌ها و مواد افزودنی که الآن استفاده از آن‌ها خیلی رایج است، قبلاً کم‌تر به این شکل توی غذا‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفتند و درست کردن شربت خاکشیر و دیگر انواع شربت‌ها و دم‌نوش‌ها حسابی رایج بود. درست است که قدیمی‌ها می‌توانستند با زبان روزه سر مزرعه کار کنند، اما از لحاظ ژنتیکی که قوی‌تر از ما نبودند، فقط بیش‌تر از امروز ما لبنیات و سبزیجات خنکِ سالم و مفید، مثل ماست و خیار می‌خوردند.

دکتر سلام

یکی از چیز‌هایی که باید به آن گوش کنید حرف‌هایی است که دکتر‌های تغذیه می‌زنند. چند روز مانده به ماه رمضان تمام شبکه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها این دکتر‌ها را دعوت می‌کنند. توصیه‌های آن‌ها معمولاً خیلی شبیه هم است و ممکن است خسته‌کننده به نظر برسد، ولی رعایت کردن این توصیه‌ها باعث می‌شود که بتوانیم با حفظ سلامتی روزه بگیریم.

مثلاً می‌گویند افطار را با آب گرم یا چای کم‌رنگ شروع کنید و زیاد مواد قندی نخورید یا این‌که بلافاصله بعد از افطار و سحری دراز نکشید. خوردن میوه و سبزیجات کافی هم از توصیه‌های دکتر‌ها است. مهم‌ترین چیزی که دکتر‌ها می‌گویند این است که وعده‌ی سحری را حذف نکنید وگرنه بعد از چند روز به‌خاطر به هم ریختن برنامه‌ی غذایی، روزه گرفتن برایتان سخت می‌شود.

دویدن در دود

وقتی روزه هستید و تابستان است و باید از خانه بیرون بروید، مراقب چند چیز باشید: اول این‌که زیر آفتاب راه نروید، چون بدجوری آب بدن را می‌کشد. پس، سایه‌ها را دنبال کنید. دوم این‌که اصلاً ندوید، حتی اگر فکر می‌کنید با چند قدم دویدن می‌توانید به اتوبوس برسید، باز هم ندوید که بلافاصله تشنه خواهید شد. سوم این‌که زیاد حرف نزنید. این کار هم باعث تشنگی می‌شود. علاوه بر این‌ها، از هر گونه غبار و دود و ریزگرد دوری کنید. دود به‌خاطر خشک کردن و تحریک کردن گلو باعث تشنگی می‌شود.

سحرخیزان

روزه برای کسی که جوان است و بدن سالمی دارد و رژیم غذایی درستی را دنبال می‌کند، بیش‌تر از این که باعث گرسنگی و ضعف شود، باعث جابه‌جا شدن برنامه‌ی خواب می‌شود. بدن ما به الگویی از غذا خوردن و خوابیدن عادت دارد که در این یک ماه تغییر می‌کند. برنامه‌ی روزانه‌ی خودتان را با این تغییر هماهنگ کنید. خوابیدن عصر برای تحمل یک روز طولانی مفید است، ولی در ساعت درستی بخوابید که نزدیک افطار بیدار شوید وگرنه تحمل زمان باقی‌مانده تا افطار سخت‌تر است. ورزش‌ها را هم مثل مسابقات جام رمضان به شب‌ها موکول کنید. هرکاری را که می‌خواهید انجام بدهید، از صبح زود شروع کنید. نمودار انرژی در این روزهای تابستانی رو به پایین است و هرچه که به اذان مغرب نزدیک‌تر می‌شوید توان کم‌تری خواهید داشت.

همکاری با آویشن

اگر توی خیابان بودید و زمان افطار رسید، روزه‌ی خود‌ را با آب سرد باز نکنید. به‌هیچ‌وجه هم سراغ نوشابه و آب‌میوه‌ی خنک نروید که معده‌تان داد و بیداد راه خواهد انداخت. می‌توانید کم‌کم آب ولرم بخورید، ولی باز هم سعی کنید چای، شیر یا آب گرم پیدا کنید. در تهران که ایستگاه‌های افطاری ساده‌ی شهرداری این امکان را فراهم می‌کنند که بتوانید با چای و افطاری ساده‌ای روزه‌تان را باز کنید.

برای وعده‌ی سحری هم حتماً خودتان را در برابر وسوسه‌ی خوردن سرخ‌کردنی‌ها و غذا‌های چرب و شور و ادویه‌دار نگه دارید که این خوردنی‌ها، اصلاً برای وعده‌ی سحر مناسب نیستند و یکی دو ساعت بعد تشنگی شدیدی پدید می‌آورند، حتی اگر همراه آن‌ها آب زیادی نوشیده باشید.

ممکن است بعد از یک هفته یا 10 روز اول ماه رمضان، احساس کنید که خیلی دوست دارید غذا‌های شور بخورید، این به‌خاطر کاهش نمک بدن است. البته می‌توانید خوراکی‌های نمکی را هم امتحان کنید، ولی این کار را برای بعد از افطار بگذارید. برای تأمین آب بدن نمی‌شود فقط روی نوشیدن آب خنک حساب کرد. میوه‌هایی که در فاصله‌ی افطار و خواب می‌خورید منابع آبی اصلی تأمین آب بدن هستند.

یک دسته از موادی که می‌توانند التهاب دستگاه گوارش را کم کنند و باعث خنک شدن آن شوند، عرقیات و ادویه‌های سنتی «خنک» مانند آویشن هستند که بدن را جلا می‌دهند. یکی دو روز مانده به شروع ماه مبارک رمضان آویشن را امتحان کنید تا تازه نفس شوید.

زنگ اول زنگ دوم

نیاز به غذا خوردن اولین نیاز انسان است و برای همین تقریباً بین تمام اقوام «خودداری از خوردن» نوعی آیین مذهبی است. روزه بر مردم قبل از ما هم واجب شده بود و در ادیان دیگر هم می‌شود انواعی از روزه گرفتن را دید. اما روزه گرفتن قواعدی دارد که سحر بیدار شدن و سحری خوردن یکی از آن‌هاست. اگر نمی‌خواهید سحر خواب بمانید، بهترین راه استفاده از دو ساعت است که با فاصله چند دقیقه تنظیم شده باشد. با صدای اولی بیدار شوید و منتظر دومی نمانید، اما اگر خواب ماندید دومی شما را بیدار می‌کند. سحری خوردن نزدیک نیم ساعت طول می‌کشد، پس زمان کافی برای خودتان بگذارید تا بتوانید با آرامش غذا بخورید.

http://www.hamshahrionline.ir/details/264365

روزنامه همشهری  شمره 748- ضمیمه دوچرخه 5 تیر 93


 
 
گفتگو با حسن روشن، گلزن تیم ایران در جام جهانی 1978
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳
 
حسن روشن، گلزن تیم ایران در جام جهانی 1978، در گفت‌وگو با دوچرخه:

آن‌روز دروازه‌بان پرو، شانس آورد!

کودک و نوجوان > ورزش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
امسال چند فوتبالیست قدیمی همراه بازیکنان تیم فوتبال کشورمان به جام جهانی برزیل، سفر کرده‌اند. فوتبالیست‌هایی که ۳۶ سال پیش برای نخستین بار تیم ایران را به جام جهانی رساندند و برای شرکت در مسابقه‌ها به امریکای جنوبی (البته آن بار به آرژانتین) پرواز کردند.

چند روز قبل از پرواز به آمریکای جنوبی، می‌توانیم با «حسن روشن» بازیکن خط حمله‌ی آن سال‌های تیم ملی فوتبال به گفت‌وگو بنشینیم. روشن که آن‌سال‌ها بازیکن باشگاه استقلال (تاج قبلی) بود، در جام جهانی موفق شد یک گل زیبا به تیم ملی پرو بزند. روشن بازیکنان نیجریه و بوسنی را قدرتی‌تر از آرژانتین می‌داند و می‌گوید که بازی در مقابل آن‌ها برای ایران سخت‌تر است.

 

  • اهل کدام محله‌ی تهران هستید؟

دوران کودکی در تجریش بودیم. مدتی هم در خیابان ری و بعداً در اختیاریه زندگی می‌کردیم. اما الآن سرپل تجریش خانه داریم. وقتی بچه بودم تجریش بیش‌تر از 130 زمین خاکی داشت که بعضی از آن‌ها وقف شده بود و همه‌ی آن‌ها را به نام کسی که وقف کرده بود می‌شناختند. الآن بیش‌تر آن زمین‌ها برج شده و چیزی از زمین‌های خاکی‌ نمانده است.

  • چی شد که سراغ فوتبال آمدید؟

آن موقع تیمی به نام تیم تهران وجود داشت که پدرم در آن بازی می‌کرد. دایی‌ام هم در تیم فوتبال شمیران بود. خانواده‌ی فوتبال‌ دوستی بودیم.

  • بچه‌های شما هم فوتبالیست شدند؟

الآن دو پسر دارم که فوتبال دوست دارند، ولی نمی‌خواهند به‌صورت حرفه‌ای وارد آن شوند؛ به‌خاطر این‌که امکانات ورزشی کافی نیست، باشگاه‌ها بودجه ندارند و بلد نیستند خرجشان را در بیاورند. دلیل دیگرش هم گرفتار شدن فوتبال در دام مسائل مالی است. باشگاه‌ها درگیر روابط مالی بدی شده‌اند. الآن از پسر 16 ساله‌ای که می‌خواهد وارد فوتبال بشود پنج‌میلیون تومان پول می‌گیرند تا او را به تیم راه بدهند. با این کار‌ها نسل جوانی که باید آینده‌ی فوتبال را بسازد، از دست می‌رود.

  • از چند سالگی بازی فوتبال را شروع کردید؟

من از هشت سالگی، عضو تیم نوجوانان تاج (استقلال) شدم. ساعت پنج صبح تمرین را در استادیوم امجدیه (شهید شیرودی) شروع می‌کردیم. باید صبح خیلی زود از اختیاریه راه می‌افتادم تا به تمرین برسم. آقای دانایی‌فر، پدر ایرج دانایی‌فر، مربی ما بود. 14 ساله بودم که «رایکوف» را به عنوان مربی آوردند و تمرینات جدی و حرفه‌ای را برای رسیدن به تیم بزرگ‌سالان شروع کردم.

  • آن وقت‌ها، بازی‌های نونهالان برگزار می‌شد؟

نه، آن موقع اصلاً نونهالان نداشتیم. هر باشگاهی غیر از خود تیم اصلی، تیم جوانان هم داشت و بین آن‌ها یک تیم امید هم بود که بازیکنانش آماده‌ی ورود به تیم اصلی می‌شدند. وقتی یک نفر تمرین را با تیمی شروع می‌کرد در همان تیم باقی می‌ماند تا زمانی‌که بتواند در آن بازی کند و برایش افتخار بیاورد.

  • زمانی که فهمیدید به جام جهانی می‌روید چه حسی داشتید؟ باور می‌کردید؟

منتظرش بودیم. همه از توپ جمع‌کن تا رییس فدراسیون می‌دانستند می‌رویم جام جهانی. فوتبال ایران از سال 1350 سر و سامان گرفت. دور‌ه‌ای بود که جوانان ایران هر سال قهرمان آسیا می‌شدند. از سال 1352 بزرگ‌تر‌ها هم قهرمان می‌شدند. وقتی در سال 1353 به بازی‌های آسیایی صعود کردیم بزرگ‌تر‌ها از تیم خداحافظی کردند و جایشان را جوانان گرفتند. چون هر بازیکن فقط دو سال می‌توانست در تیم جوانان بازی‌کند.

  • در مسابقه‌ها مشکلی برای تیم پیش نیامد؟

خیر. با این کار 50 درصد تیم جوان شد. زمانی که ما به مسابقات تایلند رفته بودیم، تیم ملی ایران دائم بازی‌های جهانی داشت و در آن‌ها برنده می‌شد. جام جهانی و المپیک یکی در میان هر دو سال یک بار برگزار می‌شدند و بین آن‌ها هم بازی‌های آسیایی برگزار می‌شد و همین‌طور تورنمنت‌های مختلف که خیلی راحت وارد آن‌ می‌شدیم و دائم با کشور‌های گوناگون رقابت می‌کردیم. در آسیا کاملاً برتر بودیم ولی آن‌موقع از آسیا و اقیانوسیه یک تیم بالا می‌رفت. الآن بیش‌تر از چهار تیم بالا می‌روند. آن وقت‌ها رقابت خیلی سخت‌تر بود.

  • تیم‌های دیگر از فوتبال ایران می‌ترسیدند؟

کلاً از سال 1350 تا 1357  فقط دو بار در آسیا مساوی کردیم. یک بار با کویت و یک بار با کره. در بقیه‌ی بازی‌ها برنده شدیم. در بازی با بقیه‌ی کشور‌ها هم کم نمی‌آوردیم. در رقابت‌های بین‌المللی با فرانسه، انگلیس و برزیل مساوی کردیم و در بازی‌های مونترال کانادا کوبا را بردیم، اما به دو تیم بسیار قوی برخوردیم. از شوروی دو بر یک و از لهستان سه بر دو، باختیم که هردو تیم‌های مطرح اروپای شرقی بودند.

  • یعنی تیم ملی ما این‌قدر قوی بود؟

در یک مقطع، تیم ملیِ اول در  جام جهانی حضور داشت، همان وقت تیم ملیِ دوم در تورنمنتی در چین بازی می‌کرد و هم‌زمان تیم ملی سوم که بیش‌تر جوانان بودند، در ایران تمرین می‌کردند و آماده‌ی مسابقه بودند. آن‌قدر بازیکن داشتیم که می‌شد از بین آن‌ها سه تیم درست کرد. البته جام جهانی میدان بزرگ‌تری نسبت به آسیا دارد و اصلاً این دو تا با هم قابل مقایسه نیستند. ولی ما در 36 سال قبل کاملاً مطمئن بودیم که مسافر آرژانتین هستیم.

  • آن‌موقع به‌عنوان بازیکن تیم تاج (استقلال) چه‌قدر حقوق می‌گرفتید؟

من فوروارد بودم و 35 هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ناصر حجازی که دروازه‌بان بود 40 هزار تومان. مبلغ دستمزد مهم نبود. حمایت مردم از ما اهمیت داشت. مردم آن‌قدر به ما علاقه داشتند و احترام می‌گذاشتند که زیاد به پولی که می‌گرفتیم فکر نمی‌کردیم. من الآن هم با اتوبوس و مترو در شهر رفت و آمد می‌کنم و می‌بینم هنوز هم مردم خیلی به من لطف دارند.

  • درست است که پاری‌سن‌ژرمن به شما پیشنهاد داده بود؟

بله، همان سال 1978 زمانی که با فرانسه بازی ‌کردیم از طرف پاری‌سن‌ژرمن به من و ناصر حجازی پیشنهاد دادند که به آن تیم برویم. پولی که می‌دادند یک میلیون و 500 هزار تومان می‌شد. قبول نکردیم.

دوچرخه

  • در بازی با «پرو» یک گل زدید که تنها گل ایران در این بازی بود. الآن درباره آن چه فکری می‌کنید؟

باید بیش‌تر می‌زدم. دروازه‌بان پرو آن روز خیلی شانس آورد. بهترین روز بازی‌اش بود که توانست خیلی از حمله‌های درون چهارچوب را بگیرد. البته من هم آن روزها، آسیب دیده بودم و چند ماه قبل از بازی‌ها عمل کرده بودم. در یکی از همان بازی‌ها هم دوباره مصدوم شدم. دقیقاً یادم است که کاپیتان را رد کردم و با دروازه بان تک به تک شدم ولی ناگهان عضله‌ی پایم پاره شد.

  • این روزها، خاطره‌ی جام جهانی آرژانتین را چه‌طور به یاد می‌آورید؟

خاطره‌ی جام جهانی به‌خاطرِ این برای ما شیرین است که تصادفی به این میدان راه پیدا نکردیم. همه‌ی بازیکن‌ها از نوجوانی خودشان را آماده کرده بودند. خیلی منظم و دقیق توی باشگاه‌های خودشان تمرین کرده بودند و توانسته بودند بالا بیایند. از 100 بازیکنی که وارد تیم جوانان می‌شدند. 10 نفر به تیم بزرگ‌سالان می‌رسیدند و دو نفر می‌‌توانستند بدرخشند، اما همه به‌خاطر توانایی ورزشی رشد کرده بودند نه هیچ چیز دیگر. این ما را خوشحال و امیدوار می‌کرد.

  • نتیجه‌ی حضور ایران را در جام جهانی چه‌طور ارزیابی می‌کنید؟

جام جهانی یک نمایشگاه بزرگ است که همه‌ی کشور‌ها شایستگی خودشان را در آن به نمایش می‌گذارند. رؤسای باشگاه‌ها و دلال‌های بزرگ بازیکن تماشاچی آن هستند. نتیجه را هم نمی‌شود مشخص کرد. همان‌طور که نتیجه‌ی بازی با ازبکستان و کره نامشخص بود، اما این را بدانید که اگر تیمی در این مسابقات پیروز شد به‌خاطر پرورش دادن بازیکنانش از نوجوانی است. می‌گویند آلمان 20 سال روی نسل جوان فوتبالیست‌هایش برنامه‌ریزی کرده بود و زمانی که این بازیکن‌ها وارد تیم ملی شدند، برای 10 سال تیم برتر اروپا شد.

دوره‌ی آموزشی آب‌دادن به چمن

دوچرخه

حسن روشن، نشسته، نفر دوم از چپ (در تیم ملی جام جهانی آرژانتین)

شاید فکر کنید آب دادن و کوتاه کردن چمن ورزشگاه‌ها کار ساده‌ای است و هرکسی می‌تواند یک روزه آن را یاد بگیرد. اما هر کاری راه و روشی دارد که باید آموزش داده شود. روشن می‌گوید: «مهم‌ترین سرمایه‌گذاری در فوتبال تربیت نسل جوان است. زمانی که برای تمرین فوتبال به لندن رفته بودیم، در یک مجموعه‌ی ورزشی بودیم که هشت زمین چمن برای فوتبال داشت. از چهار زمین‌ چمن برای تمرین و مسابقه استفاده می‌شد و چهار زمین دیگر هم برای نگه‌داری و احیای چمن گذاشته بودند.

مردی به نام «جرج» این زمین‌ها را بازسازی می‌کرد. زمانی که داشت روی زمین‌ها کار می‌کرد یک پسر جوان همیشه همراهش بود. از او پرسیدیم که این پسر جوان کیست. گفت که من دو سال دیگر بازنشسته می‌شوم و او در این مدت کارکردن روی چمن ورزشی را یاد می‌گیرد تا جای من را بگیرد. اتفاقاً دو سال بعد ما باز هم به همان مجموعه‌ی ورزشی رفتیم و دیدم آن پسر جوان کار احیای چمن را انجام می‌دهد. جرج هم برای گذراندن دوران بازنشستگی به یک روستا رفته بود.»

توی مسابقه، خبر شهادت برادر رسید

این داستان هم خواندنی است که چرا «حسن روشن» فوتبال را رها کرد؟ مخصوصاً که به اتفاق‌های سال‌های اول بعد از پیروزی انقلاب و حوادث زمان جنگ تحمیلی ارتباط دارد. او می‌گوید: «بعد از انقلاب من در کشور امارات و در تیم الاهلی بازی می‌کردم. همان موقع بود که صدام شروع به جنگ‌طلبی و گردن‌کشی ‌کرد. در کشور‌های عربی فضای بدی علیه ایرانی‌ها درست شده بود که به باشگاه ما هم رسیده بود. من درگیر این بحث‌ها بودم که برای یک سری مسابقه آسیایی اعزام شدیم.

ناگهان خبر رسید که عراق به ایران حمله کرده است. من دائم می‌خواستم خبری از ایران بگیرم و ببینیم وضعیت چه‌طوری است که گفتند برادرم سید حسین روشن در منطقه‌ی مهران شهید شده است. هفتم مهر بود و فقط یک هفته از شروع جنگ می‌گذشت.
نتوانستم برای بازی فینال بمانم و آمدم ایران. یادم هست که تیم ما سوم شد. همان موقع فورتونا دوسلدورف من را می‌خواست. وضعیت فوتبال داخل کشور به‌خاطر جنگ و مشکلات ناشی از آن خوب نبود. مشکلات آن‌قدر زیاد شده بود که دیگر فوتبال را کنار گذاشتم. آن موقع 29 ساله بودم.

نباید پدیده شویم

دو مشکل بزرگ در فوتبال امروز ما وجود دارد که اتفاقاً هر دو به نسل جوان و نوجوان برمی‌گردد. اول این‌که بازیکن‌های خوب ما پدیده‌ هستند و وقتی چند نفرشان توی یک تیم باشند آن را به قهرمانی می‌رسانند. اما درست این است که همه خوب باشند، نباید پدیده وجود داشته باشد. می‌‌بینید که خیلی از همین پدیده‌ها وقتی به تیم‌های اروپایی می‌روند نمی‌توانند مدت زیادی بازی کنند. اگر دقت کنید بازیکنان ایرانی که در اروپا بازی می‌کنند از سن کم وارد این تیم‌ها شده‌اند و با شیوه‌ی بازی آن‌ها آشنا هستند وگرنه نمی‌توانند دوام بیاورند و برمی‌گردند. مثلاً یک بازیکن که از نظر قدرت بدنی و تکنیک و اخلاق بهترین بود، در تیم اروپایی‌اش بیش‌تر از 20 دقیقه نتوانست بازی کند.

مشکل دوم، رشد بازیکن‌های نوجوان در باشگاه‌ها است. الآن باشگاه‌هایی هستند که از نوجوان‌ پول می‌گیرند و او را وارد تیم می‌کنند بدون این‌که ببینند آیا می‌تواند 10 سال بعد به درد تیم بخورد یا نه. مثلاً دیگر توی خیلی از باشگاه‌های معروف نمی‌بینید که پدر یکی از نونهال‌ها راننده‌ی اتوبوس شرکت واحد باشد. همه از خانواده‌های پولدار هستند. برای همین تا تیم امید پیش می‌روند و بعد دیگر نمی‌توانند بالا بروند. در نتیجه فوتبال را رها می‌کنند. درست این است که بازیکن‌ها از سن نوجوانی وارد باشگاه شوند و بعد تا تیم جوانان پیش بروند. زمانی که چنین بازیکنی وارد تیم اصلی شود هم با تعصب به پیراهن باشگاهش بازی می‌کند و هم دستمزد کمی می‌خواهد. زمانی که به اندازه‌ی کافی برای تیم بازی کرد می‌شود او را به تیم دیگری فروخت. هم باشگاه سود می‌برد و هم آن بازیکن می‌تواند درآمد داشته باشد. چون برای تیمش افتخار آفریده مردم هم به او احترام می‌گذارند و می‌دانند در تیم جدید برای دستمزد بازی می‌کند. مثل فوتبالیستی که تمام مدت کارش در منچستر بوده و بعد به رئال‌مادرید می‌رود و همه می‌دانند که منچستر را دوست دارد.

الآن می‌خواهند رقم قرارداد‌ها را کم کنند. کسی که تا پارسال با یک میلیارد تومان بازی می‌کرد الآن که نمی‌آید با 300 میلیون تومان بازی‌ کند. باید جای او را با نسل جوانی پر کرد که توی آکادمی باشگاه، فوتبال را یاد گرفته است. در این سال‌ها استقلال و پرسپولیس از رتبه‌های خوبی که مدت‌ها داشتند پایین آمدند و تیم‌هایی از شهرستان‌ها اول تا سوم شدند و حق هم دارند، چون آکادمی داشتند. مثلاً فولاد از پنج، شش سال‌ قبل با نگاهی درست، حرکت خودش را شروع کرد. در طول چند سال هم، بعد از فراز و نشیب‌های فراوان توانایی خودش را نشان داد و الآن هم موفقیتش را می‌بینیم. اما استقلال و پرسپولیس هم که باید از نسل جوان استفاده کنند، بازیکن مناسب ندارند و به فکر پرورش چنین بازیکنانی هم نبوده‌اند. با این همه، من به نسل جوان فوتبال ایران امیدوارم؛ به نسلی که در بعضی از باشگاه‌های موفق در حال رشد هستند. فکر می‌کنم بعد از این وضعیت، پرورش تیم‌های نونهالان و جوانان بهتر شود.

 

دوچرخه

عکس: مهبد فروزان

http://hamshahrionline.ir/details/263531/Children/childrenandsport

 

روزنامه همشهری 29 خرداد 93


 
 
که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند - اختراع‌های خنده دار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 
به دست تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه

لابراتوار اختراع‌های خنده‌دار

کودک و نوجوان > دانش - پگاه شفتی:
دوست داشتم می‌توانستم دستگاهی اختراع کنم که بتواند هرچه را که به ذهنم می‌رسد بسازد و اختراع کند. بعد اگر می‌دیدم آن اختراع به‌دردبخور است که چه بهتر از این و اگر به‌دردبخور نبود از خیرش می‌گذشتم.

این‌ آرزوی کمی تا قسمتی خنده‌دار و رؤیایی را با همکاران تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه درمیان گذاشتم تا کسانی که دوست دارند به چنین آرزویی فکر کنند، فکرهایشان را به‌ زبان بیاورند و به این سه پرسش پاسخ دهند. پرسش‌هایی که بی‌ربط به دنیای فناوری نیستند:

۱. به‌تازگی به اختراع جدیدی برخورده‌ای که به نظرت خنده‌دار باشد؟

۲. اگر قرار باشد چیزی اختراع کنی که از نظر خودت لازم است و از نظر بقیه مسخره، آن چیست؟

۳. اگر قرار باشد یک‌ چیز خنده‌دار اختراع کنی که خودت هم می‌دانی خنده‌دار است، چه چیزی اختراع می‌کنی؟

که با این درد...

محمد سرابی

که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند

۱. به نظر من وسایل بی‌فایده در اطراف ما زیادند. مثلاً «در» فلش‌مموری یو‌اس‌بی که به درد گم‌شدن می‌خورد و اصلاً هم از اطلاعات حفاظت نمی‌کند یا «آویز کریستالی» موبایل که تنها کارش گیرکردن به بند لباس و دسته‌ی کیف است یا حتی «کارد کره‌خوری» در جعبه‌ی سرویس کامل کارد و چنگال عروس. البته این وسیله‌ی آخر برای قرارگرفتن در فهرست جهیزیه خوب است و چشم فامیل داماد را در می‌آورد، ولی خودش به هیچ‌دردی نمی‌خورد. خیلی هم کوچک و صاف و کند است.

۲. من اگر بخواهم وسیله‌ای مفید اختراع کنم «قاشق چنگال» می‌سازم. نه از این قاشق‌های دندانه‌دار پلاستیکی که توی هواپیما به مسافر‌ها می‌دهند؛ آن وسیله تکلیفش معلوم نیست. من یک دسته می‌سازم که یک طرفش قاشق چسبیده باشد و یک طرفش هم چنگال. خیلی هم کاربردی است. یک ایده جدید مثل «گربه سگ». البته ممکن است اوایل، استفاده از آن سخت باشد، ولی به‌تدریج همه یاد می‌گیرند که چه‌طور با آن غذا بخورند.

۳. اگر بخواهم وسیله‌ای برای سرگرمی بیش‌تر جامعه اختراع کنم. برای یخچال‌ها درِ الکترونیک می‌سازم. درست مثل بانک‌ها که وقتی از جلویشان رد می‌شوی در خودش باز می‌شود و تعارف می‌زند که مشتری عزیز بفرمایید داخل. یخچال هم باید دری داشته باشد که وقتی از جلویش رد می‌شوی باز شود و خودش خوردنی‌هایش را نشان دهد تا کسی مجبور نباشد دقیقه به دقیقه درش را باز کند و همان‌چیز‌هایی را که قبلاً دیده، دوباره مرور کند.

روزنامه همشهری 22 اسفند 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/253943


 
 
سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها - گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی

سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها

کودک و نوجوان > رسانه - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
در شمال شرقی تهران و در محوطه‌ی بزرگی که سرمای هوا و درختان بدون برگ، آن را به شکل باغی زمستانی در آورده‌اند، ساختمان کوچکی هست که تابلویی فلزی با عنوان «رصدخانه‌ی ملی» روی آن نصب شده است.

البته در این ساختمان تلسکوپی دیده نمی‌شود. این‌جا محلی برای تحقیق و برنامه‌ریزی نصب بزرگ‌ترین تلسکوپ ایران است.

وقتی با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی تماس گرفتیم، گفت که هفته‌نامه‌ی دوچرخه را می‌شناسد. این استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، متولد ۱۳۲۶ است و به دیوار دفترِ کارش تصویر بزرگی از قله‌ی «گــَرگــَش» نصب شده؛ همان قله‌ای که قرار است تلسکوپ بزرگ رصدخانه‌ی ملی روی آن برپا شود.

* *‌ *

  • اولین کتابتان را در چندسالگی نوشتید؟

فکر می‌کنم ۱۴ ساله بودم. کتاب حل‌المسائل جبر بود. تا وقتی که دیپلم بگیرم، ۹ کتاب نوشتم که بیش‌ترشان حل‌المسائل‌ ریاضیات بودند. مثلاً یکی از آن‌ها که حل‌المسائل ترسیمی و رقومی کلاس پنجم دبیرستان بود که با نام منصوری و مولایی چاپ شد. چند‌سال قبل یکی از دانشجویانم این کتاب را در کتابخانه‌ی پدرش پیدا کرده بود و نشانم داد.

  • چی شد که در آن سن به فکر چاپ کتاب درسی افتادید؟

همان آقای مولایی که اسمش روی جلد کتاب است، دبیر مدرسه‌ام بود. او تشویقم کرد کتاب بنویسم. دستی مسئله‌ها و جواب‌هایشان را می‌نوشتم و او به حروفچینی می‌‌داد و بعداً می‌گرفت تا غلط‌هایش را تصحیح کنم. بعداً یک نفر رفته بود و به ناشر خبر داده بود این کسی که کتاب‌های حل‌المسائل ریاضی را می‌نویسد، خودش شاگرد مدرسه‌ای است! فایده‌ی این ‌کتاب‌ها برای من این بود که توانستم با پولش بروم خارج و درسم را در رشته‌ای که می‌خواستم ادامه بدهم.

  • کجا رفتید؟

اتریش. می‌خواستم نجوم بخوانم، ولی این رشته به شکلی که من می‌خواستم در ایران نبود. بلافاصله بعد از دیپلم به دنبال این بودم که چه‌طور می‌توانم ادامه تحصیل بدهم. در دو ماه تابستان، آلمانی خواندم. امتحان زبان دادم و پذیرفته شدم. مبانی نجوم هم بلد بودم البته در ایران آن موقع تعداد کتاب‌هایی که درباره‌ی نجوم باشد به ۱۰ جلد هم نمی‌رسید.

  • از کی مطالعه‌ی نجوم را شروع کردید؟

از نوجوانی. پیش مرحوم ذبیح‌الله بهروز که در اروپا تحصیل کرده بود می‌رفتم و یاد می‌گرفتم که چه‌طور تقویم‌های مختلف میلادی، رومی، عبری، شمسی و... را استخراج کنم و به هم تبدیل کنم. مدارکم را ترجمه کردم و برای دانشگاه‌ وین فرستادم. سال ۱۹۶۵ میلادی بود، معادل ۱۳۴۴ شمسی.

  • یعنی ۱۸ ساله بودید. بعد چه‌طور به اتریش رفتید؟

با اتوبوس روانه‌ی اروپا شدم. از ترکیه و بلغارستان و یوگسلاوی گذشتیم و اتوبوس مرا در جنوب اتریش پیاده کرد. سوار قطار شدم و به وین رفتم. هتل گرفتم، در دانشگاه ثبت نام کردم، اتاق اجاره کردم و کار پیدا کردم.

  • چرا رشته‌ی ساده‌تری را انتخاب نکردید، رشته‌ای که کار راحت‌تر و در‌آمد بیش‌تری داشته باشد؟

به این چیزها فکر نمی‌کردم. به چیزی که دوست داشتم فکر می‌کردم. اسمش علم بود.

  • کسی سعی نکرد منصرفتان کند؟

توی همان اتوبوس همه‌ی مسافر‌ها می‌گفتند برگرد. بعداً هم توی دانشگاه می‌دیدم که دانشجو‌ها نمی‌توانند شرایط را تحمل کنند و انصراف می‌دادند و برمی‌گشتند. من هم شرایط سختی داشتم، چون بعد از شش‌ماه، تمام پولی که داشتم تمام شد. ساعت پنج صبح می‌رفتم یک دسته روزنامه تحویل می‌گرفتم و سرچهار راه می‌فروختم. هفت و نیم صبح پول‌ها را به توزیع کننده می‌دادم و سهم خودم را برمی‌داشتم. هشت صبح هم سرکلاس بودم، منتها تا ساعت ۹ یخ انگشت‌هایم آن‌قدر باز نمی‌شد که بتوانم چیزی بنویسم. زمانی رسیده بود که به معنای کامل کلمه «گرسنه» بودم و چند‌روز چیزی برای خوردن نداشتم. در رستوران‌ها کار می‌کردم، ذغال جابه‌جا می‌کردم. الآن هم از گفتن این‌که در جوانی برای درآوردن خرج دانشگاهم کار می‌کردم، ناراحت نمی‌شوم.

  • البته برای یک پسر ۱۸، ۱۹ ساله تصمیم سختی بود.

هرکسی باید خودش تصمیم بگیرد و بعد هم هر اتفاقی افتاد نباید به گردن کسی بیندازد. شاید هم شرایط طوری پیش می‌رفت که مجبور بودم ایران بمانم؛ ولی آن‌موقع هم حتماً به دانشکده‌ی علوم می‌رفتم نه دانشکده‌ی فنی.

  • دانشجوهای مهاجر هم‌کلاسی شما از چه کشور‌هایی بودند؟

بیش‌تر جمعیت دانشگاه اهل اتریش بودند و چند نفری هم از ترکیه و کشور‌های عربی آمده بودند. اسلاو‌ هم داشتیم.

  • مردم احساسات نژادپرستانه نداشتند؟

در فضای دانشگاه خیلی کم بود و اذیت نمی‌کرد، ولی در کوچه و خیابان اگر قوانین را درست رعایت نمی‌کردی می‌گفتند «Kameltreiber‌» به‌معنی شترسوار. گاهی هم همین‌طوری بدون دلیل می‌گفتند. یک نوع فحش بود. البته از ایرانی‌ها بدشان نمی‌آمد. ایرانی‌ها را با نام «پرزیانر» می‌شناختند.

من از نظر درسی از بقیه عقب‌تر نبودم. فقط یکی از درس‌ها بود که سال اول سبک تدریس آن را نمی‌فهمیدم، چون در ایران وجود نداشت؛ ولی بعداً آن را هم یاد گرفتم. ترم سوم بود که استاد مکانیک سؤال‌هایی را برای حل‌کردن داد و حتی کسانی که حل کرده بودند اعلام نکردند چون می‌ترسیدند استاد جزئیات مسئله را سؤال کند. من بی‌‌خبر از ماجرا کنار سؤال‌های حل شده علامت گذاشته بود. برای همین از من خواست مسئله را پای تخته حل کنم. نوشتن حل مسئله و توضیح آن دو جلسه‌ی کامل طول کشید. آخرش استاد به بقیه گفت شما همین‌جا زندگی می‌کنید، اما این دانشجو از ایران آمده و فقط او توانست مسئله‌ی کلاس را حل کند.

  • شما تحقیقاتی هم در زمینه‌ی پیشرفت جامعه‌ی ایران کرده‌اید؟ با وجود تمام مشکلاتی که داریم فکر می‌کنید زمانی که نوجوان‌های امروزی به بزرگ‌سالی برسند به پیشرفتی که همه آرزویش را داریم می‌رسیم؟

اگر منظور شما فاصله‌ی پنج‌سال و ۱۰‌سال و ۲۰‌سال است، خیر نمی‌رسیم؛ ولی در مقیاس ۵۰‌سال و ۱۰۰‌سال می‌رسیم.

  • البته تصور عامیانه‌ای هست که می‌گوید تا آن موقع دنیای غرب ۲۰۰ سال جلوتر رفته است.

نه، این درست نیست. می‌توانید شهر‌های صدسال قبل ما را با صد سال قبل اروپا مقایسه کنید. یک قرن قبل در تهران وبا آمد و از کن تا دارآباد بیش‌تر از ۳۰‌هزار جسد جمع کردند. یک‌سوم جمعیت شیراز به‌خاطر این بیماری از بین رفتند. این اتفاق متعلق به زمانی بود که در دنیای فیزیک آن موقع ایران، کلمه‌ی «شتاب» را نداشتند و خیلی از محصلان فرق بین شتاب و سرعت را نمی‌دانستند. الآن فاصله‌ی ما با غرب کم‌تر شده و همین‌طور کم‌تر هم می‌شود. اگر کسی گفت که در مدت کوتاهی ما به پیشرفت کامل می‌رسیم حرفش را باور نکنید؛ ولی به‌تدریج این اتفاق خواهد افتاد. من دانشجوهای سال‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ را دیده‌ام. الآن هم دوران دانشجو‌های سال‌های ۹۰ است. آن‌ها نسل به نسل توانا‌یی‌های بیش‌تری پیدا می‌کنند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

می‌توانیم باز هم رصدخانه داشته‌باشیم

دکتر منصوری از نوجوانی عاشق نجوم بود و برای دیدن ستاره‌ها خودش تلسکوپ ساخته بود. او به‌دنبال رؤیاهای نوجوانی‌اش رفت. کار کرد و برای تحصیل در رشته‌ی نجوم به وین سفر کرد. هم‌زمان با تحصیل هم کار می‌کرد تا از رؤیاهایش دست نکشد و حالا دارد بنیان یک رصد‌خانه‌ی بزرگ را می‌گذارد، رصدخانه‌ای که ما را به‌طور جدی به‌ جهان نجوم وصل می‌کند. بهتر است جزئیات ماجرا را از زبان خودش بخوانیم: «الآن مجری ساخت رصدخانه‌ی ملی در قله‌ی «گرگشِ» کاشان هستم. ارتفاع این قله ۳۶۰۰متر است و آلودگی هوا ندارد، اما آلودگی نوری زیادی داریم که درست مانند آلودگی هوا دردسر درست می‌کند و گاهی تمام زحمت رصدکردن را به هدر می‌دهد چون شهر‌ها بیش‌تر از آن‌چه که باید، اطرافشان را روشن کرده‌اند. این تنها طرح علمی‌ای بود که در دولت تصویب شد و اگر بودجه‌ی آن تأمین شود ما را به سطح جهانی نجوم وصل می‌کند. قطر تلسکوپ بیش‌تر از سه متر و ارتفاع ساختمانی که در آن قرار می‌گیرد ۲۱متر است.  قبلاً که جاده‌ای به قله نداشتیم، نزدیک به ۸۰ تن تجهیزات را با قاطر بالا برده بودیم. حالا جاده‌ای به طرف قله کشیده شده که قسمتی از آن هم آسفالت شده است. بعد از گذشت قرن‌ها از زمانی که رصدخانه‌ی مراغه را داشتیم، حالا می‌توانیم دوباره یک رصدخانه داشته باشیم.»

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

عکس‌ها: مهبد فروزان

حفظ کردن و حفظ کردن از ابتدایی تا فوق‌لیسانس

علم زمانی تولید می‌شود که دانش‌آموز یا دانشجو بتواند تحلیل کند و راه رسیدن به جواب را پیدا کند. تمام امتحانات و مسابقاتی که برگزار می‌شود همه در همین مسیر حفظ کردن هستند. کاری که یک رایانه بهتر می‌تواند انجام دهد.

به من گفته‌اند اگر به دانش‌آموزان اجازه‌ی سؤال‌کردن دائم بدهند در انبوه سؤال‌های بی‌ارتباط به هم، وقت کلاس گرفته می‌شود و همه‌چیز به هم می‌ریزد همان‌طور که این اتفاق بارها در محیط‌های دانشگاهی افتاده است.

خُب معلوم است نسلی که به پرسیدن عادت نکرده‌اند وقتی ناگهان در جمعی قرار بگیرند که از فلسفه و سیاست صحبت می‌کنند به هیجان می‌آیند، چون تا به حال در نظام حفظی رشد کرده‌اند.

الآن اخبار پیشرفت‌های علمی دائماً منتشر می‌شود. البته بزرگ‌نمایی هم می‌شود. درست است که ما باید اخبار امیدوار‌کننده منتشر کنیم ولی نباید غرور کاذب ایجاد کرد. گروهی از نوجوان‌ها و جوان‌ها ابتدا اخبار این پیشرفت‌ها را باور می‌کنند و بعد که متوجه واقعیت می‌شوند سخت سرخورده خواهند شد.

یک‌‌بار در امتحان ورودی دکترای فیزیک دانشگاه شریف باید از فارغ‌التحصیلان فوق‌لیسانس مصاحبه می‌گرفتیم. ۱۰ نفر اول آمدند. برترین‌های آزمون بودند. از یکی پرسیدم فکر می‌کنی توپ فوتبال چه‌قدر وزن دارد؟ سریع گفت پنج‌کیلو. گفتم که به نظر تو یک وزنه‌ی پنج کیلویی با ضربه‌ی پای انسان می‌تواند این همه مسافت را روی هوا طی کند. چیزی نمی‌دانست، چون غیر از کتاب‌ها و فرمول‌هایی که حفظ کرده بود به هیچ‌چیز دیگری فکر نکرده بود. اصلاً درکی از فیزیک در طبیعت نداشت. شاید دانشجوی یک کشور پیشرفته هم وزن دقیق توپ فوتبال بر اساس قانون فیفا را حفظ نباشد؛ ولی به‌خاطر آموزش‌هایی که از دوران مدرسه دیده، می‌تواند اتفاقات و اطلاعات اطرافش را تخمین بزند. الآن دانش‌آموزان ابتدایی هستند که معلم‌هایشان ادعا می‌کنند اطلاعات خوبی در زمینه‌ی هسته‌ای و نانو دارند؛ اما نمی‌توانند فاصله‌ی خانه تا مدرسه و مدت زمانی را که باید صبحانه بخورند تا به‌موقع به کلاس درس برسند، درست تخمین بزنند. این تفاوت دانش در ایران و کشور‌های پیشرفته است.

هرچند ما از کلمات جدید استفاده می‌کنیم، ولی ذهنمان به مفاهیم قدیمی عادت کرده است. ارزیابی توصیفی در بعضی کلاس‌ها جایگزین نمره شده؛ ولی تا وقتی به بچه‌ها اجازه‌ی سؤال‌کردن داده نشود فایده‌ای ندارد. البته بعضی‌ها می‌ترسند به بچه‌ها اجازه سؤال کردن بدهند. مبادا چیزی بپرسند که جوابش را بلد نباشند. نتیجه این‌که من یادم هست در پایان سال ۲۰۱۲ چه‌قدر از تحصیل‌کرده‌های ما در سطوح علمی بالا باور کرده بودند که ممکن است جهان به پایان برسد. این‌ها اگر از کودکی به سؤال‌کردن، جست‌وجو‌کردن و تحلیل‌کردن عادت داشتند، این خرافات را باور نمی‌کردند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

همه‌ی تلسکوپ‌های من

خانواده‌ی دکتر منصوری ساکن محله‌های قدیمی مرکز تهران بودند و او از زمانی می‌گوید که آسمان تهران آن‌قدر پاک بود که می‌شد کهکشان‌ها را از پشتِ بام خانه‌ها دید.

«زمانی که دانش‌آموز بودم یک تلسکوپ ساختم. مشکل اصلی عدسی‌ها بود چون باید تراش خاصی می‌خورد که اصلاً در بازار پیدا نمی‌شد. بعد از کلی پرس‌وجو گفتند در زیر زمین ساختمان ۱۷ طبقه‌ای آلومینیوم در خیابان جمهوری، کسی هست که عدسی تراش می‌دهد. مشخصات عدسی را به او دادم و توانست همان‌طوری را که می‌خواستم بتراشد. بدنه‌ی تلسکوپ را هم با حلبی ساختم. هم‌زمان کتاب‌ «صور فلکی» و کتاب «نجوم با چشمان غیرمسلح» را می‌خواندم. وقتی تلسکوپ تکمیل شد می‌توانستم توی آسمان بعضی از اجرام فلکی را پیدا کنم. بعداً که رفتم خارج نفهمیدم چه به سر تلسکوپم آمد. حتی سعی کردم شاید عکسی یا تکه‌ای از آن را پیدا کنم؛ ولی فایده‌ای نداشت.»

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

در علم جهان سهیم باشیم

منصوری یکی از پیشگامان همکاری ایران با سازمان اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای در پروژه‌ی برخورددهنده‌ی هادرونی بزرگ بوده است. این پروژه در سال ۲۰۰۸ میلادی پس از ۲۰ سال آماده‌سازی، آغاز به‌کار کرد. آزمایش‌های فیزیکی این پروژه قاره‌ی اروپا به‌دلیل فناوری پیشرفته‌ اهمیت فوق‌العاده زیادی در دنیای فیزیک هسته‌ای دارد. او در این‌باره می‌گوید: «در سال ۱۳۷۹ بود که توانستیم مدیر کل «سرن» و دو نفر از معاونانش را به ایران بیاوریم و در جلسه‌ای با وزیر یک توافقنامه امضا شد. تا الآن نزدیک به ۲۰ دانشمند ایرانی در این پروژه از نزدیک مشارکت کرده‌اند. حدود ۴۰ کشور جهان در پروژه شرکت داشتند که یکی از آن‌ها ایران بود. همین الآن در محل تولید ذرات این پروژه در یک سیلندر کالری‌متری قرار دارد که با تمام قطعات اطراف و همین‌طور سیلندر در ایران ساخته شده است. این بخش از دستگاه ۱۱۰تن وزن دارد و زمانی که قرار شد آن را بسازیم صنعت ما دقت کافی برای ساخت آن نداشت؛ ولی بالأخره این کار ممکن شد. علم جدید چیزی نیست که یک کشور بتواند به تنهایی آن را پیش ببرد، حالا فرقی ندارد که این کشور آمریکا باشد یا ژاپن یا ایران. نمی‌توانیم مستقل از دنیا علم به‌وجود بیاوریم و حتماً باید در علم جهان سهیم باشیم.»

روزنامه همشهری 24 بهمن 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/249878


 
 
13 سالگی دوچرخه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

مصاحبه کوتاهی  برای 13 سالگی دوچرخه

 

آن مرد بلند مرتبه‌ی خوش‌سخن، اهل پینگ‌پنگ روی زمین چمن، آن یگانه خوش‌آواز و خوش‌دهن، که بدهکار است صدهزار تومن به من، سلطان گفت‌وگوی‌های طولانی، فیلسوف سخن‌های آن‌چنانی، معروف است به خوش‌حسابی، ندارد هیچ نسبتی با آیدا ابوترابی، مردی که نامش هست محمد سرابی

راستش را بگو پارتی تو برای همکاری با دوچرخه چه کسی بود و چرا و از کی؟

پارتی من بن‌لادن بود. فکر کنم سال ۸۶ بود که دست مرا گرفت و آورد دفتر دوچرخه. تفنگ کلاشنیکف AK74U لوله کوتاهش را به نگهبانی داد و کفش‌هایش را با دستگاه پایین واکس زد. آمد بالا و یک چایی خورد و به سردبیر گفت: «این جوون خیلی دوست داره این‌جا بنویسه.» سردبیر گفت: «شما برا چی اومدی؟» بن‌لادن گفت: «یه مدتی دنبال ماست گفتیم دستش رو یه‌جوری بند کنیم.» سردبیر به من گفت: «چی بلدی؟» گفتم: «می‌تونم خبرهای بین‌المللی رو برای نوجوون‌ها بازنویسی کنم. مصاحبه هم بلدم.» بعد شروع کردم یک مطلب درباره‌ی زندان گوانتانامو بنویسم. وسط‌های نوشتن بن‌لادن پاشد و رفت.

اگر قرار بود توی یک تیم خارجی بازی‌کنی در چه تیمی و در چه پستی بازی می‌کردی؟

دوست دارم در تیم لوکوموتیو مسکو باشم. لباس‌های قرمز این تیم خیلی جذاب است. درباره‌ی پست هم قبلاً می‌خواستم ذغال‌سنگ توی کوره بریزم، ولی حالا دیگر لوکوموتیو‌ها دیزلی شده‌اند و فقط کافی است شیر گازوییل را باز کنم. آن زنجیر نازکی که می‌کشند و صدای بوق قطار بلند می‌شود هم نقش مؤثری در تقویت روحیه‌ی هواداران و تسخیر فضای استادیوم دارد.

شما آدم خوش‌خنده‌ای هستید، تا حالا شده موقع گفت‌وگو با مصاحبه شونده خنده‌ات بگیرد؟

بله. به موقع خندیدن در مصاحبه گاهی خیلی مفید است. زیاد خندیدن هم کلاً خوب است. اصلاً اگر مصاحبه‌شونده پایه بود، می‌شود مصاحبه را کنار بگذاریم و تخمه بشکنیم و سی‌دی سریالی را که از بقالی گرفته‌ایم تماشا کنیم و دوتایی بگوییم و بخندیم و تا صبح از شدت خنده به خودمان بپیچیم و بعد برویم کله‌پاچه با شیرینی خامه‌ای بخوریم.

نمی‌دانستم شکمو هم هستی. خدایی‌اش خودتان دوچرخه می‌خوانید؟

بله برای کودک درونم می‌خوانم. گاهی هم برای پسرم دانیال که حالا پیش دبستانی می‌رود می‌خوانم. پسر کوچکم بنیامین هم خیلی تلاش می‌کند به دوچرخه‌ها دست پیدا کند. دوچرخه در خانه‌ی ما خیلی مخاطب خاص دارد.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۹

  روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه شماره 792


 
 
وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
 
راهکارهایی برای روزه گرفتن در فصل گرما

وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
بار اولی نیست که ماه مبارک رمضان به فصل تابستان می‌افتد. در هر دوره‌ی ۳۰ ساله حدود ۱۰ سال، فصل گرما، میزبان ماه رمضان است که از طرف پاییز وارد می‌شود و از طرف بهار بیرون می‌رود.

در چنین روزهای گرمی روزه گرفتن قدری سخت است، اما قدیم‌ترها اصطلاحی بود که می‌گفت برای روزه گرفتن باید «توفیقِ روزه» داشت. بااین همه، اگر کسی این سال‌ها جوان و سالم و سرِحال باشد و بتواند به‌طور کامل و راحت همه‌ی ماه مبارک را روزه بگیرد، معلوم نیست، حدود 20، 30 سال بعد هم توان بدنی‌اش به همین اندازه باشد.

حدود 17 ساعت روزه‌داری در فصل گرما، همان چیزی است که توفیق می‌خواهد. در 14 قرنی که از روزه‌داری مسلمانان می‌گذرد، بارها ماه رمضان از فصل تابستان گذشته و روزه‌داران توانسته‌اند آیین دینی خودشان را به‌جا بیاورند، در عین حال قرار نیست طوری روزه بگیریم که به سلامتی ما لطمه بخورد. پس حتماً روش‌هایی برای این کار هست. در این صفحه، با چند راهکار برای غلبه بر سختی‌های روزه‌داری در روزهای گرم تابستان آشنا می‌شوید.

ماست و خیار

30 سال قبل و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان با تیر ماه هم‌زمان بوده است. البته قدیم‌ها شرایط زندگی در این ماه، تفاوت‌های زیادی با الآن داشت. مثل این‌که آلودگی هوای شهرها این‌قدر زیاد نبود یا این‌که هوا خنک‌تر بود. حالا بشر خودش دمای کره زمین را بالا برده و توانسته است تابستان‌ها را گرم‌تر کند.

برنامه‌ی فعالیت‌های روزانه هم در گذشته با امروز تفاوت داشت. مثلاً به‌خاطر کم‌تر بودن جمعیت و کوچک بودن شهر‌ها محل زندگی و کار و مدرسه و مزرعه، معمولاً فاصله‌ی خیلی زیادی با هم نداشتند و زمان زیادی در رفت‌و‌آمد با ماشین‌ها صرف نمی‌شد. منتها در مقابل چیز‌های دیگری هم عوض شده است. الآن ساختمان‌ها با انواع کولر‌‌های کم‌مصرف و پرمصرف آبی و گازی خنک می‌شوند و تحمل گرمای تابستان را راحت می‌کنند.

قدیم‌‌ها روش‌های دیگری مانند کشیدن دستمال پنبه‌‌ای خیس روی صورت و گذاشتن پاها توی تشت آب هم کمک می‌کرد که بتوان عصر‌های گرم را تحمل‌ کرد، اما چیزی که باعث می‌شد قدیمی‌ها بتوانند راحت‌تر روزه بگیرند رژیم غذایی آن‌ها بود که مقدار زیادی سبزی و میوه‌ داشت و در آن کم‌تر گوشت، چربی و سرخ‌کردنی پیدا می‌شد.

ادویه‌ها و مواد افزودنی که الآن استفاده از آن‌ها خیلی رایج است، قبلاً کم‌تر به این شکل توی غذا‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفتند و درست کردن شربت خاکشیر و دیگر انواع شربت‌ها و دم‌نوش‌ها حسابی رایج بود. درست است که قدیمی‌ها می‌توانستند با زبان روزه سر مزرعه کار کنند، اما از لحاظ ژنتیکی که قوی‌تر از ما نبودند، فقط بیش‌تر از امروز ما لبنیات و سبزیجات خنکِ سالم و مفید، مثل ماست و خیار می‌خوردند.

دکتر سلام

یکی از چیز‌هایی که باید به آن گوش کنید حرف‌هایی است که دکتر‌های تغذیه می‌زنند. چند روز مانده به ماه رمضان تمام شبکه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها این دکتر‌ها را دعوت می‌کنند. توصیه‌های آن‌ها معمولاً خیلی شبیه هم است و ممکن است خسته‌کننده به نظر برسد، ولی رعایت کردن این توصیه‌ها باعث می‌شود که بتوانیم با حفظ سلامتی روزه بگیریم.

مثلاً می‌گویند افطار را با آب گرم یا چای کم‌رنگ شروع کنید و زیاد مواد قندی نخورید یا این‌که بلافاصله بعد از افطار و سحری دراز نکشید. خوردن میوه و سبزیجات کافی هم از توصیه‌های دکتر‌ها است. مهم‌ترین چیزی که دکتر‌ها می‌گویند این است که وعده‌ی سحری را حذف نکنید وگرنه بعد از چند روز به‌خاطر به هم ریختن برنامه‌ی غذایی، روزه گرفتن برایتان سخت می‌شود.

دویدن در دود

وقتی روزه هستید و تابستان است و باید از خانه بیرون بروید، مراقب چند چیز باشید: اول این‌که زیر آفتاب راه نروید، چون بدجوری آب بدن را می‌کشد. پس، سایه‌ها را دنبال کنید. دوم این‌که اصلاً ندوید، حتی اگر فکر می‌کنید با چند قدم دویدن می‌توانید به اتوبوس برسید، باز هم ندوید که بلافاصله تشنه خواهید شد. سوم این‌که زیاد حرف نزنید. این کار هم باعث تشنگی می‌شود. علاوه بر این‌ها، از هر گونه غبار و دود و ریزگرد دوری کنید. دود به‌خاطر خشک کردن و تحریک کردن گلو باعث تشنگی می‌شود.

سحرخیزان

روزه برای کسی که جوان است و بدن سالمی دارد و رژیم غذایی درستی را دنبال می‌کند، بیش‌تر از این که باعث گرسنگی و ضعف شود، باعث جابه‌جا شدن برنامه‌ی خواب می‌شود. بدن ما به الگویی از غذا خوردن و خوابیدن عادت دارد که در این یک ماه تغییر می‌کند. برنامه‌ی روزانه‌ی خودتان را با این تغییر هماهنگ کنید. خوابیدن عصر برای تحمل یک روز طولانی مفید است، ولی در ساعت درستی بخوابید که نزدیک افطار بیدار شوید وگرنه تحمل زمان باقی‌مانده تا افطار سخت‌تر است. ورزش‌ها را هم مثل مسابقات جام رمضان به شب‌ها موکول کنید. هرکاری را که می‌خواهید انجام بدهید، از صبح زود شروع کنید. نمودار انرژی در این روزهای تابستانی رو به پایین است و هرچه که به اذان مغرب نزدیک‌تر می‌شوید توان کم‌تری خواهید داشت.

همکاری با آویشن

اگر توی خیابان بودید و زمان افطار رسید، روزه‌ی خود‌ را با آب سرد باز نکنید. به‌هیچ‌وجه هم سراغ نوشابه و آب‌میوه‌ی خنک نروید که معده‌تان داد و بیداد راه خواهد انداخت. می‌توانید کم‌کم آب ولرم بخورید، ولی باز هم سعی کنید چای، شیر یا آب گرم پیدا کنید. در تهران که ایستگاه‌های افطاری ساده‌ی شهرداری این امکان را فراهم می‌کنند که بتوانید با چای و افطاری ساده‌ای روزه‌تان را باز کنید.

برای وعده‌ی سحری هم حتماً خودتان را در برابر وسوسه‌ی خوردن سرخ‌کردنی‌ها و غذا‌های چرب و شور و ادویه‌دار نگه دارید که این خوردنی‌ها، اصلاً برای وعده‌ی سحر مناسب نیستند و یکی دو ساعت بعد تشنگی شدیدی پدید می‌آورند، حتی اگر همراه آن‌ها آب زیادی نوشیده باشید.

ممکن است بعد از یک هفته یا 10 روز اول ماه رمضان، احساس کنید که خیلی دوست دارید غذا‌های شور بخورید، این به‌خاطر کاهش نمک بدن است. البته می‌توانید خوراکی‌های نمکی را هم امتحان کنید، ولی این کار را برای بعد از افطار بگذارید. برای تأمین آب بدن نمی‌شود فقط روی نوشیدن آب خنک حساب کرد. میوه‌هایی که در فاصله‌ی افطار و خواب می‌خورید منابع آبی اصلی تأمین آب بدن هستند.

یک دسته از موادی که می‌توانند التهاب دستگاه گوارش را کم کنند و باعث خنک شدن آن شوند، عرقیات و ادویه‌های سنتی «خنک» مانند آویشن هستند که بدن را جلا می‌دهند. یکی دو روز مانده به شروع ماه مبارک رمضان آویشن را امتحان کنید تا تازه نفس شوید.

زنگ اول زنگ دوم

نیاز به غذا خوردن اولین نیاز انسان است و برای همین تقریباً بین تمام اقوام «خودداری از خوردن» نوعی آیین مذهبی است. روزه بر مردم قبل از ما هم واجب شده بود و در ادیان دیگر هم می‌شود انواعی از روزه گرفتن را دید. اما روزه گرفتن قواعدی دارد که سحر بیدار شدن و سحری خوردن یکی از آن‌هاست. اگر نمی‌خواهید سحر خواب بمانید، بهترین راه استفاده از دو ساعت است که با فاصله چند دقیقه تنظیم شده باشد. با صدای اولی بیدار شوید و منتظر دومی نمانید، اما اگر خواب ماندید دومی شما را بیدار می‌کند. سحری خوردن نزدیک نیم ساعت طول می‌کشد، پس زمان کافی برای خودتان بگذارید تا بتوانید با آرامش غذا بخورید.

روزنامه همشهری ضمیمه نوجوانان

http://www.hamshahrionline.ir/details/264365/Children/youngadultcommunities


 
 
کیهان گمشده - پرونده مجله کیهان علمی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

کیهان گمشده- روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 اردیبهشت 93 شماره 743

کودک و نوجوان > دانش - پرونده> محمد سرابی:
روزنامه‌نگاری یک حرفه‌ی نسل به نسل است. کسانی خواننده‌ی مشتاق روزنامه‌های دیروز بودند و خودشان نویسنده‌های امروز هستند. کسانی که نوشته‌های آن‌ها را با دقت دنبال می‌کنند، نویسنده و خبرنگار فردا می‌شوند.

سال‌ها قبل در ایران مجله‌ای به نام «کیهان علمی» منتشر می‌شد. این مجله از سال ۱۳۶۷ تا سال ۱۳۷۱ هرماه روی دکه‌ها بود و کنار نام آن عبارت «برای نوجوانان» دیده می‌شد.

عنوانی که بعد از آن برای هیچ مجله‌ی علمی دیگری تکرار نشد. با این فرض باید امروز کسانی در بین علاقه‌مندان به دانش وجود داشته باشند که این مجله و دیگر مجله‌های مشابه علمی را به یاد بیاورند.

مطلب‌های این پرونده، جست‌وجویی برای یافتن نشانی از این مجله و دیگر مجله‌های علمی است:

259842 چاپ

سفر به مرزهای بی‌کران

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمدسرابی:
سیروس برزو را به‌خاطر این‌که در سفر بین ایران و روسیه است، نمی‌شود به سادگی پیدا کرد، اما بالأخره در فرهنگ‌سرای اشراق ملاقاتش می‌کنیم. این فرهنگ‌سرا میزبان سه برنامه‌ی مختلف بود:

اول، مراسم «شب یوری» که در بزرگداشت سفر «یوری گاگارین»، نخستین سفر انسان به فضا برگزار شد.

دوم، شروع انتشار اینترنتی مجله‌ی «مرز‌های بی‌کران فضا»

سوم، برپایی نمایشگاه «انسان و فضا» که همان یادگاری‌های مشهور سیروس برزو از فضانوردان روسی است. در این بین فرصتی می‌گذاریم تا درباره‌ی مجله‌ای که او ۲۶ سال قبل منتشر می‌کرد صحبت کنیم؛ درباره‌ی «کیهان علمی برای نوجوانان».

 

  • خودتان هم در دوران نوجوانی به مسائل علمی علاقه داشتید؟

من متولد ۱۳۳۲ هستم و کار علمی را از ۱۳سالگی شروع کردم. ما در شهر سرخس زندگی می‌کردیم. شهر کوچکی که همه یکدیگر را می‌شناسند. آن‌موقع کیسه‌ی پلاستیکی نبود و وقتی از مغازه چیزی می‌خریدیم، آن را توی کاغذ می‌پیچیدند. مغازه‌‌دار‌ها هم می‌دانستند من به فضانوردی علاقه دارم، برای همین اگر توی کاغذ‌ها تصویر مربوط به فضا داشت، برایم کنار می‌گذاشتند.

  • قبل از این که روزنامه‌نگارِ علم باشید چه شغلی داشتید؟

در مشهد دبیر حرفه‌و‌فن بودم. از سال ۵۹ مقاله می‌نوشتم و از سال ۶۳ با «کیهان بچه‌ها» همکاری می‌کردم. سال ۶۶ از طرف مؤسسه‌ی کیهان دعوت شدم تا مجله‌ای علمی برای نوجوان‌ها چاپ کنیم، ولی درست زمانی که می‌خواستیم این کار را انجام بدهیم بمباران تهران شروع شد. شرایط خیلی سخت بود و کار انتشار یک سال عقب افتاد.

  • اواخر جنگ؟

بله، دولت برای خرید کالاهای اساسی به مردم کوپن داده بود، ولی در سال ۶۶ که خیلی‌ها از تهران رفته بودند، اعلام کردند کوپن هرشهری را می‌شود در شهر‌های دیگر هم گرفت. توی تهران هروقت می‌رفتیم چیزی بخریم، مغازه‌دار کوپن مشهد را می‌دید و می‌گفت همه از این‌جا رفته‌اند مشهد، بعد شما از مشهد آمده‌اید تهران.

