محمد سرابی

www.msarabi.com

 
شاخه‌ درختانش به هم رسیده است - باغ‌
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
 

شاخه‌ درختانش به هم رسیده است

 

محمد سرابی

 

می‌گویند آدم‌ها یک باغ گمشده در خاطرشان دارند زیرا زندگی آن آدم اول در یک باغ شروع شده بود. باغی که هیچ درد و رنج و اندوهی در آن راه نداشت. زمانی که آدم از آن باغ رانده شد خاطره دوران کوتاهی که در سایه درختان گذراند برایش باقی ماند و زمانی که قدم به زمین گذاشت در هرجایی که توانست درختانی کاشت و نهر آبی کشید تا شاید گوشه‌ای از آنچه که دیده بود را باز هم بسازد.

باغ‌ها از دوران افسانه‌ها تا امروز همیشه همراه بشر بودند. پادشاهان زمانی که ثروتی به دست میاورند در کاخ خود باغ می‌ساختند و بهترین از همه چیز را در آن جمع می‌کردند. آن‌ها که داراتر بودند باغ‌های معلق بنا می‌کردند تا هدیه‌ای برای ملکه باشد و داستانی افسانه مانند از خود به جا بگذارد تا آیندگان سرگرم کشف و تفسیرش شوند. پهلوانان تنومند دستور می‌گرفتند تا از باغ‌هایی در غرب دوردست بگذرند. باغ‌هایی که اژدهای صد سر نگهبان درختانش بود و سیب‌های طلاییش جاودانگی را به ارمغان میاورد. آن‌ها که بر خدا عصیان می‌کردند باغی از جواهر می‌ساختند که پاسخی زمینی در مقابل بهشت جاودان باشد اما فرصت پیدا نمی‌کردند ساعتی را در آن بگذرانند.

باغ آرزویی هم دور و هم دست یافتنی بود. در جهانی که می‌شناسیم هم باغ‌های معروف کم نیستند. شهر‌های ما همیشه با مشکل به دست آوردن آب روبرو بود اما با همین جریان اندکی که از کاریز و نهر‌ها تامین می‌شد در دل کویر و گردنه کوه‌ باغ‌هایی کوچک و بزرگ ساخته می‌شد. هسته مرکزی شهر‌های قدیمی ایران از خانه‌های متراکم و بازار و قلعه ساخته شده بود اما در حاشیه شهر و هرجا که ممکن بود حیاط خانه‌ها وسیع و درختان فراوان می‌شدند. در روستا‌های نیز باغ جز ثابتی بود که بنا به هر اقلیمی تفاوت داشت اما هیچ‌گاه اهمیت خود را از دست نمی‌داد مخصوصا که محصول داشت و بخشی از معیشت هر خانواده را تامین می‌کرد. از وقتی که شهر‌ها بزرگتر شدند زمین آنقدر قیمت پیدا کرد که خانه‌ها طبقه طبقه روی هم ساخته شوند و ارزش آن تا جایی بالارفت که هر تکه خاکی چشم را خیره می‌کرد. دیگر زمین آنقدر قیمت پیدا کرده بود که خراب کردن از خانه‌های قدیمی گذشت و به باغ‌هایی رسید که از دوران گذشته شهر‌ها باقی ‌مانده بودند.

حالا هر روز خبر می‌رسد که یک باغ بزرگ در شهری نابود و زمین آن تبدیل به برجی از سیمان و شیشه شده است یا اینکه باغ‌هایی در روستا‌ها گرفتار خشک‌سالی و تبدیل به انبوهی چوب‌های خشک شده‌ اند. اگر می‌دانستیم یک قرن قبل چقدر باغ داشتیم و امروز چقدر از آن باغ‌ها باقی مانده است پی می‌بردیم که چگونه از رویایی اجدادی خود دور شده‌ایم. هرچند تلاش می‌کنیم با ساختن فضای سبز در میان ساختمان‌های شهر یا بنا کردن ویلا بر بازمانده زمین‌های کشاورزی بخشی را جبران کنیم اما باغ‌ها اندک اندک از ستم خشک‌سالی و یا از طمع ثروت اندوزی محو می‌شوند.

پیامبران خبر از باغ‌های بی‌انتهایی داده‌اند که جایگاه نیکوکاران و پرهیزگاران خواهد بود و این بشارت بشر را امیدوار می‌کند که پاداش راست کرداری در این جهان، باغ بزرگی خواهد بود که جز راحتی در آن یافت نمی‌شود.  

روزنامه همشهری 26 مرداد 94


 
 
مثل بستن کمربند ایمنی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
 

 

مثل بستن کمربند ایمنی

 

محمد سرابی

 

بستن کمربند ایمنی خودرو مثال خوبی برای همه رفتار‌های فرهنگی و اجتماعی است آنقدر که در همه جنبه‌های مرتبط و غیر مرتبط پای آن را وسط می‌کشند. اگر از مسئولی سوال کنید که آیا می‌شود کتابخوانی را در میان نسل جوان بیشتر کرد از موفقیت طرح بستن کمربند ایمنی و فرهنگسازی درباره آن مثال می‌زند. اگر از عادت دادن سالمندان به زباله نریختن در معابر عمومی سوال کنید احتمالا باز هم مثال کمربند ایمنی را می‌شنوید. اگر همین رواج دادن کمربند ایمنی موفقیت آمیز نبود دیگر مثالی باقی نمی‌ماند که برای موفقیت آمیزبودن فرهنگسازی زده شود. ولی همه این مثال‌های طوری بیان می‌شود که انگار میان‌برنامه‌های آموزشی بین آگهی‌های بازرگانی سریال‌های تلویزیونی یا برنامه‌های کمک درسی مدرسه‌ها به تنهایی باعث شده است که رانندگان شروع به بستن کمربند ایمنی کنند. اگر برنامه‌های آموزش تا این حد موثر بودند باید در زمینه‌های دیگر هم موفق می‌شدند و در طول 10 – 15 سال تمام ناهنجاری‌های سبک و سنگین رفتاری اصلاح می‌شد اما با وجود هماهنگی ارگان‌های تبلیغاتی این اتفاق نمی‌افتد و در بعضی بخش‌ها، آموزش‌ها تاثیر مشهودی ندارد؟

بستن کمربند ایمنی یک ویژگی مهم داشت که باعث شد شهروندان به خوبی پیام‌های آن را به خاطر بسپارند و آن هم برگه جریمه‌ای بود که افسر راهنمایی و رانندگی به سرعت می‌نوشت و تحویل راننده می‌داد. البته همزمان گزارش‌هایی‌ از تصادف‌های ناگوار هم منتشر می‌شد که کارشناس حاضر در صحنه دلیل مرگ سرنشین را نبستن کمربند ایمنی عنوان می‌کرد. در دوره‌های آموزش رانندگی هم به هنرجویان تاکید چندباره می‌شد که برای حفظ جان خودتان هم که شده است کمربند ایمنی را فراموش نکنید. جریمه کردن به تنهایی و آموزش دادن به تنهایی فایده‌ای نداشت اما زمانی که این ‌دو از همدیگر حمایت کردند جریانی به راه افتاد و در دراز مدت تعداد کسانی که موقع سوار شدن به خودرو‌هایشان کمربند‌ها را می‌بندند بیشتر شده است.

احتمالا شنید‌‌ه‌اید که جریمه‌های رانندگی در کشور‌هایی که زودتر از ما با مشکلات رانندگی و ترافیکی روبرو شده بودند چقدر زیاد است و هر تخلفی چطور می‌تواند صاحب خودرو را مالباخته کند. در کنار کسانی که باید جریمه مالکیت خودرو را بپردازند صاحبان گواهینامه‌ها هم باید نگران باشند که پلیس به هر بهانه، اعتبار کارتی که دارند را به خطر نیندازند و آن‌ها را از رانندگی محروم نکند. وقتی یک کودک در مدرسه میاموزد که باید به قوانین رانندگی احترام بگذارد در بزرگسالی او این احترام با پرداخت پول به شکل آبرومندانه‌ای تثبیت می‌شود.  

عبور نکردن از خط‌های سفید روی آسفالت هم الان همین حکم را پیدا کرده است و حرف‌های مجری برنامه کودک و کاریکاتور‌هایی که در روزنامه‌ها چاپ می‌شوند نمی‌توانند انقدر قانع کنند باشند که رفتار‌های تثبیت شده را عوض کنند. قبلا خط‌کشی ‌های کف خیابان به جز چند مورد خاص اهمیت زیادی برای رانندگان قدیمی نداشت و چیزی در حد تزیینات حساب می‌شد اما الان باید برای یک نسل از راننده‌ها روشن شود که رد نشدن از خطوط سفید هم مانند ایستادن پشت خط عابر پیاده و توفق نکردن زیر تابلو توفق ممنوع لازم است. اتفاقا تجربه کمربند ایمنی نشان می‌دهد که تضمین‌های محکم در کنار آموزش صحیح می‌تواند به فرآیند اصلاح شیوه‌های رانندگی کمک کند.

روزنامه همشهری 12 مرداد 94


 
 
ویلا‌های بدون آب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
 

 

ویلا‌های بدون آب

 

محمد سرابی

کشاورزی را با نماد زمین نشان می‌دهند اما چیزی که برای کشاورزان ما به اندازه زمین اهمیت دارد آب است. زمین بدون آب عقیم می‌شود و باید برای آن کاربرد دیگری غیر از کشت و کار پیدا کرد. زمانی بود که دلال‌ها محصول کشاورز را قبل از رسیدن موعد برداشت پیش‌خرید می‌کردند و یک فصل خشکسالی نه تنها یک سال زحمت را به باد می‌داد بلکه او را بدهکار هم می‌کرد.

در جغرافیایی که گرما همیشه می‌تواند کاشته را خشک کند همین نیاز همیشگی به آب بود که باعث شد قنات‌ها و شبکه‌های آبیاری گوناگون در ایران ساخته شود و زیستگاه‌های انسانی در جایی شکل بگیرند که منابع کافی آب داشته باشد.

روش‌های کشاورزی که در نقاط مختلف ایران اجرا می‌شدند همه بستگی به حجم و مدت منابع آب داشتند. کسی به کشاورزان یاد نمی‌داد که باید چه محصولی بکارند زیرا در هر آب و خاک تنها چند محصول مشخص امکان کشت داشتند. زندگی به شرایط طبیعت بستگی داشت و چشم کشاورزان به بارندگی از آسمان‌ و برف های روی کوه و شدت آبی دوخته می‌شدکه از مظهر قنات بیرون می‌آمد.

یکی از تغییرات بزرگ در این شیوه زندگی کردن با جابه‌جا کردن مسیر‌های دسترسی به آب اتفاق افتاد. پیش از این رود‌ها ساخته طبیعت بودند و نهر‌های کوچک هم با دست بشر به وجود میامدند اما توانایی ساخت آبراهه‌های طولانی از سیمان و سد‌های بزرگ بتنی که حجم غیر قابل باوری از آب را در خود ذخیره می‌کند استفاده از طبیعت را دگرگون کرد. محصولات کشاورزی و مساحت اراضی زیر کشت هم بیشتر شدند و شکل روستا‌ها که تولید کنندگان اصلی مواد اولیه بودند به نسبت کشت و کار جدید عوض شد. زندگی صنعتی زودتر از روستا‌ها شهر‌نشین‌ها را تغییر داده بود. ساختمان‌های شهر بلندتر شدند و حیاط‌ها جای خود را به آپارتمان دادند. معدود فضای سبز که در میان خانه‌ها باقی مانده بود کوچک و سپس محو شد. جمعیتی که به شهر هجوم آورد در مقایس فشرده روز را به دنبال بیشتر به شب می‌رساند و هر وقت فرصتی پیدا می‌کرد به فکر فرار از این دنیای سیمان و آهن بود. این شهرنشینان از گذشته روستایی خود جدا شده بودند اما به آن نیاز داشتند و این‌طور بود که ویلا‌ها از راه دور به آپارتمان‌های درون شهر ضمیمه شدند و خودرو‌های شخصی در بزرگراه‌های چند باندی ارتباط بین ‌آن‌ها را برقرار کرد.

کشاورزی حرفه دشواری است و وقتی آب کافی برای کشت و کار در درسترس نباشد سختی آن چند برابر می‌شود. نسل‌های جوان که با روش‌های دیگر زندگی آشنا شده‌اند به اندازه پیشینیان خود در بند ادامه راه و رسم زندگی‌آنان نیستند. کمبود آب محصول را کاهش می‌دهد و زمین را از باروری می‌اندازد. قیمت فروش محصول هم با وجود دلا‌ل‌ها هزینه و سود کار روی زمین را تامین نمی‌کند و اینجاست که کس دیگر آماده خرید است. نه خرید محصول بلکه خرید زمین.

اولین اثر کمبود آب در کم شدن محصولات گیاهی حس می‌شود ولی همین خشکسالی است که به زمین‌خواری سرعت می‌دهد و درخت و شالی‌کاری و مزرعه را به شکل دیوار و پارکینگ و اتاق در میاورد. وقتی کشاورز امیدی به آب کافی نداشت باشند ترجیح می‌دهد زمین را به خریداری بفروشدکه مبلغ خوبی می‌پردازد هرچند هر تکه‌اش را به زیر ویلایی نوساز می‌برد و برای همیشه امکان کشت در آن را از میان می‌برد.

روزنامه همشهری 4 مرداد 94

 


 
 
قیمت آنچه می آشامیم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
 

قیمت آنچه می آشامیم

 

محمد سرابی

 

صرفه‌جویی در مصرف آب یک اجبار مقطعی نیست، یک فرهنگ عمومی است که نشان می‌دهد مردم هر جامعه چقدر برای حفظ منافع عمومی کشور خود اهمیت قائل می‌شوند یا اینکه چقدر به آن بی‌اعتنا هستند.

در جغرافیای ما، کشاورزی همیشه وابستگی مستقیم به آب داشت و این آب هم با ساده‌ترین روش‌های ممکن به نقاط مختلف هدایت می‌شد. نهر‌هایی آب را از چشمه و رود و قنات به زمین‌های زراعی می‌رساندند و هر محصول با چند نوبت آبیاری به بار می‌نشست. با گذشت زمان با وجود اینکه روش‌های انتقال آب پیشرفت زیادی کردند آبیاری مزرعه‌های به اندازه کافی تغییر نکرد و همان روش‌ قدیمی طرفداران بیشتری داشت و الان که خبر از دست رفتن آب‌های زیر زمینی و سطحی به گوش ‌می‌رسد برای لوله کشی مزارع فرصت کمی باقی ‌مانده است. لوله کشی خانه‌های خیلی زودتر از این انجام شده بود. به غیر از سالمندان کسی دوران رونق آب انبار‌های خانگی را به یاد نمی‌آورد و کمتر کسی است که از خزینه‌های حمام خاطره‌ای واضح داشته باشد. لوله کشی آب خیلی سریع ظاهر خانه‌ها را تغییر داد اما مثل همیشه زودتر از فرهنگ مصرف آب آمده بود و رفتار‌هایی مانند شستن حیات و پیاده‌رو با آب آشامیدنی با قدرت تمام در میان دیگر سهل انگاری‌های مردمی جا گرفتند. زمانی که آب ارزان و فراوان بود تنها کسانی که واقعا به صرفه جویی عقیده داشتند و بدون هشدار‌های تلویزیون به این نتیجه رسیده بودند شیر آب را بیهوده باز نمی‌گذاشتند.

حالا مشکل کمبود آب جدی شده است و باید با انواع پیام‌های آموزشی ثابت که هدر دادن این مایه حیات چقدر برای خودمان زیانبار است. اما در کنار تبلیغات و گروه‌های اینترنتی و آگهی‌هایی که در روزنامه‌ها چاپ شده است یک نظریه دیگر هم رشد  کرده است که در برخورد با هر پیامی که بگوید شیر آب روشویی را کمتر باز کنید جواب می‌دهد « 90 درصد آب ایران برای کشاورزی مصرف می‌شود.» بله این نسبت صحیح است و از همان 10 درصد باقیمانده هم سهم کوچکی به کارخانه‌ها می‌رسد. اما آبی که برای کشاورزی استفاده می‌شود معمولا مستقیم از سد و چاه روانه شیار‌های مزرعه می‌شود ولی آبی که در لوله‌های شهر جریان دارد از مراحل متعدد تصفیه گذشته است چنانکه می‌شود آن را یک فراورده به شمار آورد نه یک ماده خام. اگر تمام اتفاقاتی که برای آب آشامیدنی از سد‌ها تا خانه‌ها می‌افتد را دنبال کنیم شاید برایمان عجیب باشد که چرا چنین محصولی مهمی همیشه به این سادگی و ارزانی جریان دارد. یک بطری آب معدنی از مراحل کوتاه‌تری گذشته و قیمت خیلی بیشتر دارد. امتیاز بطری‌های آب معدنی این است که با نوشیدن آن احساس می‌کنیم ماده خاص و ارزشمندی را مصرف می‌کنیم که تفاوت زیادی با آب لوله کشی دارد. شاید بطری پلاستیکی آب معدنی ارزش خاصی برای مصرف کننده نداشته باشد و بین زباله‌های خشک و تر روانه سطل آشغال شوداما بعید است کسی آب یک بطری آب معدنی را هدر دهد زیرا مستقیما برای آن پول پرداخت کرده است و از پشت دیوار شفاف بطری می‌بیند که آب با هر بار آشامیدن چطور کم می‌شود اما باز کردن شیر آب ظرفشویی این احساس رابه ما نمی‌دهد. تماشای نهر‌های بزرگ آب کشاورزی که ممکن است حسی از بی‌انتها بودن و بی اهمیت بودن آب را هم ایجاد کند.

این درست است که منابع آب ما بیشتر از همه برای کشاورزی سنتی مصرف می‌شود ولی دلیل خوبی برای هدر دادن آب آشامیدنی شهری نیست.

روزنامه همشهری 11 مرداد 94

 


 
 
همه چیز سمی نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

همه چیز سمی نیست

 

محمد سرابی

 

بهترین راه انتقال سرب به درون بدن همین کاری ‌است که ما انجام می‌دهیم. ترکیبات سرب را به بنزین اضافه می‌کنیم تا بهتر بسوزد و با آتش‌گرفتن نامنظم کار موتور را دچار اختلال نکند اما سرب بعد از اینکه به حرکت خودرو‌ها کمک کرد با دود بیرون میاید و با هوایی که نفس می‌کشیم مخلوط می‌شود. موقعی که غبار سرب وارد ریه و بعد از آن خون می‌شود اختلال در کار بدن را انجام می‌دهد. اگر مقداری سربی که جذب بده شده‌ است کم باشد اتفاقی نمی‌افتد ولی با نفس کشیدن در هوایی که پر از دود سرب باشد بیمار‌ها شروع می‌شوند اما سرب که سم نیست پس چطور بدن را مسموم می‌کند؟

نمی‌شود دقیقا گفت که چه‌ عادت‌هایی زیان‌بار هستند زیرا گروه بزرگی از مردم با آن‌ها زندگی می‌کنند و سبک‌های زندگی آنقدر متنوع و گسترده‌ شده‌اند که هرکس برای خودش روشی دارد و آن را درست می‌داند. کم تحرکی بیماری‌زا است اما در شهر‌های بزرگ استفاده دائم از خودرو برای هر مسافت کوتاه و لم دادن روی مبل برای ساعت‌های طولانی عادی است. دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن ساعت کاری بدن را به هم می‌زند اما افراد زیادی تا نیمه شب بیدار هستند و اگر روز تعطیلی پیدا کنند خواب شب را با بالاآمدن آفتاب هم ادامه می‌دهند. اضافه وزن اندام‌های مختلف بدن را ضعیف می‌‌کند و به قلب و استخوان‌ها فشار میاورد اما تعداد کسانی که با گذر کردن از سن جوانی به ذخیره چربی می‌پردازند، افزایش پیدا کرده است. گوش دادن به موسیقی با صدای بلند یا در معرض هر نوع سر و صدای بیش از اندازه قرار گرفتن بر تمرکز ذهن تاثیر می‌گذارد. تماشای بیش از حد تلویزیون در دراز مدت بر اعصاب و پس از آن بر کیفیت روانی زندگی تاثیر می‌گذارد. وقت گذرانی در شبکه‌های اجتماعی ارتباطات انسانی را دگرگون می‌کند. اما این‌ها همه بخش جدا نشدنی از زندگی روزمره ما هستند. چند وعده غذای چرب برای شام یا تماشای پشت سرهم قسمت‌های بی‌انتهای یک سریال که ضرری ندارد. اگر قرار بود با این عادت‌ها کسی بیمار شود که تا حالا تلفات زیادی درست شده بود.

فرهنگی که روابط انسانی خود را بر اساس آن تنظیم می‌کنیم به دلیلی تغییراتی که هرسال شتاب بیشتری می‌گیرد نیاز به بازبینی دائمی دارد تا جدید تر و کار‌آمدتر شود. محصولاتی که برای تغذیه ذهنی و روحی مصرف می‌کنیم و سرگرمی‌هایی که به ما معرفی می‌شود یا خودمان به دنبالش هستیم هم بخشی از زندگی هستند. اما ظرفیت ما برای مصرف کردن هر کالای مادی و معنوی محدود است و هر وقت که به سراغ یکی برویم یکی دیگر را از دست خواهیم داد.

سرب سمی نیست و یکی از فلزات عادی محسوب می‌شود که از معدن استخراج شده و به کارخانه‌های صنعتی می‌رود اما خاصیتی دارد که می‌تواند بیماری‌های زیادی ایجاد کند. بدن ما به عناصری مانند آهن، کلسیم، روی و مواد دیگر احتیاج دارد. سرب در طول سال‌های طولانی به تدریج جای این مواد را می‌گیرد و نمی‌گذارد کار اصلی خودشان را انجام بدهند. کمبود آهن خون را و کمبود کلسیم استخوان را ضعیف می‌کند و بعد از مدتی بیماری‌ها شروع می‌شوند. در گذشته به همین دلیل نمی‌فهمیدند که سرب چرا سم نیست اما مسموم می‌کند. سرب جایگزین موادی می‌شود که برای حفظ سلامتی به آن‌ها نیاز داریم. شیوه زندگی جدید ما غلط نیست اما ممکن است جایگزین روش سالم زیستن شود.

روزنامه همشهری 16 اردیبهشت 94


 
 
هیچ کس همراه نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 هیچ کس همراه نیست

 

محمد سرابی

 

هیچ کس تنها نیست حتی اگر بخواهد تنها باشد هر کسی یک دوست کوچک دارد که آن را با خودش همه جا ببرد. نمی شود از این دوست جدا شد. صبح‌ها وقتی می‌خواهیم از خانه بیرون برویم او را می‌بریم و یک لحظه از خود جدا نمی‌کنیم. همیشه نزدیک ما است. توی کیف، توی جیب، روی قاب چرمی کمربند و روی میز می‌‌نشیند و گاهی هم به برق وصل می‌شود تا انرژی کافی برای روشن و خاموش شدن و حرف زدن داشته باشد.

کسی نمی‌داند وقتی سارقان می‌خواهند از کسی زور گیری کنند آدم‌ها برای دادن کیف پولشان بیشتر مقاومت می‌کنند یا گوشی همراه و بعدا کدامیک را زودتر پیگیری می‌کنند. اما می‌دانیم که بدون همراه احساس می‌کنیم نوعی نقص عضو پیدا کرده‌ایم. وابستگی به اشیا پدیده جدیدی نیست. مردانی که به موتورسیکلت و خودرو علاقه دیوانه وار داشتند سعی می‌کردند تمام روزشان را به شکلی کنار آن باشند و به هر بهانه‌های سویچ را بچرخانند و دستی به فرمان بزنند. اگر این وسایل بیش از اندازه بزرگ نبودند آن‌ها را درون خانه هم می‌آوردند تا تمام شبانه روز را در کنار هم باشند.

تلفن همراه با همان توانایی اول خود یعنی برقراری تماس صوتی توانست تاثیر زیادی در ارتباط بین مردم داشته باشد اما الان که نوبت به نسل‌های 3 و 4 اینترنت و تبلیغات هر روز آن‌ها رسیده است همراه ما توانایی‌های خودش را چند برابر کرده است. انبوه برنامه‌هایی که روی گوشی‌های لمسی کار گذاشته می‌شوند می‌توانند تمام وقت یک نفر را پر کنند و دائم برای او سرگرمی بسازند. می‌شود موسیقی گوش کرد،  بازی کرد، با دوستان کنفرانس چند جانبه گذاشت و از آخرین عکس‌ها و فیلم‌هایی که شهرت پیدا کرده اند با خبر شد. گوش تلفن همراه سبک زندگی ما را عوض کرده است و همین هم باعث نگرانی عده‌ای شده است که نکند ارتباط‌های مستقیم زندگی گذشته را به خاطر خیره شدن به صفحه آن از دست بدهیم.

اگر یک روز صبح آن را در خانه جا بگذاریم برای برداشتنش بر می‌گردیم و اگر زیادی دور شده باشیم دائم نگران این هستیم که بدون ما تنها مانده است. اگر نشانی انرژی‌اش کم بشود دور تا دور خودمان را نگاه می‌کنیم تا منبع تغذیه‌ای پیدا کنیم.

ما از دوستانمان دلخور می‌شویم و با آن‌ها قهر می‌کنیم اما با همراهمان هیچ وقت قهر نمی‌کنیم. ممکن است یک روز کند باشد و درست کار نکند و کارمان را به موقع راه نیندازد اما باز هم این ما هستیم که منت کشی می‌کنیم و اگر مریض شود می‌خواهیم مریضی‌اش را درمان کنیم. گم کردن همراه اضطراب زیادی درست می‌کند زیرا غیر از اینکه به کار و زندگی هر روزمان کمک می‌کند راز‌هایی دارد و چیز‌هایی می‌داند که نباید دیگران از آن باخبر شوند. اگر همراه دزدیده شود و به دست نا اهل بیفتد که دیگر کار از کار گذشته است.

گوشی همراه باریک و سبک و خوش دست ساخته می‌شود و هر روز امتیازات جدیدی برای آن پیدا می‌شود. البته این رابطه میان انسان و همراه بی وفایی هم دارد وگرنه به همان گوشی‌های قدیمی با کلید‌های بزرگ و صفحه‌های یک رنگ سبز وفادار مانده بودیم و دل به گوشی‌های براق و صاف امروز نمی‌سپردیم. بدون همراه چیزی کم داریم و برای تماس با بقیه‌ آدم‌ها به او نیاز داریم که واسطه میان ما باشد. همراه همیشه همراه ما و همیشه مراقب ما است.

روزنامه همشهری 5 اردیبهشت 94


 
 
دست و پنجه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤
 

 دست و پنجه

 

محمد سرابی

 

روزگاری که همه جا از پلیس خبری نبود و هر محله‌ به ساکنان خودش متکی می‌شد تا امنیت را در آن تامین کنند وقتی یکی از اوباش بدمستی و چاقو کشی می‌کرد کسی از اهالی جرات نداشت با او درگیر شود مگر پهلوانی که می‌‌توانست بدون گلاویز شدن و زخمی کردن او را مهار کند. پهلوان‌ها میل می‌گرداندند و میل‌های زورخانه که به گرز شباهت داشت تمام ماهیچه‌های دست را قوی می‌کرد. چرخاندن میل‌های سنگین احتیاج به پنجه‌های محکم داشت و پس از مدتی انگشت‌ها را مثل ریشه‌های درختان قدیمی قوی و در هم پیچیده می‌کرد. این پنجه‌ها در کشتی گرفتن نقش مهمی داشتند و جوان‌تر‌ها یاد می‌گرفتند که چگونه به سمت حریف حمله کنند و  دست و پاهای او را گیر بیندازند.

میل گرداندن در ابتدا کار ساده‌ای نبود و هرکس به تدریج یاد می‌گرفت که آن را چطور روی کتف و بازویش هدایت کند. میل برای این پنجه را قوی می‌کرد که مرکز ثقل مرکزی نداشت و حفظ تعادل آن به دست فشار میاورد. در زورخانه میل گرداندن را از وزنه‌های کوچک شروع می‌کردند و یک به یک بالاتر می‌رفتند تا به میل‌های بزرگی برسند که مخصوص برترین پهلوان بود و دیگران اگر هم می‌توانستند آن‌ها را تکان بدهند بدون رخصت بزرگ مجلس دست به میل نمی‌بردند. هنوز هم  میل مهمترین ابزار زورخانه و سمبل ورزش باستانی است.

ورزش کردن با وزنه‌های نامتعادل که در سنت کشور‌های دیگر مانند هند هم وجود دارد سخت تر از تمرین با وزنه‌های عادی است. اگر ورزشکار اشتباه کند و کار کردن با آن را درست یاد نگیرد خطر مصدویت زیاد است و اگر اشتباهش را ادامه بدهد ممکن است در طولانی مدت آسیب جدی ببیند اما اگر راه هدایت آن را پیدا کند آمادگی بدنی زیادی پیدا می‌کند که در ورزش‌های دیگر هم به او کمک خواهد کرد.

ماهم در زندگی امروزمان با وزنه‌هایی زورآزمایی می‌کنیم که نه تنها سنگین هستند بلکه تعادل هم ندارند. وقتی می‌خواهیم طوری کار کنیم که پول بیشتری به دست بیاوریم و همان موقع از رسیدگی به خانواده هم غافل نشویم و سلامتی جسم و روان خود را هم حفظ کنیم، همه این‌ها وزنه‌های نامتعادلی می‌سازند که غیر از وقت و انرژی، مهارت و هدایت کافی هم لازم دارند. اگر آن‌ها را اشتباه به دست بگیریم مفصل و ماهیچه را فرسوده می‌کنند و پس از مدتی آن را از کار می‌اندازند. شیوه زیست در گذشته روالی سنتی داشت اما امروزه الگو‌های گوناگون و متغییری در پیش روی هرکسی قرار دارد که باید به تنهایی با آن‌ها روبرو شود.