  • این یک سال فاصله را چه‌کار می‌کردید؟

توی مؤسسه‌ی کیهان کار می‌کردم. زیر نظر آقای فریدون صدیقی و خانم ثریا صدردانش که مسئول صفحه‌ی علمی بودند کار چاپ نشریه را برنامه‌ریزی می‌کردیم. جلسات هم توی دفتر کیهان‌بچه‌ها برگزار می‌شد. از زمستان سال ۶۷ با حدود پنج نفر نیروی ثابت کار را شروع کردیم. چند نفر حق‌التحریری هم بعداً اضافه شدند.

  • اسامی آن همکاران را به یاد دارید؟

بله، آقای شهرام یزدان‌پناه، آقای توفیق حیدرزاده، که آن موقع معاون سردبیر مجله‌ی دانشمند بودند، مرحوم آقای منصور حسین‌زاده و خانم طیبه صالحی، که هردو با کیهان بچه‌ها کار می‌کردند، خانم مریم زنگنه هم بود که خیلی انرژی داشت و از پس همه‌کاری بر می‌آمد. آقای حیدرزاده الآن دکترای اخترشناسی دارد. ایشان خیلی روی روش علمی تأکید می‌کرد و الآن هم یکی از افراد صاحب‌نظر در روزنامه‌نگاری علمی به‌شمار می‌آید.

  • منابع لازم خبری را چه‌طور به دست می‌آوردید؟

مشکل بود. البته کیهان بعضی از نشریات خارجی را مشترک بود، ولی خیلی علمی نبودند. مشکل این‌جا بود که روزنامه‌نگار علم داشتیم، ولی همه نمی‌توانستند برای نوجوان‌ها و به زبان آن‌ها بنویسند.

  • چرا در کیهان علمی آن‌قدر بر کاربرد علم تأکید می‌کردید؟

چون اگر الآن از یک بزرگسال بخواهید درس‌های دوران مدرسه‌اش را امتحان بدهد، حتماً مردود می‌شود. ولی اگر کسی یک‌بار هم واشر شیر آب را عوض کرده باشد، این کار را به‌خاطر دارد. من داستان‌های علمی‌تخیلی هم در مجله می‌گذاشتم. زیرا وقتی نوجوان‌ها داستان را می‌خواندند به دانش علاقه‌مند می‌شدند. خودم  داستان «یک، دو، سه، پرتاب» را نوشتم تا مجموعه‌ای از اطلاعات را درباره‌ی نوجوان‌هایی که به فضا می‌روند، به شکل داستانی مطرح کنم.

  • مجله‌ی دیگری که چاپ می‌کردید هم با همین گروه منتشر می‌شد؟

بعضی از افرادی که در دو نشریه کار می‌کردند، مشترک بودند. در مرز‌های بیکران فضا  آقای بهرام عفراوی، آقای بهزاد بوستانچی و همین‌طور آقای حیدرزاده که هنوز هم با مجله‌ی نجوم مرتبط است،  بودند. بیش‌تر کار این مجله را خودم یک‌تنه انجام می‌دادم. مرزهای بیکران فضا از سال ۶۹ تا ۷۲ چاپ می‌شد و تقریباً تمام سرمایه‌ی خانوادگی‌ام را به‌خاطر آن از دست دادم.

  • پشیمان نیستید؟

نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خداوند را شکر می‌کنم. کار علمی مسیر سختی است. الآن ۶۰ سال دارم و احساس رضایت می‌کنم. مثل کشاورزی که به جای کاشتن هندوانه، درخت گردو کاشته و می‌داند نتیجه‌ی کارش باقی می‌ماند. الآن هم با نوشتن مقاله و دنبال کردن مسائل عملی برای نشریات ایرانی کار ترویج علم را ادامه می‌دهم.

  • فکر می‌کنید با وجود اینترنت و فناوری دیجیتال، باز هم مجله‌های علمی نوجوانان مخاطب خواهد داشت؟

بله، در کشورهای دیگر جهان این نشریات چاپ می‌شوند. خیلی از نشریات علمی نوجوانان هم هدیه‌هایی به همراه دارند، مثلاً یک افلاک‌نمای کاغذی یا پازلی که در هرشماره یک تکه‌اش همراه مجله پخش می‌شود. انتشار مجله‌ی کاغذی در دورانی که اینترنت هست، هوشمندی خاصی می‌خواهد.

259843 چاپ

یکان ریاضی

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دکتر رضا منصوری، استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف است. او نوجوانی خود را در دهه‌ی ۴۰ گذراند، ولی در همان‌زمان هم یک مجله‌ی علمی را می‌خواند که به رشته‌ی علمی مورد علاقه‌اش می‌پرداخت.

او در این‌باره به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «آن‌موقع مجله‌ی خوبی به نام «یکان مجله‌ی ریاضی» چاپ می‌شد که ما به‌ نام «یکان ریاضی» می‌شناختیمش. نکته‌های ریاضیات در حد دبیرستان را داشت و مسئله‌هایی که بچه‌ها حل کنند. آقای عبدالحسین مصحفی، دبیر ریاضی این مجله را اداره می‌کرد.»

همین مجله هم در زمان خودش مورد توجه دانش‌آموزان بود و باعث می‌شد کسانی که به ریاضی علاقه دارند مسئله‌های آن را دنبال کنند. دکتر منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی ایران اضافه می‌کند: «به دفتر مجله نامه نوشته بودند که چرا این مجله به شهر یزد نمی‌آید. بعداً معلوم شده بود یک دبیر ریاضی همه را می‌خرد تا دانش‌آموزانش خیلی درباره‌ی مسئله‌های مشکل ریاضی از او سؤال نکنند!»

منصوری درباره‌ی شیوه‌ی کار آن مجله می‌گوید: «جواب بعضی از سؤال‌ها را در شماره‌ی بعد چاپ می‌کردند. جواب بعضی را هم باید می‌فرستادیم تا در مسابقه‌ شرکت کنیم. یک مسئله بود که می‌گفتند دکتر هشترودی طرح کرده است. راه حلی را که پیدا کرده بودم نوشتم و فرستادم. یک پاکت جواب هم همراهش فرستادم تا اگر راه حلم درست بود به من خبر بدهند، ولی بلافاصله بعد از آن برای ادامه‌ی تحصیل به اروپا رفتم و اصلاً نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.»


 

259844 چاپ

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی

کودک و نوجوان > دانش - محمد سرابی:
استاد فریدون صدیقی، پیشکسوت روزنامه‌نگاری که در جریان انتشار مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان» قرار داشت، می‌گوید که امروز برای خیلی‌ها اینترنت جای نشریات کاغذی را گرفته است، چون سه کارکرد اصلی روزنامه را تأمین می‌کند.

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی، سه دلیلی هستند که مردم را وادار به خواندن نشریات می‌کنند. وقتی رسانه‌ی دیگری مانند رسانه‌های دیجیتال بتواند این نیاز‌ها را تأمین کند، دیگر دلیلی برای خرید نشریات کاغذی وجود ندارد.

او هم‌چنین به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «نشریات نوجوانان هم تابعی از بازار کلی نشریات هستند. وقتی چندمیلیون دانشجو داریم و تیراژ همه‌ی روزنامه‌ها با هم به یک میلیون نمی‌رسد و تیراژ کتاب ۵۰۰ نسخه است، چه‌قدر می‌شود به دوام انتشار نشریه‌های کاغذی علمی امیدوار بود؟»

 

259845 چاپ

نوجوان‌ها مخاطبان فعال ما هستند!

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
یکی از معدود نشریاتی که از سال‌‌های دور به‌عنوان مجله‌ای علمی طرفدار داشته، «دانستنیها» است. دکتر بهزادی این مجله را سال ۱۳۵۸ بنیان‌گذاری کرد و پس از مدتی اداره‌ی آن را به دخترش «فرزانه بهزادی» سپرد. شعار مجله در آن‌زمان «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» بود و دوبار در ماه منتشر می‌شد.

امروز هم مجله‌ی «دانستنیها» را می‌توان روی دکه‌ی روزنامه‌‌فروشی‌ها دید که بخشی از مجموعه‌ی بزرگ گروه مجلات همشهری است. «محمد جباری»، سردبیر مجله‌ی دانستنیها به ما می‌گوید که دانستنیهای همشهری با حفظ خاطره‌ی مجله‌ی دهه‌ی ۶۰ چگونه توانسته است مخاطبان خود را در جریان دانش روز دنیا قرار دهد.

  • چه ‌تعداد از مخاطبان مجله‌ی شما نوجوانان هستند؟

تیراژ دانستنیها زیاد است و طیف گسترده‌ای از مخاطبان از همه‌ی سنین دانستنیها را می‌خوانند، ولی نکته‌ی مهم این است که نوجوان‌ها بخش اصلی خوانندگان فعال ما را تشکیل می‌دهند. فعال به این معنی ‌که به مطالب چاپ شده واکنش نشان می‌دهند، تلفن می‌زنند، ای‌میل و پیامک می‌‌فرستند و به ما در بهبود مجله کمک می‌کنند.

  • این نوجوانان بیش‌تر به چه مطالبی علاقه دارند؟

علایق نوجوان‌ها بسیار مختلف است؛ از فناوری تا تاریخ. هرموضوع جدید و به‌روزی برای آن‌‌ها جالب است، ولی چیزی که توجه نوجوان‌ها را بیش‌تر جلب می‌کند راز‌ها و شگفتی‌ها در حوزه‌های گوناگون است.

  • ظاهراً تعداد پسرهای علاقه‌مند به مطالب علمی بیش‌تر از دختر‌ها است.

بله، نظرسنجی‌ها و آماری که از مخاطبان گرفته‌ایم نشان می‌دهد که تعداد پسرها تقریباً دو برابر دختر‌ها است، ولی فکر می‌کنم این تفاوت بیش‌تر به‌خاطر فضای کلی نشریات علمی باشد. این نشریات بیش‌تر به نیاز‌های پسر‌ها پاسخ می‌دهند. در تحریریه‌های علمی ما هم بیش‌تر پسرها حضور دارند. پسرها بیش‌تر به موضوعاتی مانند ماشین‌ها، جنگ‌افزار‌ها و گجت‌ها علاقه دارند و دختر‌ها موضوع‌های مربوط به محیط‌ زیست و طبیعت و روان‌شناسی و سلامت را بیش‌تر می‌پسندند. مثلاً گاهی وقت‌ها که عکس ماشین را به‌عنوان پوستر وسط دانستنیها چاپ می‌کنیم بعضی دختر‌های نوجوان اعتراض می‌کنند و می‌گویند چرا عکس حیات‌وحش نمی‌گذارید.

  • نویسنده‌ها و خبرنگار‌های دانستنیها هم در دوران نوجوانی سابقه‌ی مطالعه علمی دارند؟

بله، بیش‌تر کسانی که الآن در دانستنیها کار می‌کنند در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ نشریاتی مثل همین «دانستنیها»، «کیهان علمی»، «دانشمند»، «مرز‌های بی‌کران فضا» و همین‌طور کتاب‌های علمی را می‌خوانده‌اند. خواندن مطالب علمی، آن‌ها را به نوشتن مطالب علمی سوق داده و این علاقه را پیگیری کرده‌‌ و حالا روزنامه‌نگار علم حوزه‌ی خاص خودشان شده‌اند.

  • دانستنیهای همشهری چه‌قدر شبیه دانستنیهای قدیمی است؟

ما شعار دانستنیها یعنی «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» را حفظ و به‌روز کرده‌ایم. مثلاً بعضی‌ها تاریخ را جزء دانش نمی‌دانند و می‌گویند نباید در یک مجله‌ی علمی به آن پرداخته ‌شود. ولی دانستنیهای همشهری یک مجله‌ی دایرةالمعارفی است و بخش تاریخ و سینما و... هم دارد؛ البته با نگاه دانستنیهایی و دایرةالمعارفی. در شعار قدیمی دانستنیها روی تمام‌رنگی بودن تأکید شده بود و الآن ما در مجله با استفاده از اینفوگرافیک‌های گوناگون و تصاویر گرافیکی و عکس‌های بسیار با کیفیت، حوزه‌های گوناگون علمی را پوشش می‌دهیم، طوری که هرکس با خواندن دانستنیها در جریان دانش روز جهان قرار بگیرد.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

259846 چاپ

آن‌موقع، «فلاپی» خیلی بود

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
خواندن مجله‌ای که ۲۰ سال از چاپ‌شدنش می‌گذرد بیش‌تر به این درد می‌خورد که بدانیم چه‌چیز‌هایی کاملاً عوض شده‌اند و چه چیز‌هایی برخلاف تصور آن موقع و به شکلی که کسی انتظارش را نداشت تغییر کرده‌اند.

ضمن این‌که می‌فهمیم آن‌موقع چه‌چیزهایی جزء علم و دانش برای نوجوانان مطرح می‌شده است. اما مهم‌ترین فایده‌ای که خواندن مجله‌های علمی (و غیرعلمی) قدیمی دارد این است که یاد می‌گیریم مجله‌های امروزی را چه‌طور بخوانیم و چه‌قدر به پیش‌بینی‌های آن‌ها اعتماد کنیم.

شماره‌ی اول مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان»، اول بهمن ۱۳۶۷ با قیمت ۱۲۰ ریال منتشر شد. روی جلد مجله عکس یک گل شقایق وحشی در میان ابزار‌های هندسی تاریخی و یک نقاشی از دانشمندان قدیم خاورمیانه دیده می‌شود. اولین مطلب این عنوان را دارد: «چرا هرکس که در کتابخانه یا آزمایشگاه کار و فعالیت می‌کند، دانشمند نمی‌شود؟» موضوع آن روش تحقیقات علمی و شیوه‌ی تفکر دانشمندان است. مطالب بعدی درباره‌ی ابعاد جهان از کهکشان تا اتم و ساختار زیستی مغز انسان است.  در صفحه‌های دیگر به راه‌های جلوگیری از آلودگی محیط‌ زیست می‌رسیم. چند صفحه هم به ماجرای اختراع جریان برق مستقیم و تلگراف اختصاص دارد. در کنار زندگی‌نامه‌ی «مایکل فاراده» و «ساموئل مورس»، روش ساختن یک دستگاه تلگراف با تکه‌های چوب و حلبی هم آموزش داده شده است.  مجله با  داستان آموزشی «کاربراتور» و جدول به پایان می‌رسد.

جلد شماره‌ی دوم نقاشی یک دستگاه «تئودولیت» برای ثبت زاویه‌ی ستاره‌ها است که با استفاده از دو نقاله ساخته شده. مطلب اصلی این شماره مدار‌های مجتمع و تراشه‌های سیلیکونی «آی‌سی» است که در دستگاه‌های الکترونیک از آن‌ها استفاده می‌شد و قطعه‌ی پیشرفته‌ای به‌حساب می‌آمد. روی جلد این شماره تصویر یک سفینه‌ی فضایی غول‌پیکر درمیان ستاره‌ها کشیده شده است.

در شماره‌ی شهریور ۱۳۶۹ خبر ساخت «کارت‌های حافظه‌ی دو مگابایتی که ۸۰۰ صفحه کتاب را در خود جا می‌دهد» و پایان دوره‌ی لوح‌های فشرده منتشر شده است.

در اردیبهشت ۱۳۷۰ قیمت مجله به ۲۰۰ ریال رسیده و مصاحبه و آثار استاد «احمد بیرشک» در آن چاپ شده بود. بیرشک بعداً مجموعه مقالاتی درباره‌ی نجوم و گاه‌شماری در کیهان علمی منتشر کرد. در شماره‌ی بهمن ۱۳۷۰ هم در چندین صفحه ساخت پرس هیدرولیکی با استفاده از سرنگ‌های پلاستیکی و شلنگ آکواریوم آموزش داده می‌شود.

در این شماره چهار صفحه هم به رایانه‌ها اختصاص یافته است. همه‌ی عکس‌ها، رایانه‌های قدیمی آی‌بی‌ام را نشان می‌دهد که موس ندارند و صفحه‌هایشان سیاه با نوشته‌های سبز رنگ است. در این مطلب نوشته شده فلاپی‌های ۳/۵ اینچی، با گنجایش ۱/۲ مگابایت، کوچک‌اند و برای همین طرفداران زیادی پیدا کرده‌اند. چندماه بعد کیهان علمی تعطیل شد و الآن چندسالی است که دیگر فلاپی‌های ۳/۵ اینچی به‌خاطر گنجایش کم و جاگیر بودن از رده خارج شده‌اند.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259847 چاپ

آن‌روزها و این‌روزها

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> عرفان خسروی*:
برخی از واضح‌ترین خاطراتم از دوران کودکی، مربوط به مطالعه‌ی مجله‌های علمی و دایرةالمعارفی فارسی می‌شود. حتی وقتی هنوز خواندن و نوشتن نمی‌دانستم، یادم می‌آید که مجله‌ی «دانستنیها» را ورق می‌زدم و عکس‌هایش را تماشا می‌کردم، یا از مادرم می‌خواستم برایم داستان‌های تخیلی مجله‌ی «دانشمند» را بخواند.

آن‌‌زمان تنها سرگرمی خیلی از بچه‌ها همین مجله‌ها بودند. وقتی کلاس دوم دبستان بودم خرید مجله‌های دانشمند و دانستنیها را به‌صورت مرتب شروع کردم و عجبا که تشنگی‌ام با چشیدن آب این دریاها بیش‌تر هم شد. مدتی بعد مجله‌ی «اطلاعات علمی» هم به جمع خانواده‌ی ما معرفی شد و یکی از همراهان ثابت بعدازظهرهای خالی آن دوران شد.

این مجله‌ها تنها کشکول‌هایی انباشته از اطلاعات نبودند، بلکه نخستین آموزش‌ها درباره‌ی کشف و تجربه‌ی روش علمی را بیان می‌کردند. سیر تحول نظریه‌ها و جریان اکتشافات علمی و جدل‌های دانشگاهی از این طریق دستگیر ما می‌شد.

این‌روزها همه‌چیز فرق می‌کند. اینترنت هست و نشریات علمی کاغذی هم باید با رقیبی این‌قدر قوی رقابت کنند وگرنه ذره‌ذره تحلیل می‌روند و آخر سر چیزی از آن‌ها نمی‌ماند، جز نام نیکی در خاطره‌ی پیرترها. اما یک‌چیز می‌تواند نشریات کاغذی را زنده و سرحال نگه دارد، شوق اکتشاف علمی و هیجان پیمودن این راه اسرارآمیز.

دنیای اینترنت، به‌ویژه اینترنت فارسی، هنوز تحت تأثیر مطالب دم‌دستی و نکات شماره‌‌خورده و ترجمه‌های شبه‌علمی از سایت‌های عامه‌پسند خارجی است. امیدوارم نشریات کاغذی راه خود را درست انتخاب کنند و مثل همان قدیم، آموزگاری باشند برای آموختن راه و روش علم و پرهیز از شبه‌علم.

--------------------------------------------------

* دانشجوی دکترای جانورشناسی و مؤلف کتاب‌های علمی

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259848 چاپ

هنوز هم می‌تواند جذاب باشد

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> علی رنجبران*:
مجله‌ی «کیهان علمی» را یادم هست. وقتی‌که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم، بلافاصله جذب خواندن مجله‌ها شدم.

عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم بودم. یک سری کتاب‌های کوچک علمی برای نوجوان‌ها چاپ می‌کرد که هنوز هم همه‌شان را دارم. از آن‌موقع چیز‌هایی یادم مانده است، مثلاً اسم قمرهای مشتری که «گانیمد» و «گالیستو» بود. فکر می‌کنم خبر چاپ شدن کیهان علمی را برای اولین‌‌بار در مجله‌ی «کیهان بچه‌ها» دیدم؛ مجله‌ای که  اولین مجله‌ی واقعاً علمی برای نوجوان‌‌ها بود. یکی از مشکل‌هایی که آن‌موقع داشتیم این بود که نمی‌شد جواب یک سؤال را به‌سرعت و راحتی پیدا کرد. از خانواده و فامیل کمک می‌گرفتم یا از پدرم می‌پرسیدم که لیسانس ریاضی داشت. گاهی هم پیش می‌آمد که جوابی را اشتباه دریافت کنیم. مثلاً در درس شیمی مدرسه می‌گفتند که مدل تامسون و بور اتم‌ها مثل منظومه‌ی شمسی است اما مسیر حرکت الکترون‌ها به‌شکل اوربیتال است و مدار حرکت سیاره‌ها ثابت. این را در کتاب درسی نوشته بود.

هم‌کلاسی‌هایم توی این فضا نبودند. تقریباً هیچ‌کسی را نمی‌شناختم که به این چیز‌ها علاقه داشته باشد یا کتاب غیردرسی علمی بخواند. وقتی‌که می‌خواستم دنبال انتخاب رشته‌ی درسی بروم، مهندسی معدن را انتخاب کردم. فوق لیسانس هم قبول شدم، ولی بعد انصراف دادم و دنبال عکاسی رفتم. به‌همین ترتیب وارد فضای مطبوعات شدم.

اول در مجله‌ی «سرنخ همشهری» بودم و دنبال سوژه‌هایی مثل ابزارهای امداد و نجات یا وسایل کشف جرم پلیس می‌رفتم. بعد مجله‌ی «علم و فناوری همشهری» راه‌اندازی شد و بعد از آن به «دانستنیها» رفتم و الآن حوزه‌ی مورد علاقه‌ام، اخبار علم و فناوری است. الآن هم مجله‌های علمی نوجوان‌ها می‌توانند جذابیت داشته باشند. اگر خبر‌‌ها جذابیت داشته باشند و بدانیم نوجوان‌ها چه می‌خواهند و بتوانیم سلیقه‌ی آن‌ها را ارتقا بدهیم و علاقه‌هایشان را تخصصی کنیم، این مجله‌ها هم پرطرفدار خواهند شد. چون نوجوان‌ها همین الآن هم به‌دنبال سایت‌های علمی هستند. اینترنت نیاز به مدرک ندارد و لزومی هم ندارد همه‌ی مطلب‌های علمی آن اعتبار کامل و قطعی داشته باشند. البته کسی نمی‌تواند این اعتبار را مشخص کند، ولی اگر نوجوان‌ها «تفکر انتقادی» داشته باشند، همیشه می‌توانند مطالب درست را پیدا کنند. تنها راه پیدا‌کردن راه درست، تقویت مبانی تفکر انتقادی است.

---------------------------------------

* روزنامه‌نگار علم

 

259850 چاپ

لطفاً کنار خاطره‌ی مرا امضا کنید

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
سال ۱۳۶۷ تعداد مجله‌هایی که مناسب نوجوان‌ها باشند خیلی کم بود. یک روز مجله‌ای را روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی دیدم که رویش نوشته بود «کیهان علمی، برای نوجوانان» هشت‌ساله بودم و در همان‌لحظه آن مجله از بهترین دوستانم شد.

همه‌چیز داشت. شگفتی‌های علمی، اختراعات جدید، زندگی دانشمندان، کاردستی‌های علمی، نجوم، آزمایش‌های شیمی، نظریه‌های فیزیک، نکته‌های زیست‌شناسی و حتی داستان‌های علمی، تخیلی درباره‌ی فضا. همان‌موقع بود که به نوشتن داستان هم علاقه‌مند شدم و داستان‌هایی که خودم می‌نوشتم فضایی بود. بعضی از موضوع‌های علمی را برای اولین‌بار در این مجله دیدم و زمانی که اینترنت نبود و تلویزیون فقط دو شبکه داشت، این مجله گنج بزرگی بود که ماهی یک‌‌بار منتشر می‌شد. یادم هست با زندگی دکتر محمود حسابی از مصاحبه‌اش در این مجله آشنا شدم.

سه سال گذشت و تمام شماره‌های کیهان علمی را جمع کردم. بعد چاپ چند شماره به تأخیر افتاد و سردبیر که اسمش «سیروس برزو» بود در ابتدای مجله نوشت که دچار مشکلات مالی شده‌اند. بعد دیگر مجله را ندیدم. اسم‌هایی که از آن یاد گرفته بودم مانند «آیزاک آسیموف» را دنبال کردم و کتاب‌های علمی و داستان‌های علمی را پیدا کردم.

بعدها که به آن مجلات نگاه می‌کردم، مطالب به نظرم خیلی ساده و ابتدایی می‌آمدند، ولی خاطره‌ی خوشی که از خواندن آن‌ها داشتم باعث می‌شد نتوانم از این آرشیو کوچک دل بکنم. در دوران دانشگاه با دنیاهای دیگری از دانش و هنر آشنا شدم. عجیب‌تر از همه اینترنت بود که دروازه‌هایی به جهان باز کرد و شگفتی‌هایی با خودش آورد و انگار نمی‌خواست به این زودی‌ها تمام شود.

وقتی پسر‌هایم به دنیا آمدند، برای همه‌ی کتاب‌ها و مجله‌های من در خانه جای کافی نداشتیم. کم‌کم بیش‌تر کتاب‌ها و مجله‌هایی را که سال‌ها جمع کرده بودم، دور ریختم یا به کتاب‌خانه‌ها دادم، ولی از هر مجله چند شماره را فقط برای یادگاری نگه داشتم.

چندوقت قبل فهمیدم سیروس برزو یک برنامه‌ی سخنرانی درباره‌ی فضانوردی دارد. خودم را به سالن رساندم. برنامه تقریباً تمام شده بود و چند نفر برای پرسش و پاسخ باقی مانده بودند. صبر کردم تا سؤال‌ها تمام شود. بعد رفتم جلو و خواستم که شماره‌ی اول کیهان علمی را برایم امضا کند. آقای برزو مجله را گرفت و شروع به ورق‌زدن آن کرد. بعد نشست و دیدم که اشک‌هایش را پاک می‌کند. گفت: «زمان جنگ، زیر بمباران تهران دنبال چاپ مجله برای نوجوان‌ها بودم، اما هیچ‌کس نبود که بتواند به زبان نوجوانان مطلب علمی بنویسد. به‌تدریج خیلی‌ها را پیدا کردم که نویسنده‌ها و مترجم‌های بسیار خوبی بودند و حاضر شدند برای این مجله کار کنند. می‌خواستیم همه‌چیز خوب باشد و از همه‌ی جنبه‌های علمی مطلب داشته باشیم. جدول طراحی می‌کردیم و طرح و نقاشی‌های علمی می‌کشیدیم.»

دو شماره‌ی دیگر از کیهان علمی را هم با خودم برده بودم. همه را ورق زد. کنار اسم خودش را امضا کرد و گفت: «خیلی تلاش کردم مجله باقی‌ بماند ولی نشد، چون مجله‌ی نوجوانان آگهی جذب نمی‌کند. بالأخره تصمیم گرفتند که تعطیل شود.»

مجله‌های امضا‌‌شده را برداشتم. خداحافظی کردم و بیرون آمدم. از آن موقع خیلی گذشته بود.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳


 
 
گفتگو با سعید کلانتری نوجوان سوارکار - از سقوط نمی‌ترسم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
 

 گفتگو با سعید کلانتری نوجوان سوارکار

 از سقوط نمی‌ترسم

 

محمد سرابی

وقتی یک اسب مسابقه واقعی را از نزدیک می‌بینید اولین چیزی که به فکرتان می‌رسد این است که این حیوان‌ها چقدر بزرگ هستند. اگر تا به حال فقط اسب‌هایی که در کنار ساحل دریا کرایه می‌دهند و بچه‌های کوچک را پشتشان سوار می‌کنند دیده‌اید و فکر می‌کنید این همه شعر و داستان و توصیفات رویایی از شکوه و زیبایی اسب دلیل خاصی ندارد پس باید یک بار اسب‌های مسابقه را تماشا کنید. چند وقت پیش اعلام شد که «سعید کلانتری» نوجوان سوارکار ایرانی برای شرکت در المپیک آسیایی نانجینگ چین اعزام می‌شود. با همکاری روابط عمومی فدراسیون سوارکاری او را در یک باشگاه سوارکاری در غرب تهران پیدا کردیم. پدر و مربیش کیومرث کلانتری که در این گفتگو همراه ما بود عقیده دارد که اگر باشگاه‌‌های اسب سواری کافی و مجهز داشته باشیم. نوجوان‌های زیادی در ایران می‌توانند سوارکاران خوبی باشند.

-------------------

=اسب سواری را از چه سنی شروع کردی؟

از 7 سال قبل. وقتی که 10 ساله بودم. پدرم از بچگی من و برادرم را به باشگاه سوارکاری می‌برد. برای همین با این ورزش آشنا شدم. وقتی جایزه‌های سوارکاری عمویم را می‌دیدم و می‌خواستم من هم سوارکار شوم.

=در رشته کورس می‌توانی سرعت را تجربه کنی. ولی پرش خطر سقوط دارد. چرا سراغ کورس نرفتی؟

کورس هم خطر دارد. بعضی وقت‌ها در مسابقات اسب و سوار در سرعت بالا با هم معلق می‌زنند. کورس در ایران کمتر انجام می‌شود ولی پرش بیشتر است  در واقع رشته اصلی اسب سواری در ایران پرش است.

=تا حالا پیش آمده که از اسب بیفتی؟

بله حادثه زیاد پیش می‌آید. بار اول سوار یک اسب ترکمن بودم که رم کرد ولی مستقیم زمین نخوردم و اول روی گردنش افتادم. بدترین حادثه وقتی بود که بایک اسب سوار دیگر تصادف کردم. داشتم با سرعت در بین درختان می‌رفتم که ناگهان یک سوارکار دیگر را دیدم. او هم سرعتش زیاد بود. مثل دو خودرو به هم کوبیدیم. من که چیزی یادم نیست ولی یک نفر که صحنه را دیده بود می‌گفت ضربه توی صورتت خورد. بعد از روی زمین بلند شدم و چند قدم راه رفتم. بعد دوباره افتادم و بیهوش شدم. نیم ساعت بعد به هوش آمدم می‌گفتند یک ماه نباید سوار اسب شوم ولی چند روز بعد دوباره سوار شدم.

= از این اتفاقات نمی‌ترسی؟


 
 
گروه موسیقی رستاک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

گروه موسیقی رستاک

محمد سرابی

می‌گویند موسیقی اروپایی هم در چند قرن اخیر است که به صورت مکتوب و کلاسیک درآمده در حالی که برای بیش از هزار سال چیزی که نواخته و شنیده می‌شد موسیقی‌های محلی بود که در هر منطقه با ساز‌های همان منطقه اجرا می‌شد.  تقریبا در همه جای جهان این روند طی شده است اما زمانی که موسیقی به شکل جدید در آمد گروه‌های ارکستر با لباس‌های سیاهرنگ رسمی از یک طرف و نوازنده‌های جوان با گیتار‌های برقی از طرف دیگر توانستند مخاطب‌ها را شکار کنند. اما هنوز هم در گوشه‌هایی از جهان موسیقی محلی باقی‌مانده است. در ایران گروه رستاک توانسته با استفاده از موسیقی اقوام مختلف و باز آفرینی آن توجه مخاطبان را به خود جلب کند و مخاطبانی که بسیاری از آنان نوجوانان هستند. در یک روز سرد به میدان فاطمی رفتیم تا با سیامک سپهری  سرپرست گروه و نوازنده تار و  فرزاد مرادی خواننده و نوازنده تنبور صحبت کنیم.

///////////////////////////////

=الان با وجود شبکه جهانی اینترنت نوجوان‌های ما به هر نوع موسیقی از هر نقطه جهان دسترسی دارند و در این بین موسیقی تجاری از همه پر طرفدار تر است. اما کسانی هم هستند که در این بین به انواع موسیقی ایرانی علاقه پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنید چرا این نوع موسیقی هم طرفداران خودش را دارد ؟

سپهری: نمی‌شود به سادگی دلیل این علاقه را مشخص کرد چون عواملی زیادی باعث این اتفاق شده است اما این «جهانی شدن» یک روند معکوس هم دارد یعنی در کنار کسانی که دنبال این نوع موسیقی ها هستند بعضی‌ها هم می‌خواهند موسیقی محلی را دنبال کنند. البته آن‌ها هم به فضای متنوع و جدید علاقمند هستند که اجرای جذابی داشته باشد.

=شما در آثار گروهتان به زبان‌ها و لهجه‌های مختلف ایران می پردازید وقتی برای اجرا می‌روید مردمی که به همان زبان و لهجه حرف ‌می‌زنند حتما متوجه تقلید آن لهجه و تفاوت‌ با لهجه بومی می‌شوند آنوقت چه واکنشی نشان می دهند ؟

سپهری: معمولا خیلی استقبال می‌کنند که یک گروه موسیقی از جای دیگری آمده و به زبان و لهجه آن‌ها اجرا می‌کند. این را در برخورد با نوجوان‌ها و جوان‌هایی که در اجرا‌های استانی ‌می‌بینیم حس کرده ایم. حتی بعضی ‌ها با همان زبان خودشان با اعضای گروه حرف می‌زنند شاید احساس می کنند که ما زبان آنها را بلدیم

مرادی: از سال 1376 که گروه تشکیل شده تا حالا تجربه‌های زیادی از برخورد با فرهنگ و موسیقی اقوام ایرانی کسب کردیم. نگاه مردم بومی هر یک از نقاط مختلف ایران متفاوت و جالب است. مثلا در بعضی از مناطق ایران شعر کاملا به موسیقی پیوند خورده و نمی‌شود یک آهنگ محلی را با شعر دیگری اجرا کرد اما در برخی دیگر از مناطق ملودی شخصیت کاملا مستقل از شعر دارد و می‌شود بدون شعر یا حتی با اشعار دیگری آن را اجرا کرد. این یک مثال بود ولی خیلی موضوعات دیگری هست که باید به آنها توجه شود.

= از زمانی که رادیو و تلویزیون راه افتاد و ساز‌های خارجی رایج شدند موسیقی سنتی ضعیف شد بعدا که دنیای دیجیتال و سازهای الکترونیک آمد دیگر همه چیز از اساس عوض شد. الان چیزی از موسیقی اقوام  در ایرانی باقی مانده که بتوان آن را نجات داد ؟

مرادی: با اجرای یک آهنگ که نمی‌شود یک فرهنگ را نجات داد. تاریخ هزار ساله پشت این فرهنگ‌‌ها است. این ملودی ها در نسل‌های مختلف توسط مردم به وجود آمده اند. زنده ماندن موسیقی هر منطقه بستگی به تلاش و علاقه مردم به فرهنگ و آداب و رسومشان دارد. ما خیلی از نوجوان‌های نسل جدید را می‌شناسیم که در خانواده خود به صورت موروثی با یک ساز محلی آشنا هستند ولی به خاطر اینکه جذابیت خاصی درموسیقی محلی نمی دیدند به موسیقی سنتی و دیگر موسیقی ها رو آورده اند. تلاش ما برای برگرداندن این علاقه و نشان دادن جذابیت های موسیقی محلی است . به نظرم نگاه نسل نوجوان آرام آرام دارد تغییر می کند. امیدواریم و آرزو داریم در 10 یا 20 سال آینده موسیقی محلی کشورمان با ورود این هنرمندان کوچک پیشرفت زیادی بکند در واقع ما منتظر یک جهش فرهنگی هستیم.

= گفتید گرایش از موسیقی محلی به سنتی. این دو چه فرقی دارند؟

سپهری: تعریف این دو نوع موسیقی پیچیده است ولی به صورت خلاصه می‌شود گفت موسیقی سنتی در واقع موسیقی شهری است که از ملودی های مختلفی تشکیل شده که در هفت دستگاه و پنج آواز دسته بندی شده که  به آن موسیقی کلاسیک ایرانی گفته می شود. اما موسیقی محلی از زندگی طبیعی مردم گرفته شده ساز‌های و موسیقی های متنوعی دارد خیلی از ملودی‌ها بی واسطه و مستقیما از زندگی روزمره شکل می‌گیرد. مثلا برای بسیاری از اتفاقات جاری در زندگی، مانند تولد و مرگ، ساز‌های و نغمه‌های متفاوتی وجود دارد که در زمان به دنیا آمدن کودک یا فوت کردن یک نفر اجرا می‌شود و جزء آداب و رسوم و زندگی مردم است.

= در شرح کوتاهی که برای معرفی رستاک در لندن هم انتشار پیدا کرده بود عبارت « موسیقی ناشناخته » دیده می‌شد. اجرای لندن چطور بود؟

مرادی: امسال برای دومین بار بود که در لندن اجرا می کردیم. سال قبل بیشتر ایرانی‌ها به تماشای اجرا آمدند ولی امسال خارجی‌ها هم آمده بودند. قطعات جدید هم داشتیم که استقبال از کارمان را بیشتر کرد و برای سال بعد سالن‌های بزرگتری به ما پیشنهاد شد.

سپهری: یک دلیل استقبال مخاطبان خارجی این بود که خیلی از آنها به دنبال آشنا شدن با فرهنگ‌های جدید هستند و با وجود اینکه شناخت کمی از موسیقی ایران دارند آن را جستجو می‌کنند. مسن‌‌ترها شناخت فرهنگی بیشتری داشتند ولی جوان‌ها مشخص بود که برای لذت بردن از یک موسیقی جدید و ناشناخته آمده اند.

= در بین کشورهای خارجی کدامیک فرهنگ نزدیکتری به ایران داشت؟

سپهری: زندگی در اسپانیا خیلی شبیه به فرهنگ ما و جذاب بود. یک بار سفر طولانی به چند کشور داشتیم که از اسپانیا شروع شد و بعدا که در پایان سفر دوباره به این کشور برگشتیم احساس می‌کردیم به خانه رسیده‌ایم

مرادی: خاطرات جالبی از اجراهای خارجی داریم. چند سال پیش شب یلدا به بلاروس رفتیم در آنجا هوا خیلی سرد بود. با اینکه سالن‌های کنسرت خیلی استاندارد بودند ولی دمای هوا در بیرون به 35 تا 40 درجه زیر صفر می‌رسید. یک سال هم شهریورماه رفتیم ژاپن. هوای توکیو چنان گرم و مرطوب بود که پوست دهل رطوبت کشیده و افتاده بود. مالزی هم درست یک هفته قبل از انتشار آلبوم « همه اقوام من» و در فصل تابستان رفتیم که تمام مدت باران می بارید.

= فکر می‌کنید چه کاری باقیمانده که رستاک باید درسال‌های آینده آن را انجام دهد؟ خیال مهاجرت گروهی از ایران را دارید؟

سپهری: به خاطر جنس کارمان تا جایی که امکان دارد باید در کشور‌ خودمان فعالیت کنیم. باید به مناطق مختلف سفر کنیم و‌ از اساتید هر منطقه کمک بگیریم و در عین حال  فکر می کنم در ایران بودن آرزوی هر ایرانی باشد. از طرف دیگر یک برنامه کلی داریم که مثلا 10 سال بعد کجا باشیم ولی چون رستاک یک گروه تجربی است هر روز ممکن است یک اتفاق جدید بیفتد که مسیرمان را عوض کند. هدف اصلی ما لذت بردن از موسیقی و انتقال دادن آن به مخاطبان است. آرزو داریم موسیقی رستاک از مرز‌های ایران بگذرد و همانطور که در دیگر کشور‌های جهان هم کسانی هستند که موسیقیشان را به جهان معرفی می‌کنند ما هم سفیر موسیقی محلی ایران باشیم

 

--------------------------------

کسانی که اخبار گروه‌های موسیقی جهان را دنبال می‌کنند میدانند که گروه‌های مختلف بارها تشکیل وتجزیه می‌شوند. گروه‌هایی هم هستند که سال‌های سال با همان اعضای اولیه باقی می‌مانند ولی در دنیای موسیقی که سلیقه‌های بسیار گوناگون است اختلاف سلیقه هم عادی است. از دو عضو گروه رستاک سوال کردیم با وجود اینکه

می‌گویند کار گروهی در ایران جواب نمی‌دهد چطور 16 سال این گروه حفظ شده است.

مرادی می‌گوید:  «کار گروهی یعنی همه اعضای گروه طبق قانون « همه برای یک نفر و یک نفر برای همه » در جهت موفقیت تلاش کنند. مثلا وقتی بازی تیم ملی والیبال کشورمان را می بینم، لذت می برم از این روحیه تیمی که بچه های تیم ملی دارند. در ماندگاری رستاک مدیریت و سختگیری سیامک بسیار مهم بوده که این روحیه تیمی را در بچه های گروه ایجاد کرده است .»

سپهری اضافه می‌کند: «ما فقط دور هم جمع نشده‌ایم که چند آلبوم و اجرا داشته باشیم. کاری که ما می‌کنیم لذت بردن از موسیقی در کنار هم است. چون تعداد اعضای گروه زیاد است هماهنگی به صورت تصاعدی سخت می‌شود برای همین اولین پیش نیاز نظم است. »

فیلم اجرای زنده گروه نشان می‌دهد که چقدر روی صحنه و زمانی که قطعات را می‌نوازند خوشحال هستند مرادی در اینباره می‌گوید: «به خاطر  ویژگی موسیقی محلی است. مثلا در موسیقی سنتی که اجرا با پیش درآمد شروع می‌شود و معمولا بسیار آرام است و با ریتمی سنگین اجرا می شود نمی توان خندید. ولی وقتی که به شادمانه‌های محلی مثل موسیقی کردی، لری، آذری و بندری می رسیم واقعا اخم کردن و جدی نشستن، خنده دار است. »

حالا سوال این است که پس چرا مردم فکر می‌کنند موسیقی ایرانی شاد نیست؟ سپهری می‌گوید: «شاید یکی از دلایل آن توجه کمتر به این بخش از موسیقی بوده است اما باید نشان بدهیم که شادمانه هم داریم. ما در سفر‌هایمان دیده‌ایم فرهنگ موسیقی محلی ایران انقدر صادقانه و بی‌واسطه است که نمی‌شود در مقابل غم و شادیشان بی تفاوت بود. موقعی که به یک روستا سفر می‌کنید و می‌بینید با ساز‌های محلی یک تولد را جشن گرفته‌اند کاملا آن شادی را حس می‌کنید.»

 

 

-------------------------

هوای بیرون خیلی سرد است. دیوارهای اتاق‌های موسسه با صفحه‌های سفید رنگ جذب کننده صدا پوشانده شده است. کف اتاق‌های هم موکت‌های ضخیم قرمز دارد. شعله‌های یک بخاری کوچک اتاق را حسابی گرم می‌کند. صحبت‌های ما از اینکه چگونه می‌توان اساتید موسیقی محلی را پیدا کرد و آموخته‌های بزرگ هنری آن‌ها را ثبت و نگهدار کرد آغاز می‌شود و به آموزش موسیقی به کودکان می‌رسد. نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از فرهنگ‌های جهان نوجوانان این عقیده را دارند که موسیقی یک توانایی ذاتی و«مادرزاد» است. مرادی می‌گوید که موسیقی هم به تمرین و هم به استعداد ذاتی بستگی دارد مخصوصا که ثابت شده افراد با استعداد و نبوغ بالا هم برای موفقیت نیازمند پشتکار و تمرین خیلی زیادی هستند. سپهری به نکته دیگری اشاره می‌کند و شرح می‌دهد که کلاس‌های مقدماتی موسیقی که برای کودکان برگزار می‌شود در واقع راهی برای «افزایش مهارت‌های اجتماعی» است. بچه‌ها دور هم می‌نشینند و همراه با آموزش موسیقی ارتباط و همکاری را یاد می‌گیرند البته بعضی وقت‌ها در کشور ما موسیقی کودکان تبدیل به ‌آموختن یک ساز خاص می‌شود در این صورت باید بر اساس توانایی کودک و زیر نظر اساتید انجام شود .

 

روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه 


 
 
قصه‌های شب سرما - محمد جعفری قنواتی - شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

گفتگو با محمد جعفری قنواتی درباره قصه پژوهی به بهانه شب یلدا

قصه‌های شب  سرما

محمد سرابی

 

 

«بیرون خانه برف و سرما بود و بچه‌هایی که در اتاق جمع شده بودند مدام شیطنت می‌کردند و کسی نمی‌توانست آرامشان کند اما وقتی مادربزرگ قصه را شروع کرد همه بچه‌ها آرام نشستند تا آخر قصه را بشنوند» این شاید دلیل خوبی برای قصه گفتن در شب یلدا باشد. اما اگر قصه‌ها فقط برای بچه‌ها است چرا بزرگتر‌ها هم به قصه‌ها گوش می‌دادند؟ قصه‌ها قسمتی از فرهنگ هر جامعه هستند حتی اگر در کتاب‌های ادبی نیامده باشند و فقط سینه به سینه انتقال پیدا کنند. حیف که الان آجیل شب یلدا از قصه‌اش بیشتر طرفدار دارد. گفتگوی ما با دکتر «محمد جعفری قنواتی» در مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی از همینجا شروع شد. اینکه چرا سنت‌هایی مانند قصه گفتن از رونق افتاده اند.

 

،،،،،،،،،،،

= زمانی بود که قصه گو و قصه شنو زیاد بود و در هر خانواده کسی پیدا می‌شد که بچه‌های کوچکتر دورش جمع شوند و با اصرار بخواهند که برایشان قصه بگوید. اما از وقتی شهرها بزرگتر شدند و کانال‌های زیاد تلویزیون و  اینترنت و گیم  رواج پیدا کرد کمتر می‌شود چنین چیزی را پیدا کرد.

اتفاقا این موضوع به گسترش رسانه‌ها یا صنعتی شدن جوامع یا پیشرفت زندگی شهری ارتباطی ندارد. جامعه بشری هزاران سال در حال تحول بوده است. زمانی مردم خط نداشتند  ولی افسانه داشتند. الان هم اقوامی که تا چند دهه قبل بدوی بودند قصه‌های زیادی برای تعریف کردن دارند. اختراع خط و توانایی نوشتن افسانه‌های بومی را نابود نکرد. الان می‌شود اختراع خط را با رسانه‌های امروز مقایسه کرد و فهمید که تلویزیون عامل از بین بردن قصه‌گویی نیست. الان در دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند قصه‌گویان حرفه‌ای وجود دارد که شغلشان تعریف کردن داستان‌ها و افسانه‌ها است. من آنجا کسانی را دیدم که قصه‌گوی حرفه‌ای بودند وقتی شروع می‌کردند صدایشان قطع نمی‌شد. مثل نقالی های ما آنچنان گیرا بودند و شیوه تعریف کردنشان جالب بود که شنونده مسحور می‌شد. اگر توسعه صنعتی عامل از بین بردن قصه‌گویی باشد الان باید در جایی مثل انگلستان افسانه‌های محلی کاملا نابود شده باشند.

= پس از چه زمانی قصه‌هایی که بزرگتر‌ها برای کوچکترها می‌گفتند کم کم فراموش شدند؟

این ماجرا بحث خیلی مفصلی دارد. اول اینکه «ادب شفاهی» شامل گونه‌های خیلی زیادی است که با هم تفاوت دارند. بعضی کاملا اسطوره هستند و بعضی حکایت ‌های کوتاه روزمره. این داستان‌ها در تمام ایران رواج داشته و در هر منطقه نامی به آن داده اند. در خراسان و مازندران اوسنه یا اوسانه، درکهگیلویه متل یا متیل، در شیراز و جنوب کشور قصه، در استان مرکزی شوقات و درخور و بیابانک به آن اوسون می‌‌گفتند. درست همان زمانی که در غرب به دنبال ثبت فرهنگ عامیانه خودشان بودند در ایران بعضی‌ها عقیده داشتند که برای پیشرفت باید فرهنگ عامیانه را کنار بگذارند.

= تقریبا کی؟

نزدیک به 150 سال قبل آثار برادران گریم در آلمان منتشر شد. دو برادری که داستان‌هایی مانند سفید برفی، شنل قرمزی، هانسل  و گرتل و ... را جمع آوری کردند و قصه پژوهانی مانند «آنتی آرند» به طبقه بندی علمی داستان‌ها پرداختند. در انگلیس بیشتر از یک قرن است که انجمن فولکور وجود دارد. الان بزرگترین موسسه افسانه پژوهی در گوتینگن آلمان قرار دارد که هرسال با 500  پژوهشگر جهانی در تماس است و دائره‌المعارف افسانه‌های عامیانه جهان را تدوین می‌کنند. از سال 1960 رشته ‌فولکور‌شناسی به صورت یک رشته دانشگاهی در آمد و حالا تا مقطع دکتری ادامه پیدا کرده. البته در غرب هم الان برای قصه گفتن دور آتش نمی‌نشینند.

= دور آتش نشستن در هوای سرد لذت  زیادی دارد. چرا بیشتر این  قصه‌گفتن‌های ایرانی در  شب‌های زمستان اتفاق  می‌افتاد؟

در شیوه زندگی کشاورزی فصل‌های  گرم سال زمان کار است. مردم آنقدر سرگرم  کشت و کار هستند که وقتی شب‌ها به  خانه  بر می‌گردند از شدت خستگی به خواب می‌روند تا صبح فردا که دوباره روانه مزرعه شوند. اما در زمستان کار زیادی ندارند شب‌ها هم طولانی است و فرصت خوبی برای قصه گفتن پیدا می‌شود. خیلی از این قصه‌هایی که مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ‌ها می‌گفتند تکراری بود. خیلی ها را هم می‌شد به شکل دیگری از قصه‌گو‌های دیگر شنید ولی باز هم برای شنونده‌ها جالب بود.

= این قصه‌های مشترک چطور به وجود آمده اند؟

بعضی‌ها عقیده دارند این داستان‌ها در یک محل ساخته ‌شده‌اند  و بعد به نقاط مختلف دنیا راه پیدا کرده اند. بعضی‌ها هم می‌گویند که علت شباهت قصه ها این است که انسان‌ها نیازمندی‌های مشترکی مثل غذا، لباس و خانه دارند. آن‌ها می‌دیدن که روز و شب پشت سرهم میاید و در فصل‌های سرد باران و برف تکرار می‌شود برای همین سعی می‌کردند  برای این اتفاقات توضیحی پیدا کنند و  قصه‌های مشترک اینطور ساخته شدند

= آن گروه اول که عقیده داشتند قصه‌ها در یک نقطه بوجود میایند کجا را مرکز اصلی قصه‌ها می‌دانند؟

هند. البته نمی‌شود کشور‌ها را از این نظر با هم مقایسه کرد ولی تمدن‌های قدیمی جهان مانند چین، میانرودان، ایران و هند محل تولد این قصه‌های بودند. هند به خاطر تنوع قومی زیاد و شرایطی که داشته می تواند جایی باشد که خیلی از افسانه‌های در آن بوجود آمدند.

= مثل کلیله و دمنه؟

کلیله و دمنه و طوطی نامه مثال خوبی  هستند. کلیله و دمنه چند بار به زبان‌های آن زمان مانند پهلوی، فارسی و عربی ترجمه شده و در این بین به شعر هم درآمده است. داستان‌ها در هر بار تبدیل باز نوشته شده است و وقتی از کشوری مثل  ایران عبور می کند مهر ایرانی هم به آن می‌خورد.

= پس در مسیر رفت و آمد قصه‌ها هستیم؟

بله. از این نظر  هیچ فرهنگی نیست که خالص باشد. اسکندر، اعراب و مغول‌ها بارها به ایران حمله کردند و چند صد سال در اینجا حکومت می‌کردند. ایران روابط تجاری و فرهنگی زیادی با کشور‌های اطرافش داشت مثلا در سفرنامه ابن بطوطه نوشته شده که ایرانیان در دریای چین مهمان شاهزاده چین بودند و شنیدند پاروزن‌ها شعر سعدی را می‌خوانند در حالی که مدت زمان زیادی از درگذشت سعدی در ایران نگذشته بود.

= قسمت مهمی از این قصه‌های ملی و جهانی از عنصر «خیال» تشکیل شده است اما کسانی هستند که عقیده دارند خیالپردازی برای نوجوانان مناسب نیست.

خیالپردازی البته مخالفانی هم دارد ولی من اینطور فکر نمی‌کنم ارتباط با دنیای افسانه‌ها و جزئی از مراحل رشد است. در فرهنگ سنتی ما، قصه‌گوها یک نکته مهم را به کار می‌بستند. دراول آخر قصه عبارتی می‌گفتند که نشان می‌داد قصه واقعیت ندارد. « یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود... بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.»

 

////////////

ثبت فرهنگ عامیانه

یکی از فعالیت‌هایی که در ساختمان مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی انجام می‌شود تدوین دانشنامه فرهنگ مردم است. قنواتی که خود ویراستار علمی این دانشنامه است می‌گوید:

این کار از سال 87 شروع شده و تا امروز جلد اول آن به انتشار رسیده و جلد دوم هم در حال آماده شدن است. پیش بینی می‌کنیم در این مرحله 10 جلد دانشنامه منتشر شود.

دفتری که در آن کار تدوین دانشنامه انجام می‌شود اتاق بزرگی است که همه طرف آن را کتابخانه‌ها پوشانده‌اند. کتاب‌ها بر اساس ناحیه جغرافیایی و موضوع مورد بررسی تقسیم بندی‌ شده اند و روی یک تابلو بزرگ فهرست موضوع‌های جدید و مقاله‌هایی که باید ارسال شود نوشته شده‌ است. دکتر «اصغر کریمی» که او نیز در تهیه این  دانشنامه فعالیت دارد هم در این دفتر کار می کند. قنواتی می‌گوید: تجربه جمع‌آوری  فرهنگ مردم بسیار جالب است. مثلا باید وارد یک روستا شوی و از اهالی سراغ کسی را بگیری که قصه‌های زیادی میداند. اما به همین سادگی هم نیست. وقتی سراغ پیرمرد یا پیرزنی میروی که قصه‌گوی روستا است معمولا این دو جمله را می‌شنوی که « من که چیزی بلد نیستم.» و « به درد شما شهری‌ها نمی‌خورد.» چه برسد به اینکه بخواهی دستگاه ضبط صدا را راه بیندازی و بخواهی توی میکروفن قصه‌هایشان را تعریف کنند. باید دنبال موقعیت مناسبی باشی  و چند روز با آن‌ها زندگی کنی. سر مزرعه و باغ بروی. مهمان سفره‌شان باشی و بعد که تو را پذیرفتند قصه‌هایشان را تعریف می‌کنند.

این پژوهشگر فرهنگی که به گفته خودش در بیشتر نقاط فارسی زبان داستان‌های مردمی را ضبط کرده است می‌‌گوید: من بارها داستان «ماه پیشونی» را در نقاط مختلف ایران شنیده‌ام. شاید چند صد نسخه از  این داستان بین  مردم ما رواج دارد که همه تفاوت‌هایی با هم دارند. حتی وقتی یک داستان را مادر بزرگ تعریف می‌کند و بعد از مادر و بعد از دختر او می‌خواهی داستان را دوباره تعریف کنند می‌بینی اندکی تفاوت بین داستان‌ها وجود دارد. جدا از مضمون که در همه داستان‌ها مشترک است در ادبیات شفاهی ما مواردی هست که به آن توجه نشده و مانند گنجی ناشناخته باقیمانده است.  من داستانی قدیمی را در کتابی خطی پیدا کردم که 500 سال قدمت دارد و جالب اینکه 3 راوی داشت اگر «بورخس» آن را تصحیح کرده بود و با نام او در ایران منتشر می‌شود حتما طرفداران زیادی پیدا می‌کرد.

 

//////////////

شب یلدای ما بدون کرسی بود

من اهل ماهشهر خوزستان  هستم. شب یلدا در خوزستان یک تفاوت بزرگ دارد که آن هم کرسی است. یلدا در ماهشهر آنقدر سرد نبود که نیاز به کرسی داشته باشیم ولی به همان شکلی که در همه ایران رایج است دور هم جمع می‌شدیم. ما در خانه‌ بزرگی به همراه عمو‌ها و خانواده‌هایشان زندگی می‌کردیم. 8 عمو داشتم بعضی ها شرکت نفتی بودند و خارج از ماهشهر در اهواز و مسجد سلیمان کار می‌کردند ولی برای« شب چله» همه جمع می‌شدند. آجیل گندم برشته و بادام داشتیم و شیرینی می‌پختند و خوردنی‌های دیگر. قصه‌گفتن‌ها مهمترین قسمت این شب بود.

مادربزرگ مادریمان که به او «بی بی فاطمه» می‌گفتیم همه را دور خودش جمع می‌کرد و قصه می‌گفت. نوه‌های کوچکتر به او «بی بی گصبه» می‌گفتند زیرا در منطقه‌ای زندگی می‌کرد که نامش گصبه (قصبه) بود. بی بی فاطمه در واقع نامادری مادر ما بود ولی هیچ وقت به این موضوع فکر نمی‌کردیم چون اصلا مشخص نبود.

پیرزن دیگری که با ما نسبت فامیلی داشت  وقتی مادرم به دیدن خانواده مادریمان در اهواز می‌رفت او پیش  ما بچه‌ها می‌ماند نامش او هم فاطمه بود و قصه می‌گفت. مردی به نام عباس هم می‌شناختیم که قصه‌های شاه عباس را دوست داشت و تعریف می‌کرد. قصه گفتن از سال‌های دور در خوزستان رایج بود و به همین دلیل زمانی که داستان نویسی جدید به ایران رسید «مکتب  ادبی خوزستان » متولد شد. یادم هست که پدرم هم قصه‌های هزار و یک شب می‌گفت و من در متن روایت‌های شفاهی هزار و یک شب گفته‌های او را آورده ام. او ناخدا بود و لنج داشت و همین هم کارش را برای ما بچه‌ها هیجان انگیز تر می‌کرد. البته وقتی بچه بودیم لنج توی دریا غرق شد. یک شب  یادم هست که پدرم به خانه آمد و گفت که وسط دریا با لنج دیگری تصادف کرده‌اند احتمال این اتفاق خیلی خیلی کم بود. پدرم به محض اینکه متوجه می‌شود دیگر امیدی به نجات لنج نیست می‌پرد توی لنج سالمی که با آن‌ها تصادف کرده بودند و کارکنان آن را یکی یکی توی آب می‌اندازد و می‌گوید باید رفیق های من را نجات دهید. همین ماجرا خودش یک قصه جالب بود.

زمانی که قصه پژوه شدم بی بی فاطمه زنده نبود تا صدایش را ضبط کنم و قصه‌هایش را بنویسم اما هربارکه قصه‌ای را می‌نویسم یا درباره قصه‌گویی تحقیق می‌کنم به یاد او می‌افتم. شب‌های یلدا بچه‌ها و بزرگتر‌ها همه می‌نشستند و به قصه‌های او گوش می‌دانند. می‌دانید که افسانه‌هایی که کاملا مخصوص کودکان باشد محدودند و در واقع شنونده افسانه‌های عامیانه عموم مردم هستند.

ما خیلی از داستان‌ها را می‌دانستیم و از بی بی فاطمه می‌خواستیم که باز هم آن را تعریف کند. آخر‌های قصه‌ها بعضی بچه‌ها به خواب می‌رفتند. من هم خوابم می‌برد ولی قصه‌ها یادم می‌ماند. مخصوصا قصه «سنگ صبور» را یادم هست. آن جایی که بی بی فاطمه با لهجه زیبای خوزستانی می‌گفت: «تو صبور یا مو صبور»

////////////

قنواتی:

شب یلدا ماندگار است زیرا مانند نوروز ارتباط مستقیم با مذهب یا زمان خاصی ندارد این جشن‌ها پیش از زرتشتی شدن وجود داشتند و قرن‌ها بعد هم که ایرانیان اسلام را پذیرفته اند باقی ماندند برای همین هنوز هم باقی هستند.

 

روزنامه همشهری 28 آذر 1392 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
بر فراز قله‌ی بی‌نام! - حسن گرامی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگوی هفته‌نامه‌ی دوچرخه با حسن گرامی،‌ صخره‌نورد

بر فراز قله‌ی بی‌نام!

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
هریک از کوه‌ها و صخره‌ها نامی دارند که یا از اسامی محلی است و یا کوهنوردانی که برای اولین‌بار به آن رسیده‌اند برایش انتخاب کرده‌اند. در منطقه‌ی کوهستانی شمال پاکستان «‌قله‌ی بی‌نام» از مجموعه کوه‌های ترانگو وجود دارد.

«حسن گرامی» صخره‌نورد ایرانی یکی از معدود صعودکنندگان به این قله است که حالا در سالن صخره‌نوردی سراج با او به گفت‌وگو می‌نشینیم. به گفته‌ی گرامی رشته‌ی صخره‌نوردی اگر با رعایت استانداردها و احتیاط‌های لازم دنبال شود، آن‌قدر که به نظر می‌آید خطرناک نیست.

 

  • چرا برای قله‌ی بزرگ ترانگو اسم «بی‌نام» انتخاب شده است؟

ترانگو مجموعه‌ای از کوه‌های بلند و برف‌گیر است که دیواره‌های معروفی برای صعود دارد. هریک از این قله‌ها و دیواره‌ها شکل خاصی دارند، ولی برج بی‌نام با همه فرق می‌کند. وقتی از یک مسیر طولانی می‌گذرید و به پای قله می‌رسید، ناگهان ستون سنگی بسیار بزرگ و زیبایی را می‌بینید که از میان کوه‌ها بیرون آمده و دور تا دورش خالی است. شکوه این برج 1200 متری آن‌قدر است که نمی‌شود برایش اسمی گذشت.

  • وقتی این قله را از نزدیک دیدید، همین حس را داشتید؟

در حقیقت ما مسیر بسیار زیادی را طی کردیم. اول به شهر اسلام‌آباد رفتیم. برنامه‌ریزی برای صعود دو روز طول کشید. بعد به شهر اسکاردو رفتیم و دو روز هم آن‌جا اقامت کردیم. آخرین نقطه‌ای که با خودرو می‌توانستیم به آن برسیم روستای آسکولین بود. از این نقطه سه روز پیاده‌روی کردیم تا به کمپ ترانگو رسیدیم که تازه از آن نقطه باید صعود شروع می‌شد. واقعاً قله‌ی بی‌نام ترانگو بسیار عجیب و جذاب بود. در این محیط، هوا به ساعت عوض می‌شود. ممکن است در مدت کوتاهی برف شروع شود، بعد طوفان بیاید و بعد آفتاب شود.

  • بهمن هم می‌آمد؟

یک بار بهمن در دره‌ای که 300 متر تا چادر‌های ما فاصله داشت به راه افتاد. طوفانی که در اطراف بهمن به راه افتاده بود، هرچند فاصله‌ی زیاد‌ی با ما داشت، چادر‌های ما را خم کرد. دمای هوا از حدود 15 درجه زیر صفر گرم‌تر نمی‌شد و فقط زمانی که آفتاب برای مدت کوتاهی می‌تابید و از روی برف منعکس می‌شد، می‌توانستیم کمی گرما را حس کنیم.

  • چند نفر بودید؟

اعضای تیم 13 نفر بودند که چهار نفر در صعود نهایی شرکت کردند. البته هوای بدی در راه بود و اگر آن روز نمی‌توانستیم صعود را شروع کنیم باید مدت زیادی انتظار می‌کشیدیم. در مجموع حدود دو روز در حال کوهنوردی و صخره‌نوردی بودیم.

  • صخره‌نوردی چه فرقی با سنگ‌نوردی دارد؟

بالا رفتن تا ارتفاع 20 متر سنگ‌نوردی نام دارد. بعد از آن مرحله‌ی صخره‌نوردی است که 40 متر ارتفاع دارد و به اصطلاح  کوهنوردان یک طول طناب است. دیواره‌نوردی هم صعود چند مرحله‌ای است که در طبیعت می‌تواند تا هر ارتفاعی باشد. این ورزش به سه رشته‌ی اصلی سرطناب (لید)، بولدرینگ و سرعت تقسیم می‌شود.

  • بالارفتن از سنگ‌های صاف و بلند به نظر هرکس کار مشکلی است و هر لحظه احتمال سقوط می‌رود. این رشته واقعاً چه‌قدر خطرناک است؟

هر ورزشی که از روی اصول انجام نشود، احتمال مصدومیت بالایی درپی خواهد داشت. این را تمام ورزشکاران می‌دانند. اما کسانی که از نوجوانی این ورزش را شروع می‌کنند، اگر از همان اول به‌طور اصولی و علمی تمرین کنند، معمولاً به مشکلی بر نخواهند خورد. مثلاً وقتی یک تمرین سنگین انجام می‌شود و ماهیچه‌ها به کار می‌افتند، باید مدت زمان مشخصی به بدن فرصت استراحت داد، چون کشیدگی زیاد به عضله آسیب می‌زند. همین چند هفته قبل مشکل خستگی در جریان صعود به دیواره‌ی پل خوابی چالوس برای بعضی از صخره‌نوردان دیده می‌شد.

  • با این‌حال خطرناک است. شاید به‌خاطر همین، والدین نگران بچه‌هایی هستند که به‌صورت حرفه‌ای سنگ‌نوردی را دنبال می‌کنند؟

ورزش خطرناک وجود ندارد، ولی آسیب دیدن در بعضی از رشته‌های ورزشی شدت بیش‌تری دارد. اصطلاحاً می‌گویند سه رشته‌ی ورزشی در این زمینه با بقیه تفاوت دارند. اتومبیل‌رانی، گاوبازی و کوهنوردی، زیرا حادثه دراین رشته‌ها به مرگ نزدیک است.

  • با این وجود از صخره‌نوردی در ایران استقبال می‌شود؟

بله. الآن شمار زیادی از نوجوانان و جوانان وارد این رشته شده‌اند و در حال تمرین روی دیواره‌های مصنوعی در باشگاه‌ها هستند. این رشته هیجان خاصی دارد که آن‌ها را جذب می‌کند.

  • از چه سنی می‌شود صخره‌نوردی را شروع کرد؟

معمولاً نوجوانان از 12 تا 14 سالگی تمرین‌های جدی این رشته را شروع می‌کنند و زود، به سطح حرفه‌ای می‌رسند. در جهان قهرمانانی هستند که 17 یا 19 سال دارند و در بالاترین سطح کار می‌کنند. دختران هم می‌توانند از همین سن‌ تمرین را شروع کنند و الآن تعداد زیادی از صخره‌نوردان ایرانی، خانم‌ هستند.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱

  • خودتان از چه سنی شروع کردید؟

من متولد 1355 هستم و به رشته‌‌های ورزشی گوناگونی مثل فوتبال و رزمی علاقه داشتم. از سال 77 هم صخره‌نوردی را شروع کردم ولی آن‌چه که باعث شد این رشته را به‌صورت تمام وقت دنبال کنم حضور سه مربی فرانسوی در ایران بود. این مربیان در سال 1387 به ایران آمدند و آموزش تعدادی از صخره‌نوردان را شروع کردند. من هم جزو همین گروه بودم و آموزش‌‌ها باعث شد نگاهم به این رشته تغییر کند.

تا آن موقع پیش خودم فکر می‌کردم 25 سالگی حداکثر سنی است که می‌توانم به موفقیت در صخره‌نوردی امیدوار باشم. این مربیان باعث شدند که دوباره تلاش را شروع کردم.

  • چرا می‌گویند در صخره‌نوردی ذهن اهمیت زیادی دارد؟

برای کسی که صخره‌نوردی را شروع می‌کند سه چیز خیلی اهمیت دارد؛ اول این‌که توانایی خودش را بشناسد و بداند چه نوع استعداد ورزشی و چه‌قدر قدرت فیزیکی دارد. دوم این‌که ظرفیت شکست را داشته باشد. زیرا در جریان صعود و همین‌طور مسابقه ممکن است شکست بخورید. سومین توانایی که حتماً باید از آن برخوردار باشید روراست بودن است. اگر فکر می‌کنید نمی‌توانید یک صعود را انجام بدهید یا در مسابقه‌ای شرکت کنید، باید این قدرت را داشته باشید که به بقیه بگویید و آن کار را انجام ندهید.

  • یک جور توانایی «نه» گفتن؟

بله. نوجوان‌ها بیش‌تر دچار این مشکل می‌شوند و ممکن است زمانی که آمادگی کافی ذهنی و بدنی ندارند یک صعود را شروع کنند یا مسیر دشواری را روی دیواره‌ی مصنوعی بروند که در آن موفق نمی‌شوند. باید بتوانند به دوستان، تماشاگران و مربی خود بگویند که در آن لحظه توانایی صعود را ندارند تا زمان مناسب برسد.

  • هزینه سنگ‌نوردی زیاد است؟

در طبیعت بله، ولی در دیواره‌های مصنوعی باشگاه‌ها با یک جفت کفش مخصوص و یک کیسه پودر و یک هارنس (کمربند مخصوصی که به طناب متصل می‌شود) می‌توان شروع کرد. البته هنوز هم امکانات این رشته در ایران زیاد نیست. هزینه‌ی ساخت سالن و نگه‌داری از آن زیاد است و سوددهی هم ندارد، ولی الآن شمار زیادی از نوجوانان به این رشته علاقه دارند که می‌توانند دیواره‌نوردان آینده ما باشند.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱طناب آبی یادگاری

از ماجرای گم‌شدن کوهنوردان ایرانی در قله برودپیک کمی بیش از یک ماه می‌گذرد. گرامی یکی از کسانی بود که در جریان این سفر و حوادث آن قرار داشت. او از دوستان نزدیک «آیدین بزرگی» بوده و زمانی که تیم برای سفر آماده می‌شد، به بدرقه آن‌ها رفته بود. گرامی ‌می‌گوید: «در ارتفاع بالای 8000 متر نمی‌شود بیش‌تر از سه روز اقامت کرد، زیرا شرایط بسیار نامساعدی دارد که به مرگ منجر می‌شود. فشار کم هوا، کمبود اکسیژن، سرما و عوامل دیگر باعث می‌شوند که سلامت انسان زود به خطر بیفتد. کوهنوردان ما روز اول از ارتفاع اول 7500 متری تماس گرفتند، روز دوم از 7400 متری و در تماس روز سوم گفتند در 8000 متر مستقر شده‌اند. من درست از زمانی که این خبر رسید احساس نگرانی کردم، ولی امیدوار بودم که به سلامت برگردند. کوهنورد تا موقعی که به کمپ اصلی در پایین کوه نرسد در معرض خطر است. بهمن، ریزش سنگ، سقوط در شکاف یخی و صدها اتفاق دیگر ممکن است زندگی آنان را به خطر بیندازد.»

قله‌ای که اعضای تیم سه نفره می‌خواستند به آن برسند، حدود 45 متر بالاتر از ارتفاع 8000 متری است، ولی این 45 متر مستقیم نیست، بلکه باید مسیری طولانی را در شرایط بسیار سخت رفت تا به آن رسید. فاتح ترانگو می‌گوید: «این شرایط اصلاً قابل مقایسه با وضعیت عادی نیست. در این ارتفاع رشد سلولی متوقف می‌شود و میزان مصرف انرژی سه برابر خواهد شد، در‌حالی‌که می‌دانستیم اعضای تیم فقط برای سه روز غذا دارند. بعد خبر رسید که به قله رسیده‌اند ولی شب چهارم را هم در همان ارتفاع چادر زده‌اند. روز پنجم طوفان سختی شروع شد و آن‌ها از مسیر رایج کوهنوردان دور شدند و در تماسشان گفتند که نیاز به آب و غذا دارند و از دو مسیر صخره‌ای هم پایین آمده‌اند. دیگر واقعاً نگران شده بودیم.»

روز ششم آیدین تماس می‌گیرد و می‌گوید شرایط بحرانی است. گرامی فرصتی برای حرف زدن با او نداشته چون تماس‌ها بسیار کوتاه و فقط برای رساندن پیام است. او می‌گوید: «دیگر تماسی نداشتیم و حدس می‌زدیم در منطقه‌ی فلات مانندی باشند که وسعت زیادی دارد. روز هشتم هم آیدین تماس گرفت متأسفانه از گفته‌هایش معلوم بود که شرایط نامساعد علاوه بر قدرت بدنی، تمرکز ذهنی‌اش را هم به هم زده است. درباره‌ی طناب آبی رنگی گفت که من به او داده بودم.  بعد دیگر هیچ تماسی نداشتیم. آیدین دوست من بود و از سال 87 او را می‌شناختم. از 14 سالگی کوهنوردی را شروع کرده بود. با مجتبی که آتش‌نشان بود هم باشگاهی بودم. پویا را هم می‌شناختم و می‌دانستم بسیار قوی است. آن‌ها مسیر جدید را به نام ایران در صعود به برودپیک ثبت کردند، ولی متأسفانه جانشان را از دست دادند.»

طناب آبی رنگ که یادگار این سفر است الآن در قله برودپیک به همراه جسد سه کوهنورد ایرانی دفن شده است.

 

بهترین تمرین بدن‌سازی و لاغری

وقتی وسط سالن صخره‌نوردی مشغول صحبت هستیم، محمدحسین 16 ساله، در ارتفاع زیاد مشغول بالارفتن از گیره‌های سقف است. او از بالای سرِ ما رد می‌شود و چند متر آن‌طرف‌تر با کمک طناب پایین می‌آید. همان موقع گروه دیگری از سنگ‌نوردان دارند خود را برای تمرین گرم می‌کنند. تقریباً همه موهای سفید و سن و سال زیادی دارند. یکی از ویژگی‌های سنگ‌نوردی این است که می‌توان از نوجوانی آن را شروع کرد و تا سال‌های سال ادامه داد.

امتیاز دیگر صخره‌نوردی این است که تناسب اندام خاصی ایجاد می‌کند. تقریباً تمام کسانی که در سالن سراج دارند تمرین می‌کنند با ماهیچه‌های بسیار قدرتمند وزن کمی دارند. برخی از صخره‌نوردان در دوره‌های بدن‌سازی با وزنه شرکت می‌کنند و بعضی هم بدن‌سازی مخصوص ژیمناستیک را انجام می‌دهند، اما اگر کسی از سن نوجوانی این رشته را انتخاب کند و به‌صورت ثابت تمرین‌ها و تغذیه مناسب را ادامه دهد، بعد از چند سال صاحب اندامی تراش‌خورده و ماهیچه‌های رشد یافته خواهد شد که طبیعتاً برای یک صخره‌نورد ضروری است.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۱

عکس‌ها: مهبد فروزان

http://www.hamshahrionline.ir/details/228182

روزنامه همشهری 31 مرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم! - جواد علیزاده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 
جواد علیزاده، ‌سردبیر مجله‌ی طنز و کاریکاتور در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم!

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دفتر مجله‌ی طنز و کاریکاتور پر است از شماره‌های مختلف این مجله و انبوه برگه‌ها‌ی طرح و کاریکاتور. آثاری که برنده‌ی جوایز بین‌المللی شده‌اند در کنار پوستر بازیگران فیلم‌های سینمای کلاسیک دیوارها را پرکرده‌اند.

به این دفتر کوچک آمده‌ایم تا با جواد علیزاده گفت‌وگو کنیم. چند نفر به نام «جواد علیزاده» در ایران وجود دارند که هریک در حوزه‌‌ی متفاوتی فعالیت می‌کند و هنرمندی که با او به گفت‌وگو می‌نشینیم، این تفاوت را دارد که آنتونی کویین کار برایش جور کرده و احتمالاً نسبتی هم با اینشتین دارد. حاصل این گفت‌وگو پیش روی شماست.

 

  • از چه سنی کاریکاتور کشیدن را انتخاب کردید؟

بیش‌تر همکاران من به این سؤال یک جواب مشترک می‌دهند. کاریکاتوریست‌ها همه در بچگی سر کلاس درس، کاریکاتور هم‌کلاسی‌هایشان و معلمشان را کشیده‌اند و بعد هم معلم مچشان را گرفته. از این لحظه سرنوشتشان عوض شده و فهمیده‌اند که وقتی کاریکاتور یک نفر را می‌کشی، ممکن است حس شوخ‌طبعی داشته باشد و بخندد یا این‌که عصبانی شود و دانش‌آموز را بیرون کند. تجربه‌ی خوبی است که در آینده بدانند سوژه‌هایشان چگونه با آن‌ها برخورد می‌کنند. برای من هم این اتفاق افتاد.

  • در چه رشته‌ای درس خواندید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707سال 50 که دیپلم طبیعی (تجربی) گرفتم، می‌خواستم پزشکی بخوانم. توصیه‌ی خانواده هم بود، ولی قبول نشدم. به‌جای آن در سه رشته‌ی دیگر پذیرفته شدم که هر کدامشان به‌نوعی علاقه‌های دیگرم را نشان می‌داد. اول دانشکده‌ی «هنرهای تزیینی» بود که الآن دانشگاه هنر است و در چهار راه ولی‌عصرعج قرار دارد. بانمره‌ی خوبی آن‌جا قبول شدم، چون طراحی‌ام خوب بود. قبلاً به کلاس‌های طراحی‌ای می‌رفتم که آن‌موقع جلوی دانشگاه زیاد بود. سر این کلاس‌ها کاریکاتور استاد و شاگردها را می‌کشیدم.

جای دومی که قبول شدم «مدرسه‌ی تلویزیون و سینما» نام داشت که الآن اسمش «دانشکده‌ی صدا و سیما» است. امتحان می‌گرفتند و بعد مصاحبه برای کارگردانی و گویندگی داشت. کسی هم که مصاحبه می‌گرفت گفت که شما خیلی قیافه‌ی فتوژنیکی دارید. خودم هم به سینما علاقه داشتم. جای سوم، مدرسه‌ی ترجمه در رشته‌ی انگلیسی بود که الآن یکی از دانشکده‌های دانشگاه علامه طباطبایی است. به زبان انگلیسی علاقه داشتم چون می‌خواستم بدانم توی این فیلم‌های سینمایی چه می‌گویند.

  • کدام‌یک را انتخاب کردید؟

بین اولی و دومی شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم.

  • بعداً نظرتان عوض نشد؟

بعداً فکر کردم، اولی و دومی بهتر بودند. چون بعد از فارغ التحصیل شدن، از مترجمی زبان انگلیسی عملاً چیز زیادی یاد نگرفته بودم. البته کلاس‌های مکالمه و سخنرانی داشتیم با استادهای خارجی که خیلی مفید  بود. با همان دیپلم هم زبانم خوب بود و نمی‌دانم اگر به این دانشگاه نرفته بودم، چیزی عوض می‌شد یا نه؟ 

  • هیچ جایی به درد نخورد؟

چرا، موقعی که رفتم سربازی در فضای نظامی نمی‌شد کاریکاتور فرمانده را بکشم، ممکن بود عواقب خطرناکی داشته باشد. این بود که به دانشکده‌ی افسری رفتم و انگلیسی درس دادم.

  • سراغ سینما نرفتید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707نه، ولی خاطرات فیلم‌هایی را که در کودکی دیده‌ام همیشه به یاد دارم. مثلاً فیلم وسترن معروفی بود به اسم «وراکروز». سال 40 بود که در سینما پردیس، پشت میدان مخبرالدوله آن را دیدم. در این فیلم برت لنکستر و گاری کوپر که آن‌موقع بازیگران روز دنیا بودند با هم دوئل می‌کردند. فیلم خیلی اخلاقی بود و هر سه شخصیتش تا الآن یادم مانده‌اند.

  • این‌ها که دوتا شخصیت بودند؟

شخصیت سوم، مرحوم پدرم بود که من را به سینما برد. فیلم برای من سه قهرمان داشت. خیلی سال بعد، رفتم دوباره به سینما سر بزنم که دیدم مخروبه شده. فقط یک عکس از آن گرفتم. الآن یکی از اسم‌های مستعاری که دارم «داوج پارادیزو» است، داوج برعکس جواد است و پارادیزو همان سینما پردیس. متروکه شدن سینما برایم حس نوستالژیک ایجاد کرد. پیوندی در مکانی که الآن هیچ چیزی از آن نمانده است.

  • چی شد که به‌صورت حرفه‌ای دنبال کاریکاتور رفتید؟

در دوران مدرسه نقاشی‌ام خوب بود. در مسابقات منطقه و استانی اول می‌شدم. مدیر و معلم‌ها نقاشی من را می‌فرستادند برای چاپ در مجلاتی مثل اطلاعات کودکان و کیهان بچه‌ها. این‌طوری شد که از بچگی عشق کاغذی پیدا کردم. به‌عنوان شاگرد ممتاز هم اسمم چاپ می‌شد که الآن این مجلات، برای من مدارک ارزشمندی هستند. آن‌موقع عکس ابن‌سینا و نهرو و شخصیت‌هایی را می‌کشیدم که می‌شناختم. به چهره علاقه داشتم.

  • مجله‌های طنز آن موقع چاپ می‌شدند؟

بله، مجله‌ی مشهور توفیق بود و مجله‌ی دیگری هم شروع به چاپ کرد به اسم کاریکاتور. در سال نهم دبیرستان، در مسابقه‌ای به‌نام «دنیا از دید من» شرکت کردم. موضوع روز، جنگ خاورمیانه بود و نتیجه‌ی جنگ شش‌روزه‌ی اعراب و رژیم صهیونیستی. یک کاریکاتور کشیدم در دو فریم که نیکسون و برژنف سران آمریکا و شوروی را نشان می‌داد. به‌عنوان نماد رژیم صهیونیستی هم موشه دایان را کشیدم که یک چشم داشت و خیلی معروف بود. صحنه‌ی اول دو ابرقدرت دارند درِ گوش اعراب و صهیونیست‌ها چیزهایی می‌گویند و در صحنه‌ی دوم زمانی که این دو با هم  کتک‌کاری می‌کنند، دو ابر قدرت می‌خندند.

  • انعکاس هم داشت؟

بله، استقبال خوبی از آن شد و در یکی از مجلات خارجی به اسم «میدل ایست نیوز» ستون «فارین پالیسی» چاپ شد.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

  • مجله‌ی خارجی؟ چه‌طور از چاپ کاریکاتور در آن مجله با خبر شدید؟

آن‌موقع به‌خاطر این‌که آمریکایی‌ها و خارجی‌های دیگر زیاد به ایران می‌آمدند، مجلات خارجی را در هتل‌های تهران توزیع می‌کردند. نسخه‌ای از این مجله هم به دست مسئولان روزنامه رسیده بود و چون دیدند اثری از مجله‌شان چاپ شده خبر آن را در شماره‌ی نوروزی منتشر کردند.

  • خیلی لذت داشت؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

خیلی زیاد. سال 48 بود و من فقط 17 سال داشتم. همین باعث شد که از مجله‌ی کاریکاتور دعوتم کردند برای کار کردن.

  • همان جا ماندید؟

مدتی در همان مجله بودم تا وقتی‌که آنتونی کویین من را به کیهان برد.

  • آنتونی کویین؟

بله، سال 55 آنتونی کویین به ایران آمده بود و ما از طرف مجله برای مصاحبه رفته بودیم. کاریکاتورش را که با ماژیک کشیده بودم، توی فرودگاه مهرآباد نشانش دادم. او هم خوشش آمد و آن را امضا کرد. فیلم  محمد رسول‌الله‌ص را بازی کرده بود ولی هنوز اکران نشده بود. در ایران او را با زنده باد زاپاتا، باراباس، و زوربای یونانی می‌شناختیم. خبرنگار هنری کیهان که آن‌جا بود کار من را دید و دعوت کرد به روزنامه بروم.

  • درست است که موضوع‌های خنده‌ی خارجی‌ها با ما تفاوت دارد؟

درباره‌ی هنرهای تجسمی و به‌طور خاص کاریکاتور یک زبان جهانی وجود دارد که بیش‌تر مردم از کشورهای مختلف پیام آن رادرک می‌کنند، اما در طنز گفتاری تفاوت هست. در بعضی از کشورها راحت‌تر به موضوعاتی می‌خندند که برای ما خنده‌دار نیست.

  • اگر تشویقتان نمی‌کردند باز هم دنبال کاریکاتور می‌رفتید؟

من اصلاً نگفتم تشویقم کردند. می‌رفتم کاریکاتوریست‌های بزرگ را می‌دیدم و سعی می‌کردم از آن‌ها یاد بگیرم. سرخوردگی هم خیلی پیش می‌آمد. سال 53 حس کردم کارهایم کم‌تر چاپ می‌شود و کاریکاتور‌های رقیبانم را بیش‌تر چاپ می‌کنند. برای چند سال کاریکاتور را کنار گذاشتم، ولی نمی‌توانستم تحمل کنم. جلد مجله‌ها را می‌دیدم و فکر می‌کردم حالا که این مجله وجود دارد چرا کارهای من چاپ نشود.

  • الآن  هم سرخورده می‌شوید؟

بله، یک بار شبی زنگ زدند و گفتند در مسابقه کار شما  رتبه‌ی اول را به‌دست آورده. همان شب رأی را عوض کردند و فردا جایزه به اثر دیگری داده شد. ولی اگر کسی می‌خواهد کار حرفه‌ای بکند، نباید از این اتفاق‌ها دلسرد شود.

  • خیلی از کاریکاتوریست‌ها در زمینه‌ی انیمیشن و فیلم فعال‌اند، سینما و کاریکاتور چه نسبتی با هم دارند؟

خیلی از هم دور نیستند. هنرهای نمایشی حالا به‌طور خاص با کاریکاتور نقاط مشترکی دارند. «تیم برتون» کار گرافیک و انیمیشن انجام داده بود. من 15 سال قبل فیلم ادوارد دست قیچی را دیدم و به نظرم فیلم رمانتیک قشنگی است. با این‌که فیلم فانتزی است، جانی دپ خیلی خوب بازی کرده و تنهایی‌اش حس می‌شود. «فدریکو فلینی» ایتالیایی هم قبل ازکارگردانی، کاریکاتوریست مطبوعات دهه‌ی 50 بود و کارتون استریپ می‌کشید. من معتقدم سینما و کاریکاتور به هم مرتبط‌اند.

  • الآن در مجله‌ی طنز و کاریکاتور به نیرو‌های جوان فرصت فعالیت می‌دهید؟

بله، اصلاً یکی از اهدافی که در مجله دنبال می‌کنیم همین کشف و پرورش استعدادهای جوان است. در کاریکاتور بلد بودن نکات فنی کافی نیست، کاریکاتوریست باید تحلیلگر باشد. اصول فنی را می‌شود تمرین کرد، ولی تفکر و سوژه‌یابی به مطالعات شخصی بستگی دارد. از این استعداد‌های جوان و اهل مطالعه در بین نوجوان‌های امروزی فراوان داریم.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

15 سال پیش، گلی زدم که هنوز لذتش را حس می‌کنم!

دو عنصر در کاریکاتور‌های علیزاده به چشم می‌خورند؛ یکی فوتبال و دیگری اینشتین. وقتی در این باره از او سؤال می‌کنم می‌گوید: «در دهه‌ی 60 مدتی وقت آزاد داشتم و دنبال مطالعه رفتم. از نوجوانی فکر می‌کردم چرا اینشتین این‌قدر معروف است؟ مگر درباره‌ی چه چیزی نظر داده؟ این بود که کتاب‌های مربوط به نظریات فیزیکی اینشتین را پیدا کردم. مسائلی مثل نسبیت برایم جالب بود و با نظریه‌هایی مثل منحنی بودن فضا و وزن داشتن نور هم آشنا شدم. از آن‌موقع شروع به کشیدن کاریکاتور‌های او کردم. شاید بیش‌تر از هر کاریکاتوریستی در جهان درباره‌ی اینشتین کاریکاتور کشیده‌ام.»

مجسمه‌ی مفسر شوت که نشانه‌ی مجله‌ی طنز و کاریکاتور است، در گوشه‌ای روی کاغذها قرار گرفته. علیزاده در باره‌ی علاقه‌اش به فوتبال می‌گوید: «فوتبال ضد افسردگی است. وقتی خسته به خانه برمی‌گردیم و به تماشای یک مسابقه می‌نشینیم در لحظه‌ی گل زدن خیلی به وجد می‌آییم و در شادی پیروزی تیم، شریک می‌شویم.

بازی‌های فوتبال تنها پخش مستقیم و ارتباط لحظه‌ای ما با جهان خارج است. بازیکن‌های پول‌ساز میلیاردری هستند که در کشور دیگری بازی می‌کنند و برای بازی ملی به کشور خودشان برمی‌گردند. بعد در بازی ملی به کشوری که در آن بازی می‌کنند و باشگاه دارند، گل می‌زنند.

گل زدن کم لذتی نیست. مثل چاپ کاریکاتور دوران نوجوانی در یک مجله است. 15 سال قبل در یک بازی گل کوچیک، توپ کاشته را توی دروازه کوبیدم و دروازه‌بان نتوانست آن را بگیرد. هنوز لذت آن گل را حس می‌کنم.»

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

تجربه را نمی‌توان نادیده گرفت

ما استاد و پیشکسوت داشتیم. من زمانی که آماتور بودم از کار یک نفر خوشم می‌آمد و کارهایم شبیه او می‌شد. بعد نوآوری به خرج می‌دادم و مسیر خودم را دنبال می‌کردم. حالا که نگاه می‌کنم شاید کار آن شخص یا اساتید آن‌موقع را قبول نداشته باشم، ولی دلیل نمی‌شود نقش آن‌ها را نادیده بگیرم.

الآن با اینترنت و فناوری‌هایی مثل عکاسی دیجیتال وضعیت همه‌ی رشته‌ها تغییر کرده است. دیگر نیازی نیست که حتماً سر یک کلاس بنشینی تا رشته‌ی هنری را یاد بگیری. ولی کسب تجربه لازم است. برای این‌که شاید نکات فنی را بشود یاد گرفت، ولی وقتی‌که می‌خواهید یک اثر هنری را در جامعه عرضه کنید، باید درباره‌ی تأثیر اجتماعی آن تجربه داشته باشید. درست مثل بازیکنان فوتبال و مربیان فوتبال. این تجربه‌ی مربی است که باعث هدایت بازیکنان و پیروزی تیم می‌شود. این‌که می‌بینید یک کاریکاتور در روزنامه‌ای منتشر می‌شود و جنجال بزرگی به پا می‌کند، به‌خاطر استفاده کردن یا استفاده نکردن از تجربه است.

درباره‌ی این‌که باید حتماً زیر نظر استاد خاصی کار هنری را شروع کرد، نمی‌شود جواب قاطعی داد. نمی‌شود گفت اصلاً نیازی به استاد نیست و از طرف دیگر جوان مبتکر حتی اگر در ابتدا از کس دیگری تقلید کند، بعداً مسیر خودش را پیدا می‌کند.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

عکس‌ها: مهبد فروزان

روزنامه همشهری 27 تیر 1392 ضمیمه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/223607

محمد سرابی Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012 Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013 still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
حرفه هنرمند، حرفه پزشک - افشین یداللهى
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با افشین یداللهى که برای ترانه سرودن، منتظر الهام شاعرانه نمی‌ماند

حرفه هنرمند، حرفه پزشک

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابى:

حتماً این را می‌دانید که سراینده بسیاری از ترانه‌های آشنای ما بی‌دلیل عنوان دکتر ندارد.

«افشین یداللهی»، پزشک متخصص اعصاب و روان است و به گفته‌ی خودش شناخته شدن به نام ترانه‌سرا باعث شده است که بیماران حس مثبت‌تری نسبت به او داشته باشند و در نتیجه راحت‌تر حرفشان را بزنند و حسشان را بیان کنند. گفت‌وگوی ما در یکی از مراکز مشاوره و در زمان کوتاهی که تا شروع ویزیت بیماران باقی مانده بود، انجام شد. یداللهی سرودن ترانه را کاری کاملاً حرفه‌ای و با انضباط می‌داند. گفت‌وگوی دوچرخه را با این پزشکِ ترانه‌سرا بخوانید.

 

الآن خیلی‌ها زیاد کار می‌کنند و وقت فراغت کمی دارند، ولی بیش‌تر آن‌ها همیشه خسته‌ به‌نظر می‌رسند. شما چه‌طور با این همه کار و گرفتاری و وقت کم، فراغت لازم برای سرودن ترانه پیدا می‌کنید؟

خب، به‌صورت پراکنده مطالعه می‌کنم و بالأخره فرصت‌های کوتاهی پیدا می‌کنم. ترانه‌هایی که می‌گویم حاصل تجربه‌ی زندگی است. زندگی من جریان دارد. بعضی اوقات سریع و متراکم و بعضی اوقات آرام‌تر. الآن یک دوره‌ی آموزشی مربوط به کارم هم می‌بینم که وقت‌گیر است. آدمی نیستم که هیچ وقت فراغتی نداشته باشم. همان برنامه‌هایی که دارم دستمایه‌ی شعر می‌شود. به اکثر کارهایی که می‌کنم علاقه دارم. بعضی مربوط به کار و بعضی مربوط به ترانه است و بعضی روان‌پزشکی.

بعضی نوجوان‌ها تصور می‌کنند برای آفرینش هنری باید فضای خاصی فراهم باشد. آیا شعر گفتن نیاز به شرایط آرام و تنهایی و فرصت کافی دارد؟ شما با این برنامه‌ی کاری که باید سرِساعت به کارهایتان برسید و ترانه هم می‌گویید، تضاد و مشکلی برایتان پیش نمی‌آید؟

اولاً آفرینش هنری حتماً نباید در فضای خاصی انجام شود. خیلی خوب است که کسی خلوتی داشته باشد. برای من هم این شرایط خوبی است، ولی مدتی است که به این زندگی عادت کرده‌ام. گاهی در جریان همین برنامه‌های کاری جرقه‌ای زده می‌شود که به یک ترانه تبدیل می‌شود. گاهی هم خودم می‌خواهم که زده شود.

مگر حس ترانه گفتن خواستنی است؟

خواستنی هم هست. البته نه این‌که تمامش در اختیار من باشد. من می‌خواهم و بعد آن پروسه شروع به فعالیت می‌کند. نه این‌که کاملاً در حال تلاش باشم. می‌خواهم و به آن موضوع فکر می‌کنم. بعد واژه‌ها خودشان چیده می‌شوند و ترانه شکل می‌گیرد.

پس بیش‌تر کوششی است تا جوششی؟

نمی‌شود کاملاً گفت کوششی. وقتی فکر می‌کنم، خیلی از کارهایم را که خیلی موفق هم بوده‌اند، وقتی گفته‌ام که از من خواسته‌اند برای سریال یا ملودی خاصی ترانه بگویم. میوه‌ی ممنوعه، شب دهم و مدار صفردرجه این‌طور بوده‌اند. باید متناسب با مضمون سریال یا آن‌چه خواننده می‌خواسته بخواند، ترانه‌ای را آماده می‌کردم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703

عکس‌ها: مهبد فروزان

این‌طور وقت‌ها منتظر حس شاعرانه نمی‌شوید؟

همان‌طور که یک فیلم‌نامه‌نویس سینما باید بتواند در یک محدوده‌ی زمانی مشخص اثرش را آماده کند، ترانه‌سرایی هم که به‌دنبال کار حرفه‌ای است، باید بتواند در زمانی که از او کاری را می‌خواهند آن را انجام دهد. قطعاً زمانی هست که جرقه یا طرح یک داستان به ذهن نویسنده می‌رسد، بعد آن را بسط و گسترش می‌دهد ولی اگر دید حرفه‌ای دارید باید با الهامتان در تعامل باشید. من گاهی سفارش یک کار هنری می‌گیرم می‌گویند این سریال تا دو هفته دیگر روی آنتن می‌رود، گاهی هم شب قبل از پخش سریال سفارش می‌دهند.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703می‌شود یک مثال بزنید؟

وقتی سریال «برای آخرین بار» آماده‌ی پخش بود  با من تماس گرفتند و گفتند ترانه‌ای را که داشتیم، برای تیتراژ اول گذاشته‌ایم. اگر می‌توانی یک ترانه برای تیتراژ دوم که آخر هر قسمت پخش می‌شود بگو که اسم سریال هم تویش باشد. بعد هم ناباورانه پرسیدند سریال فردا عصر می‌رود روی آنتن، می‌توانی بگویی؟ گفتم بله. کار را با آقای خواجه‌امیری انجام دادیم. من یک تکه از ترانه را گفتم و برایش فرستادم او هم برای آن قسمت ملودی ساخت و برای من فرستاد. در طول مدتی که داشت ملودی را می‌ساخت من به قسمت بعدی ترانه فکر می‌کردم. وقتی ملودی رسید بقیه‌ی متن را آماده کردم و فرستادم. آقای خواجه‌امیری شبانه ترانه را خواند و ضبط کرد. صبح تیتراژ را میکس کردند و برای تصویب فرستادند که تا ظهر تأیید شد و عصر هم در انتهای قسمت اول سریال پخش شد. اتفاقاً ترانه موفقی بود و با مخاطب ارتباط برقرار کرد.

ولی باز هم باید جایی برای الهام ناگهانی گذاشت.

البته گاهی هم مثلاً می‌بینم کسی دارد گریه می‌کند به‌خاطر مجموعه‌ی فضا و شرایط، ممکن است با دیدن همان اشک جرقه‌ای بخورد و یک بیت از ترانه‌ای به ذهنم برسد. آن موقع همان حس را می‌گیرم و جلو می‌روم.

یادداشت می‌کنید؟

بله.

اگر یادداشت نشود؟

یادم می‌رود و بعداً اگر تمام کلماتش هم یادم بیاید آن شعر به صورت منسجم در نمی‌آید. حتماً یادداشت می‌کنم.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703خاص‌ترین حالتی که در آن ترانه به ذهنتان می‌رسد کدام حالت است؟

وقتی می‌خواهم بخوابم و هنوز نخوابیده‌ام. در حالتی بین بیداری و خواب. قبل از این‌که کاملاً خوابم ببرد. برای همین قلم و کاغذ آماده نگه‌می‌دارم.

زیاد موسیقی گوش می‌دهید؟

زمانی خیلی گوش می‌کردم، ولی الآن نه. الآن وقتی توی ماشین هستم بیش‌تر ترجیح می‌دهم سکوت باشد. مگر این‌که بخواهم بروم سفر یا با کسی همراه باشم. گاهی وقت‌ها هم یک ملودی داده‌اند و باید برای آن شعر بگویم که همان را گوش می‌دهم.

نوجوان‌هایی را دیده‌اید که هدفون را اصلاً از گوششان بیرون نمی‌آورند؟

خوب است آدم موسیقی گوش کند و با انواع آن و سبک‌ها و سلیقه‌های مختلف موسیقی آشنا باشد.

خودتان همه نوعی موسیقی گوش می‌کنید؟

من زمانی موسیقی ملی و سنتی گوش می‌کردم و همین‌طور موسیقی پاپ و سبک‌های مختلف دیگر، ولی الآن کم‌تر گوش می‌کنم.

رپ هم گوش می‌دادید؟

آن موقعی که موسیقی گوش می‌کردم هنوز رپ فارسی این‌قدر فراگیر نشده بود. ولی اگر منظورتان این است که از رپ خوشم می‌آید یا نه،  اولین کاری که یک مقداری رپ بود و به‌صورت رسمی منتشر شد، در سریال O+ بود که شعرش را من گفته بودم: «زندگی گله‌ای، آدم‌های فله‌ای/ دلخوشی‌شون قیافه، تو ژستن و کلافه/ از بس خطری و خلافن، یه پخ کنی غلافن»

این اصطلاحات را از کجا می‌دانید؟

بالأخره توی همین جا زندگی کرده‌ایم. زمانی که خودمان محصل بودیم تولید هم می‌کردیم و بین خودمان اصطلاحات خاصی رواج داشت. مثل هر گروهی از نوجوان‌ها که برای خودشان این اصطلاحات را دارند.

درمورد سبک شعر تعصب خاصی دارید؟

نه. بعضی وقت‌ها در بین شعرهای آزادی که می‌شنوم نمونه‌های خیلی خوبی پیدا می‌کنم ولی بعضی‌ها هم هستند که هر چی گوش می‌کنم ارتباطی با  آن برقرار نمی‌کنم. فکر می‌کنم جای تک‌تک این کلمات خیلی کلمات دیگر می‌شود گذاشت. خودم شعر سپید و انواع شعرهای آزاد را خیلی دوست دارم. به‌خصوص که ما الآن هم در غزل و هم در شعر آزاد خیلی پیشرفت خوبی کرده‌ایم. الآن در غزل کارهای خوبی سروده شده که نو هست و دیگر زیر سایه‌ی گذشتگان نیست. همین اتفاق توی شعر سپید افتاده و زبان‌های تازه داریم می‌شنویم که از آن لذت می‌بریم. در کنار این‌ها شعر‌های دیگری هم هست که انگار شاعر برای خودش گفته است.

این روزها روی چه کاری تمرکز دارید؟

الآن بیش‌تر به چند ترانه که می‌خواستم بگویم فکر می‌کنم. زمانی روی غزل و شعر کلاسیک و این‌ها تمرکز کردم. قبلاً هم از این نوع شعر گفته بودم که با فضای ارکستر ملی اجرا شد. یک مجموعه ‌هم با همایون شجریان و فردین خلعتبری آماده شده و یک مجموعه‌ی دیگر که با فضای ارکستر ملی کار می‌کنم.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703نه عقل بود و نه دلی

 

اگر موسیقی تیتراژ سریال مدار صفر درجه و فراز و فرود‌های آن را شنیده باشید حتماً متن ترانه‌ی آن را هم به‌خاطر دارید. ترانه‌ای که اگرچه از عشق می‌گفت، ولی بر روی تصاویر جنگ جهانی دوم و آشوب‌های آن زمان تناسب عجیبی پیدا کرده بود.

چرا مدار صفر درجه آن‌قدر مشهور شد؟

اصولاً کارهایی که با ارکستر ملی اجرا شوند و زبان کلاسیک  داشته باشند، دیرتر فراگیر می‌شوند، ولی ماندگارترند. زبان کتابی به همان نسبت که دیرتر می‌گیرد، دیرتر هم فراموش می‌شود. مثل خاک که دیرتر از آب گرم می‌شود و دیرتر هم گرما را از دست می‌دهد. موفق شدن اثر در این ژانر طول می‌کشد. توجه کنید که این‌ها نقطه قوت یا ضعف نیست. یک ترانه‌ای زودتر پخش می‌شود ولی قدرت ماندگاری کم‌تری دارد، اما در زمان حیاتش تأثیر حسی و عاطفی خودش را می‌گذارد. هر‌کدام این‌ها یک نوع هستند که جای هم‌دیگر را پر نمی‌کنند. یک دلیل دیگرِ این‌که مدار صفر درجه موفق بود، به مفهومی ارتباط دارد که بیان می‌کند؛ مفهومی که تاریخ مصرف نداشت و در هر شرایط جغرافیایی و تاریخی و اعتقادی معنی پیدا می‌کند.

اصلاً فکر می‌کردید این‌قدر معروف شود؟

نه، فکر می‌کردیم به‌خاطر همان کلام و موسیقی‌ و ارکسترش مخاطب خاص خواهد داشت. حالا طوری شده که با تمام شدن سریال هنوز هم هفته‌ای نیست که درباره‌ی این ترانه چیزی نشنوم و بازخوردی نبینم.

احساس رضایت می‌کنید؟

بله، طبیعی است، انگار نمره قبولی گرفته‌ام.

از مخاطب نوجوان هم در باره‌ی این ترانه بازخورد گرفته‌اید؟

بله یکی از کارهایی بود که فکر نمی‌کردم مخاطب نوجوان داشته باشد ولی دختر و پسر 13 ساله هم بودند که برای من از این ترانه می‌گفتند.

بیش‌تر از چه قسمتی خوششان آمده بود؟

ابتدای کار عبارت‌های پیچیده‌ای گفته می‌شد ولی زمانی که بعد از این پیچیدگی‌ها جمله‌ی ساده‌ی من عاشق چشمت شدم می‌آمد انگار که آن بغرنج بودن موضوع تبدیل می‌شد به سادگی و صمیمیت. نوجوان‌ها با همین عبارت ارتباط برقرار می‌کردند.

«من و رسوایی و این بار گناه/تو و تنهایی و آن چشم سیاه/ از من تازه مسلمان بگذر بگذر/ از سر پیمان بگذر» چرا می‌گویند ترانه شب دهم معنا گریزی دارد؟

این ترانه را بر اساس موضوع سریال گفتم. نشان‌دهنده‌ی شوق این فرد بود برای کشته شدن که از شوق شمشیر بیش‌تر بود. به شکلی گفتم که تا پایان سریال مشخص نشود. وقتی فهمیدم خانم ریاحی نقش فخرالزمان را بازی کرده به آهنگ‌ساز زنگ زدم و گفتم توی شعر آمده «چشم سیاه» که منظورم فخرالزمان بوده حالا باید آن را عوض کنم. آقای خلعتبری گفت لنز گذاشتند و رنگ چشم بازیگر نقش فخرالزمان سیاه شده است. به هرحال جدا از معنای سریال گفت‌و‌گوی یک عاشق با معشوقش بوده که می‌خواسته بگذرد و سراغ عشقی برود که بزرگ‌تر است.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703شغل شما چیست دکتر؟

 

نمی‌شود قاطعانه گفت که هنرمند باید شغل دیگری هم داشته باشد یا این‌که تمام وقتش را در همان رشته‌ی هنری خودش صرف کند، چون هنرمندانی داریم که با همین شغل زندگی می‌کنند و زندگی‌شان هم تأمین می‌شود. نوع دیگری هم هستند که بیش‌تر قناعت می‌کنند و تمام تمرکز و انرژی‌شان را صرف هنرشان می‌کنند. این گروه وقتی می‌بینند که هنر به لحاظ اقتصادی کم‌تر بازده دارد سطح توقعشان را پایین آورده‌اند. ولی اگر هم کسی بخواهد مجموعه‌ی این چیزها را داشته باشد و مجبور نباشد به‌خاطر معاشش هر کاری را انجام بدهد، بد نیست یک شغل هم پیدا کند که خیلی  با هنرش بی‌ارتباط نباشد و تضادی ایجاد نکند. در این شرایط هنرمند می‌تواند قدرت انتخاب داشته باشد و مستقل‌تر و مقتدرانه‌تر از میان درخواست‌هایی که از او می‌کنند انتخاب کند. آن موقع خودش تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد و با چه کسی همکاری کند. در شرایط فعلی ما، چون هنر خیلی آن بار اقتصادی را که باید داشته باشد ندارد، انتخاب شغل جداگانه خیلی مهم است.

از طرف  دیگر شغل، هنرمند را به جامعه مرتبط می‌کند. چرا ما سپیدسرایی داریم که کارگر ساختمان است و شعرهای سپید‌ خوبی هم می‌گوید. وقتی که به جلسات خانه‌ی ترانه می‌آید می‌بینیم شعرش از کارش و از زحمتی که می‌کشد تأثیر گرفته است. چون مجموعه‌ی اتفاقاتی را که در جامعه‌ی اطرافش می‌افتد با گوشت و پوست و خون حس و لمس کرده، کارش و رنجش دستمایه‌ی شعرش شده و به همان نسبت تأثیرگذار است. اتفاقاً کتابش در همین دوره‌ی نمایشگاه کتاب منتشر شد و از آن استقبال خوبی کردند.

بعضی‌ها هم ممکن است درگیر مسائل مالی یا شهرت شوند. مثلاً با کمی شناخته شدن بروند به‌دنبال این‌که از این قضیه درآمدزایی کنند. هرچند هنرمند حرفه‌ای باید درآمد داشته باشد و ارزش مالی کالایش را بالا ببرد، به شرطی که منجر به تولید انبوه و تکرار کارها و افت کیفیت نشود. حتی امکان دارد سفارش‌هایی را قبول کند که برخلاف نظر خودش است یا این‌که با سلیقه و خواست مردم تضاد دارد. چنین موقعی است که زود فراموش می‌شود.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703انجمن ترانه‌سرایان زنده

 

خانه‌ی ترانه، گروهی از علاقه‌مندان ترانه‌سرایی هستند که پنج‌شنبه‌ها ساعت 2 بعد‌از‌ظهر در فرهنگ‌سرای ارسباران جمع می‌شوند. مسئولیت اجرای این برنامه‌ی دائمی با افشین یداللهی است. در این برنامه به‌صورت منظم اعضا ترانه می‌‌خوانند و به نقد ترانه‌ها می‌پردازند. از  این ترانه‌سرا سؤال می‌کنم که آیا نوجوان‌ها هم در این جلسات شرکت می‌کنند و او می‌گوید: نوجوان‌هایی بود‌ند که ترانه‌سرایی را از همین جلسه‌ها شروع کردند و با رشد دائمی توانستند موفق شوند. سؤال بعدی ما از آفت‌های ترانه‌سرایی است. مشکلاتی که ممکن است در اوایلِ کار ترانه‌سرایان را گرفتار کند. یداللهی در این‌باره می‌‌گوید: یکی از آفت‌ها تقلید است.

ترانه‌سرای تازه کار در ابتدا ممکن است تقلید کند تا قلق کار دستش بیاید ولی بعداً باید به زبان شخصی خودش برسد و اندیشه‌ی شخصی خودش را مطرح کند. مشکل بعدی غرور است. بعد از این‌که چند تا ترانه گفت و تشویق شد و یا این‌که ترانه‌اش با صدای خواننده‌ی معروفی اجرا شد ممکن است دچار غرور شود و با خودش بگوید دیگر تمام شد و به جایگاهی رسیدم که دیگر دست نیافتنی است. کسانی که چنین غروری پیدا می‌کنند رفتارشان تغییر می‌کند و دیگر تلاش نمی‌کنند و فکر می‌کنند هرچه بگویند خوب است. در نتیجه وسواسی که باید داشته باشند ندارند، درجا می‌زنند و مهم‌تر از هم این‌که رفتارشان با بقیه فرق می‌کند.

روزنامه همشهری 30 خرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد - فرزاد فربد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با فرزاد فربد، مترجم کتاب‌هاى فانتزى

بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابى:
شاید شما هم به دنیای خیال علاقه داشته باشید. دنیایی از اسب‌های بالدار، قطب‌نما‌های جادویی، کوتوله‌های جنگجو و سرزمین‌های جادویی. این دنیا را در کتاب‌هایی که فرزاد فربد ترجمه کرده هم می‌توان پیدا کرد.

«فرزاد فربد» یکی از مترجم‌هایی است که چندین سال است به‌طور تخصصی به ترجمه‌ی داستان‌های فانتزی برای نوجوانان می‌پردازد. او چند نویسنده را در این حوزه به نوجوانان ایران معرفی کرده است. در ماه اردیبهشت که ماه نمایشگاه کتاب است، به گفت‌وگو با فرزاد فربد می‌نشینیم تا هم درباره‌ی خودش بپرسیم، هم در مورد کتاب‌هایی که ترجمه کرده کنجکاوی کنیم و هم از چند و چون فن ترجمه و نکات ظریف ترجمه‌ی ادبی برای نوجوانان سؤال کنیم.

  • بعضی از کسانی که یک‌رشته‌ی هنری خاص را دنبال می‌کنند در دوران نوجوانی به آن علاقه‌مند شده‌اند. در سال‌های کودکی و نوجوانی چه تماسی با دنیای فانتزی داشتید؟

در دوران کودکی من در دهه‌ی 50 خیلی به کتاب تخیلی مخصوص نوجوانان دسترسی نداشتیم. ما در کرمانشاه زندگی می‌کردیم و کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درست نزدیک خانه‌‌ی ما بود. البته آن موقع کتاب‌های ژول‌ورن در دسترس بود. بعداً اوایل دهه‌ی 60 بعضی ناشرها به‌صورت منظم آثار ژول ورن را ترجمه و چاپ کردند. دبستان که بودم، سه‌گانه‌ى جان کریستوفر را هم خواندم.

  • غیر از خواندن این کتاب‌ها، برای ارضای علاقه‌تان به دنیای علمی، تخیلی، چه راه دیگری پیشِ رو داشتید؟

تلویزیون هم با سریال‌هایی که پخش می‌کرد خیلی تأثیر داشت. سریال‌هایی مانند پیشتازان فضا، فضای 1999، اوریون 7 و همین‌طور منطقه گرگ و میش با نام اصلی «twilight zone»  که یکی از مهم‌ترین سریال‌های علمی، تخیلی بود. در این سریال بازیگرهای معروفی نقش داشتند و کارگردان یک قسمتش استیون اسپیلبرگ بود.

  • فقط به همین گونه (ژانر) علاقه داشتید؟

به فیلم‌های وسترن هم علاقه داشتم. سریال «گالری شبانه» هم پخش می‌شد که ترسناک بود ولی به سبکی که روی ماهیت ترس کارمی‌کند نه اسلشر. الآن قسمت‌هایی از این سریال به عنوان فیلم سینمایی بازسازی شده است. «گییرمو دل تورو» که کارگردان فیلم هزارتوی پن است تهیه کننده‌ی فیلمی است که از روی یکی از قسمت‌های منطقه گرگ و میش ساخته شده. در زمان کودکی از این‌ها استفاده می‌کردم.

  • در دوران نوجوانی شما وضعیت کتاب‌های تخیلی چه‌طور بود؟

تقریباً قحطی کار علمی‌، تخیلی و فانتزی و پلیسی بود. انگار به‌جز معدودی، مترجمان و ناشران سراغ این گروه کتاب‌ها نمی‌رفتند. این‌جور کتاب‌ها اگر هم چاپ می‌شد ناشرهای معروف چاپ نمی‌کردند و کارها بی‌کیفیت بود. مثلاً فقط یک جلد شیر کمد و جادوگر از مجموعه‌ی نارنیا چاپ شده بود. الآن همه‌ی مجموعه‌ی نارنیا را چندین ناشر چاپ کرده‌اند. حالا با شرایط دیگری مواجه هستیم. یک نوع بی‌سلیقگی هم هست. مثلاً نوعی داستان وحشت رشد زیادی کرده که شاید ارزش ادبی خاصی نداشته باشد ولی حساسیت ایجاد کرده و باعث واکنش شده که بعضی‌ها فکر ‌کنند کتاب‌های فانتزی تیره (Dark fantasy) یا وحشت کتاب‌های بی‌ارزشی هستند.

  • این نوع داستان وحشت بقیه‌ی کتاب‌های ژانر وحشت چه تفاوتی ‌دارند؟

ژانر وحشت چندین زیرشاخه دارد. نیل گیمن ادبیات و اسطوره را می‌شناسد، با سینما آشنایی دارد و اکثر داستان‌های قدیمی را بازآفرینی کرده. کتاب گورستان او برداشتی از «جنگل» اثر «رودیار کیپلینگ» است که آن‌جا پسری در جنگل بزرگ می‌شود و این‌جا پسربچه‌ی داستان به گورستان می‌رود و اشباحی که از دوران روم باستان تا زمان حال در آن هستند او را بزرگ می‌کنند. اتفاقاً فضای لطیفی دارد. درباره‌ی بچه‌ای که توانایی‌های خاصی دارد. آد و غول‌های یخی بازآفرینی اساطیر «نوردیک» است و اشاره به نشانه‌ها و اسطوره‌های باستانی دارد.

  • پس همه‌ی گونه‌های ادبیات وحشت هم برای نوجوان مناسب نیستند؟

نمی‌شود به این صراحت مشخص کرد و من هم موافق این تقسیم‌بندی‌ها نیستم. مثلاً بعضی از داستان‌های برادران گریم خیلی خشن‌اند، مانند هنسل و گرتل. یا داستان‌های اندرسن که زندگی ناگواری داشته و می‌گویند جوجه اردک زشت روایت زندگی خودش است، یا پری دریایی که انتهای خیلی بدی دارد. بین خود منتقدان هم گاهی اختلاف نظر وجود دارد. ولی بعضی کتاب‌ها غیر از تخلیه‌ی هیجان تأثیری ندارد وکاری برای شکل دادن به سلیقه‌ی نوجوان‌ها انجام نمی‌دهد. البته نوجوان خودش راهش را پیدا می‌کند. من تن‌تن‌باز بودم و به کمیک‌های آستریکس و اوبلیکس هم خیلی علاقه داشتم. کتاب‌های پلیسی هم می‌خواندم.

  • غیر از این‌ها کتاب‌هایی از گونه‌های دیگر هم می‌خواندید؟ یا مجلات ویژه‌ی نوجوان‌ها؟

بله، مثلاً داستان‌های اریش کستنر را می‌خواندم. خواندن کیهان بچه‌ها را هم از دبستان شروع کردم که آن موقع کمیک‌هایی مثل جنگ ستارگان در آن چاپ می‌شد.

  • به یاد دارید اولین متنی که ترجمه کردید، چی بود؟

شعری از جبران خلیل جبران بود، به اسم «زیبایی مرگ» که سال 75 در مجله‌ی مترجم چاپ شد. اولین کتاب ترجمه‌ام هفتمین کتابم بود که چاپ شد و خیلی هم بد پخش شد.

  • چرا وارد ادبیات کودک و نوجوان شدید؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698من همیشه کتاب‌هایی را که خودم، دوست داشتم برای ترجمه انتخاب می‌کردم، نه این‌که از بازار نشر پیروی کنم. مجموعه‌ی هنک سگ گاوچران را هم برای این ترجمه کردم که برایم جالب بود. آن موقع کار تدریس زبان انجام می‌دادم. برگرداندنش به فارسی مشکل بود زیرا با لهجه‌ی تگزاسی نوشته شده است. بعداً که منتشر شد و با نویسنده تماس گرفتم خود او هم تعجب کرده بود که کتابش در ایران چاپ شده و مورد استقبال قرار گرفته، چون این کتاب در شمال آمریکا هم که لهجه‌ی متفاوتی دارند مخاطب کم‌تری داشت. ترجمه‌ی کتاب‌های پولمن هم با تحقیق درباره‌ی او شروع شد و بعد لابه‌لای کارهایم کتاب‌هایش را ترجمه کردم.

  • در بخش دیگری از ترجمه هم کار می‌کنید، مثلاً برای دیگر رشته‌های هنری؟

مترجم سینمایی هم هستم، ولی فقط به‌خاطر علاقه به سینما. غیر از زمان دانشجویی هیچ وقت کار سفارشی برای ترجمه قبول نکردم. آن موقع هم به متنی که ترجمه می‌کردم علاقه داشتم.

  • سه‌گانه‌ی «نیروی اهریمنی‌اش» را در چه مدت ترجمه کردید؟

یک سال و نیم طول کشید. حدود 18 ماه  کار کشنده که برایش همه‌ی کارهایم را  تعطیل کردم.

  • فرصت کمی داشتید؟

قبل از شروع ترجمه کتاب‌ها را دو بار خواندم و یک بار صوتی گوش کردم. مصاحبه‌های نویسنده را خواندم. راهنما‌های کتاب را پیدا کردم که نکات اصلی کتاب را شرح می‌داد. آماده‌سازی جمعاً یک سال طول کشید. هر روز از 10 صبح شروع می‌کردم تا پنج عصر. بعد استخر می‌رفتم چون این کار پشت میزی باعث ناراحتی‌های جسمی می‌شد. بعد از شام دوباره شروع می‌کردم تا ساعت سه صبح. شب‌ها تمرکز بیش‌تری دارم.

  • این زحمت سود مالی هم داشت؟

ترجمه و نشر کلاً بازگشت مالی ندارد. الآن هم در انتشارات پریان دنبال کتاب‌هایی هستیم که وجودش برای خواننده‌ی فانتزی ضروری است. کاری به بازار نداریم که چه‌قدر سود دارد. «حکایت مریخ» ری‌برادبری،  «گزارش اقلیت» فیلیپ کدیک در یک مجموعه سه داستانی و «تصاویر فسیلی» در مجموعه پنج داستانی فانتزی و ساینس فیکشن هم که الآن چاپ و توزیع شده‌اند، براساس همین روش انتخاب شده‌اند.

  • با وجود این همه تفاوت زبانی که گفتید «هنک، سگ گاوچران» چه‌طور ترجمه شد؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698هنک قبلاً در شش جلد افست شده در ایران پیدا می‌شد که به‌عنوان کتاب کمک آموزشی به‌همراه نوار کاست به آموزش زبان انگلیسی کمک کند. اوایل ترجمه با لهجه آن‌جا خیلی سخت بود، مثلاً کلماتی که به ow  ختم می‌شوند با er  نوشته شده بود. window  می‌شود winder  در هیچ دیکشنری هم نیست. یا اینکه اصطلاحی مثل لعنتی رو شکسته می‌گویند من نوشتم «نعلتی» و بعداً فکر می‌کردند اشتباه تایپی است.

  • خود هنک هم متفاوت حرف می‌زند

هنک که خودش هم راوی است فکر می‌کند خوش‌تیپ‌ترین و با‌هوش‌ترین سگ گله است و از بقیه ناراحت می‌شود و قهر می‌کند و می‌رود، اما دستیارش از او باهوش‌تر است. نمایش «مترسک» حسن معجونی که اقتباسی از کتاب هنک بود، سال قبل روی صحنه رفت. از روی ترجمه‌ی من نمایش را نوشته بودند و دیالوگ‌ها با خلاقیت خوبی تغییر کرده بود.

  • بعضی از نویسند‌ها و مترجم‌ها از این‌که آثارشان وقت تبدیل به فیلم و نمایش تغییر می‌کند، ناراحت می‌شوند.

خب، قبل از اجرا با کارگردان و نویسنده جلسه‌ای داشتیم و دیدم که متن خوبی آماده شده. بعد از اجرا خیلی خوشم آمد چون جوهر کار را گرفته بودند. شخصیت‌هایی تغییر کرده بود و شخصیت‌های اضافه شده بود که خودش به کار کمک می‌کرد.

  • چند جلد از کتاب‌های هنک در ایران چاپ شده است؟

22 جلد چاپ شده و اصل اثر بیش‌تر از 50 جلد است. نویسنده همین الآن هم کتاب‌های جدید را به آن اضافه می‌کند. اتفاقاً در آمریکا برای متن کتاب محدودیت‌هایی ایجاد شد. اتحادیه‌های صنفی فشار آوردند و در نوشتن کتاب‌های بعدی لحن نویسنده کمی عوض شد. ادبیات نوجوانان بسیار حساس است.

  • ترجمه‌ی کدام کتاب نوجوانان برایتان از بقیه سخت‌تر بود؟

ترجمه‌ی «ادی دیکنز» از نظر تکنیکی مشکل‌تر بود، زیرا پر از جناس‌های کلامی است. با چارلز دیکنز و دیگر نویسنده‌های بزرگ دوران ویکتوریایی و کتاب‌هایی مثل آرزوهای بزرگ شوخی کرده بود. نیروی اهریمنی‌اش هم سخت بود، مخصوصاً که دنیا‌های مختلفی داشت و نویسنده چیزهایی از خودش ساخته بود.

  • در بین این همه شخصیت‌های خیالی خودتان را جای چه کسی قرار می‌دهید؟

نمی‌توانم هیچ شخصیتی را انتخاب کنم، فقط این را می‌شود گفت که وقتی ترجمه را شروع می‌کنم خودم را به جای شخصیت‌ها و در فضای آن‌ها قرار می‌دهم. البته این کار باعث می‌شود که وقتی ترجمه به پایان می‌رسد، حسی مثل دلتنگی بروز کند. انگار که بخشی از زندگی خودم به پایان رسیده است.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698

سرزمین فانتزی‌بازها

دفتر انتشارات پریان بسیار مرتب و منظم است و در کتابخانه‌ی ‌آن نسخه‌های اصلی کتاب‌های علمی، تخیلی و فانتزی دیده می‌شود. سه کتاب نیروی اهریمنی‌‌اش روی قفسه‌ی بالایی هستند و درست کنار آن‌ها مجسمه‌ی یکی از خرس‌های زره‌پوش چپ‌دست قرار دارد، خرس‌هایی که از شخصیت‌های مهم همین کتاب‌ها هستند. طبقه‌ی پایین «گالوم» شخصیت جن‌مانند ارباب حلقه‌ها روی سنگی نشسته و با دست یک ماهی گرفته است. پایین‌تر ماکت شهری است که ارتش اورگ‌های داستان ارباب حلقه‌ها آن را با منجنیق بمباران کردند. این‌جا سرزمین فانتزی است.

تا به حال کتاب‌های علمی، تخیلی، فانتزی و وحشت در انتشاراتی‌های مختلف به چاپ می‌رسیدند و اگر کسی می‌خواست مجموعه‌ای از این داستان‌ها را مطالعه کند باید هر بار به بازار کتاب سر می‌زد و در کتاب‌فروشی‌های مختلف به‌دنبال ژانر مورد علاقه‌ی خود می‌گشت. فربد که برنا‌مه‌ای برای انتشار منظم کتاب‌های این ژانر طراحی کرده، می‌گوید: بزرگ‌ترین برنامه‌ی ما مجموعه‌ی انتخاب پریان است. کارهایی که بیش‌تر آثار شاخص علمی، تخیلی و فانتزی هستند. در آن‌ها بزرگسال و کودک مطرح نیست و آثار فقط بر اساس ژانر انتخاب شده‌اند. بعضی‌ها مثل مری پاپینز، پیتر پن، پسرم میو و آخرین تک شاخ، قبلاً ترجمه شده‌اند و برخی برای اولین بار معرفی می‌شوند، مثل آثار ریچارد میترسون. از بین کتاب‌های بزرگسالان هم سولاریس و فارنهایت 451 را داریم.

او درباره‌ی هدف چاپ مجموعه کتاب انتخاب پریان می‌گوید: به‌خاطر محدودیت بازار، علاقه‌ی خواننده‌های ما درست پاسخ نگرفته و نوجوان‌هایی که پولمن و گیمن خوانده‌اند مسلماً دیگر نمی‌توانند به پله‌ی پایین‌تر برگردند. این قاعده‌ی مطالعه است، اگر بالاتر از پولمن هم بخوانیم شاید دیگر سراغ او نیاییم. من به پسر پنج ساله‌ی خودم و هم‌سن و سال‌هایش فکر می‌کنم که اگر بزرگ شد و خواست چیزی بخواند کتاب خوب در اختیار داشته باشد. وقتی کتاب سطحی را می‌بندیم تمام می‌شود، ولی کتابی که تخیل سازنده دارد تازه شروع می‌شود.

به فربد می‌گوییم این پروژه نیاز به لشگری از مترجمان دارد و او جواب می‌دهد: با این‌که خودم مترجمان زیادی از بین همکاران می‌شناسم، برای ترجمه‌ از چهره‌های جدید و جوان دعوت می‌کنیم تا به آن‌ها فرصت بدهیم. خودمان آموزش ویراستاری و ترجمه می‌دهیم و کارهای اول را  ویراستاری می‌کنیم تا به نام مترجم تازه کار بیرون بیاید. بعد می‌بینیم در ترجمه‌ی بعدی کارشان بهتر شده است.