چاقو کشی که تیغه براق سلاحش را رو به بقیه گرفته بود همه را فراری می‌داد مردم می‌دانستند که نمی‌توانند حریف او شوند اما پهلوان که سریع و قوی بود انگشت‌ها و دسته چاقو را با هم می‌‌گرفت و آنقدر فشار می‌داد که قدرت نمایی چاقوکش را در فریاد و التماس او محو کند.

روزنامه همشهری 10 اردیبهشت 1394


 
 
روزه‌ در تابستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
 

 

روزه‌ در تابستان

 

محمد سرابی

 

اولین باری نیست که ماه رمضان در فصل تابستان قرار می‌گیرد. 30 سال پیش و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان در همین روز‌ها بود و همینطور تا 14 قرن قبل و در تمام این مدت مردمی که روزه می‌گرفتند راه‌هایی برای تحمل 17 ساعت زندگی بدون آب و غذا داشتند.

سرعت تغییر شیوه زندگی هر سال بیشتر می‌شود. برای قرن‌ها مردم به شیوه‌های مشابهی زندگی می‌کردندکه اساس آن را کشاورزی تشکیل می‌داد. برنامه روزانه و ساعت‌های خواب و بیداری هم به همین شکل برنامه ریزی می‌شد. محصولات غذایی که در هر محل کشت می‌شدند کم و بیش در همان نقطه به مصرف می‌رسیدند و بیشتر نیاز‌ها در یک منطقه تامین می‌شد. همین شرایط روش‌های گوناگونی را برای ادای یک رسم مذهبی پدید آورده بود. دستور اصلی روزه داری برای تمام مردم مسلمان یکسان است و براساس خودداری از خوردن و آشامیدن تعریف می‌شود اما اقلیم در همه جا مشابه نیست و شرایط را عوض می‌کند.

30 و 60 سال قبل دستگاه‌های تهویه مطبوع برقی به اندازه امروز تمام ساختمان‌ها را خنک نمی‌‌کردند و کولرگازی‌ها انقدر به شبکه‌های برق فشار نیاورده بودند. یخچال هم در هر جایی آماده ارائه یخ و آب خنک نبود اما در مقابل هوای شهر‌ها به اندازه امروز آلوده نبود. دود خودرو‌ها که الان گرد و غبار هم به آن اضافه شده است تشنگی را بیشتر می‌کند و اگر گرم شدن تدریجی هوا را هم در نظر بگیریم ممکن است کمی بی‌حساب شویم.

تصور مرد کشاورزی که با وجود روزه گرفتن به مزرعه می‌رود و زیر تابش آفتاب کار می‌کند برای ما شهرنشینان دشوار است و چون خود قادر به انجام این کار نیستیم آن را غیر ممکن می‌دانیم. درست است که گرمای تابستان و روز‌های طولانی طاقت تشنگی را کم می‌کند اما اگر از احوال پیشینیان جویا شویم خواهیم دید که چطور می‌توانستند در شرایط سخت، روزه داری را ادامه دهند.

دو اصل مهم باعث می‌شد که گذشتگان بتوانند در فصل تابستان روزداری کنند. ساعت‌کار در جوامع کشاورزی با طلوع خورشید تنظیم می‌شد و تاریک شدن هوا به معنای شروع زمان استراحت بود خواب مناسب و بیدار نماندن تا نیمه شب نظم بدنی را افزایش می‌داد که در ماه رمضان از دیگر ایام سال مهمتر بود. امروزه بیدار ماندن‌های شبانه باعث می‌شود که در ساعت‌های مختلف روز احساس خواب آلودگی داشته باشیم و زمانی که برنامه غذایی هم به دلیلی روزه گرفتن تغییر کند تمام برنامه جسمی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. دومین نکته که پیشینیان باز هم در رعایت آن از ما موفق‌تر بودند به رژیم غذایی برمی‌گردد که به اندازه امروز پر از شیرینی، گوشت و چربی نبود. غذا‌های گیاهی به شیوه‌ای تولید می‌شدند که امروز ارگانیک نام گرفته است. لبنیات و میوه‌ها بخش مهمی از تغذیه را تشکیل می‌دادند و برخی ادویه‌های محلی هم به سالم نگه داشتن جسم کمک می‌کردند.

مساله اینجاست که گذشتگان فقط برای اینکه بتوانند در ماه رمضان تابستانی روزه بگیرند برنامه زندگی خود را عوض نمی‌کردند. آن‌ها همیشه به موقع می‌خوابیدند و کمتر گوشت می‌خوردند زیرا سبک غالب و بلکه تنها روش موجود زیستن بود و همین کار آن‌ها را برای همه سال سالم نگه می‌داشت

در این جوامع مردمی بودند که در تمام فصل‌های سرد و گرم شعائر مذهبی را به شکل کامل به جا میاوردند.


 
 
شیری که نشانه آب است
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
 

شیری که نشانه آب است

 

 محمد سرابی

 

چرا اسم وسیله ای که با چرخاندن آن آب جاری می‌شود، شیر است؟ آیا جریان قوی آب شفاف از آن‌ها شباهتی با غرش شیر‌ دارد؟ در ادبیات قدیمی ما دو تعریف جدا از هم برای برای شیر وجود داشت که اگرچه هر دو در بادیه بودند ولی یکی آدم را می‌خورد و دیگری خوراک بچه آدم می‌شد. احتمالا این وسیله فعلی که در تبلیغات تلویزیونی نشان می‌دهند و می‌گویند محکم ببندید که چکه نکند و همگی دچار بی‌آبی نشویم؛ باید نسبتی با یکی از  این دو شیر‌ داشته باشد.

شاید به خاطر اینکه شیر سفید هم مانند آب مایع است بشود نسبتی میان آن و شیر آب پیدا کرد اما قصه‌ای که در این‌باره نقل می‌شود از اولین لوله‌کشی‌های آب در شهر‌های بزرگ است. در گذشته که لوله‌کشی وجود نداشت و آب انبار‌ها کار آن را انجام می‌دادند شیری هم نبود و کوزه و بادیه به انتقال این مایع حیات کمک می‌کردند. مانند تمام صنایع مدرن دیگر، اولین لوله کشی‌های آب در شهر‌های ایران با نقشه‌ و الگوی غربی‌ ساخته شدند. اینطور که گفته می‌شود ابزار‌های کنترل جریان آب در اروپای آن زمان به شکل سر شیر ساخته می‌شدند. زمانی که لوله کشی در ایران انجام شد جریان آب مانند امروز به سینک ظرفشویی خانه‌ها ختم نمی‌شد و برای هر کوچه یک شاخه تعیین شد. خروجی این آب با همان ابزار‌های اروپایی و به شکل سر شیر جنگل ساخته شده بود به همین دلیل همه وسیله‌هایی که با یک حرکت آب زلال را سرازیر می‌‌‌کردند شیر نام گرفتند.

مشخص نیست این ماجرا چقدر درست است اما اگر درست باشد باید تمام خروجی‌های آب لوله کشی قدیمی برای مدتی طولانی یال و کوپال شیر داشته باشند تا غرش آن‌ها در خاطره جمعی مردم جا بگیرند و تبدیل به یک واژه همه‌گیر شوند.

یک نظر دیگر هم درباره نامگذاری این وسیله وجود دارد. در اساطیر قدیمی ایرانی آب نوعی برکت بود که از جایی مقدس به بشر ارزانی می‌شد تا به او زندگی ببخشد. وقتی که آب قطع می‌شد اهریمنی در قالب دیو و اژدها راه آب را بسته بود و باید پهلوانی به جنگ آن موجود پلید می‌رفت تا آب را دوباره آزاد کند. در برخی بنا‌های قدیمی تصاویری از این کشمکش‌ها وجود دارد. بیشتر از همه، در جایی که جریان سخاوتمندانه آب همیشه وجود داشته است و چشمه یا مظهر قناتی قدیمی یکباره از زمین می‌جوشید می‌شد تصور کرد که پهلوان توانسته ضربتی کاری بر اهریمن بزند و او را برای همیشه از سد کردن آب دور کند. اگر این تصور را به نمادگونگی شیر به عنوان قهرمان پیوند بدهیم می‌شود فهمید چرا در برخی از بنا‌های باستانی ایران تصویر شیر با مظهر جوشش آب همراه بوده است. شاید برخی مستندات پراکنده درباره اینکه قبل از ورود لوله‌کشی‌ها هم ایرانیان نسبتی میان شیر و آب می‌شناختند، صحیح باشد. در اینصورت می‌شود فهمید که چرا خروجی‌های آب نام شیر را پیدا کردند.

هرچه که هست و اسم شیر از روی صنایع وارداتی یا از تصورات باستانی منشا گرفته باشد الان شیر اهمیت زیادی برای جامعه ما پیدا کرده است. بحران بی‌آبی که از مدت‌ها قبل درباره آن هشدار داده شده بود در حال نزدیک شدن است و نشانه‌های وقوع آن خیلی هراس انگیز‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم. اگر منابع آبی شهر‌های ما به همان شکل فعلی در خطر خشکی باشند احتمالا مدت زیادی نمی‌توانیم جریان زلال پیوسته و بدون قطعی آب را حفظ کنیم و آن موقع است که شیر‌های آب از غرش کردن به چکه کردن خواهند رسید.

روزنامه همشهری 22 تیر 1394


 
 
نیمه عمر انسانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳
 

نیمه عمر انسانی

 

 محمد سرابی

قدیمی‌های تهران از 70 سال قبل این شهر تعریف می‌کنند و اینکه چقدر با صفا و خلوت بود اما با اسکلتی که در حفاری‌های فاضلاب خیابان مولوی پیدا شد تاریخچه شهر از زمان قاجار و صفویه عقب‌تر رفت و حالا تقریبا باتمدن‌های باستانی میان‌رودان هم سابقه شده است. اگرچه مولوی اکنون بخشی فرسوده و گرفتار مشکلات شهری و اجتماعی فراوان است اما زمانی از محله‌های اصیل شهر به می‌رفت البته نه 7 هزار سال قبل.

سن صاحب اسکلت 35 تا 40 سال تخمین زده شد که برای زمان ما جوان یا تقریبا جوان است. زنی 35 ساله در تهران امروز می‌تواند برای زندگی و آینده‌اش برنامه ریزی کند. اگر هنوزدر فکر دانشگاه باشد می‌تواند به دنبال تحصیلات عالی برود. اگر شغلی دارد حرفه‌اش را تغییر بدهد. اگر قصد مهاجرت دارد کشور مقصد را انتخاب کند و اگر می‌خواهد خانواده‌ای داشته باشد ازدواج کند. اگر چه 35 سالگی لبه آخر جوانی است ولی به نسبت اینکه هرکسی در چه مرحله‌ای از زندگی باشد می‌تواند خودش را جوان جا افتاده یا فردی در آستانه میانسالی محسوب کند. شیوه‌های زندگی و انتخاب‌ها آنقدر متنوع شده‌اند که می‌توان تصمیم‌های جدید گرفت و سرگرمی‌های جدیدی پیدا کرد و تا مدت‌های طولانی به سبک جوانانه زندگی را ادامه داد.

بسیاری از بیمار‌ی‌های کشنده یا فرساینده قدیمی با دانش روز درمان و روش‌های گوناگونی برای حفظ قدرت جسمی‌ ساخته شده است. از طرف دیگر جامعه جدید هم محدودیت چندانی برای جدا کردن اجباری ویژگی‌های نسل‌ها از یکدیگر قائل نمی‌شود. سالمندی دور به نظر میاید و رسیدن به آن راه درازی دارد. شاید از قدیمی‌های مولوی درباره کسانی شنیده باشیم که عمر طولانی همراه با عزت و سلامت داشتند و بعد هم این شیوه زندگی را به تمام مردم گذشته تعمیم بدهند و با آمار مرگ در اثر سرطان امروز مقایسه کنند اما این خاطرات فقط درباره کسانی است که از چنگ حادثه و بیماری زنده فرار کرده‌اند و مانند کودکان بی‌شماری که در همان کودکی می‌مردند نگون‌بخت نبودند. میانگین سنی با توجه به طول عمر تمام کسانی که متولد می‌شوند محاسبه می‌شود نه کسانی که به مقام بزرگ طایفه رسیده‌اند. اگر میزان مرگ و می‌نوزادان و کودکان و همینطور عوامل مرگبار دیگر در یک قرن پیش را محاسبه کنیم به راحتی می‌توان پی برد که چگونه نیمی‌ از فرزندان یک زن با بیش از نصف آن‌ها هیچ وقت به سن رشد نمی‌رسیدند. این ناکامان دنیا در نقل قول‌های بعدی هم فراموش می‌شدند و کسی آن‌ها را در شمار تلفات خانواده نمی‌آورد زیرا نبودشان حس نمی‌شد. مرگ و میر‌های جوانان و کسانی که ستونی زیر سقف خانواده بودند بیشتر به چشم میامد و تاثیر ناگوارتری روی دیگران می‌گذاشت اما باز هم پذیرفته می‌شد. در این بین اگر کسی عمر طولانی می‌کرد سمبلی از زندگی پیروزمندانه و ماندگار بود. در کنار او انبوهی از مردم به نیمه راه زندگی هم نمی‌رسیدند.

امروز مردم ایران می‌توانند به زندگی تا 70 سال و بیشتر از آن امیدوار باشند. بانویی که موقع کانال‌کشی در زیر آسفالت خیابان مولوی از خواب بیدار شد در زمان خود کهنسال بود بیشتر کسانی که در اطراف او زندگی می‌کردند پیش از 35 سالگی مرده بودند.

روزنامه همشهری 24 اسفند 93


 
 
میلیونر و زاغه نشین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤
 

میلیونر و زاغه نشین

محمد سرابی

در فقیر ترین شهرهای جهان هم می‌شود محله‌های اعیان نشین، خودرو‌های گرانقیمت و آدم‌های شیک‌پوش را پیدا کرد اما اگر کسی کمی جستجوگر باشد و نخواهد به برنامه ثابت تور‌‌های گردشگری اکتفا کند منظره‌های متفاوتی را خواهد دید.

گردشگران به کشور‌هایی می‌روند که آژانس‌های گردشگری معرفی می‌‌کنند و شهر‌هایی را می‌بینند که راهنما‌ها به آن‌ها نشان می‌دهند. جالب اینکه هر کسی با یک سفر کوتاه به شهر بزرگی در یک کشور می‌تواند به اندازه‌ای که دیده و خیلی بیشتر از آن درباره مردم آن کشور و شیوه زیست آن‌ها قضاوت کند. می‌تواند بگوید مردمی که دیده چقدر از رفاه برخوردار هستند و در چه استانداردی زندگی می‌کنند. این قضاوت کلی قطعا اشتباه است. اما کسانی که مدت طولانی ‌تر در شهر‌‌ها می‌مانند یا خیابان‌های بیشتری را می‌گردند چقدر دقت بیشتری دارند؟ اگر از هتل بیرون بیاییم و چند ساعتی در خیابان‌های اطراف بگردیم دید بهتری از شهر پیدا می‌کنیم؟ اگر یک خیابان را بگیریم و تا آخر برویم چقدر ممکن است با شهری بزرگ که فرصت کافی برای زندگی در آن را نداریم، آشنا شویم؟ اگر حاشیه نشین‌های و چیزی که به نام بافت فرسوده شناخته می‌شود را ببینیم چه‌قدر به شناخت ما از شهر کمک می‌کند؟

شهر‌های بزرگ همیشه جنبه‌های مختلفی دارند. نماد‌ها، یادمان‌ها، نقاط معروف تاریخی. ساختمان‌های فرسوده  قدیمی، بناهای براق و تمیز جدید و تفریح‌گاه‌های فراوانی که هرکسی می‌خواهد وقتش را در آن بگذراند. این کاملا طبیعی است که گردشگران به دنبال دیدنی‌‌ها باشند و مهاجران به دنبال فرصت اقامت و کار. هیچ راه ساده‌ و سریعی برای شناخت شهر‌ها و در نتیجه ارزیابی مردم یک کشور وجود ندارد. ممکن است در گردش تحقیقاتی خود از بهترین نقطه شهر گذشته باشیم یا اینکه گذارمان به جایی افتاده باشد که خود اهالی هم نمی‌خواهند از آن سو بگذرند. خواندن آمار‌های اقتصادی و اجتماعی و سبک سنگین کردن میزان تولید ناخالص داخلی و درصد اشتغال زنان هم بیشتر رتبه کشور را در جهان نشان می‌دهد تا اینکه یک جامعه را با استاندارد‌های خودش بسنجند. میزان رفاه در یک شهر بزرگ اگر چه از معیار‌های عددی جهانی پیروی می‌کند اما بیشتر از همه به خود مردمی که در آن زندگی می‌کنند بستگی دارد. به اینکه چه شغل و چه مسکنی دارند، چگونه در کنار هم زندگی می کنند و اوقاتشان را چطور می‌گذارنند.

مشکلاتی مانند ترافیک مرکز شهر و رواج استفاده از مواد مخدر در بیشتر شهرهای بزرگ جهان با هر نظام و نژاد وجود دارد. کارمند‌های مودب و فروشگاه‌های مرتب هم را هم می‌شود پیدا کرد اما یک معیار ممکن است نشانه کوچکی برای فهمیدن نسبت میان فقرا، ثروتمندان و قشر متوسط جامعه باشد. تقریبا همه شهر‌های بزرگ بخش زاغه نشین دارند. بعضی از این زاغه‌ها تنها لکه کوچکی در گوشه شهر هستند اما شهر‌هایی که مهاجران بزرگی را جذب کرده‌اند حاشیه بزرگی دارند که دور تا دور آن‌ها را گرفته است. این حاشیه‌ها انقدر بزرگ هستند که با خود شهر رقابت می کنند. یکی از اهداف سازمان‌های جهانی کم کردن زاغه‌های حاشیه شهر‌ها است که در کشورهای در حال توسعه جمعیت قابل توجهی است و روز به روز هم بیشتر می شود. حجم زاغه‌های هر شهر نشان می‌دهند چقدر از مردم نه در شهر زندگی می‌کنند و نه در روستا و به نسبت آن معیار‌های دیگری هم برای شناخت بیشتر شهر و ساکنانش پیدا می‌‌کنیم.

روزنامه همشهری 16 فروردین 94

http://i1.trekearth.com/photos/103300/ahmedabad_slum.jpg


 
 
ضربه خواب آور
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
 

ضربه خواب آور   

 

   محمد سرابی

 

     بوکسور‌های حرفه‌ای در مبارزات سنگین و طولانی ممکن است روی رینگ به خواب بروند شاید به نظر غیر عادی بیاید که یک نفر وسط رینگ و زمانی‌که از همه طرف مشت می‌خورد بتواند بخوابد ولی بعضی از بوکسور‌ها این حس را تجربه کرده‌اند که وقت مبارزه طولانی می‌شود و به راند‌های آخر می‌رسد مبارز دیگر توان حرکت را از دست می‌دهد. زمانی که حریف قوی یکسره با مشت‌هایش به سر و صورت بوکسور می‌زند و لحظه‌ای به او فرصت دفاع نمی‌دهد تنها دفاع طبیعی این است که با دست‌ها صورتش را بپوشاند و در خود فرو برود. در این زمان ممکن است خستگی و ناتوانی باعث شود بوکسور برای یک لحظه ایستاده و در میانه رینگ هوشیاری‌اش را از دست بدهد. بوکسور‌ها این حس را به خوابیدن تشبیه کرده‌اند.

     زندگی امروزی را یک مبارزه دائمی برای بقا و پیشرفت تعبیر می‌کنند. فضایی محدود که در آن باید مقاومت کرد و جنگید. باید به شدت درس خواند تا به رشته خوبی در دانشگاه دست پیدا کرد. بعد از آن رشته گذشت و در راند بعدی همانطور ادامه داد تا جایی که بتوان شغلی پیدا کرد. راند جدید با جمع کردن پول و برپا کردن خانه وخانواده ادامه پیدا می‌کند و با کشمکش‌های هرکدام دنبال می‌شود. ضربه‌های کاری و مالی و عاطفی ادامه یکی یکی فرود میایند و مهلتی برای نفس تازه کردن باقی نمی‌گذارند. گاهی می‌شود دفاع کرد اما نه وقتی همه با هم حمله می‌کنند.

     معمولا وقتی بوکسوری روی رینگ به خواب می‌رود حریفش این را نمی‌فهمد و به مشت زدن ادامه می دهد. ضربه بعدی ممکن است کاری و حساب شده باشد که در این صورت بوکسور را از پا می‌اندازد. اما ضربه سریع و سطحی که درد دارد اما قدرت کافی ندارد او را دوباره بیدار می‌کند. این ضربه‌ها هوشیاری را دوباره برمی‌گرداند و نبرد ادامه پیدا می‌کند.

http://www.fflfitness.com/wp-content/uploads/gloves.jpg

روزنامه همشهری 3 دی 93


 
 
مشت اول صد تومن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
 

مشت اول صد تومن

 

محمد سرابی

 

چند دهه قبل درگیری‌های روزانه بخشی از ماجراجویی‌های جوانان بود. مختصر برخوردی توجه عابران را جلب می‌کرد و اگر به زد و خورد می‌کشید صحنه‌ای تماشا کردنی را به وجود میاورد و گروهی دور دو نفر که یقه هم را گرفته بودند جمع می‌شدند. بعضی‌ها هم سعی می‌کردند آن‌ها را از هم جدا کنند ولی قسمت اصلی تماشای « دعوا » بود.

درگیری‌ها همیشه هم خونین نبود و بیشتر اوقات به سادگی و قبل از اینکه کسی آسیب جدی ببیند به پایان می‌رسید اما معرکه‌ای به پا می‌کرد تا گروهی را سرگرم کند.  همین جمع شدن مردم هم انگیزه‌ای برای دو طرف جنگ بود تا به نبرد شدت ببخشند و یقه‌هایی که به دست گرفته بودند را پاره کنند. اگر جوانان برومند می‌توانستند کمی هم بینی همدیگر را خون بیندازند که دعوا کامل شده و به مرحله‌های نهایی می‌رسید و بعد می‌توانستند ماجراهایی از مشت و لگد‌هایی که زده بودند را با افتخار برای دیگران تعریف کنند.

گویا این فرهنگ در گذر زمان عوض شده است. الان می‌توان این صحنه‌ را دید که اگر دو نفر بخواهند در پیاده‌رویی شلوغ با هم درگیر شوند بیشتر عابران راهشان را کج می‌کنند تا زودتر به مقصد برسد و وقتشان را با تماشای جوانان جاهل تلف نکنند. نهایت امر اینکه چند لحظه سرعتشان را کم کنند و شاهد چند ناسزا و مشت ‌بی‌هدف باشند اما دیگر حلقه‌ای شکل نمی‌گیرد. جالب اینکه با سخت‌تر و دقیق‌تر شدن رفت و آمد های درون شهرها زمینه درگیری در مترو و اتوبوس بیشتر شده است اما انگار رمقی برای درگیر شدن نیست.

کسانی که از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می‌کنند می‌توانند هر روز ازدحام مسافران را برای سوار و پیاده شدن تماشا کنند. فضای تنگ و اعصاب آسیب دیده و محیط مساعد برای زد و خورد فراهم است اما کسی از آن استفاده نمی‌کند. مردم شهر‌های بزرگ به دلیلی حوصله دعوا کردن ندارند.

ظاهرا این سرگرمی خیابانی رو به انقراض است. شهر فرنگ و مارگیری و زنجیر پاره کردن با گسترش شهر‌ها از بین رفت. تماشای دعوا هم به تدریج تماشاگرانش را از دست داده است.

روزنامه همشهری 17 آذر 93


 
 
ریشه کندن و ریشه دواندن - مهاجرت از روستا به شهر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳
 

ریشه کندن و ریشه دواندن

 

روزنامه همشهری 11 اسفند 93

 

محمد سرابی

باغبان ها می دانند که در فصل درخت‌کاری باید نهال‌ها را طوری جابه‌جا کرد که از جای قبلی ریشه‌کن شوند و در جای جدید ریشه بزنند. اگر ریشه جدا کردن درست انجام نشود قسمتی از بنیان نهال در خاک قدیمی باقی‌ می‌ماند و تنه آن نمی‌تواند در جای جدید ثابت شود زیرا بخشی از وجود خود را از دست داده است. در جای جدید هم باید کاری کرد که درخت درست ریشه در خاک بزند.

مهاجرت از روستا به شهر ساده‌ترین و رایج ترین نوع مهاجرت در کشورهای رو به توسعه است. مردمی که سال‌ها و شاید قرن‌ها در منطقه‌ای زندگی می‌کردند روزی به خاطر خشکسالی، روزی به خاطر شرایط سخت زندگی، روزی به خاطر پیشرفت در شهر و روزی هم بدون هیچ دلیل قابل شرحی خانه و شغل اجدادی را رها می‌کنند. هر چه که بتوانند را به پولی که در شهر به کاری بیاید تبدیل می‌کنند و به راه می‌افتند. آن‌هایی که دور اندیش‌تر باشند یکباره زندگی کشاورزی روستا را به هم نمی‌زنند و چند‌بار شهر را ارزیابی‌ می‌کنند شاید با امتحان کردن زندگی کوتاه مدت در شهر برنامه بهتری برای مهاجرت طراحی کنند. شاید هم این زندگی مناسب نباشد و روستا را ترجیح دهند اما شهر آنقدر فریبنده است که تقریبا همیشه دراین امتحان برنده می‌شود. بالاخره زمانی می‌رسد که مهاجر انتخاب می‌کند برای امشب و شب‌های دیگر کجا سر بر بالین خواهد گذاشت و این انتخاب یکی از مهمترین مرحله‌های زندگی است.

همیشه مهاجرانی هستند که از جای جدیدشان شکایت دارند و هیچ وقت به آن عادت نمی‌کنند. احساس می‌کنند فضای شهر برای آن‌ها مناسب نیست اما در روستای قدیمی خود هم آسایش قدیمی را ندارند. به هر مناسبت به روستا سر می‌زنند و تلاش می‌کنند مدت بیشتری در آن بمانند. در شهر به دنبال آشنا می‌گردند تا اوقاتی را با آنان بگذرانند. هر کس که از روستا به شهر بیاید مهمان آن‌ها می‌شود. دوست دارند به فرزندانشان هم این عادات را یاد بدهند اما معلوم نیست این بچه‌های علاقه‌ای به انس گرفتن با فضایی که در آن بزرگ نشده اند داشته باشند. جدا شدن از زندگی گذشته و ثابت نشدن در زندگی جدید همیشه آن‌ها را آزار می‌دهد و در طول زمان هم اگر چه کمتر می‌شود اما باقی می‌ماند خیلی از این مهاجران زمانی که در شهر کار خود را به انجام رساندند و به دوران بازنشستگی رسیدند دوباره هوای دیار می‌کنند و می‌خواهند مهاجرت 40 – 50 سال قبل را معکوس کنند اما در این مدت روستا هم تغییر کرده است. نه شهر آن رویایی بود که قرار بود اتفاق بیفتد و نه روستا شبیه چیزی است که سال‌های قبل رها شده بود. اگر چه زندگی شکل گرفته و احتمالا با موفقیت هم همراه بوده است اما کسی که یک پا در شهر و یک پا در روستا داشته باشد همیشه میان این دو دنیا مانده است. این نسل پس از او است که شهر را بهتر می‌شناسد و به آن عادت دارد.

اگر ریشه کن‌شدن درست انجام نشود درخت خشک نمی‌شود اما ضعیف و متزلزل باقی‌ می‌ماند. این درخت هیچ‌‌وقت نمی‌تواند تنه ضخیم و شاخه‌‌های پهناور داشته باشد.

 

 
 
راه راه زرد و سیاه - پاریدولیا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
 

راه راه زرد و سیاه

 

محمد سرابی

 

کسی نیست که به رگه‌های رنگی درون سنگ یا نقش‌های درون چوب را نگاه کرده و تصاویری شبیه صورت و بدن جانداران را در آن ندیده باشد بخشی از خیال انسان همیشه به این شکل فعال است که از اشکال در هم ریخته و تصادفی تصاویری استخراج کند. همه رنگ‌ها و خط‌هایی در هم پیچیده که بر روی یکدیگر کشیده می‌شوند و از هم عبور می‌کنند می‌توانند ذهن انسان را به بازی بگیرند. طبیعت سرشار از این تصاویر است و در زندگی مدرن هم هرجایی که اشکال طبیعی به کار گرفته می‌شوند باز هم خیال کسانی که بیش از چند لحظه به آن خیره شده باشند به کار می‌افتد. گاهی به نظر میاید که فقط کودکان این تصورات را در ذهن خودشان پرورش می‌دهند. کودکانی که هنوز در معیار‌های فکری جامعه بزرگتر از خودشان گرفتار نشده‌اند و اجازه خیالپردازی‌ را دارند می‌توانند رویا‌هایی را ببینند و نقاشی کنند که در اندیشه دیگران خاموش شده است.

در زندگی فشرده جدید این خیالپردازی‌ها جنبه منفی هم پیدا کرده است. ذهن فریب خورده و بدگمان ممکن است ساختن تصاویری که وجود ندارند را از حد بگذراند تا جایی که در هرچیزی که در اطراف خود می‌بینند از دود سیگار تا نقش‌های ته فنجان قهوه معانی پلید و تهدید‌ آمیز جستجو کند. این عادت در شکل بیمار گونه پاریدولیا نام دارد و کسانی که به این بیماری دچار هستند در بدترین شکل خود به بستری کردن و درمان دارویی نیاز پیدا می‌کنند.