خود او الآن ترجمه‌ی نسخه‌ی دهمین سالگرد کورلاین نیل گیمن را در دست دارد. این کتاب دوبار باز نویسی شده و تصاویر آن هم تغییر کرده است. فربد درباره‌ی فضایی که در آن ترجمه می‌کند می‌گوید: عادت خاصی برای ترجمه ندارم، ولی مثل بیش‌تر مترجمان باید در سکوت کار کنم. الآن بیش‌تر کارم را در دفتر انتشارات انجام می‌دهم، چون در خانه باید برای فرزندم وقت بگذارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698سرمایه‌ی پنهان گذشته

فربد تکیه بر سرمایه‌ی ادبی  گذشته را در موفقیت انواع آثار ادبی بسیار مؤثر می‌داند و با اشاره به کتاب نیروی اهریمنی‌اش می‌گوید: «فضای این کتاب بهترین فضایی بود که در آن قرار گرفتم. نویسندگانی که اطلاعات کافی دارند می‌توانند از سرمایه‌ی ادبی گذشته‌ی خود استفاده کنند و داستان‌های بسیار جذابی بسازند. در کارهای تالکین «الف» و «اورگ» و «گابلین» را می‌بینیم که بخشی از فرهنگ آن کشورها است و در نروژ و سوئد هنوز هم معنی دارد. درحالی‌که خیلی از نویسنده‌های ما با پیشینه‌ی ادبی خودشان آشنا نیستند. ما سابقه‌ی طولانی در شعر کلاسیک داریم، ولی چند نویسنده‌ می‌شناسیم که در کارهایشان از این پشتوانه استفاده کرده باشند؟ از طرف دیگر مخالفت‌هایی هم با پرورش خیال در نوجوان‌ها داریم. مگر می‌شود بدون خیال زندگی کرد؟ اگر خیال نداشته باشیم، اصلاً ادبیات و سینما وجود نخواهد داشت و ادبیات نوجوانان برای کمک به پرورش تخیل ضروری است. از طرف دیگر همیشه خیال با افسانه‌ها، اساطیر و با علم آمیخته است.

اگر در ایران نویسندگانی با استفاده از سرمایه‌ی گذشته‌ی ما شروع به کار کنند، مسلماً می‌توانند نتایج خوبی بگیرند، مثل کارهای آرمان آرین نویسنده‌ی «پارسیان و من» که اثرش مخاطب پیدا کرد. افراد دیگری هم بودند که کتاب‌هایی نوشتند، ولی اشکالات زیادی داشت. من یک دوره در جایزه‌ی هنر و ادبیات گمانه‌زن عضو هیئت داوران بودم. بعضی‌ آثار ضعیف بود، ولی در ژانر وحشت و فانتزی آثار خوبی فرستاده شده بود. نسل جدید چون کتاب‌های بهتری می‌خوانند تولیدشان هم قوی‌تر خواهد بود.

استقبال از یک کتاب

فربد از اتفاق خوبی که برای یکی از ترجمه‌هایش افتاده هم یاد می‌کند: زمانی که نیروی اهریمنی‌اش چاپ شد. سازمان فرهنگی، هنری شهرداری از آن خیلی استقبال کرد و در سال 1386 در موزه‌ی امام علی‌عبرای کتاب مراسم رونمایی گرفتند. این کار برای خودم هم جالب بود.

روزنامه همشهری 26 اردیبهشت 1392 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
 
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 

و من مسافرم اى بادهاى همواره

-----------------------------------------------------------------

کهنسال و زنده

محمد سرابی: اگر می‌خواهید یک غار زنده را ببینید به روستای نراق دلیجان بروید. غار چال‌نخجیر 75 میلیون سال عمردارد، ولی هنوز هم قندیل‌ها تشکیل می‌شوند و آب و هوا در بخش‌های مختلفش جریان دارد. هوای بیرون ممکن است در نوروز سرد باشد، ولی فضای درون غار که طبقات مختلف دارد، در تابستان‌ها خنک و در زمستان‌ها گرم است. طول تونل اصلی به 10 کیلومتر هم می‌رسد که هنوز بخش‌هایی از آن ناشناخته باقی‌مانده است.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 692

عکس: خبرگزاری مهر

http://hamshahrionline.ir/details/206249

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
عید، همه چیز را عوض می‌کرد - مرتضی احمدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 
دیدار با یک صدای آشنا، مرتضی احمدی

عید، همه چیز را عوض می‌کرد

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
عید نوروز از خیلی قدیم مانده و نسل‌های پیشین آن را با آداب و رسومی، نسل به نسل به ‌ما رسانده‌اند. البته هر نسل کمی به این آداب و رسوم قدیمی، اضافه یا از آن کم کرده ‌است.

در آستانه‌ی نوروز 92، سراغ استاد «مرتضی احمدی» می‌رویم. او از معدود هنرمندانی است که در این باره، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. احمدی 88 سال پیش (سال 1303) در تهران به دنیا آمد و آن‌قدر زادگاهش را دوست دارد که در آثارش، همیشه بر «تهرون» و «تهرونی» بودن تأکید می‌کند. وقتی گفتیم از دوچرخه، ضمیمه‌ی نوجوانان روزنامه‌ی همشهری تماس می‌گیریم، گفت که به همشهری خیلی علاقه دارد و قرار مصاحبه را برای چند روز بعد گذاشتیم. برای آشنا شدن با حال و هوای نوروز در تهران قدیم، پای صحبت‌های مرتضی احمدی، هنرمندِ تهرونیِ فوتبال‌دوست می‌نشینیم؛ هنرمندی که در آستانه‌ی 90 سالگی هم‌چنان پر انرژی و سرزنده و فعال است. 

  • قدیم‌ها شهر از کی، حال و هوای نوروز به خود می‌گرفت؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

از اول اسفند، همان موقعی که زندگی در داخل خانه‌ها عوض می‌شد. خانه‌تکانی آن موقع، با جارو و گردگیری تمام نمی‌شد. اگر بارندگی نبود که همه‌ی اثاثیه را می‌ریختند توی حیاط. اگر هم نمی‌شد و ممکن بود باران بیاید، همه چیز را وسط اتاق جمع می‌کردند و از بالای دیوارها تا پایین حیاط همه‌جا را تمیز می‌کردند. کرسی را جمع می‌کردند، فرش‌ها را می‌شستند و زیر فرش‌ها آب تنباکو می‌ریختند تا مورچه جمع نشود.

  • وقتی کرسی را جمع می‌کردند، اگر بعدش هوا سرد می‌شد چه‌ اتفاقی می‌افتاد؟

اگر هوا سرد می‌شد تحمل می‌کردند، چون باید همه چیز عوض می‌شد. سه نوع گل شمعدانی و عبایی و شویدی همه جا توی همه‌ی خانه‌ها بود. توی پله‌ها دم حوض تو آشپزخانه. گلدان‌ها را بیرون می‌آوردند. توی باغچه پای گل‌ها کود می‌ریختند. باید همه چیز عوض می‌شد.

  • کی این همه کار را انجام می‌داد؟

مادر که زحمتکش روزگار بود. پدر و بچه‌ها هم کمک می‌کردند ولی باز هم همه‌ی زحمت‌ها گردن مادر بود. از 20 اسفند به بعد خانه‌تکانی تمام شده بود و بقیه‌ی کارهای مربوط به عید را انجام می‌دادند، مثل سبزه خواباندن.

  • شب چهارشنبه سوری چه برنامه‌ای داشتند؟ جشن بود یا مثل الآن جنگ شهری؟

چند روز مانده، کنار خیابان‌ بوته می‌فروختند. بوته‌هایی که آتش می‌زدند و از رویش می‌پریدند. کار بی‌خطری بود...

  • پس بچه‌های الآن خشن‌تر شده‌اند؟

نه، این‌طور نیست. من فکر می‌کنم هیچ بچه‌ی بدی نداریم. اصلاً بدی وجود ندارد. بچه‌ها احساسات قوی دارند و دوست‌داشتنی هستند. خودشان هم همه را دوست دارند. بچه‌های الآن حرف بزرگ‌تر‌ها را گوش می‌کنند و به بزرگ‌تر‌ها و پیش‌کسوت‌ها احترام می‌گذارند. ولی ما پدر و مادرها نسبت به بچه‌هایمان خودخواه و بی‌رحم هستیم. آن‌ها را قاطی کارها نمی‌کنیم.

  • پس این اختلافی که بین نسل‌ها به‌وجود آمده، چه دلیلی دارد؟


اگر ایرادی هست از بزرگ‌ترها است... الآن بچه‌ها با فرهنگ بالایی بزرگ می‌شوند و شعور و اطلاعات و مطالعه‌ی بیش‌تری دارند. من می‌بینم که بچه‌ها کتاب‌خوان هستند و خیلی می‌فهمند.

  • به نظرتان، بچه‌های الآن چی لازم دارند؟

اخلاق، ملایمت، مهربانی و دوست داشتن. بچه ‌این‌ها را می‌خواهد، ولی رفتار ما درست نیست. پول نمی‌خواهند، اگر ملایمت و مهربانی ببینند، پول زیادی از پدر و مادرشان نمی‌خواهند. وقتی پدر را هفته به هفته نمی‌بینند. اصلاً این وسط بچه‌ها قربانی می‌شوند. پدر که صبح تا شب کار می‌کند مگر نمی‌خواهد کنار زن و بچه‌اش باشد. بچه‌ها این را می‌فهمند و درک می‌کنند.

  • الآن عید بیش‌تر از همه، بچه‌ها را خوشحال می‌کند، مخصوصاً که مدرسه‌ها تعطیل می‌شود و مسافرت و برنامه‌ها‌ی تلویزیون جایش را می‌گیرد. قدیم‌ها خوشحالی بچه‌ها از کی و با چی شروع می‌شد؟

از اول اسفند که پدر می‌رفت برای خانواده‌اش لباس می‌خرید. برای پسرها پارچه‌ی کت و شلواری و برای دخترها پارچه‌ی پیراهن و چادرگل‌گلی. پارچه‌ها را برای دوختن می‌دادند به خیاطی، چون اغلب لباس بازاری خریدن را عیب می‌دانستند. توی محله همه خیاط مخصوص داشتند که اندازه‌ی آن‌ها را داشت. خوشحالی بعدی شیرینی‌ بود. این یکی را از مغازه می‌خریدند. خانم‌هایی هم بودند که شیرینی خانه‌شان را درست می‌کردند.

  • شب عید، دسته جمعی عکس هم می‌انداختند؟

نه، من این را نشنیده‌ام.

  • سرخاک درگذشتگان هم می‌رفتند؟

بله، حتماً می‌رفتند. پنج‌شنبه‌ی آخر سال در قبرستان‌ها جای خالی پیدا نمی‌شد. همه به یاد در گذشتگان خود آمده بودند. وقتی سر یک خاک می‌نشستند غیر از آن به قبر‌های اطراف هم گلاب می‌زدند. رد که می‌شدی می‌دیدی مردم دم قبرها لب‌هایشان تکان می‌خورد. برای سنگ‌های خالی که کس و کاری نداشتند هم فاتحه می‌خواندند و بعد فاتحه‌ای برای همه‌ی اهل قبور.

  • به نظر شما مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین قسمت عید کدام است؟

عید دیدنی. مادر‌ها روی پا بند نمی‌شوند که سال تحویل بشود و بچه‌هایشان برای عید دیدنی بیایند. پدر و مادر کلافه هستند، کی در باز می‌شود. بچه‌ها که می‌آیند زنده می‌شوند. دید و بازدید هنوز هم مهم‌ترین قسمت عید است.

  • بچه که بودید اول کجا می‌رفتید؟

اول به دیدن مادربزرگم می‌رفتیم. مادرِ پدرم بود و دیوار به دیوار خانه‌ی ما زندگی می‌کرد. «بی‌بی خانم» صدایش می‌کردیم. نوه‌ها دورش جمع می‌شدیم. به‌خاطر کهن‌سالی، کوچک و ریزاندام بود. از زیر تشکش پول درمی‌آورد و به ما می‌داد. پنج زاری (ریالی) یا یک تومنی. اسکناس‌ها متفاوت بود و بستگی به شانس نوه‌ها داشت. بی‌بی خانم 121 سال عمرکرد. بعد به دیدن «خانم جان» می‌رفتیم که مادر بزرگِ مادریم بود. من هیچ‌کدام از پدر بزرگ‌هایم را ندیدم. رفتن به خانه‌ی بزرگ‌تر‌ها قدم اول عید بود. البته همه توی یک محله بودند و خانه‌ها دور نبود.

  • عید دیدنی ‌و بحث و رقابت بین فامیل باعث کدورت نمی‌شد؟

نه، چون دنبال کدورت نبودند. برعکس اگر اختلافی داشتند در همین ایام عید رفع می‌شد. اصلاً در عید و عزا اختلاف را کنار می‌گذاشتند و قهر تمام می‌شد. آن هم قهری که مثلاً توی خیابان به هم سلام نمی‌کردند، ولی در عید‌دیدنی فراموش می‌شد.

  • پس کسانی که با هم قهر بودند تا عید صبر می‌کردند تا راه آشتی باز شود؟

نه، یک راه دیگر هم بود که با کاسه‌ی شله زرد و حلوا انجام می‌شد. این‌ها نذری نبود، یک‌جور رابطه‌ی بین آدم‌ها و خانواده‌ها بود. وقتی منِ مرتضی احمدی با کسی اختلاف داشتم و برایم یک کاسه شله زرد می‌فرستاد، طبیعی بود که فکر می‌کردم پس من در جریان قهر و دعوا مقصر هستم. ظرف را می‌شستم و موقع پس فرستادن آب‌نبات، گل یا یک برگ سبزه می‌ریختم و قهر تمام می‌شد.

  • الآن خیلی خاطرات آن روز‌ها در ذهنتان زنده می‌شود؟

بله، زیاد. چند وقت قبل رفته بودیم اراک برای فیلم‌برداری. کوه‌های اطراف محل فیلم‌برداری عین کوه‌های شمرون قدیم پر از برف بود. یاد آن دوران افتادم و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. حالا نگو فیلم‌بردار دارد فیلم می‌گیرد. کوه‌هایی که قدیم‌ها می‌توانستم ببینم و الآن از پشت این همه دود راحت دیده نمی‌شود.

  • میکروفن و کتاب

مشهورترین نقشی که مرتضی احمدی به جای آن صحبت کرد «روباه مکار» در سریال پینوکیو بود. خود او هم این نقش را یکی از بهترین کارهایش می‌داند و می‌گوید: «ما قبلاً 60 دوبلور داشتیم و بهترین تیم دوبله‌ی جهان بودیم. الآن 240 نفر دوبلور هستند، ولی به آن اندازه تیپیک‌گو ندارند. من چون هنرپیشه تئاتر بودم کار دوبله را راحت شروع کردم و تیپ روباه مکار را همان موقع که سریال را دیدم پیدا کردم. این خیلی اهمیت دارد که یک دوبلور دو شخصیت را نباید با یک لحن بگوید. کلمات باید با حالت صورت بازیگر تناسب داشته باشد و خیلی ریزه‌کاری‌های دیگر که قدیمی‌های این حرفه آن‌ها را می‌دانند.»

اگر فیلم انیمیشن «هورتون» را دیده باشید، احتمالاً ابتدای آن را که یک «بحر طویل» با صدای استاد احمدی است به یاد دارید. احمدی همین قطعه و نقش راوی در مجموعه‌ی «شکرستان» را از آثار دلخواهش در این سال‌ها می‌داند ولی می‌گوید که خیلی از آثار تولید شده برای کودکان به دلیل نداشتن داستان جذاب و مناسب ماندگار نشده‌اند.

  • بی نسل جوان، ما هیچیم

دوستان گفته بودند اگر در شهرکتاب با مرتضی احمدی مصاحبه کنید، به‌خاطر شهرت استاد، دور و برتان شلوغ می‌شود. چند لحظه‌ای به پایان مصاحبه مانده بود که جمعی از کارکنان و مشتریان شهرکتاب جلد آلبوم «صدای تهرون قدیم» و کتاب‌های استاد را برای امضا گرفتن آوردند. فرصت زیادی نداشتیم و آقای احمدی بعد از مصاحبه باید برای سفر به بندرعباس آماده می‌شد، ولی با حوصله‌ی زیاد تمام آن‌ها را برایشان امضا کرد.

احمدی می‌گوید: «در سن و سال من آدم‌ها بی‌حوصله می‌شوند. اخلاقشان تند می‌شود. تحمل ندارند، ولی من اگر شوخی نکنم زندگی‌ام نمی‌گذرد. قسمتی از آن مال ورزش است. قدیم هر محله زورخانه داشت و پسر‌ها ورزش را از پدر و مردان فامیل یاد می‌گرفتند. از 16 سالگی به زورخانه‌ی محل می‌رفتم. همه را همان اول راه نمی‌دادند. اول بیرون گود تمرین می‌کردیم. اگر میل اشتباه می‌گرداندیم پیش‌کسوت یاد می‌داد تا کتفمان خراب نشود. بعد که یاد می‌گرفتیم توی گود می‌رفتیم و خیلی طول می‌کشید تا به میانداری برسیم.»

علاقه‌ی دیگر احمدی فوتبال است و این‌طور درباره‌اش حرف می‌زند: «چون خودم راه‌آهنی بودم، رفتم تیم راه‌آهن. سال 1324 فوتبال را کنار گذاشتم و الآن قدیمی‌ترین هوادار پرسپولیس هستم. استادیوم هم می‌رفتم، ولی شلوغ می‌شد و همه می‌خواستند عکس یادگاری بیندازند. حالا از پای تلویزیون بازی‌ها را می‌بینم. آن بازی معروف شیش تایی‌ها را هم توی استادیوم بودم.»

ولی‌ همه چیز هم ورزش نیست. این «تهرونی» قدیمی می‌گوید: «برای خوب زندگی کردن باید این سینه را صاف کرد. کینه و کدورت را کنار گذاشت. باید همه‌چیز را خوب نگاه کرد. این همه چیز ناراحت کننده وجود دارد، ولی باید در مقابل این‌ها ایستاد. باید خوش‌بین بود و با این خوش‌بینی می‌شود مشکلات را حل کرد.»

معمولاً پیرمردهایی که خاطرات زیادی دارند و کودکی و جوانی خوبی را گذرانده‌اند دائم دوران خودشان را با دوران فعلی مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که جوان‌ها و نوجوان‌های قدیم خیلی بهتر از جوان‌ها و نوجوان‌های امروز بودند. اما مرتضی احمدی این‌طور نیست. او همان‌طور که به فرهنگ و اخلاق سنتی خیلی علاقه دارد، بچه‌ها و نوجوان‌های امروز را هم قبول دارد و به آن‌ها امیدوار است.

او می‌گوید: « الآن مشکلات زیاد است ولی عاطفه‌ی ما ایرانی‌ها همیشه هست. چند وقت قبل رفته بودم برای پسرم که خارج زندگی می‌کند پسته بفرستم. راه پله‌ها‌ی اداره‌ی پست نرده نداشت. به پسر جوانی گفتم «دستم را بگیر کز غم ایام خسته‌ام.» او نه تنها کمک کرد از پله‌ها بالا بروم، بلکه تمام کارهایم را انجام داد. این‌ها همین بچه‌های امروزی هستند.»

وقتی می‌گوییم نصیحتی برای نسل نوجوان ندارید می‌گوید: «نصیحت تلخ است. من خودم دوست ندارم نصیحت شوم، پس چه‌طور از یک نوجوان انتظار داشته باشم به نصیحت کسی گوش کند. هر توصیه‌ای را باید با مهربانی و با خوش‌اخلاقی بیان کرد تا تأثیر داشته باشد و بدانیم که بدون نسل جوان ما هیچ هستیم.»

  • بچه‌ی «ترون»

همه از علاقه‌ی استاد به تهران قدیم خبر دارند. روی جلد کتاب «فرهنگ بر و بچه‌های ترون» عکس یک نان سنگک هست که با پنیر و گردو یا دمپختک و کله‌جوش غذاهای مورد علاقه‌ی او هستند. وقتی درباره‌ی کتاب‌هایش می‌پرسم، می‌گوید: «چهار تا کتاب چاپ شده دارم. دو کتاب در مرحله‌ی مجوز گرفتن است و دو تا هم آماده شده. یک کتاب هم در دست نوشتن دارم.» بیش‌تر این آثار مربوط به فرهنگ تهران قدیم یا آثار نمایشی گذشته در آن است. به همین دلیل خواستیم تا بعضی از صفات و عادت‌های تهرانی‌ها را برایمان شرح دهد.

«تهرونی‌های واقعی دروغ نمی‌گویند. پول کسی را نمی‌خورند. رفاقت دارند. ناجوانمرد نیستند مهمان نوازند و سفره‌شان به روی همه باز است. من این‌ها را از تهرونی‌ها دیده‌ام. تهرونی داد نمی‌زند، هوار نمی‌کشد. بچه تهرونی‌ها با چاقو مخالفند و می‌‌گویند ناجوانمردی است. این فیلم‌هایی که تویش بچه‌های تهرون داد می‌زنند و چاقو می‌کشند، درست نیست. کارگردانش هم تحقیق نکرده. بچه تهرون دهنش را زیاد باز نمی‌کند. در اکثر کلماتی که به الف و نون ختم می‌شود الف را حذف کرده تا دهنش باز نشود. در خانه‌ی لوطی‌ها و پهلوان‌های تهرون بسته نمی‌شد. پشت در پارچه می‌انداختند تا داخل حیاط مستقیم دیده نشود. کسی هم که وارد می‌شد سرش را پایین می‌گرفت.

ما محله‌ی گمرک بودیم. با بچه‌های خانی‌آباد کُری داشتیم. گاهی برای دعوا کردن جمع می‌شدیم و دو تا سنگ کوچک را به هم می‌زدیم و با این سر و صدا همه جمع می‌شدند. ولی هیچ‌وقت چاقو نداشتیم. الآن نصف بچه‌های تهرونی از تهرون بیرون رفته‌اند. من هم اگر می‌شد شاید از این‌جا می‌رفتم. این هیولا شهر ما نیست. خود من هم اگر مسئله‌ی کارم نبود، شاید تهرون نمی‌ماندم. من خونه‌ با حیاط و باغچه داشتم. سه باز دزد زد. در 200 متر حیاط گلکاری می‌کردم، سبزی خوردن و فلفل می‌کاشتم. الآن 11 سال است انگار توی زندان هستم.

تهرون باغ و باغات بود. بعد از جنگ جهانی دوم مگر چه‌قدر جمعیت داشت. شهرها امنیت نداشت. کار نبود. متفقین حمله کرده بودند. 30 سال قبل جمعیت تهرون چهار میلیون نفر بود، الآن بالای 15 میلیون شده است.

من در کتاب‌‌هایم بیش‌تر از 40 بازی برای بچه‌ها نوشته‌ام که بچه‌های الآن یک دانه اش را هم بلد نیستند. یک زمانی همه‌ی زن‌های محله، انگار مادر همه‌ی بچه‌های محل بودند. برای همین بچه‌ها همیشه امنیت داشتند. ولی الآن عاصی شده‌اند و آرام نمی‌گیرند. حق هم دارند، بچه‌های نسل ما توی حیاط فوتبال بازی می‌کردند، ولی الآن تمام وقت بچه‌ها پای کامپیوتر می‌گذرد که خودش بلایی است.

هوا هم عوض شده. ما تابستان بیرون می‌خوابیدیم. با وجود دیوارهای بلند، شب مادر یک پتو به هرکس می‌داد چون هوا سرد می‌شد. باد شهریار می‌آمد. زمستان‌ها هفت، هشت بار برف می‌بارید. گاهی تا اردیبهشت توی کوچه‌های فرعی برف بود. شش ماه سال، زنجیرِ چرخ همراهمان بود. الآن همین ماشین‌ها هر کدام یک بخاری هستند و برف که می‌آید انگار نم باران روی زمین زده.»

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

در کنار تیم افشین، قهرمان باشگاه‌های تهران (53 سال پیش)

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

مرتضی احمدی بعد از گفت‌و‌گو با دوچرخه، سی‌دی تازه‌اش، «صدای تهرون قدیم 2» را برای علاقه‌مندانش امضا کرد

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

http://www.hamshahrionline.ir/details/205553

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه


 
 
فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند! - هوشنگ مرادی کرمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
 
«هوشنگ مرادی کرمانی» در گفت‌وگو با دوچرخه:

فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند!

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابی:
هوشنگ مرادی‌کرمانی هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش به این‌جا می‌آید. این‌بار ما هم آمده‌ایم تا بعد از پیاده‌روی با او به گفت‌وگو بنشینیم، من و فرهاد حسن‌زاده و علی مولوی.

 

 

زمان: صبح یک روز زمستانی (دی 1391)

مکان: پارک ملت

بارها با مرادی‌کرمانی درباره‌ی زندگی‌ و آثارش گفت‌وگو شده. خودش هم به‌طور جدی ماجراهای دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌اش را در کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشته و ما سعی می‌کنیم چیز‌هایی بپرسیم که کم‌تر از او پرسیده شده. هوا آن‌قدر سرد است که جوهر خودکار هم انگار یخ‌ زده، ولی با انجیر خشک‌ها و مویزهایی که مرادی‌کرمانی به ما می‌دهد، به‌قدر کافی برای گفت‌وگو انرژی می‌گیریم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

سرابی: هر روز ورزش می‌کنید؟

بله، حداقل از 40 سال قبل هر روز به پارک می‌آیم و هر پنج‌شنبه به کوه می‌روم. دوران دانشجویی ساعت پنج عصر با دوستان راه می‌افتادیم و از کوه بالا می‌رفتیم. شب به پناهگاه می‌رسیدیم و می‌خوابیدیم تا فردا که از کوه پایین بیاییم.

سرابی: چرا کتاب «شما که غریبه نیستید»، با رسیدن به تهران تمام شد؟

«برتولد برشت» می‌گوید که بهترین جا برای تمام کردن داستان، جایی است که در ذهن خواننده شروع می‌شود. من به لحظه‌ای رسیدم که «هوشو» سوار اتوبوس به تهران می‌آید و باد، ماسه‌ها را به شیشه‌ی اتوبوس می‌زند. بقیه‌اش را در چند صفحه خلاصه کردم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی اولین داستان شما به اسم «کوچه‌ی ما، خوشبخت‌ها» در مجله‌ی «خوشه» چاپ شد، چه حسی داشتید؟

سال 47 بود و من 24 ساله بودم. چند‌بار آن را برای چاپ دادم، ولی هی گم می‌شد! روزی که این داستان در مجله چاپ شد، سر راه هرچی مجله می‌دیدم می‌خریدم و به همه هدیه می‌دادم.

مولوی: اولین کتابتان چه‌طور چاپ شد؟

«معصومه» زمانی منتشر شد که دانشجو بودم و برای مجلات می‌نوشتم. درآمدم از این راه بود. استاد «سیروس ملک‌زاده» که استاد من بود، گفت از همین‌هایی که می‌نویسی یک مجموعه داستان جمع‌آوری کن. بریده‌ی مجلاتی را که داشتم جمع کردم و خودش هم سرمایه‌گذاری کرد و در چاپخانه‌ی فیروز در خیابان جمهوری به چاپ رسید. آن موقع کتاب‌ها را بعد از چاپ، برای نظارت می‌خواندند!

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی «قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی رادیویی‌تان می‌نوشتید، حدود 140 قسمت شده بود، اما در کتاب تعداد کمی از آن‌ها را چاپ کردید. چرا در کتاب،‌ تعداد قصه‌ها کم شده؟

سعی می‌کنم هیچ‌چیز تکراری در کتاب‌هایم نباشد. بعضی از نویسندگان وقتی یک کتاب پرفروش دارند کتاب بعدی را مثل همان یکی می‌نویسند و فقط اسمش را عوض می‌کنند. من می‌خواهم از دیگری یا از خودم تقلید نکنم. الآن هم دنبال موضوع‌هایی هستم که مغایر با همه‌ی این سال‌ها باشد.

موضوع بعدی ایجاز است. بعد از حروفچینی، هر‌بار که «شما که غریبه نیستید» را بازنویسی می‌کردم، 20 صفحه یا بیش‌تر از آن خط می‌زدم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: در اقتباس سینمایی قصه‌های مجید در قصه‌ها تغییراتی هم داده شد، مثل اصفهانی شدن مجید یا تغییر ماهی به میگو در آن قصه که مجید می‌خواهد فسفر مغزش زیاد شود.

زمانی که من داستان را نوشتم، واقعاً ماهی در کرمان کمیاب بود؛ ولی در اصفهان زمانی که فیلم ساخته شد، فراوان بود. «کیومرث پوراحمد» به من زنگ زد و گفت این‌که مجید در اصفهان ماهی نخورده باشد، خیلی دور از ذهن است. برای همین آن را تبدیل به میگو کردند و من برای این‌که واقعی‌تر باشد درخواست کردم که با اسم «ملخ دریایی» کار شود. برای اولین‌بار «داریوش فرهنگ» قصه‌های مجید را برای فیلم شدن پیشنهاد کرد. ولی آن موقع می‌گفتند آموزشی نیست، چون مجید درس‌خوان نیست و دروغ می‌گوید! آخرش راضی شدند فیلم فقط برای پرکردن برنامه‌ها ساخته شود.

دنبال کسی بودند که با قیمت هرچه کم‌تر آن را بسازد. «عباس کیارستمی»، «منوچهر عسگری‌نسب»، «سیف‌الله داد»، صدا و سیمای شیراز، رشت، گرگان و... همه در مقاطعی قصد ساخت این فیلم‌ها را داشتند. اما در نهایت «کیومرث پوراحمد» آن را درست کرد. محل فیلم هم ابتدا قرار بود همان کرمان باشد که راهش دور بود و مشکلاتی برای تولید داشت و بعد به اصفهان تغییر کرد.

حسن‌زاده: پس از اخلاق مجید راضی نبودند.

انتقاد می‌کردند که چرا به بی‌بی می‌گوید «تو» نه «شما». بعد از پخش فیلم هم مدام از آموزش و پرورش نامه‌ می‌آمد. من نمی‌خواستم و البته نمی‌توانستم یک‌شبه همه‌ی جامعه و دانش‌آموزان را اصلاح کنم. نگاه من به بچه‌های فقیر خیلی متفاوت است. حدود 20 سال این کتاب توی مدرسه‌ها نرفت. البته از در نرفت، ولی از دیوار رفت. بعضی از مسئولان آموزش و پرورش هم موافق کتاب بودند و می‌گفتند که اتفاقاً شخصیت دانش‌آموز ما همین است  که شیطنت می‌کند و دروغ می‌گوید، ولی در عین حال صادق و پاک است و هنر را دوست دارد.

سرابی: برخوردی هم پیش آمد؟

نه، ولی چند‌بار با اعتراض شدید مواجه شدم. پیش آمد که کتاب‌هایم هم جمع‌آوری شود یا پس فرستاده شود. در مراسمی که برگزار شده بود، خانمی بلند شد و با جیغ و داد گفت که با این کتاب در حق بچه‌ها جنایت کرده‌اید و بدآموزی دارد. من ترسیده بودم ولی یک معلم دیگر بلند شد و گفت من سر کلاس می‌خوانم و اتفاقاً خیلی برای بچه‌ها جالب است.

سرابی: با گذر از این‌همه سال‌ و الآن که بسیاری از آثارتان به زبان‌های گوناگون ترجمه و منتشر شده، کدام‌یک از نوشته‌هایتان را موفق‌تر می‌دانید؟

من در نقاط مختلف فقیرنشین تهران زندگی کرده‌ام. جعبه‌های نوشابه پخش کرده‌ام. کارشناس وزارت بهداشت شدم. تنهایی رفتم خواستگاری، زن گرفتم و بچه‌دار شدم. بالأخره کتاب‌هایم چاپ و ترجمه شدند. به کشورهای خارجی دعوت شدم و در آن‌جا سخنرانی کردم. اما هنوز هم در حسرت این‌که یک داستان خوب بنویسم، باقی مانده‌ام و حس نمی‌کنم کامل شده‌ام.

دوچرخه

عکس: رضا رواسیان  

http://www.hamshahrionline.ir/print/199251

روزنامه همشهری 5 بهمن 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی



 
 
پایان نافرجام جهان - دوازدهمین سالگرد انتشار هفته‌نامه‌ى‌ دوچرخه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
 

پایان نافرجام جهان

محمد سرابی: یکی دو سال قبل ستون جهان را می‌نوشتم. موضوع آن هفته تفاوت دو تقویم ژولیانی و گرگیوری بود. در یک مهمانی بودیم که کسی داشت درباره‌ی سال 2012 صحبت می‌کرد و این‌که جهان به زودی نابود می‌شود و مایا‌ها و نوستراداموس... من می‌گفتم که اصلاً این حساب‌ها درست نیست و برای اثبات حرفم گفتم که پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل توی روزنامه همشهری درباره‌ی این موضوع مطلبی نوشته است (که خودم آن را نوشته بودم ) چون شب بود شرط شام بستیم و رفتیم سراغ روزنامه باطله‌ها. همشهری پنج‌شنبه نبود. جست‌وجو به سطل زباله هم کشید و پیدا نشد. همراهان گروه انگیزه‌ی فراوان پیدا کرده بودند. راه افتادیم که هر طور شده همشهری پنج‌شنبه را پیدا کنیم.

 طبیعی بود که بعد از مدتی جست‌وجو منصرف شدیم و به این نتیجه رسیدیم که دوستانه چند ساندویچ بگیریم و دور از اختلافات تقویمی به مسائل غذایی بپردازیم. شرط را کنار گذاشتیم و قرار شد کسی که آن شب خبر خوشی دریافت کرده بود و بی‌خودی کلی امیدوار بود بقیه را مهمان کند. توی ساندویچی منتظر سفارش بودیم. زمانی که فروشنده سینی محتوی گوجه‌فرنگی و خیارشور را از قفسه‌ی یخچال بیرون کشید ابتدا لوگوی دوچرخه و بعد نوشته‌ی درخشان من از زیر سینی پیدا شد. زیر بقیه سینی‌ها صفحات دیگر دوچرخه را گذاشته بودند تا به طبقه‌های شیشه‌ای نچسبند. خود ساندویچی هم می‌گفت دوچرخه را اول خوانده و بعد مورد استفاده قرار داده است. حیف که شرط را باطل کرده بودیم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 684

 

 

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 684سرباز هخامنشی (به روایت محمد سرابی):

خوشحالم که می‌توانی حرکت کنی و در دنیایی که زیبایی‌هایی دارد جلو بروی  و از سربالایی‌ها و سرازیری‌ها رد شوی.

رکاب‌زدن و پیش رفتن خودش لذت‌بخش است، حتی اگر هدف بزرگی هم نداشته باشی. باور کن 12 سال یا 2000 سال فرق زیادی ندارد وقتی نتوانی از جایت تکان بخوری و تمام چندین قرن عمرت را توی سنگ بگذرانی و نیزه به  دست به نفر جلوییت نگاه کنی تا مردم  بیایند و کنارت با عینک آفتابی و بطری آب معدنی  عکس بگیرند. به تو خیلی امیدوارم و آرزو می‌کنم تجربه‌های خوبی و همین‌طور هدف خوبی داشته باشی و وقتی از کنارم رد می‌شوی یک عکس با هم بگیریم.

 

http://hamshahrionline.ir/print/198059

روزنامه همشهری 28 دی 1391 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
فرصت ملاقات در کافه - آیدین آغداشلو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 
کافه‌های قدیمی در گفت‌وگوی دوچرخه با آیدین آغداشلو

فرصت ملاقات در کافه

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: پاییز فصل باران نم‌نم و پیاده‌رو‌های پر از برگ‌های زرد و قرمز است. فصل قدم زدن در نسیم سرد و نوشیدن چای داغ.

 

بعضی وقت‌ها هم نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی داغ در گوشه‌ی کافه‌ای که به دیوارهایش عکس‌های سیاه و سفید قدیمی زده‌اند. خیلی از نوجوان‌ها فضای کافه را دوست دارند زیرا نشانه‌ای از هنرمندان و متفکران قبلی در خود دارد. کسانی که در کافه‌ها پاتوق داشتند و داستان‌های زیادی از صحبت‌ها و عادت‌ها و خصوصاً رفتارشان باقی مانده است. بعضی‌ها هم سعی می‌کنند این رفتارها و عادت‌ها را تقلید کنند شاید به آن‌ها نزدیک‌تر شوند. یکی از کسانی که خودش تجربه‌ی آن دوران کافه‌نشینی را دارد «‌آیدین آغداشلو» نقاش، گرافیست، محقق و مدرس هنرهای تجسمی است. دوچرخه به همین بهانه با این هنرمند بزرگ، در باره‌ی خودش و تجربه‌ی حضورش در کافه‌های قدیمی به گفت‌وگو می‌نشیند.

***

 

درمیان نوجوان‌های امروزی از جمله مخاطبان نشریه‌ی دوچرخه گرایش به کافه‌نشینی به‌طور جدی دیده می‌شود. بعضی از نوجوان‌ها در همین سن و بعضی‌ها به محض ورود به دانشگاه کافه را تجربه می‌کنند. دوره‌ی جوانی شما این‌کافه‌ها چه‌طور جاهایی بودند؟

کافه جایی بود که آدم‌ها همدیگر را بدون قرار قبلی می‌دیدند. جایی برای دیدار و کشف آدم‌های تازه و تبادل افکار. بعضی کافه‌ها برای طبقات مرفه بود. کافه‌هایی هم بودند که هدف از رفتن به آن‌ها بیش‌تر تفریحی بود. کافه‌هایی که هنرمندان به آن‌جا می‌رفتند جاهای خاصی بودند و هرکسی هرکافه‌ای نمی‌رفت. معیار گروه‌های مختلف هنری و فکری بودند. اصطلاحاً «میقات» بودند، این عبارتی بود که «آل احمد» به کار می‌برد. به مرور زمان این میقات‌ها به‌صورت مشخص‌تری تقسیم‌بندی شدند و ملاقات‌ بین افراد را ممکن کردند.

 

مثل حلقه‌های ادبی و هنری؟

بله، در آن کافه‌ها حلقه‌های فرهنگی تشکیل می‌شد؛ حلقه‌هایی که در زمینه‌ی هنر و فرهنگ نقش ایفا می‌کردند و نقش‌شان عمده بود. روشنفکران مهم و معتبر به کافه‌های خودشان می‌رفتند.

 

جایی گفته بودید که اولین تابلو نقاشی‌تان را در 14 سالگی فروختید. می‌دانیم که شما از جوانی و سن نسبتاً کم وارد گروه‌های هنرمندان شدید و به کافه‌ها هم می‌رفتید. پس خیلی از این هنرمندان و پاتوق‌هایشان را می‌شناختید.

آل احمد به کافه نادری می‌رفت. کافه فردوسی جایی بود که صادق هدایت در آن آمد و شد می‌کرد و دوستانش آن‌جا می‌توانستد او را ببینند. در یک زمان خاص در دهه‌ی 40 کافه ریورا پاتوق روشنفکران جوانی بود که شاید در حدود 20 سالگی به سر می‌بردند. در هتل مرمر که کافه نبود، شعرا و نویسنده‌ها و اهل ادبیات جمع می‌شدند. البته این افراد همیشه یک جا نبودند. هدایت از کافه‌ای به کافه‌ای دیگر می‌رفت و آل احمد هم همین‌طور بود. شاید در یک شب سه کافه عوض می‌کردند.

 

از چه‌ سنی به کافه‌ می‌رفتید؟

من زود سری در سرها درآوردم. 18- 19 ساله بودم که پایم به کافه‌ها باز شد.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

 

شما را به‌عنوان یک جوان هنرمند می‌پذیرفتند؟

اگر نامه‌ی اعمال داشته باشی. من اولین مقاله‌ها را در 1342 نوشتم و زمانی که به این جمع‌های هنری ‌رفتم به‌عنوان نویسنده و نقاش پذیرفته شدم. مهم این بود که بتوانی ارتباط برقرار کنی و سر میزی بروی و دوست‌هایی داشته باشی.

 

حتماً سر میزی که چند نفر دیگر هم نشسته‌اند و کسی را به جمع خودشان دعوت می‌کنند؟

خیلی‌ها اول تنهایی می‌نشستند و بعد دوست‌هایشان را می‌دیدند و سر میز آن‌ها می‌رفتند و چند بار میز عوض می‌کردند. گاهی هم بحث بالا می‌گرفت و به یقه‌گیری و کتک‌کاری هم می‌‌رسید.

 

این که گروهی از هنرمندان یک‌دیگر را در جایی ببینند و حرف بزنند و با هم معاشرت کنند، این جمع‌ها چه نتیجه‌ای داشت؟

زمینه‌ی کارهای فرهنگی پیدا می‌شد. نویسنده‌ها آن‌جا ناشر پیدا می‌کردند. نقاش‌ها قرار برگزاری نمایشگاه می‌گذاشتند. این‌طوری زمینه‌ی فعالیت هنری فراهم می‌شد، چون فضای زنده و پویایی بود.

 

استادان هنرمند به تازه واردها کمک هم می‌کردند؟

بله، استاد یک میز مشخص داشت و بقیه جمع می‌شدند و از بین جوان‌ها کسی اجازه می‌گرفت شعری برای جمع بخواند. البته بعضی‌ها خوش‌خلق بودند و جوان‌ها را راحت می‌پذیرفتند و بعضی‌ها هم تندخو بودند. آدمی مثل آل احمد هر کسی می‌آمد با خلق خوب می‌پذیرفت، ولی هدایت این‌طور نبود.

 

بعضی‌ها می‌گویند که کافه‌های قدیمی فضایی افسرده و پر از دود سیگار و آه کشیدن بود؟

نه، درست نیست. اصلاً مهم‌ترین فضای تبادل آرا و برگزاری نمایشگاه و نشر کتاب همین‌جاها بود و خیلی از جوان‌ها وقتی بزرگانشان را در همین کافه‌ها پیدا می‌کردند تشویق می‌شدند و مطمئن می‌شدند راهی که می‌روند راه درستی است. حتماً می‌شد هرکسی را که در رشته‌ی هنری خودش کسی بود در کافه ای پیدا کرد. مخصوصاً شعرا خیلی به کافه‌ها رفت و آمد داشتند.

 

پس این هنرمندان برنامه‌ی ثابتی برای هر روز عصر خود داشتند.

کافه رفتن از غروب شروع می‌شد و همین‌طور شب را ادامه می‌دادند. بعضی‌ها بعداً به منزل هم‌دیگر می‌رفتند.

 

تا چه سالی کافه‌ها برقرار بودند؟

کافه‌بازی تا سال 1357 کاملاً رایج بود. آن زمان خود این کافه‌ها کانون‌هایی شدند برای نشر افکار انقلابی. با کم‌رنگ شدن قدرت ساواک بحث‌ها بیش‌تر و قوی‌تر هم شده بود.

 

ساواک؟

بله، بعضی از کسانی که می‌آمدند خبرچین ساواک بودند. ساواک سرک می‌کشید و هراس داشت که چه خبر است و مردم راجع به چی حرف می‌زنند. زمینه‌ی بسیاری از نظریه‌ها و اشاعه و تبلیغ نظریه‌ها در کافه‌ها صورت می‌گرفت. چون سانسور اجازه نمی‌داد این افکار پخش شود.

 

هر شب کافه می‌رفتید؟

من نه، چون خیلی کار می‌کردم. به‌عنوان یک گرافیست فرصت چندانی نداشتم. ولی خب آدم دلش تنگ می‌شد و می‌رفتم که هم بزرگان را ببینم، هم دوستانم را. الآن اگر یک نوجوان یا جوان بخواهد یکی از هنرمندان خیلی مهم را ببیند کجا می رود؟

 

جایی را نمی‌شناسم.

مسلماً الآن زمانه از هنرمندان یا متفکران طراز اول یا اساتید ادبی خالی نیست، ولی در دسترس نیستند. هنرمندان الگوهای نسل جوان هستند، ولی نمی‌شود راحت پیدایشان کرد. ما آن موقع می‌دانستیم که مثلاً آل احمد را می‌شود فلان موقع در کافه فیروز پیدا کنیم.

 

از کی دیگر کافه نرفتید؟

از حدود سال 55 کم‌تر کافه می‌رفتم. کارم زیاد شد و بحث‌ها هم به سمتی رفت که فکر کردم یک عدم تعادلی وجود دارد. توجه من به مباحث اساسی و جنبه‌های خلاقه‌ای که در دیگر نقاط دنیا بود جلب شد. بعد به جای این‌که دنبال بحث‌های پایان‌ناپذیر باشم متون بیش‌تری به زبان اصلی خواندم و با سفر به خارج، سعی کردم هرچه بیش‌تر یاد بگیرم و بیش‌تر از این جدل‌ها و مکان آن‌ها فاصله گرفتم. جذبه‌ی دیدار و گپ هم کم‌رنگ شد.

 

الآن پیش می‌آید که به کافه‌ای بروید؟

 فقط وقتی که برای تماشای اشیای قدیمی می‌رویم خیابان جمهوری و اگر با دوستان باشم برای ناهار می‌روم کافه نادری. سالن و حیاط همان است که بود، ولی کسانی که نشسته‌اند آن شکل همگون قبلی را ندارند. بخش عمده‌ای فروشنده‌ی ارزند یا جوان‌هایی که انگار از آموزشگاهی آمده‌اند و پیرمردها و پیرزنانی که روزنامه می‌خوانند. ولی پیشخدمت‌ها همان قدیمی‌‌ها هستند و لنگ‌لنگان می‌آیند و می‌ترسم زمین بخورند.

 

به گذشته خیلی فکر می‌کنید؟

من مطلقاً نوستالژیک نیستم و فکر نمی‌کنم قدیم بهتر بوده و چیزهایی که من دیده‌ام اهمیت ویژه‌ای دارند. از خاطراتم نفرتی هم ندارم و ضدیتی هم با گذشته ندارم، ولی نمی‌توانم هر قلوه سنگی را که در راه می‌بینم در بیاورم و تمیز کنم و نگه دارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

  • دری به روی من باز می‌شود

در کارگاه که بسیار تمیز و مرتب است و به موزه شباهت دارد. یک تابلوی ناتمام روی سه‌پایه قرار دارد که ظرف شکسته‌ی آبی رنگی را نشان می‌دهد. روی میز کار هم قلم‌موها و طرح‌های اولیه آماده‌ی تکمیل است. ظاهراً همه‌ی این کارها باید در زمان کوتاهی آماده شوند. چندکتاب تحقیقاتی در باره‌ی آثار هنری قدیمی در مراحل نوشتن و چاپ هستند. آغداشلو در 72 سالگی کارهای زیادی دارد و با این حال برای مصاحبه با روزنامه‌ها همیشه وقت دارد.

 

سرتان با توجه به کتاب‌ها و آثاری که در دست دارید شلوغ است، چرا اجازه می‌دهید که بقیه بیایند و وقتتان را بگیرند؟

مراجعه‌ی این افراد اشکالی ندارد. من این‌جا هستم که اگر چیزی می‌دانم به هر جوانی که احتیاج دارد کمک کنم. دوستی داشتم که مدتی جواب تلفن‌ها را نمی‌داد. جایی او را دیدم و گفت که دیگر گوشی تلفن را برنمی‌دارد، بلکه هرکسی که با او کار دارد باید موضوع کار و شماره تلفنش را روی برگه‌ای بنویسد و فکس کند، بعداً اگر خودش تشخیص داد با آن شماره تماس می‌گیرد. من از همین‌جا دوستی‌ام با او را تمام شده حساب کردم.

بعضی‌ها هم هستند که می‌خواهند روی کارشان تمرکز کنند و این حقشان است. من زیاد کار می‌کنم و کم می‌خوابم. سنم هم بالا است و سخت است، ولی خود کارکردن برایم نیروبخش است. اما یک آدم حتی زمانی که به سن پختگی رسیده و ثمره‌ی کارش را عرضه می‌کند بی نیاز از حضور دیگران نیست. آدم از آدم‌هایی که در آمد و شد هستند چیز‌های زیادی یاد می‌گیرد.

فکر می‌کنم 21 یا 22 سال داشتم. به منزل یک فیلم‌ساز مشهور (ابراهیم گلستان) رفته بودم که پولدار بود. به او گفتم کاش من مثل شما آن‌قدر پول داشتم که ناچار نمی‌شدم به این شدت کار کنم و دنبال علایق خودم می‌رفتم. گفت اصلاً این‌طوری نیست. کسی که سرکار نرود و فقط در خانه‌اش بنشیند از چه مسیری می‌خواهد معنای دنیای اطرافش را دریافت کند. من یک کلاس نقاشی دارم که نقش کافه را بازی می‌کند. نفع مادی زیادی ندارد و وقت زیادی می‌گیرد اما سعی می‌کنم ادامه دهم. جوان‌ها می‌آیند و در کلاس نقاشی را باز می‌کنند. انگار دری است که به درون من باز می‌شود تا با دنیای جوان‌ها ارتباط داشته باشم.

  • درباره‌ی چیزی که شبیهش هستی

 

الآن هرکافه‌ای در بازار رقابت سعی می‌کند دکور جالب‌تر و عجیب‌تری بسازد و با فضایی که درست کرده مشتریان بیش‌تری جذب کند. مشتری‌ها هم انگار این را می‌پسندند و شکل و ظاهر کافه‌ها برای نسلی که تازه از نوجوانی وارد جوانی می‌شوند جذابیت خاصی دارد. در کافه‌ها نوجوان‌ها و جوان‌های زیادی هستند که شکل و ظاهر متفاوتی دارند. در باره‌‌ی این موضوع هم کنجکاوی می‌کنیم و از آغداشلو در این باره می‌پرسیم.

لباس و قیافه‌ها توی کافه‌ها چه‌طور بود؟

در کافه به این صورت غلو شده‌ای که الآن تصور می‌کنند نبود. ولی هنرمند بنا داشت مثل بقیه به ظاهر خودش نپردازد. بعضی‌ها هم ویژگی‌هایی داشتند که مخصوص خودشان بود. مثلاً بهمن محصص، عصای سرنقره‌ای داشت که قسمتی از ظاهرش محسوب می‌شد. به جوان‌های خوش‌لباس گاهی طعنه هم می‌زدند، ولی من همیشه لباس عادی می‌پوشیدم. بعضی‌ها هم به‌خاطر سادگی شکل خاصی پیدا می‌کردند و معلوم بود اولین لباسی را که در خانه جلوی دستشان بوده برداشته‌اند.

 

از این‌که بعضی جوان‌ها ادای آن دوران را در می‌آورند ناراحت نمی‌شوید؟

من سخت نمی‌گیرم. این‌که جایی با لباس یا ظاهر عجیبی خودنمایی می‌کنند اشکالی ندارد. یک جور نمایش است. یکی از دوستان می‌گفت من تحمل این جوان‌ها را ندارم که چند کتاب زیر بغلشان می‌زنند و نمی‌خوانند. من گفتم حداقل می‌خرند و ناشرها ورشکست نمی‌شوند. خود تظاهر زمینه‌ی مسئولیت به وجود می‌آورد و نزدیک‌تر می شوند به همان موضوعی که ادایش را در می‌آورند.

  • قهوه‌ی 10 یورویی

کافه و این نوع فضاها سابقه‌ زیادی دارد. در قدیم قهوه‌خانه همین کارکرد را داشت، از زمان صفویه و بعد قاجاریه. با شروع فرهنگ غربی، کافه‌ها در سطح شهر ظاهر شدند. الگوی آن‌ها از اروپای قرن 19 آمد که در آن کافه‌نشینی سنت بود. دوستی داشتم که پدربزرگش از زمین‌دارهای بزرگ همدان بود. برایم تعریف می‌کرد که همین پدربزرگ که در فرانسه درس می‌خواند، ناچار می‌شود تحصیل را رها کند و بازگردد سر املاک پدری‌اش در یکی از روستا‌های دورافتاده. مدتی که می‌گذرد، تصمیم می‌گیرد از روی عکس‌ها و کارت پستال‌هایی که از پاریس آورده بود، یک کافه‌ی پاریسی برایش بسازند و نوکرانش را وادار می‌کند از همان پیش‌بند‌های بلند که تاساق پا می‌آید ببندند و مشتری‌ها هم دوستان و آشنایان بودند که ماهی یک بار، راه می‌افتادند و در کافه جمع می‌شدند و قهوه می‌خوردند و دومینو بازی می‌کردند.

 

در کشورهایی مثل فرانسه این فرهنگ کافه رفتن از قدیم باقی‌مانده. این‌جا بعضی از جوان‌هایی که به کافه‌ها می‌روند نمایشی‌تر رفتار می‌کنند یا آن‌ها که به کافه‌های خارجی می‌روند؟

در جهان غرب جاهایی که من می‌دانم رفتار نمایشی به حد غیر قابل تحملی رسیده و صد بار بیش‌تر از این‌جاست. ولی بخش دانشگاهی هم وجود دارد بدون هیچ ادا و با وسواس و تعهد فرهنگی کار می‌کنند و درنتیجه مشکلی پیش نمی‌آید.

 

آن‌جا هم قیمت یک فنجان قهوه در کافه‌ای معروف بالا است؟

بله، مثلاً زمانی بود که یک فنجان قهوه در کافه دو فلور 10 یورو و در کافه‌های دیگر دو یورو بود.

 

در آن کافه‌ها هم متفکر یا هنرمند بزرگی دیده‌اید؟

اتفاقاً حدود 20 سالگی در یکی از کافه‌های فرانسه تصادفاً یکی از روشنفکران معروف را دیدم که در زمان خودش خیلی‌ها هلاکش بودند.

 

ذوق زده شدید؟

نه، چون هیچ وقت از افکارش خوشم نمی‌آمد. الآن هم از مد افتاده.

http://www.hamshahrionline.ir/details/191202

روزنامه همشهری 25 آبان 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود - وحید نیکخواه‌آزاد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
 
«وحید نیکخواه‌آزاد»‌در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود

کودک و نوجوان > جشنواره- محمد سرابی:
شعر، داستان، فعالیت مطبوعاتی، ترجمه، تهیه‌کنندگی در سینما و تلویزیون،فیلم‌نامه‌نویسی، کارگردانی و...، «وحید نیکخواه‌آزاد» همه‌ی این‌ها را در سه دهه‌ی گذشته، مخصوصاً برای مخاطبان کودک و نوجوان، تجربه کرده.

او در دوره‌های گوناگون در یک یا چند تا از این حوزه‌ها حضوری مؤثر داشته و نامش به‌عنوان چهره‌ای شناخته شده در حوزه‌ی هنر و ادبیات کودک و نوجوان مطرح است.

نیکخواه‌آزاد، هشتم اردیبهشت 1335 در تهران به‌دنیا آمد و در نیمه‌ی دهه‌ی 50‌، برای تحصیل در رشته‌ی جامعه‌شناسی وارد دانشگاه تهران شد. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سردبیری کیهان‌بچه‌ها را برعهده گرفت و حالا «فرزندخوانده» تازه‌ترین فیلم نیکخواه، امسال در بخش سینماى ایران بیست‌و‌ششمین جشنواره‌ى بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان اصفهان، چهار پروانه‌ی ‌زرین و سه دیپلم افتخار دریافت کرد.

پس از پیروزی انقلاب، فیلم‌های سینمایی زیادی در ایران ساخته شد و جریان بزرگی با نام سینمای کودک و نوجوان به وجود آمد؛ جریانی که حالا تا حدودى خاموش و فراموش شده است و به ندرت اثری از آن دیده می‌شود. جشنواره‌ی امسال، بهانه‌ای شد برای صحبت درباره‌ى گذشته، حال و آینده‌ى سینمای کودک و نوجوان با نیکخواه‌آزاد. پیش از شروع جشنواره، به یکی از لوکیشن‌های فیلم تازه‌‌اش (فرزند خوانده)در «شهر کتاب مرکزی» (خیابان شریعتی) رفتیم و پای صحبت‌های او نشستیم.

  • در سینمای دنیا، سینمای کودک و نوجوان بخش مستقلی است که کودکان و نوجوانان موضوع و مخاطب اصلی‌اش هستند و به زندگی، هیجان‌ها و علاقه‌مندی‌های آن‌ها می‌پردازد. در دهه‌ها‌ى60 و70، این سینما در ایران هم فعال بود. فیلم‌های مخصوص این گروه ساخته می‌شد و خود شما هم از فعالان آن بودید. چرا دیگر شاهد حضور فعال این گونه‌ى سینمایی در کشور نیستیم؟ آیا به مدیریت خاصی نیاز است؟

در سینمای جهان، فیلم‌ها براساس عرضه و تقاضا ساخته می‌شود. محصولی می‌سازند که مشتری‌ دارد. وقتی نظام عرضه و تقاضا به‌صورت طبیعی وجود نداشته باشد، باید مدیر فرهنگی، نقش خودش را نشان دهد.

در آن سال‌ها مدیرفرهنگی، هم نیازها را می‌شناخت، هم ظرفیت‌ها را می‌دانست و هم برنامه‌ریزی می‌کرد؛ مانند آقای سیدمحمد بهشتی. در آن سال‌ها وقتی بنیاد سینمایی فارابی تأسیس می‌شود، خودش براى ساخت فیلم پیش‌قدم می‌شود.

یکی از آن فیلم‌ها «شهر موش‌ها» است. برنامه‌ى تلویزیونی جذاب «مدرسه‌ى موش‌ها» برای بچه‌ها به نمایش در مى‌آمد و طرفداران زیادی داشت و بر اساس آن فیلمی ساخته شد که موفق بود. تقریباً مثل همین الگوی «کلاه‌قرمزی». مدیر فرهنگی، این نیاز را تشخیص می‌داد و آدم‌های مناسب را پیدا می‌کرد و خودش قصد تبدیل‌شدن به تهیه‌کننده نداشت.

  • آن زمان سالن‌های مخصوص سینمای کودک هم داشتیم.

بله، سال 1367 گروه سینمای کودک و نوجوان تشکیل شد؛ با لوگوى یک خورشید خندان که شعاع‌های نورش، فریم‌های فیلم بود. قرار بود آموزش و پرورش هم درگیر شود، ولی نشد. برای تکمیل شدن پازل لازم است که همه‌چیز داشته باشیم؛ عوامل تولید، سالن، جشنواره، مدیر خوب و البته مخاطب، تا سینمای کودک و نوجوان شکل بگیرد. الآن مدیریت فرهنگی یا اهمیت را درک نمی‌کند، یا ظرفیت‌ها را نمی‌شناسد یا اگر می‌شناسد، راه مناسبی پیدا نمی‌کند.

  • یعنى مدیران فعلی، ضرورت فعال بودن این سینما را حس نمی‌کنند؟

فکر کنم به‌طور کامل حس نمی‌کنند. ببینید، در جشنواره‌ى قبلی، چه وعده‌هایی دادند و الآن چه‌قدرش محقق شده است. مثلاً پارسال گفتند، اصفهان و چند شهر دیگر سینمای مخصوص کودک خواهد داشت یا گفتند زنگ سینما درست از اول مهر شروع می‌شود. الآن نیمه‌ها‌ی مهر است و ببینید چه‌قدرش اجرا شده است.

  • و فرصت‌ها از دست می‌رود.

بله، چیزی که مرا آزار می‌دهد دقیقاً همین است که دوره‌ى کودکی و نوجوانی، دیگر تکرار نمی‌شود. اگر در20 یا 25 سالگی، کاری را نتوانستی بکنی، در 30 سالگی می‌توانی انجام بدهی. چون به نوعی ثبات رسیده‌ای، ولی اگر کسی نتواند کاری را در کودکی و نوجوانی انجام دهد، فرصت عظیمی از دست می‌رود. همه‌چیز سریع در حال تغییر است. نوجوانی می‌گذرد و نوجوان به جوانی می‌رسد که دیگر نه آن فرصت قبلی را دارد و نه آن نیاز و حس و حال قبلی را. الآن کوله‌پشتی فرهنگی نوجوان، راحت پر نمی‌شود. محصول کافی برایش نیست. نوجوان، خودش جستجوگر است و چشم به آسمان دارد. وقتی هم سراغ فیلم‌های خارجی می‌رود و یا دنبال بازی‌های جدید می‌گردد، در واقع محصول مورد نیازش را طلب می‌کند. حالا که این لقمه آماده نیست، طبیعی است که سراغ آثار خارجی می‌روند.

در کتاب هم این وضع را داریم که وقتی رمان ایرانی جذاب برای نوجوانان نداریم، انواع فراوان خارجی‌اش به بازار آمده است. ما خوشحال نیستیم که تولید ما کم شده، ولی به هرحال وقتی نیست، باید از جایی به‌دست آورد. کاش حداقل محصول خوب را مصرف کنند. از آن گذشته نشریه‌های مخصوص نوجوانان هم خیلی محدودند.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672

  • در تلویزیون که ساعت و حجم برنامه‌های کودک و نوجوان زیاد شده است.

بله، اما شخصیت محبوبی از بینشان بیرون نمى‌آید. الآن این‌همه شخصیت تلویزیونی به‌وجود آمده‌اند که عمو و خاله نام دارند و برنامه‌های تولیدی دمِ دستی اجرا می‌کنند، اما آن شخصیت محبوب را ندارند که باید داشته باشند. امسال فیلمی که یکی از همین برنامه‌ها ساخت و بیرون داد، در اکران نوروزی 200 میلیون تومان هم نفروخت.

  • 30 سال قبل، تکنیک‌های فنی سینمای ایران به سینمای جهان نزدیک بود یا حداقل فاصله‌ی خیلی زیادی نداشت. اما حالا تکنیک‌های فیلم‌سازی در جهان نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده است. اگر فضای فیلم ساختن برای نوجوان‌ها باز شود، از نظر تکنیکی می‌توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم؟

در این‌که فرصت‌ها را از دست داده‌ایم، شکی نیست. آن‌ها به‌صورت بسیار پر شتاب در حال حرکتند و مسیری را طی کرده‌اند که حتی برای خودشان هم عجیب است و ما نه تنها جلوتر نرفته‌ایم، بلکه عقب‌نشینی کرده‌ایم. البته من مدتی قبل یک تبلیغ تلویزیونی برای یک محصول تجاری دیدم که باور نمی‌کردم در ایران ساخته شده است. این نشان می‌دهد که اگر لازم باشد، از نظر تکنیکی می‌توانیم جلو برویم. به لحاظ نیروی انسانی هم توانایی خوبی داریم.

  • یعنی به نسبت دهه‌ى60، ارتباطمان با سینمای مورد نیاز کودک و نوجوان، قطع نشده است؟

آن زمان شرایط متفاوت بود. مثلاً ویدیو در دهه‌ی 60 ممنوع بود، درحالی‌که الآن این سد شکسته شده و محصول‌های خارجی با کیفیت خوب و ارزان در دسترس همه قرار دارد. اگر یک کار خوب سینمایی بیاید، بزرگ‌تر‌ها بچه‌‌هایشان را هم می‌برند. نیروی انسانی خوب و کارآزموده داریم. سابقه و تاریخچه داریم. مردمی داریم که بچه‌هایشان را در مدرسه‌ای با شهریه‌ی بالا می‌گذارند و برای بچه‌هایشان خرج می‌کنند. فقط یک نخ تسبیح که آن مدیریت فرهنگی است باید از توی این مهره‌ها رد شود. اگر این کار انجام شود احیای سینمای کودک و نوجوان، غیر ممکن که هیچ، دشوار هم نیست.

  • اما درباره‌ی جشنواره‌ی اصفهان. یک سؤال اساسی این است که چرا با وجود هیئت داوران کودک و نوجوان، هم در بخش سینمای ایران و هم در بخش پویانمایی بین‌الملل، کودکان و نوجوانان سهم کمی در اهدای پروانه‌ی زرین دارند و بیش‌تر پروانه‌های زرین را بزرگ‌ترها به فیلم‌ها اهدا می‌کنند؟

البته جشنواره‌هایی هستند که در آن‌ها همه‌ی جوایز را کودکان و نوجوانان می‌دهند؛ مثل جشنواره‌ی «جیفونی» ایتالیا که داورانی از سراسر دنیا دعوت می‌کند تا فیلم‌های برتر انتخاب شوند. ولی وقتی در جشنواره قرار است بخش‌های تخصصی و کارشناسی را در نظر بگیرند، بچه‌‌ها ممکن است تشخیص‌دهنده‌ی خوبی نباشند. در جشنواره‌ی اصفهان، کودکان و نوجوانان را انتخاب می‌کنند و در دو سه هفته به آن‌ها آموزش می‌دهند، طوری که از پسند و سلیقه‌ی خودشان خارج می‌شوند و در آخر هم فقط فیلم محبوب را انتخاب می‌کنند.