اما چرا ذهن انسان‌ها باید از چنین توانایی برخوردار باشد؟ آیا سرگرمی و توهم تنها دلیل برای مغز‌هایی است که تصاویر را برای خود شکل می‌دهند و معنا می‌کنند؟

توانایی ذهنی ما بخشی از تکامل انسان بیشه‌گرد به انسان شهرنشین است. در هزاره‌های قبل انسان‌ها سرپناه مطمئنی نداشتند و هنوز هم ابزاری برای سرکوب قطعی حیواناتی که به آن‌ها نیاز نداشتند، پیدا نکرده بودند. انسان‌ها در محیط طبیعی و در کنار دیگر موجوداتی زندگی می‌کردند. در فضایی که خودشان آن را نساخته بودند و توانی برای مهارکردنش نداشتند. انسانی که در دشت یا جنگل زندگی می‌کرد باید همیشه هوشیار و مراقب می‌ماند زیرا  شکارچیانی مانند گوشتخواران درنده قادر هستند خود را در علفزار‌ها یا میان درختان پنهان کنند رنگ‌های خطوط پوستشان به این استتار  کمک می‌کند. آن‌ها می‌توانند به آرامی به شکار نزدیک شوند و ناگهان به آن حمله کنند آن هم در وضعیتی که شکار به جز ساقه نازک علف‌ها یا تنه‌های در هم پیچیده درختان چیز دیگری ندیده است. استتار و همرنگ و همشکل شدن با محیط در دنیای شکار و شکارچی اصل اساسی زنده ‌ماندن است برای همین انسان باید همیشه با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا در بین شاخ و برگ‌ها و ساقه‌های نازک و درهم پیچیده چهره شکارچی که در کمین است پیدا کند یا اینکه شکاری که برایش نیزه‌ای را تیز کرده بود را بیابد. اکنون انسان‌ها از طبیعت بیرون آمده‌اند و در جایی زندگی ‌می‌کنند که خودشان آن را ساخته و رنگ و تزئین کرده‌اند اما بخش کوچکی از تکامل ذهنی خود را به همراه آورده‌اند و بی‌اختیار در میان دست‌ساخته‌های خود به دنبال معانی که پنهان شده است، می‌گردند.

روزنامه همشهری 3 اسفند 93


 
 
تسخیر قوطی‌های شیر خشک - دهه 60
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
 

 تسخیر قوطی‌های شیر خشک

  محمد سرابی

جمعیت اگر به اندازه کافی زیاد باشد غیر قابل انکار خواهد شد. وقتی طرفداران یک تیم فوتبال استادیوم را پر می‌کنند و همه‌جا را به رنگ تیم محبوبشان درمیاورند نمی‌شود نقش تماشاچیان را در جوگیر شدن داور در نظر نگرفت. موقعی که هواداران یک هنرمند در مراسم یادبودش حاضر می‌شوند و تمام خیابان‌های اطراف را هم اشغال می‌کنند و برای ساعتی شهر را به هم می‌ریزند نمی‌شود در محبوبیت مرگ او شک کرد. زمانی هم که یک نسل بزرگ بخشی از نمودار جمعیت را متورم می‌کند معیار‌های اقتصادی و اجتماعی را مثل موجی که قایق‌ها را بالا و پایین می برد، جابه‌جا می‌کند. این نسل می‌تواند آینده یک کشور را تغییر دهد.

بعضی از صاحبان نژاد‌ها و زبان‌ها و دین‌ها بر اثر اتفاقات و ارتباطاتی متوجه می‌شوند که گروه بزرگی هستند و از این راه برای خودشان هویت پیدا می‌کنند. متولدان سال‌های 60 هجری خورشیدی هم از این دسته هستند. محدوده سنی آن‌ها بیشتر از یک دهه است و بچه‌هایی که از نیمه دوم سال‌های 50 به دنیا آمده‌اند هم شامل این گروه می‌شوند. بچه‌هایی که در این سال‌ها چشم به جهان باز کردند دوره‌ای طولانی درگیر تحصیل در کلاس و مدرسه بودند و بعد از آن هم روانه دانشگاه‌ها شدند. اگر دوران کودکی را هم به آن‌ها اضافه کنیم نزدیک 30 سال زمان لازم بود که این نسل وارد جامعه شود و این محصول توفانی به بازار برسد. تا وقتی که یک نسل مصرف کننده است بزرگتر‌ها باید نگران چیز‌هایی باشند که می‌خواهد اما زمانی که خودش دست کار کردن و پای رفتن پیدا کرد دیگر باید نگران چیزی بود که «می‌تواند».

تا مدتی قبل خبری از فرهنگ متولدان سال‌های 60 نبود. اگر از این گروه صحبتی می‌شد بیشتر به بهانه‌هایی مانند خرید خدمت سربازی یا سهمیه‌بندی دانشگاه‌ها بود که نشان می‌داد جمعیت قابل توجهی در فلات کهن ایران در حال حرکت است و به هر تپه‌ای که می‌رسد آن را فتح می‌کند. زمانی قوطی‌های حلبی شیر خشک را تسخیر می‌کنند، روزگاری نیمکت‌های چوبی مدرسه برایشان کوچک می‌شود بعد تعداد رشته‌ها و شعبه‌های دانشگاه را زیاد می‌کنند، پس از آن بازار ازدواج را به هم می‌زنند و آخر از همه به دنیای کسب و کار هجوم می‌آورند. این درست زمانی است که الان در آن هستیم و چند دهه مفید مانده است تا روزی که متولدان سال‌های 60 تناسب سالمندی را به هم بزنند و تعداد کهنسالان را بالا ببرند.

کسانی که از این نسل در گوشه و کنار مشغول کار هستند از مدتی قبل تاثیر گذار شده‌اند. بعضی پزشک ارتوپد زانو هستند، بعضی متخصص شبکه‌ سازی رایانه‌ای و بعضی فروشنده گوشی تلفن همراه. گروهی هم از مرز‌ها گذشتند و الان در آن‌سوی آب زندگی می‌کند اما یکدیگر را پیدا کرده‌اند و یادبود‌های مشترکشان را با هم در میان گذاشته‌اند. خاطره‌ها جزئ‌تر و دقیق‌تر شده‌اند. کارتون‌های برنامه کودک، صفحه‌های کتاب‌های درسی و مدل‌های قدیمی مو و لباس، گذشته این نسل را ساختند تا جایی که هویتی کم و بیش مشخص شکل گرفته است. آن‌هایی که دستی به رسانه و فرهنگ رسانده بودند در نشریات، دنیای مجازی، تلویزیون و سینما این هویت را تقویت کردند. قسمتی از این نسل به سن نسل ساختن رسیده‌اند و صاحب فرزند شده‌اند همین هم راهی برای مقایسه کودکی خودشان و کودکی بچه‌هایشان فراهم کرده است.

جمعیت متولدان سال‌های 60 یا آنطور که خودشان می‌گویند «دهه 60»  انقدر زیاد هستند که ناخواسته توانسته‌اند یک اشتباه رایج شمارشی را وارد فرهنگ زبان کنند اما این تغییر کوچکی است که در میان تغییرات بزرگتر فراموش خواهد شد.

 

روزنامه همشهری 27 بهمن 93

 


 
 
تصادفات ارتباطاتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
 

 

تصادفات ارتباطاتی  

 

 محمد سرابی

 

زمانی که اولین کالسکه بدون اسب به حرکت در آمد و مثل ماشین اسباب بازی کودکان که اشتباهی بزرگ ساخته شده است باعث سرگمی بزرگسالان شد، کسی فکر نمی‌کرد این وسیله چندان خطری داشته باشد.  الان انسان‌ها به این حقیقت باور دارند که خودروها بالقوه خطرناک هستند و اگر از کنترل خارج شوند می‌توانند تعداد زیادی را کشته و مجروح کنند. برای همین هم یاد گرفته‌اند سرچهار راه به اطراف خودشان با دقت نگاه کنند. پیاده‌رو ها فقط زمانی امن هستند که با جوی و جدول از سواره‌‌رو جدا شود. این موقع است که عابر می‌تواند اطمینان داشته باشد چرخ‌های سیاه و قوی خودرو به حریم امن پیاده‌رو تجاوز نمی‌کند.

دورانی که شهر‌ها فقط پذیرای اسب و درشکه بودند خطر زیادی عابران را تهدید نمی‌کرد زیرا گاری و کالسکه اساسا سرعت زیادی نداشت و به جز زمان برگزاری مسابقات ارابه رانی در اوقات دیگر زیاد خطرناک نبودند. اما خودرو‌ها که محصول مستقیم فناوری هستند حساب دیگری دارند و معمولا تصادف با آن‌ها خسارت زیادی درست می‌کند مخصوصا وقتی عابر حواسش جای دیگری باشد.

با بزرگتر شدن شهر‌ها عابران و خودرو‌ها یاد گرفتند که حریم‌ هم را رعایت کنند و هرکدام به راه خود بروند اما بالاخره سر چهارراه‌ها این دو با هم روبرو می‌شوند. حالا مردمی که چندین سال تلاش کردند و یاد گرفتند که چگونه به چراغ قرمز و حق تقدم احترام بگذارند گرفتار فناروی دیگری شده‌اند که همه این نظم و قانون را تحت تاثیر قرار داده است. گوشی‌های لمسی که می‌توانند تمام توجه کاربر را در اختیار بگیرند مقدار تصادفات را افزایش داده‌اند. آمار‌هایی که ارتباط بین تصادف و استفاده از تلفن‌های هوشمند را نشان می‌دهند متغییر است و در هر کشور و فرهنگی تفاوت دارد اما همگی‌‌ آن‌ها ثابت می‌کند که بین تصادف کردن در اثر بی‌احتیاطی و خیره شده به صفحه گوشی نسبت مستقیم برقرار است و در این بین عابران به دلیل اینکه فکر نمی‌کنند تایپ کردن چند کلمه در زمان عبور از خیابان اشکالی داشته باشد جانشان را بر سر نظر دادن و لایک زدن می‌گذارند.

تقریبا نیمی از تلفات تصادف‌های تهران سهم عابران پیاده است و رتبه بعدی به راکبان موتورسیکلت می‌رسد. آموزش‌های آیین نامه‌ای و طرح‌های تشدید مجازات رانندگان سهم آن‌ها را آن‌قدر در تصادف بیشتر کرده است که کمتر کسی از عابران انتظار دارد به همان اندازه به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذارند پس می‌شود هدفون‌ها را در گوش گذاشت، یک صفحه را باز کرد و همراه با موسیقی به گشت و گذار در جمع دوستان مجازی و قدم زدن در شهر ادامه داد. تلفن‌های همراه هوشمند هم یک مثل خودور یک اختراع هستند که باعث رشد ارتباطات و البته تصادفات شده‌اند.

روزنامه همشهری 6 بهمن 93

 


 
 
لایه‌های بی‌اعتمادی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
 

لایه‌های بی‌اعتمادی

محمد سرابی

اگر در مدت یک روز ناگهان 20 کیلوگرم اضافه وزن پیدا کنیم یکسره به بیمارستان خواهیم رفت و تلاش می‌کنیم خودمان را در بخش اورژانس بستری کنیم اما اگر هرسال 2 – 3 کیلوگرم به چربی بدنمان اضافه شود نمی‌ترسیم بلکه فقط از این ناراضی هستیم که چرا تناسب اندام خود را از دست داده‌ایم.

عادت‌های فکری یک روزه ایجاد نمی‌شوند. وقتی تحصیل را شروع می‌کنیم و بعدا که به دلیل کارکردن رابطه بیشتری با دنیای خارج پیدا می‌کنیم هر روز تجربه‌هایی از آدم‌های اطرافمان به دست میاوریم. یاد می‌گیریم چگونه مراقب داشته‌هایمان باشیم، چگونه اعتبار به دست بیاوریم و چطور سرمایه‌مان را بیشتر کنیم. در این مسیر چاره‌ای جز تماس با دیگران نداریم زیرا ادامه زندگی شهرنشینی با شیوه امروزی به تنهایی ممکن نیست. همیشه اطمینان و خوش‌بینی مبنای اصلی روبرو شدن انسانی با انسان دیگر است اما تجربه‌هایی که از کم و زیاد روزگار به دست میاوریم و ناکامی‌های و شکست‌ها می‌توانند لایه‌هایی از بدبینی را دور شخصیت ما بسازند. فریب‌ها، دروغ‌ها،‌ بدقولی‌ها و عهد شکنی‌هایی‌ که در معرض آن قرار می‌گیریم شکل ذهن ما را تغییر می‌دهد بدون اینکه خودمان متوجه شویم چه دگرگونی بزرگی در حال اتفاق افتادن است و ما چقدر از آنچه که در ابتدای راه بودیم فاصله گرفته‌ایم.

کسی که بعد از چند دهه زندگی فعال در دنیای پر رقابت امروزی، سرشار از بی‌اعتمادی، ‌تردید و هراس شده ناگهان این شخصیت را به دست نیاورده است. او با هر شکست آموخته که برای حرف دیگران اعتباری قائل نشود و در هربرخوردی انتظار دروغ شنیدن داشته باشد. لایه‌های بی‌اعتمادی به آدم‌های دیگر آنقدر به تدریج شکل گرفته‌اند که کمتر کسی به رشد آن‌ها توجه کرده است. کسی که به یک‌طرفه شدن خیابان‌ها، قیمت لبنیات، پیامک‌های رایگان، ساعت پخش سریال‌ها، نتایج کنکور و کاهش آب کشاورزی شک دارد احتمالا نمی‌داند که چرا تمام جهان برایش غیر قابل اعتماد به نظر می‌رسد. اگر این دگرگونی یکباره می‌افتاد هرکس تصور می‌کرد بیمار شده است و باید درمانی برای  فکر و روحیه‌اش پیدا کند اما بی‌اعتمادی میان انسان‌ها به تدریج بیشتر می‌شود و اگر چه برای سلامتی زیانبار است اما عادی به نظر می‌رسد.

روزنامه همشهری 7 دی 93


 
 
حقایق بزک شده در بازار لوازم آرایشی ایران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
 

حقایق بزک شده در بازار لوازم آرایشی ایران

محمد سرابی:
پرونده مصرف لوازم آرایشی در ایران مدت‌هاست که در رسانه‌ها باز است. هر چند وقت یک‌بار حرفی تازه و اشاره‌ای جدید هست و البته هشدار‌های پزشکان و جامعه‌شناسان.

 روز گذشته اما این رئیس سازمان غذا و داروی ایران بود که یک‌بار دیگر این موضوع را داغ کرد و از مصرف بالای این مواد در ایران گفت. دکتر رسول دیناروند با اعلام اینکه ایران از نظر جمعیت هفدهمین کشور جهان است اما هفتمین کشور مصرف‌کننده لوازم آرایشی محسوب می‌شود، تأکید کرد بیشتر فرآورده‌های آرایشی و بهداشتی معروف قاچاق هستند. اذعان به قاچاق بودن این مواد از سوی یک مقام رسمی در وزارت بهداشت را می‌توان مساوی استفاده گسترده مردم از محصولاتی که الزاما استاندارد نیستند و ممکن است سلامتی‌شان را تهدید کند دانست. او هم البته تاکید می‌کند که از میزان قاچاق و مصرف این مواد نمی‌توان آمار دقیقی داد اما دست‌کم پای یک میلیارد دلار در سال در میان است.


 
 
فیلم خصوصی از پیاز
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳
 

 

فیلم خصوصی از پیاز

 

محمد سرابی

 

بعضی از فرهنگ‌های اجتماعی مثل پیاز و بعضی مثل سیب زمینی هستند. مردمی که در فرهنگ پیاز زندگی می‌کنند شخصیت‌های چند لایه دارند و هر لایه، لایه دیگر را می‌پوشاند ولی مردمی که فرهنگ سیب زمینی داشته باشند فقط یک پوست دارند و بعد از آن تا هر عمقی یک شکل هستند.

الان در فضای اینترنت و میان شبکه‌های اجتماعی هراسی از افشا زندگی‌های خصوصی بوجود آمده است. آن هم نه از طرف بدافزار‌ها یا جاسوسانی که به دنبال کاوش در رایانه‌های شخصی هستند بلکه درباره کسانی که خودشان عکس یا فیلم یا حتی جمله‌ای از زندگیشان را جای منتشر می‌کنند و دیر یا زود از این کار پشیمان می‌شوند. این هراس به جایی رسیده است که نیاز به نرم‌افزار‌هایی برای عکس‌های خود نابود شونده احساس می‌شود تا تصاویری که گرفته می‌شوند پس از دیدن خود به خود پاک شوند. این‌ها همه به درد فرهنگ سیب‌زمینی می‌خورد چون مردمش به مخفی‌کاری عادت ندارند و یک‌رنگ و یک‌دست هستند. مردمی‌که با فرهنگ پیاز زندگی کرده‌اند خود به خود از این عوامل بیماری‌زا مصون هستند و خیلی با احتیاط درون خودشان را بروز می‌دهند. مردم پیاز قبل از به‌وجود آمدن شبکه‌های اجتماعی و حتی قبل از اینکه اینترنت ساخته شود عادت داشتند بین آنچه که هستند و آنچه که نشان می‌دهند تفاوت بگذارند. آن‌ها برای اعضای خانواده یک لایه دارند و برای اقوام یکی و برای همسایگان و همکاران و همکلاسی‌ها هم چهره‌های دیگری نشان داده‌اند برای همین هم احتمال اینکه خطر کنند و تصاویری خصوصی را در فضای مجازی پخش کنند، کمتر است مگر اینکه در شرایطی مانند بیمارستان باشند و نتوانند از خودشان محافظت کنند. در جامعه‌ای که از شهروندانی با فرهنگ غالب پیاز ساخته شده باشد، مردم قسمتی از وقت و انرژی روزانه را برای محافظت دائمی از زندگی ساده و عادی خود - که نکته خاصی هم ندارد - صرف می‌کنند. این روش زندگی می‌تواند در مقابل موج انتشار تصاویر و فیلم‌های خصوصی تا مدتی مقاومت کند.

روزنامه همشهری 10 آذر 93 شماره 6412

صفحه 16


 
 
حفره‌ای در اتاق امن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
 

حفره‌ای در اتاق امن

 

محمد سرابی

 

خانه امن ترین جایی است که انسان می‌شناسد برای همین وقتی وارد خانه می‌شود اسلحه‌هایش را کنار می‌گذارد و لباس جنگ را بیرون میاورد. احتمالا حسی که ما در زمان چرخاندن کلید در قفل در آپارتمانمان داریم اجداد غارنشین‌مان هم زمانی که به دهانه غار می‌رسیدند، داشتند. خانه تکه کوچکی از جهان است که متعلق به ما است و یک در آن را از بقیه دنیا جدا می‌کند. تنها آنچه که بخواهیم را راه می‌دهیم. این خواسته همه آدم‌ها است که بتوانند در خانه خودشان با آرامش زندگی کنند. زمانی که زندگی روزانه بی‌شباهت به رقابت مرگ و زندگی نیست خانه پناهگاهی است که مبارزان در آن آرامش می‌یابند.

اما در خانه‌های ما حفره‌ هست که درست در مرکز بزرگترین اتاق باز شده است. اگر از مقابلش رد شویم می‌تواند ما را مسحور کند تا از آن چشم برنداریم و کاری که انجام می‌دادیم را از یاد ببریم. حفره‌ای پر از سر و صدا و تصاویری که پشت سر هم عوض می‌شوند. تصاویر برخورد هواپیماها به برج‌ها، تصویر آوارگان، تصویر بمباران شهر‌ها و مردمی که جلوی دوربین‌ کشته می‌شوند.

از کار روزانه برمی‌گردیم. کفش‌هایمان را بیرون میاوریم. لباس عوض می‌کنیم. یک لیوان چای می‌ریزیم. جایی بمبی منفجر شده و عده‌ای را کشته است. چای را سرمی‌کشیم و روی مبل می‌نشینیم. خانه آرام است و ازدحام خودرو‌ها و آشوب روزانه شهر به آن راهی ندارد. گردباد رفت و آمد‌ها پشت پنجره‌ها متوقف شده است. صدای بیرون نمی‌تواند از شیشه‌های دوجداره رد ‌شند. ناگهان رگبار گلوله‌ها شلیک می‌شود. نظامیان و شبه نظامیان در حال جنگ هستند.

می‌شود با یک کلید قرمز که روی دستگاه کنترل قرار دارد حفره را بست. ولی باز هم سراغش می‌رویم. شاید با دنبال کردن اخبار روز بخواهیم به خودمان نشان بدهیم که در جریان رویداد‌های جهان هستیم و بدانیم امروز چه کسی دیگری را تهدید به جنگ کرده و چه کسی دستور کشتار داده است. شاید بخواهیم راهی به اخبار دنیای ناآرام داشته باشیم. کسانی هم هستند که نمی‌خواهند گردباد را به غارشان راه دهند و این همیشه به معنای بی اعتنایی نیست. تصویر خانه همیشه چهار دیواری ‌ است که در آن بچه‌ها بازی می‌کنند و مادر آشپزی می‌کند. خانه‌ای که مرکز کنترل و نظارت بر جنگ‌های دنیا‌ نیست.

روزنامه روزان15 آبان 93


 
 
عرق ریزان معرفی کتاب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
 

عرق ریزان معرفی کتاب

محمد سرابی

 

فرض کنیدکسی از شما بخواهد نام چند کتاب ‌ساده را به او بگویید تا بتواند در وقت‌های خالی که دارد آن‌ها را بخواند. فرض کنید که این شخص، جوان و بااستعداد است اما تا به حال با چیزی به اسم مطالعه کتاب زیاد برخورد نکرده است. او می‌تواند مخاطب جدیدی برای کتاب‌های داستانی باشد و به صورت عضو جدیدی از جامعه‌ کتاب‌خوان‌های ایران در آید اما در صورتی که با خواندن کتاب‌‌های ساده مطالعه‌اش را شروع کند. اگر کتاب‌های بسیار بازاری و زردی را به او پیشنهاد کنید این احتمال وجود دارد که گرفتار این گروه از ادبیات داستانی شود و همیشه مصرف کننده کتاب‌هایی بماند که با کلیشه‌های تکراری نوشته و خوانده و فراموش می‌شوند. آثاری که اگرچه راحت و بی‌دردسر خوانده می‌شوند و پرفروش هم هستند اما معمولا جز محصولات اصلی جریان داستان نویسی به حساب نمی‌آیند. اگر برعکس این اتفاق بیفتد و پیچیده‌ترین شاهکار‌های هنری را به این جوان معرفی کنید با خواندن ده صفحه اول هرکدام ممکن است از هرنوع کتابی اعم از کلاسیک و پست مدرن بیزار شود. با معرفی اشتباه درجایی که سرگرمی‌های صوتی و تصویری فراوان و رایگان هستند، کتاب‌ها یک خواننده را از دست خواهند داد.

حالا چطور می‌شود کتاب‌هایی را پیدا کرد که هم ساده باشند و هم بازاری نباشند؟ کتاب‌هایی که بتوانند خواننده خود را پرورش دهند و او را عضو گروه علاقمندان به مطالعه دائمی کنند تا کم کم تبدیل به خواننده حرفه‌ای شود و بتواند از آثار پیچیده تر هم لذت حرفه‌ای ببرد. باید از چه کسی پرسید؟ لابد از کسانی که تجربه طولانی کتاب‌خواندن دارند. کسانی که سال‌های سال به خوبی و خوشی در کنار ادبیات داستانی زندگی کرده‌اند و انبوهی از آثار داخلی و ترجمه‌های خارجی جدید و قدیم را خوانده اند. کسانی که می‌توانند ساعت‌ها سبک‌های مختلف و نویسنده‌های گوناگون را نقد کنند. کسانی که از ادبیات آگاهی دارند یا اینطور نشان می‌ دهند.

این کاری بود که من انجام دادم و به نتیجه غیر منتظره‌ای رسیدم. همه توضیحاتی که اینجا خواندید را برای کسانی که اهل کتاب بودند دادم و از آن‌ها خواستم تا نام چند کتاب ساده را بنویسند. برای بعضی‌ها این مقدمه را روی کاغذ چاپ کردم و جای نوشتن نام کتاب‌ها را خالی گذاشتم. با گذشت چند ماه و تا این لحظه به جز یکی دو نفر، کس دیگری توانایی نام بردن از حتی یک کتاب ساده را هم نداشته است. ظاهرا تقریبا هر کسی می‌‌تواند سخت‌ترین آثار مشهوری که خوانده و به خواندنش افتخار می‌کند را نام ببرد و کتاب‌های سطح پایین که زمانی همدمش بوده را انکار کند اما معرفی کردن کتاب‌های ساده کار بسیار سختی است.

روزنامه همشهری شماره 6394

تاریخ 19 آبان 93

صفحه 16

 


 
 
مهارت شاگرد قهوه‌چی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

 

مهارت شاگرد قهوه‌چی

 

محمد سرابی

 

در قهوه‌خانه‌های قدیمی برای بردن استکان چای به سر میز‌ها از سینی استفاده نمی‌کردند. قهوه‌چی‌ها و گاهی شاگرد قهوه‌چی‌ها می‌توانستند هر تعداد استکان داغ پر از چای را با دست خالی جابه‌جا کنند. بعضی اوقات استکان‌ها آنقدر زیاد بود که امکان داشت با یک لغزش غیر از ریختن چای و سوزاندن مشتری‌ها، تعداد زیادی استکان بلوری و نعلبکی هم خرد شود.

آدم‌های موفق می‌گویند که در دوران جوانی همزمان هم کار می‌کردند و هم درس می‌خواندند. همزمان هم ورزش حرفه‌ای می‌کردند و هم برای خانواده وقت می‌گذاشتند. به سفر‌های طولانی در دل طبیعت می‌رفتند ولی آخرین محصولات علمی و فرهنگی و هنری را از دست نمی‌دادند. الان هم آدم‌هایی هستند که وقت کافی برای آزمایش انواع دسر سرد و گرم ‌در کافی‌شاپ‌های مختلف را دارند و در همان زمان جمع بندی کاملی از تفسیر‌های فیلم‌ها و تئاتر‌های روز ارائه می‌دهند. کسانی که صبح‌ها برای فوق‌لیسانس درس ‌می‌خوانند، عصر‌ها در شرکتی کار می‌کنند و هیچ شبی گردهمایی مجموعه بزرگ دوستانی که از بیست سال قبل می‌شناسند را ترک نمی‌کنند.

بین فارغ التحصیلان دوره لیسانس یک کلاس هر استعدادی پیدا می‌شود. اما بعضی از این استعداد‌ها توانایی عجیبی در کار پیدا کردن، ادامه تحصیل، آموختن کامل زبان دوم و سوم، تشکیل خانواده، بچه‌دار شدن، جمع کردن سرمایه و گاهی مهاجرت قانونی به کشور دیگری را دارند. آن‌ها این کارها را در مدت کوتاهی انجام می‌دهند و پشت سر خود دیگران را در حیرت و حسرت جا می‌گذارند. دیگران در این موقعیت به فکر می‌افتند که دست از انجام یک کار بردارند و چند کار را با هم انجام دهند، شاید کمی از عقب‌ماندگی خود را جبران کنند.

در دنیای جدید که بر اساس مسابقه شکل گرفته است این سوال ذهن‌ها را مشغول می‌کند که چرا بعضی آدم‌ها می‌توانند در رقابت‌های رشته‌های چندگانه برنده شوند. آن هم در حالی که بقیه در راه‌اندازی یکی از آن‌ها هم سال‌ها معطل می‌مانند. افرادی هم ادعا کرده‌اند که راز‌های پیروزی را یافته‌اند اما عملا روش خاصی کشف نشده است.  تنها می‌شود پذیرفت که گروهی از مسابقه‌دهنده‌ها توانایی بیشتری دارند.

 دلیل علمی برای کسب موفقیت همه‌جانبه با وجود توانایی محدود وجود ندارد ولی یک نکته بدیهی است. ممکن است کار‌های زیادی که با دست خالی برداشته شده‌است بلغزند و همگی به زمین بریزند.

روزنامه همشهری شماره 6392 تاریخ 17 آبان 93


 
 
میوه آبنوس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
 

میوه آبنوس

 

محمد سرابی

 

در کنار فاتحان و پیروزمندان بزرگ تاریخ چهره‌های دیگری هم بودند که نامشان به اندازه دلاوران دوران مشهور نشده است. خرمالو یکی از این چهره‌ها است.

زمانی که تهران در مراحل اولیه رشد بود در شهر نهال‌های چنار می‌کاشتند که در آن آب و هوا به خوبی رشد می‌کرد. تنها اشکال و شاید مزیت چنار این بود که محصول نداشت. البته درخت بی‌ثمری که میوه‌ای برای خوردن و چوبی مناسب بریدن و تراشیدن نداشته باشد می‌تواند از طمع انسان در امان بماند. دو تدبیری که گردو به آن توجه نکرد و الان به ندرت می‌شود درخت گردویی سالم و تندرست در شهر پیدا کرد اما زیر سایه این دو رقیب تناور درخت کوچکتری هم در حال زندگی بود.

قد خرمالوی بومی تهران به دلیل مشکلات ژنتیکی هیچ وقت از مقدار مشخصی بلندتر‌ نمی‌شود. برگ‌هایش ضخیم و سنگین و بدون ظرافت است. شاخه‌هایش آنقدر محکم نیست که پناهگاه لانه پرنده‌ها باشد. میوه خرمالو یا نارس و سفت و گس است یا رسیده و آبدار و در نتیجه آماده ترکیدن و پخش شدن روی زمین و چسبناک کردن دست و لباس. حتی اسم خرمالو هم در زبان فارسی خوش‌آهنگی لازم را ندارد. تهرانی‌های قدیم خرمالو را محصولی استراتژیک به حساب نمی‌آوردند و به فکر تبلیغات برای این همشهری نبودند. جهانگردان خارجی هم تهران را به نام چنارستان مشهور کردند با این حال خرمالو تا جایی که توانست پشت دیوار حیات خانه‌ها به بقای خود ادامه داد.

حالا که شهر با هیچ درختی سازگار نیست همه برای چنار‌های بزرگ و باشکوه که البته دیگر شکوهی از آن‌ها نمانده است دل می‌سوزانند و دائم تعداد آن‌ها را با آمار‌های تاریخی مقایسه می‌کنند. کسانی که هیچ وقت گذشته پرچنار تهران را به چشم خود ندیده‌اند در حسرت از دست رفتن آن‌ها قدم روی برگ‌های خشک و رنگارنگ پاییزی می‌گذارند و افسوس می‌خورند بدون این‌که از خرمالو یادی کنند.

خرمالو‌های رو به انقراض تهرانی گمنام ماندند و جایگاهی که شایسته آن بودند را در تاریخ پر شکوه شهر پیدا نکردند اما اقوام مشهوری دارند که در نقاط گرم هند و آفریقا می‌رویند و چوب سیاهرنگشان را در ساز‌های موسیقی و مجسمه‌های کوچک تزئینی به کار می‌برند. این مجسمه‌های آبنوس را می‌توان در بعضی از خانه‌های تهران پیدا کرد.

روزنامه همشهری تاریخ 4 آبان 93 شماره 6383

صفحه 16


 
 
همنوایی روزانه ارکستر خودرو‌ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

همنوایی روزانه ارکستر خودرو‌ها

محمد سرابی

زمانی که دریاچه ارومیه آب کافی داشت موجودات کوچک و بزرگی را در محیط زیست اطراف خود پناه داده بود. سخت پوستان کوچکی که در آب این دریاچه زندگی می‌کردند شوری آب را حس نمی‌کردند زیرا بخشی از زندگی آن‌ها بود. شهر نشینی هم باعث شده است تا ساکنان شهر‌ها هم آنچه در اطرافشان می‌گذرد را به صورت بخشی از زندگی بدانند و در نتیجه احساس رنج نکنند و از شبانه‌روز خود لذت ببرند.

موتور هر خودرو مقدار مشخصی سر و صدا تولید می‌کند، به نسبت اینکه خودرو خارجی و با استاندارد جهانی باشد یا با معیار‌های خودروسازان داخلی ساخته شود این سرو صدا از خرخر آرام تا به هم کوبیدن پتک و سندان متغییر است. هرچه زمان می‌گذرد تعمیرات و خدمات پس از فروش صدای موتور را کم و دست انداز‌ها و بنزین سرب‌دار آن را زیاد می‌کند. هر خودرو به تنهایی مانند سازی ناهنجار ‌است که یک نت موسیقی را پشت سر هم می‌نوازد. صبح که این جعبه‌های آهنی به حرکت می‌افتند همهه‌ای آرام و قوی شهر را پر می‌کند و به همه خیابان‌های فرعی و کوچه‌ها هم راه پیدا می‌کند. به محض خروج از خانه صدای خودرو‌ها شروع روز را اعلام می‌کنند. همه جا خودرو‌ها پشت سر هم در حرکت هستند و صدای جعبه دنده یکی با سیلندر‌های دیگری در هم می‌پیچد. اتوبوس‌ها و موتورسیکلت‌ها هم آهنگ خودشان را می‌نوازند و بوق و ترمزها در تقاطع‌ها همه چیز را تکمیل می‌کند. آشوبی بزرگ که اثری پنهان را بر روان انسان‌ها می‌گذارد. آدم‌ها ظرافت شنیدن را از دست می‌دهند و حتی زمانی که در سکوت خانه هستند برای لذت بردن از موسیقی باید صدای آن را بلندتر کنند تا گوش‌های سختشان بتواند نت‌ها را جذب  کند. اگر زمانی شهر را در میانه روز ساکت ببینیم از آن تعجب می‌کنیم گویی جزء لازمی از خیابان‌ها حذف شده و جای خالی آن باقی مانده است.

در شهر‌های بزرگ این همهمه همه جا هست و کسی آن را احساس نمی‌کند. مثل سخت‌پوستانی که در آب شور زندگی می‌کنند.

روزنامه همشهری 29 مهر 1393 شماره 6379

صفحه 16


 
 
 
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

روستا‌های ایران خالی می‌شوند

 

محمد سرابی

جویبار آرامی از مهاجرت در ایران جریان دارد. از روستا‌ها به شهر‌های کوچک، از شهر‌های کوچک به شهر‌های بزرگ، از شهر‌های بزرگ به پایتخت و از پایتخت به کشورهای خارجی. از آنجا که سرچشمه‌های این جویبار در روستا‌ها است پس کم شدن جمعیت روستا‌ها نباید عجیب باشد اما زمانی که خبرهایی از خالی شدن بعضی روستا‌ها و بی استفاده شدن مدارس و رها شدن مزرعه‌ها به گوش می‌رسد باید به این فکر افتاد که آیا تمام جمعیت کشور در حال شهر نشین شدن هستند؟

روستا‌ها‌ در ایران و جهان منشا اصلی شکل گیری جامعه یکجا نشین هستند. زمانی که کوچندگان اسیر وسوسه زمین شدند و زندگی ییلاق و قشلاق را کنار گذاشتند. قرن‌های طولانی بخش اصلی جمعیت جهان در جوامع کشاورزی کوچکی زندگی می‌کردند که مستقل و خودکفا بودند. تمام نیاز‌های روزمره انسان‌ها در روستا‌های یک منطقه تامین می‌شد به همین دلیل زندگی روستایی پایدارترین نوع زیست بشر بود اما تا قبل از اینکه برق و آسفالت و هواپیما ساخته شود.


 
 
گاهی خوشی گاهی غم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

گاهی خوشی گاهی غم

 

محمد سرابی

 

پارچه زودتر از چوب و چوب زودتر از آهن فرسوده می‌شود. وسایل خانگی که زمانی نو بودند کم کم شکل روز اول را از دست می‌دهند و هرچقدر که بیشتر به کار گرفته شوند ساییدگی بیشتری پیدا می‌کنند. گاهی صاحب این وسایل آن‌ها را که دیگر از کار افتاده است دور می‌اندازد و گاهی هم این وسایل هستند که عمر درازتری دارند و او را ترک می‌کنند.

اثاثیه خانه را می‌شود همیشه دست اول تهیه کرد. مثل جهیزیه عروس که از تازگی و تمیزی برق می‌زند. بازار لوازم خانگی از هر وسیله جدیدترین و مناسب‌ترین مدل روز را دارد. مبل‌هایی که از کارگاه به انبار و از آنجا سوار بر وانت به خانه مشتری فرستاده می‌شوند و بوی چسب چوب را با خود به منزل جدید می‌برند. آن‌ها سالم و محکم هستند و می‌توانند خوب کار کنند. بقیه وسایل جدید خانگی ‌هم همین گذشته کوتاه و بی‌معنی را دارند زیرا تلخ و شیرین زندگی انسان‌ها را حس نکرده‌اند.

بازار‌های لوازم دست دوم جایی است که می‌شود اشیایی متفاوت با لوازم مصرفی روزمره پیدا کرد. فنجان‌هایی که در آشپزخانه کدبانویی بود و فقط برای مهمان‌های مخصوص استفاده می‌شد، لوستر کوچکی که اتاق خانواده پرجمعیتی را روشن می‌کرد، قاب عکسی که اولین پسر تحصیلکرده خانه به دیوار زد، آینه‌‌ای که پدر کارمند سی سال هر روز صبح خودش را در آن می‌دید، صدفی که راننده کامیون از اولین سفر ساحل جنوب برای همسرش آورد، گلدانی که هدیه عموی بزرگ بود و چراغ مطالعه‌ای که مدیر دبیرستان دوران بازنشستگی را در نور آن می‌گذراند.

ده‌ها شیئی که هرکدام داستانی دارند و انگار اثری از صاحب قبلی بر روی آن‌ها باقی مانده است، به وسایل تازه کمک می‌کنند تا به صاحبانشان عادت کنند. حتی می‌شود صندلی‌هایی راهم پیدا کرد که زندگی طولانی‌تر داشته باشند و زمانی که چوب‌هایشان با هربار نشستن و برخاستن صدا می‌کند داستان خوشی و غم صاحبان قبلی را تعریف کنند.

روزنامه همشهری 23 مهر 1393 - صفحه 16


 
 
خط تولید فراری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
 

 خط تولید فراری

 محمد سرابی

 زمانی که هنری فورد تولید خودرو‌هایش را به راه انداخت خیلی چیز‌ها تغییر کرد. شیوه کار کارگران تخصصی و تکراری شد. دستمزد‌ها و بازدهی‌ها بالاتر رفت و قیمت خودرو‌های شخصی ناگهان کم شد. اما مهمترین تاثیری که تولید انبوه خودرو در صد سال قبل داشت این بود که فرهنگ جامعه متوسط کشور را به آرامی عوض کرد و طی چند دهه به دیگر نقاط دنیا انتقال داد. خودرو‌های ارزان قیمت و معروف فورد در زمان خود نیمی از تمام خودرو‌هایی بودند که در جهان ساخته می‌شد. پیش از آن «تعطیلات» به معنی گذراندن وقت در همان منطقه‌ای بود که هرکسی زندگی می‌کرد اما زمانی که بخش بزرگی از مردم صاحب خودرو شدند تعطیلات نسبت نزدیک تری با «سفر» پیدا کرد. صنعتی به نام گردشگری در ابعاد سفر‌های خانوادگی چند روزه رونق گرفت. سواحل که تا آن زمان تنها مردمان بومی و مسافران گاه به گاه را می‌دیدند شاهد غریبه‌هایی بودند که چند روز به شتاب می‌آمدند و به همان سرعت هم می‌رفتند. بزرگراه‌ها با پمپ‌های بنزین و متل‌های حاشیه شهر ساخته شدند و چهره کشور عوض شد.

 

چرا در تعطیلات شهر نشینان از شهر‌ها فرار می‌کنند؟ وقتی که در تقویم یک روز قرمز است به روز‌های قبل و بعد از آن هم سرایت می‌کند تا خودرو‌ها راه خروج از شهر را در پیش بگیرند. نزدیک ترین مناطق به شهر‌های بزرگ که آب و هوای بهتری دارند نقاط استراتژیک برای لشگرکشی هستند. تجربه‌های قبلی از چند روز درگیر شدن با راهبندان‌های زنجیره‌ای هم نتوانسته است این میل نوجوانانه فرار را سرکوب کند و تا فرصتی پیش میاید لاستیک‌ها به جاده می‌زنند.

 

هنری فورد نه مخترع خودرو  بود و نه مخترع خط تولید. او مبتکری بود که فهمید مصرف کنندگان چه چهارچرخه‌هایی نیاز دارند و آن را فراوان و ارزان تولید کرد. می‌گویند فورد ایده ساخت خط تولید را از دیدن شیوه کار یک کشتارگاه الهام گرفته بود.

روزنامه همشهری - شماره 6368 تاریخ 15 مهر 1393 صفحه 16


 
 
بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
 

 

 

بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند

 

محمد سرابی

 

با سرد شدن هوا موهای گرگ‌ها بلند تر می‌شود، سنجاب‌ها به دنبال غذا می‌روند و پرستو‌ها خودشان را برای پروازی طولانی آماده می‌کنند.

حیواناتی که هنوز تکه‌ای از طبیعت را برای زندگی کردن دارند چیزی از تقویم نمی‌دانند کسی هم به آن‌ها یاد نداده است که باید به فکر رسیدن سرما باشند ولی وقتی که خورشید کمی دیرتر از افق بیرون میاید و کمی زودتر پایین می‌رود جنبشی در درونشان به کار می‌افتد و خبر از رسیدن فصل سرد می‌دهد. انسان هم می‌تواند تغییر دما را روی پوستش حس کند. وقتی شب‌ها دیگر نیازی به روشن کردن کولر نیست و وقتی که با باز گذاشتن پنجره‌ها، درون خودرو‌ها به اندازه کافی خنک می‌شود. زمانی که گرمای هوای تابستان کمی کمتر می‌شود می‌توان نفس آرامی کشید و سینه را از هوای خنک پر کرد.

این موقع است که آدم‌ها از نزدیک‌ترین کس می‌پرسند که چندم ماه است. ما که تمام اوقاتمان را در شهر‌ها می گذرانیم زمان را با ساعت و تقویم می‌فهمیم. تقویم‌هایی که قبلا کاغذی بودند و الان روی صفحه تلفن‌ها همراه خودشان را نشان می‌دهند. حالا نرم افزار‌های هوشمندی ساخته شده‌اند که می‌توانند به ما اطلاعات خوبی بدهند. مثل اینکه کجا هستیم و طبق آخرین اطلاعات حسگر‌های الکترونیکی دمای هوا در آن نقطه الان چقدر است. انسان‌ها همچنان با آخرین برنامه شبانگاهی تلویزیون به خواب می‌روند و با صدای ساعت بیدار می‌شوند تا بر اساس روز‌های سیاهرنگ تقویم کار کنند. گذر فصل‌ها در هجوم ثانیه‌های کوچک خرد شده است و چون تقویم نزدیک شدن پاییز را نشان می‌دهد انتظار داریم برگ‌های درختان زرد شود. ابزار‌های سنجش زمان از طبیعت جلو زده اند. ضرورت زندگی کردن در شهر‌ها هم همین است.

زمانی که خط افق از پنجره‌ خانه‌ها دیده ‌شود می‌توان از روی رنگ ابر‌هایی که آسمان را پر می‌کنند و نسیمی که از دور دست می‌وزد دگرگونی فصل را حدس زد ولی نسیم نمی‌تواند بین برج‌های بلند شهر‌ها حرکت کند. اشعار و آهنگ‌های زیادی در وصف زیبایی پاییز سروده و ساخته شده اما زندگی بین بتن و آهن و شیشه حواس قدیمی را ضعیف کرده است. چندماه دیگر وقتی صبح‌ها شال‌گردن‌هایمان را برمی‌داریم تا جلوی باد سرد زمستان را بگیریم روی گردن گرگ‌ها یال درآمده است.

 روزنامه همشهری - 6 مهر 93 صفحه 16 شماره 6361

 


 
 
حذف و اضافه - شبکه‌های اجتماعی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

حذف و اضافه

محمد سرابی

زمانی می‌گفتند زمین صاف است و کسی شک نمی‌کرد. بعد فهمیدند که زمین گرد است و کسی تردید نداشت. حالا می‌گویند زمین شبکه‌ای است و باید مدتی بگذرد تا وضعیت جدید زمینی که انسان‌ها روی آن زندگی می‌کنند مشخص شود اما هرچه که از همه‌گیر شدن گوشی‌های هوشمند تلفن همراه و جریان اینترنت روی سیم‌کارت‌ها می‌گذرد شبکه‌های اجتماعی هم گسترش بیشتری پیدا می‌کنند و تعداد کسانی که به صفحه درخشان تبلت و گوشی نگاه می‌کنند بیشتر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی دنیا‌های درون نمایشگر‌ها هستند. در عامیانه ترین نوعش جایی است برای گپ زدن، خبر گرفتن، درد دل کردن، پخش شایعات، تعریف از قد و بالای بچه‌ها، آرزوی خوشبختی برای زوج‌های جوان، عرض تسلیت برای درگذشتگان و سایر دغدغه‌های انسان معاصر. البته خلاقیت و نو‌آوری در طنزپردازی هم با این شبکه‌ها شکوفا شده است. با این فرض تنها روابطی که پیش از این به صورت حضوری اتفاق می‌افتاد الان شکل مجازی گرفته است. دگرگونی فرهنگی خاصی در بین نیست تنها سرعت تبادل اطلاعات افزایش یافته است. همانطور که چند دهه قبل حرف‌های درگوشی  با ورود تلفن به پشت گوشی منتقل شد. اکنون هم آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و همدیگر را به فهرست «اضافه» می‌کنند.

اما چیزی فرق دارد. گرد‌همایی‌ها و گپ و گفت‌های درون شبکه‌های مجازی تفاوت بزرگی با شکل سنتی آن دارد. قبل از فناوری الکترونیک هم مردم می‌توانستند دوستان جدید پیدا کنند و ساعت‌هایی که می‌خواهند را با یکدیگر بگذرانند. گاهی تنشی پیش میامد و فیصله میافت یا برخوردی شکل می‌گرفت و دردسر درست می‌کرد اما اثر گذشته‌ها باقی می‌ماند زیرا نمی‌شد از نگاه کسی که هر روز در کوچه و محله و بازار به اجبار دیده می‌شود، فرار کرد. چشم‌ها در چشم هم می‌افتاد و کدورت یا برطرف می‌شد یا ادامه میافت و به اندازه عمر آدم‌ها دوام پیدا می‌کرد. اما کندن یک رابطه با دوست و بچه محل و همشهری، زیر نگاه او و دیگران سخت بود و همت می‌خواست.

شبکه اجتماعی نه صاف است و نه گرد، ساده است. قطع هر ارتباط با یک کلیک انجام می‌شود. کنار نام هر دوست گزینه‌ای وجود دارد که می‌توان بدون چشم در چشم شدن رویش زد و او را از فهرست پاک کرد.

روزنامه همشهری 9 شهریور 1393 صفحه 16


 
 
آن یک دانه هم تویی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
 

آن یک دانه هم تویی

 

محمد سرابی

 

گذشتگان ما رسمی داشتند که در میان وزیر و شاعر و عارف یکسان بود و امروز از خاطر ما رفته است. نمونه‌های بیشمار آن را می‌توان در اشعار و احادیث و پند و نصایح خواند. همه خود را دعوت به شکستن نفس می‌کردند مبادا غرور چشمشان را بپوشاند چرا که سقوط از آن آغاز می‌شد. رجز خواندن و خودستایی برای گردنکشان میدان جنگ بود و راهی برای اینکه دشمن را قبل از بیرون کشیدن شمشیر به هراس بیندازند. شاید هم برای اینکه جنگجویان خودشان را به لشگر روبرو معرفی کنند تا پس از شکست کسی بداند که در میان این همه پیکر بی‌جان چه نامدارانی از پا افتاده‌اند. مدح برای پادشاهان بود تا در روز بارگاه خوشنود باشند و صله‌ای مرحمت کنند. تفاخر برای ثروتمندان و اسم و عنوان برای اهل درس بود. دانشمند و حکیم و صاحب هنر که از صحنه جنگ دور بودند به شاگردانشان می‌آموختند که گرفتار خودبینی نشوند و با اولین پیروزی مدعی فتح جهان نباشند. اگر خطابی از دیگران شنیدند، بگذرند و اگر عنوانی یافتند، انکار کنند. عرصه هنر و اندیشه مسیری طولانی و آرام بود که رهروانش باید به باقی‌مانده راه نگاه می‌کردند نه به آنچه که طی کرده بودند.

اما امروز «ستایش خود» محصول دنیای جدید است. کتاب‌ها و سخنرانی‌ها و آموزش‌های گوناگون مجازی و کلاس‌ها و دوره‌های حضوری از گنجی بی‌همتا ‌می‌گویند که در هر شخص نهفته شده و اگر تا به امروز فوران نکرده قطعا با اعتماد به نفس کافی ظهور خواهد کرد تا جهان از نورش بهره‌مند شود. می‌گویند اگر چیزی را بخواهی تمام کائنات در مسیر اراده تو حرکت خواهد کرد. چرا کائنات باید مشغول اراده کسی باشد؟ چرا ماه و خورشید باید به دستور هر روزه پادشاه طلوع کنند؟

امروز ما درگیر جنگ هستیم. جنگ بی‌پایان و کارزاری بدون خونریزی با هرکس که درکنارش کار یا زندگی می‌کنیم. مسابقه‌ای که از روز اول زندگی آغاز می‌شود و سوت پایان ندارد. آرامش جهان گذشته به پایان رسیده است. راه پیش روی پسران آن چیزی نیست که پدران طی کرده‌اند. پس باید شمشیر تیز کرد و فریاد زدن جنگجویان را یاد گرفت و ضعف به دل راه نداد. کسب عنوان از زورآزمایی که باید در آن پیروز شد، رجز خوانی می‌طلبد نه سرزنش نفس. اینگونه از سرزنش خویش به ستایش خود رسیده‌ایم.

روزنامه همشهری 28 مرداد 1393 صفحه 16


 
 
لبخند‌های یواشکی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
 

لبخند‌های یواشکی

 

 محمد سرابی

 

لبخند زدن همان خندیدن نیست. خیلی عمیق تر است. با خواندن یک پیامک هم می‌شود خندید یا با شوخی‌هایی که در سریال‌های تلویزیونی نشان می‌دهند اما در لبخند زدن رضایتی هست که در خندیدن نیست. رضایت از چیز‌های کوچکی که به ما کمک می‌کنند سختی‌های اطرافمان را تحمل کنیم.

از ابتدا به ما یاد می‌دهند که باید برای ارتباط برقرار کردن با دیگران لبخند بزنیم و تمرین کنیم تا این کار را کم کم به صورت یک عادت در بیاوریم تا همیشه لبخند به لب داشته باشیم حتی در مقابل آدم‌ها و چیز‌هایی که از‌ آن‌ها خوشمان نمی‌آید. بدون آموزش هم می‌شود این کار را یاد گرفت چون لبخند زدن از رفتاری شخصی تبدیل به واکنشی اجتماعی شده است. اما هرکسی می‌تواند گاهی برای خودش لبخند بزند و یک شادی کاملا درونی را تجربه کند. لبخند زدن در تنهایی مثل یک جور نفس عمیق است.

تصویر‌هایی هست که نمی‌شود با دیدن آن‌ها لبخند نزد مگر اینکه لبخند‌هایمان را برای وقت دیگری ذخیره کرده باشیم و نخواهیم آن‌ها را برای خودمان خرج کنیم.

صحنه‌هایی که دور و برمان اتفاق می‌افتد گاهی انقدر کوچک هستند که باید برای دیدنشان دقت کنیم. بچه‌ کوچکی که تازه راه رفتن یاد گرفته است و توی پیاده‌رو به دقت قدم بر می‌دارد. ماشین قدیمی که خیلی نو و براق مثل یک عتیقه گرانقیمت نگهداری شده است. پیاده‌رو و نیمکت تمیز زیر یک درخت که از سر و صدای ماشین‌ها دور است. گنجشک‌هایی که بین شاخه‌های درخت بلندی سر و صدا می‌کنند. کسی که می‌ایستد، تکه نانی را از روی زمین برمی‌دارد و بالای دیوار می‌گذارد. تماشای ویترین مغازه‌ای که همه چیز را به ترتیب سرجایش چیده و قیمت زده است. بوی شیرینی تازه از فر بیرون آمده وقتی از جلوی قنادی رد می‌شویم. عطر چای تازه دم خوشرنگ که از قوری به لیوان می‌ریزد. مرد جوانی با گل و شیرینی که برای رسیدن عجله دارد. سوپر مارکتی که همه روز‌های هفته تا دیروقت باز است و همه چیز دارد. آسفالت مشکی و خط‌کشی سفید زیر چراغ‌های رنگی شهر.

می‌شود با دیدن همه این‌ها یواشکی بدون اینکه کسب بفهمد لبخند طولانی زد. لبخند زدن لطفی است که انسان در حق خودش می‌کند.

 

روزنامه همشهری 27 آبان 93 صفحه 16


 
 
شب‌های روشن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
 

شب‌های روشن

 

 محمد سرابی

 

بارش باران آلودگی هوا را کم می‌کند ولی سرما می‌تواند آن را بیشتر کند. اما یک نوع آلودگی شهری وجود دارد که ارتباط زیادی با آب و هوا پیدا نمی‌کند و بیشتر با غروب خورشید سنجیده می‌شود.

معمولا آلودگی نوری را نور زیاد شهر‌ها می‌دانند که در فضای اطراف پخش می‌شود و نمی‌گذارد منجمان ستاره‌ها را در خط افق رصد کنند. نوری که می‌تواند بر محیط زیست هم تاثیر بگذارد و پرنده‌ها را سردرگم کند. اما این نور فقط در فضای اطراف شهر‌ها نیست بلکه درون ساختمان‌ها هم به شدت جریان دارد.

روز‌ها نور خورشید از پنجره‌ها به درون ساختمان‌ها می‌تابد اما چراغ‌ها هم کم و بیش روشن هستند تا کمبود احتمالی جبران شود زیرا در این معماری تراشه‌های نور خورشید نمی‌توانند به عمق ساختمان‌ها برسند. با رسیدن غروب چراغ‌های بیشتری روشن می‌شوند و شب‌ها اگرچه آسمان تاریک شده ‌است اما زمین شهر‌ها بی‌خواب و روشن و درخشان است.

لامپ‌های کم مصرف و پر مصرف همه برای این ساخته می‌شوند که نور بیشتری را تا آخرین درجه تولیدکنند تا غروب خورشید را فراموش کنیم. دیوار‌ها و سقف‌های آپارتمان‌های کوچک را به رنگ سفید در میاورند تا کوچک بودن فضا کمتر به چشم بیاید و با نور‌های درخشان آن را روشن می‌کنند تا تصور کنیم در خانه بزرگتری زندگی می‌کنیم. تا دیر وقت که می‌خوابیم همه جا کاملا روشن می‌‌ماند. بعضی آنقدر به نور نیاز دارند که موقع خوابیدن هم نمی‌خواهند خانه را تاریک کنند. هیچ نقطه تاریکی در تمام زندگی وجود ندارد.

یکی از شرایط خواب خوب تاریک بودن اتاق خواب است و هرچقدر که عادت به نور مصنوعی کمتر باشد بدن انسان می‌تواند آرامش بیشتری را تجربه کند. این بخشی از تطبیق طولانی مدت انسان با محیط طبیعی است که با روشن شدن هوا فعال می‌شود و با رسیدن شب میل به استراحت پیدا می‌کند و گرنه شب را حس نکرده و برای صبح روز بعد خواب‌آلوده باقی می‌ماند. البته به شرطی که شب‌هایش تاریک باشند. اگر تمرین کنیم می‌بینیم که می‌توان خیلی از کار‌ها را در نوری کمتر از آنچه که تصور می‌کنیم، به خوبی انجام داد.

روزنامه همشهری 24 آبان 93 شماره 6398 صفحه 16 


 
 
مثل زهر - دروغ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
 

مثل زهر

 

زهر کم و زیاد ندارد. هرچقدر کم باشد باز هم کشنده است. نمی‌شود یک قطره از آن را خورد و سالم ماند. اگر هم نکشد چنان آسیبی به بدن می‌زند که تا مدت‌ها جبران نشود.

دروغ‌های کوچک دروغ نیستند؟ یعنی اگر یک دروغ بزرگ و رسوا و غیر قابل اثبات باشد اسمش دروغ است اما اگر کوچک و کم ضرر باشد دروغ نیست؟ مثلا نباید خبر مردن کسی که زنده است را بدهیم اما می‌شود درباره اینکه توی ترافیک مانده و دیر رسیده‌ایم دروغ بگوییم؟

بچه که بودیم به ما گفتند نباید دروغ بگوییم. توی دوران بچگی، وقتی که خیلی کوچکتر از آن بودیم که دنیای بزرگتر‌ها را بشناسیم حرف راست خیلی واضح بود اما وقتی آنقدر بزرگ شدیم که  فرق خوب و بد را بفهمیم؛ دروغ‌های کوچک هم راه خودشان را باز کردند. الان فقط دروغ‌های خیلی بزرگ برای ما دروغ واقعی هستند و بقیه بین راستی و رستگاری شناور مانده‌ و دنیای اطراف ما را پر کرده اند.

 

روزنامه همشهری 29 تیر 93 یادداشت صفحه 16


 
 
دختران سوریه‌ای در اردوگاه آوارگان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
 

دختران سوریه‌ای در اردوگاه آوارگان

 

محمد سرابی

ممکن است اتفاقاتی که برای اردوگاه‌های آوارگان فلسطینی رخ داده بود به تدریج درباره آوارگان سوریه‌ای هم تکرار شود. سوریه‌ای‌هایی که به کشور‌های اطراف پناه برده‌اند جمعیت زیادی را تشکیل می‌دهد که هرچه از مدت اقامت ‌آن‌ها بگذرد بیشتر حساسیت و همینطور «اشتهای» ساکنان بومی را تحریک می‌کنند. برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سوریه هم تاثیری در این شرایط نگذاشت. در برخی از این اردوگاه‌ها مانند «زعتری» در اردن تحرکات خشونت‌آمیزی دیده شده است که مدتی پیش به برخورد پلیس منجر شد. چند دهه قبل همین اتفاق در لبنان تکرار شده بود. نسل جوان آوارگان فلسطینی بیکار، خشمگین و خسته بودند. در شرایط آن روز لبنان و منطقه این مردان جوان به سرعت جذب جنبش‌ها مسلحانه شدند. گرایش‌های متناقضی از ملی‌گرا تا کمونیست در بین این مبارزان پیدا می‌شد و صهیونیست‌ها هم با روش‌ها مختلفی مانند تروریسم دولتی و حمله مستقیم نظامی با آن‌ها مقابله می‌کردند. اقامت طولانی ‌مدت آوارگان در لبنان منجر سیاست داخلی آن کشور را  تحت تاثیر قرار داد و در نهایت به ریاست جمهوری بشیر جمایل و قتل عام  صبرا و شتیلا منتهی شد. البته مشکلات فرهنگی فراوانی هم رخ داده بود که تحت تاثیر بخش سیاسی ماجرا قرار گرفت.