  • پس جشنواره نمی‌تواند معیار کاملی باشد؟

واقعیت این است که در مقایسه با بازار عظیمی که باید وجود داشته باشد، جشنواره چیز مهمی نیست. جشنواره به اکران غلبه پیدا کرده است. مدیران می‌توانند بگویند چه فیلم‌های عمیقی با چه مضامین بالایی ساخته‌اند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا مخاطب ریزش داشته است؟ جشنواره مثل این است که در یک فامیل، یک عروسی بزرگ اتفاق بیفتد. همه خودشان را مرتب می‌کنند و در آن‌روز، با بهترین لباس‌هایشان شرکت می‌کنند و بهترین غذاها را می‌خورند، ولی باید دید در بقیه‌ی سال چه می‌پوشند و چه می‌خورند. مایک هفته در سال جشن می‌گیریم و بقیه‌ی هفته‌های سال را کنار سفره‌ی خالی سینما نشسته‌ایم.

  • زنگ سینما و برنامه‌ی بردن بچه‌ها از مدرسه به سینما می‌تواند نتیجه‌ای داشته باشد؟

بله، طبق آمار، امسال 12 میلیون دانش‌آموز داریم. اگر حداقل پنج میلیون از آن‌ها در جایی مدرسه بروند که به سینما دسترسی داشته باشند و سالی دو فیلم نیم‌بها ببینند، در آمد حاصل از این برنامه، چیزی حدود 10 میلیارد تومان می‌شود. اگر حتی نیمی از آن به آموزش و پرورش داده شود و فقط نیمی به سینما برگردد، با این پول می‌شود پنج فیلم یک‌میلیارد تومانی ساخت و این رقم می‌تواند اقتصاد سینمای کودک را تغییر ‌دهد. مخاطبان سینمای کودک 9 ماه از سال در اختیار مدرسه‌ها هستند و پدر و مادرها فرصت زیادی ندارند. پس تنها همین راه باقی می‌ماند، اما سال قبل با وجود برنامه‌ریزی و ادعای فراوان مسئولان، فقط 200هزار دانش‌آموز از مدرسه‌ها به سینما رفته‌اند.

  • چرا دیگر فیلم‌های موزیکالی مثل «گلنار» تولید نمی‌شود؟ تا کی باید فیلم محبوب همه‌ی نسل‌های ما «گلنار» باشد؟

در سینمای کودک ‌و نوجوان فیلم محبوب، کلاً تولید نمی‌شود! موزیکال هم یک‌گونه از این سینما است. مسئولان به‌دنبال مضمون‌هایی هستند که فیلم موزیکال در آن جایی ندارد و نتیجه‌اش فیلم‌هایی کند و بی‌حادثه است.

  • چرا دیگر مثل آن روزها برای کودکان و نوجوانان شعر نمی‌گویید؟

آن‌زمان زیاد شعر می‌گفتم. بعداً کسانی در جریان شعر کودک آمدند و رشد کردند. تعداد زیادتر و کارهایشان خوب شد. من هم رفتم به سمت سینما و از آن فضا دور شدم. البته هنوز هم در خلوتم شعر می‌نویسم، ولی خب لزوماً شعر کودک و نوجوان نیست.

  • هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672فکر می‌کنید روحیه‌ی نوجوانان امروز با نوجوانان دهه‌ی 60 فرق کرده است؟

نوجوان‌ها فرق کرده‌اند، ولی با نوجوانان دهه‌ی 60 فرقی ندارند. گرایش‌هایشان عوض نشده است. هر کسی وقتی بزرگ‌تر می‌شود، از جامعه چیز‌هایی اکتساب می‌کند که در ظاهر به نظر می‌رسد تغییر ایجاد می‌کند. 20سال قبل، یک نوجوان از یک شخصیت قهرمان خوشش مى‌آمد و امروز هم یک نوجوان به شکل دیگری به همین شخصیت‌ها علاقه دارد. صنعت سینمای جهان هم بر همین اساس کار می‌کند. مثلاً در این سال‌ها دو نسخه‌ی جدید از «شرلوک هلمز» ساخته شده است، یکی یک مجموعه‌ی تلویزیونی است که همان شخصیت را با ابزارهایی جدید و در عصر ارتباطات نشان می‌دهد و دیگری نسخه‌ای سینمایی و پرهیجان است که در در همان دوران هولمز می‌گذرد، اما این شخصیت را بسیار هیجان‌انگیزتر ساخته است. اساس کار همان کاراگاهی است که می‌تواند چیزهایی را ببیند که مردم عادی نمی‌بینند و از روی ظاهر افراد خیلی چیزها درباره‌شان بفهمد، اما همان شخصیت به روز شده تا این نسل از آن خوشش بیاید. یا مثلاً مجموعه‌ی جدید «پوآرو» دوباره ساخته شده که همان شیوه‌ی قدیمی مجموعه‌اش را ادامه می‌دهد.

  • با تمام این‌ حرف‌ها، وضعیت کلی سینمای کودک و نوجوان ما را چه‌طور می‌بینید؟

همه‌چیز فراهم است. نیروی انسانی متخصص، تاریخچه، مخاطب، پدر و مادر علاقه‌مند و مسئولانی که با مقابله با تهاجم‌فرهنگی موافق هستند. مشکل زمینه نیست، استفاده از زمینه است. مثل نفت که خودمان داریم و نمی‌توانیم آن را تبدیل به کالا کنیم و باید آن را صادر کنیم. در زمینه‌ی سینمای کودک و نوجوان هم استعداد کافی داریم، ولی نمی‌توانیم از آن بهره‌برداری کنیم.

  • از جنس شکلات

وحید نیکخواه‌آزاد در عرصه‌ى شعر و ادبیات هم شناخته‌شده است. او غیر از ترانه‌هایش در فیلم‌های موزیکال کودک و نوجوان، اشعار دیگری هم دارد که برای نوجوان‌ها گفته ‌شده. نقش او در تأسیس خانه‌ى هنر و ادبیات کودک و نوجوان و فعالیت‌هایش در حوزه‌ى ادبیات نوجوانان باعث می‌شود درباره‌ى محصولی دیگر (البته مرتبط با فیلم) هم از او سؤال کنیم.

وقتی می‌پرسیم که «رمان» امروز نوجوانان را چگونه می‌بیند، مى‌گوید: «در نوجوانی کتابی داشتم به اسم «قهرمان صحرا». سالی سه بار آن را می‌خواندم و هربار گریه می‌کردم. چند سال قبل، دوباره خواستم آن را بخوانم، ولی اصلاً نتوانستم. رها کردم تا خاطره‌ى خوبش از بین نرود. آن رمان محبوب نوجوان‌ها بود، نه بزرگسالان. حالا مشکل بسیاری از رمان‌های نوجوان این است که مخصوص نوجوان‌ها نیستند.»

تعدادی رمان که برای نوجوان‌ها نوشته شده به ما نشان می‌دهد. نزدیک 25 کتاب که بسیاری از آن‌ها را نویسندگان معروف و شناخته‌شده نوشته‌اند. چند نمونه از آن‌ها را نشان می‌دهد و می‌گوید:« مسئله این است که الآن آمار از مخاطب، مهم‌تر شده است. رمان‌های دولتی خسته‌کننده با شمارگان زیاد چاپ می شوند و تعدادی از آن‌ها را آموزش و پرورش و تعدادی را وزارت ارشاد می‌خرند، 600- 700تایش فروش می‌رود و 200 ‌تا هم هدیه داده می‌شود به دوستان. تا وقتی نویسنده به جای دست مردم، به دنبال فروش دولتی باشد همین می‌شود.»

یکی از کتاب‌ها را نشان می‌دهد. تعداد زیادی از صفحه‌هاى قبل و بعد از فصل‌ها، سفید مانده و به زحمت قطر کتاب زیاد شده است. می‌گوید: «یادمان نرود هنر از جنس اوقات فراغت است. درس نیست. نوجوانان مجبور به استفاده از آثاری که تولید می‌کنیم نیستند. باید هنرمان از جنس شکلات باشد تا خودش آن‌ها را جذب کند.»

  • در سرزمین فیلم

وحید نیکخواه‌آزاد، به‌عنوان کارگردان فیلم‌هایی مثل «علی و دنی»، «نصف مال من، نصف مال تو» و «دیو و دلبر» شناخته می‌شود، اما در تهیه‌ی فیلم‌های زیادی مثل «گلنار»، «پاتال و آرزوهای کوچک» و... نقشی جدی داشته و خودش را وقف سینمای کودک و نوجوان کرده است.

او درباره‌ی آخرین فیلمش «فرزندخوانده» می‌گوید:«این فیلم برخلاف فیلم‌های قبلی‌ام، کم‌تر «برای» نوجوان‌ها و بیش‌تر «درباره‌ی» نوجوان هاست. یک حدیث نبوی داریم که هر نوزادی که به دنیا مى‌آید، بر اساس سرشتش، خدایی است؛ بعدکه بزرگ‌می‌شود، پدر و مادرش او را یهودی، مسیحی یا مسلمان می‌کنند. در این فیلم می‌بینیم که پدرها و مادرها چگونه راه این نوجوان را تغییر می‌دهند و این اتفاق را در چهار یا پنج موقعیت بررسی می‌شود. ما با چند قصه مختلف، تأثیر تصمیم‌‌های غلط بزرگ‌ترها را در زندگی بچه‌هایشان، نشان می‌دهیم.»

http://hamshahrionline.ir/details/188187

روزنامه همشهری 27 مهر 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام - رضا برجی، عکاس جنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با رضا برجی، عکاس جنگ

14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام

کودک و نوجوان > رسانه- محمد سرابی:
سالگرد حمله‌ی ارتش بعثی عراق به ایران نزدیک شده و خاطرات جنگ دوباره زنده می‌شود. هشت سال رویارویی نظامی برای کشوری که به تازگی انقلاب کرده بود، آزمون بزرگی بود و آثار ماندگاری داشت.

کسانی که آن روزها را از نزدیک دیده‌اند الان در میان ما زندگی می‌کنند و کوله‌بار بزرگی از خاطره‌های آن روزها دارند که شنیدنش هنوز جذاب است. «رضا برجی» در سال 1343 به‌دنیا آمد و سال‌های نوجوانی را در تب‌و‌تاب انقلاب و جنگ گذراند. او با شروع جنگ تحمیلی دوربین را برداشت و بعد از آن هرجایی که در خاورمیانه جنگی شروع شد، خودش را به صحنه‌ی نبرد رساند تا ثبت‌کننده‌ی صحنه‌های آن باشد. او چند تا از عکس‌هایش را هم برای چاپ در اختیارمان گذاشت که دوتای آن‌ها را که از جنگ بوسنی گرفته، در این دوصفحه می‌بینید.

***

  • عکاسی را از کی شروع کردید؟

در یک مسابقه‌ی نقاشی برنده شدم و یک دوربین ساده جایزه گرفتم که با آن از یک بچه‌ی آب‌فروش در میدان بهارستان عکس گرفتم. با عکس هم برنده‌ شدم و یادم است فرهاد مهراد در مراسم اهدای جایزه مرا در آغوش گرفت و گفت که این نگاه را از دست نده. منظورش نگاه به طبقه‌ی پایین جامعه بود. بعداً که انقلاب و جنگ شد، عکاسی می‌کردم و به افغانستان، تاجیکستان، کشمیر هند و پاکستان، قره‌باغ، چچن، بوسنی، کوزوو، لبنان، سومالی، غزه و نقاط دیگر هم رفتم. الآن هم ‌دنبال پروژه‌ای درباره‌ی میانمار هستم.

  • پس این علاقه از دوران مدرسه شروع شده است.

دوست داشتم کارهای متفاوتی انجام دهم. در مدرسه خانم «معارفی» معلم ما بود که توی میدان راه‌آهن و در مدرسه‌ی روشن امیریه هم درس می‌داد. اول راهنمایی بودم که یک انشا داد با موضوع «بهار را وصف کنید» من هم نوشتم از این موضوع تکراری و وصف گل و بلبل خسته شده‌ام و زمستان را دوست دارم. گفت: «خودت نوشته‌ای؟» گفتم: «یکی دیگر هم نوشته‌ام» و از طرف سفید کاغذ برایش انشا خواندم. خیلی خوشش آمد و یک کتاب داد که اشعار مبارزان انقلابی آن دوره بود.

  • در آن سن معمولاً چه کتاب‌هایی می‌خواندید؟

کتاب‌های «تن‌تن» را خیلی دوست داشتم. از 13 سالگی کتاب می‌خواندم و می‌رفتم کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری. دو کتاب می‌دادند از شنبه تا چهارشنبه ولی من تا دوشنبه هردو را خوانده بودم و می‌خواستم پس بدهم و دو کتاب دیگر بگیرم.

  • زمان انقلاب شما نوجوان بودید. از آن دوره چه خاطراتی دارید؟

سوم راهنمایی بودم که انقلاب شد. یادم است قبل از انقلاب همسایه‌ی بالایی ما را به‌خاطر این‌که کتاب‌های شریعتی داشت، گرفتند. ما توی خانه خوابیده بودیم که ساواکی‌ها و سربازها ریختند توی خانه. خانه‌ها مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی به این شکل بود که درست از کنار اتاقمان یک راه پله بالا می‌رفت و به طبقه‌ی دوم می‌رسید. همه را با قنداق تفنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند تا تکان نخوریم. یادم است گفتند همین‌طور روی زمین بخوابید و هیچ کاری نکنید. از لای پتو نگاه می‌کردم و قیافه‌هایشان را می‌دیدم. از کسانی که وارد خانه‌ی ما شده بودند و داشتند همه را می‌زدند خیلی ناراحت بودم و می‌خواستم زمانی برسد که این کار را تلافی کنم.

  • رفتن به همه‌ی جاهایی که برای عکاسی رفته‌اید انتخاب خودتان بود یا این‌که مأموریت داشتید؟

خودم دوست داشتم. تا دغدغه نداشته باشم کاری را انجام نمی‌دهم. شاید در تمام مدت فعالیتم دو تا کار بدون دغدغه انجام داده‌ام. جاهایی هم بوده که نرفته‌ام و خیلی آشفته بودم که چرا نتوانسته‌ام خودم را برسانم. مثلاً جنگ 22 روزه‌ی غزه. تحملش خیلی سخت بود چون هروقت جنگی بوده که می‌خواستم در آن باشم خودم را می‌رساندم و درست کنار همان مردم بودم. هرجایی که آن‌ها بودند من هم بود و اگر گلوله و بمبی می‌آمد ممکن بود به من هم بخورد، ولی وقتی می‌دیدم که بچه‌های ساکن غزه دارند کشته و زخمی می‌شوند و بقیه‌ی عکاس‌ها آن‌جا هستند و من باید توی خانه بمانم و نمی‌توانم بروم خیلی درد می‌کشیدم. جای دیگری که دوست دارم باشم و بتوانم عکس بگیرم قدس است که رفتن به آن ممکن نیست. حتی یک بار فکر کردم که کلکی بزنم و راهی پیدا کنم تا مخفیانه بروم و از قدس عکس بگیرم.

  • فکر می‌کنم آخرین بار همین فروردین امسال بود که به‌خاطر عوارض شیمیایی در بیمارستان بستری بودید. چی شد که دچار این عوارض شدید؟

من دو بار شیمیایی شدم. یک بار توی روستای «سرگلو» کردستان بود که ماسکم را به یک دختربچه‌ی 13،14ساله دادم. چشم‌های آبی قشنگی داشت و از ترس حمله‌ی شیمیایی می‌لرزید. ماسک را باز کردم و روی صورتش گذاشتم. دفعه‌ی دیگر در فاو بود که قبل از رسیدن ما حمله‌ی شیمیایی کرده بودند و منبع آب آلوده شده بود، اما اثر دیگری نبود. من و یکی از دوستانم که نمی‌دانستیم آب سمی است، از آن خوردیم و هنوز چیزی نگذشته بود که تمام حلق و گلویم تاول زد. در جنگ سن و سال زیادی نداشتم و جوان محسوب می‌شدم ولی بارها آسیب دیدم.

  • تیر و ترکش هم خورده‌اید؟

بله، مخصوصاً زمانی که با لودر کار می‌کردم و درست در تیررس دشمن بودیم. ترکش و موج انفجار هم بود. یک بار توی سنگر خوابیده بودیم که با گلوله‌ی توپ بیدار شدیم. گلوله در ارتفاع پنج متری بالای سقف سنگر منفجر شده بود و تمام ترکش‌های ریز و درشتش توی تنم رفت، ولی توانستم بلند شوم و بیرون بیایم. تمام تنم پر از ترکش‌های ریز شده بود. موقعی که دو امدادگر داشتند مرا به سنگر بهداری می‌بردند خودشان سرشان را خم کردند ولی به من نگفتند که سرم را خم کنم، این بود که پیشانیم محکم به بالای در خورد و افتادم. بعداً دکتر پرسید: «کجایت درد می‌کند؟» گفتم: «الآن سرم.»

  • چی باعث می‌شد جوان‌هایی با آن سن و سال به جبهه بروند؟

عشق به امام. این رابطه خیلی قوی بود. یادم است که بین مجروحان قرعه‌کشی کردند تا به دیدن امام برویم. در آن دیدار امام جملات ساده‌ای می‌گفتند مثل این‌که «من پدر پیر شما هستم» و «کاش جای شما بودم» اما کسانی بودند که با شنیدن همین جملات سخت گریه می‌کردند یا ناگهان بیهوش می‌شدند.

  • در کشورهای دیگر هم دیده‌اید که نوجوان‌ها به جنگ بروند؟

بله، در خیلی از نقاط نوجوانان برای مقابله با مهاجمان دست به اسلحه برده بودند. در بوسنی نوجوانان‌ 16 ساله‌ای دیده‌ام که می‌جنگیدند و از یکی از آن‌ها عکسی گرفتم که عینک آفتابی و پیشانی بند الله‌اکبر دارد. در بوسنی حتی دخترها هم اسلحه به دست گرفته بودند.

  • در جنگ‌هایی که رفته‌اید صحنه‌ای بوده که بخواهید از آن عکس یا فیلم بگیرید و به هر دلیلی نتوانسته باشید؟

بله، چندین صحنه بوده که واقعاً دوست داشتم عکس بگیرم و نتوانستم. مثلاً هنوز روس‌ها در افغانستان بودند و ما آن طرف «بادغیس» روی تپه‌ای نشسته بودیم، دیدیم یک زن بچه به بغل فقیر که مقداری هیزم روی سرش بود به طرف روستا می‌رفت که ناگهان هواپیماهای شوروی، روستا را بمباران کردند و همان خانه‌ای که آن زن و بچه وارد آن شده بودند، جلوی چشم ما ویران شد. ما سراسیمه به آن طرف رفتیم. دوربین در خورجین اسب‌هایمان بود. من داد زدم: «این‌جا کسی زنده است؟» دوستم هم به لهجه افغانی تکرار کرد. پس از آن، یک لحظه صدای خفیف و گرفته‌ای از زیر زمین بلند شد که ما زنده‌ایم. به‌سرعت به طرف صدا رفتیم دیدیم تخته سنگی تکان خورد و کنار رفت و دستی از توی تنور بیرون آمد و بچه‌ای را داد بیرون و از داخل تنور، زن با لهجه افغانی گفت: ‌اوی برادر! بچه را بگیر. بچه که لپ سرمازده و قرمزی داشت ترسیده بود، ولی گریه نمی‌کرد و فقط با تعجب نگاهمان می‌کرد و دست و پایش را تکان می‌داد. صحنه‌ی بسیار زیبایی بود. همیشه فکر می‌کنم این صحنه را بازسازی کنم، ولی صحنه‌ی اصلی نمی‌شود. باید جزو چیزهایی باشد که تا ابد داغش روی دل من می‌ماند که نتوانستم آن را بگیرم.

  • حالا باید بپرسیم با این همه سابقه‌ی حضور در صحنه‌های مختلف تیر و ترکش و موج انفجار، چه نظری درباره‌ی پدیده‌ای به نام «جنگ» دارید؟

جنگ بدترین چیزی است که خلق شده و در آن اول از همه حقوق زنان و بچه‌ها زیر پا گذاشته می‌شود. در یکی دو نمایشگاه عکس خارجی، عکس بزرگی از پرتره‌ی بچه‌های مختلف را چاپ کردم و انداختم کف راهرو و کنارش نوشتم «اولین چیزی که در جنگ‌ها زیر پا گذاشته می‌شود حقوق زنان و کودکان است، لطفاً شما پا روی ما نگذارید.» مردم می‌آمدند و وقتی به این عکس‌ها می‌رسیدند
دور می‌زدند.

  • بزرگ شدن زیر صدای گلوله‌ها

دوران اولیه‌ی زندگی نقشی اساسی در شکل‌گیری شخصیت کودکان دارد. فضای فکری، نوع تفریح و آموزش‌هایی که به‌صورت مستقیم به کودکان داده می‌شود یا این‌که خودشان به‌شکل غیرمستقیم با مشاهده‌ی شرایط اطراف درک می‌کنند در سال‌های بعد می‌توانند زندگی آینده آن‌ها را تغییر دهند. از برجی می‌پرسم درباره‌ی شرایطی که الآن در کشورهای اطراف ما وجود دارد و نوجوان‌هایی که در عراق و افغانستان، در شرایط نیمه‌جنگی زندگی می‌کنند چه فکر می‌کند و به نظرش بزرگ شدن آن‌ها در زیر صدای گلوله‌ها بر آینده‌شان چه تأثیر‌ی می‌گذارد؟

- الآن توی عراق فضای خیلی عصبی و خشنی وجود دارد که حتماً روی نوجوان‌هایش هم تأثیر گذاشته. حتی این ترس پنهان هم وجود دارد که صدام برگردد و دوباره دوران او تکرار شود. از یک نسل پیش در این کشور جنگ بوده، یعنی پدران این نوجوان‌ها هم تحت تأثیر جنگ بوده‌اند و این خیلی ناراحت کننده است. زمانی که نسل‌کشی بوسنی راه افتاده بود با جوان 23 ساله‌ای به نام «هیراگ» صحبت کردم که یکی از جنایتکارهای معروف صرب بود. می‌گفتند که سر 100 نفر را بریده است. خودش به من گفت: «اولین بار سر یک خوک را بریده که تا مدتی حالش خیلی بد بوده، ولی بعداً عادت کرده و آدم کشتن برایش خیلی راحت شده بود.» می‌گفت که از بچگی به ما گفته بودند که هر لحظه ممکن است دشمن به شما حمله کند و باید همیشه آماده باشید. معلوم است که این بچه‌ها چه روحیه‌ای پیدا می‌کنند.

  • ذخیره‌ی تربیت بدنی

برجی از کودکی ورزش می‌کرده و تا امروز هم فعالیت بدنی را کنار نگذاشته است. از او می‌پرسم که ورزش هم برای تحمل شرایط سخت در صحنه‌های نبرد به او کمک کرده است؟

- بله، مثلاً یک بار توی چادر بودیم که خبر رسید شیمیایی زده‌اند. باید به‌طرف ارتفاعات و بلندی‌ها می‌رفتیم، چون ماده‌ای که در این نوع سلاح به کار می‌رفت سنگین بود و در نقاط گود جمع می‌شد. چادرها توی دره بود و همه به‌سمت کوه‌هایی که در اطرافمان بودند دویدیم. این خارج شدن از چادر و بیرون دویدن هم فنی داشت که جوان‌ها و نوجوان‌هایی که تازه به منطقه آمده بودند از آن خبر نداشتند. برای همین ما می‌دانستیم که احتمالاً چند نفر از رزمنده‌های کم سن و سال به‌خاطر این‌که روش و جهت دور شدن از منطقه‌ی شیمیایی را نمی‌دانند همان اطراف افتاده‌اند و پایشان شکسته است. خلاصه از چادر بیرون آمدیم و همان‌طور که فکر می‌کردیم دو نفر پا شکسته پیدا کردیم. من و دوستم، هرکدام یک نفر را بلند کردیم و شروع کردیم به دویدن در سربالایی کوه.

آن هم در شرایطی که مه همه جا را گرفته بود. یکی دو بار هم نزدیک بود مسیر بالا رفتن را اشتباه کنیم تا بالأخره توانستیم از منطقه‌ی آلوده دور شویم. نفس‌زنان بالا می‌رفتیم که مه تمام شد و نجات پیدا کردیم. من از هفت سالگی کوهنوردی می‌کردم و دایی‌ام مربی سنگ‌نوردیم بود. شاید اگر این آمادگی بدنی را نداشتم نمی‌توانستم در آن شرایط از کوه بالا بروم. شاید این‌که می‌توانم عوارض شیمیایی و مجروحیت را تحمل کنم به‌خاطر همان آمادگی بدنی باشد که در نوجوانی داشتم. البته مجروح شدن بالأخره آسیب می‌زند. الآن پای راستم چهار بار شکسته، یک بار ترکش خورده و یک بار هم تیر خورده. گاهی فکر می‌کنم آیا این بار که پایم را زمین می‌گذارم، می‌توانم دوباره بردارمش؟

http://hamshahrionline.ir/details/185941

روزنامه همشهری 30 شهریور 1391 ضمیمه همشهری


 
 
چند سالی است پیامک‌های شاد کم شده‌اند - امیرحسین صدیق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با امیرحسین صدیق، بابای زی‌زی‌گولو

چند سالی است پیامک‌های شاد کم شده‌اند

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: وقتی با او تماس گرفتیم خارج از تهران و آن‌طور که خودش گفت مشغول کشاورزی بود. امیر حسین صدیق، متولد 1351 و بازیگر شناخته شده‌ی سینما و تلویزیون است که با توجه با سابقه و نقش‌هایش، زیاد با مخاطب نوجوان ارتباط دارد.

 

با او درباره‌ی فیلم‌ها وسریال‌های مخصوص نوجوانان به‌گفت‌وگو می‌نشینیم و این‌که چرا این نوع سرگرمی، مدتی است چندان در کشور ما دیده نمی‌شود. آن هم زمانی که محصولات سینمایی و انیمیشن دیگر کشورها از همه جا در دسترس است.

  • سینمای مخصوص نوجوان‌­ها

از یک سؤال جدی شروع می‌کنیم. در سینما و تلویزیون جهان سینمای مخصوص نوجوان‌ داریم. یعنی فیلم‌ها و سریال­هایی که برای نوجوان‌ها تولید می‌شوند، نه برای کودک یا بزرگسال. چرا در ایران سینمای نوجوان نداریم؟ 

قبلاً این سینما و تلویزیون وجود داشت که اتفاقاً پیشرو بوده و در سطح جهان مطرح می‌­شد. کارگردان­‌هایی مثل آقای پوراحمد، خانم برومند، و تهیه کننده‌هایی مثل خانم طائرپور، آقای نیکخواه‌آزاد و دیگران بودند و فضای خوبی وجود داشت. الآن خود اصل سینما هم زیر سؤال است. وقتی یک کلّیت زیر سؤال برود، جزء آن هم پیوسته‌ا‌ی از کل است. الآن هم استعدادهای خیلی زیادی داریم و خود من فیلم‌­نامه‌های خوب زیادی خوانده‌ام ولی امکانات کافی برای این کار نیست و در واقع به‌همان دلیلی که گفتم، یعنی مشکل‌داشتن اصل سینما، این بخش هم رونق ندارد، وگرنه پدر و مادرهای دلسوز و هنرمندی داریم که می‌توانند این محصولات را برای فرزندانشان تولید کنند.

پس طبیعی است که نوجوان­‌ها به طرف آثار خارجی می­‌روند. بعضی از این فیلم­‌ها و سریال­‌ها با وجود تمام سختگیری‌ها به کشور ما راه پیدا کرده‌اند، سریال‌هایی که الآن کفش و کیف و لوازم تحریرش در مدارس پخش شده و فیلم‌هایش هم با زیر نویس پیدا می­‌شود.

متأسفانه زمانی که فیلم و سریال خارجی پخش می‌­شود، غیراز تفاوت فرهنگی آن‌ها با ما، دچار حذفیاتی هم می­‌شوند که همان پیام اصلی را که می‌تواند اخلاقی- آموزشی باشد، هم از بین می‌­رود. در واقع از اصلش یک درجه هم پایین‌تر می‌آید و فقط وقت پرکن می­‌شود. ولی چیزی که من به آن فکر می‌کنم این است که ممکن است در ذهن نوجوان دو سؤال با دیدن این آثار ایجاد شود. یکی این‌که پس مسائلی که من با آن­‌ها درگیرم چه جوابی دارند و یکی دیگر احساس حسرت نسبت به آن شیوه‌ی زندگی که می‌­بیند. بنا بر این فقط وقت پرکن خواهد شد.

 

شما خودتان چه خاطره‌ای از سینما و تلویزیون دوره‌ی نوجوانی‌تان دارید؟

دوران نوجوانی من سال­‌های جنگ بود با وجود تمام سختی‌­ها، عزیزانی بودند که کارهای خوبی می‌­ساختند و برای خود من و دوستان هم‌سن و سالم خاطره‌انگیز بود. الآن هم استعدادش هست فقط باید زمینه‌اش به‌وجود بیاید.

 

اگر زمانی سینما دوباره رونق پیدا کرد؟

مسلماً سینمای نوجوان هم آن موقع سهم مهمی خواهد داشت.

 

مهم‌ترین مسئله در ساخت محصولات تلویزیونی و سینمایی نوجوانان را چه چیزی می‌­دانید؟

تلویزیون و سینما یک بخش سرگرم کننده دارد و یک بخش مربوط به پیامی که باید فرستاده شود، ولی نباید بخش سرگرم کننده از بین برود. در بعضی برنامه‌­ها آن‌قدر به بخش آموزشی می‌پردازند که برای تماشاچی خسته کننده می­‌شود. گاهی وقت‌ها هم آن‌قدر سطحی می‌شود که دیگر معنایی ندارد. احتیاج به متخصص هست تا بشود محصولی ساخت که در عین حالی که تماشاچی نشسته و نگاه می‌کند در ناخودآگاهش تأثیر بگذارد و شعاری هم نباشد.

 

اصلاً مخاطب نوجوان حوصله‌ی جذب پیام دارد؟ 

بستگی دارد که از طرف چه کسی داده شود. مثل موادی که دست هر آشپز باشد تبدیل به غذای متفاوتی می­‌شود. اگر مواد خوب دست یک مادر خوب بیفتد، نتیجه فرق خواهد داشت. الآن هم مادران و پدران مهربان زیادی داریم که می‌­توانند چنین برنامه‌هایی تولید کنند و بچه‌های بی‌­اشتهایی را که دیگر حوصله ندارند، سرذوق بیاورند.

 

چرا توصیه‌های شما بیش‌تر به مسئولان و مدیران است؟ خود نوجوان‌ها چه نقشی خواهند داشت؟ 

مسلماً آن‌ها هم به‌عنوان مخاطبان اصلی، سهم مهمی در استقبال از محصولات دارند، ولی الآن شبکه‌­های تلویزیون دولتی است و بخش زیادی از سینما هم دولتی است. طبیعی است که برنامه‌ریزی­‌های بلند مدت و کوتاه مدتشان باید صحیح باشد.

 

با این وصف توصیه می­‌کنید که نوجوان‌ها وارد حرفه‌ی بازیگری شوند؟

من در چند سال اول به بازیگری به‌عنوان شغل نگاه نمی‌­کردم تا وقتی که دیدم زمان زیادی می­‌گیرد و خب، به این فکر افتادم که درآمد هم داشته باشم. ولی الآن دنبال این هستم که شغل دیگری پیدا کنم تا درآمدم را از راه دیگری تأمین کنم. می‌خواهم این را به نوجوان‌ها بگویم که وقتی تنها شغلتان بازیگری باشد مسائل زیادی پیش می‌آید، از جمله این‌که باید پیشنهادهای زیادی را قبول کنید و سطح کارها برای کسب درآمد پایین می‌آید و به جنبه‌ی هنری آن لطمه می‌­زند. شاید مجبور شوید نقشی را در یک سریال یا فیلم قبول کنید که با مفهوم کلی آن موافق نباشید. به‌عنوان شغل توصیه نمی‌­کنم. اگر علاقه دارند می‌­توانند تئاتر و بازیگری را در کنار شغل­‌های دیگر دنبال کنند.

 

می­‌شود در کنار شغل­‌های دیگر به بازیگری هم رسید؟

در کنار بعضی‌ها نه، ولی می‌­توان کاری کرد که به بازیگری هم رسید.

 

جایی گفته بودید که گریاندن راحت‌تر از خنداندن شده‌است. این حس و برداشت آن لحظه بود یا واقعاً این‌طور فکر می­‌کنید؟

نه، فقط حس آن لحظه نبود. دیده‌ام که واقعاً این‌طوری است. توی رانندگی می‌بینم که به‌خاطر کرایه‌ی اضافه یا تصادف چه ناسزاهایی به‌هم می‌گویند و می‌خواهند هم‌دیگر را خفه کنند‌. متأسفانه جامعه‌ای خشمگین و عصبی داریم و خیلی سخت است که بشود افراد را از این حالت درآورد. دقت کرده‌اید که در چند سال اخیر تعداد پیامک‌های طنز کم شده است. قبلاً پیامک‌هایی که رد و بدل می‌شد، خیلی شاد بود.

 

نوجوان‌های امروز این عادت­‌ها را می­‌بینند و به ارث می‌برند. فکر می­‌کنید نتیجه­‌اش چه باشد؟

مطمئناً این خشم جامعه‌ی اطرافشان ‌را که می‌بینند، تأثیر نابه‌جایی روی آن‌ها می­‌گذارد. می­‌دانیم که سن سکته‌ی قلبی پایین آمده و نوجوان­‌های ما، جوانان و میانسالان سال‌­های بعد هستند و از فضای عمومی جامعه امروز تأثیر می‌گیرند.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی 659

  • تجربه‌ی عملی مدیریت

مدتی قبل از چند بازیگر خواسته شد برای یک روز شغل­‌هایی متفاوت انتخاب کنند و از تجربه‌شان بگویند. حاصل این کار به‌صورت مجموعه‌ای از گزارش و عکس منتشر شد. صدیق، شغل چوپانی را انتخاب کرد و با لباس محلی و در بین گوسفندان عکس گرفت. از او سؤال کردیم که چرا این شغل را انتخاب کرد؟

اول این‌که چوپانی شغل انبیا بوده، علاقه‌ی زیادی هم به طبیعت و طبیعت‌گردی دارم. غیر از این‌ها فکر می‌کنم با چوپان بودن، آدم می‌تواند مدیریت هم یاد بگیرد. بعضی از مدیران ما اگر دوران نوجوانی‌شان چوپانی کرده بودند تجربه‌ی بهتری در مدیریت داشتند. همین الآن هم اگر این کار را انجام دهند، فایده زیادی دارد.

 

جدی می‌گویید؟ مثلاً چه فایده‌ای؟

بله، در برنامه‌ریزی کمک می­‌کند. مثلاً این‌که ساعت حرکت را چه‌طور انتخاب کنید تا همه حرکت کنند و یک گروه بزرگ را ببرید و بیاورید و آب و غذا بخورند و آسیب نبینند و به آن­‌هاحمله نشود. تازه باید چشمتان به همه باشد. فکر نکنید حالا اون «بز گر» به درد نمی‌­خورد و آن بره‌ی قشنگ مهم‌تر است. چون یک چوپان این‌طور فکر نمی­‌کند و همه‌ی گوسفندها، برایش اهمیت دارند.

 

مخصوصاً که نوجوان‌ها در محیط­‌های مختلف مثل کلاس درس با موضوع «فرق گذاشتن» زیاد روبه‌رو می‌شوند.

بله، من هم برای شغل دوران بازنشستگی‌ام به این فکر هستم. اتفاقاً در طبیعت و تنهایی خیلی‌ها به مقامات عرفانی می‌­رسند.

  • بابای زی‌زی‌گولو

جانی دپ می­‌گوید: «تمام جایزه‌ها و موفقیت­‌ها به اندازه‌ای ارزش ندارند که یک بچه در خیابان مرا می‌بیند و فریاد می‌زند کاپیتان جک گنجشکه!» صدیق سال­‌ها قبل نقشی را بازی کرد که در خاطر همه باقی ماند و از دیگر نقش­‌هایش برجسته‌تر شد.

 

نقشی هست که بچه‌­ها، شما را با آن می‌­شناسند؟ نسبت به آن چه حسی دارید؟ 

بچه­‌ها، بزرگ­‌ها و پیرها، من را با نقش بابای زی­‌زی­‌گولو می­‌شناسند. زمانی که این نقش را بازی کردم بیش‌تر به‌خاطر علاقه بود که سراغ بازیگری می‌­رفتم و خیلی به‌صورت شغل و حرفه نبود. برای همین هم خیلی به این نقش علاقه دارم.

 

دلی بود؟ 

خیلی دلی بود. کلاً در سال­‌های اول، خیلی کارهای دلی می‌کردم و بعداً دیدم که وقتم را می‌­گیرد و بیش‌تر به‌صورت شغل نگاه کردم. استادی می­‌گفت این ارزش را مردم داده‌اند و با بخش‌نامه‌ی دولتی هم گرفته نمی­‌شود. چیزی که ارزشمند است این است که مخاطبین ما با دیدنمان یاد لحظات خوب زندگی‌شان بیفتند.

 

دوست نداشتید با نقش دیگری شناخته می‌شدید؟ مثلاً با یک نقش کمی جدی‌تر.

نه، در بین کارهایی که انجام داده‌ام خودم این را خیلی دوست داشتم و فکر می‌­کنم نقش ماندگار و خوبی بود. کارگردان آن هم از اساتید حوزه‌ی کودک
هستند.

 

نقش قاسم در «خودروی تهران 11» که فقط یک قسمت از یک سریال بود، چه‌طور جا افتاد؟

این نقش که به نام محبوبه خانم معروف شد متن خیلی خوبی داشت. تیمی که کار می­‌کردند به سرپرستی خانم برومند آن مجموعه را تهیه می‌کردند حرفه‌ای بودند و نگاه کارگردان و این‌که دست من هم باز گذاشته شده بود، مؤثر بود. مناسبت آن هم شب عید بود که خیلی تأثیر گذاشت.

 

چرا بعضی از سریال­‌هایی که تولید می­‌شوند و مدت زمان زیادی هم پخش می­‌شوند کیفیت لازم را ندارند؟

سریال­‌های طولانی‌مدت در خارج از ایران هم تولید می‌شود، ولی کار با برنامه‌­ریزی طولانی مدت و نقشه‌ی کاری دقیق، برای مدتی طولانی و متمرکز انجام می‌­شود، اما وقتی کسی یک طرح کلی می­‌زند و بر اساس آن تولید را شروع می­‌کند که به پخش هم‌زمان هم می­‌رسد، معلوم است که آن نتیجه به‌دست نمی‌آید.

  • خانواده‌ی نسل بعد

یکی از مشکلاتی که امروزه با آن روبه‌رو هستیم موضوع خانواده است. به نظر می­‌رسد که بخشی از نسل جوان یا نوجوان برای برنامه‌ی آینده‌ی خودش اولویتی به اسم تشکیل خانواده ندارد و ممکن است نهاد اصلی جامعه ضعیف شود. الآن هم نشانه‌های این ضعف دیده می‌شود. فکر می‌کنید نوجوان‌‌های ما در یکی دو دهه‌ی بعد چه دیدی درباره‌ی خانواده خواهند داشت؟ 

می­‌گویند بچه­‌های پدر و مادرهای سیگاری خودشان سیگاری نمی­‌شوند. ما هم می‌‌توانیم امیدوار باشیم که این نسل با دیدن شرایط این سال‌‌ها به خانواده اهمیت بیش‌تری بدهد.

http://www.hamshahrionline.ir/details/178844

روزنامه همشهری 29 تیر 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
شبیه زن‌های کشاورز - یولیا تیموشنکو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
 

شبیه زن‌های کشاورز

زنان > جهان- محمد سرابی:
خانم مو گندمی هر روز دچار مشکلات بیشتری می‌شود. یولیا تیموشنکو در اوکراین به خاطر مواضع سیاسی و درگیری به خاطر قدرت شناخته می‌شود

ولی مردم بقیه دنیا او را با یک ویژگی دیگر هم می‌شناسند که زیاد ربطی به سیاست ندارد: شکل مو‌هایش که مانند روستاییان اوکراین است.

کشور اوکراین درست بالای دریای سیاه قرار دارد و از یک طرف به اروپا و از طرف دیگر به روسیه می‌رسد. به همین دلیل موقعیت جغرافیایی آن اهمیت زیادی دارد. این کشور تاریخی طولانی از پادشاهان محلی و سلطه امپراتوری‌های خارجی دارد، ولی مردم اوکراین زبان و فرهنگ مخصوص خودشان را دارند و همیشه سعی می‌کردند مستقل باشند.

امپراتوری روسیه در اوکراین نفوذ زیادی داشت اما باز هم مقداری از استقلال آن حفظ می‌شد، تا وقتی که دولت کمونیستی شوروی در سال ۱۹۱۷ به‌وجود آمد و اوکراین تبدیل به یکی از استان‌های این کشور شد. کشاورزی و تولید گندم در این کشور زیاد بود. امکانات نظامی زیادی مانند سلاح‌های هسته‌ای در اوکراین به‌وجود آمد و سطح تحصیلات و رفاه مردم این منطقه هم به نسبت اطراف بالا‌تر رفت.

سال ۱۹۹۲ شوروی سقوط کرد و اوکراین مستقل شد،‌ ولی کشور از نظر سیاسی پیشرفت زیادی نکرد و باز هم به طور غیر مستقیم وابسته به روسیه بود. در سال ۲۰۰۴ ویکتور یوشنکو پس از درگیری‌های بسیار زیاد انتخاباتی، بر ویکتور یانکوویچ پیروز شد و به ریاست جمهوری رسید. او طرفدار امریکا و یانکوویچ طرفدار روسیه بود. یولیا تیموشنکو به یوشنکو کمک کرد تا دولت جدید را تشکیل دهد و خودش هم نخست وزیر شد، ولی جنگ قدرت بین آنها ادامه پیدا کرد و کار به مسموم کردن همدیگر و درگیری‌های طرفدارانشان هم رسید.

الان تیموشنکو به جرم تخلف اقتصادی در یک قرارداد صادرات گاز به زندان محکوم شد. چند وقت قبل ناگهان گفتند که او ۱۵ سال قبل در قتل یک نماینده مجلس نقش داشته است. تیموشنکو که همراه دخترش در جلسات دادگاه شرکت کرده است، می‌گوید که هیچ‌کدام از این اتهامات را قبول ندارد.

http://www.hamshahrionline.ir/details/151550

روزنامه همشهری 26 آبان 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
کجا درس بخوانیم؟ - افغانستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
 

کجا درس بخوانیم؟

 محمد سرابی: با شروع سال تحصیلی مشکلات دانش‌آموزانی که به علت جنگ از کشور خود مهاجرت کرده‌اند بیشتر می‌شود.

در خاورمیانه بیشتر این دانش‌آموزان افغانی هستند و در کشورهای اطراف مانند ایران و پاکستان درس می‌خوانند. بنا به بعضی آمار‌ها تعداد این دانش‌آموزان بیشتر از ۱۵۰ هزار نفر است و در حدود ۳۰۰ مدرسه درس می‌خوانند.

افغانستان قبل از حمله امریکا و تشکیل دولت حامد کرزای تحت حکومت طالبان بود. قبل از آن اعضای مجاهدان که با ارتش شوروی جنگیده بودند قدرت را در مناطق مختلف در دست داشتند. خیلی قبل از آن حکومت افغانستان پادشاهی و بیشتر سواد آموزی‌ها به صورت سنتی بود. در تمام این مدت مدارس جدید نتوانستند همه جمعیت را با سواد کنند و باز هم عده زیادی بی‌سواد باقی ماندند. جنگ‌های پشت سر هم باعث آوارگی طولانی اهالی این کشور و توقف آموزش رسمی شد.

درس خواندن همیشه برای مهاجران اهمیت دارد، زیرا با این کار ممکن است وضعیت فرزندان آنها در کشور مقصد بهتر شود. در کشورهای توسعه یافته معمولاً بچه‌های مهاجران در کنار دیگر دانش‌آموزان درس می‌خوانند تا با فرهنگ آن کشور ارتباط بیشتری پیدا کنند و با این روش جذب آن جامعه شوند. البته مدارس خاص برای هر گروه مهاجر هم وجود دارد. بستگی دارد که مهاجران بخواهند مستقل بمانند یا به صورت اهالی‌‌ همان کشور دربیایند. در خاورمیانه امکانات آموزشی محدود است و بیشتر کشور‌ها تنها می‌توانند به دانش‌آموزان خودشان خدمات آموزشی بدهند.

 در قوانین ایران آموزش و پرورش برای دانش‌آموزان ایرانی طراحی شده است و در پاکستان مدارسی مخصوص مهاجران افغان کار درس دادن به نوجوانان افغانی را انجام می‌دهند. این مدارس از طرف مؤسسه‌های خیریه یا سازمان‌های مردم نهاد اداره می‌شوند و اگر هزینه‌ها بالا‌تر برود ممکن است تعطیل شوند. مخارج زیاد آنها باعث شده بسیاری از این دانش‌آموزان امکان تحصیل نداشته باشند. در کنار این ممکن است دیپلم‌های پاکستانی مهاجران افغانی در کشور افغانستان اعتبار کافی نداشته باشد. نگرانی دیگر این است که نوجوانان با دور شدن از مدارس رسمی جذب آموزش‌های سنتی شوند و به گروه‌های تروریستی بپیوندند.

روزنامه همشهری 14 شهریور 1390 ضمیمه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/148495


 
 
ترس‌آفرین - ترور
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
 

ترس‌آفرین

 محمد سرابی:
بعد از ظهر بود که انفجار شدیدی ساختمان نخست‌وزیری را لرزاند. بر اثر سوختگی شناسایی اجساد ممکن نبود

ولی همه می‌دانستند که رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر شهید شده‌اند. دولت نوپای ایران در این روز دو تن از مهم‌ترین اعضایش را ازدست داد و به همین دلیل روز هشتم شهریور روز ملی مبارزه با تروریسم نام گرفت.

ترور یعنی ترس و تروریسم نوعی از خشونت عمدی است که در بین مردم عادی، وحشت ایجاد می‌کند. تروریست‌ها گاهی شخصیت‌های سر‌شناس را از بین می‌برند و بعضی وقت‌ها هم به شهروندان و مکان‌های عمومی حمله می‌کنند. هدف آنها می‌تواند سیاسی یا عقیدتی باشد و با روش‌های مختلف انجام شود. ایجاد انفجار یکی از روش‌های رایج در بین گروه‌های تروریستی است، زیرا نیاز به مهارت نظامی خاصی ندارد و می‌توان اعضای رده‌پایین و کم سن و سال را برای این کار فرستاد.

بعضی اوقات هم از تیراندازی استفاده می‌شود. بعد از یازدهم سپتامبر و حمله امریکا به عراق و افغانستان تروریسم شدت بیشتری گرفت و الان دامنه آن از این دو کشور به اروپا و قاره‌های دیگر هم کشیده شده است. ترور در تمام کشور‌های جهان جرم محسوب می‌شود؛ ولی بعضی از دولت‌ها مخالفان خود را توسط مأموران اطلاعاتی و امنیتی یا مزدوران آنها از بین می‌برند. این عمل که «تروریسم دولتی» نام دارد، همیشه از طرف آن دولت‌ها تکذیب می‌شود. دولت صهیونیستی با این روش شخصیت‌های فلسطینی را در کشور‌های دیگر می‌کشد. ترور شهید عماد مغنیه از فرماندهان برجسته حزب الله لبنان در دمشق و یکی از فرماندهان سازمان حماس در دوبی، در یکی دو سال گذشته از این نوع بود.

کسی که در ساختمان نخست‌وزیری در ایران بمب گذاشت قبلاً به عنوان یکی از اشخاص شناخته‌شده و مورد اعتماد به آن‌جا نفوذ کرده بود. او بمب را در یک کیف دستی و نزدیک شهیدان رجایی و باهنر قرار داد، از اتاق بیرون آمد و به سرعت از کشور خارج شد. بعداً در خانه او انبار اسلحه بزرگی کشف شد و مشخص شد که از مدت‌ها قبل برای این عملیات برنامه‌ریزی کرده است. کشور ایران یکی از قربانیان تروریسم است و تابستان سال ۱۳۶۰ یکی از دوره‌های تاریخی است که بیشترین ترور‌ها در آن صورت گرفت.

روزنامه همشهری  3 شهریور 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
شنا کن، فرار کن - آندرس برینگ برویک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 

شنا کن، فرار کن

 محمد سرابی:
جست‌وجو برای پیدا کردن اجساد قربانیان نوجوانی که در تیراندازی نروژ کشته شدند هنوز ادامه دارد و تعداد آنها دائماً تغییر می‌کند

در این کشتار نزدیک به ۹۰ نفر جانشان را از دست دادند و تعداد زیادی هم زخمی شدند. کسی که حمله کرد بر خلاف تصور، یک جوان موطلایی مسیحی بود.

مهاجرت همیشه وجود داشته است ولی در قرن بیستم شدت گرفت و بعد از جنگ جهانی دوم به صورت یک پدیده مهم در آمد. مهاجرت از کشور‌های عقب‌مانده به کشورهای پیشرفته انجام می‌شود و مهاجران به دنبال زندگی بهتر، محل تولد خود را ترک می‌کنند. ولی در کشور‌های پیشرفته بعضی‌ها مخالف ورود این افراد هستند. اگر مهاجران کاملاً به شکل مردم کشورهای مقصد در بیایند و مثل آنها زندگی کنند، معمولاً مشکلی ایجاد نمی‌شود، مانند کسانی که از اروپای شرقی به امریکا رفتند؛ ولی زمانی که مهاجران می‌خواهند سنت‌ها و عادت‌های خودشان را حفظ کنند، باید با فرهنگ کشور مقصد مقابله کنند و از این‌جا تضاد شروع می‌شود. بعد از زیاد شدن مهاجرت به اروپا گروه‌ها و افرادی که نگران از بین رفتن فرهنگ اروپایی بودند شروع به اعتراض و حمله به مهاجران کردند، ولی تعداد آنها زیاد نبود و قدرتی هم نداشتند؛ برای همین سیل مهاجرت قانونی و غیر قانونی ادامه پیدا کرد. بیشتر سیاست‌مداران هم مخالف مهاجرت نیستند؛ از جمله حزب‌های کارگر.

آندرس برینگ برویک که فکر می‌کرد حزب کارگر نروژ باعث مهاجرت زیاد مسلمانان به این کشور شده است، در دفتر نخست‌وزیر در پایتخت بمب‌گذاری کرد و بعد با پوشیدن لباس پلیس به محل اردوی جوانان عضو این حزب در یک جزیره رفت. او همه را در یک نقطه جمع کرد و بعد با یک ساعت تیراندازی، حدود ۷۰ نفر را کشت. بیشتر نوجوانان که بین ۱۴ تا ۱۸ سال داشتند، سعی کردند با شنا کردن از جزیره فرار کنند، ولی مهاجم به آنها هم شلیک کرد. هم‌زمان بمبی که در اسلو، پایتخت نروژ کار گذاشته بود هم منفجر شد و با خراب کردن ساختمان چند نفر را کشت. بالگرد پلیس دیر به جزیره رسید و این کشتار تبدیل به بد‌ترین حادثه بعد از جنگ جهانی در نروژ شد. پدر آندرس که در فرانسه زندگی می‌کند، گفته است فرزندش در نوجوانی فردی معمولی بود. او ممکن است به ۲۱ یا حداکثر (برای جنایت علیه بشریت) به ۳۰ سال زندان محکوم شود.

می‌توانید سؤال‌هایتان را برای دوچرخه بفرستید تا با اسم خودتان به آن پاسخ داده شود.لطفاً در محل موضوع بنویسید:« jaha ».

http://hamshahrionline.ir/details/142782

روزنامه همشهری 20 مرداد 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
از اوج آسمان‌ها - شاتل و سایوز
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
 

از اوج آسمان‌ها

محمد سرابی:
با فرود آخرین شاتل فضایی امریکا، عمر این وسیله به پایان رسید. شاتل‌ها بخشی از تاریخ رقابت‌های فضایی بین دو غول بزرگ جهان فضانوردی، یعنی امریکا و شوروی بودند. جالب این که شاتل بازنشسته شده است، ولی جایگزین قطعی برای آن وجود ندارد

تلاش برای ساخت موشک به جنگ جهانی دوم و کشور آلمان نازی برمی‌گردد. متخصصان این کشور سعی می‌کردند به جای توپ‌های دور برد، از موشک استفاده کنند؛ ولی قبل از این‌که اولین نمونه موفق موشک را بسازند، آلمان شکست خورد و دولت‌هایی که این کشور را فتح کردند نتیجه تحقیقات و همین‌طور دانشمندان را به سرقت بردند. بعد از پایان جنگ رقابت بین شوروی و امریکا شروع شد و هردو به سرعت شروع به ساخت موشک کردند. این آزمایش‌ها، هم برای درست‌کردن موشک‌های جنگی وحمله به یکدیگر بود وهم برای ساخت موشک‌هایی که از جو زمین خارج شود.

شوروی در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶) توانست اولین ماهواره را به فضا پرتاب کند و بعد از آن رقابت‌ها سرعت گرفت. موفقیت در فضانوردی برای مردم امریکا و شوروی و طرفدارانشان به صورت یک غرور بزرگ درآمده بود. به تدریج هر طرف وسایل فضانوردی مخصوص به خودش را تولید کرد. سفینه‌های شوروی با موشک‌های سایوز پرتاب می‌شد و در هنگام فرود با استفاده ازچتر نجات در اقیانوس یا روی خاک می‌افتاد.

سفینه‌های امریکا که دو بال شبیه هواپیما داشت، روی باند فرودگاه می‌نشست. این سفینه‌ها شاتل نام داشتند و پرواز با آنها خیلی گران‌تر تمام می‌شد. سازمان فضایی امریکا (ناسا) در طول ۳۰ سال اجرای این برنامه، پنج شاتل فضایی را به نام‌های آتلانتیس، چلنجر، کلمبیا، دیسکاوری و اندور به فضا پرتاب کرد. شاتل آتلانتیس در مقابل چشم تماشاگران زیادی به زمین نشست و تازمانی که وسیله دیگری به کار گرفته شود، امریکا از امکانات فضایی روسیه استفاده خواهد کرد؛ کشوری که زمانی رقیبش بود.

http://hamshahrionline.ir/details/142252

روزنامه همشهری 14 مرداد 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
کمربند انفجاری چیست؟
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 

 کمربند انفجاری چیست؟

محمد سرابی: کمربند انفجاری نوعی اسلحه است که مشابه بمب عمل می‌کند. این وسیله از مقداری مواد منفجره به همراه یک چاشنی و ضامن تشکیل شده است. این وسیله با کشیدن ضامن منفجر می‌شود و می‌تواند تا شعاع بزرگی هر کسی را که در اطرافش باشد بکشد.

مواد منفجره و بمب‌ها به چند شکل ساخته می‌شوند که بیشتر به نوع انفجار آنها بستگی دارد. چاشنی گروهی از آنها با امواج رادیویی فعال می‌شود. برای همین برای حفاظت از بعضی سیاست‌مدار‌ها دستگاه‌های ایجاد پارازیت ساخته شده است که هر نوع امواج الکترونیکی را تا مسافت مشخصی از بین می‌برد. بعضی از مواد منفجره با زمان شمار کار می‌کنند و باید از قبل جاسازی شوند. دستگاه‌هایی هم برای پیدا کردن آنها ساخته شده‌اند و می‌توانند فعالیت یک زمان شمار (timer) را تشخیص دهند. برای همین قبل از جلسات مهم سیاسی یا نظامی محل جلسه را بازرسی می‌کنند.

ماده منفجره اصلی، یعنی ماده‌ای که می‌تواند با یک جرقه فضای زیادی را پر از حرارت و فشار کند معمولاً به صورت خمیر است. درست شبیه خمیر‌هایی که بچه‌ها با آن بازی می‌کنند، ولی بوی خاصی دارد. بعضی از نیروهای پلیس از سگ‌های آموزش دیده برای پیدا کردن مواد منفجره استفاده می‌کنند. مواد منفجره پودری یا به شکل ژله‌ای هم وجود دارند.

http://hamshahrionline.ir/details/143460

روزنامه همشهری 28 مرداد 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
ماری، دختر مزرعه‌دار - ماریجوانا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
 

ماری، دختر مزرعه‌دار

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
ماریجوانا که شبیه اسم‌های دخترانه اسپانیایی است، به گیاهی گفته می‌شود که در خیلی از قسمت‌های جهان به عنوان یک ماده مخدر مصرف می‌شود و برگ‌های یک بوته است که در مزرعه‌های غیر قانونی کاشته می‌شود.

مزرعه‌های غیر قانونی کاشت مواد مخدر مساحت کمی دارند، ولی این بار مزرعه‌ای در مکزیک پیدا شده است که ۱۲۰ هکتار مساحت دارد؛ درست مانند یک کشتزار بزرگ گندم.

به خاطر شرایط آب و هوا و همین‌طور ضعف سیاسی و اجتماعی، کشور‌های امریکای جنوبی محل تولید مواد مخدر در قاره امریکاست. گیاهانی که از آنها مواد مخدر تولید می‌شود توسط کشاورزان فقیر کاشته می‌شوند مواد اولیه مثل شیره این گیاهان در کارگاه‌هایی که به باند‌های تجارت مواد تعلق دارد فرآوری و بسته‌بندی می‌شود.

 کشاورزان محصولات خود را به قیمت پایینی می‌فروشند، ولی بعد از فرآوری قیمت محصول چند برابر بیشتر و حجم آن چند برابر کمتر می‌شود. این مواد به سوی شمال قاره و کشور امریکا حمل می‌شود. در این کشور مصرف‌کنندگانی هستند که حاضرند پول زیادی به خاطر آن بدهند. حمل ونقل مواد مخدر تا مرز مکزیک و امریکا زیاد مشکل نیست، ولی چون پلیس امریکا سخت‌گیر‌تر است و امکان دارد محموله‌ها را پیدا کند، در این مسیر بعضی از نیروهای امنیتی یا مقام‌های قضایی تحت کنترل یا حتی شریک قاچاقچیان هستند و بدون همکاری آنها امکان ندارد این همه مواد مخدر جابه‌جا شود.

فیلیپه کالدرون، رئیس‌جمهوری مکزیک، از سال ۲۰۰۶ با کمک ارتش به جنگ قاچاق مواد مخدر و خشونت‌های مربوط به آن رفت؛ زیرا گفته می‌شود پلیس با قاچاقچیان همدست است. یک سال بعد مزرعه‌ای ۶۴ هکتاری در ایالت سینالوآ کشف شد؛ ولی وسعت مزرعه ۱۲۰ هکتاری تازه کشف‌شده، تا حالا بی‌سابقه بوده است. یکی از فرماندهان ارتش مکزیک گفت دست‌کم برای نابودی کامل این کشتزار هشت روز زمان لازم است. در تصاویر هوایی، این مزرعه به صورت لکه‌ای بزرگ دیده می‌شود و باعث تعجب است که کشت و کار به این سادگی در آن انجام می‌شده است.

http://hamshahrionline.ir/details/141716

روزنامه همشهری 6 مرداد 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
خیار قاتل نیست - کشاورزی اروپا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
 

خیار قاتل نیست

سلامت > بیماری- محمد سرابی:
وزیران کشاورزی کشورهای اروپایی این روزها با مسئله مهمی روبه‌رو شده‌اند: یک بیماری ساده و قابل درمان در آلمان گسترش پیدا کرده و قربانی‌هایی گرفته است.

مرکز اروپایی جلوگیری و کنترل بیماری‌ها که در سوئد مستقر است، این مورد از بروز «سندرم همولیتیک اورمیک» را خطرناک‌‌ترین مورد در جهان گزارش کرده است.

باکتری ای‌کولای در زمان‌های دور بر اثر اسهال تلفات زیادی می‌گرفت. بعد از گسترش بهداشت بیماری مهار شد؛ برای همین وقتی این باکتری چند نفر از آلمانی‌ها را بیمار کرد، به نظر می‌آمد یک آلودگی ساده محلی است؛ اما ناگهان تعداد بیماران و کسانی که به خاطر آن از دنیا رفتند، زیاد شد.

روابط تجاری کشورهای اتحادیه اروپا با هم آن‌قدر زیاد است که همه از یک واحد پولی استفاده می‌کنند. آلمان اول اعلام کرد آلودگی از خیارهای تولید اسپانیا شروع شده ولی اسپانیا این ادعا را رد کرد. حدود 10 نفر بر اثر خوردن خیارهای آلوده دچار ازکار افتادگی کلیه و اختلال در دستگاه مرکزی اعصاب شده بودند و احتمال داشت خیارها به کشورهای روسیه، جمهوری چک، اتریش و مجارستان هم وارد شده باشند. چندین مورد از ابتلا به این بیماری در سوئد، دانمارک، هلند و بریتانیا گزارش شد که مربوط به سفر به آلمان بود.

مسئولان بهداشتی آلمان نسبت به مصرف خیار، گوجه‌فرنگی و کاهو هشدار دادند، ولی دولت اسپانیا باز هم معتقد بود خیارهای صادراتی این کشور آلوده نبوده است. بعداً مشخص شد که بیشتر مبتلایان آلمانی به شمال این کشور سفر کرده بودند و آلودگی در نقاط خاصی مانند شهر هامبورگ بیشتر است. بالاخره مزرعه‌ای پیدا شد که جوانه حبوبات را تولید می‌کرد و اغلب بیماران جوانه‌های آن را برای مصارفی مانند سالاد خورده بودند، ولی آزمایش‌ها نشان می‌داد مزرعه آلوده نیست. تا آن موقع حدود سه‌هزار نفر در آلمان، به ای‌کولای آلوده شد‌ند.

شایعه آلوده بودن مواد غذایی برای اقتصاد کشورها ضرر دارد و ممکن است تامدت‌ها باعث فروش نرفتن مواد غذایی شود. در کشورهای توسعه‌یافته غربی هر خبری درباره سلامتی مواد غذایی می‌تواند باعث ترس زیادی شود. وزیر کشاورزی اسپانیا گفته است که وجهه اسپانیا خدشه‌دار شده و تولیدکنندگان اسپانیایی ضرر دیده‌اند؛ بنابراین علیه کشورهایی که محصولات اسپانیا را بدنام کرده‌اند، شکایت خواهد کرد.

http://hamshahrionline.ir/details/138977

روزنامه همشهری 8 تیر 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
دیوار و موش‌هایش - نیوز کورپریشن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
 

دیوار و موش‌هایش

کودک و نوجوان > رسانه- محمد سرابی:
شاید تلفن چند هزار نفر شنود شده باشد ولی مسئول این کار بالأخره مجبور شد از خانواده یکی از آنها شخصاً عذر خواهی کند.