اردوگاه «زعتری» که به دلیل اغتشاش‌‌های اخیر مورد توجه قرار گرفته است پیش از این هم دارای دردسرهای فراوانی بود که همیشه هم جنبه مسلحانه نداشت. ساکنان این اردوگاه از نوعی ناامنی شکایت دارند. ظاهرا اردوگاه‌ها فرصت خوبی برای برخی سودجویان است تا از زنان و دختران آواره سوءاستفاده کنند. بیشتر این اقدامات در پوشش کمک‌های خیریه انجام می‌شود. داستان‌ به این شکل است که مرد مسن ثروتمندی از یکی از کشور‌ها شبه جزیره عربستان برای کمک مالی یا اهدا کالا به این اردوگاه می‌رود اما در همین حال پیشنهاد ازدواج با دخترانی که می‌بیند را می‌دهد. این پیشنهاد از طریق واسطه‌ها به همراه هدیه مالی مطرح می‌شود که تقریبا معادل همان خرید و فروش است. به نوشته «گاردین» مهریه‌ای که در سوریه هزار دلار است در اردوگاه آوارگان اردن تا صد دلار کاهش میابد و ازدواج‌های زیر 18 سال در هیچ جا ثبت نمی‌شود. البته مسلم است که مرد در نهایت احترام مقصود خود را اعلام می‌کند و به دختر هم وعده‌هایی از قبیل زندگی در یک محل امن با مردی ثروتمند داده می‌شود که دست کمی از رویاهای نوجوانان ندارد اما چه کسی می‌داند که این مردان خیر و نیک اندیش واقعا از کجا آمده اند و دختری که از اردوگاه شکار کرده اند را به کجا خواهند برد. دختران نوجوان جنگ‌زده طعمه‌های خوبی برای مردان هوسباز هستند.

دختران سوریه‌‌ای و لبنانی پیش از همه جنگ‌ها و درگیری‌ها هم برای مردان شبه‌جزیره و همینطور اردن گزینه‌های مطلوبی بودند که اکنون این جنگ شوم آن‌ها را در دسترس قرار داده است. آوارگان نیاز زیادی به پول دارند و همه آن‌ها نمی‌توانند مدت زیادی شرایط اردوگاه را تحمل کنند مخصوصا  اگر جوان و امیدوار به آینده باشند. در مقابل اگر چه اهالی سوریه و لبنان به نسبت دیگر اعراب دیدگاه متفاوتی دارند که برخی تعصب‌های اخلاقی را در میان آن‌ها کاهش داده است ولی این به معنی رها کردن سنت‌های قومی نیست. مردانی که در اردوگاه سکونت دارند نمی‌توانند در مقابل این سوءاستفاده بی‌تفاوت بنشینند و باید به شکلی از حرمت ‌خانوادگیشان دفاع کنند. در زعتری تا به حال چندین درگیری بزرگ و کوچک رخ داده است ولی در هیچ‌یک از آنها آوارگان اسلحه نداشتند اما دور نیست که پناهندگان سوری به سلاح دست پیدا کنند.

در اردوگاه صد هزار نفری زعتری لباس‌های عروس هم به فروش می‌رسد که همه آن‌ها برای ازدواج‌های شاد و منصفانه استفاده نمی‌شود. این اردوگاه از بزرگترین مراکز تجمع آوارگان جنگی جهان است که 12 کیلومتر با مرز سوریه فاصله دارد و از نظر جمعیت چهارمین شهر بزرگ اردن به شمار می‌رود. تجربه‌های قبلی آوارگان عرب در کشور‌های عربی چندان امیدوارکننده نبود.

روزنامه روزان 3 تیر 93


 
 
روزه گرفتن در فصل گرما - رمضام در تابستان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
 
راهکارهایی برای روزه گرفتن در فصل گرما

وقتی ماه رمضان، مهمان تابستان است

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
بار اولی نیست که ماه مبارک رمضان به فصل تابستان می‌افتد. در هر دوره‌ی ۳۰ ساله حدود ۱۰ سال، فصل گرما، میزبان ماه رمضان است که از طرف پاییز وارد می‌شود و از طرف بهار بیرون می‌رود.

در چنین روزهای گرمی روزه گرفتن قدری سخت است، اما قدیم‌ترها اصطلاحی بود که می‌گفت برای روزه گرفتن باید «توفیقِ روزه» داشت. بااین همه، اگر کسی این سال‌ها جوان و سالم و سرِحال باشد و بتواند به‌طور کامل و راحت همه‌ی ماه مبارک را روزه بگیرد، معلوم نیست، حدود 20، 30 سال بعد هم توان بدنی‌اش به همین اندازه باشد.

حدود 17 ساعت روزه‌داری در فصل گرما، همان چیزی است که توفیق می‌خواهد. در 14 قرنی که از روزه‌داری مسلمانان می‌گذرد، بارها ماه رمضان از فصل تابستان گذشته و روزه‌داران توانسته‌اند آیین دینی خودشان را به‌جا بیاورند، در عین حال قرار نیست طوری روزه بگیریم که به سلامتی ما لطمه بخورد. پس حتماً روش‌هایی برای این کار هست. در این صفحه، با چند راهکار برای غلبه بر سختی‌های روزه‌داری در روزهای گرم تابستان آشنا می‌شوید.

ماست و خیار

30 سال قبل و 30 سال قبل از آن هم ماه رمضان با تیر ماه هم‌زمان بوده است. البته قدیم‌ها شرایط زندگی در این ماه، تفاوت‌های زیادی با الآن داشت. مثل این‌که آلودگی هوای شهرها این‌قدر زیاد نبود یا این‌که هوا خنک‌تر بود. حالا بشر خودش دمای کره زمین را بالا برده و توانسته است تابستان‌ها را گرم‌تر کند.

برنامه‌ی فعالیت‌های روزانه هم در گذشته با امروز تفاوت داشت. مثلاً به‌خاطر کم‌تر بودن جمعیت و کوچک بودن شهر‌ها محل زندگی و کار و مدرسه و مزرعه، معمولاً فاصله‌ی خیلی زیادی با هم نداشتند و زمان زیادی در رفت‌و‌آمد با ماشین‌ها صرف نمی‌شد. منتها در مقابل چیز‌های دیگری هم عوض شده است. الآن ساختمان‌ها با انواع کولر‌‌های کم‌مصرف و پرمصرف آبی و گازی خنک می‌شوند و تحمل گرمای تابستان را راحت می‌کنند.

قدیم‌‌ها روش‌های دیگری مانند کشیدن دستمال پنبه‌‌ای خیس روی صورت و گذاشتن پاها توی تشت آب هم کمک می‌کرد که بتوان عصر‌های گرم را تحمل‌ کرد، اما چیزی که باعث می‌شد قدیمی‌ها بتوانند راحت‌تر روزه بگیرند رژیم غذایی آن‌ها بود که مقدار زیادی سبزی و میوه‌ داشت و در آن کم‌تر گوشت، چربی و سرخ‌کردنی پیدا می‌شد.

ادویه‌ها و مواد افزودنی که الآن استفاده از آن‌ها خیلی رایج است، قبلاً کم‌تر به این شکل توی غذا‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفتند و درست کردن شربت خاکشیر و دیگر انواع شربت‌ها و دم‌نوش‌ها حسابی رایج بود. درست است که قدیمی‌ها می‌توانستند با زبان روزه سر مزرعه کار کنند، اما از لحاظ ژنتیکی که قوی‌تر از ما نبودند، فقط بیش‌تر از امروز ما لبنیات و سبزیجات خنکِ سالم و مفید، مثل ماست و خیار می‌خوردند.

دکتر سلام

یکی از چیز‌هایی که باید به آن گوش کنید حرف‌هایی است که دکتر‌های تغذیه می‌زنند. چند روز مانده به ماه رمضان تمام شبکه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها این دکتر‌ها را دعوت می‌کنند. توصیه‌های آن‌ها معمولاً خیلی شبیه هم است و ممکن است خسته‌کننده به نظر برسد، ولی رعایت کردن این توصیه‌ها باعث می‌شود که بتوانیم با حفظ سلامتی روزه بگیریم.

مثلاً می‌گویند افطار را با آب گرم یا چای کم‌رنگ شروع کنید و زیاد مواد قندی نخورید یا این‌که بلافاصله بعد از افطار و سحری دراز نکشید. خوردن میوه و سبزیجات کافی هم از توصیه‌های دکتر‌ها است. مهم‌ترین چیزی که دکتر‌ها می‌گویند این است که وعده‌ی سحری را حذف نکنید وگرنه بعد از چند روز به‌خاطر به هم ریختن برنامه‌ی غذایی، روزه گرفتن برایتان سخت می‌شود.

دویدن در دود

وقتی روزه هستید و تابستان است و باید از خانه بیرون بروید، مراقب چند چیز باشید: اول این‌که زیر آفتاب راه نروید، چون بدجوری آب بدن را می‌کشد. پس، سایه‌ها را دنبال کنید. دوم این‌که اصلاً ندوید، حتی اگر فکر می‌کنید با چند قدم دویدن می‌توانید به اتوبوس برسید، باز هم ندوید که بلافاصله تشنه خواهید شد. سوم این‌که زیاد حرف نزنید. این کار هم باعث تشنگی می‌شود. علاوه بر این‌ها، از هر گونه غبار و دود و ریزگرد دوری کنید. دود به‌خاطر خشک کردن و تحریک کردن گلو باعث تشنگی می‌شود.

سحرخیزان

روزه برای کسی که جوان است و بدن سالمی دارد و رژیم غذایی درستی را دنبال می‌کند، بیش‌تر از این که باعث گرسنگی و ضعف شود، باعث جابه‌جا شدن برنامه‌ی خواب می‌شود. بدن ما به الگویی از غذا خوردن و خوابیدن عادت دارد که در این یک ماه تغییر می‌کند. برنامه‌ی روزانه‌ی خودتان را با این تغییر هماهنگ کنید. خوابیدن عصر برای تحمل یک روز طولانی مفید است، ولی در ساعت درستی بخوابید که نزدیک افطار بیدار شوید وگرنه تحمل زمان باقی‌مانده تا افطار سخت‌تر است. ورزش‌ها را هم مثل مسابقات جام رمضان به شب‌ها موکول کنید. هرکاری را که می‌خواهید انجام بدهید، از صبح زود شروع کنید. نمودار انرژی در این روزهای تابستانی رو به پایین است و هرچه که به اذان مغرب نزدیک‌تر می‌شوید توان کم‌تری خواهید داشت.

همکاری با آویشن

اگر توی خیابان بودید و زمان افطار رسید، روزه‌ی خود‌ را با آب سرد باز نکنید. به‌هیچ‌وجه هم سراغ نوشابه و آب‌میوه‌ی خنک نروید که معده‌تان داد و بیداد راه خواهد انداخت. می‌توانید کم‌کم آب ولرم بخورید، ولی باز هم سعی کنید چای، شیر یا آب گرم پیدا کنید. در تهران که ایستگاه‌های افطاری ساده‌ی شهرداری این امکان را فراهم می‌کنند که بتوانید با چای و افطاری ساده‌ای روزه‌تان را باز کنید.

برای وعده‌ی سحری هم حتماً خودتان را در برابر وسوسه‌ی خوردن سرخ‌کردنی‌ها و غذا‌های چرب و شور و ادویه‌دار نگه دارید که این خوردنی‌ها، اصلاً برای وعده‌ی سحر مناسب نیستند و یکی دو ساعت بعد تشنگی شدیدی پدید می‌آورند، حتی اگر همراه آن‌ها آب زیادی نوشیده باشید.

ممکن است بعد از یک هفته یا 10 روز اول ماه رمضان، احساس کنید که خیلی دوست دارید غذا‌های شور بخورید، این به‌خاطر کاهش نمک بدن است. البته می‌توانید خوراکی‌های نمکی را هم امتحان کنید، ولی این کار را برای بعد از افطار بگذارید. برای تأمین آب بدن نمی‌شود فقط روی نوشیدن آب خنک حساب کرد. میوه‌هایی که در فاصله‌ی افطار و خواب می‌خورید منابع آبی اصلی تأمین آب بدن هستند.

یک دسته از موادی که می‌توانند التهاب دستگاه گوارش را کم کنند و باعث خنک شدن آن شوند، عرقیات و ادویه‌های سنتی «خنک» مانند آویشن هستند که بدن را جلا می‌دهند. یکی دو روز مانده به شروع ماه مبارک رمضان آویشن را امتحان کنید تا تازه نفس شوید.

زنگ اول زنگ دوم

نیاز به غذا خوردن اولین نیاز انسان است و برای همین تقریباً بین تمام اقوام «خودداری از خوردن» نوعی آیین مذهبی است. روزه بر مردم قبل از ما هم واجب شده بود و در ادیان دیگر هم می‌شود انواعی از روزه گرفتن را دید. اما روزه گرفتن قواعدی دارد که سحر بیدار شدن و سحری خوردن یکی از آن‌هاست. اگر نمی‌خواهید سحر خواب بمانید، بهترین راه استفاده از دو ساعت است که با فاصله چند دقیقه تنظیم شده باشد. با صدای اولی بیدار شوید و منتظر دومی نمانید، اما اگر خواب ماندید دومی شما را بیدار می‌کند. سحری خوردن نزدیک نیم ساعت طول می‌کشد، پس زمان کافی برای خودتان بگذارید تا بتوانید با آرامش غذا بخورید.

http://www.hamshahrionline.ir/details/264365

روزنامه همشهری  شمره 748- ضمیمه دوچرخه 5 تیر 93


 
 
ساحل گرم برزیل
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
 

 

ساحل گرم برزیل

محمد سرابی

جام جهانی فوتبال همیشه با حاشیه‌هایی خارج از مستطیل سبز همراه است. حاشیه‌هایی که نه میزبان و نه شرکت کننده‌ها نمی‌خواهند زیاد درباره آن صحبت کنند. مخصوصا وقتی که میزبان در این زمینه سابقه قبلی داشته باشد. این اتفاق بین المللی بیشتر از بزرگترین حوادث همزمان با خود سر و صدا ایجاد می‌کند و پدید‌ه‌ای فراگیر را به وجود میاورد که بیشتر شرکت کنندگان و مهمتر از همه تمام بخش های کشور میزبان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در چند دوره جام جهانی در کشور‌های آلمان و آفریقای جنوبی مشاهده شده بود که به همراه جمعیت انبوه تماشاگران و طرفداران فوتبال دو گروه دیگر از مسافران هم به کشور میزبان هجوم می‌برند. جیب بر‌ها و کسانی که ما به آن‌ها زنان خیابانی می‌گوییم.

برای کسانی که به دنبال کسب درآمد هستند مهمترین اتفاقی که در جریان مسابقات بزرگ جهانی می‌افتد بالابردن کاپ یا تغییر نتایج در ضربات پنالتی نیست. جام جهانی در کنار رقابت‌های ورزشی که با حس میهندوستی ترکیب شده است بازار مصرف بزرگی ایجاد می‌کند که در کنار بازی‌های المپیک هر چند سال تکرار می‌شود. وقتی لشگر بزرگی از جوانان جویای هیجان به کشوری می‌روند خود به خود فضای آن کشور را دگرگون می‌کنند. در جریان  المپیک لندن 2012 پلیس متوجه شده بود که جیب‌برهای حرفه‌ای مدتی قبل به صورت گروهی به این شهر آمده اند تا در شلوغی ‌های قبل و بعد از بازی‌ها، خرج یک سال خود را از جیب تماشاگران بیرون بکشند. زنان خیابانی هم چنین شرایطی دارند. در جام جهانی آلمان و المپیک لندن این مشکل وجود داشت که بسیاری از این افراد اهل کشور میزبان نبودند و به صورت غیرقانونی برای یک ماه یا بیشتر به این کشور آمده بودند. این نشان می‌دهد که قاچاقچیان انسان و کسانی که زمینه اقامت این افراد را فراهم می‌کنند هم از جام جهانی بهره‌مند می‌شوند. دولت برزیل اکنون درگیر اعتراضات مردمی است که برخلاف انتظار در این کشور «فوتبالیست پرور» بروز کرده است. اعتراضات اقتصادی چند بار به درگیری خیابانی و گاز اشک آور هم منجر شد. اما این تمام اتفاقات نیست. برزیل از شهرت نامطلوبی در زمینه توریسم جنسی برخوردار بوده است چنانکه مسئولان این کشور در ماه‌‌های نزدیک به مسابقات بار‌ها بر « تصویر نادرست» شکل گرفته از این کشور تاکید کرده اند. گفته می‌شود «رسیف» بزرگترین شهر شمال شرقی برزیل، با مشکل سوء استفاده گسترده جنسی از زنان زیر 18 سال روبرو است. این شهر میزبان 4 بازی جام جهانی خواهد بود. جیب بر‌ها که گروهی کار می‌کنند می‌توانند در هر مکان شلوغی کیف‌های خارجی‌ها را خالی کنند و مانند آرزو‌های تیم‌های بازنده ناگهان ناپدید شوند.

  روزنامه روزان - 26 خرداد 93


 
 
خون و شرافت - تجاوز جنسی در هند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
 

خون و شرافت

 

محمد سرابی

فرزانه درست در مقابل دادگاه پاکستان کشته شد. جرم او این بود که از دستور خانواده‌اش برای ازدواج سرپیچی کرده بود. خانواده‌ او از بدتری ابراز ممکن برای کشتن این زن باردار استفاده کردند. ضربه‌های سنگ سر او را خرد کرد تا دیگر دختران اهل لاهور بدانند که نباید بر خلاف میل خانواده‌شان ازدواج کنند.

نکته اصلی در قتل‌های خانوادگی این است که تقریبا همیشه زن‌ها کشته می‌شوند. آن‌ها چه به زور مورد تجاوز قرار بگیرد و چه به شکل مذهبی – قانونی با مردی  ازدواج کرده باشند مستحق مرگ تشخیص داده می‌شوند. به ندرت پیش میاید که مردان در این روابط دو طرفه مقصر تشخیص داده شوند. خانواده فرزانه مردی به نام محمد اقبال را متهم کرده بودند که او را دزدیده است و به همین دلیل به دادگاه شکایت کرده بودند اما این شکایت بیشتر یک تله بود تا یک دادخواهی. وقتی اقبال و فرزانه به دادگاه مراجعه کردند متوجه شدند که قبیله فرزانه در مقابل در دستگاه عدالت آماده هستند تا خودشان قانون را اجرا کنند.

اما اگر ادعای خانواده فرزانه درست بود باید اقبال را مجازات می‌کردند و زن را از دست او نجات می‌دادند. مهمترین واکنش از طرف پلیس‌هایی که قاعدتا باید در مقابل دادگاه یک شهر پرجمعیت همیشه آماده باشد دیده شد. به گفته شاهدان پلیس فقط صحنه را تماشا کرد. ظاهرا نیرو‌های پلیس نمی‌خواستند وارد یک دعوای خانوادگی شوند. این بی‌طرفی موثر به فاصله یک روز در نقطه دیگری از شبه قاره هم اتفاق افتاده است. این بار زنان قربانی مطلق بودند. در روستای کترا ایالت اوتارپرادش هند اجساد دو دختر ۱۴ و ۱۵ ساله بعد از تجاوز، از یک درخت آویزان شده بود.

جرم این دختران غیر از اینکه مورد تجاوز قرار گرفته بودند این بود که از طبقه و قبیله پایین بودند. پلیس محلی هم  به همین دلیل، مفقود شدن این دختر‌ه‌ها را زیاد جدی نگرفت. احتمالا مرگ آن‌ها هم چیزی را تغییر نداده است و اگر این اتفاق مجددا تکرار شود، نمی‌‌توان از پلیس و دستگاه قضایی انتظار داشت کسی را به درستی تعقیب کنند. در سال ۲۰۱۲ میلادی، گروهی از مردان در اتوبوسی در دهلی به یک دختر دانشجو بارها تجاوز کردند و بعد او را از اتوبوس بیرون انداختند. زمانی که مردم خواستار مجازات مهاجمان بودند گفته می‌شد آن‌ها در دادگاه پاسخی دادند که خشم عمومی را بیشتر کرده است. شایع شده بود که متهمان گفته‌اند لباس این دختر تحریک کننده بود و برای همین به او تجاوز کردیم. شبه قاره تا مدتی درگیر واکنش‌های مردمی به این فاجعه بود اما تمام تضاهرات‌ها و اعتراض‌های مردمی و رسانه‌ای نمی‌تواند شرایط سنتی حاکم که زنان را به صورت کلی «مقصر » به شمار میاورد، تغییر دهد.

یادداشت روزنامه روزان - 12 خرداد 1393


 
 
گفت‌وگو با عبدالجبار کاکایی - باید جنگ را بازخوانی کنیم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
 
گفت‌وگو با عبدالجبار کاکایی
باید جنگ را بازخوانی کنیم
 

|  محمد سرابی|  خبرنگار|

عبد الجبار کاکایی را به شاعری می‌شناسند و با ترانه‌هایی که امروزه در میان خوانندگان نسل جدید طرفداران بسیاری دارد ولی گفت‌وگوی ما و او به موضع دیگر ارتباط پیدا می‌کند. به جنگ. کاکایی و برادرانش سال‌ها در جنگ ایران و عراق حضور داشتند اگر چه کمتر از آن صحبت می‌کنند. صحبت‌های ما از انقلاب و جریان‌های فکری و سیاسی آن آغاز شد و به خاطرات جبهه رسید. متنی که می‌خوانید خلاصه یک گفت‌وگوی طولانی است.  

 کرد هستید؟
بله، متولد‌ سال ۴٢ در کردستان هستم. خانواده‌ام بیشتر در شهر‌های مقدس عراق زندگی می‌کردند و در سفری که به سرزمین مادریشان داشتند من به دنیا آمدم. چند ماه بعد آنها قصد داشتند به عراق برگردند و برای گذرنامه عکسی در قصرشیرین از من در قنداق گرفتند. ‌سال بعد عبدالکریم قاسم در اثر کودتا سقوط می‌کند و بعثی‌ها روی کار می‌آیند و شروع به اخراج ایرانی‌ها می‌کنند. این بود که پدر و مادرم به سرزمین اصلی‌شان برمی‌گردند و در ایلام ساکن می‌شوند.
این سرزمین اصلی ایران است یا کردستان؟
ایلام و کردستان بخشی از ایران است. اعتقاد من به کشورم بالاتر از اعتقاد به اقوام است پدرم هم با این‌که مدتی طولانی در عراق ساکن بود و به زبان عربی هم تسلط داشت ولی ایران را سرزمین خود می‌دانست. این مفهومی از ملیت است که شاید ۵٠٠- ۴٠٠ ‌سال برای مردم ما سابقه داشته باشد. از همان زمانی‌که بعد از حمله تیموریان و در دوران صفویه وحدت ملی شکل گرفت. این دلبستگی نسل به نسل منتقل شده است. اجداد ما در دستگاه حسینقلی‌خان ابوقداره از حاکمان ایلام و لرستان کار می‌کردند و جزیی از دربار او بودند که آن زمان به نام عبداللهی‌ها شناخته می‌شدند.
 از حاکمان محلی غرب؟
بله، سلسله والیان پیشینه‌ای در دوره صفویه دارند و در اواخر قاجاریه محدوده حکومتشان تنها به ایلام ختم می‌شد و در اوایل دوره پهلوی آخرین حاکم آن غلامرضاخان از رضاخان شکست می‌خورد و به عراق می‌رود که الان قبرش در وادی‌السلام نجف است. اجداد ما کارگزار و دبیر و مستوفی دربار والیان بودند. عکس‌های بعضی‌هایشان هنوز هست.
 از داشتن این اجداد احساس غرور می‌کنید؟
بیشتر به این فکر می‌کنم که بی‌هویت نبودیم و دوست دارم این گذشته را به جوان‌ها منتقل کنیم. دکتر ایرج افشار تالیفات خوبی درباره خان‌های ابو قداره دارد.
 اولین بار چگونه در انقلاب شرکت داشتید؟
 بهار ‌سال ۵٧ بود و دیگر پاسبان‌ها در محله‌ها گشت نمی‌زدند. ایلام جزو استان‌های پیشرو در انقلاب بود و خود مردم گروه‌هایی را برای حفاظت شبانه در محله‌ها تشکیل دادند. من و تعداد دیگری از هم سن و سال‌هایمان هم در این گروه‌ها بودیم شب اولی که برای نگهبانی محله ایستاده بودم، متوجه شدم که وظیفه سنگینی داریم. فکر می‌کردم وقتی برای محافظت ساده از یک خیابان باید شبها بی‌خوابی را تحمل کنی و آماده‌باش بمانی پس نگهداری از یک کشور حتما خیلی سخت‌تر است.
 همان نگهداری از کشور باعث شد به جنگ بروید؟
 انگیزه اصلی من برای رفتن به جبهه با دیدن یک گزارش تلویزیونی تقویت شد. آن هم از تلویزیون عراق. وقتی جنگ شروع شد تلویزیون عراق نشان داد که چطور ارتش‌اش وارد خاک ایران شدند. می‌دیدم که تانک‌ها به شهر مهران حمله کردند. قبلا فامیل‌هایمان آن‌جا بودند و ایام عید به دیدنشان می‌رفتیم. تمام خاطرات خوب کودکیم از آن شهر بود. تانک‌ها از روی زمین بازی که در آن بازی می‌کردیم رد شدند. دیدن این صحنه‌ها خیلی ناراحتم کرد و فکر کردم این حق ما است که وطنمان را پس بگیریم. رفتم اسم نوشتم و اعزام شدم.
 به خط مقدم رفتید؟
 من خط را انتخاب کردم. می‌گفتند تو دیپلم داری و برای کار اداری بمان ولی می‌خواستم به خط بروم. از ۵٠ نفر بچه‌های ایلام که رفتیم جبهه ١١ نفرمان برای خط اعزام شدند. خودمان رفتیم یعنی وسیله‌ای نبود. گفتند خودتان وسیله پیدا کنید. ماهم آمدیم لب جاده و با یک وانت رفتیم پل فلزی که ورودی منطقه جنگی بود. آن‌جا مدارک را نشان دادیم و به ما اسلحه ژ٣ و خشاب دادند. یادم هست در اسلحه‌خانه پیرمردی کار می‌کرد که وقتی تفنگ را به من داد گفت این سلاح یک شهید است. اثر خون شهید هنوز روی بدنه تفنگ دیده می‌شد و جایش مثل زنگ‌زدگی بود. بعد منتظر مینی‌بوس‌هایی شدیم که شب‌ها برای بردن نیروها می‌آمدند. چون روزها امکان دید عراقی‌ها بود. ٢ روز طول کشید و بالاخره با ۴٠ نفر از بچه‌های یافت‌آباد سوار یک مینی‌بوس شدیم. توی همان جمع کوچک که با هم رفیق شده بودیم ما کردها را به جنگاوری و شجاعت می‌شناختند که خیلی ابهت داشت.


 
 
تماشاچی‌های ما - معبد شائولین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

 تماشاچی‌های ما

 محمد سرابی

 زمانی جابه‌جا کردن سطل‌های چوبی بزرگ پر از آب و بالابردن آن‌ها از پله‌های معبد شائولین یکی از تمرین‌های هر روز شاگردان هنر‌های رزمی بود. اما این کار همیشه هم برای قوی‌تر کردن ماهیچه‌هایشان انجام نمی‌شد. معبد شائولین چین را در منطقه‌ای کوهستانی ساخته بودند که دسترسی به آن همیشه ممکن نبود برای همین شاگردان باید آب یا دیگر نیاز‌های ساکنان معبد را دائم در گذرگاه‌های کوهستانی اینطرف و آنطرف می‌بردند و اگر کسی نمی‌توانست در این آزمون موفق باشد برای آموزش‌های رزمی پذیرفته نمی‌شد.

معبد شائولین راه سخت گذری داشت و گذر مردم عادی و کشاورزانی که در پای کوه زندگی می‌کردند به آن نمی‌افتاد. کسی می‌توانست به شائولین برود که در پی آموختن فنون کهن جسمی و فکری بود و از سختی آن هراسی نداشت. کسانی که معبد را اداره می‌کردند می‌دانستند که نباید هرکسی به آن راه پیدا کند. مخصوصا اینکه استادان بزرگ تاکید می‌کردند شاگردان نباید تماشاچی داشته باشند و گرنه هدف اصلی خود را گم می‌کنند.

بدنسازی و ایروبیک در گروه ورزش‌ها جدید قرار دارند. ورزش‌هایی که در شهر‌های بزرگ و اقتصادی نیمه مرفه مشتری انبوه پیدا می‌کنند و صرفه اقتصادی دارند. رشته‌هایی که به «شکل تن» می‌پردازند و نه به «کار تن». این استاندارد دنیای جدید است که در آن موفقیت در کشمکش و زورآزمایی دشوار پیدا نمی‌شود بلکه در «پسندیده» بودن است. رشته‌های دیگر ورزشی هم بدون تماشاچی نیستند. البته هنوز هم ورود غریبه‌ها به اردوی آمادگی تیم‌های مدعی قهرمانی ممنوع است اما بدنساز‌ها در سالن‌های زیرزمینی با آینه‌های بزرگ تمرین می‌کنند و نفس زنان خودشان به تماشای خودشان می‌پردازند. این اتفاق نشانه بدی نیست تنها دگرگونی بدون بازگشتی را از گذشته تا کنون به نمایش می‌گذارد. در جهانی که نمایش مبنای اصلی است و رفتار‌های درونی و کمیاب گذشته به شکلی همه‌گیر و پر مخاطب عرضه می‌شود. جایی که تماشاچی تعیین کننده است. جایی که آب با لوله کشی منتقل می‌شود ماهیچه‌ها برای «نشان‌دادن» ساخته می‌شوند.

معبد شائولین امروز دیگر آن مکان افسانه‌ای قدیمی نیست. مجموعه ساختمان‌های آن بارها تخریب و دوباره ساخته شده است. اطراف معبد و راه رسیدن به آن را با نیمکت و سلطل زباله و گلکاری تغییر داده اند تا گردشگران راحت تر از آن بازدید کنند. گردشگرانی که به تماشای دروازه‌ اصلی، مجسمه‌های شیر و سطل‌های چوبی آب می‌روند.

روزنامه همشهری 25 شهریور 1393 صفحه 16

 


 
 
کمتر از 10 نخ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
 

کمتر از 10 نخ

محمد سرابی

قناد‌های قدیمی اصفهانی و یزدی برای امتحان کردن قوام شیره «گز» راه ساده‌ای دارند. وقتی شیره مخلوط شده گز در حال پختن است یک قطره آن را بین دو انگشت شصت و سبابه می‌گذارند و فشار می‌دهند. موقعی که دو انگشت را از هم دور می کنند باید ده نخ باریک از شیره بین انگشت‌ها درست شود. شیره اصیل گز را از درون رگ‌های درختی بیابانی بیرون میاوردند. از گیاهی که برگ‌های خشک و شور داشت و پروانه‌ای رو شاخه‌هایش نمی‌نشست.

دو نفر که می‌خواهند زندگی مشترکی بسازند باید وابستگی‌های فراوانی به هم داشته باشند. باید چیز‌هایی را در هم دیده باشند که بتوانند با آن‌ها یکدیگر را بشناسند و به یاد بیاورند. نخ‌هایی که دو نفر را مثل نوک دو انگشت دست هم پیوند می‌دهند و کش میایند و جدا نمی‌شوند اما این وابستگی به معنی سرگرمی مشترک نیست. وقت گذرانی جوان‌های هم سن و سال با یکدیگر کار عجیبی نیست. شاید خیلی‌ها بتوانند با هم فیلم دانلود شده ببینند، با هم به سفر‌های تابستانی جاده‌ای بروند یا با هم از غذای عجیب و غریب یک رستوران لذت ببرند اما معلوم نیست بتوانند زیر سقف خانه‌ای کوچک با هم زندگی کنند. معلوم نیست بعد از گذشتن روز‌های پروانه‌ای، این دونفر اصطکاک نداشته باشند و حوصله هم را سر نبرند. شاید برای همین است که بعضی‌ها از وابستگی هراس دارند و می‌خواهند همه‌چیز معمولی باشد. نمی‌خواهند زیاد به هم پیوند بخورند شاید روزی لازم شد فاصله بیشتر شود و آنوقت «دلبستگی» کش میاید و دردناک می‌شود.

دنیای شباهت‌ها خیلی پایدار نیست چون آدم‌های زیادی به هم شبیه هستند و می‌توانند جایگزین یکدیگر شوند. شباهت داشتن به تنهایی دلیل خوبی است اما اگر باعث وابستگی نشود کافی نیست. آن هم وابستگی دو طرفه که اگر دو نفر را بجوشانند و بفشارند یک قطره‌شان از هم جدا نشود. این ربطی به عاشقانه و رویایی فکر کردن ندارد، به شیرین بودن زندگی واقعی برمی‌گردد. قناد‌ها می‌دانند که گر نخ‌ها کمتر باشند هنوز باید دیگ قنادی را هم زد و شعله را بیشتر کرد و گرنه گز معروف چیزی که باید بشود نخواهد شد.

روزنامه همشهری چهارشنبه 15 مرداد 93 صفحه 16


 
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی - امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی

اجتماع > جامعه‌شناسی- محمد سرابی:
در دوران گذشته سرمایه هر کشور میزان طلایی بود که در خزانه پادشاه انبار شده بود و مقدار محصولی که کشاورزان از زمین برداشت می‌کردند.

 پس از چند قرن دگرگونی مشخص شد که در دنیای امروزی سرمایه اشکال مختلفی دارد که هیچ‌یک اهمیتی کمتر از دیگری ندارند اما در این میان اخلاق به‌معنای «حسن معاشرت» چه جایگاهی دارد؟ آیا می‌توان خوش‌رفتاری و تحمل زیاد اهالی یک شهر یا کشور را به‌معنای بیشتر بودن سرمایه آن ملت درنظر گرفت؟ جمعیت و مهاجرت، تفاوت نسل‌ها، مشکلات اقتصادی و نگرانی‌های سیاسی هریک می‌تواند به بنیان اخلاقی جامعه خللی وارد کند یا دست‌کم اینطور تصور می‌شود. درباره کم تحملی و برخورد‌های خشن روزانه با تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در اتاقی که هر 4 دیوار آن را انبوهی از کتاب‌های فارسی و انگلیسی پرکرده بودند به گفت‌وگو نشستیم. او عقیده دارد که جامعه ایرانی برخلاف ادعا‌ها در شرایط بحرانی قرار ندارد.

  • بیشتر ایرانیان، مخصوصا کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی ‌می‌کنند با این تجربه روزانه روبه‌رو هستند که شهروندان ما میل چندانی به خوشرویی ندارند. البته این کلمه را باید با مسامحه به‌کار برد ولی آیا می‌توان این سؤال را مطرح کرد که ما چگونه از ملتی اخلاق‌مدار تبدیل به مردمی‌ شده‌ایم که حوصله‌ای برای حسن‌معاشرت نداریم؟ آیا در شرایط بحران اخلاق هستیم؟

خیر در شرایط بحران قرار نداریم. اگر دچار فروپاشی اخلاقی شده بودیم الان ما و شما درباره اخلاق صحبت نمی‌کردیم. اگر می‌بینید همه درباره اخلاق نگران هستند به این دلیل است که می‌خواهند آن را بسامان ببینند. الان در تاکسی یا کسی حرف نمی‌زند یا اینکه ابراز ناراحتی می‌کند که چرا وضعیت - از ترافیک گرفته تا معیشت - اینطور است. اینها یعنی مردم به‌دنبال راه و روشی برای بهتر کردن شرایط هستند. در بین مسئولان هم می‌بینیم که به‌دنبال بسامان کردن هستند. در صحبت‌های مقام ‌معظم‌رهبری و ریاست‌جمهوری همیشه سفارش به اخلاق را می‌بینید.

  • پس در شرایط بی‌اخلاقی نیستیم؟

من واقعیت اجتماعی را می‌بینم که نشانه بداخلاقی است نه بی‌اخلاقی. از طرف دیگر وقتی جامعه را بی‌اخلاق بدانیم دیگر امکان هیچ عملی را نداریم. متأسفانه داوری‌های رادیکال صورت می‌گیرد که یا می‌گویند جامعه بسیار اخلاقی خوبی داریم یا در حال فروپاشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستیم. البته معیار‌های دینی و ایدئولوژیک یا سنتی هم بر این قضاوت‌ها تأثیر می‌گذارد اما اگر شرایط بحرانی بود و اخلاق کاملا از دست رفته بود که الان درباره‌اش صحبت نمی‌کردیم.

  • ایوان کلیما، نویسنده اهل چک در کتاب «روح پراگ» این موضوع را مطرح کرده است که توده مردم وقتی احساس می‌کنند زیان دیده‌اند به‌خودشان اجازه می‌دهند سر دیگران کلاه بگذارند. شاید در میان مردم ما هم این حس رواج یافته باشد؛ یعنی بدنه جامعه با این احساس مشترک روبه‌رو است که «زیان‌دیده» است و در زمانی نامشخص «دیگران» حق او را گرفته‌اند. این فرد فکر می‌کند باید تلافی کند ولی چون دستش به آن «دیگران» نمی‌رسد از روابط عادی و روزانه شروع می‌کند.

همه اینطور نیستند و این حس به همه‌جا سرایت نکرده‌ است. همین الان مردان، زنان، مدیران و روحانیانی هستند که میل به اصلاح دارند و برای بهبود شرایط اخلاقی تلاش می‌کنند. این را در بین هنرمندان و روشنفکران هم می‌بینید. در عرصه فرهنگی کنشگرانی هستند که داعیه اخلاقی دارند و حداقل تلاش می‌کنند به بداخلاقی جامعه دامن نزنند؛ می‌بینید که خبر پدر کشتن و فرزند کشتن در صفحه‌های حوادث به شکلی منتشر می‌شود تا جامعه را به این رفتار وحشیانه تشویق نکند. مطبوعات اصرار دارند در دعواهای سیاسی بی‌اخلاقی را کم کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند.

  • شاید این واکنش نوعی پنهان‌کاری باشد. بالاخره ما فرهنگی داریم که همیشه در آن معایب خودمان را انکار کرده‌ایم.

من بارها شنیده‌ام که می‌گویند مردم دروغ می‌‌گویند و آن را انکار می‌کنند. لابد انتظار داریم دروغ بگویند و دروغگویی را تأیید کنند. من فکر می‌کنم همین هم نشانه دوری کردن از بی‌اخلاقی است. این تلاش ریاکارانه‌ای نیست. در جامعه اخلاقی وقتی کسی خطایی می‌کند هم رسانه‌ها و هم خودش سعی می‌کند که دروغ را پنهان کند.

  • سالمندان اغلب از گذشته‌ای تعریف می‌کنند که در آن همه مردم راستگو، درستکار و خوش‌اخلاق بودند و عشق، محبت و انسانیت همه‌ جا فوران می‌کرد. در این‌باره چه فکری ‌می‌کنید؟

اصلا درست نیست. آدم‌ها وقتی به سن و سال بالا می‌رسند سعی می‌کنند خودشان و نسل خودشان را پاکیزه جلوه دهند. ما هم این را می‌پذیریم که نسل قبلی خوب بودند ولی این معنی را نمی‌دهد که نسل فعلی ناپاک است؛ چون آدم و نسل مطلقا خوب نداریم. از طرف دیگر اگر این نسل جدید واقعا پلید و پست بودند نسل قبلی را تحمل نمی‌کردند.

  • اما این نکته که یک نسل به‌دنبال معیشت هستند، یک نسل به‌دنبال آرمان و نسلی دیگر به‌دنبال سودجویی مستقیما اخلاق آنها را عوض می‌کند و روی معاشرت آنها با یکدیگر یا میزان تحملشان تأثیر می‌گذارد.

نسل جدید نه بی‌اعتنا به هنجارهاست، نه بی‌اخلاق و نه بی‌میل به دین. همان نسل قدیم است که در متنی متفاوت اخلاقی متفاوت دارد. همین نسلی که ادعا می‌کند خیلی به والدینش خدمت کرده در زمان جوانی و نوجوانی به‌خاطر درس‌ نخواندن خانواده‌‌اش را گرفتار کرده بود. اتفاقا نسل جدید فرهنگی‌تر، آگاه‌تر و متعهد‌تر است. تفاوت اصلی در شرایط اقتصادی زمانه است. نیازها، امکانات و انتظارات به تناسب زمان تغییر کرده است. الان انفجار ارزش‌ها و امکانات است. الان از نسل جوان خیلی بیشتر خواسته می‌شود. پدر و مادری که از تحصیل به جایی نرسیده‌اند به فرزندشان فشار می‌آورند که باید تحصیل کنی. الان من خودم توی دانشگاه‌ها به وضوع این امکانات محدود و انتظار زیاد از نسل جدید را می‌بینم.

  • قدیمی‌ها از زمانی می‌گویند که مردم تهران همه اهل همین‌جا بودند و الان مهاجرت بی‌رویه باعث شده که بی‌نظمی و بی‌حرمتی زیاد شود اما سرشماری‌ای که در سال 1335از تهران گرفته شد نشان می‌دهد که در این سال نیمی از افراد ساکن این شهر مهاجر بوده و در جای دیگری به دنیا‌ آمده بودند. بنابراین داستان «اهل تهران» خیلی هم درست نیست؛ چون در همان زمان رویایی هم عده زیادی از ساکنان شهر مهاجر بوده‌اند. آیا همزیستی با غریبه‌ها را یاد گرفته‌ایم؟

ما الان با مهاجران افغان که زبان، فرهنگ و دین شبیه خودمان دارند هم بیگانه برخورد می‌کنیم، مثلا زمانی دشمنی داشتیم که به ما لطمه زده و حالا که آن دشمن دیگر نیست به جایش ما با آنها برخورد می‌کنیم؛ این بیگانه‌ستیزی است. از طرف دیگر مهاجرت اساس ثابتی دارد و جمعیت جایی می‌رود که پول باشد چون دنبال امکانات بهتر است.

  • شاید جنگ دیرینه شهر و روستا عامل این بداخلاقی است. این جنگ باید چند دهه قبل به پایان می‌رسید.

انقلاب یک پدیده شهری بود که ظهور روستایی پیدا کرد. امام‌خمینی (ره) از نجف به پاریس رفتند و بعد به تهران آمدند. آدم‌هایی که انقلاب را شکل دادند مبهم نیستند بلکه متفکر و صاحب‌اندیشه بودند اما می‌بینیم که این تحول بزرگ رنگ و شکل روستایی پیدا می‌کنند. تصور اصلی این بود که الگوی توسعه درست اجرا نشده و پس از انقلاب به درستی عمل خواهد شد ولی درنهایت به شکلی درآمد که انگار تغییراتی از روستا برای ویرانگری شهر آمده است. به‌طور مشخص دولت قبلی در سفرهای استانی پایان زندگی آسان حداقل گرایانه و پایان روستا را ناخواسته اعلام کرد؛ نوعی تز ضد‌شهر.

  • بعضی وقت‌ها که برنامه‌های دوربین مخفی از یک کشور توسعه‌یافته پخش می‌شود ناخودآگاه تصور می‌کنیم اگر همین نمایش در پیاده‌رو‌های یکی از شهر‌های پرجمعیت ما اجرا شود چه اتفاقی می‌افتد؟ به‌احتمال زیاد واکنش مردم ما در مقابل یک اتفاق غیرمنتظره و طنزآمیز می‌تواند متفاوت باشد. گروهی از مردم ما از قرارگرفتن در هر شرایط مشکوکی هراس داشته دارند که مبادا اتهامی به آنها زنده شود یا مجبور شوند پولی بپردازند. این هم نتیجه فضای اخلاقی است؟

ناشی از سیاست است چون اعتمادی به حوزه سیاست ندارند. مداخله سیاست و حکومت در زندگی شهروندان خیلی زیاد است و هیچ کاری به‌خود این شهروندان سپرده نشده ما نگاه انفعالی به مردم داریم. مردم از مقصر بودن مبرا نمی‌شوند ولی اختیاری هم ندارند. خیلی از دستگاه‌هایی که مشغول مداخله در زندگی روزمره مردم هستند در واقع باید کار دیگری انجام دهند. الان می‌بینید که محدودیت‌های ترافیکی دائما بیشتر می‌شود. محدوده طرح ترافیک، محدوده زوج و فرد و محدوده‌های دیگری گسترش پیدا می‌کند. راننده‌ها دائما به‌دنبال این هستند که از این محدوده‌ها عبور کنند و پلیس هم می‌خواهد به هرشکلی شده راننده‌های متخلف را گیر بیندازد. نتیجه‌ اینکه وضع ترافیک بهتر نمی‌شود. یا اینکه در جاده‌ها دائم تصادف‌ اتفاق می‌افتد و کار پلیس این شده که آمار تصادف‌ها را اعلام یا درصد مقصر بودن ارگان‌های دیگر را مشخص کند. حکومت آنقدر وارد فضای جامعه شده و انواع دخالت‌ها را انجام می‌دهد که هیچ جایی باقی نمانده است.

  • در سال‌های 60رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌های ایران دائما در حال تبلیغات علیه زندگی غربی بودند. برنامه‌ها و گزارش‌هایی ساخته و منتشر می‌شد تا ثابت کند جامعه غرب تا یک دهه بعد دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود و از شدت خشونت و فساد نابود خواهد شد اما این اتفاق نیفتاد. تصور می‌کنید چه چیزی مانع فاجعه اخلاقی در غرب شد؟

جامعه غربی چند ساحت گوناگون دارد و دائما در حال بازسازی خودش است؛ همانطور که در رکود‌های مالی فرصتی برای بازسازی اقتصادی پیدا می‌کند. از نظر فرهنگی هم بازگشت به نوعی اخلاق را درپیش می‌گیرد تا از بحران‌ها گذر کند. برخی جامه‌شناسان مدعی هستند که فرایند بازگشت به خانواده در غرب شکل گرفته است.

برنامه‌هایی که گفتید باعث شده دچار نوعی تصور اشتباه درباره خودمان و جهان بشویم. الان می‌بینیم موج‌های مهاجرتی شکل گرفته که عامل آن حسرت خوردن نسبت به غرب است.

  • تصور می‌کنید جامعه امروز ما چقدر به خشونت رفتاری گرایش دارد؟

در واقع بدنه جامعه ما نمی‌خواهد وارد نزاع شود. مردم ما اهل مسالمت هستند وگرنه هر روز فروپاشی رخ می‌داد. همین مسالمت‌جویی باعث شده که دمکراسی در این کشور جواب بدهد درحالی‌که در جایی تبدیل به رادیکالیسم می‌شود اما دمکراسی مبتنی بر امکانات، ظرفیت‌ها و حزب است درحالی‌که می‌بینیم اصل تحزب هم گاهی انکار می‌شود. اینجا دولت‌ها بر آمده از جامعه‌اند اما تلاش می‌کنند جامعه را کنترل کنند. اگرخودمان این شرایط را سر و سامان بدهیم و بگذاریم تعیین کنند اقتصاد ملی رقابتی باشد خواهیم دید که در اثر افزایش تولید ملی، افزایش ثروت و بیشتر شدن رابطه با جهان سطح تحمل افراد هم بیشتر و حسن‌معاشرت، تحمل و صفات خوب اخلاقی هم بیشتر دیده می‌شود.

  • و این اخلاق خودش بخشی از سرمایه ملی ما خواهد بود؟

بله. ما الان 3 سرمایه بزرگ داریم. نفت، خانواده و مذهب شیعه. به مردم ما امکان و توانایی کمی داده شده و نمی‌شود آنها را متهم کرد یا به آنها برچسب بی‌اخلاقی زد. همانطور که گفتم هنوز در وضعیت بحران نیستیم اما اگر به مردم فرصت و فضای کافی ندهیم سرانجام روزی به بحران اخلاقی خواهیم رسید.

روزنامه همشهری 28 بهمن 1392 صفحه 9  - اجتماعی

 http://www.hamshahrionline.ir/details/249984

 


 
 
قصه‌های شب سرما - محمد جعفری قنواتی - شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

گفتگو با محمد جعفری قنواتی درباره قصه پژوهی به بهانه شب یلدا

قصه‌های شب  سرما

محمد سرابی

 

 

«بیرون خانه برف و سرما بود و بچه‌هایی که در اتاق جمع شده بودند مدام شیطنت می‌کردند و کسی نمی‌توانست آرامشان کند اما وقتی مادربزرگ قصه را شروع کرد همه بچه‌ها آرام نشستند تا آخر قصه را بشنوند» این شاید دلیل خوبی برای قصه گفتن در شب یلدا باشد. اما اگر قصه‌ها فقط برای بچه‌ها است چرا بزرگتر‌ها هم به قصه‌ها گوش می‌دادند؟ قصه‌ها قسمتی از فرهنگ هر جامعه هستند حتی اگر در کتاب‌های ادبی نیامده باشند و فقط سینه به سینه انتقال پیدا کنند. حیف که الان آجیل شب یلدا از قصه‌اش بیشتر طرفدار دارد. گفتگوی ما با دکتر «محمد جعفری قنواتی» در مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی از همینجا شروع شد. اینکه چرا سنت‌هایی مانند قصه گفتن از رونق افتاده اند.

 

،،،،،،،،،،،

= زمانی بود که قصه گو و قصه شنو زیاد بود و در هر خانواده کسی پیدا می‌شد که بچه‌های کوچکتر دورش جمع شوند و با اصرار بخواهند که برایشان قصه بگوید. اما از وقتی شهرها بزرگتر شدند و کانال‌های زیاد تلویزیون و  اینترنت و گیم  رواج پیدا کرد کمتر می‌شود چنین چیزی را پیدا کرد.

اتفاقا این موضوع به گسترش رسانه‌ها یا صنعتی شدن جوامع یا پیشرفت زندگی شهری ارتباطی ندارد. جامعه بشری هزاران سال در حال تحول بوده است. زمانی مردم خط نداشتند  ولی افسانه داشتند. الان هم اقوامی که تا چند دهه قبل بدوی بودند قصه‌های زیادی برای تعریف کردن دارند. اختراع خط و توانایی نوشتن افسانه‌های بومی را نابود نکرد. الان می‌شود اختراع خط را با رسانه‌های امروز مقایسه کرد و فهمید که تلویزیون عامل از بین بردن قصه‌گویی نیست. الان در دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند قصه‌گویان حرفه‌ای وجود دارد که شغلشان تعریف کردن داستان‌ها و افسانه‌ها است. من آنجا کسانی را دیدم که قصه‌گوی حرفه‌ای بودند وقتی شروع می‌کردند صدایشان قطع نمی‌شد. مثل نقالی های ما آنچنان گیرا بودند و شیوه تعریف کردنشان جالب بود که شنونده مسحور می‌شد. اگر توسعه صنعتی عامل از بین بردن قصه‌گویی باشد الان باید در جایی مثل انگلستان افسانه‌های محلی کاملا نابود شده باشند.

= پس از چه زمانی قصه‌هایی که بزرگتر‌ها برای کوچکترها می‌گفتند کم کم فراموش شدند؟

این ماجرا بحث خیلی مفصلی دارد. اول اینکه «ادب شفاهی» شامل گونه‌های خیلی زیادی است که با هم تفاوت دارند. بعضی کاملا اسطوره هستند و بعضی حکایت ‌های کوتاه روزمره. این داستان‌ها در تمام ایران رواج داشته و در هر منطقه نامی به آن داده اند. در خراسان و مازندران اوسنه یا اوسانه، درکهگیلویه متل یا متیل، در شیراز و جنوب کشور قصه، در استان مرکزی شوقات و درخور و بیابانک به آن اوسون می‌‌گفتند. درست همان زمانی که در غرب به دنبال ثبت فرهنگ عامیانه خودشان بودند در ایران بعضی‌ها عقیده داشتند که برای پیشرفت باید فرهنگ عامیانه را کنار بگذارند.

= تقریبا کی؟

نزدیک به 150 سال قبل آثار برادران گریم در آلمان منتشر شد. دو برادری که داستان‌هایی مانند سفید برفی، شنل قرمزی، هانسل  و گرتل و ... را جمع آوری کردند و قصه پژوهانی مانند «آنتی آرند» به طبقه بندی علمی داستان‌ها پرداختند. در انگلیس بیشتر از یک قرن است که انجمن فولکور وجود دارد. الان بزرگترین موسسه افسانه پژوهی در گوتینگن آلمان قرار دارد که هرسال با 500  پژوهشگر جهانی در تماس است و دائره‌المعارف افسانه‌های عامیانه جهان را تدوین می‌کنند. از سال 1960 رشته ‌فولکور‌شناسی به صورت یک رشته دانشگاهی در آمد و حالا تا مقطع دکتری ادامه پیدا کرده. البته در غرب هم الان برای قصه گفتن دور آتش نمی‌نشینند.

= دور آتش نشستن در هوای سرد لذت  زیادی دارد. چرا بیشتر این  قصه‌گفتن‌های ایرانی در  شب‌های زمستان اتفاق  می‌افتاد؟

در شیوه زندگی کشاورزی فصل‌های  گرم سال زمان کار است. مردم آنقدر سرگرم  کشت و کار هستند که وقتی شب‌ها به  خانه  بر می‌گردند از شدت خستگی به خواب می‌روند تا صبح فردا که دوباره روانه مزرعه شوند. اما در زمستان کار زیادی ندارند شب‌ها هم طولانی است و فرصت خوبی برای قصه گفتن پیدا می‌شود. خیلی از این قصه‌هایی که مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ‌ها می‌گفتند تکراری بود. خیلی ها را هم می‌شد به شکل دیگری از قصه‌گو‌های دیگر شنید ولی باز هم برای شنونده‌ها جالب بود.

= این قصه‌های مشترک چطور به وجود آمده اند؟

بعضی‌ها عقیده دارند این داستان‌ها در یک محل ساخته ‌شده‌اند  و بعد به نقاط مختلف دنیا راه پیدا کرده اند. بعضی‌ها هم می‌گویند که علت شباهت قصه ها این است که انسان‌ها نیازمندی‌های مشترکی مثل غذا، لباس و خانه دارند. آن‌ها می‌دیدن که روز و شب پشت سرهم میاید و در فصل‌های سرد باران و برف تکرار می‌شود برای همین سعی می‌کردند  برای این اتفاقات توضیحی پیدا کنند و  قصه‌های مشترک اینطور ساخته شدند

= آن گروه اول که عقیده داشتند قصه‌ها در یک نقطه بوجود میایند کجا را مرکز اصلی قصه‌ها می‌دانند؟

هند. البته نمی‌شود کشور‌ها را از این نظر با هم مقایسه کرد ولی تمدن‌های قدیمی جهان مانند چین، میانرودان، ایران و هند محل تولد این قصه‌های بودند. هند به خاطر تنوع قومی زیاد و شرایطی که داشته می تواند جایی باشد که خیلی از افسانه‌های در آن بوجود آمدند.

= مثل کلیله و دمنه؟

کلیله و دمنه و طوطی نامه مثال خوبی  هستند. کلیله و دمنه چند بار به زبان‌های آن زمان مانند پهلوی، فارسی و عربی ترجمه شده و در این بین به شعر هم درآمده است. داستان‌ها در هر بار تبدیل باز نوشته شده است و وقتی از کشوری مثل  ایران عبور می کند مهر ایرانی هم به آن می‌خورد.

= پس در مسیر رفت و آمد قصه‌ها هستیم؟

بله. از این نظر  هیچ فرهنگی نیست که خالص باشد. اسکندر، اعراب و مغول‌ها بارها به ایران حمله کردند و چند صد سال در اینجا حکومت می‌کردند. ایران روابط تجاری و فرهنگی زیادی با کشور‌های اطرافش داشت مثلا در سفرنامه ابن بطوطه نوشته شده که ایرانیان در دریای چین مهمان شاهزاده چین بودند و شنیدند پاروزن‌ها شعر سعدی را می‌خوانند در حالی که مدت زمان زیادی از درگذشت سعدی در ایران نگذشته بود.

= قسمت مهمی از این قصه‌های ملی و جهانی از عنصر «خیال» تشکیل شده است اما کسانی هستند که عقیده دارند خیالپردازی برای نوجوانان مناسب نیست.

خیالپردازی البته مخالفانی هم دارد ولی من اینطور فکر نمی‌کنم ارتباط با دنیای افسانه‌ها و جزئی از مراحل رشد است. در فرهنگ سنتی ما، قصه‌گوها یک نکته مهم را به کار می‌بستند. دراول آخر قصه عبارتی می‌گفتند که نشان می‌داد قصه واقعیت ندارد. « یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود... بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.»

 

////////////

ثبت فرهنگ عامیانه

یکی از فعالیت‌هایی که در ساختمان مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی انجام می‌شود تدوین دانشنامه فرهنگ مردم است. قنواتی که خود ویراستار علمی این دانشنامه است می‌گوید:

این کار از سال 87 شروع شده و تا امروز جلد اول آن به انتشار رسیده و جلد دوم هم در حال آماده شدن است. پیش بینی می‌کنیم در این مرحله 10 جلد دانشنامه منتشر شود.

دفتری که در آن کار تدوین دانشنامه انجام می‌شود اتاق بزرگی است که همه طرف آن را کتابخانه‌ها پوشانده‌اند. کتاب‌ها بر اساس ناحیه جغرافیایی و موضوع مورد بررسی تقسیم بندی‌ شده اند و روی یک تابلو بزرگ فهرست موضوع‌های جدید و مقاله‌هایی که باید ارسال شود نوشته شده‌ است. دکتر «اصغر کریمی» که او نیز در تهیه این  دانشنامه فعالیت دارد هم در این دفتر کار می کند. قنواتی می‌گوید: تجربه جمع‌آوری  فرهنگ مردم بسیار جالب است. مثلا باید وارد یک روستا شوی و از اهالی سراغ کسی را بگیری که قصه‌های زیادی میداند. اما به همین سادگی هم نیست. وقتی سراغ پیرمرد یا پیرزنی میروی که قصه‌گوی روستا است معمولا این دو جمله را می‌شنوی که « من که چیزی بلد نیستم.» و « به درد شما شهری‌ها نمی‌خورد.» چه برسد به اینکه بخواهی دستگاه ضبط صدا را راه بیندازی و بخواهی توی میکروفن قصه‌هایشان را تعریف کنند. باید دنبال موقعیت مناسبی باشی  و چند روز با آن‌ها زندگی کنی. سر مزرعه و باغ بروی. مهمان سفره‌شان باشی و بعد که تو را پذیرفتند قصه‌هایشان را تعریف می‌کنند.

این پژوهشگر فرهنگی که به گفته خودش در بیشتر نقاط فارسی زبان داستان‌های مردمی را ضبط کرده است می‌‌گوید: من بارها داستان «ماه پیشونی» را در نقاط مختلف ایران شنیده‌ام. شاید چند صد نسخه از  این داستان بین  مردم ما رواج دارد که همه تفاوت‌هایی با هم دارند. حتی وقتی یک داستان را مادر بزرگ تعریف می‌کند و بعد از مادر و بعد از دختر او می‌خواهی داستان را دوباره تعریف کنند می‌بینی اندکی تفاوت بین داستان‌ها وجود دارد. جدا از مضمون که در همه داستان‌ها مشترک است در ادبیات شفاهی ما مواردی هست که به آن توجه نشده و مانند گنجی ناشناخته باقیمانده است.  من داستانی قدیمی را در کتابی خطی پیدا کردم که 500 سال قدمت دارد و جالب اینکه 3 راوی داشت اگر «بورخس» آن را تصحیح کرده بود و با نام او در ایران منتشر می‌شود حتما طرفداران زیادی پیدا می‌کرد.

 

//////////////

شب یلدای ما بدون کرسی بود

من اهل ماهشهر خوزستان  هستم. شب یلدا در خوزستان یک تفاوت بزرگ دارد که آن هم کرسی است. یلدا در ماهشهر آنقدر سرد نبود که نیاز به کرسی داشته باشیم ولی به همان شکلی که در همه ایران رایج است دور هم جمع می‌شدیم. ما در خانه‌ بزرگی به همراه عمو‌ها و خانواده‌هایشان زندگی می‌کردیم. 8 عمو داشتم بعضی ها شرکت نفتی بودند و خارج از ماهشهر در اهواز و مسجد سلیمان کار می‌کردند ولی برای« شب چله» همه جمع می‌شدند. آجیل گندم برشته و بادام داشتیم و شیرینی می‌پختند و خوردنی‌های دیگر. قصه‌گفتن‌ها مهمترین قسمت این شب بود.