دختر نوجوانی به نام میلی داولر که در سال 2002 در راه مدرسه دزدیده و به قتل رسیده بود.

موضوع‌هایی مانند حوادث جنایی یا مسائل خصوصی آدم‌های مشهور (ورزشکاران،بازیگران و خواننده‌ها،سیاستمداران و...) همیشه مورد توجه مردم و خوانندگان روزنامه‌ها و مجلات قرار می‌گیرد. اما اگر کسی بخواهد برخلاف میل آنها و با روش‌هایی مانند جاسوسی از اتفاقات خصوصی زندگی‌شان باخبر شود مرتکب جرم شده است.این دفعه این جرم را نه یک فرد ساده بلکه یکی از بزرگ‌ترین مجموعه‌های خبری جهان انجام داده است.

شرکت روبرت مرداک، صاحب زیر مجموعه‌هایی در سه قاره جهان است. این شرکت در کشورهای امریکا، آلمان، ایتالیا، بریتانیا، هند، نیوزیلند و استرالیا در قالب شبکه‌های تلویزیونی و نشریه مشغول فعالیت است.

این شرکت رسانه‌ای که نامش نیوز کورپریشن (News Corporation) است در امریکا شبکه‌های تلویزیونی فاکس نیوز و نشریه وال استریت ژورنال را دارد. فاکس نیوز یکی از شبکه‌های تلویزیونی بود که در جریان حمله امریکا به عراق کاملاً از کارهای دولت جرج بوش طرفداری کرد و تلاش می‌کرد اشتباهات آن را توجیه کند، آن‌قدر که در بین آمریکایی‌ها هم مورد اعتراض قرار گرفت.

حالا مشخص شده است که نیوز کورپریشن در مدت چند سال به‌صورت غیر‌قانونی صحبت‌های تلفنی تعداد زیادی از افراد سرشناس یا کسانی را که درگیر حوادث معروف شده بودند، شنود می‌کرده است. یکی از آنها نخست‌وزیر قبلی انگلیس است که ماجرای بیماری فرزندش را پنهان کرده بود، ولی با این شنودها مشخص شد که فرزندش به بیماری خطرناکی مبتلا شده و ممکن است تا بیست سالگی زنده نماند. از این‌جا به بعد کار مرداک در انگلیس مشکل شد و از او و پسرش با وجود این‌که انگلیسی نیستند خواستند که در مجلس انگلیس به سؤال‌ها جواب دهند. بعد از این‌که تعدای از مدیران این شرکت استعفا دادند «ربکا بروکس»، مدیرعامل این شرکت هم از سمت خود کناره‌گیری کرد.

او در زمانی که میلی داولر ۱۳ ساله به قتل رسید. سردبیر مجله «نیوز آو د ورلد» بود، نشریه‌ای که متهم اصلی انتشار خبرهای شنود شده است. این مجله هم بعد از 168 سال تعطیل شد. بالأخره روبرت مرداک در ملاقات با اعضای خانواده میلی داولر از آنها به دلیل شنود غیرقانونی پیام‌های مربوط به دختر مقتولشان عذرخواهی کرد، ولی کار به این سادگی تمام نشده و در امریکا هم عده زیادی به دنبال بازخواست از او هستند.

نوجوانان علاقه‌مند به دانش و مسائل سیاسی جهان می‌توانند سؤال‌های خود را برای دوچرخه بفرستند تا سؤالشان با اسم خودشان منتشر شود و به آنها جواب بدهیم. لطفاً در بخش موضوع بنویسید: jahan

http://hamshahrionline.ir/details/141054

روزنامه همشهری 30 تیر 1390ضمیمه دوچرخه


 
 
بازی تمام نشده است - بن لادن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

بازی تمام نشده است

جهان > آمریکای‌شمالی- محمد سرابی:
رئیس جمهور امریکا گفت اگر باز هم افرادی مثل بن لادن را پیدا کنند، دستور کشتن آنها را می‌دهد.

دستورحمله و کشتن بن لادن مستقیماً از کاخ سفید صادر شده بود و اوباما ومعاونانش به مدت 40 دقیقه با ارتباط صوتی و تصویری این عملیات را دنبال می‌کردند.درست مانند کسانی که مشغول انجام یک بازی ویدئویی جنگی هستند.بعد از بازی برنده‌ها جشن می‌گیرند و احساس پیروزی می‌کنند. اما کشتن بن لادن چندفرق مهم با بازی‌های ویدئویی داشت.

بهانه دولت امریکا برای لشگرکشی به خاورمیانه فعالیت القاعده و بن لادن بود که 10 سال طول کشید. القاعده از دسته‌ها وگروه‌های زیادی تشکیل شده است که یا در این سازمان عضوند یا این‌که به آن وابستگی دارند.این گروه‌ها در کشورهایی مانند یمن، عربستان و سومالی پراکنده‌اند و از تمام منطقه خاورمیانه نیرو جذب می‌کنند.

نیروهای جذب شده معمولاً پسر های جوان یا نوجوانی هستند که برای انجام عملیات‌های انتحاری تربیت می‌شوند و در مدارس مخصوص یا اردوگاه‌هایی در افغانستان،پاکستان یا عراق آموزش می بینند.درست است که بن لادن فرمانده بزرگ این گروه‌ها بود و همه او را قبول داشتند، ولی با کشته شدنش هرکدام از این گروه‌ها به فعالیت خود ادامه می دهند و جانشین‌های بن‌لادن سرپرستی عملیات‌ها را به عهده می‌گیرند.

این سازماندهی طوری انجام شده است که نمی‌شود با کشتن فرمانده یک گروه آن را از بین برد و هر دسته برای خودش برنامه کاری دارد.همین الان امریکایی‌ها به دنبال پیدا کردن جانشین‌های بن لادن هستند که در کشورهای خودشان طرفدارها و حامیانی دارند.شاید به همین دلیل امریکایی‌ها بدون این‌که به پاکستانی‌ها خبر بدهند به خانه بن لادن حمله کردند.

بازی ویدئویی با پیداکردن و کشتن دشمن اصلی تمام می‌شود، ولی بازی‌ای که اوباما انجام داد تمام نشده است.مخصوصاً که او می‌خواهد در سال بعد دوباره رئیس جمهور شود.

http://hamshahrionline.ir/details/136703

روزنامه همشهری 12 خرداد 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
آمریکا توضیح بدهد! - بن لادن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
عمر بن لادن:

آمریکا توضیح بدهد!

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
اسامه بن‌لادن کشته شده ولی هنوز مشخص نشده است که دقیقاً چند فرزند دارد و کدام‌یک از بچه‌هایش ممکن است به او شبیه‌تر باشند.

اسامه بن‌لادن اهل عربستان و از خانواده‌های بسیار ثروتمند آن بود که به همراه خانواده‌اش به اروپا و کشورهای دیگر سفر می‌کرد، ولی در اصل ساکن عربستان بود. اسامه از جوانی مشغول عملیات جنگی شد و ابتدا گروهی را علیه شوروی که به افغانستان حمله کرده بود، جمع کرد و از امریکایی‌ها برای این کار کمک گرفت. بعد از فروپاشی شوروی، بن‌لادن با امریکایی‌ها دشمن شد و با ایجاد گروه القاعده شروع به جنگیدن با آنها کرد. اوج این جنگ حمله به ساختمان‌های تجارت جهانی در 10 سال قبل بود که بهانه حمله امریکا به افغانستان و بعد عراق شد.

بن‌لادن که سال‌ها در نقاط مختلف مشغول تدارک عملیات تروریستی بود، در این 10 سال تحت تعقیب امریکا قرار داشت و به علت زندگی مخفیانه، مشخص نبود که چند بار ازدواج کرده و چند فرزند دارد. تعدادی از فرزندان او شناخته‌شده هستند، مانند عمر بن‌لادن که با پدرش موافق نبود و از عملیات‌های تروریستی انتقاد می‌کرد. بن‌لادن حداقل شش بار ازدواج کرده‌بود و عمر، عبدالله، علی، عبدالرحمن، محمد، خالد، حمزه، سعد، علی و عثمان از فرزندان شناخته‌شده او هستند. عمر بن‌لادن که معروف‌ترین آنهاست، به سبک غربی زندگی می‌کند و با یک زن انگلیسی ازدواج کرده است.

برادران و دیگر اعضای خانواده پدری بن‌لادن نیز مشغول فعالیت‌های اقتصادی هستند و چون نمی‌خواستند به همکاری با او متهم شوند، سعی می‌کردند خودشان را از اسامه دور نگه دارند. بن‌لادن تلاشی برای جذب فرزندانش به گروه القاعده نمی‌کرد و با آنها تماس نمی‌گرفت. او هیچ وقت رویارو با امریکایی‌ها نجنگید و همیشه از جوان‌ها و نوجوان‌ها برای انجام عملیات انتحاری استفاده می‌کرد. نمایندگان بن‌لادن این نوجوان‌ها را طوری تربیت می‌کردند که در زمان لازم با بستن بمب به خودشان و کشیدن ضامن آن‌ در مکان‌های شلوغ، انفجارهای بزرگی به راه بیندازند.

بن لادن سال‌ها در محلی که هیچ‌کس انتظار نداشت، یعنی یک منطقه شهری در پاکستان زندگی می‌کرد و سرانجام با حمله سربازان امریکایی کشته شد. البته بحث‌ها و سؤال‌های زیادی در مورد چگونگی انجام این عملیات وجود دارد و عمر بن‌لادن از دولت امریکا درباره نحوه کشتن پدرش توضیح خواسته است.

http://www.hamshahrionline.ir/details/135371

روزنامه همشهری 29 اردیبهشت 1390 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
خواننده و سیاستمدار - هائیتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

خواننده و سیاستمدار

محمد سرابی:
کشور هائیتی را از زلزله سال 2010 به خاطر دارید. برخلاف ژاپن و با وجود این‌که خسارت‌های زلزله این کشور کمتر از ژاپن بود، هنوز نتوانسته است مشکلات بعد از زلزله را کنترل کند.

ولی کسی که به خاطر کمک به زلزله‌زده‌ها شهرت زیادی به دست آورد الان رئیس‌جمهور شده است.

او یک خواننده است.گاهی اوقات پیش می‌آید که هنرمندان یا ورزشکاران وارد فعالیت‌های سیاسی می‌شوند. معمولاً این کار به صورت طرفداری از یک حزب یا نامزد انتخاباتی است یا به صورت اعلام نظر درباره اتفاقات مهم روز.

گاهی وقت‌ها هم هنرمندان در فعالیت‌های بشردوستانه شرکت می‌کنند و به دیدن مناطق جنگ‌زده و اردوگاه‌های آوارگان می‌روند. شهرت آنها باعث می‌شود مردم به این موضوع‌ها توجه کنند و باعث جمع‌آوری کمک‌های بشردوستانه می‌شود. شهرت این سفیرهای حسن نیت حتی می‌تواند بر تصمیم‌های سیاسی هم تا حدی تأثیر بگذارد؛ ولی معمولاً یک هنرمند یا ورزشکار خودش سمتی رسمی به عهده نمی‌گیرد.

در کشورهای توسعه‌یافته معمولاً کسی که به رتبه‌های بالای سیاسی می‌رسد از دوران تحصیل در دانشگاه وارد احزاب یا گروه‌ها می‌شود و قسمت زیادی از وقتش را در آن صرف می‌کند. این افراد از همین مسیر رشد می‌کنند و به تدریج رتبه‌های بالاتری به دست می‌آورند. تحصیلات آنها حقوق، اقتصاد، روابط بین‌الملل یا رشته‌های دانشگاهی مشابه است و وقتی نماینده مجلس، فرماندار، وزیر یا رئیس حزب شوند، برای رسیدن به ریاست جمهوری یا نخست‌وزیری تلاش می‌کنند.

بنابراین قبل از ورود به این سمت تجربه کافی دارند. رئیس‌جمهور شدن هنرمندان یا ورزشکاران که بیشتر عمر خود را به کار دیگری پرداخته‌اند خیلی نادر است. معروف‌ترین آنها «رونالد ریگان» رئیس‌جمهور امریکاست که بازیگر نقش چندم در تعدادی فیلم سینمایی بود یا «واسلاو هاول»، رئیس‌جمهور چک که نمایش‌نامه‌نویس بود.

اما وقتی یک خواننده که هیچ سابقه سیاسی ندارد رئیس‌جمهور می‌شود، کشورهای دیگر دنیا منتظر می‌شوند تا نتیجه کار او را ببینند. «میشل مارتلی» در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری هائیتی با اکثریت آرا برنده شد و طرفدارانش در خیابان‌های «پورت او پرنس»، مرکز هائیتی جشن گرفتند.

http://hamshahrionline.ir/details/133508

روزنامه همشهری 8 اردیبهشت 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
قرارگاه زیرزمینی - ساحل عاج
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

قرارگاه زیرزمینی

محمد سرابی:
رئیس‌جمهور قبلی ساحل عاج در قصر زیرزمینی‌اش مخفی شده بود و حاضر نبود بیرون بیاید.

نیروهای رئیس‌جمهور‌ جدید که در انتخابات برنده شد، آن جا را محاصره کردند و بین آنها و محافظان قصر درگیری راه افتاد. بالاخره فیلمی منتشر شد که نشان می‌داد «لوران گاباگبو» دستگیر شده است.

ساحل عاج یکی از مستعمره‌های سابق فرانسه در افریقا است که در سال 1960 مستقل شد، ولی هنوز هم سخت زیر نفوذ فرانسه است. زبان رسمی این کشور فرانسوی است و تعداد زیادی از اتباع فرانسه و نظامیان آن هم در ساحل عاج مستقرند. این کشور یکی از مناطق تجاری غرب افریقا است و هنوز هم از این نظر اهمیت دارد. مهم‌ترین محصولات آن شامل فرآورده‌های کشاورزی مانند کاکائو است.

در سال 1999 درگیری‌های قومی شروع شد و قسمت شمال کشور به دست شبه‌نظامی‌ها افتاد. دولت و مخالفان چند بار مذاکره کردند ولی جنگ ادامه پیدا کرد. حالا هم که جنگ با آتش‌بس تمام شده، انتخابات به مشکل خورده است. کاخ گاباگبو یک قسمت روزمینی داشت که جلسه‌های رسمی و ملاقات‌ها در آن انجام می‌شد در زیر آن ساختمان بزرگی ساخته شده بود که با یک تونل به اقامتگاه سفیر فرانسه ارتباط داشت تا در صورت کودتا، رئیس‌جمهور‌ بتواند فوراً به فرانسه پناهنده شود. البته گاباگبو از این راه استفاده نکرد؛ چون فرانسوی‌ها و بقیه کشورهای خارجی رقیب برنده او را رئیس‌جمهور می‌دانستند و هیچ کدام حاضر نشدند به او پناه دهند. فرانسه تهدید کرده بود که برای حفاظت از جان اتباع فرانسوی می‌خواهد در ساحل عاج عملیات نظامی انجام دهد. وقی درگیری‌ها شروع شد، برای مدتی طولانی آب و برق در شهر «آبیجان»، پایتخت ساحل عاج قطع بود. اقامتگاه زیرزمینی و تونل فرار هم فایده‌ای نداشت وگاباگبو بالاخره تسلیم شد.

http://www.hamshahrionline.ir/details/132861

روزنامه همشهری اول اردیبهشت 1390ضمیمه دوچرخه


 
 
زلزله، سونامی، انفجار اتمی - ژاپن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 

زلزله، سونامی، انفجار اتمی

حادثه > خارجی- محمد سرابی:
زلزله به تنهایی برای خراب کردن چند شهر ژاپن کافی بود ولی آسیب دیدن نیروگاه‌های اتمی دارد تبدیل به یک فاجعه زیستی ـ انسانی می‌شود

 بعد از زلزله هیچ گزارش تأیید شده‌ای از آشوب و بی‌نظمی در بین مردم ژاپن نرسید، ولی خطر آلودگی هسته‌ای زلزله‌زده‌ها را تهدید می‌کند.

نیروگاه‌های هسته‌ای به سادگی منفجر نمی‌شوند؛ زیرا اقدامات ایمنی زیادی در آنها به کار گرفته شده است. در قلب هر نیروگاه هسته‌ای (رآکتور) محفظه‌ای قرار دارد که در آن سوخت هسته‌ای حرارت ایجاد می‌کند. مهم‌ترین کار، کنترل همین حرارت است. اگر واکنش هسته‌ای خیلی کند شود مرکز رآکتور سرد می‌شود و نیروگاه از کار می‌افتد. اگر هم واکنش‌های هسته‌ای بیش از حد انجام شود، حرارت فوق‌العاده زیاد و همه چیز ذوب می‌شود.

 بمب‌های اتمی به همین شیوه می‌توانند گرمای شدید تولید کنند. کنترل واکنش‌ها با فرستادن میله‌های کربنی به درون سوخت هسته‌ای انجام می‌شود؛ ولی اگر مرکز رآکتور داغ شد، باید از هر شیوه‌ای برای سرد کردن آن استفاده کرد وگرنه رآکتور منفجر و منطقه بزرگی آلوده می‌شود. وقتی زلزله آمد، رآکتورهای شهر فوکوشیما به طور خودکارخاموش شدند؛ ولی بعضی از آنها داغ بودند و مهندسان می‌خواستند آنها را با فرستادن میله‌های کربنی کم‌کم سرد کنند؛ اما این کار نیاز به زمان زیادی داشت. برق سراسری قطع شده بود و برق تولیدی خود نیروگاه هم دیگر وجود نداشت.

بنابراین از ژنراتورهای گازوئیلی کمک گرفتند؛ اما موج سونامی که بعد از زلزله آمد، تأسیسات نیروگاه را از کار انداخت. کارکنان آب ذخیره‌شده در مخزن را وارد رآکتور کردند تا سرد شود؛ ولی آب به سرعت تبدیل به بخار شد. بعد از آب دریا کمک گرفتند؛ اما بخار یا آب داغی که ایجاد می‌شود به دلیل تماس با مواد فعال هسته‌ای خطرناک است و نباید آن را در محیط باز رها کرد. این بخارداغ به دلیل داشتن گاز هیدروژن قابل انفجار است و آن را ذخیره هم نمی‌توان کرد.

الان خبرهای گوناگونی از ژاپن می‌رسد و مقام‌های ژاپنی می‌گویند با وجود نشت مقداری از مواد آلوده، نیروگاه تحت کنترل است؛ اما ماهی‌گیری در دریا ممنوع است و مناطق مسکونی اطراف تخلیه شده‌اند.

بزرگ‌ترین انفجار نیروگاه‌های اتمی در سال 1984 در شوروی اتفاق افتاد و اشتباه کارکنان باعث شد قسمتی از نیروگاه معروف چرنوبیل منفجر شود. حدود 5 میلیون نفر قربانی شدند. دولت شوروی اخبار مربوط به خسارت‌ها و تلفات این حادثه را کاملاً پخش نکرد؛ ولی هنوز هم مناطق اطراف این نیروگاه آلوده هستند.

http://hamshahrionline.ir/details/132166

روزنامه همشهری 25 فروردین 1390


 
 
این همه آدم - هند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 

این همه آدم

جهان > آسیا- محمد سرابی:
در مدت 10سال،180 میلیون نفر در هند به دنیا آمدند و الان جمعیت آن از یک میلیارد و 200 میلیون نفر بیشتر شده است.

یعنی بیشتر از همه مردم کشورهای پرجمعیت امریکا، اندونزی، برزیل، پاکستان و بنگلادش. می‌بینید که حتی شمردن این همه آدم هم مشکل است؛ مخصوصاً وقتی که عده زیادی ازآنها بی‌سواد باشند یا به صورت بی‌خانمان از جایی به جای دیگر بروند.

سرشماری در هند هر 10 سال یک بار انجام می‌شود و هزینه زیادی هم دارد. حدود دو و نیم میلیون نفر نیروی انسانی باید در در 7000‌ شهر و 600‌ هزار روستا این کار را انجام دهند. امسال دولت هند می‌خواهد از فناوری‌های جدید مثل ثبت مشخصات دقیق جسمی افراد (روش‌های بیومتریک) استفاده کند و اطلاعات هر فرد بالای 15 سال را نگهداری کند.

جمعیت، مشکل قدیمی هند است. این کشور از گذشته دور به علت موقعیت جغرافیایی و داشتن خاک حاصل‌خیز و منابع آبی، محل مناسبی برای زندگی انسان بوده و به همین دلیل تمدن‌های بسیار قدیمی در آن به وجود آمده‌اند. درگذشته میزان تولد نوزادان زیاد بود ولی بیماری‌های فراوان هم مرگ و میر را زیاد کرده بود. از وقتی که با دانش جدید این بیماری‌ها درمان می‌شوند، جمعیت سخت افزایش یافته است.

تقریباً تمام سطح کشور هند مسکونی است وگروه‌های قومی زیادی در آن زندگی می‌کنند که آداب و رسوم، دین و حتی زبان‌های متفاوتی دارند؛ با وجود این، به نسبت تفاوت‌هایی که با هم دارند معمولاً جنگ داخلی یا درگیری شدیدی در آن اتفاق نمی‌افتد. هند در گذشته نظام پادشاهی داشت و از قرن هجدهم تا سال 1947 مستعمره انگلستان بود. الان نظام حکومتی آن جمهوری است و نخست‌وزیر و مجلس دارد.

http://hamshahrionline.ir/details/132174

روزنامه همشهری بیست و پنجم فروردین 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
لحظه‌هایی در دنیای عروسک‌ها - گفت‌وگو با عبدالله علی‌مراد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با عبدالله علی‌مراد، کارگردان انیمیشن‌های «استاپ‌موشن»

لحظه‌هایی در دنیای عروسک‌ها

محمد سرابی:
«عبدالله علی‌مراد» در رشته‌ی پویانمایی در مرکز تجربیات و آموزش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تحصیل کرد و در چند دهه‌ی اخیر، به‌طور مستمر مشغول فیلم‌برداری، طراحی صحنه و کارگردانی انیمیشن است.

او علاوه بر جوایز جشنواره‌های داخلی جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر، جشنواره‌‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان و جشنواره‌ی فیلم رشد ، جوایزی چون نخل طلایی فیلم کوتاه جشنواره‌ی کن، دوربین طلایی جشنواره‌ی کاروسل کانادا، فیل نقره‌ای جشنواره‌ی حیدرآباد هند، تقدیرنامه‌ی داوران یونیسف جشنواره‌ی فیلم برلین و پلاک برنزی جشنواره‌ی فیلم کودک قاهره را دریافت کرده است. از آثار عبدالله علی‌مراد می‌توان به فیلم سه‌اپیزودی «قصه‌های بازار» (شامل«طوطی و بقال»، «ورود به دنیای عروسک‌ها» و «کوه جواهر»)، «کاغذ و تا»، «کلید قفس»، «بچه‌ها در موزه»، «یکی کم است»، «بهادر» و «سپید بالان» اشاره کرد.

* * *

این‌جا عروسک‌ها جان می‌گیرند، راه می‌روند، حرف می‌زنند و اجزای صورتشان تکان می‌خورد. ما آن‌ها را می‌بینیم که مثل آدم‌های واقعی زندگی می‌کنند و به تماشای قصه‌های زندگی‌شان می‌نشینیم. در دنیای استاپ‌موشن، لحظه‌ها خیلی اهمیت دارند، خیلی بیش‌تر از دنیای واقعی؛ زیرا انیمیشن‌های استاپ‌موشن از لحظه‌های به هم چسبیده ساخته می‌شوند و کسی که این لحظه‌ها را به هم می‌چسباند، باید حوصله و دقت داشته باشد که آدمک ۲۰ سانتی‌متری‌اش را ذره‌ذره در هر قدم راه ببرد. «عبدالله علی‌مراد» هنرمندِ پیشکسوت این عرصه است؛ هنرمندی که خیلی از این آدمک‌ها را ساخته و قصه‌های زیادی با این تصاویر برایمان روایت کرده است. این‌بار پای صحبت‌های عبدالله علی‌مراد می‌نشینیم تا از دنیای عروسک‌ها برایمان بگوید.

* * *

  • این روزها آن‌قدر انیمیشن در دنیا تولید می‌شود که نمی‌توان تمام آن‌ها را دید. علاوه بر بعضی از فیلم‌های سینمایی، برنامه‌های تلویزیونی زیادی هم به‌روش استاپ‌موشن ساخته می‌شوند. زمان کودکی و نوجوانی شما، چه‌قدر انیمیشنِ استاپ‌موشن وجود داشت؟

۵۰ سال پیش که من یک نوجوان ۱۵ ساله بودم، فیلم‌های انیمیشن از تلویزیون به‌صورت سیاه و سفید پخش می‌شد. از تماشای آن انیمیشن‌ها لذت زیادی می‌بردیم، مثل کسانی که تشنه هستند و با چند قطره آب سیراب می‌شوند. الآن که تولیدات انیمیشن مثل سیل جریان پیدا کرده دیگر آن لذت را پیدا نمی‌کنم.

  • چه‌قدر تلویزیون تماشا می‌کردید؟

سه شبکه‌ی سیاه‌و‌سفید در دسترس بود. دو شبکه‌ی ایرانی و یک شبکه‌ی آمریکایی که برای افسران ارتش آمریکا راه‌اندازی شده بود.

  • کجا زندگی می‌کردید که به این شبکه دسترسی داشتید؟

تهران در نزدیکی میدان فردوسی فعلی. تقریباً در سال‌ ۱۳۴۵ این شبکه روزی هفت، هشت ساعت برنامه به زبان انگلیسی  پخش می‌کرد و مخاطبان آن نزدیک به ۵۰۰۰ نظامی آمریکایی بودند که در تهران حضور داشتند. از این شبکه انیمیشن‌های بیش‌تری پخش می‌شد و من مشتری همیشگی آن کارتون‌ها بودم؛ کارتون‌هایی مانند پاپای ملوان، فیلیکس گربه و میکی ماوس.

  •  سینما هم بود؟

بله، سالی یکی، دوبار هم انیمیشن‌های بلند در سینما‌ها اکران می‌شد. این انیمیشن‌ها اغلب از تولیدات شرکت دیزنی بودند؛ انیمیشن‌هایی مثل زیبای خفته، شمشیر در سنگ و گربه‌های اشرافی. انیمیشن‌های بلند سینمایی در دنیا خیلی کم تولید می‌شد اما امروزه هرسال چندین انیمیشن بلند تولید می‌شود که به قول شما دیگر فرصتی برای تماشای همه‌ی آن‌ها باقی نمی‌ماند.

  • از چه سنی تصمیم گرفتید به‌سمت ساخت انیمیشن و مشخصاً متحرک‌سازی عروسکی بروید؟

نقاشی و انیمیشن را از کودکی دوست داشتم، اما تصور نمی‌کردم که روزی حرفه‌ام شود. در دوره‌ی دبیرستان حاشیه‌ی تمام کتاب‌های درسی من پر بود از نقاشی متحرک که با سریع ورق زدن، آن نقاشی‌ها به حرکت در می‌آمدند. این نقاشی‌ها توجه هم‌شاگردی‌ها را خیلی جلب می‌کردند. زمان انتخاب رشته‌ی تحصیلی خیلی سرگردان بودم، به حرفه‌هایی مانند معماری، معماری داخلی و حتی دندان‌پزشکی هم توجه داشتم، اما بالأخره عشق به انیمیشن مرا به‌سمت آن کشاند و در آزمون ورودی مرکز تجربیات و آموزش سینمای نقاشی متحرک که در امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان توسط دکتر زرین‌کلک تأسیس شده بود شرکت کردم و بعد به اروپا رفتم.

  • این آموزش‌ها چه‌قدر طول کشید؟

یک‌سال و نیم بعد از این‌که یادگرفتن انیمیشن را شروع کردم، به‌عنوان شاگرد برجسته‌ی کلاس برای مسافرت به کشور چک انتخاب شدم یعنی همان کشوری که زیباترین فیلم‌های عروسکی دنیا را تولید می‌کرد. برای مدت دو ماه به چک رفتم و در استودیوی معروف «کراکتی فیلم» پراگ به فراگیری انیمیشن عروسکی پرداختم.

بعد از برگشتن تلاش می‌کردم از چیزهایی که یاد گرفته‌ام استفاده کنم و چند فیلم کوتاه عروسکی تجربی ساختم. بعد از انقلاب، در استودیوی جدیدی که در امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان راه‌اندازی شده بود، شروع به کار کردم که 30 سال این همکاری طول کشید و نتیجه‌ی آن طراحی و کارگردانی حدود ۱۲ فیلم عروسکی و انیمیشن بود.

  • وقتی تمام کارهای یک انیمیشن تمام می‌شود و نسخه‌ی بازبینی آن را تماشا می‌کنید، چه حسی دارید؟

احساس عجیبی که توصیف آن سخت است، احساس هیجان و شعف خاص و گاهی توام با نگرانی از این‌که نتیجه‌ی کار چه شده است. البته در گذشته خیلی بیش‌تر احساس نگرانی داشتیم چون با نگاتیو فیلم‌برداری می‌کردیم و پس از تمام شدن فیلم‌برداری نگاتیو را برای ظهور و چاپ به لابراتوار می‌دادیم و سه، ‌چهار  روز در انتظار ظاهر شدن نگاتیو و چاپ می‌ماندیم. با فناوری امروزی و کار با روش‌های دیجیتال بلافاصله کار متحرک‌سازی شده را تماشا می‌کنیم. این روش محاسن زیادی دارد، اما آن هیجان کار با نگاتیو را ندارد.

  • کار استاپ‌موشن خیلی وقت‌گیر و طولانی است. چرا به سراغ یک رشته‌ی دیگر سینمایی نرفتید؟

این کار اصطلاحاً کیلویی نیست، قیراطی است. تولید محدودی دارد، ولی اگر علاقه‌ی کافی داشته باشید به آن عادت می‌کنید و ادامه می‌دهید. در استاپ‌موشن باید به‌دنبال کیفیت بود نه تولید سریع و انبوه.

  • استفاده از رایانه چه‌قدر وقت و هزینه‌ی تولید استاپ‌موشن را در ایران کم کرد؟

کامپیوتر الآن توانسته کمک زیادی بکند. قبلاً با نگاتیو کار می‌کردیم و غیر از وقت و زحمت بسیار زیادی که صرف می‌شد، حتی امکان داشت نگاتیو‌ها از بین برود. یک بار نگاتیو ما در جریان جابه‌جا کردن در لابراتوار‌ها گم شد و زحمات چند‌ماه از بین رفت. اما الآن می‌توانیم فیلم را در جریان تولید هم ببینیم. با این حال، استاپ‌موشن هنوز هم وقت‌گیر است و اگر یک روز کامل کار کنید، فقط 20 ثانیه فیلم تولید می‌شود.

  • پس فیلم‌های سینمایی طولانی و متعددی که دائم به بازار می‌آیند چه‌طور تولید می‌شوند؟

در استودیو‌های ساخت این فیلم‌ها چهار یا پنج نفر کار نمی‌کنند. گاهی اوقات ۵۰۰ نفر در ۱۰ صحنه‌ی مشابه در حال ضبط یک فیلم هستند و به این شکل کار با سرعت پیش می‌رود.

  • بعد از تمام شدن ضبط فیلم چه به سر دکور و صحنه‌ها می‌آید؟

بعد از اتمام هر پروژه عروسک‌ها و آن بخش از دکورها و لوازم صحنه که دارای ارزش هنری باشند در مکان‌هایی مانند موزه نگه‌داری می‌شوند و مابقی قطعات که ارزش چندان ندارند، دور ریخته می‌شوند. اسکلت عروسک‌ها از لوازم ماندگاری هستند که در چندین فیلم می‌توانند مورد استفاده قرار بگیرند. من تقریباً از تمام فیلم‌هایی که ساخته‌ام، بعضی از عروسک‌ها یا اشیا را نگه داشته‌ام.

  • با تمام این سختی‌ها چرا هنوز هم در ایران فیلم استاپ‌موشن ساخته می‌شود؟ آیا نسل جوان به این سبک انیمیشن علاقه دارد؟

بله، حدود ۱۰ سال است که جهش خوبی در این رشته اتفاق افتاده و چند دانشگاه آن را تدریس می‌کنند. بعضی‌ها هم به شیوه‌ی استاد-شاگردی آن را یاد می‌گیرند. الآن خیلی از جوانان در ایران به این رشته علاقه دارند، آن‌قدر که نیازی به تشویق کردن ندارند. تا رسیدن به کشورهایی که در صدر قرار دارند هنوز فاصله داریم، اما مطمئناً آینده‌ی بسیار روشنی در پیش رو است.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

انیمیشن و پیشینه‌ی نمایش عروسکی

زمانی بهترین تولید کننده‌های استاپ موشن در کشور‌های اروپای شرقی بودند. تعداد زیادی از این انیمیشن‌ها در برنامه‌های کودک سال‌های ۶۰ در ایران پخش می‌شد. تقریبا تمام کسانی که امروزه کار انیمیشن را دنبال می‌کنند سبک‌ها و آثار استاپ موشن در اروپای شرقی را می‌شناسند. علی‌مراد می‌گوید: «در اروپای شرقی فرهنگ نمایش عروسکی بسیار غنی و پرباری وجود داشت که زمینه ساز متحرک‌سازی عروسکی نوین شد. بین آن‌ها کشور چک بهترین انمیشن‌سازان را داشت اما بعد از فروپاشی بلوک شرق (۱۹۹۲) افت زیادی کرد و الآن انگلیس، آمریکا و روسیه بهترین انیمیشن‌سازان هستند. در آسیا هم کشورهایی که نمایش سنتی قوی داشتند الان انیمیشن بهتری دارند مانند ژاپن. هرچقدر از سمت این کشور به طرف غرب آسیا می‌آیید می‌بینید که کشور‌ها نمایش عروسکی کم‌تری داشتند و در نتیجه الآن هم انیمیشن ضعیف‌تری دارند.»

پس می‌توان نتیجه گرفت که انیمیشن فعلی براساس داشته‌های فرهنگی قدیمی کشور‌ها ساخته و دنبال می‌شود. با این‌حساب ما هم می‌توانیم براساس داشته‌های فرهنگی خودمان کار انیمیشن را انجام دهیم. علی‌مراد که کار تدریس انیمیشن را انجام می‌دهد می‌گوید: «داستان قصه‌های بازار را ما براساس همین عناصر فرهنگی و در دکوری با معماری شناخته شده تولید کردیم. ظاهر عروسک‌ها هم با استفاده از پوشاک ایرانی طراحی شده بود. قسمتی از این دکور و عروسک‌ها الآن در ساختمان مرکز آفرینش‌های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان قرار دارد بخش‌هایی را هم به موزه سینما اهدا کردیم.»

وقتی از او می‌پرسیم که چرا کودکان و نوجوانان ایرانی متحرک‌سازی‌های عروسکی خارجی را بیش‌تر تماشا می‌کنند، می‌گوید: «این مسئله‌ی مهمی است انیمیشن‌های خارجی دارای ساخت بهتر، گرافیک و رنگ‌آمیزی بهتر و قصه‌های جذاب‌تری هستند. طبیعی است که آن انیمیشن‌ها بیش‌تر مقبول واقع می‌شود اما کودکان و نوجوانان ایرانی انیمیشن‌های خوب ایرانی را دوست دارند. نمونه‌ی بازر آن سریال شکرستان که مورد استقبال قرار گرفت.»

اما باز هم تفاوت‌های خیلی زیادی بین انیمیشن در کشور ما و دیگر کشور‌ها باقی می‌ماند. در کشورهای غربی انیمیشن فصل‌های نمایش طولانی درسینما‌ها دارند. انیمیشن‌های ایرانی بیشتر به تلویزیون راه پیدا می‌کنند و کم‌تر پیش می‌آید که اکران سینمایی داشته باشند. حتی توزیع انیمیشن در شبکه خانگی هم محدود است. علی‌مراد که بارها توانسته است با فیلم‌هایش جوایز داخلی و خارجی بگیرد می‌گوید: «مخاطبان تلویزیون و سینما با هم فرق دارند یک محصول نمایشی در تلویزیون برای عموم مردم عرضه می‌شود اما مخاطبان سینما فیلم را انتخاب می‌کنند و به سینما می‌روند. متاسفانه مردم ما به انیمیشن علاقه چندانی ندارند و آن را محصولی مربوط به کودکان می‌دانند. در کشور های غربی توده مردم انیمیشن را دوست دارند به همین دلیل است که فیلم‌هایی انیمیشن اکران موفق دارند و گاهی به فروش بیش از یک میلیارد دلار می‌رسند.» و برای آخرین می‌پرسیم که اگر استاپ موشن‌های خارجی در سینماهای ما عرضه شوند مخاطبان را جذب می‌کنند یا خیر. جواب او کمی متفاوت است. «تصور من این است که اگر ما یکی از زیباترین انیمیشن‌های دنیا را در ایران اکران کنیم یک دهم یک فیلم متوسط زنده هم موفقیت به دست آورد.»

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

پیچ و میخ و آهن‌ربا

خیلی پیش می‌آید که از من درباره‌ی نکات فنی ساخت یک فیلم استاپ‌موشن می‌پرسند. این کار توضیحات مفصلی دارد که نمی‌توان به سادگی شرح داد. اما به‌طور خلاصه شخصیت‌ها و دکور‌های فیلم استاپ‌موشن معمولاً با مقیاس یک به ده ساخته می‌شود، یعنی  یک انسان با دو متر قد، به یک عروسک با قد ۲۰سانتی‌متر تبدیل می‌شود و متحرک‌سازی آن‌ها با روش عکاسی یک به یک انجام می‌گیرد.
صحنه پردازی یک فیلم عروسکی یا استاپ‌موشن شبیه فیلم زنده است اما در مقیاس کوچک‌تر به ازای هر ثانیه ۲۴بار باید عروسک‌ها متحرک‌سازی شوند. البته در حرکت‌های آهسته برای صرفه‌جویی به ازای هر حرکت دو کادر عکس گرفته می‌شود. بنابراین در هر ثانیه ۱۲بار عروسک‌ها متحرک‌سازی می‌شوند. معمولاً هر عروسک یک اسکلت فلزی یا سیمی دارد و پوشش روی اسکلت‌ها از اسفنج و پارچه و گاهی مواد خاصی شبیه لاستیک، درست می‌شوند. عروسک‌هایی هم که بیش‌تر از آن‌ها استفاده می‌شود، اسکلت فلزی با مفصل‌های متحرک برنجی دارند.
بعضی اوقات دست عروسک را در اندازه‌ی واقعی می‌سازند، اما در نماهایی از آن‌ها استفاده می‌شود که قرار است از این دست به تنهایی فیلم‌برداری شود. مثلاً ممکن است این دست بخواهد سوزنی را نخ کند. این سوزن و نخ را دیگر با مقیاس یک دهم نمی توان ساخت. نکته‌ی بعدی ایستادن عروسک بر روی دکور است. روش‌های مختلفی برای این کار وجود دارد. می‌توان پای عروسک‌ را پیچ کرد یا آن را با آهن‌ربا به صفحه چسباند. بعضی‌ها هم کف دکور را با اسفنج می‌سازند و پای عروسک با یک سیم تیز در آن فرو می‌رود یا این‌که اصلاً پای عروسک را میخ می‌کنند. عروسک باید محکم باشد تا در زمانی که دیگر قسمت‌های بدنش را تکان می‌دهید نیفتد و به هم نخورد. حالا تصور کنید زمانی که یک اسب در صحنه راه می‌رود، چه‌قدر تنظیم حرکت‌هایش مشکل می‌شود.
صورت عروسک در طول فیلم یک شکل نیست. سر به شکل‌های مختلف خندان، عصبانی، ناراحت و... ساخته و مورد استفاده قرار می‌گیرد. تعویض در حین حرکت بدن انجام می‌شود، مثلاً زمانی که عروسک خم می‌شود تا چیزی را بردارد سر آن را عوض می‌کنیم، زیرا اگر عروسک در این صحنه ثابت بماند مشخص می‌شود. این یکی از نکاتی است که به‌تدریج و با تجربه کردن به‌دست می‌آید. کار استاپ‌موشن خیلی به مهارت و تجربه بستگی دارد. خیلی از کسانی که از این کار سرخورده می‌شوند، به‌خاطر این است که کم حوصله‌اند.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

عکس: مهبد فروزان

 

پنجشنبه 30 آبان 1392روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/239013


 
 
گفت وگو با بهروز غریب‌پور - این عروسک‌ها بزرگ شده‌ا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 
گفت وگو با بهروز غریب‌پور، کارگردان اپرای عروسکی «مولوی»

این عروسک‌ها بزرگ شده‌اند!

کودک و نوجوان > هنر- آن‌قدر عروسک‌­ها را در برنامه کودک دیده‌­ایم که فکر نمی‌­کنیم بتوان با عروسک، متن‌­های نمایشی سنگین‌تر را اجرا کرد، اما بهروز غریب‌­پور در این چند سال نمایش‌نامه‌­های مختلفی را به­‌صورت اپرای عروسکی روی صحنه برده است.

اجرای این نمایش‌ها نه‌‌تنها در ایران، بلکه در خارج ازکشور هم با استقبال مخاطبان رو‌به‌رو شده. مهم‌ترین جنبه کار، استفاده از ترکیب عروسک و اپرا است؛ یک ترکیب عجیب، ولی تأثیرگذار. تأثیر آن را می‌توان از تشویق تماشاگران در پایان اجرا دریافت.

این‌جاسالن فردوسی است که مخصوص نمایش عروسک نخی ساخته و تجهیز شده است. نور به تدریج کم می‌شود و صندلی‌های قرمز و دیوارهای سیاه در تاریکی فرو می‌روند. نمایش شروع می‌شود و ناگهان از عمق تاریکی، صدای ترسناکی می‌آید. وقتی پرده کنار می‌­رود، صحنه حمله مغولان، کشت و کشتار و فریادهای مردم را در نور قرمز می­‌بینیم.

داستان مولوی از جوانی او آغاز می‌‌شود و در ادامه به آشنایی‌اش با شمس می‌­رسد. گفت‌وگوها از آواز سنتی ایرانی تشکیل شده است و موسیقی و تغییر صحنه‌آرایی، پرده‌ها را از هم جدا می‌کند. صحنه پایانی سماع درویشان است. کمی قبل از این‌که نمایش تمام شود، کرکره بالای صحنه باز می‌شود و می‌توان عروسک‌گردان‌ها را در حال کار دید. ایجاد حرکات ظریف عروسک‌ها مثل لرزیدن کف دست‌ها بدون این‌که بقیه اندام‌های عروسک تکان بخورد، مهارتی است که تنها پس از تمرین بسیار زیاد حاصل می‌شود. تشویق‌ها از همین‌جا آغاز می‌شود و تا روشن شدن سالن ادامه پیدا می‌کند.

بعد از نمایش، فرصت کوتاهی فراهم می‌شود تا با بهروز غریب‌پور صحبت کنیم. سؤال اول درباره دلیل انتخاب عروسک نخی برای این نمایش‌هاست. غریب‌پور می‌گوید: «برخلاف تصور، ثابت شده که عروسک نخی فقط برای موضوع‌های سطحی و سرگرم‌کننده نیست. اگر تسلط و تواناییِ کافی باشد، می‌شود این  روش را تبدیل به وسیله‌ای برای انتقال پیام کرد. بنابراین اگر یک اثر عروسکی را می‌بینید که  سطحی به‌نظر می‌آید به‌دلایلی مانند متن یا اجراست. همین نگاه  مرا وادار کرد این روش را انتخاب کنم. اپراهای عروسکی «رستم و سهراب»، «مکبث» و  «عاشورا» موفق شدند مخاطب را جلب کنند، حالا هم «مولوی» و در آینده «حافظ» را خواهیم داشت.»

در اجرای خارج ازکشور «عاشورا»، با این که مخاطبان با زبان اجرا و موضوع آن آشنا نبوده‌اند، تحت‌تأثیر آن قرار گرفته‌اند. کارگردان می‌گوید: «برای خود من عجیب نبود که تماشاگران خارجی از کار استقبال کنند، چون اعتقاد دارم که با یک زبان بین‌المللی کار می‌کنم. الان هم برای اجرا در بزرگ‌ترین جشنواره امریکای لاتین در سال 2012 که در کلمبیا برگزار می‌شود، برنامه‌ریزی می‌کنیم.»

حالا به موضوع اصلی می‌رسیم. نوجوان‌هایی که مجذوب تئاتر عروسکی شده‌اند باید از کجا شروع کنند؟ غریب‌پور می‌گوید: «باید از روی اصول آموزشی شروع کرد. کتاب‌هایی هست مثل «نمایش عروسکی گام‌به‌گام» که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ کرده. گروه خودمان هم ممکن است به‌تدریج کلاس‌های آموزشی برگزار کند. مهم قرارگرفتن در فضای تئاتر عروسکی  است. الان در گروهمان چند تا از فرزندان اعضا هستند که می‌توانند مثل منتقدهای مجرب یک اثر عروسکی را نقد کنند و اشکال‌های کار را هم بگویند.»  و اضافه می‌کند که: «گروهمان الان جوان هستند و میانگین سنی‌شان تقریباً 22 سال است. وقتی کار را شروع کردند، نوجوان بودند. من همیشه می‌گویم اولین وظیفه ما تربیت مخاطب است، دوم ترویج این هنر، سوم فراهم کردن شرایط آموزش؛ آموزشی دقیق و سخت تا با ضربات چکش از درون مرمر یک اثر هنری در بیاید.» چند نفری منتظر گفت‌وگو با غریب پور هستند. پس آخرین سؤال را طرح می‌کنم. اولین نمایشتان را در چه سنی کارگردانی کردید؟ او جواب می دهد: «14سالگی، نمایش «آرش» در سنندج.»

گروه عروسکی آران که این نمایش‌ها را اجرا می‌کند شش‌سال قبل با طراحی و ساخت عروسک‌های نخی و جا انداختن اپرای عروسکی باعث شد این زبان هنری از شکل سابق خود به عنوان یک سرگرمی کودکانه در بیاید.  اگر شما هم هنوز فکر می‌کنید عروسک‌های نخی فقط به درد سرگرم کردن بچه‌ها می‌خورد، یکی از این نمایش‌ها را ببینید.

http://www.hamshahrionline.ir/details/130241

روزنامه همشهری 12 اسفند 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
دومینوی عربی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
 

دومینوی عربی

محمد سرابی:
بعد از اتفاقات کشورهای عربی نام «نظریه دومینو» بیشتر شنیده می‌شود. دومینو اسم یک بازی است که با مهره‌های مکعب مستطیل نقطه‌دار انجام می‌شود.

مسابقات دومینو هم با حضور گروه‌هایی برگزار می‌شود که تعداد زیادی از این مهره‌ها را طوری می‌چینند که با افتادن یکی بقیه هم می‌ریزند. نظریه دومینو بر اساس همین  بازی‌ها تعریف شد.

نظریه دومینو یعنی وقتی چند کشور در کنار هم قرار دارند و نظام‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و شرایط کلی مشابهی دارند، ممکن است اتفاقات درونی آنها هم شباهت پیدا کنند و سقوط دولت در یکی از آنها به همه منطقه سرایت کند. این نظریه اولین بار در سال‌های جنگ سرد در آسیای جنوب‌شرقی مطرح شد. کشورهایی مثل کامبوج، ویتنام، لائوس و... از نظر شرایط زندگی مردم و نظام سیاسی خیلی شبیه بودند و چین، روسیه و امریکا می‌خواستند به آنها تسلط پیدا کنند.

اتفاقات سیاسی مثل گرایش به کمونیسم یا سرکوب خشونت‌آمیز در آنها مثل هم بود و زمانی که یک دولت سقوط می‌کرد، احتمال زیادی داشت بقیه هم به همین شیوه از بین بروند. دومینو بیشتر از طرف امریکا مطرح می‌شود و اوج آن زمانی بود که جمهوری‌های آسیای میانه دچار اعتراضات داخلی شدند و نظام‌های طرفدار روسیه جای خود را به نظام‌های طرفدار غرب دادند. آن موقع اصطلاح دومینو بیشتر از همیشه به کار رفت و امریکا اعلام کرد که تمام این کشورها به همین سرنوشت دچار خواهند شد، ولی با گذشت زمان مشخص شد که نظریه دومینو همیشه درست نیست و تعدادی از کشورها متحد روسیه و به همان شکل قبلی باقی ماندند، چون شرایط پیچیده‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد و به عوامل زیادی بستگی داشت.

حالا که در کشورهایی مثل تونس و مصر حاکم  عوض شده است، نظریه دومینو درباره کشورهای عربی مطرح شده است. دولت چند کشور عربی تغییر کرده است و بعضی دولت‌ها دچار مشکل و اعتراضات داخلی شده‌اند. در بعضی از کشورهای عربی هم هیچ اتفاقی نیفتاده است. آیا نام این کشورهای عربی را می‌دانید؟

http://www.hamshahrionline.ir/details/129232

روزنامه همشهری 5 اسفند 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
کنده شدن جنوب از شمال - سودان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
 

کنده شدن جنوب از شمال

محمد سرابی:
یک منطقه جنگ زده در عمق افریقا در حال تبدیل شدن به یک کشور است.منطقه ای که سال‌ها شبه نظامیان جوان و سربازان دولتی در آن درگیر بودند و فقرو نا امنی نشانه اصلی آن است ممکن است، به عنوان یک کشور مستقل ثبت شود.

سودان در شمال شرقی افریقا قرار دارد و پایتخت آن خارطوم است. این کشور بزرگ‌ ترین کشور افریقا و نیز بزرگ ‌ترین کشور عربی است.مردم سودان از دو نژاد سیاهپوست و عرب هستند و دین اسلام بزرگ‌ترین دین آن است. مسیحیت و ادیان قبیله ای هم در این کشور پیروانی دارند.سودان گاهی اوقات نقش مهمی در بین کشور های عرب و مخصوصاً در رابطه با همسایه‌اش مصر بازی می‌کند، ولی نیاز شدید داخلی بیشتر امکانات آن را به کار می‌گیرد.بیشتر اختلاف‌های داخلی به خاطر تفاوت های نژادی و مذهبی است و منجر به جنگ می شود.

غیر نظامیان و کودک - سربازها در این جنگ ها بیشتر از همه خسارت می بینند.ارتش و گروه شبه نظامی جانجاوید که از طرف ارتش حمایت می شوند، با جدایی طلبان غرب وجنوب می‌جنگند.در سال 2003 در منطقه دارفور در غرب نسل‌کشی بزرگی رخ داد و عده زیادی کشته و آواره شدند.شش سال بعد دادگاه لاهه حکم باز داشت رئیس جمهور سودان، عمرالبشیر را صادر کرد، ولی  مردم سودان و کشورهای منطقه به آن اعتراض کردند.قدرت‌های غربی هم به دنبال تجزیه سودان  و نفوذ درآن هستند، زیرا اهمیت جغرافیای زیادی دارد.در همه پرسی‌ای که چند وقت قبل برگزار شد، از مردم جنوب سودان پرسیده شده بود که آیا می خواهند مستقل شوند یا خیر؟ نتیجه رسمی هنوز منتشر نشده است، ولی مشخص است که اکثریت به جدایی جنوب رای داده‌اند.امریکا می‌خواهد به سرعت پایگاه بزرگ نظامی خود را در جنوب سودان

ایجاد کند و دیگر کشورها هم به دنبال نفوذ در این کشور جدید هستند.منابع نفتی در مرز شمال و جنوب قرار دارند. ولی به نظر نمی آید وضعیت مردم این منطقه با جدایی از دولت مرکزی بهتر شود.

http://hamshahrionline.ir/print/129234

روزنامه همشهری 5 اسفند 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
دردسرهای آقای نخست‌وزیر - برلوسکونی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
 

دردسرهای آقای نخست‌وزیر

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
این بار اتهامی که به نخست وزیر خوشگذران زده شد سنگین‌تر از دفعات قبل است.

برلوسکنی مالک باشگاه آ.ث.میلان و سازمان بزرگ رسانه‌ای و ثروتمندترین شخصیت سیاسی جهان دائما درگیر مسائل اخلاقی است.

در قوانین غربی روابط غیر اخلاقی به خودی خود جرم محسوب نمی‌شود مگر اینکه کسی از آن شکایت کند، مانند پرونده شکایت یکی از کارآموزان کاخ سفید به نام مونیکا لوینسکی از رییس جمهور سابق آمریکا بیل کلینتون. کلینتون در آن پرونده گفت که اصلا لوینسکی را نمی‌شناسد و بعدا مشخص شد که دروغ گفته است.او به دلیل دروغ گفتن به کنگره امریکا احضار شد.

اگر قربانی زیر سن قانونی باشد هر گونه رابطه ای جرم خواهد بود و دادستان می‌تواند شکایت را برعهده بگیرد. روابط برلوسکنی شاکی نداشته است اما این بار مشخص شده است که یکی از قربانیان در آن زمان یک سال از 18 سال کمتر داشت.

او که «کریمه المحروق» نام دارد وبه نام روبی شناخته می شود از مهاجران مراکشی است و در یک کلوپ شبانه کار می‌کند. مدتی قبل زمانی که کریمه به اتهام دزدی دستگیر شده بود برلوسکنی به پلیس تلفن کرد و سفارش کرد که او آزاد شود همین تلفن هم الان علیه او استفاده شده است. بعدا شواهدی برای پرداخت پول و حق‌السکوت به این نوجوان هم پیدا شده و به پرونده‌های قبلی نخست‌وزیر اضافه شد.

مذهب مردم ایتالیا مسیحی کاتولیک است و واتیکان اعلام کرده است اگر این اتهام ثابت شود روابط خود با نخست‌وزیر را قطع می‌کند. بزرگ‌ترین حزب مخالف برلوسکنی از او خواسته استعفا دهد و دادستان میلان پرونده شکایت از او را به جریان انداخت. برلوسکنی تمام اتهامات را رد کرده است. او تا به حال چند بار از صحنه سیاسی ایتالیا کنار رفته است ولی باز هم وارد قدرت شد و 3 بار به نخست‌وزیری رسید درحالی که به فساد مالی و ارتباط با مافیا هم متهم است. برلوسکنی که 74 سال دارد دوبار ازدواج کرده صاحب 5 فرزند است. او چند وقت قبل با جراحی زیبایی ظاهر خود را جوان‌تر کرد.

http://hamshahrionline.ir/details/128201

روزنامه همشهری 14 بهمن 1389


 
 
به نام پدر - لبنان - رفیق حریری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

به نام پدر

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
«14 مارس» و «8 مارس» دو جریان سیاسی اصلی در لبنان، درحال کشمکش هستند و سعد حریری، پسر بزرگ‌ترین سیاستمدار این کشور، تلاش می‌کند قدرت را برای خودش حفظ کند. پدر او در یک انفجار بزرگ کشته شده است.

لبنان در قرن‌های گذشته قسمتی از امپراتوری عثمانی بود. بعد از جنگ اول جهانی، این کشور مستقل شد، ولی همچنان زیر نفوذ قدرت‌هایی مانند فرانسه بود.

اقوام و پیروان مذاهب متفاوتی در این کشور زندگی می‌کنند که هیچ‌کدام در اکثریت نیستند. در سال 1975 جنگ داخلی شروع شد و با طولانی شدن آن، هر یک از کشورهای مختلف خاورمیانه به لبنان نفوذ کردند و به حمایت از یک گروه سیاسی یا شبه‌نظامی پرداختند. جنگ پانزده سال طول کشید.

مهم‌ترین شخصیت سیاسی لبنان رفیق حریری بود که ثروت و قدرت زیادی داشت. او به خاطر محبوبیتش دو دوره نخست‌وزیر شد، اما در بین گروه‌های سیاسی مخالفانی داشت. حریری در سال ۲۰۰۵ درانفجار بسیار بزرگی کشته شد.

از همین‌جا دوباره کشمکش‌های داخلی شروع شد. سعد حریری، پسر او که قبلاً شناخته شده نبود، با تعدادی از گروه‌های لبنانی جریان« 14‌مارس» را تشکیل داد و نخست‌وزیر شد. حزب‌الله لبنان و متحدانش هم جریان«8مارس» را ساختند. جریان « 14‌مارس» به دولت‌های غربی گرایش دارد. لبنان تقریباً تنها کشور عربی‌ای است که نظام انتخاباتی دارد و قدرت در آن بین اشخاص جابه‌جا می‌شود؛ اما درگیری‌های داخلی آن زیاد است.

http://hamshahrionline.ir/details/126735

روزنامه همشهری 7 بهمن 1389


 
 
تونس پس از ربع قرن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

تونس پس از ربع قرن

 محمد سرابی:
بعد از خودسوزی پسر جوان تونسی، آشوب در این کشور بالا گرفت و اعتراض‌های مردم، رئیس‌جمهور آن کشور را فراری داد. او 23 سال حکومت کرده بود.

تونس در شمال افریقا قرار دارد. پادشاهان محلی تونس در قرن نوزدهم مورد حمله کشورهای اروپایی قرار گرفتند و بالاخره این منطقه در سال ۱۸۸۱ مستعمره فرانسه شد. با آغاز جنگ دوم جهانی، ارتش آلمان برای تقویت پایگاه متحدین در شمال افریقا، در تونس نیرو پیاده کرد. در سال ۱۹۴۳ نیروهای ارتش آلمان از تونس عقب‌نشینی کردند و تونس به کنترل متفقین درآمد. کشور تونس در پیمان پاریس که در سال ۱۹۵۶ میلادی امضا شد، استقلال خود را به دست آورد؛ ولی بعد از آن گرفتار دیکتاتوری«حبیب بورقیبه» شد. 31سال بعد «زین‌العابدین بن‌علی» کودتا کرد و دیگر از قدرت کنار نرفت.

فرانسه که هنوز هم بر تونس سلطه دارد، از دولت بن‌علی به طور غیرمستقیم حمایت می‌کرد. تونس در بین کشورهای اطرافش اقتصاد بهتری دارد و توریست‌های زیادی جذب می‌کند. با این حال مشکلات اقتصادی باعث نارضایتی مردم فقیر شده بود. دولت تونس که اجازه اعتراض به کسی نمی‌داد، فکر نمی‌کرد مردم دست به شورش بزنند، ولی بعد از خودکشی محمد بوعزیزی، جوان میوه‌فروشی که مأموران مانع کارش شده بودند، خشونت شروع شد. نیروهای سرکوب به طرف جمعیت شلیک کردند و وضعیت بدتر شد. بعد ازحدود یک ماه، بن‌علی و خانواده‌اش از تونس فرار کردند و به عربستان سعودی پناه بردند.

http://hamshahrionline.ir/details/126732

روزنامه همشهری 7 بهمن 1389


 
 
هواپیما‌ربایی از نوع دیگر - چین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
 

هواپیما‌ربایی از نوع دیگر

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
هواپیماهایی که سقوط می‌کنند دیگر قابل استفاده نیستند و حتی اگر قسمت‌هایی از آنها هم سالم مانده باشد باز هم نمی‌توانند دوباره پرواز کنند و باید از نو ساخته شوند.

هواپیماهای جنگی هم همین‌طور هستند و اگر در جنگ سقوط کنند که اصلاً نباید سراغ‌شان را گرفت، ولی گاهی قطعات آنها را یادگاری نگه می‌دارند تا قدرت خود را نشان دهند. در سال 1999جت اف-117 امریکا در جنگ کوزوو  هدف قرار گرفت و سقوط کرد. این هواپیمای رادار گریز از نوعی بود که فقط امریکا فناوری ساخت آن را در اختیار دارد. با گذشت حدود 12 سال چین هواپیمای 20 J‌ را به نمایش گذاشته است که خیلی به آن شباهت دارد.

ممکن است هواپیمای چینی از روی نمونه اصلی شبیه‌سازی شده باشد چون بدون یک پشتوانه و تاریخچه طولانی علمی - صنعتی نمی‌شود ناگهان یک وسیله فنی پیشرفته ساخت؛ مگر این‌که اطلاعات مربوط به آن از جایی دزدیده یا خریده شده  باشد. شاید صربستان اطلاعاتی از هواپیما را به چین داده باشد زیرا قطعاتی از لاشه آن از جمله بال چپ، صندلی جهنده و کلاهک خلبان در موزه هوانوردی بلگراد نگهداری می‌شود. اما حالا مشخص شده است که عواملی از چین بعد از سقوط هواپیما قطعات آن را از کشاورزان محلی خریده‌اند.  بعضی از قطعات هواپیما به دست جمع‌آوری‌کنندگان اشیای ارزشمند افتاد و مقداری هم در اختیار وابستگان نظامی کشورهای دیگر قرار گرفت ولی انگار چینی‌ها بیشتر از بقیه از این سقوط استفاده کردند.

http://www.javanemrooz.com/news/newsreader/hamshahrionline/show-151533.aspx

http://www.javanemrooz.com/news/newsreader/show.aspx?id=151533

روزنامه همشهری 21 بهمن 1390 ضمیمه دوچرخه


 
 
رفتن مبارک، مبارک! - مصر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
 

رفتن مبارک، مبارک!

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
آشفتگی میدان تحریر (آزادی‌بخش) قاهره وضعیت کشور مصر را نشان می‌داد. این کشور تا یک ماه قبل کاملاً آرام بود، ولی بعد از این‌که در تونس مردم توانستند رییس جمهور را بیرون کنند اردن، یمن و مصر هم نا آرام شدند که شرایط مصر متفاوت بود.

مصر که بعد از جنگ جهانی اول از امپراطوری عثمانی مستقل شد و در دوره‌های تاریخی مورد حمله و اشغال انگلیس و فرانسه قرار گرفته است در بین کشورهای عربی اهمیت زیادی دارد.

زمانی که رژیم صیهونیستی اعلام موجودیت کرد دشمن و رقیب اصلی آن مصر بود، ولی در چند جنگ نیروهای رژیم اشغالگر فلسطین، ارتش مصر را شکست دادند، با این حال مصر به عنوان یک قدرت منطقه‌ای باقی ماند. جمال عبدالناصر رئیس جمهور مشهور مصر اعتقاد زیادی به هویت عربی داشت. او از سال1954 تا 1970 حکومت کرد و وقتی بر اثر سکته قلبی درگذشت، معاونش انور سادات به قدرت رسید.

انور سادات با رژیم صیهونیستی که قبل از آن دشمن اعراب محسوب می شد، قرار داد صلح کمپ دیوید را امضا کرد و به همین دلیل با مخالفت بسیار زیادی مواجه شد. عاقبت خالد اسلامبولی که یک نظامی عضو گروه های اسلامی بود، در سال 1981 انور سادات را به گلوله بست. پس از او محمد حسنی مبارک رییس جمهور شد. البته حسنی مبارک چند وقت پیش انتخاباتی‌ نمایشی برگزار ‌کرد که خودش در آن برنده ‌شد و بعد به دنبال زمینه‌سازی برای جانشینی پسرش جمال مبارک بود.رییس جمهوری مادام العمر و جانشینی پسر به جای پدر در کشور های عربی اتفاق رایجی است.مصر از نظر نهضت های سیاسی در بین کشورهای اطرافش سابقه زیادی دارد. یکی از مهم‌ترین گروه‌های آن «اخوان المسلمین» است که در سال 1928میلادی توسط حسن البنا تاسیس شد.

عقاید این گروه از آموزش‌های سید جمال الدین اسد آبادی و دیگر جریان‌های بیداری اسلامی گرفته شده است. به هرحال جنبش و انقلاب مردم مصر بالاخره عصر روز 22 بهمن امسال به بار نشست. مبارک از سمت خود کناره‌گیری کرد و مردم مصر و بسیاری از کشورهای عربی این رویداد را جشن گرفتند.

http://hamshahrionline.ir/details/128741

روزنامه همشهری 28 بهمن 1389


 
 
دزد، دزدیده شد! - سومالی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
 

دزد، دزدیده شد!