مادربزرگ مادریمان که به او «بی بی فاطمه» می‌گفتیم همه را دور خودش جمع می‌کرد و قصه می‌گفت. نوه‌های کوچکتر به او «بی بی گصبه» می‌گفتند زیرا در منطقه‌ای زندگی می‌کرد که نامش گصبه (قصبه) بود. بی بی فاطمه در واقع نامادری مادر ما بود ولی هیچ وقت به این موضوع فکر نمی‌کردیم چون اصلا مشخص نبود.

پیرزن دیگری که با ما نسبت فامیلی داشت  وقتی مادرم به دیدن خانواده مادریمان در اهواز می‌رفت او پیش  ما بچه‌ها می‌ماند نامش او هم فاطمه بود و قصه می‌گفت. مردی به نام عباس هم می‌شناختیم که قصه‌های شاه عباس را دوست داشت و تعریف می‌کرد. قصه گفتن از سال‌های دور در خوزستان رایج بود و به همین دلیل زمانی که داستان نویسی جدید به ایران رسید «مکتب  ادبی خوزستان » متولد شد. یادم هست که پدرم هم قصه‌های هزار و یک شب می‌گفت و من در متن روایت‌های شفاهی هزار و یک شب گفته‌های او را آورده ام. او ناخدا بود و لنج داشت و همین هم کارش را برای ما بچه‌ها هیجان انگیز تر می‌کرد. البته وقتی بچه بودیم لنج توی دریا غرق شد. یک شب  یادم هست که پدرم به خانه آمد و گفت که وسط دریا با لنج دیگری تصادف کرده‌اند احتمال این اتفاق خیلی خیلی کم بود. پدرم به محض اینکه متوجه می‌شود دیگر امیدی به نجات لنج نیست می‌پرد توی لنج سالمی که با آن‌ها تصادف کرده بودند و کارکنان آن را یکی یکی توی آب می‌اندازد و می‌گوید باید رفیق های من را نجات دهید. همین ماجرا خودش یک قصه جالب بود.

زمانی که قصه پژوه شدم بی بی فاطمه زنده نبود تا صدایش را ضبط کنم و قصه‌هایش را بنویسم اما هربارکه قصه‌ای را می‌نویسم یا درباره قصه‌گویی تحقیق می‌کنم به یاد او می‌افتم. شب‌های یلدا بچه‌ها و بزرگتر‌ها همه می‌نشستند و به قصه‌های او گوش می‌دانند. می‌دانید که افسانه‌هایی که کاملا مخصوص کودکان باشد محدودند و در واقع شنونده افسانه‌های عامیانه عموم مردم هستند.

ما خیلی از داستان‌ها را می‌دانستیم و از بی بی فاطمه می‌خواستیم که باز هم آن را تعریف کند. آخر‌های قصه‌ها بعضی بچه‌ها به خواب می‌رفتند. من هم خوابم می‌برد ولی قصه‌ها یادم می‌ماند. مخصوصا قصه «سنگ صبور» را یادم هست. آن جایی که بی بی فاطمه با لهجه زیبای خوزستانی می‌گفت: «تو صبور یا مو صبور»

////////////

قنواتی:

شب یلدا ماندگار است زیرا مانند نوروز ارتباط مستقیم با مذهب یا زمان خاصی ندارد این جشن‌ها پیش از زرتشتی شدن وجود داشتند و قرن‌ها بعد هم که ایرانیان اسلام را پذیرفته اند باقی ماندند برای همین هنوز هم باقی هستند.

 

روزنامه همشهری 28 آذر 1392 ضمیمه دوچرخه

 


 
 
دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
 
غیر از دشمن و خشکسالی چه دشمنی داریم؟

دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند

مهارت‌های زندگی > جامعه- محمد سرابی:
اگر می‌خواهید میزان راستگویی جامعه اطراف خود را ارزیابی کنید به این فکر کنید که چند نفر را می‌شناسید که تا به حال از آنها دروغ نشنیده باشید.

 البته باید دروغ‌های مصلحتی و کوچک را هم دروغ به حساب بیاورید زیرا بیشتر توجیه‌ها درباره دروغ گفتن مربوط به همین دروغ‌های کوچک است. آیین بوشیدو که راه و رسم زندگی شرافتمندانه سامورایی‌ها بود می‌گوید یک مرد شریف دروغ نمی‌گوید حتی از بیم اینکه رنج و آزاری به او برسد. متأسفانه در جامعه امروز دروغ گفتن رایج است با وجود اینکه لزوما رنج و آزاری هم در میان نیست. شاید با دروغگویی راحت‌تر از راستگویی زندگی می‌کنیم و این به عادتی است که گویا کنار گذاشتن آن دشوار و شاید غیرممکن باشد. رسوایی‌های ریچارد نیکسون و بیل کلینتون، روسای جمهور قبلی آمریکا به‌خاطر جاسوسی و مشکل اخلاقی نبود بلکه به خاطر این بود که دروغ گفته بودند.

مشخص نیست صفت نادرست دروغگویی در کجا ریشه دوانده که این قدر قدرتمند است. محمد صنعتی روانپزشک و دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران می‌گوید: متأسفانه در جامعه ما از قدیم شفافیت وجود نداشته است. فرهنگ ما یکی از مشخصاتش رمز و راز است که یکی از معناهایش علاوه بر معانی دیگر پنهان‌کاری و نگفتن حقیقت یا برملا نکردن حقیقت است. اگر ادبیات ما را بخوانید یا به نگرش‌های صوفیانه و عرفانی تاریخ ایران نگاه کنید می‌بینید پنهان‌کاری به‌عنوان یک ارزش والا شناخته می‌شود و این باور وجود دارد که حقیقت هیچ‌وقت نمی‌تواند آشکار شود. فرهنگ ما فرهنگ گریز از واقعیت و فرهنگ اسطوره‌اندیشی یا افسانه باوری است و مسلما در زندگی روزمره تاثیرگذار است.

این نویسنده و منتقد ادبی می‌افزاید: هزار سال است گرفتار این مشکل هستیم و هر زمانی که حقیقت و واقعیت را گفتیم مورد خطر و تهدید قرار گرفته‌ایم پس وقتی واقعیت دردناک و باورناپذیر است به اسطوره رومی‌آوریم و عادت می‌کنیم که واقعیت را پنهان کنیم. بنابراین تعجبی ندارد که با دروغ راحت‌تر هستیم تا با راست. البته همه اینطور نیستند ولی شکل غالب این است که راستگو بیشتر دچار مشکل می‌شود.

به گفته او دروغگویی ریشه‌ای بسیار قدیمی در تاریخ و فرهنگ ایران دارد ولی آیا تحولات جدید و زندگی در دنیایی با عناصر مدرن نتوانسته باعث تغییر این فرهنگ شود؟ صنعتی می‌گوید: فرهنگ ما هنوز شفاهی است. در جامعه‌ای که75میلیون نفر جمعیت دارد و 90 درصد آن باسواد هستند تیراژ کتاب 400 یا 1000نسخه است؛ افرادی که سواد خواندن و نوشتن دارند ولی علاقه‌ای به نوشتار ندارند و هنوز در فرهنگ تصویری و شفاهی به سر می‌برند. بنابراین امکان یک‌کلاغ، 40 کلاغ داریم و تحریف و شایعه‌پردازی در آن بیشتر است.

وی می‌افزاید: بچه‌های ما وقتی می‌بینند پدر از مادر و مادر از پدر موضوعی را پنهان می‌کند و به خاطر آن دروغ می‌گوید دروغگویی را یاد می‌گیرند و می‌بینیم نه فقط مسائل سیاسی بلکه رابطه‌های بین فردی ما نظیر روابط دوستانه، غالبا بر اساس پنهان‌کاری است. اگر می‌خواهیم ثبات جامعه و رابطه دوام پیدا کند باید در آن شفافیت وجود داشته باشد و همه با واقعیت محیط اطرافشان در تماس باشند.

در برخی از فرهنگ‌های غربی ناپسند‌بودن دروغ و تاکید بر راستگویی و صراحت را حتی درصورت دلگیر‌شدن طرف مقابل و ایجاد کدورت می‌بینیم، که صنعتی در این‌باره می‌گوید: آنان به‌دنبال حقیقت و بازگشایی حقیقت هستند در حالی که ما در فضایی که پر از شایعه و دروغ است، نمی‌توانیم حقیقت را بگوییم. ظاهرا ما به افرادی که به آنها علاقه داریم بیش از دیگران دروغ می‌گوییم. در بسیاری از موارد ناراحت کردن افراد برای ما سخت است و به همین دلیل سعی می‌کنیم با دروغ گفتن از این کار پرهیز کنیم.

یکی از اعضای هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران نیز می‌گوید: شاید یکی از دلایل دروغگویی عدم اعتمادبه‌‌نفس کافی باشد به‌ شکلی که این افراد مجبور می‌شوند یک تصویر غیرواقعی از خودشان ارائه کنند، امروزه این مسئله به واسطه استفاده از اینترنت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. شاید ریشه این موضوع را باید در سیستم آموزش و پرورش جست‌وجو کرد. یعنی افراد در سیستم آموزش و پرورش مستقل بار نمی‌آیند و امکان کسب اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس کافی را ندارند. نمونه ساده آن را حتی در دانشگاه‌ها هم می‌توان یافت: اینکه دانشجو اقدام به تحقیق و پژوهش نمی‌کند و صرفا قصد دارد مدرک دانشگاهی بگیرد، عمده این مسائل به فقدان اعتماد‌به‌‌نفس کافی باز می‌گردد. محمد کمالی با شرح اینکه وقتی ملاک‌ها اغلب بر ظاهر افراد متمرکز باشد قطعا امکان ارائه یک تصویر غیرواقعی از خود هم فراهم می‌شود می‌گوید: اگر ما می‌توانستیم در سیستم آموزشی‌مان به دانش‌آموزان و جوانان راه‌های نه گفتن و نمایش خود واقعی را آموزش دهیم دیگر این‌گونه مشکلات وجود نداشت. عضو هیأت علمی گروه مددکاران دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ریشه این مسئله را دوران کودکی و ترس‌های مرتبط به این دوره و امر و نهی کردن‌های والدین، تنبیه و اعمال خشونت آنها می‌داند.

دکتر غنچه راهب نیز می‌گوید: عدم صداقت در موارد بسیاری ناشی از ترس است یعنی فرد از برملاشدن حقایق می‌هراسد و به همین دلیل دروغ می‌گوید. از سوی دیگر دروغگویی می‌تواند جنبه یادگیری داشته باشد به گونه‌ای که فرد دروغ‌گفتن را از محیط و افراد پیرامونش می‌آموزد و به لحاظ این دروغگویی، فرد یا الگوهای مورد نظرش تشویق می‌شوند. این رفتار به‌نحوی از طرف اطرافیان تقویت شده و به‌صورت ریشه‌ای نهادینه می‌شود. وی می‌افزاید: برای روبه‌رو شدن با این مسئله بایستی در وهله اول به بافت خانواده توجه کرد و ویژگی‌ها و صفاتی که در خانواده منجر به دروغگویی فرزندان می‌شود جست‌وجو کرد که از آن جمله می‌توان به ترس از تنبیه، برآورده نشدن نیازهای روانی، عاطفی و فیزیولوژیکی فرد اشاره داشت. از سوی دیگر باید جنبه‌های یادگیری دروغگویی که در خانواده‌ها و البته اجتماع رخنه کرده است یافت و به آن پرداخت.

تلاش برای تایید دیگران و دریافت تایید از آنان آن هم بدون تلاش عملی یکی از دلایل اصلی گسترش دروغ در جامعه است که رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران، درباره آن می‌گوید: به‌طور کلی ما مردمی هستیم که دوست نداریم کسی را از خود برنجانیم، به همین علت و به گمان خودمان آسان‌ترین راه یعنی دروغگویی را در پیش می‌گیریم. در برخی موارد نیز دروغ می‌گوییم چون نیاز به اثبات و تایید و ابراز وجود داریم. بسیاری از ما موقعیت شغلی، اجتماعی و خانوادگی خود را در گرو تایید یا نظر دیگران می‌دانیم بنابراین تلاش می‌کنیم به هر وسیله‌ای آنها را برای خود نگه داریم.

دکتر مصطفی اقلیما اضافه می‌کند: در چنین شرایطی حق را ناحق می‌کنیم، راست و دروغ را به هم می‌بافیم و هر مسئله نادرستی را درست جلوه می‌دهیم و تا زمانی که با افشای دروغ آب از آب تکان نخورد وجدان جمعی جامعه نسبت به آن بی‌اعتناست و آن را طبیعی فرض می‌کند. این موضوع در تمامی آسیب‌های اجتماعی قابل نشانه‌گذاری است. به‌عنوان مثال در پدیده شوم طلاق، دروغگویی یکی از عوامل پنهان آن است. آموزش‌های دوران کودکی نقش مهمی در انتقال صفت دروغگویی به نسل بعد ایفا می‌کند. روانشناس بالینی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران، درباره ریشه‌های دروغ می‌گوید: عادت به دروغگویی از دوران کودکی نشأت می‌گیرد. کودکان با یادگیری مشاهده‌ای و الگوبرداری عملی از رفتارهای والدین، مسائل زیادی یاد می‌گیرند و طبیعی است که شعارهایی مثل «دروغ گفتن کار بدی است» یا «دروغگو دشمن خداست» بدون داشتن صداقت در رفتار با کودک کارساز نیست.

دکتر اکرم پرند هم با شرح اینکه چگونه کودکان دروغ گفتن را یاد‌می‌گیرند، می‌گوید: رفتار مناسب در مقابل کودکان به ویژه از سه‌سالگی به بعد که کودک به صورت مستقیم الگوبرداری می‌کند، بسیار مهم است. والدین وظیفه دارند که یک سری مهارت‌ها را به کودکان یاد دهند تا او در آینده نیازی به دروغگویی نداشته باشد. از آن جا که شخصیت فرد در دوران کودکی شکل می‌گیرد، آموزش مهارت‌هایی نظیر مهارت حل مسئله، خودآگاهی، توانایی کنترل هیجانات، توانایی بیان و کنترل احساسات و درک احساسات دیگران، به کودک کمک می‌کند تا بتواند مسائل را به طرز صحیح حل کند. بیشتر کودکان و بزرگسالان زمانی که مهارت حل مسئله نداشته باشند، راحت‌ترین کار یعنی دروغ‌گفتن را انتخاب می‌کنند تا بتوانند مشکل خود را به‌طور مقطعی حل کنند.

وی با بیان این تعریف که دروغ یعنی فرار از حل مسئله به جای روبه‌رو شدن با آن می‌گوید: به عبارت دیگر نداشتن مهارت برای رویارویی با مشکل و حل آن، علت اصلی دروغگویی است. در واقع فرد باید بتواند هر جا لازم است «نه» بگوید و درخواست دیگران را به صورت محترمانه رد کند یا اینکه سکوت کند، این کار نوعی مهارت است که اغلب افراد فاقد آن هستند.

جنبه مذهبی دروغگویی نیز بخش دیگری از ناپسندی آن است. یکی از اساتید حوزه و دانشگاه می‌گوید: از نظر آموزه‌های اسلامی همه دروغ‌ها به هر هدف و انگیزه‌ای که باشد زشت، بد و ناپسند و حتی گناه کبیره و حرام است و مرتکب آن نمی‌تواند به عناوینی چون هدف و قصد و انگیزه خیر آن را امری خوب و حلال و پسندیده جلوه دهد. بلکه حتی شنوندگان دروغ و کسانی که برای شنیدن دروغ گوش‌هایشان را تیز می‌کنند و تمام حواس خود را مصروف شنیدن دروغ می‌کنند، تهدید به مجازات‌های سخت در دنیا و آخرت می‌شوند.

اما درباره دروغ مصلحت‌آمیز چه می‌توان گفت؟ حجت‌الاسلام محمدرضا درانی با اشاره به اینکه برادران حضرت یوسف(ع) نیز به قصد پنهان کردن جرم خود به دروغ متوسل شده بودند، بیان می‌کند: اسلام و آموزه‌های آن، دروغی را خوب و حلال ندانسته است بلکه در برخی از موارد به خاطر مصالحی بسیار مهم چون حفظ جان و عرض و آبرو یا مال بسیار زیاد، دروغ را مجاز دانسته است و این جواز درحد ضرورت است و براساس آموزه‌های اسلامی چیزی که به ضرورت و اضطرار به همان مقدار مجاز دانسته شده، در همان محدوده با شرایط سفت و سخت جایز است. پس جواز دروغ همانند جواز خوردن مرده برای مضطر آن است که باید به مقدار نیاز و با شرایط خاصی انجام گیرد. با این وجود شنیده می‌شود که برخی موارد در باره دروغ استثنا شده است. وی در این باره می‌گوید: مواردی که از نظر فقه اسلامی به‌عنوان دروغ مصلحتی عنوان می‌شود موقعیت اضطرار و ناچاری است. اصلاح میان مردم یعنی هرگاه بین دو نفر مسلمان خصومت و نزاعی باشد و انسان با یقین به مؤثر بودن، می‌تواند با گفتن دروغ، کینه و عداوت را برطرف کرده و صلح و صفا و صمیمیت میان آنها برقرار کند، دوم در زمان خدعه و نیرنگ در جنگ و سوم در وعده به خانواده و همسر. درانی در تشریح موقعیت سوم می‌گوید: چون بسیاری از اوقات در اثر زیاده‌طلبی و چشم‌و‌هم‌چشمی، تقاضای خانواده فراتر از امکانات مرد و حد توان او است، یا باید با برخورد منفی و رد صریح در برابر خواسته‌های آنان موضعگیری کند و یا با برخورد امیدوارکننده و وعده‌های مصلحتی و غیرجدی تا حدودی آنها را راضی و قانع سازد. اما آنچه نزد عوام متداول است و آن را دروغ مصلحتی می‌نامند مصلحت شخصی خودشان است.

نظریه دیگری که درباره دروغ مطرح شده است ناامنی را دلیل اصلی آن می‌داند. یک جامعه‌شناس و استاد دانشگاه با اشاره به شرایط زندگی مردم ایران در طول تاریخ می‌گوید: ایرانیان به‌دلیل ناامنی دروغ می‌گویند و از خودشان چند‌لایه ساخته‌اند، بین ناامنی و دروغ یک رابطه مستقیمی وجود دارد. مثلا اخیرا زمانی که عنوان می‌کنند نگران نباشید دلار بالا نمی‌رود، سریع مردم دلار می‌خرند چون می‌دانند دروغ است.

اصغر مهاجری بر عنصر سرمایه اجتماعی نیز تاکید کرده و چنین شرح می‌دهد که در ایران سرمایه اجتماعی که از سرمایه اقتصادی هم مهم‌تر است، زیاد نیست بنابراین ایرانیان با هم کار گروهی انجام نمی‌دهند و در نتیجه عدم‌اعتماد ایجاد می‌شود. دروغ هم یکی از محصولات این جامعه است. الان رسانه‌ها، صداوسیما و دانشگاه هرکدام چیزی می‌گویند و آموزش غیررسمی بسیار متفاوت با دولت است و این تضاد دروغ را گسترش می‌دهد.

یک روانپزشک با شرح اینکه کودکان از سن چهار سالگی شروع به دروغ‌گفتن به نحوی متقاعد‌کننده می‌کنند، می‌گوید: گفته‌شده توانایی دروغ گفتن یکی از ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر حیوانات متمایز می‌کند. کودک یاد می‌گیرد که دروغ گفتن می‌تواند موجب اجتناب او از تنبیه شود، حتی پیش از آنکه بتواند دریابد که چرا و بر چه اساسی دروغ چنین نقشی ایفا می‌کند. کودک گاهی دروغ‌های شاخ‌دار می‌گوید زیرا هنوز از چارچوب ذهنی لازم برای آنکه دریابد اظهاراتش باور‌کردنی است یا نه برخوردار نیست و حتی مفهوم باورپذیری را در نمی‌یابد.

دکتر غلامحسین معتمدی در ادامه می‌گوید: وقتی می‌گویند حقیقت تلخ است لابد دروغ مذاق بسیاری را شیرین می‌کند. هنگامی که دروغ تا اعماق یک جامعه نهادینه شده و قبح آن از میان رفته باشد راستگویی بازاری ندارد و هزینه فردی و اجتماعی‌اش آن قدر بالاست که همه از راست‌گفتن امتناع می‌کنند. فاجعه در آن است که به جای مجازات دروغگویی راست‌گفتاری و راست‌کرداری است که مجازات‌های گوناگون را در پی دارد و در نهایت کار به جایی می‌رسد که دروغ جای حقیقت را می‌گیرد.

وی درباره دروغ گفتن بیمارگونه چنین شرح می‌دهد که Pseudologia fantastica, mythomania, psychological lying سه اصطلاحی هستند که توسط روانپزشکان برای توصیف رفتارهای عادتی و اجباری دروغگویی به کار می‌روند. این کسالت روانی که در زنان و مردان به‌طور مساوی دیده می‌شود به‌طور متوسط در 16 سالگی بروز می‌کند. در برخی موارد بیماران از صدماتی در نظام عصبی مرکزی رنج می‌برند. از کاهش فعالیت در برخی مناطق مغزی نیز به‌عنوان عاملی در شکل‌گیری دروغگویی بیمارگونه سخن رانده شده است. تمایل به دروغگویی در این افراد مدتی طولانی تداوم پیدا می‌کند و در صفات شخصیتی و زمینه خانوادگی آنها نیز ریشه دارد. علاوه بر آن دروغگویی به‌عنوان یک نشانه در برخی از اختلالات روانی دیگر مانند مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی و مرزی و اختلال کردار نیز دیده می‌شود. تصور دنیایی بدون دروغ به اندازه تصویر جهانی که عدالت بر آن حاکم است بعید و دور از ذهن به‌نظر می‌رسد. دروغ همه جا حضور دارد. دروغ همچنین علامت خشم، پرخاشگری و حسد نسبت به دیگران و تخریب روحیه آنهاست که برای پایین بردن شأن و مرتبه آنان مورد استفاده قرار می‌گیرد. گاه برعکس دروغ برای پرهیز از درگیری با دیگران یا نیازردن آنان و جلوگیری از جریحه‌دارشدن احساساتشان گفته می‌شود. همچنین بعضی دروغ می‌گویند تا از خود در برابر خشم، صدمه یا انتقاد دیگران و سرافکندگی ناشی از آن محافظت کنند. گاهی هم افراد به قول خودشان برای قابل تحمل کردن واقعیات سخت زندگی و عدم رویارویی با تلخی حقیقت دست به دامان دروغ می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/202810

روزنامه همشهری 6 اسفند 1391


 
 
هفت سال و هفت رییس - تأمین اجتماعی - محسن ایزدخواه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
 
تأثیر دخالت‌های دولتی در تأمین اجتماعی درگفت‌وگو با محسن ایزدخواه

هفت سال و هفت رئیس

اجتماع > نهادها- محمد سرابی:
شاید بتوان تأمین‌اجتماعی را یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اجتماعی در دوران جدید دانست.

  زمانی که ثابت شد ساخت نیروگاه برق و تراکتور و اسلحه نمی‌تواند به تنهایی باعث ایجاد رفاه و آرامش در جامعه شود حقیقتی دیگر به نام آسودگی انسان به میان آمد؛ انسانی که بتواند به آسایش آینده خود امیدوار باشد و بداند اگر زمانی آسیب دید و از کار باز ماند از زندگی کردن مانند دیگران محروم نخواهد شد. این بود که جوامع به اهمیت بخش ارزشمندی به نام تأمین اجتماعی پی بردند و آن را در مرکز توجه خود قرار دادند و طبیعی بود که در انتهای قرن گذشته و همزمان با دیگر تحولات، از دخالت مستقیم دولت‌ها در صندوق‌های تأمین‌اجتماعی کاسته شود؛ مشکلی که ما هنوز با آن درگیر هستیم. علاوه بر آن در کشور ما مشکل دیگری هم به‌وجود آمده و آن تداخل دو حوزه تأمین اجتماعی به‌معنای قراردادی حقوقی- مالی میان دوطرف و رفاه اجتماعی، به‌معنای وظیفه حکومت برای کمک به اقشار نیازمند است که گاهی محملی برای دخالت دولتی می‌شود.گفت‌وگوی ما با محسن ایزدخواه، کارشناس تأمین اجتماعی و تحلیلگر این حوزه، به همین نکات اختصاص دارد.

  • صندوق تأمین اجتماعی در کشور ما سابقه زیادی دارد. عملکرد آن در طول دهه اخیر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

مقوله کارکرد‌های تأمین اجتماعی و نحوه برخورد با این سازمان بیمه‌ای و تغییر و تحولات در آن از ابعاد مختلف قابل بررسی است. در یک تقسیم‌بندی کلی نحوه تحت پوشش قرار گرفتن شاغلین در کشور به لحاظ برخورداری از مزایای بازنشستگی،درمان و سایرحمایت‌های بیمه‌ای درقالب سه قلمروکلی تعریف شده‌اند. بدین نحو که کادر نیرو‌های مسلح به لحاظ برخورداری از حمایت‌های ذکر شده تحت پوشش صندوق بازنشستگی نیرو‌های مسلح قرار دارند و کارمندان دولت و بسیاری از نهاد‌ها به لحاظ برخورداری از مزایا و بازنشستگی تحت پوشش صندوق بازنشستگی کشور و مشمولین قانون کار که جمعیتی بالغ بر 10میلیون نفر هستند تابع قانون تأمین اجتماعی هستند. به‌عبارت دیگرصندوق تأمین ‌اجتماعی بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین نهاد بیمه‌ای در کشور است و وجه ممیزه این صندوق با سایر صندوق‌های بازنشستگی در این است که در طول بیش از 50سال فعالیتش به لحاظ وابستگی مالی از تکیه گاه دولت برخوردار نبوده و دولت با پرداخت کمترین سهم (3درصد) در مقایسه با شرکای اجتماعی خود (کارگران 7درصد و کارفرمایان20درصد)، بالاترین بهره‌برداری را در همه حوزه‌ها به‌ویژه در حوزه امنیت ملی از این صندوق داشته است.

  • انقلاب اسلامی و تغییرات اقتصادی و اجتماعی ناشی از آن چه تأثیری در روند کار داشت؟

با پیروزی انقلاب اسلامی و نوع نگاه فقهی‌ای که در میان برخی از روحانیون درخصوص جایگاه نظامات بیمه‌ای وجود داشت جایگاه این صندوق بیمه‌ای درسال‌های اولیه تا حدودی متزلزل شد که اگر فقه پویای امام‌خمینی(ره) و نظرات راهگشای افرادی چون استاد شهید مرتضی مطهری و شهید آیت‌الله دکتر بهشتی نبود قطعا معلوم نبود چه سرنوشت حزن‌انگیزی متوجه آینده میلیون‌ها نفر از نیروی مولد کشور می‌شد. امروز با کمال مسرت می‌توان اعلام کرد که ادامه کار و ضرورت وجود صندوق تأمین اجتماعی مورد حمایت کامل مجموعه ارکان نظام است.

  • پشتیبانی قانونی لازم هم ایجاد شده است؟

بله در اصول مختلف قانون اساسی به‌ویژه اصل 29 نیز به صراحت به جایگاه و ماموریت‌های نظامات تأمین اجتماعی به‌عنوان یکی از ابزار‌های اجرای عدالت و حرکت در مسیر توسعه اشاره شده است و امروزه باید گفت از نظر سازمان بین‌المللی کار و اتحادیه بین‌المللی تأمین ‌اجتماعی، صندوق تأمین اجتماعی ایران با توجه به سطح پوشش و ارائه خدمات متنوع، جزو کارآمد‌ترین صندوق‌های بیمه‌ای حداقل در منطقه و در مقایسه با بسیاری از کشور‌های در حال توسعه است.

  • اما کاستی‌هایی در نتایج به‌دست آمده از عملکرد این صندوق مشاهده می‌شود. به‌نظر شما این کاستی‌ها ناشی از هدف‌گذاری‌های نادرست است یا اجرای نادرست؟

هر سازمانی ازجمله صندوق‌های بیمه‌ای مثل موجودات زنده فرایند‌های رشد را طی می‌کنند تا به پیری و کهنسالی می‌رسند. صندوق تأمین اجتماعی هم از این امر طبیعی مستثنی نبوده و امروز در فرایند عمر بیش از 50ساله خود به نقطه‌ای رسیده است که به وضعیت مخاطره‌آمیز و پیشی‌گرفتن مصارف بر منابع رسیده است؛ بنابراین بخشی از این نگرانی به‌وجود آمده طبیعی به‌نظر می‌رسد. اما اقدامات دولت‌ها و تصمیمات غیرکارشناسانه که اغلب رویکرد‌های سیاسی نیز به همراه داشته رسیدن به این نقطه مخاطره‌آمیز را تسریع کرده است. انتظار می‌رفت که با شکل‌گیری وزارت رفاه و تأمین‌اجتماعی و تفکیک وظایف و مسئولیت‌های صندوق بیمه‌ای از فعالیت‌های حمایتی و غیربیمه‌ای، بخشی از فشار‌های حمایتی- که از وظایف شناخته شده تمام دولت‌هاست- از روی دوش صندوق‌های بیمه‌ای برداشته شود. متأسفانه با بی‌توجهی به این وزارتخانه و سپس انحلال و ادغام آن در وزارت کار این مسئله مهم هم به فراموشی سپرده شد. آنچه در عمل موجب ایجاد شکاف بین واقعیت‌های امروز و تعهدات این صندوق شد، سیاست‌هایی بود که بخشی از آن مربوط به شناخت نداشتن از جایگاه صندوق تأمین‌اجتماعی است و بخشی از آن مربوط به تأثیر‌پذیری این صندوق بیمه‌ای از سیاست‌های اقتصادی دولت.