حادثه > خارجی- محمد سرابی:
«دزد دریایی» در زبان انگلیسی یعنی کسی که در دریا خوش شانس است، ولی دزدان دریایی زمان ما همیشه خوش شانس نیستند.

آنها ممکن است شکست بخورند و دست خالی برگردند یا این‌که تصادفاً با مقابله ملوانان روبه‌رو شوند. این دفعه دزدان دریایی سرنوشت دیگری پیدا کردند و محاکمه می‌شوند.

سومالی کشوری جنگ زده است که مدت‌ها قبل تحت حکومت نظامیان به فرماندهی محمد زیاد باره بود. جنگ داخلی این کشور و همین‌طور دخالت خارجیان باعث شد که دچار آشوب شود. امریکایی‌ها با عنوان نیروهای سازمان ملل وارد این کشور شدند، ولی نه جنگ در آن تمام شد و نه امنیت و ثبات برقرار شد. جوانان فقیر سومالی هم از چند سال قبل منطقه رفت و آمد کشتی‌ها را تحت کنترل خود گرفته و تبدیل به دزد دریایی شده‌اند.

سومالی در شرق افریقا قرار دارد و کشتی‌هایی که از آسیا و اقیانوسیه به سمت اروپا می‌روند باید از کانال سوئز عبور کنند و در این راه از جلوی ساحل سومالی بگذرند. در این نقطه است که دزدان سوار برقایق‌های کوچک و با اسلحه‌های انفرادی به کشتی نزدیک می‌شوند و از بدنه آن بالا می‌روند. چون حرکت کشتی‌های تجاری کند و حرکت قایق‌ها سریع است و معمولاً در کشتی‌های تجاری اسلحه وجود ندارد،  دزدان موفق می‌شوند کشتی را تصرف کنند و آن را به ساحل بکشانند. اجناس موجود در کشتی به درد دزدان نمی‌خورد، ولی برای پس‌دادن آنها و آزاد کردن خدمه پول می‌گیرند.

چند هفته قبل دزدان دریایی یک کشتی باری کره جنوبی با 21 خدمه را تصرف کردند، ولی کماندو‌های کره ای به دزدان حمله کردند و نه تنها کشتی را پس گرفتند، بلکه هشت نفر از آنها را کشتند و پنج نفر را اسیر کردند و به کره بردند تا محاکمه شوند.در این عملیات فقط کاپیتان کره ای زخمی شده است.بر اساس قوانین کره جنوبی، می توان دزدان دریایی اهل کشورهای دیگر را به خاطر انجام جرم علیه شهروندان کره جنوبی محاکمه کرد و مجازات آن هم سنگین است.

http://hamshahrionline.ir/details/128821

روزنامه همشهری 28 بهمن 1389


 
 
از نوجوانی جنگ‌طلب بود - آریل شارون
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

از نوجوانی جنگ‌طلب بود

جهان > غرب آسیا- محمد سرابی:
بعد از پنج سال بیهوشی، کسی که فلسطینی‌ها به او «قصاب صبرا و شتیلا» می‌گفتند علامت‌هایی از هشیاری نشان داده است. آریل شارون هم در بین فلسطینی‌ها و هم در بین صهیونیست‌های افراطی منفور بود.

شارون که در سال 1928 متولد شده است در 14 سالگی عضو گروه شبه‌نظامیان «هاگانا» شد.

این گروه اغلب نوجوان و مأمور ایجاد ناامنی و آزار فلسطینیان بودند و می‌خواستند دولت صهیونیستی را بسازند. آنها بعداً ارتش اسرائیل را تشکیل دادند. شارون از 20 سالگی بارها در عملیات‌های جنگی علیه فلسطینی‌ها شرکت کرد و به درجه‌های بالای نظامی رسید. او گردان نظامی ویژه‌ای به نام 101 تشکیل داد و به یک روستای فلسطینی حمله کرد. شارون بعد از جنگ ‌شش روزه که در آن تمام کشورهای عربی اطراف فلسطین شکست خوردند، وارد سیاست شد. در سال 1982 زمانی که ارتش اسرائیل قسمتی از لبنان را اشغال کرده بود، رئیس‌جمهور مسیحی لبنان، بشیر جمیل از حزب فالانژ به قتل رسید. گروه‌های مسلح فالانژ، فلسطینی‌های مهاجر را متهم کردند.

فلسطینی‌ها در دو اردوگاه صبرا و شتیلا زندگی می‌کردند که در منطقه تحت کنترل آریل شارون بود. فالانژها با همکاری کامل شارون وارد اردوگاه شدند و قتل‌عام بزرگی به راه انداختند که چند هزار نفر در آن کشته و دفن شدند. حتی در تحقیقات نمایشی اسرائیل هم شارون مقصر شناخته شد. او در سال 2000 به منطقه مخصوص فلسطینی‌ها در مسجدالاقصی رفت که موجب اعتراض شدید آنها شد. این شبه‌نظامی قدیمی در سال 2001 وعده داد که در 100 روز کار فلسطینی‌ها را تمام می‌کند و به نخست وزیری‌رسید، ولی چهار سال بعد تصمیم گرفت با خراب‌کردن شهرک‌ها از کرانه باختری و نوار غزه عقب‌نشینی کند که باعث دشمنی صهیونیست‌های دیگر با وی شد. او سرانجام بر اثر بیماری به بیمارستان منتقل شد، ولی انگار خیال مردن ندارد.

http://hamshahrionline.ir/details/126254

روزنامه همشهری 30 دی 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
قدرت چگونه تقسیم می‌شود؟
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩
 

قدرت چگونه تقسیم می‌شود؟

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
علیرضا دیلمی از رشت پرسیده چرا بعضی از کشورها رئیس‌جمهور و بعضی از دیگر کشورها نخست‌وزیر دارند؟

رئیس‌جمهور (president) به معنی رئیس ارشد است. رئیس یک موسسه تجاری بزرگ یا گروه و گردهمایی را هم می‌شود پرزیدنت نامید، ولی معمولاً رئیس‌جمهور به بالاترین مقام سیاسی یک کشور گفته می‌شود. بعضی از کشورهای دنیا سیستم تک‌ریاستی دارند؛ یعنی رئیس‌جمهور با انتخابات مستقیم برای مدت محدودی برگزیده می‌شود و دولت را با گروهی از وزیران با عنوان کابینه و با رأی اعتماد مجلس تشکیل می‌دهد مانند برزیل و فیلیپین. در سیستم دو ریاستی رئیس‌جمهور و مجلس توسط رأی مستقیم انتخاب می‌شوند. بعد یک نفر به عنوان نخست‌وزیر (prime minister)  از طرف رئیس‌جمهور به مجلس معرفی می‌شود تا با تأیید نمایندگان مجلس کابینه را تشکیل دهد.

در این حالت مسائل اجرایی برعهده نخست‌وزیر و جهت‌گیری و برنامه‌های کلی و اساسی کشور برعهده رئیس‌جمهور است؛ ولی قدرت تاحدی بین دو نفر تقسیم می‌شود مانند روسیه و ترکیه. در سیستم سوم یعنی جمهوری‌های پارلمانی، حزب یا حزب‌هایی که در مجلس اکثریت را دارند نخست‌وزیر و کابینه را تعیین می‌کنند و از همان مجلس رأی اعتماد می‌گیرند. در این نوع رئیس‌جمهور وجود ندارد یا این‌که تشریفاتی است مانند آلمان و هند.

بعضی دیگر از کشورها، بالاترین قدرت سیاسی مسلط را با اسمی مانند سرپرست یا فرمانده می‌نامند که گاهی در ترجمه تبدیل به رئیس‌جمهور می‌شود و در برخی کشورها مانند سوئیس نظام سیاسی متفاوتی با شورای ریاست جمهوری هفت نفره وجود دارد. در جزئیات نظام‌های سیاسی، تفاوت‌های بیشتری وجود دارد و در هر کشور باید ببینیم قدرت چگونه تقسیم شده است و در اختیار چه افرادی قرار دارد و از چه راهی اعمال می‌شود.

http://hamshahrionline.ir/details/125557

روزنامه همشهری 18 آذر 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
چندفرهنگی یا تک‌فرهنگی - مهاجران ترکیه‌ای در آلمان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
 

چندفرهنگی یا تک‌فرهنگی

اجتماع > مهاجرت- محمد سرابی: بین مهاجرهای آلمانی اصطلاحی وجود داشت که می‌گفت بزرگ‌ترین شهر ترک‌نشین بعد از استانبول، برلین است؛ اما حالا آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان، می‌گوید که طرح‌های تنوع فرهنگی شکست خورده است و مهاجران باید تابع فرهنگ آلمانی شوند.

 مهاجران ترکیه‌ای بیشترین گروه مهاجران در آلمان هستند. از چند دهه قبل تعداد آنها روزبه‌روز زیادتر شد تا جایی که چهره بعضی محله‌ها تغییر کرد. معمولاً نسل اول مهاجران که هنوز وابستگی‌هایی به کشور خود دارند بیشتر می‌خواهند بین مهاجران هم‌وطن خود و با فرهنگ آنها زندگی کنند و نسل دومی که در کشور مقصد به دنیا می‌آیند و خاطره‌ای از کشور پدر و مادرشان ندارند، راحت‌تر جذب فرهنگ کشور مقصد می‌شوند. درکشورهای چندفرهنگی مانند کانادا، استرالیا و امریکا این تفاوت‌ها پذیرفته شده است و بیشتر مردم یا خودشان یا اجدادشان مهاجرند، اما در اروپا وضعیت کمی فرق دارد. از حدود دهه 1960 میلادی مهاجرت به کشورهای اروپای غربی مانند انگلیس و فرانسه  شروع شد.

کشورهای اروپایی با کمبود نیروی کار مواجه بودند و از کارگران موقت استقبال می‌کردند. ولی این کارگران بعد از مدتی خانواده‌های خودشان را هم آوردند. خانواده مهاجران معمولاً فقیر و پرجمعیت بودند که احتمال وقوع جرم را زیاد می‌کند. از طرف دیگر در دوران جنگ سرد این نظریه اجتماعی در بین اروپاییان رشد کرد که هرکسی که در کشور خودش در معرض خطر باشد می‌تواند به اروپا پناهنده شود و کشور اروپایی باید به او پناه دهد. بنابراین در مدت چند دهه این کشورها پر از مهاجر شد. قبلاً در اروپا کسی به تفاوت فرهنگی مهاجران اعتراض نمی‌کرد و رفتارهای فرهنگی متفاوت آنان به عنوان تنوع فرهنگی پذیرفته می‌شد؛ ولی مدتی است که محدودیت‌های قانونی برای کنترل فرهنگ مهاجران وضع می‌شود. بعضی از نظرسنجی‌ها و تفسیرها نشان می‌دهد نارضایتی از هجوم مهاجران در آلمان زیاد شده است و مرکل به عنوان بالاترین مقام سیاسی آلمان می‌گوید که طرح جامعه چندفرهنگی و زندگی و لذت بردن در کنار یکدیگر کاملاً شکست خورده است.

http://hamshahrionline.ir/details/119644

روزنامه همشهری 6 آبان 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
گیرنده منفجر نشد - تروریسم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
 

گیرنده منفجر نشد

جهان > غرب آسیا- محمد سرابی:
یک دانشجوی جوان که به اتهام ارسال بمب به امریکا دستگیر شده بود آزاد شد.

حنان السماوی که دانشجوی رشته مهندسی و دختر یک مهندس نفت است، در حاشیه شهر صنعا پایتخت یمن دستگیر شد، ولی پس از مدتی مشخص شد که کس دیگری با اسم او بمب ها را فرستاده است.

سازمان های تروریستی دائماً به دنبال روش‌های جدید ترور هستند و سازمان‌های امنیتی هم آنها را دنبال می کنند. بیشتر نیروهای عملیاتی این سازمان‌ها مانند کسانی که به خود بمب می‌بندند از بین جوانان و نوجوانانی انتخاب می‌شوند که فریب دادن آنها ساده باشد. این‌بار دوبمب در دو فرودگاه مختلف پیدا شد یکی در انگلیس و یکی در امارات متحده عربی. بمب‌ها طوری برنامه‌ریزی شده بودند تا در حین پرواز منفجر شوند، ولی هردو به‌وسیله اقدامات اطلاعاتی پیدا شدند. پلیس دبی اعلام کرد مواد منفجره در یک دستگاه چاپگر جاسازی شده بود و با سیم کارت‌های تلفن همراه آماده انفجار شده است. یعنی می‌توان آنها را از هرجای دنیا کنترل و منفجر کرد. مواد منفجره به کار رفته هم از نوعی است که در  بیشتر بمب‌های القاعده استفاده می‌شود.

بعد از پیدا شدن بمب‌ها در دو شرکت بزرگ پستی اعلام کردند که فعلاً هیچ محموله ای را از یمن دریافت نمی‌کنند و در فرودگاه چند کشور مثل آمریکا و انگلیس هم وضعیت فوق‌العاده اعلام شد. در یمن برای جابه‌جایی بسته‌های بار که بدون مسافر فرستاده می‌شوند نظارت بیشتری می‌شود. البته ممکن است بارهای همراه مسافران هم بمب باشند، زیرا از زمانی که یک نوجوان آفریقایی سعی کرد بمبی را در هواپیمای خطوط هوایی آمریکا منفجر کند زیاد نمی‌گذرد. این نوجوان درحین مخلوط کردن مواد منفجره در سالن هواپیما دود و آتش زیادی درست کرد و دستگیر شد، حنان السماوی که 22 سال دارد از روی شماره تلفن و مدارک شناسایی دستگیر شد، در حالی که تروریست‌ها قبل از موفقیت عملیات‌شان هیچ ردی از خود به جا نمی‌گذارند و همین هم باعث آزادی او شد.

http://hamshahrionline.ir/details/120773

روزنامه همشهری 20 آبان 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
بار خطرناک قطار - زباله هسته ای - آلمان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
 

بار خطرناک قطار

محمد سرابی:
قرار بود قطار حامل مواد هسته‌ای بی‌سروصدا و به سرعت از فرانسه به آلمان برود و محموله خود را در یک انبار تخلیه کند، ولی گروه‌های ضدانرژی هسته‌ای و فعالان محیط‌زیست باخبر شدند و برنامه حرکت قطار را به هم زدند.

در اروپا و امریکا انرژی هسته‌ای مخالفانی دارند که می‌گویند خطرهای انرژی هسته‌ای بسیار بیشتر از فواید آن است و اگر مواد اولیه سوخت هسته‌ای یا زباله‌های تولیدشده در نیروگاه‌ها از کنترل خارج شوند آثار مرگباری برای انسان‌ها دارند. جنبش‌های ضدانرژی هسته‌ای از سال 1975 در آلمان شروع به کار کردند و در سال 1986 در بزرگ‌ترین برنامه حدود 40 هزار نفر در مقابل نیروگاه «بروکدورف» تجمع کردند. یک سال قبل هم تظاهراتی برای مخالفت با انرژی هسته‌ای و با شعار «خاموششان کنید» در برلین برگزار شد. آلمان قرار بود تا سال 2021 هفده نیروگاه‌و مرکز هسته‌ای را تعطیل کند، ولی حالا دولت تصمیم گرفته این تعطیلی را عقب بیندازد.

اعتراض‌ها اول آرام بود و به صورت تجمع در مسیر حرکت قطار انجام می‌شد، ولی به تدریج بیشتر شد و اعضای گروه‌های ضد انرژی هسته‌ای سعی کردند با روش‌هایی قطار را متوقف کنند؛ مثلاً خودشان را به ریل‌ها بستند در نتیجه قطار مجبور به توقف شد.

آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان گفته است که اعتراض مسالمت‌آمیز حد و مرزی دارد و کسانی که مانع حرکت قطار می‌شوند قانون‌شکنی می‌کنند. اما معترضان به کار خود ادامه دادند؛ تعدادی در درگیری زخمی شدند و چندهزار پلیس هم مأمور حفاظت از قطار شدند. طبق برنامه‌ریزی‌ها قرار بود قطار، 123 تن مواد هسته‌ای را از «نورماندی» در فرانسه به «گورلبن» در آلمان ببرد، ولی نه با این همه تأخیر. دولت آلمان برای ساخت این انبار هسته‌ای مبلغ زیادی هزینه کرده است و قصد استفاده از آن را دارد.

http://www.hamshahrionline.ir/print/121498

روزنامه همشهری 27 آبان 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
خانم پلیس- شهر «خوارز» مکزیک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
 

خانم پلیس

 محمد سرابی:
یک زن 20 ساله رئیس پلیس خطرناک‌ترین شهر مکزیک شد؛ این موضوع وقتی جالب‌تر می‌شود که بدانید پیش از او، 15 مرد از قبول این سمت خودداری کردند.

صحنه‌های درگیری قاچاقچیان مواد مخدر و پلیس، یا درگیری قاچاقچیان را با هم بیشتر در فیلم‌های سینمایی می‌بینیم. این صحنه‌ها خیلی هیجان‌انگیز است و گاهی تماشاگر دوست دارد در یکی از ماجراهای فیلم حضور داشته باشد؛ ولی در دنیای واقعی زندگی کردن در شهری که مرکز جرم و جنایت باشد ترسناک است. بعضی از شهرهای امریکای مرکزی و جنوبی چنین وضعیتی دارند. خط تجارت مواد مخدر از مزارع کشت ماری‌جوانا و کوکائین در امریکای جنوبی آغاز می‌شود و به مکزیک می‌رسد تا مواد مخدر در آن‌جا به دست مصرف‌کنندگان اصلی در امریکا و کانادا برسد یا از آن راه به اروپا فرستاده شود. به همین دلیل تجارت مواد مخدر در مکزیک کار پردرآمدی است و کسانی که در آن سرمایه‌گذاری کرده‌اند در میان سیاستمداران و مأموران پلیس هم نفوذ دارند.

آنها برای حفاظت از مواد مخدر و پول‌های به دست آمده از فروش آن و همین‌طور رقابت با دیگر گروه‌ها، دسته‌هایی از افراد مسلح تشکیل می‌دهند و دائماً درگیری‌های خونین ایجاد می‌کنند. شهر «خوارز» در نزدیکی مرز امریکا یکی از این شهرهاست. چند هزار نفر تا به حال در درگیری‌های این شهر کشته شده‌اند. شهردار قبلی هم یکی از آنها بود. شهردار جدید نتوانست هیچ کس را برای ریاست پلیس پیدا کند تا این‌که ماریسول والس گارسیا که دانشجوی جرم‌شناسی است و یک پسر کوچک دارد. این سمت را قبول کرد. البته او در اولین کنفرانس خبری خود اعلام کرد که قصد درگیری مسلحانه با تاجران مواد مخدر ندارد، ولی می‌خواهد در این شهر امنیت را جایگزین ترس کند.

http://hamshahrionline.ir/details/120555

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 13 آذر 1389


 
 
سن بازنشستگی دانش‌آموزان - فرانسه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
 

سن بازنشستگی دانش‌آموزان

آموزش > عمومی- محمد سرابی:
دانش‌آموزان فرانسوی هم وارد اعتصاب و تظاهرات علیه دولت فرانسه شدند‌؛ البته موضوع تظاهرات کمی با نیازهای آنها تفاوت دارد.

مشکل اصلی که اعتصاب‌ها به خاطر آن شروع شد، اصلاح سن بازنشستگی از 60 سال به 62 سال بود. ولی دانش‌آموزان و دانشجویان عقیده دارند این قانون بر روی زندگی آنها تأثیر می‌گذارد. دولت فرانسه برای این سن بازنشستگی را بالا برد که هزینه‌های دولتی را کمتر کند. در بیشتر کشورها هرکسی که کار می‌کند باید مالیات بدهد و قسمتی از درآمد خود را برای دوران بازنشستگی به بیمه‌ها و صندوق‌های دولتی پرداخت کند. بعد از بازنشستگی این کار برعکس می‌شود و آن فرد پول می‌گیرد.  بنابراین هرچه‌قدر یک نفر به صورت رسمی دیرتر بازنشسته شود به سود بیمه‌ها و دولت‌هاست.

کشورهایی که جمعیت جوان کم و پیر زیاد دارند، با این مشکل مواجه هستند که تعداد کمتری از افراد کار می‌کنند و تعداد بیشتری فقط در حال مصرف حقوق بازنشستگی هستند. الان جمعیت ایران جوان است ولی در چند دهه بعد این اتفاق برای ما هم خواهد افتاد و گروه بزرگی از مردم از کار افتاده و بازنشسته خواهند شد.

بالا رفتن سن بازنشستگی یک تأثیر مهم دیگر هم دارد. با این اتفاق فرصت‌های شغلی دیرتر خالی می‌شوند و در نتیجه جوانان تازه‌وارد دیرتر کار پیدا می‌کنند؛ بنابراین بیکاری جوانان زیاد می‌شود. جوانان فرانسه برای همین به افزایش سن بازنشستگی اعتراض کردند. اعتصاب‌ها زیادتر شد و حمل و نقل را مختل کرد. پلیس با تظاهرکنندگان برخورد کرد و وضعیت بدترشد. تعداد زیادی مدرسه، پمپ‌بنزین، فرودگاه و کارخانه تعطیل شدند و مأموران چند دانش‌آموز را در پاریس و لیون بازداشت کردند.

http://hamshahrionline.ir/details/120552

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 13 آذر 1389


 
 
بین دو دشمن - کشمیر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

بین دو دشمن

محمد سرابی:
از ابتدای تابستان اعتراضات جوانان کشمیری به دولت هند شروع شد، ولی این روزها اعتراض‌ها شدیدتر شد و کار به تیراندازی مستقیم و اعلام حکومت نظامی رسید.

در طول سه ماه ناآرامی حدود 100 نفر در این منطقه کشته شدند. کشمیر درست در شمال هند قرار دارد و دو طرف دیگر مرزهای آن با چین و پاکستان است. فقط چین در مورد این منطقه ادعایی ندارد و هند و پاکستان هر دو مدعی حکومت بر تمام کشمیر هستند. بنا به قراردادهای بین‌المللی دو‌سوم منطقه «جامو و کشمیر» در اختیار هند و بقیه دست پاکستان است اما بعضی از اهالی این منطقه می‌خواهند کشور مستقلی را درست کنند.

مسائل مذهبی هم در کشمیر مهم است، زیرا مسلمان‌ها در منطقه زیر نظر هند زندگی می‌کنند و اتفاقات این چند ماه هم در این منطقه رخ داد. ماجرا با تظاهرات مردمی شروع شد که با نیروهای نظامی هند سرکوب شده بود. ارتش هند اعلام کرد که تظاهرکنندگان خشونت را با سنگ‌پرانی شروع کردند، ولی «علیشاه گیلانی»، از شخصیت‌های مسلمان منطقه که تمایل به استقلال کشمیر دارد، ادعا می‌کند که تظاهرات آرام بوده و هند به دنبال ایجاد درگیری است.

برای مدتی طولانی مقررات منع رفت و آمد در «سرینگر»، مرکز کشمیر برقرار شده بود و نیروهای نظامی هند به کسانی که این قوانین را رعایت نمی‌کردند تیراندازی می‌کردند. با وجود این که معمولاً درگیری‌های کشمیر به سرعت به هر دو کشور هند و پاکستان ارتباط پیدا می‌کند، این بار پاکستان موضع خاصی نگرفته است.

کشمیر زیباترین مناظر طبیعی را در بین کشورهای اطراف دارد.

http://hamshahrionline.ir/details/117517

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 8 مهر 1389


 
 
شغل مامان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
 

شغل مامان

 محمد سرابی:
لیسیا رونزولی، نماینده ایتالیایی پارلمان اروپا، در جلسه شهر استراسبورگ کودکش را با خود برد.

ویتوریا، دختر دوماهه او احتمالاً جوان‌ترین کسی است که به پارلمان اروپا راه پیدا کرده است.

سال قبل هم هانا داهل، نماینده دانمارکی، کودک سه‌ماهه‌اش را به جلسه برده بود.

این اقدامات نمادین برای اثبات توانایی زنان در شغل‌های مهم است. حتی در اروپا هم بحث‌هایی در مورد کار زنان در خارج از خانه یا فقط خانه‌داری وجود دارد.


 
 
امریکادر تعقیب الاولاکی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
 

امریکادر تعقیب الاولاکی!

 محمد سرابی:
یک جوان امریکایی می‌تواند پزشک یا ورزشکار یا کارمند بانک شود، اما عجیب است که مسیر متفاوتی را دنبال کند و رهبر یک گروه مذهبی افراطی در یمن شود تا جایی که او را با بن‌لادن مقایسه کنند.

انور الاولاکی، متولد لاس کروسس در ایالت نیومکزیکو است. والدین او سال‌ها قبل ساکن امریکا بودند و انور در امریکا و در کنار دیگر بچه‌های امریکایی درس خواند و بزرگ شد. او در دانشگاه کلرادو به تحصیل در رشته مهندسی پرداخت و می‌توانست در امریکا مانند دیگر هم‌کلاسی‌هایش زندگی کند، ولی کسی نمی‌داند چه اتفاقی افتاد که انور به یمن و به میان گروه‌های مسلح وابسته به القاعده رفت و در این گروه‌ها به درجه‌های بالا رسید. اسم او زمانی مطرح شد که مقامات امنیتی امریکا ادعا کردند انور الاولاکی با دو حادثه تروریستی ارتباط دارد.
اولین ماجرا به «نضال حسن»، یک پزشک ارتش امریکا مربوط می‌شد که در سال 2009 در پایگاه ارتشی «فورت هود» تگزاس با مسلسل به نظامیان هم‌قطارش حمله کرد، 13 نفر را کشت و 30 نفر را زخمی کرد. نضال حسن فلسطینی‌تبار بود و والدینش از خاورمیانه به امریکا رفته بودند. او به وسیله ای‌میل با انور الاولاکی تماس می‌گرفت. دومین حادثه در شب کریسمس سال 2009 در هواپیمایی که از اروپا به امریکا می‌رفت، روی داد. یک جوان نیجریه‌ای به نام «عمر فروغ عبدالمطلب» مواد شیمیایی خطرناکی را که با خود آورده بود با هم مخلوط کرد تا هواپیما را منفجر کند، ولی مواد درست عمل نکردند و او دستگیر شد. این پسر مدتی در یمن بود و گفته می‌شود انور الاولاکی او را به عملیات تروریستی تشویق کرده است.

این دو اتهام باعث شد که امریکا الاولاکی را مانند بن‌لادن تعقیب کند و قصد کشتن او را داشته باشد، ولی تفاوت او با بن‌لادن در این‌جاست که الاولاکی هنوز تبعه امریکا محسوب می‌شود. پدرش و تعدادی از گروه‌های اجتماعی از دادگاه فدرال امریکا خواسته‌اند که جلوی کشته شدن او توسط دولت امریکا را بگیرد. دولت امریکا ادعا می‌کند او یک تروریست است و اگر می‌خواهد از قوانین مربوط به شهروندان استفاده کند، باید خودش را تسلیم کند. با وجود این‌که انور الاولاکی جوان است، طرفداران زیادی در نقاط مختلف جهان و از جمله در اروپا دارد که از راه اینترنت با آنها تماس برقرار می‌کند.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 15 مهر 1389

http://hamshahrionline.ir/details/117666


 
 
بنزین و آتش - حمله به کاروان‌های تدارکاتی ناتو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
 

بنزین و آتش

محمد سرابی:
طالبان پاکستان راه جدیدی برای جنگیدن با نیروهای ناتو پیدا کرده‌اند: حمله به کاروان‌های انتقال سوخت که بنزین را از پاکستان به افغانستان می‌برند.

آنها به کاروان تانکرهایی که روانه اردوگاه‌های ناتو در افغانستان می‌شوند حمله می‌کنند و مخازن را آتش می‌زنند. در این بین تعدادی از مردم محلی هم کشته شده‌اند.

حمله به کاروان‌های تدارکاتی ناتو از دو سال قبل شروع شد؛ اما حالا در یک حمله 20 یا 30 تانکر هم‌زمان آتش می‌گیرند.

نیروهای جوان طالبان سوار بر موتورسیکلت به تانکرها شلیک می‌کنند و بعد هم در کوهستان ناپدید می‌شوند.

ناتو گفته است نیروهای مستقر در افغانستان به خاطر این حمله‌ها با کمبود مواجه نشده‌اند، ولی مشخص است که نداشتن بنزین کافی کم‌اهمیت‌تر از نداشتن مهمات نیست. از طرف دیگر از وقتی در حمله جنگنده‌های ناتو به مرز افغانستان دو سرباز مرزبان پاکستانی کشته شدند، پاکستان برای حمل‌و‌نقل نظامی با ناتو همکاری نمی‌کند.

روزنامه همشهری ضمیمه نوجوانان دوچرخه 29 مهر 1389


 
 
طغیان رودخانه‌ها و آواره‌ها - سیل پاکستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
 

طغیان رودخانه‌ها و آواره‌ها

محمد سرابی:
سیل پاکستان ناگهان به راه نیفتاد، بلکه آب به تدریج ودر طول چند روز بالا آمد.

بعضی از مردم فرصت پیدا کردند هرچیزی را که می توانند بردارند و فرار کنند این اتفاق باعث شد که تلفات سیل در روزهای اول زیاد نباشد، ولی تعداد آواره‌ها به شدت زیاد شد.حالا این آواره‌ها که چندین میلیون مرد و زن و بچه هستند درنقاط مختلف پراکنده شده‌­اند. سیل پاکستان هم مثل زلزله هاییتی نشان داد که دولت وسازمان‌های مسئول یک کشور چه‌قدر آمادگی برخورد با حوادث گسترده را دارند.

پاکستان در منطقه ای حاصلخیز قرار دارد.رودخانه‌هایی که ازکوه‌های هیمالیا وهندوکش جاری می‌شوند در جنوب پاکستان به دشتی بزرگ می رسند و زمین‌های کشاورزی منطقه «سند» را آبیاری می‌کنند.به همین دلیل، جمعیت ساکن دراین منطقه تعدادشان زیاد است ولی توسعه نیافتگی(شرایط زندگی عقب مانده) و کمبود زیرساخت‌های لازم (حمل و نقل،بهداشت،امنیت،...) به همراه تفکرات قبیله ای وسنتی و فقر باعث مشکلات زیادی در این قسمت از کشور شده است .در شمال پاکستان که کوهستانی است طالبان حضور دارند و با دولت مرکزی مبارزه می‌کنند.زمانی که سیل قسمت‌های زیادی را زیر آب برد، نیروهای طالبان هم شروع به کمک رسانی در مناطق زیر نفوذ خود کردند و وعده دادند بعد از پایان سیل حمله‌های بیشتری به نیروهای دولتی خواهند کرد.

ارتش امداد رسانی به مناطق آب‌گرفته را با بالگرد انجام می دهد و چون جایی برای فرود آمدن نیست بسته های آب و غذا را پرتاب می‌کنند.کامیون‌های کمک رسان هم با هجوم مردم نیازمند وخشمگین رو به‌رو هستند.باپایین آمدن تدیجی سطح آب زمین‌ها خشک می شوند اما یک میلیون خانه خراب ومزرعه های وسیع سیل زده باقی می‌ماند.خطر گسترش بیماری‌های واگیر دار و بروز نا امنی هم وجود دارد.در مرز ایران وپاکستان برای مقابله با بحران آوارگان اعلام وضعیت فوق العاده شده است.

پاکستان ارتش بزرگی دارد و مسلح به سلاح هسته ای است. این کشور روابط خوبی هم با آمریکا دارد.ولی هیچ‌یک از این‌ها نتوانست در مقابله با سیل موثر باشد.از آصف علی زرداری رییس جمهور پاکستان به خاطر ناتوانی دولت در کنترل شرایط انتقادهای زیادی شده است.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 شهریور 1389


 
 
ویکی و تالار اسرار - ویکی لیکس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
 

ویکی و تالار اسرار

محمد سرابی:
خیلی از نوجوان‌های علاقه‌مند به اینترنت دوست دارند سایتی داشته باشند که در آن اسرار بزرگ تاریخی یا جهانی را فاش کنند و از این راه هم مخاطبان زیادی پیدا کنند و هم نشان دهند که به منابع اطلاعاتی خاصی دسترسی دارند.

همین الآن هم اگر کمی در اینترنت جست‌وجو کنید، تعداد زیادی از این نوع سایت‌ها را پیدا می‌کنید که اغلب هم وبلاگ‌هایی با پست‌های طولانی و بدون نام هستند. این سایت‌ها معمولاً دو مشکل بزرگ دارند: اول این‌که نوشته‌های آنها با اصول اطلاع‌رسانی و رعایت شرایط انتشار اخبار نوشته نشده؛ یعنی معمولاً خیلی احساسی و با جانب‌داری یا با دشمنی و مخالفت شدید نوشته شده‌اند. دوم این‌که منابع اطلاعات معتبر نیستند و نمی‌شود از صحت آنها مطمئن بود. بعضی اوقات هم اطلاعات آنها کپی‌شده یا بی‌ارزش است که در شرایط فعلی اهمیتی ندارد.

اداره یک سایت افشاگرانه بین‌المللی کار مشکلی است. سایت ویکی لیکس یکی از معدود سایت‌های افشاگرانه معتبر است. مقر اصلی ویکی لیکس در سوئد است و جولیان آسانج، روزنامه‌نگار استرالیایی که در جوانی هکر بود، آن را اداره می‌کند. ویکی لیکس از ابتدای سال 2007 شروع به کار کرد و اعتبار گزارش‌های آن به تدریج آن‌قدر زیاد شد که نشریات و سازمان‌های معتبر به آن استناد می‌کنند؛ مثل گزارش‌هایی که درباره زندان گوانتانامو یا فساد مالی و اخلاقی در دولت کنیا منتشر کرد. در جریان رقابت‌های انتخاباتی امریکا هم این سایت محتویات پست الکترونیکی «سارا پیلین»، معاون مک‌کین، رقیب جمهوری‌خواه اوباما را منتشر کرد که نشان می‌داد او از سمت دولتی خود استفاده‌های غیر‌قانونی کرده است. اما چیزی که این سایت را مشهور کرد انتشار فیلمی از حمله بالگردهای امریکایی به غیرنظامیان عراقی بود که توسط دوربین خود بالگرد گرفته شده بود. ارتش امریکا درستی فیلم را رد نکرد و سازمان‌های اطلاعاتی توانستند «برادلی مانینگ»، سربازی که این فیلم را لو داده بود شناسایی کنند. او اکنون در زندان و منتظر محاکمه به جرم افشای اطلاعات نظامی است.

ویکی لیکس چندهزار عضو دارد که منابع اطلاعاتی آن محسوب می‌شوند. بیشتر از یک میلیون سند مختلف به این سایت رسیده و تا حالا چندهزار از آنها منتشر شده است. آسانج اعلام کرده که می‌خواهد 15هزار سند درباره جنگ افغانستان را هم روی سایت قرار دهد. مقامات امریکایی به شدت مخالف هستند؛ تعدادی از طرفدارن قبلی ویکی لیکس هم از این کار ناراضی‌اند، زیرا افشای نام کسانی که با نیروهای خارجی همکاری می‌کنند - مثلاً خبرچین‌های نیروهای خارجی در میان طالبان - جان آنها را به خطر می‌اندازد. آنها از ویکی لیکس می‌خواهند برای حفظ جان اشخاص بعضی نام‌ها را حذف کند، ولی به نظر نمی‌آید ویکی لیکس این کار را قبول کند. با وجود این‌که دائماً اسرار نظامی و سیاسی مهمی از سراسر جهان در رسانه‌های مختلف منتشر می‌شود، معمولاً هیچ افشاگری‌ای نمی‌تواند به تنهایی مسیر تصمیم‌گیری‌های سیاسی را به سرعت تغییر دهد.


 
 
دریا سیاه شد - لکه نفتی خلیج مکزیک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩
 

دریا سیاه شد

محمد سرابی:
لکه نفتی خلیج مکزیک در طول این هشت هفته دو چیز را به شدت به خطر انداخته است: محیط‌زیست دریایی و ساحلی منطقه و اعتبار شرکت نفتی بریتیش پترولیوم.

بریتیش پترولیوم ، شل، شورون، اکسان موبیل و توتال پنج شرکت بزرگ و ثروتمند نفتی جهان هستند. بریتیش پترولیوم در سال 1909 و بعد از شروع استخراج نفت ایران تأسیس شد که در آن زمان شرکت نفت ایران و انگلیس نام داشت. 60 سال قبل نفت ایران ملی شد و از آن موقع نام این شرکت به نفت انگلیس (بریتیش پترولیوم) تغییر کرد. از آن سال‌ها تا به حال این شرکت و شریک‌هایش در تمام جهان مشغول کار استخراج و تجارت نفت هستند.

بعد از انفجار و غرق شدن سکوهای حفاری خلیج مکزیک در روز 31 فروردین، لوله‌ای که نفت را از چاه به سکوی سطح دریا می‌آورد شکست و نفت خام در عمق 1500 متری به درون آب دریا فوران کرد. اول مقدار فوران نفت روزانه چند هزار بشکه تخمین زده می‌شد، ولی وقتی لکه نفتی بزرگ و بزرگ‌تر شد. این مقدار به 26 هزار و حتی 60 هزار و بیشتر هم رسید. هنوز هم دقیقاً مشخص نیست هر روز چه‌قدر نفت وارد آب دریا می‌شود. از طرف دیگر در این حادثه 11 کارگر سکوها ناپدید شدند که هنوز  هیچ اثری از آنها به دست نیامده است.

متخصصان بریتیش پترولیوم اول سعی کردند با فرستادن یک ربات زیردریایی و بستن شیرهایی که روی لوله قرار دارد جریان نفت را قطع کنند یا با تزریق مواد خاصی به درون لوله باعث بند آمدن مسیر نفت شوند، ولی این کارها موفقیت‌آمیز نبود. بعد از آن به وسیله کشتی‌های پاک‌کننده شروع به جمع‌آوری نفت از سطح دریا کردند. ولی لکه باز هم بزرگ‌تر شد.

تا حالا روش‌های دیگری هم آزمایش شده است؛ مثلاً نصب یک قیف روی محل نشست و هدایت نفت به سوی مخزن کشتی‌ها یا آتش زدن قسمت‌های جدا شده از لکه‌ اصلی. روش دیگر هم این است که با پاشیدن مواد شیمیایی لکه نفتی را به ذره‌های بسیار کوچک تقسیم کنند تا پراکنده و محو شوند. اما این روش تا به حال برای لکه‌های کوچک‌تری که از منبع نفتکش‌ها نشت کرده بود انجام می‌شد نه برای جریان مستقیم نفت از چاه.

مواد لکه نفتی بعد از آلوده کردن اقیانوس به ساحل ایالت لوئیزیانا هم رسیده و در بیشتر از 100 کیلومتر آن پخش شده است. ماهی‌ها، پرنده‌ها و تمام موجودات زنده‌ای که درون اقیانوس زندگی می‌کنند یا به آن وابسته هستند به شدت آسیب دیده‌اند و گروه‌های مردمی طرفدار محیط‌زیست در حال کمک‌رسانی به آنها هستند. تعدادی از ماهی‌گیران، صیادان میگو و صدف، صاحبان رستوران‌ها و فروشندگان غذاهای دریایی هم از بریتیش پترولیوم و شرکای آن شکایت کرده‌اند. طبق قانون، این شرکت مسئول جبران تمام خسارت‌هاست و ارزش سهام بریتیش پترولیوم در 10 روز بعد از حادثه حدود 20 درصد کم شد.

در سایت اینترنتی این شرکت صفحه مستقلی به اخبار لکه نفتی و کارهای انجام شده در‌باره آن  اختصاص دارد. به نظر نمی‌آید به این زودی‌ها مشکل نشت نفت کنترل شود.  صرف نظراز ضرر مالی، آسیب وارد شده به محیط‌زیست هم به سادگی قابل جبران نیست.

 

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 3 تیر 1389


 
 
لاله‌های قرمز پژمردند - قرقیزستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

لاله‌های قرمز پژمردند

محمد سرابی:
بعد از پنج‌سال خیابان‌های بیشکک، پایتخت قرقیزستان دوباره آشوب‌زده شده است.

«قربان بیک ‌باقی‌اف»، رئیس جمهور این کشور، تقریباً به همان روشی سرنگون شد که برای رئیس‌جمهور قبل از او اتفاق افتاده بود.

قرقیزستان قبلاً یکی از جمهوری‌های اتحاد جماهیر شوروی بود که در سال 1990 مثل بقیه همسایه‌هایش از آن جدا شد. از آن سال تا سال 2005 «عسگر آقایف» رئیس جمهور قرقیزستان بود ولی فقر و فساد دولتی باعث شد که بعد از 14 سال اعتراض مردم برای کنار رفتن او شروع شود. دولت‌های غربی هم موافق این تغییر بودند. باقی‌اف که در این موقع نخست‌وزیر بود، جای آقایف را گرفت و این اتفاق به نام «انقلاب لاله‌های قرمز» شناخته شد. با گذشت چند سال مردم قرقیزستان امیدوار بودند که وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور بهتر شود؛ اما مشکلات ادامه پیدا کرد و باقی‌اف هم که بستگان و دوستان خود را در سمت‌های حساس حکومتی قرار داده بود، حاضر نمی‌شد از قدرت کنار برود. بالاخره اعتراضات مردمی به شورش تبدیل شد و گروه‌هایی از مردم به ساختمان‌های دولتی حمله کردند. پلیس و محافظان ابتدا با گاز اشک‌آور و باتوم به جمعیت حمله کردند و بعد تیراندازی شروع شد؛ اما بعد از چند روز تصرف شد و باقی‌اف به جنوب کشور که در آن‌جا طرفداران بیشتری داشت، فرار کرد.

حالا «رزا اتانبایوا» که خودش قبلاً یکی از وزیران کابینه بود، قدرت را به دست گرفته است. باقی‌اف بعد از یک هفته استعفا داد و اتانبایوا اعلام کرد که به عنوان رئیس دولت وزیران جدیدی را منصوب کرده است و کنترل نیروهای مسلح را در اختیار دارد. امریکا که از انقلاب لاله‌های قرمز حمایت کرده بود، این بار موضع صریحی نگرفته است و روسیه هم که هوادار عسگرآقایف و مخالف انقلاب لاله‌های قرمز بود، اعلام کرده است در اتفاقات داخلی امسال قرقیزستان هیچ نقشی نداشته است. این دو کشور در قرقیزستان پایگاه‌های نظامی دارند. با وجود این‌که بیشکک به نسبت روزهای گذشته آرام است، دولت جدید قرقیزستان هنوز نمی‌تواند به‌طور کامل کشور را اداره کند.

http://hamshahrionline.ir/details/105919

ضمیمه نوجوانان روزنامه همشهری

2 اردیبهشت 1389


 
 
دوربین یا اسلحه؟ - جنگ عراق - دختر سرباز اسرائیلی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دوربین یا اسلحه؟

محمد سرابی:
چند هفته قبل مدارک دو رسوایی نظامی در رسانه‌ها پخش شد.

موضوع اول تیراندازی بالگردهای آپاچی امریکا به مردم عراق بود. سایت اینترنتی ویلکلیکس فیلم کوتاهی منتشر کرد که با دوربین بالگرد امریکایی ضبط شده بود. فیلم چند نفر را در یکی از خیابان‌های بغداد نشان می‌دهد که در حال صحبت با یکدیگر هستند و صدای یک نظامی امریکایی شنیده می‌شود که می‌گوید آنها مسلح هستند و موشک‌انداز دارند.

چند لحظه بعد با مسلسل بالگرد به این افراد شلیک می‌شود. افرادی که زنده می‌مانند به پشت یک خودرو و کنار دیوار فرار می‌کنند ولی نظامیان امریکایی بازهم به طرف آنها شلیک می‌کنند؛ اما آنها مسلح نبودند و چیزی که به نظر موشک‌انداز می‌آمد، دوربین عکاسی بود. بالگرد به عکاس خبرگزاری رویترز و راننده‌اش که در میان مردم عادی بودند شلیک کرده بود. تاریخ این فیلم مربوط به تابستان سال 2007 است و ارتش امریکا واقعی بودن آن را رد نکرده است.

موضوع دوم به یک دختر 22 ساله سرباز در رژیم صهیونیستی مربوط می‌شود. او که «عانات کام» نام دارد، در سال‌های 2006 و 2008 در دفتر فرماندهی ستاد مرکزی ارتش رژیم صهیونیستی کار می‌کرد و اگرچه سمت مهمی نداشت، توانست 2000 سند را روی لوح فشرده کپی کند. کام پس از پایان خدمت سربازی این لوح را به روزنامه «یدیعوت آهارانوت» داد، اما این روزنامه اسناد را منتشر نکرد. او بعداً لوح را به «اوری بلاو»، خبرنگار روزنامه «هاآرتص» داد. بعد از انتشار تعدادی از این اسناد کام دستگیر شد و بلاو هم به انگلیس فرار کرد.

پخش شدن این اسناد برای ارتش رژیم صهیونیستی خیلی اهمیت دارد؛ زیرا تعدادی از آنها نشان می‌دهد که چگونه فرماندهان گروه‌های مسلح فلسطینی به دست آنها ترور می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/105918

اردیبهشت 1389


 
 
یکی از دوقلوها - لهستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یکی از دوقلوها

 محمد سرابی:
با سقوط هواپیما در جنگل‌های روسیه، یکی از دوقلوهای سیاستمدار لهستانی کشته شد.

«لخ کاشینسکی»، رئیس جمهور لهستان، به همراه همسرش و تعدادی از مقام‌های سیاسی و نظامی سوار هواپیمایی بودند که به طرف منطقه «کاتین» پرواز می‌کرد. آنها قرار بود در مراسم هفتادمین سال کشتار کاتین شرکت کنند. در اوایل جنگ جهانی دوم بین اتحاد جماهیر شوروی و لهستان درگیری‌هایی اتفاق افتاد و در خاک شوروی
چند هزار لهستانی به دست نیروهای این کشور کشته شدند. بعد از فروپاشی شوروی، مراسم یادبود این کشتار با حضور لهستانی‌ها برگزار می‌شود. به همین دلیل در هواپیمای لخ کاشینسکی، تعداد زیادی از وزرا و فرماندهان ارتش حضور داشتند؛ اما برادر او در لهستان مانده بود.

یاروسلاو کاشینسکی، برادر دوقلوی لخ هم مانند او سیاستمدار است و آنها با هم حزب «قانون و عدالت» لهستان را در سال 2001 تأسیس کردند. در فاصله سال‌های 2005 و 2007 لخ رئیس جمهور و یاروسلاو نخست‌وزیر بود. این دو برادر، برای این‌که در مراسم رسمی کسی آنها را با هم اشتباه نگیرد، لباس‌هایی با رنگ‌های متفاوت می‌پوشیدند. هواپیمای کاشینسکی توپولوف بود و 20 سال عمر داشت. این هواپیما که می‌خواست در فرودگاه اسمولنسک در نزدیکی مرز بلاروس فرود بیاید، ‌بافاصله از باند فرود، در هوای مه‌آلود سقوط کرد و متلاشی شد. بعد از سقوط نزدیک به 100 جسد و جعبه‌های سیاه آن پیدا شدند و مسئولان روس اعلام کردند اشتباه خلبان باعث این حادثه شده است.

کاشینسکی ملی‌گرا بود و می‌خواست در انتخابات بعدی با نامزد حزب لیبرال رقابت کند. براساس قوانین لهستان، رئیس پارلمان وظایف رئیس‌جمهور را برعهده می‌گیرد تا انتخابات ریاست جمهوری برگزار شود. هنوز معلوم نیست یاروسلاو جای برادر دوقلویش را می‌گیرد یا نه.

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه

2 اردیبهشت 1389

http://hamshahrionline.ir/details/105916


 
 
درس خواندن ممنوع! - طالبان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

درس خواندن ممنوع!

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
حمله طالبان به مدارس دخترانه در ولایت قندوز افغانستان باعث ترس دانش‌آموزان شده است.

در هفته‌های قبل نیروهای طالبان چند بار به مدارس دخترانه گلوله‌های گاز سمی شلیک کردند؛ البته کسی کشته نشد ولی تعدادی از دانش‌آموزان و معلم‌ها دچار سرگیجه، درد و تهوع شدند. در طول حکومت طالبان بر افغانستان از سال 1996 تا سال 2001 مدرسه‌های دخترانه تعطیل شد و آموزش خواندن و نوشتن به زنان ممنوع بود. بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 ارتش امریکا که به دنبال القاعده و رئیس آن، بن‌لادن بود به افغانستان حمله کرد و در نتیجه دولت طالبان سقوط کرد؛ ولی اعضای آن هنوز هم در این کشور فعال هستند و در بعضی از نقاط قدرت زیادی دارند.

بنابر قوانین طالبان، سواد آموختن زنان و کار کردن آنها در بیرون از خانه ممنوع است. دولت جدید افغانستان مدارس دخترانه را باز کرده است اما نیروهای طالبان با این کار مخالف هستند و هر چند وقت یک بار مدارس را تهدید می‌کنند. یک سال و نیم قبل هم چند نفر از اعضای طالبان در شهر قندهار به دختران دانش‌آموز اسید پاشیده بودند. تحصیل و کار زنان در افغانستان با مشکلات زیادی روبه‌رو ست که نداشتن امنیت در مدارس دخترانه قسمتی از آن است.

http://hamshahrionline.ir/details/106730

روزنامه همشهری ضمیمه نوجوانان دوچرخه

16 اردیبهشت 89


 
 
زیر ابرهای غبارآلود - بحران آتشفشان ایسلند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

زیر ابرهای غبارآلود

محمد سرابی:
گل‌های گلخانه‌داران کنیایی در حال پژمردن هستند...

زیرا با وجود این که بحران آتشفشان ایسلند تمام شده است، هنوز پروازهای خطوط هوایی به شکل قبل برقرار نشده‌اند؛ بنابراین از هواپیماهایی که همیشه این گل‌ها را به اروپا می‌بردند، خبری نیست. درون اروپا هم شرکت‌های هوایی در حال محاسبه ضررهای آتشفشان هستند.

 محل آتشفشان از اروپا دور است و در جزیره ایسلند در شمال اقیانوس اطلس قرار دارد؛ ولی جریان باد غبار را به مرکز اروپا و کشورهایی مانند آلمان رساند. برای چند روز پرواز تمام هواپیماها لغو شد که در بعضی روزها تعداد آن به 30 هزار پرواز می‌رسید. پروازهای بین اروپا و امریکا هم به خاطر غبار روی اقیانوس ممکن نبود.

توقف سفرهای هوایی به اقتصاد اروپا ضربه زده است؛ زیرا مدیران اقتصادی یا سیاستمداران نمی‌توانستند برنامه‌های خود را اجرا کنند، و حمل‌و‌نقل هم متوقف شد.  البته بعد از مدتی که مقدار غبار و خاکستر کم شد بعضی از پروازها دوباره شروع شدند ولی خیلی طول کشید تا کار خطوط هوایی دوباره به شکل قبلی خود برگردد.

کمیسیون حمل و نقل اتحادیه اروپا اعلام کرده است که پروازها به‌زودی با همان حجم قبلی برقرار و خسارت‌ها جبران می شود. وقتی که فرودگاه‌ها تعطیل بودند، وسایل حمل و نقل زمینی مثل اتوبوس و راه‌آهن مسافران را از راه‌های زمینی و زیر ابرهای سیاه و غبارآلود به مقصد رساندند. برخلاف شرکت‌های هواپیمایی، شرکت‌های حمل‌ونقل زمینی از وقوع آتشفشان سود هم برده‌اند.

روزنامه همشهری ضمیمه نوجوانان دوچرخه

16 اردبیهشت 89


 
 
صندلی‌های ما و شما - انتخابات عراق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

صندلی‌های ما و شما

 محمد سرابی:
انتخابات مجلس عراق تمام شده است ولی بحث بازشماری صندوق‌های رأی و تعداد دقیق نمایندگان هر گروه ادامه دارد.

بعد از سقوط دولت صدام در سال 2003، این دومین انتخابات مجلس عراق بود. انتخابات قبلی در شرایط ناآرام امنیتی برگزار شده بود و این بار همه می‌خواستند مراحل انتخابات با آرامش و دقت بیشتری برگزار شود. گروه‌های سیاسی هم این‌بار برنامه‌ریزی بهتری داشتند ولی بعد از شمردن رأی‌ها مشخص شد که تعداد رأی دو ائتلاف اصلی یعنی «العراقیه» به ریاست «ایاد علاوی»، نخست‌وزیر قبلی و «دولت قانون» به ریاست نوری المالکی، نخست‌وزیر فعلی خیلی به هم نزدیک است. ائتلاف ایاد علاوی، 91 صندلی مجلس و ائتلاف نوری‌المالکی، 89 صندلی را به دست آورده بود. «ائتلاف ملی عراق» به ریاست «عمار حکیم»، 70 صندلی و ائتلاف «کردستان» هم 43 صندلی را به دست آوردند. مجلس عراق 325 صندلی دارد و هر گروهی که اکثریت صندلی‌ها را به دست بیاورد می‌تواند دولت را تشکیل بدهد.

در هر منطقه از عراق یکی از گروه‌های سیاسی نفوذ بیشتری دارد و مردم بیشتر به آن رأی داده‌اند. وقتی نوری‌المالکی درخواست کرد تعدادی از صندوق‌ها بازشماری شوند، ایاد علاوی گفت که باید تمام صندوق‌ها شمرده شوند، وگرنه نتیجه بازشماری را قبول نمی‌کند. 68 صندلی مجلس عراق به شهر بغداد تعلق دارد و اختلاف دو ائتلاف رقیب فقط 2 صندلی است. بنابر این یک تغییر کوچک می‌تواند سهم گروه‌ها را عوض کند.

بعد از اعلام نتیجه انتخابات گروه‌های سیاسی شروع به مذاکره کردند تا بتوانند با اتحاد با یکدیگر اکثریت مجلس را به دست بیاورند و دولت را تشکیل دهند. مالکی و حکیم با هم دیدار کردند ولی نتیجه آن اعلام نشد. این دو گروه در میان بعضی از شیعیان طرفدار دارند و با کردها هم روابط خوبی برقرار کرده‌اند.

در این میان، امریکا هم اعلام کرده است که می‌خواهد تا مدتی دیگر ارتش خود را از بیشتر قسمت‌های عراق خارج کند. به نظر می رسد  دولت بعدی عراق که همین گروه‌های درون مجلس آن را تشکیل می‌دهند، کار سختی برعهده خواهد داشت.


 
 
کشور بی‌خبری - کره شمالی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

کشور بی‌خبری

محمد سرابی:
بعد از سفر رئیس کشور کره شمالی به چین، خبرهای زیادی از ملاقات‌های او با مقام‌های دولت چین و اعلام آمادگی برای گفت‌وگو با کشورهای غربی پخش شده است.

قبلاً هم مشابه این اخبار از کره شمالی منتشر می‌شد، ولی اغلب اوقات مذاکرات صلح کره شمالی و کشورهای غربی با مشکل مواجه می‌شد. کشور کره در تاریخ خود به دلیل نزدیکی به چین و ژاپن همیشه مورد تهاجم این دو کشور قرار می‌گرفت و حکومت آن از پادشاهی‌های محلی تشکیل شده بود که مدت زیادی دوام نداشتند. در قرن 19 ژاپن، کره را اشغال کرد و در سال 1910 کره رسماً قسمتی از کشور ژاپن محسوب می‌شد. در 1945 ژاپن در جنگ جهانی شکست خورد و از کره بیرون رفت، ولی بعد از پایان جنگ قسمت شمالی شبه جزیره کره به دست روس‌ها و جنوب آن به دست امریکایی‌ها افتاد. قرار بود این دو کشور بعداً متحد شوند، ولی چون در شمال کمونیست‌های طرفدار شوروی و در جنوب دولت سرمایه‌داری طرفدار غرب حکومت می‌کرد، این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد. در 1948 دو کشور جمهوری دموکراتیک خلق کره (شمالی) به پایتختی پیونگ یانگ و جمهوری کره (جنوبی) به پایتختی سئول تأسیس شدند.

دشمنی این دو کشور در دوران جنگ سرد ادامه پیدا کرد و از 1950 تا 1953 مستقیماً درگیر جنگ بودند. شوروی و چین مهم‌ترین کشورهای حامی کره شمالی بودند. شوروی در سال 1990 از بین رفت و نظام سیاسی بیشتر کشورهای وابسته به آن- مانند کشورهای اروپای شرقی- تغییر کرد. دولت چین هم در سال‌های اخیر بعضی از سیاست‌های خود را تغییر داده است؛ ولی کره شمالی یکی از معدود کشورهای جهان است که هنوز خبری از تغییر در آن نیست.

حکومت این کشور سوسیالیستی است و تنها حزب آن حزب کمونیست است. اینترنت و تلفن همراه در کره شمالی وجود ندارد. تماس تلفنی با خارج از کشور و سفر بدون اجازه مقام‌های رسمی ممنوع است. خبرنگاران کشورهای دیگر اجازه سفر به کره را ندارند و به همین دلیل اطلاعات مشخصی از این کشور وجود ندارد. ارتش کره شمالی بسیار قدرتمند و مجهز به سلاح هسته‌ای است، ولی ظاهراً سطح زندگی و رفاه در کره شمالی بسیار پایین است. چند سال قبل وقوع سیل و قحطی باعث شد تعدادی از مردم جان خود را از دست بدهند و کره جنوبی کمک‌های غذایی به کره شمالی فرستاد. وضعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کره جنوبی تفاوت بسیار زیادی با کره شمالی دارد.

آزمایش‌های هسته‌ای و موشکی کره شمالی و درگیری های مرزی نگرانی‌هایی را  برای ژاپن و کره جنوبی ایجاد کرده است.

کیم جونگ ایل، پسر کیم ‌ایل سونگ که قبل از او رئیس کشور بود در سفر به چین بدون مقدمه اعلام کرد آماده مذاکره است، ولی اطلاعات بیشتری در این باره منتشر نشده است.

http://www.hamshahrionline.ir/details/107748

روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه

پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389


 
 
عکس جلد دوچرخه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

روی سقف اتوبوس

mohammad.sarabi - محمد سرابی


 
 
سال 88
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

 این، موضوع انشا نیست

 محمد سرابی:
سال 1388 را چه‌طور گذراندید؟ البته این موضوع انشا نیست.

ولی نکته‌ای است که خیلی‌ از ماها در  اواخر سال از خودمان می‌پرسیم. یعنی هر وقت به عید نزدیک می‌شویم، فکر می‌کنیم که امسال چه کارهایی کردیم و چه اتفاقاتی برایمان افتاد تا ببینیم سال خوب و موفقی را پشت سر گذاشته‌ایم یا نه.

همین نگاه را به جهان هم می‌توان داشت و این سؤال را از منظر جهان هم می‌شود طرح کرد. امسال در صفحه جهان به بعضی از اتفاق‌های مهم دنیا پرداختیم و لابد یادتان هست که سال 88 از یک طرف با بحران اقتصادی و از طرف دیگر با آنفلوانزای خوکی همراه بود. درست مثل کسی که وقتی مشکل مالی دارد، بیمار هم می‌شود. ولی خب جهان از هر دو تای اینها رد شده و دارد به سال 1389 می‌رسد. کار دیگری که در  اواخر سال می‌توان انجام داد، تحلیل، برآورد و حدس زدن وضعیت و اتفاق‌های سال بعد است. مثلاً اینکه مسائل بزرگ سیاسی و بین‌المللی چه سرانجامی خواهند یافت؟ شما هم می‌توانید این کار را بکنید. به مهم‌ترین رویدادها و بحران‌های مهم سال 88 که در باره‌شان شنیده و خوانده‌اید فکر کنید و حدس بزنید وضعیت جهان در این زمینه، در سال 89 چه خواهد شد؟

اردیبهشت-‌ دولت سریلانکا پس از چند دهه درگیری، از شکست نهایی جدایی طلبان تامیل خبر داد. بنا به این خبر، فرمانده شبه نظامیان تامیل کشته و پایگاه‌های جنگلی آنها تصرف شد.

شهریور- حزب لیبرال دمکرات‌ ژاپن بعد از 54 سال حضور  در رأس قدرت،از حزب دمکرات شکست خورد و هاتویاما به‌عنوان نخست‌وزیر جدید این کشور انتخاب شد.

آبان - حامد کرزای مجدداً رئیس جمهور افغانستان شد. ابتدا کرزای به‌عنوان برنده انتخابات در مرحله اول معرفی شد با اعتراض دیگر نامزدها و بالاخره با اثبات ناسالم بودن روند انتخابات در برخی منطقه ها  انتخابات به مرحله دوم کشیده شد؛ اما عبدالله عبدالله  از ادامه رقابت  انصراف دادو به این صورت، کرزای دوباره به عنوان رئیس‌جمهور سوگند خورد.

آذر- فیلم‌علمی-تخیلی سه ‌بعدی «آواتار» به نمایش در آمد. جیمز کامرون کار گردان این فیلم رکورد فروش فیلم قبلی خود «تایتانیک» را شکست. مفاهیم بسیاری مانند جنگ، استعمار، محیط زیست و عشق در این فیلم گنجانده شده است. «آواتار» تنها فیلمی است که مرز فروش ۲ میلیارد دلار  را پشت سر گذاشته‌است.

دی- اجلاس سازمان ملل در باره حفظ محیط‌‌زیست و برنامه‌ریزی برای جلوگیری از گرم شدن دمای زمین، در کپنهاگ (دانمارک) به نتیجه مشخصی نرسید. سران و مسئولان بلندپایه 192 کشور جهان در این اجلاس شرکت داشتند. فعالان محیط‌ زیست از این نشست ناراضی بودند.

دی- زمین‌لرزه درکشور  هائیتی یک فاجعه بزرگ انسانی را در اواخر سال رقم زد. برآوردها از کشته و مفقود شدن بیش از 200 هزار نفر حکایت داشت. اما چندی بعد در همان قاره و در کشور شیلی زلزله‌ای با قدرت 8/8 درجه در مقیاس ریشتر اتفاق افتاد که پنجمین زمین‌لرزه بزرگ دنیا به‌شمار می‌آید؛ منتها تلفات جانی آن بسیار کمتر ( حدود 800 نفر) بود.

اسفند- المپیک زمستانی ۲۰۱۰ که به طور رسمی با نام «بازی‌های المپیاد زمستانی
بیست و یکم» شناخته می‌شود  با رقابت ورزشکارانى از ۸۲ کشور جهان در شهر ونکوور، استان بریتیش کلمبیا در کشور کانادا برگزار شد.نزدیک به 2500 ورزشکار در این مسابقات به رقابت پرداختند.

 

پنجشنبه 27 اسفند 1388

ضمیمه نوجوانان روزنامه همشهری


 
 
زلزله هائیتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
 

جزیره زلزله‌ها

 محمد سرابی:
امداد رسانی به کشور زلزله زده و فقیر هائیتی مشکل شده است، زیرا امکانات اولیه هم برای رسیدگی به حادثه دیدگان فراهم نیست و زنان و کودکان به کمک‌ها دسترسی ندارند.

هائیتی با حدود 10میلیون نفر جمعیت در جزیره‌ای در دریای کارائیب، نزدیک به خلیج مکزیک قرار دارد و تنها همسایه آن دومینیکن است. قبل از زلزله هم وضعیت بهداشتی این کشور خوب نبود. تعداد زیادی از مردم به بیماری‌های مختلف مبتلا بودند، آمار مرگ ومیر مادران و نوزادان بالا بود و به دلیل نقص سیستم آبرسانی مشکلات بهداشتی زیادی اهالی این کشور را تهدید می‌کرد. زلزله 7 ریشتری که نزدیک یک دقیقه طول کشید بسیاری از بیمارستان‌ها را خراب کرد و به تأسیسات برق و ارتباطات آسیب زد. ولی یک مشکل از همه بدتر است. هائیتی  که در قرن‌های گذشته یکی از مستعمره‌های کشورهای اروپایی بود در سال‌های اخیر دچار اختلافات سیاسی،کودتا ودرگیری داخلی شده است. بعد از زلزله و زمانی که دولت و نیروهای پلیس قدرت و نظم کافی ندارند آشوب و ناامنی زیاد شده است.

هائیتی، پیش از زلزله

دزدی از کاروان‌های امداد و غارت خانه‌های مخروبه  توسط افراد و نیروهای مسلح باعث شده است که کمک رسانی به خوبی انجام نشود.آوارگان هم چاره ای ندارند جز اینکه برای
به دست آوردن آب و غذا تلاش کنند یا با دیگران درگیر شوند. بسیاری از قربانیان این حادثه بچه‌هایی هستند که والدین خود را از دست داده‌اند.

 

پنجشنبه 8 بهمن 1388

روزنامه همشریه ضمیمه دوچرخه


 
 
جنگ سرد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
 

پرونده دو صفحه‌ای دوچرخه درباره جنگ سرد

بزن بزن

محمد سرابی:
جنگ سرد به معنی جنگی آرام بین امریکا و شوروی است که هیچ وقت به مرحله شعله‌ورشدن نرسید. بعضی وقت‌ها هم روابط سیاسی- اقتصادی سرد و محدود بین آنها را جنگ سرد می‌نامند.

شوروی و امریکا در این دوران دست از دشمنی با یکدیگر برنداشتند. موارد زیر چند مشخصه آن جنگ هستند.

تبلیغات:هرکدام از دوطرف جنگ سرد علیه طرف دیگر تبلیغ می‌کردند و می‌خواستند وضع کشور مقابل را ناگوار و شرایط خود را بهترین وضعیت جهان نشان دهند. شوروی وجود فقیران و اسلحه و جرم و جنایت در امریکا را بزرگ‌نمایی می‌کرد و در مقابل امریکا محدودیت‌ها و عقب‌ماندگی شوروی را نشان می‌داد. کشورهای وابسته به آنها هم این روش را دنبال می‌کردند. تبلیغات بیشتر در انتشار اخبار و بعد در هنرهایی مانند سینما و ادبیات نمود داشت.

توطئه: در امریکا خیلی از اتفاقات داخلی به توطئه شوروی و کمونیست‌ها ارتباط داده می‌شد، حتی تغییر ناگهانی آب و هوا. شوروی هم در مقابل همین کار را می‌کرد و ضعف‌ها و شکست‌های خود را به توطئه و خرابکاری امریکایی‌ها نسبت می‌داد.

 جاسوس‌بازی: فرستادن جاسوس و دستگیری جاسوس‌های طرف مقابل، در دوران جنگ سرد زیاد اتفاق می‌افتاد. هر دو دولت عوامل نفوذی را به کشور مقابل می‌فرستادند و به دنبال پیدا کردن عوامل دشمن در کشور خود بودند. یکی از معروف‌ترین پرونده‌های جاسوسان، دستگیر شدن روزنبرگ‌ها  بود؛  زن و شوهری که در امریکا به این جرم اعدام شدند.

مسابقه تسلیحاتی: شوروی و امریکا در زمینه‌های مختلفی با هم رقابت داشتند ولی بدترین رقابت آنها تولید اسلحه‌های مرگبار بود. اول امریکا سلاح اتمی ساخت و بعد شوروی و آن را به متحدان خود هم انتقال دادند. موشک‌های با برد بالا برای حمل کلاهک هسته‌ای هم به همین ترتیب ساخته شد. شوروی نیروی زمینی قوی و امریکا نیروی هوایی قوی داشت.

 زیردریایی‌های شوروی و ناوهای هواپیمابر امریکا هم در دریاها به دنبال یکدیگر بودند. ساختن این اسلحه‌ها هزینه زیادی برد و بیشتر آنها هیچ وقت استفاده نشدند ولی دائماً در رژه‌ها و مانورها به نمایش در می‌آمدند. در سال‌های پایان جنگ سرد قرارداد کاهش سلاح‌های هسته‌ای بین ریگان، رئیس‌جمهور وقت امریکا و گورباچف، آخرین رئیس‌جمهوری شوروی امضا شد.

--------------------------

به دنبال عوامل دشمن

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
«جوزف ‌‌مک‌کارتی» در دهه 1950 با کمک بقیه سیاستمداران امریکایی دادگاه‌هایی به راه انداخت

 تا هرکس را که به کمونیسم گرایش دارد محاکمه کنند. خیلی از هنرمندان، نویسندگان و فیلم‌سازان به همین اتهام بی‌کار شدند.

آن موقع کمونیست بودن اتهام بسیار بزرگی بود و باعث ترس امریکایی‌ها می‌شد. در شوروی هم عده زیادی به زندان یا اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده یا برای همیشه ناپدید شدند.

-------------------------

دیوار جدایی

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
بعد از جنگ جهانی دوم، شهر برلین، پایتخت آلمان نازی توسط شوروی و امریکا از دو طرف اشغال شد.

به تدریج در دو طرف، دولت‌های وابسته روی کار آمدند و آلمان در طی چند سال به دو کشور تقسیم شد؛ اما مردم و مخصوصاً متخصصان و افراد تحصیل‌کرده از آلمان شرقی کمونیست به آلمان غربی فرار می‌کردند.

به دستور شوروی بین دو نیمه شهر ابتدا سیم خاردار و بعد دیواری کشیده شد که تا سال‌های سال،  هیچ کس نمی‌توانست از دروازه‌های این دیوار عبور کند مگر با مجوز رسمی و شرایط خیلی سخت.

در نوامبر 1989 (18 آبان 1368) بلوک شرق و نظام کمونیستی به دلیل اعتراض‌های سیاسی مردم و مشکلات اقتصادی ضعیف شده بود و مردم آلمان شرقی از روش‌های مختلف در حال فرار به سمت غرب بودند.

دولت آلمان‌شرقی مجوز رفتن شهروندان به سمت برلین غربی را صادر کرد و مردم با هجوم به دیوار از آن بالا رفتند و در مدتی کوتاه دیوار را خراب کردند. تصاویر آن روزها  لحظه به لحظه در تمام جهان پخش شد

--------------------------

سالروز مبارزه با استکبار

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
روز 13 آبان به سه مناسبت در ایران شناخته می‌شود:

تبعید امام خمینی، روز دانش‌آموز و تسخیر سفارت (لانه جاسوسی) امریکا. در این بین مناسبت سوم این روز در سطح جهانی هم شهرت دارد، چرا که در دوران جنگ سرد اتفاق بسیار مهمی محسوب می‌شد. حمله به سفارت ابرقدرت بزرگ غرب و دستگیری اعضای آن، در هیچ کشور دیگری اتفاق نیفتاده است. می‌توان گفت که تمام انقلاب‌های آن دوران به یکی از دو قدرت بزرگ زمان خود ارتباط پیدا می‌کرد، ولی شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» از همان ابتدا نشان داد که این انقلاب نمی‌خواهد به هیچ یک از دو ابرقدرت وابسته باشد.

به مناسبت روز 13 آبان، روز مبارزه با استکبار جهانی، این مطلب را به مفهوم جنگ سرد ابرقدرت‌ها اختصاص داده‌ایم. دوران جنگ سرد دورانی بود که پیش از تولد بیشتر شما به پایان رسید، ولی اگر می‌خواهید روابط سیاسی امروز جهان را بهتر درک کنید، باید ریشه‌های آن را بشناسید.

سوسیالیسم چیست؟

مهم‌ترین مفهوم در دوران جنگ سرد، سوسیالیسم بود. در سوسیالیسم، اقتصاد بیشتر به‌وسیله دولت کنترل می‌شود؛ یعنی امکانات کشور در اختیار دولت قرار می‌گیرد و آن را بین مردم تقسیم می‌کند. صنایع، کارخانه‌ها و گاهی حتی مزارع کشاورزی به دولت تعلق دارند. آموزش و پیدا‌کردن شغل هم با برنامه‌ریزی و سازماندهی دولتی به انجام می‌رسد. در مقابل سوسیالیسم، سرمایه‌داری یا کاپیتالیسم قرار می‌گیرد. در نظام سرمایه‌داری اشخاصی که صاحب پول و سرمایه هستند صنایع، بازار و مراکز اقتصادی را کنترل می‌کنند. تولید و مصرف و خدمات براساس رقابت پیش می‌رود و دولت می‌تواند مالیات بگیرد، اما نباید بیش از حد در اقتصاد دخالت کند.

اتحاد جماهیر شوروی نظام کاملاً سوسیالیستی داشت. تمام صنایع بزرگ این کشور به دولت تعلق داشت و یک حزب اصلی دولت را اداره می‌کرد. مردم آن کشور فقط در حد معمول می‌توانستند خرید و فروش کنند و اموال شخصی داشته باشند. شوروی پیش از آن، حکومت پادشاهی داشت  در سال 1917 با سرنگونی تزار، دولت سوسیالیستی به ریاست لنین روی کار آمد و بعد از مرگ او، استالین به ریاست رسید. کمونیست اصطلاحی است که به شوروی یا کشورهای وابسته به آن می‌گویند. کمونیست‌ها آموزه‌های دینی و مذهبی، ضرورت تشکیل خانواده، وجود بازار آزاد و مواردی مانند آن را قبول ندارند یا به آن اهمیت نمی‌دهند.

---------------------------

سقوط

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
دلیل‌های سقوط شوروی و بلوک شرق (کشورهای وابسته به آن) زیاد هستند.

شوروی پس از 70 سال دچار مشکلاتی شد که دیگر قابل حل نبود. ضعف اقتصادی، نیاز اجتماعی به آزادی، سرکوب مذهب و سنت‌ها و به نتیجه نرسیدن وعده‌هایی که در طول این سال‌ها به مردم داده شده بود، باعث شد بعضی از سیاستمداران شوروی مانند میخائیل گورباچف فضای سیاسی و اقتصادی را باز کنند.

اما این حرکت، ناگهان سرعت گرفت و از اختیار آنها خارج شد. سرانجام در شب آغاز سال 1992 شوروی رسماً اعلام انحلال کرد و از دل آن، جمهوری‌های تاجیکستان، ارمنستان، آذربایجان، قزاقستان، بلاروس، استونی، گرجستان، لتونی، مولداوی، لیتوانی، ازبکستان، اوکراین، قرقیزستان، ترکمنستان و البته فدراسیون روسیه متولد شدند.

--------------------------------

پس از طوفان

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
موضوع اصلی و مسلط دوران جنگ سرد، ارائه بهترین راه و تنها راه نجات و سعادت همیشگی بشر بود و امریکا و شوروی هردو مدعی پیدا کردن آن بودند.

بعد از پایان جنگ سرد اتفاقاتی افتاد و نظریه‌هایی مطرح شد که تا قبل از آن سابقه نداشت. بعضی از این بحث‌ها الان هم موضوع روز هستند.

با فروپاشی شوروی نظریه «پایان تاریخ»، در امریکا مطرح شد. امریکایی‌های طرفدار این نظریه خیال می‌کردند بعد از نابودی نظریه سوسیالیستی شوروی دیگر رقیبی و کشمکشی وجود ندارد و هیچ راهی جز سرمایه‌داری امریکایی برای بقیه کشورها نیست. تشکیل اتحادیه اروپا با پول یکسان، زیاد شدن قدرت اقتصادی چین، هند، ژاپن و... و گسترش تروریسم، نظریه پایان تاریخ را باطل کرد.

زمانی که امریکا با شوروی در حال رقابت بود از گروه‌های مسلح مختلف حمایت می‌کرد مانند مبارزان افغان که به ارتش اشغالگر شوروی حمله می‌کردند. همچنین زمینه را برای شکل‌گیری گروه‌هایی مانند القاعده و طالبان فراهم کرد که بعدها به دشمن امریکا و غرب تبدیل شدند.

نظریه جهانی شدن هم بعد از جنگ سرد مطرح شد. فناوری علمی و ارتباطات سرعت زیادی پیدا کرد و بیشتر کشورها تلاش کردند در مسیری قرار بگیرند که پیشرفت و اعتبار بین‌المللی بیشتری پیدا کنند و مستقل باشند.

محیط‌زیست در چند دهه اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؛ البته در همین دهه‌ها بیشتر از قبل مورد تخریب قرار گرفته است و بعضی‌ها عقیده دارند که اهمیت حفظ محیط‌زیست،  ارتباطی به پایان جنگ سرد ندارد، ولی در دوران جنگ سرد، رقابت‌های شدید شرق و غرب جایی برای بحث در مورد طبیعت باقی نمی‌گذاشت و سیاستمداران در زمان انتخابات برنامه‌هایی در مورد محیط‌زیست ارائه نمی‌کردند.

 

13 آبان 1389 روزنامه همشهری ویژه نامه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/120160


 
 
آیا این‌جا کشور است؟ - آبخازیا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

آیا این‌جا کشور است؟

جهان > روسیه‌و قفقاز- محمد سرابی:
در اولین انتخابات «آبخازیا» رئیس جمهور قبلی این کشور، «سرگئی باگاپس» دوباره رئیس جمهور شد

بیشتر کشورهای دنیا آبخازیا را کشور نمی‌شناسند. آبخازیا و اوستیا مناطقی از گرجستان هستند که ادعای جدایی‌طلبی و تشکیل کشور مستقل را دارند. در سال 2008 حوادثی در این منطقه رخ داد که باعث حمله روسیه به آن‌جا شد و دولت روسیه اعلام کرد برای حفظ جان اتباع خود که در معرض خطر نیروهای گرجستان قرار دارند وارد آبخازیا شده است. ارتش کوچک گرجستان در مقابل ارتش روسیه شکست خورد و عقب‌نشینی کرد. بعد از این حمله روسیه و بعد از آن ونزوئلا کشور آبخازیا را به رسمیت شناختند و باگاپس خود را رئیس جمهور خواند.

درون کشور روسیه هم بعضی از مناطق مدعی جدایی‌طلبی هستند.چچن یکی از این مناطق است. مدتی پیش در این کشور انتخابات برگزار شد و «رمضان قدیراُف» که طرفدار اتحاد با روسیه است به قدرت رسید. الان چچن بخشی خود مختار است که زیر نفوذ و جزء خاک روسیه محسوب می‌شود ولی گروه‌های مسلح در این منطقه در حال جنگ با دولت و نظامیان روسیه هستند. معمولاً بیشتر کشورهای جهان چنین مناطقی را کشور محسوب نمی کنند.

دهم دی 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/98306


 
 
پس از قتل عام - عراق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

پس از قتل عام

محمد سرلبی:
یک گور دسته‌جمعی در نزدیکی شهر کرکوک عراق پیدا شده است که در آن 185 جسد قرار دارد. بسیاری از این اجساد متعلق به غیرنظامیان است

گورهای دسته‌جمعی اغلب در جریان اعدام‌های گسترده یا نسل‌کشی به وجود می‌آیند؛ گروهی مهاجم مسلح تعداد زیادی از مردم را می کشند و با کندن گودال بزرگی آنها را دفن می‌کنند.محل این گورها تا سال‌ها بعد مخفی می‌ماند و بعد از پیدا شدن هم تشخیص هویت اجساد آن بسیار مشکل است.

گورهای دسته‌جمعی در بسیاری از نقاط جهان مانند بوسنی، روآندا و عراق کشف شده‌اند. بیشترین گورهای دسته‌جمعی در کشور کامبوج وجود دارند و مربوط به دوران حکومت خمرهای سرخ، از سال 1975 تا 1979 می‌شوند. در این مدت حدود 2 میلیون از 7 میلیون نفر جمعیت این کشور به دست نیروهای دولتی کشته شدند.گورهای دسته‌جمعی در مناطق کردنشین عراق نتیجه حمله ارتش این کشور است. صدام حسین در سال 1988 برای سرکوب کردهای شمال عراق دستور عملیاتی به نام «انفال» را داد که در آن نزدیک 100 هزار نفر کشته و 4000 روستا خراب شدند. پس از سقوط صدام این گورها به تدریج کشف می‌شوند و خانواده‌های قربانیان تلاش می‌کنند بستگان خود را شناسایی کنند.

دهم دی 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/98305


 
 
حصار فولادی - غزه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

محمد سرابی:
تنها راه ارتباط نوار غزه با دنیای خارج در مرز مصر با دیواری فولادی پوشانده خواهد شد

این مرز تا به حال با سیم‌خاردار و موانع بتونی حفاظت می‌شد و امکان رفت و آمد از آن بسیار محدود بود. گذرگاه رفح تنها دروازه‌ای است که می‌توان از طریق آن وارد غزه شد و بقیه گذرگاه‌ها همه به فلسطین اشغالی ارتباط دارند.

ساکنان غزه برای انتقال کالاهای مورد نیاز تونل‌های زیر زمینی زیادی در زیر این خط مرزی کنده‌اند که آنها را به نقاطی در خاک مصر وصل می‌‌کند. دولت فلسطین اشغالی و کشورهای غربی می‌گویند که این تونل‌ها راهی برای انتقال اسلحه به گروه حماس در نوار غزه است و حالا مصر قصد دارد مرز غزه را با دیواری بزرگ و آهنی بپوشاند.

دیوار قبلی بین غزه و مصر که خراب شد

هنوز بخش اصلی کار انجام نشده است ولی گفته می‌شود این دیوار 50 سانتی‌متر قطر، 20 تا 30 متر ارتفاع و 10 کیلومتر طول دارد. برای جلوگیری از کندن تونل، پایه دیوار حدود 18 متر درون زمین ادامه پیدا می‌کند و حسگرهایی در عمق زمین نصب می‌شوند تا لرزش ناشی از حفاری را شناسایی کنند.

چند وقت پیش که اسرائیل غزه را محاصره کرد و راه‌های آن را بست، خراب شدن قسمتی از موانع مرزی و بازشدن راه در نزدیکی رفح باعث شد که ساکنان غزه به کمک‌های مورد نیاز خود دسترسی پیدا کنند، ولی با ساخت دیوار فولادی احتمال تکرار این اتفاق خیلی کم خواهد شد.

دهم دی 1388

 روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/98287


 
 
پایین‌تر یعنی فاسدتر - افغانستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

محمد سرابی:
حامد کرزای، رئیس جمهور افغانستان در حال تغییر اعضای کابینه خود است

 بعضی از اعضای کابینه و مقام‌های دولتی افغانستان متهم به فساد هستند و کرزای می‌خواهد در دور دوم ریاست جمهوری خود این اتهام را از دولت دور کند.

فساد در میان سیاستمداران فقط به معنی فساد اخلاقی نیست. وقتی از فساد اداری یا فساد سیاسی صحبت می‌شود منظور به کارگیری قدرت و امکانات سازمان‌های دولتی یا وابسته به دولت برای کسب منافع مالی فردی یا گروهی است. رشوه‌خواری، خویشاوند‌گماری (شرکت دادن وابستگان در سمت‌های دولتی)، سوءاستفاده از قدرت، اعمال نفوذ برای جلوگیری از اجرای قانون و تشکیل باندهای بزرگ برای گرفتن سمت‌های مهم نمونه‌هایی از فساد دولتی است. تقریباً بیشتر کشورهای جهان به شکلی دچار فساد اداری هستند ولی میزان آن تفاوت دارد. بعضی از سازمان‌های بین‌المللی فهرست‌هایی از دولت‌های مختلف تهیه می‌کنند که رتبه آنها را در زمینه گسترش فساد اداری نشان می‌دهد. رتبه پایین تر یعنی فساد بیشتر. معمولاً هرچه یک کشور بی‌ثبات‌تر، فقیرتر و دچار مشکلات سیاسی بیشتر باشد میزان فساد اداری در آن بیشتر است و از طرف دیگر همین فساد باعث پیشرفت نکردن آن هم می‌شود.

کرزای (نفر وسط) در میان سیاستمداران افغانی

در کشورهای دچار فساد اداری انتصاب مقام های دولتی بیشتر از این‌که به مهارت و توانایی افراد بستگی داشته باشد وابسته به ارتباطات آنها با سیاستمداران است. همچنین سرمایه‌های دولتی و بودجه کشور اغلب توسط کسانی مصرف می‌شود که دارای روابطی با سیاستمداران باشند. وزیر خارجه و وزیر کشاورزی کابینه قبلی کرزای به فساد مالی متهم هستند ولی برخورد قانونی کاملی با آنها نشده است. قبل از اعلام کابینه جدید کنفرانسی در زمینه مبارزه با فساد در کابل تشکیل شد و کرزای در آن به صحبت در مورد مقابله با سوءاستفاده‌های دولت پرداخت، ولی یکی از مقام‌های دولتی که به علت فساد مالی به 4 سال زندان محکوم شده بود در ردیف اول شرکت‌کنندگان نشسته بود و کرزای از او دفاع کرد. دستگاه قضایی افغانستان قدرت کافی برای برخورد با متهمان ندارد. معاون دادستان کل افغانستان در جلسه غیرعلنی مجلس فهرست اسامی 21 مقام دولتی مانند وزرا و استانداران را که به فساد متهم هستند اعلام کرد ولی تا به حال همه آنها اتهام خود را رد کرده‌اند.

کشور افغانستان به دلیل سابقه طولانی جنگ داخلی و دولت‌های ضعیف و وابسته، با مشکلات زیادی روبه‌رو است. انتخابات اخیر ریاست جمهوری افغانستان با بحث‌های زیادی همراه بود. تعدادی از وزرای کابینه جدید کرزای تابعیت دوگانه دارند یا فرماندهان جنگی گذشته هستند که این مسئله موجب اعتراض اعضای مجلس این کشور شده است.

دهم دی 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/98286


 
 
طراح پرنده‌های مرگ - خالد شیخ محمد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

طراح پرنده‌های مرگ

محمد سرابی:
دادگاه متهمان 11 سپتامبر به زودی در نزدیکی محل این حادثه برپا می‌شود.

عملیات 11 سپتامبر، مشهورترین واقعه ابتدای قرن بیست و یکم است. هشت سال پیش، چهار هواپیمای مسافربری امریکایی ربوده شدند. دو هواپیما به برج‌های دوقلوی ساختمان تجارت جهانی در نیویورک برخورد کردند، یکی به ساختمان وزارت دفاع کوبیده شد و دیگری در فضای باز سقوط کرد.

 چند ساعت بعد برج‌های تجارت جهانی پس از آتش‌سوزی فرو ریختند و نزدیک به 3000 غیر نظامی کشته شدند. دولت جرج بوش به دنبال این حادثه به افغانستان و بعد از آن به عراق حمله کرد و بسیاری از مسائل سیاسی جهان به صورت مستقیم یا غیر مستقیم تحت تأثیر این اتفاق قرار گرفت.

برخورد هواپیما با برج های دوقلو

تمام مهاجمانی که سوار هواپیماها بودند کشته شدند ولی ارتش امریکا در سال 2003 از دستگیری برنامه‌ریز اصلی این عملیات به نام «خالد شیخ محمد» که اهل پاکستان بود، خبر داد. در نوار صوتی دادگاه نظامی، خالد شیخ محمد اعتراف می‌کند که مسئول عملیات 11 سپتامبر است و تمام عملیات‌های نظامی القاعده را زیرنظر اسامه بن لادن و ایمن الظواهری اجرا می‌کرده است. از سال 2001 تا به حال افراد زیادی به جرم دست داشتن در حادثه 11 سپتامبر یا همکاری با القاعده توسط ارتش امریکا بازداشت شده‌اند که بیشتر آنها در زندان گوانتانامو به سر می‌برند و گزارش‌هایی درباره شکنجه آنها منتشر شده است. این زندان متعلق به ارتش امریکا و در خاک کشور کوباست.

اوباما در رقابت‌های انتخاباتی وعده داده بود که گوانتانامو را تعطیل می‌کند. محاکمه زندانیان آن در محدوده قضایی دادگاه‌های فدرال امریکا مقدمه‌ای برای این کار است. بعضی از سیاستمداران امریکایی مخالف برگزاری این محاکمه در نیویورک هستند و می‌گویند که با این کار تبلیغات زیادی در مورد متهمان انجام می‌شود یا این‌که در جریان انتقال پرونده‌ها از دادگاه نظامی به دادگاه فدرال‌ تغییرهایی در مدارک به وجود می آید.

تا به حال درباره 11 سپتامبر فرضیه‌های زیادی مطرح شده است. بعضی افراد در داخل و خارج امریکا عقیده دارند که این ماجرا توطئه دولت امریکا بود ولی هنوز این فرضیه به اثبات نرسیده است و بیشتر مردم و دولت‌های جهان 11 سپتامبر را حمله‌ای از طرف یک گروه تروریستی می‌دانند.

http://hamshahrionline.ir/details/97346

23 آذر 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
کودک - سرباز --طالبان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

کودک - سرباز

کودک و نوجوان > جهان- محمد سرابی:
نوجوان 13 ساله‌ای که می‌خواست یک بمب را در جاده زهری در شمال شهر قندهار کار بگذارد، به علت انفجار آن کشته شد.

نوجوان 13ساله‌ای که می‌خواست یک بمب را در جاده زهری در شمال شهر قندهار کار بگذارد، به علت انفجار آن کشته شد. به گفته وزیر کشور افغانستان او از طرف طالبان برای این کار فرستاده شده بود. حدود یک ماه قبل نوجوان دیگری که او هم 13 ساله بود در منطقه سوات پاکستان که تحت نفوذ طالبان است عملیات انتحاری انجام داد و با انفجار بمب همراه خود نزدیک به 40 نفر را کشت.

بنا به قوانین بین‌المللی نباید کسانی که کمتر از 18 سال دارند در ارتش یا جنگ مسلحانه وارد شوند، ولی در بعضی از کشورها این کار به صورت غیر رسمی انجام می شود. گروه‌های شبه نظامی بیشتر از دیگر طرف‌های درگیر جنگ از کودکان و نوجوانان سرباز استفاده می‌کنند، زیرا این نوجوانان اغلب چیز زیادی درباره هدف جنگ نمی‌دانند و کاملاً از فرماندهان خود اطاعت می‌کنند. آنها به نگهبانی، حمل و نصب مواد منفجره و مهمات، جاسوسی، تهیه آذوقه و بردگی جنسی وادار می شوند و در معرض خطر کشته شدن هستند.

کودک- سربازها در جریان درگیری باید از اسلحه‌های سبک استفاده کنند زیرا قادر به شلیک با سلاح‌های سنگین نیستند ولی عملیات انتحاری با استفاده از بمب نیاز به توانایی خاصی ندارد و به همین دلیل احتمال استفاده از نوجوانان در این نوع عملیات بیشتر است.

http://hamshahrionline.ir/details/97347

26 آذر 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
جنگ در کوهستان - یمن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

جنگ در کوهستان

جهان محمد سرابی:
جنگ در کوهستان‌های مرزی یمن و عربستان شدیدتر شده است.

حدود سه هفته است که در این منطقه جنگ ادامه دارد و شدت آن مدام بیشتر می‌شود. گروه «الحوثی» که شیعیان فرقه زیدیه شمال یمن هستند، از سال‌ها قبل به مخالفت با دولت مرکزی این کشور پرداخته‌اند و ارتش یمن هم در جنگ‌های کوتاه و پراکنده آنها را سرکوب می‌کرد؛ ولی از چند ماه قبل درگیری میان این گروه و دولت شدت گرفت.

ارتش یمن وارد منطقه کوهستانی «صعده» شد که گروه الحوثی در آن مستقر هستند ولی نتوانست بر آن تسلط پیدا کند. در پشت این کوه‌ها و بعد از خط مرزی، کشور عربستان قرار دارد. گروه الحوثی عربستان را متهم می‌کرد که به ارتش یمن کمک می‌کند. بعد از این‌که یک مرزبان عربستانی کشته شد این کشور به صورت رسمی درگیر جنگ شد و با هواپیما و بالگرد به منطقه صعده حمله کرد. نیروهای زمینی آن هم از مرز گذشتند و وارد خاک یمن شدند. دولت یمن تأیید کرده است که هماهنگی‌هایی را با عربستان برای سرکوب شورشیان انجام داده است و به زودی آنها را مهار می‌کند ولی چیزی که دراین هفته‌ها باعث تعجب شده مقاومت گروه الحوثی است.

معمولاً گروه‌های سازمان نیافته قادر به مقاومت طولانی درمقابل ارتش‌های مجهز نیستند ولی گروه الحوثی با شلیک موشک و درگیری با ارتش‌های دو کشور توانسته است با حمله آنها مقابله کند. وضعیت کوهستانی و راه‌های سخت این منطقه هم باعث برتری آنها شده است. تعدادی از نظامیان یمن و عربستان در این جنگ‌ها کشته یا اسیر شده‌اند اما باز هم تلفات اهالی منطقه و غیر نظامیان زیادتر است.

سربازان عربستان در مرز یمن

گروه الحوثی مدارکی را منتشر کرده است که نشان می‌دهد عربستان بمب‌های فسفری به مناطق مسکونی پرتاب می‌کند. این بمب‌ها آتش‌زا هستند و به صورت خوشه‌ای عمل می‌کنند و برای غیر نظامیان بسیار خطرناک‌اند. این گروه نامه‌ای به دبیر کل اتحادیه عرب نوشته و در آن از دخالت عربستان در این جنگ شکایت کرده است.

با ادامه مقاومت الحوثی، «ابوبکر القربی»، وزیر خارجه یمن بعضی از کشورها و گروه‌های خاورمیانه را متهم به حمایت از آنها کرده است ولی «عبدالمالک بدرالدین الحوثی»، فرمانده این گروه می‌گوید که از هیچ کشوری کمک نگرفته و سلاح های گروه را فقط از غنایم به دست آمده و سلاح‌های مردم محلی تأمین می‌کند.

ارتش عربستان محدوده دریایی اطراف یمن را محاصره کرده است تا از رسیدن سلاح و کمک‌های دیگر به الحوثی جلوگیری کند ولی جنگ هنوز ادامه دارد.

http://hamshahrionline.ir/details/97344

26 آذر 1388

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
کلاه آبی‌ها - جنگ داخلی سودان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

کلاه آبی‌ها

جهان > آفریقا- محمد سرابی:
دوصلح‌بان هنگام توزیع آب در مقابل اردوگاه آوارگان دارفور کشته شدند. دولت سودان اعلام کرده است مشخص نیست چه کسانی به آنها تیراندازی کرده‌اند.

از زمانی که جنگ داخلی سودان در منطقه دارفور شروع شده است تا حالا 22 صلح‌بان سازمان ملل و اتحادیه افریقا جانشان را از دست داده‌اند. چند هفته قبل هم افراد مسلح  به پایگاه صلح‌بانان حمله کردند و سه نفر را کشتند. این حوادث نشان می‌دهد که صلح به راحتی در منطقه دارفور ادامه پیدا نمی‌کند.

«صلح‌بان» (peacekeeper) نیروی مسلحی است که بعد از توقف جنگ در یک منطقه مستقر می‌شود تا مراقب ادامه پیداکردن شرایط صلح یا آتش‌بس باشد. معروف‌ترین صلح‌بان‌ها نیروهای سازمان ملل هستند که کلاه‌های آبی و خودروهای سفیدرنگ دارند. اگر کشور جنگ‌زده یا طرف‌های درگیر موافق اعزام کلاه‌آبی‌ها باشند، شورای امنیت این نیروها را به مناطق جنگی می‌فرستد تا از درگیری دوباره جلوگیری کنند. آنها از مراکز اصلی شهری، اردوگاه‌های آوارگان و منابع غذایی و تجهیزات پزشکی و داروها محافظت می‌کنند و در جاده‌ها گشت می‌زنند. صلح‌بان‌ها ظاهراً شبیه بقیه نیروهای نظامی هستند و سلاح‌هایی مثل نفربر و تیربار دارند؛ ولی ارتش واقعی  محسوب نمی‌شوند. هر واحد از کلاه‌آبی‌های سازمان ملل از نیروهای نظامی یک کشور تشکیل شده است که زیر نظر فرماندهی مرکزی کار می‌کنند. صلح‌بان‌ها نیروی حفاظتی هستند و از درگیر شدن یا حمله کردن پرهیز می‌کنند. به ندرت پیش می‌آید که صلح‌بان‌ها به عملیات جنگی بپردازند یا مثلاً به تعقیب یک گروه مسلح بروند. همین مسئله باعث شده است تعدادی از گروه‌های شبه‌نظامی یا ارتشی‌ها از آنها هراسی نداشته باشند؛ مثلاً در جنگ بالکان در سال 1995، 400 سرباز هلندی کلاه‌آبی در نزدیکی شهر «سربرنیتسا» مستقر بودند ولی وقتی صرب‌ها به شهر حمله کردند، صلح‌بان‌ها هیچ مقاومتی نکردند؛ در نتیجه بعد از یک هفته جنگ هشت هزار بوسنیایی کشته شده بودند.

اتحادیه افریقا یکی دیگر از سازمان‌هایی است که نیروی صلح‌بان افریقایی تشکیل داده است، ولی به دلیل آشفتگی سیاسی و درگیری‌های شدید این نیروها نتوانسته‌اند کمک مؤثری به پایان جنگ‌ها بکنند و در مناطق مختلف بعد از صلحی کوتاه، جنگ دوباره شروع می‌شود.

 

http://hamshahrionline.ir/details/97305

روزنامه همشهری  ضمیمه نوجوانان دوچرخه

بیست و ششم آذر 1388


 
 
شاخ آشوب‌زده افریقا - سومالی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
 

شاخ آشوب‌زده افریقا

 محمد سرابی:
شبه نظامیان الشباب سومالی اعلام کردند به پایتخت‌های دو کشور افریقایی حمله خواهند کرد زیرا نظامیان این کشورها مواضع آنها را گلوله‌باران کرده‌اند.

 از دو سال قبل که درگیری‌های داخلی سومالی شدت پیدا کرده، تا به‌حال حدود20 هزار غیرنظامی کشته و یک میلیون و 500 هزار نفر نیز آواره شده‌اند که تعداد زیادی از آنها زنان و کودکان هستند. نزدیک به نیم میلیون نفر هم به کشورهای اطراف فرار کرده‌اند. مانند بسیاری از کشورهای افریقایی، گروه‌های مسلح این کشور از سربازان نوجوان برای عملیات نظامی استفاده و آنها را از سنین پایین وارد درگیری‌های مختلف می‌کنند.  البته شغل دیگری که در این کشور می‌تواند نوجوانان و جوانان را جذب کند دزدی دریایی است که از چند سال قبل در آب‌های ساحلی کشور سومالی رواج پیدا کرد.

18سال قبل دولت «محمد زیاد باره» بر اثر یک کودتا سرنگون شد. از همان سال آشوب‌های پشت سرهم، جنگ داخلی و فقر شدید باعث شده است که هیچ‌وقت یک دولت مرکزی قدرتمند در این کشور تشکیل نشود و هر قسمت از کشور در اختیار گروهی باشد. دخالت دیگر کشورهای افریقایی نیز به این بی‌ثباتی کمک می‌کند. سومالی و چند کشور همسایه آن، منطقه شاخ افریقا را تشکیل می‌دهند. در سال 2007 اتحادیه افریقا(UA) نیروهای حافظ صلح خود را به سومالی اعزام کرد. این نظامیان 2500 نفر و اهل دو کشور «بروندی» و «اوگاندا» بودندکه با سومالی مرز مشترک ندارند. آنها وظیفه حفاظت از مسئولان و نهادهای دولتی و همین‌طور مراقبت از فرودگاه‌ها و بنادر را برعهده دارند.

زمانی که «شریف احمد»، رئیس‌جمهور سومالی قصد داشت برای شرکت در نشست سران کشورهای افریقایی در باره پناهندگان به اوگاندا سفر کند گروه الشباب  به فرودگاه حمله کرد ولی به شریف احمد آسیبی نرسید. بعد از آن نیروهای حافظ صلح بازار محله «بکاره» را که در اختیار الشباب بود گلوله‌باران کردند که باعث کشته شدن چندین نفر شد. بلافاصله «شیخ علی محمدحسین» یکی از فرماندهان الشباب تهدید کرد که در مقابل این کار به پایتخت‌های بروندی و اوگاندا حمله خواهد کرد.

معمولاً شبه نظامیان قادر به انجام عملیات گسترده در خارج از مناطق تحت کنترل خود نیستند زیرا سلاح‌های لازم برای این کار را در اختیار ندارند ولی رئیس ستاد مشترک ارتش بروندی اعلام کرد که تهدید‌های الشباب را جدی می‌گیرد و رئیس جمهور اوگاندا نیز به شبه نظامیان هشدار داد که دست به کار غیرعاقلانه‌ای نزنند و گرنه پاسخ سنگینی دریافت خواهند کرد.

بی‌ثباتی سومالی برای تمام کشورهای افریقایی مشکلاتی را ایجاد کرده است و اتحادیه افریقا و کشورهایی مانند لیبی قصد دارند با میانجی‌گری و برگزاری کنفرانس صلح این کشور را به سوی ثبات و امنیت ببرند.

http://hamshahrionline.ir/details/94305

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه

پنجشنبه 14 آبان 1388


 
 
مهاجران و مهاجرزادگان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
 
 محمد سرابی:
چوهدری یک نام خانوادگی پاکستانی است و او هم پدری پاکستانی دارد ولی اختر چوهدری عضو مجلس پاکستان نیست؛ اوعضو حزب سوسیالیست و مجلس نروژ است.

هزاران نفر در دنیا آرزو دارند به جای کشور فقیر خود در کشوری مرفه و ثروتمند که امکانات و آزادی زیادی دارد زندگی کنند. به همین دلیل مهاجرت یکی از موضوعات مهم بین‌المللی در دنیای امروز است. مهاجرت دو نوع است:درون کشوری و بین کشوری.

در مهاجرت درون کشوری مردم از روستاها و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ می‌روند تا فرصت‌های بیشتری برای کار و یا تحصیل پیدا کنند و شرایط زندگی خود را بهبود ببخشند ولی در مهاجرت بین کشوری مردم به سرزمین دیگری می‌روند تا زندگی کاملاً متفاوتی را شروع کنند. معمولاً آنها قصد ندارند به کشور خود باز گردند.

جریان مهاجرت معمولاً از طرف کشورهای توسعه نیافته به سوی کشورهای توسعه یافته است و بعضی از کشورها در دنیا به مهاجر پذیر بودن، شهرت دارند. کشورهای واقع در اروپای شمالی، غربی و مرکزی،امریکای شمالی و اقیانوسیه از دسته مهاجرپذیر و مقصد افرادی از قاره آفریقا، آسیای مرکزی و جنوبی، خاورمیانه و امریکای مرکزی هستند.

مسافران قاچاق معمولاً به مقصد نمی رسند

بنابه آمار آژانس مهاجران سازمان ملل متحد، از هر هفت نفر ساکنان کشورهای توسعه یافته یک نفر مهاجر است و بنابه گزارش مدیر اجرایی برنامه توسعه سازمان ملل هر سال نزدیک به 300 میلیون نفر برای مهاجرت تلاش می‌کنند. کشورهای غربی برای پذیرفتن قانونی این مهاجران شرایطی تعیین کرده‌اند.

 یعنی هر فرد باید امتیازاتی مانند تحصیلات، شغل یا ثروت داشته باشد تا زودتر پذیرفته شود ولی در کنار آن قوانین دیگری این کشورها را موظف می‌کند فردی را که به خاک آنها پناهنده شده و نمی‌تواند به کشور خود برگردد بپذیرند.

 بنابر این کسانی که امتیاز‌های مهاجرت را ندارند تلاش می‌کنند به صورت غیر قانونی وارد خاک یکی از این کشورها شوند؛ در دهه‌های اخیر جنگ، فقر، قحطی، بی‌ثباتی اجتماعی و فشار‌های سیاسی باعث زیاد شدن تعداد مهاجران شده و ترکیب جمعیتی کشورهای  غربی در حال تغییر است،طوری که دیگر مهاجرها یک استثنا در بین مردم بومی نیستند.

بعضی از مهاجران سنت‌های گذشته خود را تا حدی حفظ کرده‌اند و فرزندان آنها وابستگی‌هایی به فرهنگ پدری خود دارند درحالی که در کشور دیگری به دنیا آمده‌اند و به زبان آنها تحصیل می‌کنند. به همین دلیل نسل دوم مهاجران فرهنگ و ارزش‌هایی متفاوت با اطرافیان خود دارند. در بعضی از  این کشورها محله‌هایی به‌وجود آمده است که بیشتر محل سکونت مهاجران فقیر است. مانند بعضی از محله‌های حاشیه شهر پاریس.

مهاجرت همچنین می‌تواند موجب کمبود نیروی انسانی در کشور های مبدأ و بیکاری در کشورهای مقصد شود. رشد نژادپرستی هم از دیگر مشکلات جوامع مهاجر پذیر است.
راستی بسیاری از شخصیت‌های موفق و مشهور درکشورهای توسعه یافته در واقع مهاجر هستند. یکی از این نمونه‌ها «آرنولد شوارتزنگر» است که در 14 سالگی از آلمان به امریکا رفت. او ابتدا قهرمان ورزشی و سپس بازیگر سینما شد. شوارتزنگر که از راه تجارت ثروت زیادی به دست آورده است اکنون فرماندار ایالت کالیفرنیاست. کشور‌های غربی دوست دارند این گروه از مهاجران را جذب کنند.

جالب‌ترین نکته در مورد مهاجرت این است که مردم سرزمین‌هایی که قبلاً مستعمره یک کشور اروپایی بودند اکنون همان کشور را بیشتر به عنوان مقصد مهاجرت انتخاب می‌کنند و هندی‌ها به انگلیس، اهالی آفریقای مرکزی به فرانسه و ساکنان شمال آفریقا به ایتالیا می‌روند. قرن‌ها بعد از اینکه استعمارگران به این مناطق حمله کردند، حالا مردم این سرزمین‌ها هستند که به سوی کشور استعمارگر سرازیر شده اند.

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه

30 مهر 1388

http://hamshahrionline.ir/details/93057


 
 
بزرگ‌ترین اتحادیه جهان - سازمان ملل
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
 

بزرگ‌ترین اتحادیه جهان

محمد سرابی:
هر سال در ابتدای پاییز اجلاس جهانی سازمان ملل متحد برگزار می‌شود و در آن نمایندگان بیشتر کشورهای جهان با هم ملاقات می‌کنند

امسال موضوع بیشتر گفت‌وگوهای بین این سیاستمداران بحران اقتصادی جهانی، تروریسم و مشکلات زیست محیطی بود.

سازمان ملل متحد بزرگ‌ترین اتحادیه بین‌المللی است که تقریباً تمام کشورهای جهان عضو آن هستند.

بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945، کشورهای دنیا و مخصوصاً کشورهایی که مستقیماً درگیر جنگ بودند به فکر تأسیس سازمانی بین‌المللی افتادند تا از طریق آن مانع وقوع جنگ دیگری شوند. در ابتدا سازمان ملل متحد توسط 51 کشور تأسیس شد و جای جامعه ملل را گرفت.

جامعه ملل که قبل از جنگ جهانی وجود داشت اتحادیه چندین کشور بود ولی نتوانست کارایی زیادی داشته باشد. سازمان ملل باید بتواند با برقراری ارتباط میان کشورها، کمک به کشورهای فقیر و توسعه‌نیافته و محدود کردن کشورهای قدرتمند و داوری در اختلاف‌های آنها، زمینه‌های وقوع جنگ را از بین برد. این سازمان از چند بخش مجمع عمومی، شورای امنیت، دبیرخانه و ... تشکیل شده است و نهادهایی مانند فائو، یونسکو، یونیسف، کمیسیون عالی پناهندگان،کمیسیون حقوق بشر و ... را هم تحت پوشش خود دارد.

مجمع عمومی سازمان ملل با حضور نمایندگان تمامی کشورهای عضو تشکیل می‌شود و در آن سران کشورها به سخنرانی و مذاکره با یکدیگر می‌پردازند. این جلسه‌ها در سالن اصلی ساختمان مرکزی در شهر نیویورک تشکیل می‌شود و دولت آمریکا موظف است برای هیئت‌های دیپلماتیک همه کشورها روادید(ویزا) صادر کند. اعلامیه جهانی حقوق بشر در واقع یکی از قطعنامه‌های مجمع عمومی سازمان ملل است که در سپتامبر سال 1948 با اکثریت آرا تصویب شد. 30 ماده این اعلامیه بر حقوق مدنی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هر فردی تأکید و امتیازات و آزادی‌های برابر را برای هر انسان تضمین می‌کند.

ساختمان مرکزی سازمان ملل در منهتن نیویورک

پیگیری اعلامیه حقوق بشر پس از مدتی به تأسیس شورای حقوق بشر و کمیسیون حقوق بشر منجر شد که موارد نقض مواد آن در کشورهای مختلف دنیا را منتشر می‌کند
شورای امنیت وظیفه پاسداری از امنیت و صلح بین‌المللی را بر عهده دارد و با اعزام نیروهای پاسدار صلح معروف به کلاه‌‌آبی‌ها در صورت صادر کردن مجوز استفاده از نیروی نظامی دربرخی کشورها، این کار را انجام می‌دهد. در این شورا پنج کشور آمریکا، انگلیس، روسیه، چین و فرانسه به صورت ثابت و چند کشور دیگر به صورت متغیر عضو هستند. کشورهای ثابت «حق‌ وتو» دارند، یعنی می‌توانند با رأی خود قطعنامه‌های تصویب شده توسط دیگر اعضا را باطل کنند که این مسئله همیشه بحث ها و اعتراض های  زیادی را به دنبال داشته است.

«یونسکو» سازمان تربیتی، علمی، فرهنگی ملل متحد است که بیشتر به ایجاد ارتباط میان کشورها، آموزش‌های مربوط به صلح و همزیستی و تلاش برای حفظ دستاوردها و میراث مشترک فرهنگی می‌پردازد.

«یونیسف» صندوق کودکان  سازمان ملل متحد است و بر اساس این اندیشه تأسیس شد که کودکان و نوجوانان در جریان مشکلات سیاسی و اقتصادی بیشتر از همه آسیب می‌بینند و تا زمانی که امکانات لازم برای حفظ سلامتی و رشد و تحصیل آن‌ها فراهم نباشد جامعه پیشرفتی نخواهد کرد.

«فائو» سازمان کشاورزی و خواروبار ملل متحد است که در زمینه انتقال اطلاعات مربوط به تولید مواد غذایی و نحوه تقسیم و مصرف آن فعالیت می‌کند تا مانع وقوع قحطی یا سوء تغذیه گسترده شود.

اگرچه فعالیت‌های سازمان ملل تأثیر فراوانی در ایجاد ارتباط میان کشورهای جهان داشته است ولی هدف اصلی آن یعنی جلوگیری از جنگ هنوز محقق نشده است و خیلی اوقات دو کشور عضو بدون توجه به موضع‌گیری سازمان با هم درگیر می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/91581

پنجشنبه 9 مهر 1388

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
بزرگ‌ترین اتحادیه جهان - سازمان ملل
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
 

بزرگ‌ترین اتحادیه جهان

محمد سرابی:
هر سال در ابتدای پاییز اجلاس جهانی سازمان ملل متحد برگزار می‌شود و در آن نمایندگان بیشتر کشورهای جهان با هم ملاقات می‌کنند

امسال موضوع بیشتر گفت‌وگوهای بین این سیاستمداران بحران اقتصادی جهانی، تروریسم و مشکلات زیست محیطی بود.

سازمان ملل متحد بزرگ‌ترین اتحادیه بین‌المللی است که تقریباً تمام کشورهای جهان عضو آن هستند.

بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945، کشورهای دنیا و مخصوصاً کشورهایی که مستقیماً درگیر جنگ بودند به فکر تأسیس سازمانی بین‌المللی افتادند تا از طریق آن مانع وقوع جنگ دیگری شوند. در ابتدا سازمان ملل متحد توسط 51 کشور تأسیس شد و جای جامعه ملل را گرفت.

جامعه ملل که قبل از جنگ جهانی وجود داشت اتحادیه چندین کشور بود ولی نتوانست کارایی زیادی داشته باشد. سازمان ملل باید بتواند با برقراری ارتباط میان کشورها، کمک به کشورهای فقیر و توسعه‌نیافته و محدود کردن کشورهای قدرتمند و داوری در اختلاف‌های آنها، زمینه‌های وقوع جنگ را از بین برد. این سازمان از چند بخش مجمع عمومی، شورای امنیت، دبیرخانه و ... تشکیل شده است و نهادهایی مانند فائو، یونسکو، یونیسف، کمیسیون عالی پناهندگان،کمیسیون حقوق بشر و ... را هم تحت پوشش خود دارد.

مجمع عمومی سازمان ملل با حضور نمایندگان تمامی کشورهای عضو تشکیل می‌شود و در آن سران کشورها به سخنرانی و مذاکره با یکدیگر می‌پردازند. این جلسه‌ها در سالن اصلی ساختمان مرکزی در شهر نیویورک تشکیل می‌شود و دولت آمریکا موظف است برای هیئت‌های دیپلماتیک همه کشورها روادید(ویزا) صادر کند. اعلامیه جهانی حقوق بشر در واقع یکی از قطعنامه‌های مجمع عمومی سازمان ملل است که در سپتامبر سال 1948 با اکثریت آرا تصویب شد. 30 ماده این اعلامیه بر حقوق مدنی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هر فردی تأکید و امتیازات و آزادی‌های برابر را برای هر انسان تضمین می‌کند.

ساختمان مرکزی سازمان ملل در منهتن نیویورک

پیگیری اعلامیه حقوق بشر پس از مدتی به تأسیس شورای حقوق بشر و کمیسیون حقوق بشر منجر شد که موارد نقض مواد آن در کشورهای مختلف دنیا را منتشر می‌کند
شورای امنیت وظیفه پاسداری از امنیت و صلح بین‌المللی را بر عهده دارد و با اعزام نیروهای پاسدار صلح معروف به کلاه‌‌آبی‌ها در صورت صادر کردن مجوز استفاده از نیروی نظامی دربرخی کشورها، این کار را انجام می‌دهد. در این شورا پنج کشور آمریکا، انگلیس، روسیه، چین و فرانسه به صورت ثابت و چند کشور دیگر به صورت متغیر عضو هستند. کشورهای ثابت «حق‌ وتو» دارند، یعنی می‌توانند با رأی خود قطعنامه‌های تصویب شده توسط دیگر اعضا را باطل کنند که این مسئله همیشه بحث ها و اعتراض های  زیادی را به دنبال داشته است.

«یونسکو» سازمان تربیتی، علمی، فرهنگی ملل متحد است که بیشتر به ایجاد ارتباط میان کشورها، آموزش‌های مربوط به صلح و همزیستی و تلاش برای حفظ دستاوردها و میراث مشترک فرهنگی می‌پردازد.

«یونیسف» صندوق کودکان  سازمان ملل متحد است و بر اساس این اندیشه تأسیس شد که کودکان و نوجوانان در جریان مشکلات سیاسی و اقتصادی بیشتر از همه آسیب می‌بینند و تا زمانی که امکانات لازم برای حفظ سلامتی و رشد و تحصیل آن‌ها فراهم نباشد جامعه پیشرفتی نخواهد کرد.

«فائو» سازمان کشاورزی و خواروبار ملل متحد است که در زمینه انتقال اطلاعات مربوط به تولید مواد غذایی و نحوه تقسیم و مصرف آن فعالیت می‌کند تا مانع وقوع قحطی یا سوء تغذیه گسترده شود.

اگرچه فعالیت‌های سازمان ملل تأثیر فراوانی در ایجاد ارتباط میان کشورهای جهان داشته است ولی هدف اصلی آن یعنی جلوگیری از جنگ هنوز محقق نشده است و خیلی اوقات دو کشور عضو بدون توجه به موضع‌گیری سازمان با هم درگیر می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/91581

پنجشنبه 9 مهر 1388

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
دوباره یکی شویم - کره شمالی و جنوبی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

دوباره یکی شویم

محمد سرابی

بعضی اوقات مراسم تشییع جنازه‌ می‌تواند جایی برای آشتی دو نفر یا حتی دو کشور باشد؛ مثل اتفاقی که در تشییع جنازه کیم‌دائه جونگ رئیس جمهور سابق کره جنوبی و برنده جایزه صلح نوبل افتاد. کیم در سال 1925 در دهکده‌ای به نام جئولای متولد شد. دوران جوانی او همان زمانی بود که جنگ جهانی دوم به شرق دور رسیده و ژاپن به چند کشور اطرافش حمله کرده بود. کشور کوچک کره که ارتش مجهزی نداشت در جریان این جنگ‌ها به تصرف ارتش‌های بیگانه در آمد. در پایان جنگ و بعد از شکست ژاپن، کره به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده بود. نظام اقتصادی کره شمالی سوسیالیستی و تحت حمایت شوروی و کره جنوبی سرمایه‌داری و تحت حمایت آمریکا بود. اولین رئیس جمهور کشور جنگ‌زده کره جنوبی «سینگمان ری» نام داشت و جونگ در زمان او وارد سیاست شد. او در ابتدا نماینده مجلس ملی کره شد و بعد از مدتی با رشد در حزب دمکراتیک کره جنوبی به رده‌های بالای این حزب رسید. در سال 1971 جونگ در انتخابات ریاست جمهوری با «پارک هونگ‌‌هی» رقابت کرد ولی شکست خورد. دو سال بعد زمانی که جونگ در ژاپن به سر می‌برد چند مأمور امنیتی او را دزدیدند و به یک قایق منتقل کردند. ظاهراً این مأموران قصد کشتن جونگ را داشتند ولی وقتی که ژاپن و آمریکا از این ماجرا با خبر شدند و  به آن واکنش نشان دادند دیگر امکان قتل او وجود نداشت و جونگ را به کره جنوبی بردند.

کیم یونگ ایل رئیس دولت کره شمالی (راست) و کیم دائه جونگ رئیس جمهور کره جنوبی(چپ)

کیم دائه‌جونگ که از مخالفان دولت نظامی پارک هونگ‌هی محسوب می‌شد چندین سال را در زندان و تبعید به سر ‌برد و چندبار ترور شد ولی بالاخره در سال 1997 به ریاست جمهوری کره جنوبی رسید. او که به دنبال اتحاد دوباره کره شمالی و جنوبی بود برای این هدف تلاش زیادی کرد و در سال 2000 توانست کنفرانس مشترکی میان مقامات کره جنوبی و شمالی برگزار کند که در آن با «کیم یونگ‌ایل» دیدار کرد. جونگ به دلیل تلاش‌های خود برای وحدت دو کره جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. از دوران او مذاکرات صلح آغاز شد ولی به دلیل تنش‌های سیاسی هیچ‌وقت به نتیجه قطعی نرسید. در چند ماه اخیر آزمایش‌های موشکی کره شمالی باعث قطع شدن مسیر مذاکرات شده بود تا اینکه «جونگ» در سن 85 سالگی بر اثر نارسایی قلبی درگذشت. نمایندگان کره شمالی به مراسم خاکسپاری او آمدند و جلسات گفت‌وگو میان مقامات دو کره در حاشیه مراسم شکل گرفت. «کیم دائه جونگ» آرزو داشت که دو کره مانند گذشته تبدیل به یک کشور شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/89181

پنجشنبه 12 شهریور 1388

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
صد هزار آواره - گروه الحوثی یمن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 
 محمد سرابی

صدهزار آواره

به گفته نماینده صندوق کودکان و مادران سازمان ملل متحد نزدیک به 100 هزار نفر از مردم شمال شرقی یمن آواره شده‌اند که بسیاری از آنها کودک و نوجوان هستند. دلیل این آوارگی شدت گرفتن جنگ بین ارتش و شبه نظامیان «الحوثی» است. شبه نظامیان الحوثی به فرقه «زیدیه» تعلق دارند. حاکمان گذشته یمن که از این گروه بودند در سال 1962 با کودتای نظامی برکنار شدند و از همان سال در استان‌های شمالی یمن مانند «صعده» درگیری‌های پراکنده‌ای میان ارتش و شبه نظامیان اتفاق می‌افتد. این مناطق اغلب کوهستانی و فقیرنشین هستند و مردم آنها در دهکده‌های کوچک زندگی می‌کنند. از سال 2004 و با بیشتر شدن جنگ، درگیری‌ها به مناطق شهری و به جمعیت هم کشیده شده است که باعث کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از غیرنظامیان می‌شود. با اوج گرفتن هر درگیری ساکنان تلاش می‌کنند از منطقه‌های خطرناک دور شوند ولی معمولاً راهی پیدا نمی‌کنند و رساندن کمک‌های غذایی و دارویی به آنها هم دشوار است زیرا بیشتر راه‌های کوهستانی بسته می‌شوند.

دولت یمن اعلام کرد در حمله به شهر «حفر صوفیان» که در اختیار شبه‌نظامیان بود دو نفر از فرماندهان و 100 نفر از نیروهای آنها را کشته است. گروه «الحوثی» هم ادعا می‌کنند که ارتشیان را فراری داده و چند پادگان آنها را تصرف کرده‌اند. در سال 8002 توافق صلحی در شهر دوحه به امضای دوطرف رسید ولی هیچ یک آن را جدی نگرفتند؛ الان هم «عبدالملک الحوثی»، فرمانده این گروه در بیانه‌ای خواسته است که به مناسبت ماه رمضان جنگ متوقف شود ولی درگیری‌ها هنوز ادامه دارد.

http://hamshahrionline.ir/details/89181

پنجشنبه 12 شهریور 1388

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
ملاقات با مرد بیمار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 
محمد سرابی

ملاقات با مرد بیمار

کره شمالی یک هفته بعد از ملاقات رئیس‌جمهور پیشین آمریکا و مقام‌های این کشور اعلام کرد درهای مذاکره با ایالات متحده را همیشه باز نگه می‌دارد. کره جنوبی هم که متحد آمریکاست، اعلام کرده در صورت توقف برنامه‌های هسته‌ای کره شمالی فرستادن کمک‌های اقتصادی را به این کشور دوباره آغاز می‌کند.

با وجود تنش‌های زیاد بین این دو کشور، بیل کلینتون رئیس‌جمهور قبلی آمریکا به پیونگ‌یانگ پایتخت کره شمالی رفت و دو خبرنگار آمریکایی زندانی بعد از سفر او آزاد شدند.

کلینتون، رییس‌جمهور پیشین آمریکا و کیم جونگ، رییس‌جمهور کره شمالی

البته خبرگزاری دولتی کره شمالی دلیل این سفر را اعلام نکرد، ولی کاخ سفید گفت کلینتون فقط برای مذاکره درباره آزادی «لورا لینگ» و «اونا لی»، دو خبرنگار زن آمریکایی به کره جنوبی رفته است ولی از اول هم حدس زده می شد که این سفر نتیجه های دیگری هم دارد ، مثل همین تصمیم کره شمالی. این دو خبرنگار مدتی قبل وقتی در حال فیلم‌برداری از مرز بین کره شمالی و چین بودند دستگیر شدند. دادگاه کره شمالی آنها را به 12 سال زندان با اعمال شاقه و اقامت در اردوگاه کار اجباری محکوم کرد.

سابقه مخاصمه بین آمریکا و کره شمالی به سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم برمی‌گردد، زمانی که رقابت‌های جنگ سرد باعث حمایت آمریکا از کره جنوبی در مقابل حمایت شوروی از کره شمالی شد. در زمان حمله کره شمالی به کره جنوبی هم ارتش آمریکا به نفع کره جنوبی وارد جنگ شد و نیروهای مهاجم را از سئول عقب راند. در دهه 90 درگیری‌های میان دو کشور به موضوع تسلیحات هسته‌ای و موشک‌های بالستیک کشیده شد. در شماره‌های قبلی دوچرخه آزمایش‌های موشکی کره شمالی و اهمیت موشک‌های قاره پیما را شرح داده‌ایم.

خبرنگاران آمریکایی در همین زمان دستگیر شدند و مذاکره‌های صلح متوقف شد. سفر بیل کلینتون به کره شمالی و ملاقات با «کیم جونگ ایل» بالاترین مقام کره شمالی ناگهانی و بدون مقدمه بود و به نظر می‌آید به غیر از موضوع آزادی خبرنگاران مسئله گفت‌وگوهای صلح و مذاکره بین دو کشور هم در این ملاقات مطرح شده باشد. شایعه‌هایی در باره بیماری شدید و ناتوانی کیم جونگ ایل وجود دارد و به دلیل شکل خاص نظام سیاسی کره شمالی مرگ یا ناتوانی او اهمیت زیادی دارد. شاید هم این ملاقات برای این انجام شده تا دولت آمریکا مستقیماً از وضع جسمانی او مطمئن شود.

http://hamshahrionline.ir/details/87928

بیست ونهم مرداد 1388

روزنامه همشهری – ضمیمه نوجوانان دوچرخه


 
 
پایان قدرت 54 ساله - حزب لیبرال دمکرات ژاپن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

پایان قدرت 54 ساله

محمد سرابی:
نخست‌وزیر ژاپن با توافق بزرگ‌ترین حزب این کشور، مجلس شورای ملی ژاپن را منحل کرد.

«تارو آسو» خود از حزب لیبرال دمکرات ژاپن است. این حزب بزرگ در سال‌های اخیر دچار مشکلات زیادی شده و قدرت گذشته خود را از دست داده است. محبوبیت نخست‌وزیرانی که از این حزب به قدرت رسیدند رو به کاهش است و اکثریت‌داشتن در مجلس‌های مختلف هم به‌تدریج از دست می‌رود.

کشور ژاپن براساس نظام پادشاهی مشروطه اداره می‌شود. امپراتور «آکی‌هیتو» قدرت رسمی ندارد اما  در قانون اساسی گفته شده است که«سمبل وحدت و نشانه کشور محسوب می‌شود.» قبل از قرن بیستم امپراتور بالاترین قدرت ژاپن بود ولی بعد از اصلاح‌هایی که در جامعه و ساختار سیاسی این کشور انجام شد و همین‌طور نقش ژاپن در دو جنگ جهانی و جنگ‌های منطقه‌ای، ساختار سیاسی آن به صورت جمهوری پارلمانی درآمده است. مجلس‌های اصلی ژاپن، شورای ملی با 480 عضو و دوره 4 ساله و مجلس مشاوران با 242 عضو و دوره 6 ساله هستند.

شورای ملی با اکثریت آرا، نخست‌وزیر را برای چهار سال انتخاب می‌کند. او بالاترین مقام سیاسی و قدرت اجرایی خواهد بود. معمولاً در این گونه ‌نظام‌های سیاسی چند حزب مختلف با یکدیگر  رقابت می‌کنند  و هر چند سال یک بار اکثریت کرسی‌ها بین آنها جابه‌جا می‌شوند؛  مثل کشور انگلیس. ولی حزب لیبرال دمکرات‌ بعد از جنگ جهانی دوم و از سال 1955 تا به حال به جز چند مقطع کوتاه، همیشه اکثریت را در دست داشته و رئیس حزب، نخست‌وزیر بوده است.

مجلس ژاپن

جنگ جهانی دوم با شکست ارتش ژاپن، بمباران اتمی و خسارت‌های فراوان برای این کشو