  • ممکن است مثالی بزنید؟

رئیس شورای رقابت اخیرا اعلام کرده است که خط فقر شهری بر 920هزار تومان است. این در حالی است که بیش از70درصد مستمری‌بگیران صندوق تأمین‌اجتماعی در حدود «حداقل دستمزد» حقوق دریافت می‌کنند که با رسالت ذاتی این صندوق و حمایت از افرادی که سال‌های متمادی حق بیمه پرداخت کرده‌اند تا به هنگام پیری از امنیت و آرامش در همه ابعاد اقتصادی و اجتماعی و روانی برخوردار باشند فاصله دارد.

  • تغییر ساختار و دخالت‌های اجرایی تا چه حد این صندوق را آسیب‌پذیرتر کرده است؟

نحوه اداره صندوق تأمین‌اجتماعی با دخالت‌های تقریبا همه دولت‌ها در ارکان این صندوق، عزل و نصب‌های پی‌در‌پی، تحمیل هزینه‌های مالی فراوان و بدون توجیه در بیمارستان‌سازی‌‌های بی‌حاصل و سرمایه‌گذاری در فعالیت‌های غیرقابل توجیه اقتصادی، مجموعه عواملی بوده که این صندوق را آسیب‌پذیر کرده و اشاره به هریک از مسائل از حوصله این گفت‌وگو خارج است.

  • با این وصف درخصوص کم شدن دخالت‌های دولت چه اقدامات عملی و قانونی‌ای صورت گرفته است؟ آیا روش کار بین‌المللی‌ای برای رسیدن به این هدف وجود دارد؟

سازمان بین‌المللی کار و اتحادیه بین‌المللی تأمین‌اجتماعی هیچ نسخه یکسانی را برای اداره سازمان‌های بیمه‌ای در همه کشور‌ها تجویز نکرده‌اند اما در قالب مقاوله نامه 102، سازمان بین‌المللی کار منشوری را برای ارائه تعهدات نظام‌های بیمه‌ای و همچنین نحوه اداره این سازمان‌ها ارائه کرد که مسئولیت کلی اداره صندوق‌های بیمه‌ای به‌عنوان پایدارترین نهاد به‌عهده دولت‌هاست، اما اداره آنها باید به وسیله دولت و شرکای اجتماعی آن یعنی کارگران و کارفرمایان انجام شود و دولت نباید در تمام شئونات اجرایی این صندوق‌ها دخالت کند. به‌عبارت دیگر دولت به‌عنوان قدرت مطلقه نباید بر تمام امور سازمان‌های بیمه‌ای دخالت کند.

  • این کار انجام شد؟

در سال83 مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی براساس همین رویکرد پژوهشی را به انجام رساند که براساس آن پیشنهاد کرد برای بهبود نظام تصمیم‌گیری در این صندوق و برقراری حاکمیت شرکتی، نحوه اداره این صندوق‌ها به‌نحوی متحول شود که شرکای اجتماعی نقش پررنگی در نظام تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی‌ آن داشته باشند و دولت هم نتواند با رویکردهای سیاسی تغییر و تحولات پی‌در‌پی در مدیریت این صندوق‌ها به‌وجود آورد. بر این اساس به هنگام تصویب قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمین اجتماعی این مقوله در مواد مختلف این قانون از جمله ماده17 قانون ساختار گنجانده شد و مقرر شد که انتخاب مدیرعامل، هیأت مدیره و سایر ارکان این صندوق از طریق سه‌جانبه‌گرایی صورت گیرد.

  • این فقط یک پژوهش بود. آیا عملا تأثیری داشت؟

متأسفانه با وجود این تکلیف قانونی دولت نهم زیر بار نرفت و مجلس به‌منظور انقیاد دولت به اجرای این قانون تبصره‌ای به ذیل ماده‌113 قانون خدمات کشوری اضافه کرد که متأسفانه با روح کلی قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمین ‌اجتماعی در مغایرت قرار گرفت و عملا سه‌جانبه‌گرایی معنی خود را از دست داد و حضور شرکای اجتماعی به یک امر تشریفاتی تبدیل شد. این رویکرد منجر به آن شد که طی هفت سال گذشته هفت بار مدیرعامل و سایر ارکان صندوق تأمین‌اجتماعی دچار تغییر شوند. بی‌ثباتی تا جایی پیش‌رفت که این صندوق را با کسر بودجه شدید و در نتیجه افزایش نیافتن حقوق مستمری‌بگیران و همچنین عدم‌ارتقای سطح خدمات متنوع این سازمان مواجه کرد. طی هفت سال مجموعه بدهی دولت به این صندوق بالغ بر سیصدوپنجاه میلیارد ریال شد.

  • تصمیم‌گیری جزیره‌ای و بی‌توجهی به آثار متقابل دستگاه‌ها چه تأثیری داشت؟

باتوجه به وظایف و تکالیفی که طبق قانون اساسی در حوزه‌های مختلف بیمه‌ای، حمایتی، امدادی، آموزش و پرورش، مسکن، بهداشت، درمان و... بر عهده دولت قرار گرفته یکی از دغدغه‌های جدی توجه به این مسئله است که پراکندگی و نبودن یک استراتژی فراگیر و همه جانبه، از یک طرف موجب اتلاف منابع و از سوی دیگر عدم‌رضایت مردم و ارتقای سطح خدمات‌رفاهی و اجتماعی شده است. به‌منظور یکپارچه کردن نظامات بیمه‌ای و جلو‌گیری از پراکنده کاری‌های گوناگون، ضرورت تدوین یک نظام جامع رفاه و تأمین اجتماعی احساس شد که نهایتا در سال1383 قانون مذکور تصویب شد. بزرگ‌ترین رسالت این قانون ایجاد وحدت و یکپارچگی و همچنین تقسیم و شرح وظایف نظام تأمین‌اجتماعی در حوزه‌های بیمه‌ای حمایتی و امدادی است.

  • باز هم باید پرسید که عملا چه اتفاقی در وزارتخانه مربوطه افتاد؟

با شکل‌گیری دولت نهم و شعار‌هایی که این دولت درخصوص برقراری عدالت و بسط و گسترش نظامات بیمه‌ای می‌داد انتظار می‌رفت وزارت مذکور و مقوله عدالت، محوری‌ترین برنامه‌های این دولت باشد اما در عمل این وزارتخانه مدت‌ها یا وزیر نداشت یا بعد از مدتی وزرای مربوطه خلع شدند. متأسفانه در پایان، این وزارتخانه منحل و در وزارت کار ادغام شد و بعد هم اختلافاتی بین وزارتخانه جدید و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در حوزه‌های درمان به‌وجود آمد و کمیته امداد امام‌خمینی‌(ره) هم به این مجموعه نپیوست.

  • بحث روز یارانه‌هاست. تأثیر هدفمندکردن یارانه‌ها بر رفاه و تأمین‌اجتماعی را چگونه می‌بینید؟

بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول حداقل از سه دهه گذشته نسخه واحدی را برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه تحت عنوان سیاست‌های تعدیل ساختاری در قالب تضعیف و کاهش ارزش پول ملی تجویز کرده است که این سیاست در بسیاری از کشورهایی که به نسخه‌های این دو سازمان بین‌المللی تن در دادند با شکست مواجه شد. جمهوری اسلامی ایران نیز با پایان جنگ تحمیلی و آغاز دوره سازندگی تحت‌تأثیر اینگونه نسخه‌های بین‌المللی قرار گرفت و با اجرای برنامه‌های شوک درمانی به افزایش قیمت بسیاری از کالاها و خدمات و کاهش وظایف و مسئولیت‌های ذاتی دولت پرداخت که پس از مشخص‌شدن آثار و پیامدهای اینگونه سیاست‌ها و بروز تورم‌های دورقمی به این نتیجه رسیدند که اینگونه سیاست‌ها را متوقف سازند. البته در قالب موادی از برنامه‌های سوم و چهارم توسعه، تکالیفی برای دولت‌ها درخصوص واقعی کردن قیمت حامل‌های انرژی و سایر کالا و خدمات درنظر گرفته شده بود که به نظر می‌رسید ابعاد و پیامدهای اجرای اینگونه سیاست‌ها تا حدودی قوای مجریه و مقننه را از اجرای آن بازمی‌دارد. اما دولت نهم و مجلس هشتم که به لحاظ سیاسی در یک طیف فکری تعریف می‌شدند بار دیگر درصدد برآمدند تا همان سیاست‌های شکست‌خورده تعدیل ساختاری را اجرا کنند. اما آنچه در این سال‌ها که از اجرای هدفمند کردن یارانه‌ها می‌گذرد بنا به اظهار بسیاری از نمایندگان مجلس و مدیران صنعتی کشور، نتوانسته در بسیاری از موارد به اهداف خود برسد و متوقف شدن فاز دوم اجرای هدفمند کردن یارانه‌ها در راستای ناکامی‌های پیش آمده از اجرای این قانون است.

http://www.hamshahrionline.ir/details/177463

روزنامه همشهری 25 تیر 1391


 
 
دوپینگ اسب آهنی - اسپرت کردن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 
  • چه بلاهای غیرقانونی می‌توان سر ماشین آورد؟
  • دوپینگ اسب آهنی
  • فرهنگ ایرانی‬ (10) / محمد سرابی

  • می‌توان درهای خودرو پژو 206 را به شکلی درآورد که به جای دو طرف، به سمت بالا باز شوند و موقع پیاده و سوار شدن چشم‌ها را به دنبال خود بکشند ولی این جراحی روی خودرو‌هایی که از قبل برای این کار ساخته نشده‌اند، می‌تواند عوارضی هم داشته باشد. اگر لولا‌های جدید از جنس تقلبی ساخته شده باشند وسط کار می‌شکنند؛ در تبدیل به گیوتین می‌شود. این هم یک جنبه از اسپرت کردن خودرو است.
    از زمانی که خودرو در ایران زیاد شد، اسپرت کردن هم به همراه آن آمد و کسی که ذوقی و حوصله‌ای داشت، با کمی ابتکار می‌توانست شکل خودرویش را عوض کند. قبلا اسپرت کردن محدود به افزودن تزییناتی به خودرو‌های ساده بود. پیکان و رنو و حتی ژیان با عوض کردن چراغ و آفتابگیر و آینه کمی متفاوت می‌شدند و بودند کسانی که می‌توانستند قطعاتی از موتور را هم دستکاری کنند ولی این کار زیاد رواج نداشت و بیشتر افراد به همان زینت‌آلات قناعت می‌کردند. از اوایل دهه 50، اسپرت کردن، به صورت حرفه‌ای تقریبا مجزا، شکل گرفت. آن زمان ماشین‌بازها کمتر از تعداد فعلی بودند و چند پاتوق مشخص مانند خیابان سورنا یا خیابان جردن داشتند. مونتاژ انبوه خودرو و فروش قسطی، باعث گسترش آن در بین قشر متوسط شد و طبیعی است که مشاغل جانبی را هم به وجود آورد. اما بحث از زمانی شدت گرفت که خودرو‌هایی مانند پراید در تعداد انبوه به خیابان‌ها آمدند و نسل جوانی پشت فرمان آنها نشست که آرزوهایی بیشتر از عوض کردن آینه داشت.
    تا مدتی قبل پاتوق ماشین‌باز‌ها انتهای بلوار آفریقا (جردن) بود. شب‌های پنجشنبه بعد از ساعت 10 در بزرگراه صدر و اطراف پل پارک‌وی، خودرو‌هایی دور می‌زدند و این طرف و آن طرف می‌ایستادند. راننده‌ها و سرنشینان با هم صحبت می‌کردند. فضا دوستانه بود اما بعضی اوقات به «کل‌کل» و در نهایت مسابقه می‌کشید. دو مسیر کوتاه و بلند مسابقه مورد توافق همه بود و دو خودرو به همراه گروهی از مشایعت‌کنندگان با یکدیگر رقابت می‌کردند. جالب اینکه دو کلاس نیز تعریف شده بود. خودروهای استاندارد که فقط بهسازی شده‌اند و خودرو‌هایی که به جای موتور اصلی دارای موتور دیگری هستند. رانندگی با خودرو استاندارد این افتخار را داشت که راننده می‌توانست برنده شدن را تماما به حساب مهارت خود بگذارد.
    شاید برخی از تصادف‌های روی‌داده در بزرگراه‌های تهران مربوط به همین مسابقه‌ها باشد. مشکل این بود که وقتی موتور پراید را برمی‌داشتند و به جای آن موتور مزدا می‌گذاشتند، دیگر قطعات خودرو توان همراهی با آن را نداشت و به اصطلاح ترمز از موتور عقب می‌ماند. در حین رانندگی هم مهارت نداشتن راننده در سرعت زیاد با یک حرکت غیرمنتظره که در بزرگراه‌ها زیاد اتفاق می‌افتد، حادثه‌آفرین است. یکی از شگرد‌های برنده شدن در مسابقه شبانه خودرو‌های اسپرت، دور زدن در راستگرد و چپگرد است که با استفاده از ترمز و گاز ناگهانی انجام می‌شود. ناهماهنگی یکی از این اجزا به پرت شدن به بیرون از بزرگراه منجر خواهد شد.
    خیابان سورنا در نزدیکی میدان تختی یکی از مراکز اسپرت کردن خودرو‌هاست. احسان یکی از کسانی است که در مغازه خود رینگ و لاستیک می‌فروشد ولی مثل بیشتر مغازه‌داران اینجا از ریزه‌کاری‌های اسپرت کردن خبر دارد. او می‌گوید: «بعضی‌ها رینگ و لاستیک فابریک را با رینگ و لاستیک بزرگ‌تر عوض می‌کنند که به گلگیر ‌گیر می‌کند. بعد برای اینکه جای کافی برای گردش چرخ باشد قسمت‌های اضافی را سنگ می‌زنند یا داغ می‌کنند و مثل صافکاری‌ها تغییر شکل می‌دهند که به آن باد دادن می‌گوییم. این قسمت‌های گلگیر استحکام کلی بدنه را حفظ می‌کنند و با تراشیدن آنها، احتمال لوله شدن گلگیر در تصادف بیشتر می‌شود.» و اضافه می‌کند: «تعویض رینگ و لاستیک بدون توجه به اصل خودرو روی کیلومترشمار، دور موتور و ترمز‌ها تاثیر می‌گذارد. این تغییرات در سرعت بالا خودش را نشان می‌دهد.»
    می‌توان موتور مزدا و فورد روی پراید نصب کرد و در بزرگراه با کسانی که نمی‌دانند زیر کاپوت ماشین چه چیزی خوابیده، مسابقه داد و حیرت‌زده‌شان کرد. تغییر موتور در بین ماشین‌بازها خیلی رایج است و روش‌های متفاوتی برای آن اختراع کرده‌اند تا جایی که می‌توانند روی رنو پی‌کی موتور مزدا 320 جاسازی کنند. گروهی هم سرسیلندر و دسته پیستون را تراشکاری و سر سوپاپ‌ها و برخی قطعات دیگر را عوض می‌کنند. این ابتکارها از خودرو‌های معمولی و کم‌جان هیولاهایی ناقص می‌سازد که یک عضو قوی و یک عضو ضعیف دارند. یکی دیگر از مغازه‌داران خیابان سورنا، با شنیدن گفت‌وگوی ما می‌گوید: «الان دیگر این طور نیست که فقط یک قسمت ماشین را عوض کنند. نصاب همیشه به صاحب ماشین می‌گوید که نمی‌شود فقط یک تکه از موتور را عوض کرد بلکه باید بقیه قطعات و دستگاه‌های درگیر هم به تناسب آن عوض شوند تا ایمنی داشته باشند. اگر صاحب ماشین اصرار داشته باشد و فکر کند ما برای سود خودمان این حرف را می‌زنیم، دیگر خودش مقصر است.» لازم نیست حتما متخصص بود تا خطرناک بودن برخی از وسایل مورد تقاضای مشتریان را کشف کرد. امروزه دستگاهی با نام‌های متفاوت و از جمله «کروز کنترل» روی خودرو نصب می‌شود که می‌تواند سرعت را روی یک عدد ثابت نگه دارد و حتی با رها کردن پدال گاز هم این سرعت کم نخواهد شد. دستگاه «اسموک» که دود سفید غلیظی ایجاد می‌کند هم، تنها به درد مه‌آلود کردن پشت سر و کور شدن دید رانندگان بعدی می‌خورد. البته آنها هم می‌توانند با چراغ مخصوص زنون و نور تیز آن این مه را بشکافند و صحنه‌ای از تعقیب و گریز را به نمایش بگذارند که فقط در فیلم‌های سینمایی دیده می‌شود.
    این تغییرات مربوط به سیستم محرکه بود ولی عوض کردن قسمت‌هایی که به نظر ظاهری می‌آیند هم بی‌خطر نیست. فرمان خودروهای مسابقه و کورسی دایره کامل نیستند و قسمت بالای آن بریده شده و تیغه فلزی محور وسط باقی مانده است. می‌شود مشابه این فرمان را روی هر خودرویی نصب کرد ولی یک مشکل پیش می‌آید، در صورت تصادف و زمانی که راننده کمربند را بسته باشد احتمال برخورد صورت با فرمان زیاد خواهد بود. رانندگان مسابقه کلاه ایمنی دارند ولی پیشانی راننده سواری عادی، مستقیما به تیغه فلزی وسط فرمان برخورد می‌کند.
    اسپرت کردن خیلی از خودرو‌ها بیشتر شامل سیستم صوتی است و بین خودرو‌های قدیمی تقریبا هیچ خودرویی نیست که همان سیستم کارخانه را داشته باشد. اما این وسیله را هم نمی‌توان دست‌کم گرفت. یکی از کسانی که در زمینه سیستم‌های صوتی فعالیت می‌کند، در یک مغازه فروش باتری نشسته است. او می‌خواهد یک باتری خشک برای خودرویی که سفارش اسپرت کردنش را گرفته است، پیدا کند. بالاخره جعبه بسیار سنگینی را که شبیه صندوقچه‌ای آهنی است، انتخاب می‌کند و دلیلش را این طور توضیح می‌دهد: «سیستم‌های صوتی سطح بالا، مصرف برق زیادی دارند و با باتری‌های عادی پشتیبانی نمی‌شوند. برای آنها باید باتری قوی‌تری استفاده کرد تا توان کافی داشته باشد.» او در زمینه سازماندهی و فاکتورهای مختلف سیستم صوتی هم توضیح می‌دهد که ناهماهنگی در پخش صوت می‌تواند به تدریج باعث ایجاد سرگیجه در سرنشینان شود که به آرامی روی تمرکز و سرعت واکنش راننده تاثیر می‌گذارد؛ چیزی شبیه سرگیجه ملایم که حرکات را کند می‌کند. پایونیر، جی وی سی، جی‌بی‌ال، سونی، کلاریون، کن وود، آلپاین، اینها همه مارک‌های تجاری فعال در حوزه سیستم‌های دیجیتالی خودرو هستند و الان دیگر بدون نصب صفحه‌نمایش کامل نیستند؛ صفحه‌نمایشی که در دیگر کشور‌ها برای نقشه خواندن و مکان‌یابی کاربرد دارد و در اینجا شاید بتوان با آن فیلم دید. البته هنوز فیلم دیدن در خودرو آنقدرها رایج نشده است.
    به غیراز پژوهای 206 و 405، پراید و زانتیا، خودروهایی مانند پرادو، هیوندایی، تویوتا، مرسدس بنز، بی‌ام‌و، ماکسیما و ماشین‌های مدل بالا هم گذارشان به مغازه‌های مخصوص اسپرت کردن می‌افتد. با این حال، از وقتی که واردات خودرو بیشتر شده، قشر مرفه کمتر سراغ این کار می‌روند چون خود خودرو به قدر کافی دارای امکانات است. تمایل آنها محدود به اسپرت کردن تنها شامل برخی تغییرات ظاهری و وسایل اضافی است.
    برخی از خودروسازان بین‌المللی، خودشان با توجه به معیارهای استاندارد خودرو‌های مشتریان را تغییر می‌دهند و حتی برای اطمینان از استاندارد بودن آن را دوباره در شرایط آزمایشگاهی امتحان می‌کنند. چند سال قبل، بعضی از خودروسازان داخلی هم سعی کردند از این گرایش نسل جوان استفاده کنند و بخش آپشن را به تولیدات خود اضافه کردند. این کار درست زمانی اتفاق افتاد که تولید و فروش خودرو در نقطه اوج قرار داشت ولی حالا مشکلات تولید گریبانگیر شده و یکی از خودروسازان معروف که قبلا روزهای جمعه هم کارگرانش را به سرکار می‌کشید، از دو ماه قبل پنجشنبه و چهارشنبه را تعطیل کرده و از 20 اسفند کارگران را به تعطیلات نوروزی می‌فرستد. با نشانه‌های مشکلات اقتصادی خودروسازان، احتمالا کنترل کیفیت هم کاهش پیدا می‌کند و با این وصف نمی‌توان امید زیادی به استاندارد شدن اسپرت کردن در ایران داشت. اضافه کردن و تغییر دادن خودرو به این بستگی دارد که محصول اولیه دارای حداقلی از استاندارد باشد. می‌توان تصور کرد خودرویی که در همان کارخانه تولید‌کننده از ترکیب موتور و گیربکس و اتاق چند مدل خودرو درست شده، خودرویی که خود به خود آتش می‌گیرد و خودرویی که پلیس آن را غیراستاندارد اعلام کرده است، بعد از اسپرت کردن غیرحرفه‌ای به چه وسیله‌ای تبدیل می‌شود؟
  • روزنامه شرق 18 اسفند 90
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/05/27/27111.html

 
 
زندگی با درهای ضد‌سرقت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 
  • زندگی با درهای ضد‌سرقت 12 زبانه رمز‌دار متصل به آیفون تصویری و آژیر
  • فرهنگ ایرانی‬ (6) / محمد سرابی


  • در بخشی از فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور، او به سراغ شهری در کانادا می‌رود و در خانه‌ها را یکی‌یکی باز می‌کند و از ساکنان خانه‌ها می‌پرسد که چرا وقتی خانه هستند در را قفل نمی‌کنند. در این صحنه‌ که مانند دیگر صحنه‌ها و دیگر فیلم‌های مایکل مور تبلیغاتی است و نه مستند، هدف اثبات امنیت بسیار زیاد در کانادا بود در حالی‌که هرکسی می‌داند در شهرهای امروزی چه در مکزیک، چه در هند و چه در ایتالیا، شهروندان در خانه‌هایشان را قفل می‌کنند.
    صنعت قفل و کلید یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین صنایعی است که به همت دزدان و قاتلان از دوران باستان تاکنون رواج داشته است. در روستا‌ها و شهر‌های کوچک مشکل حفاظت از دزدی وجود نداشت غیر از اینکه اساسا به جز احشام و محصولات کشاورزی، چیز زیادی برای دزدیدن پیدا نمی‌شد. همه یکدیگر را می‌شناختند و هر غریبه‌ای فورا دیده می‌شد. پیشگیری از دیگر جرایم نیز به همین شیوه انجام می‌شد. مخصوصا که زندگی خانواده‌ها پیوستگی بسیار زیادی با یکدیگر داشت و هرکس باید چارچوب‌ها و قواعد رفتاری قومی را رعایت می‌کرد. این وضعیت در شهر‌های بزرگ از بین رفته و شکل وارونه به خود گرفته است و حالا دیدن شخص آشنا به ندرت پیش می‌آید.
    درهای چوبی خانه‌های قدیمی ایران با «کلون» بسته می‌شد که چوبی افقی در پشت در بود و تنها از داخل بسته می‌شد. در نوع پیشرفته‌تر، این کلون با یک کلید بزرگ اهرم مانند از بیرون در باز می‌شد که شکلی ابتدایی از قفل بود. قفل‌های واقعی که به دست صنعتگران هنرمند ساخته می‌شد، به صندوقچه سرمایه‌داران و قصر حاکمان اختصاص داشت. امروزه این شیوه زندگی در روستا‌ها هم از بین رفته است و در هر خانه دسته کلیدهای متعددی پیدا می‌شود و هرکس مجموعه‌ای از آنها را با خود حمل می‌کند. غیر از این، انواع روش‌های حفاظتی و امنیتی برای مراقبت از اموال و خودرو به‌کار گرفته می‌شود و هنوز احساس ناامنی به پایان نرسیده است. آگهی‌های تجاری زیادی برای فروش لوازم حفاظتی منتشر می‌شوند و بازار یکی از این لوازم اکنون بسیار داغ است؛ دوربین‌های مدار بسته. ایجاد یک شبکه مدار بسته با
    دو یا سه دوربین ساده و یک دستگاه کنترل مرکزی که بتواند فیلم را ضبط کند، کمتر از ۵۰۰ هزار تومان خرج دارد. خیلی از مراکز عمومی از بقالی‌ و لوازم تحریر‌فروشی تا مدرسه و بیمارستان این شبکه‌ها را برپا کرده‌اند و هرچه تعداد دوربین‌ها و کیفیت تصویر آن بالا‌تر برود، قیمت هم بیشتر می‌شود. برعکسِ دو دهه قبل، دیدن دوربین مدار‌بسته عجیب نیست و لزوما هم ثابت نمی‌کند که با فعالیتی مرموز و ارزشمند روبه‌رو هستیم. بعضی از این شبکه‌ها می‌توانند تصاویر را به‌وسیله ارتباط تلفنی از یک نقطه به نقطه دیگری برسانند.
    سامانه‌های اصطلاحا هوشمندی که در بازار لوازم حفاظتی ایران به فروش می‌رسند، تنها کار فیلمبرداری و مراقبت از ورود افراد نا‌شناس را انجام نمی‌دهند، این وسایل شناساگرهایی دارند که می‌‌توانند نشت گاز آتش‌سوزی یا موارد مشابه دیگر را هم شناسایی کنند. فعالیت این دستگاه‌ها را می‌توان گسترش داد و با اضافه کردن دوربین و صفحه‌های جداگانه به آن، ماموریت مراقبت از شرایط سالمند و کودک را هم سپرد یا اینکه دستگاه را روی گاوصندوق و اشیای گرانقیمت تمرکز داد تا مانند یک نگهبان وظیفه‌شناس هر حرکتی را گزارش دهد. چنین دستگاه‌هایی توسط شرکت‌های نمایندگی به فروش می‌رسند و نصب و استفاده از آنها نیازمند مهارت کافی است. در برخی شرکت‌ها هم دیده شده است که وقتی یک ارباب رجوع می‌خواهد به شرکت وارد شود، بلافاصله با دوربین عکس او گرفته می‌شود و برای واحد مربوطه فرستاده می‌شود. سپس اگر رییس آن واحد، فرد را تایید کرد، اجازه ورود داده می‌شود.
    وسیله‌ای که از چند سال قبل در ایران رواج زیادی پیدا کرده، درهای ضد سرقت هستند. ماجرا از سرقت‌های آپارتمانی شروع شد که در آن سارقان به راحتی از درهای چوبی عبور می‌کردند و به همین دلیل، حفاظ‌های فلزی تاشو و کشویی که روی چار چوب فلزی در نصب می‌شد، بازار خوبی پیدا کرد. ابتدا آهنگر‌های محلی این کار را انجام می‌دادند ولی با افزایش تقاضا، شرکت‌هایی ایجاد شدند که درهای کشویی را در ابعاد مختلف می‌ساختند. با رشد آپارتمان‌سازی این بازار همچنان برپا است و ساخت حفاظ پنجره هم همراه با آن ادامه دارد. این حفاظ‌ها قیمت زیادی ندارد و براساس مساحت در محاسبه می‌شود؛ این درها اگر به شرکت پرکاری سفارش داده شود، در مدتی کمتر از یکی، دو هفته آماده خواهد شد. نصب نرده روی دیوار حیاط هم به همین ترتیب انجام می‌گیرد و بنا به ارتفاع آن – ۳۰ سانتی‌متر یا ۱۵۰ سانتی‌متر – قیمت متفاوتی دارد. هریک از این حفاظ‌ها بنا به توصیه اهل فن جزییاتی دارند مثلا گروهی می‌گویند نباید فاصله دو میله از ۱۵ سانتی‌متر بیشتر باشد و گروه دیگری عقیده دارند معیار امنیت حفاظ این است که دزد نتواند سرش را از میان نرده‌ها رد کند.
    اشکال کار اینجا است که حفاظ‌های فلزی شکل ظاهری خوبی ندارد و فقط با قفل‌های آویز بسته می‌شوند که با قیچی آهن‌بر قابل بریده شدن است. این بود که درهای ضد دزد یا ضد سرقت به میان آمدند. این در‌ها را می‌توان در راسته‌هایی که قبلا در چوبی می‌فروختند، پیدا کرد. یکی از فروشندگان که مغازه بزرگی دارد و انواع در‌ها را در آن به نمایش گذاشته، می‌گوید: «این در‌ها از هر نظر مناسب آپارتمان هستند و تضمین می‌کنند که کسی نتواند وارد ساختمان شود. شرکت‌های تجاری بیشتر از خانه‌های مسکونی مشتری ما هستند و با این روش ایمنی خود را حفظ می‌کنند.» مغازه پر از انواع مختلف در فلزی است که از دور به نظر چوبی می‌آیند و از نزدیک به راحتی فلزی بودن آنها مشخص است. شاگرد مغازه جزییات این در‌ها را شرح می‌دهد. با چرخاندن کلید، ۱۲ زبانه از چهار طرف وارد چار‌چوب می‌شود. قفل در با باتری کار می‌کند و مجموعه‌ای از کلید‌ها آن را باز می‌کند. می‌توان هر کلید را به کسی داد و با کلید اصلی آن را فعال کرد یا از کار انداخت. چشمی در هم قابل تعویض با آیفون تصویری است. بعضی از این در‌ها با یک لایه ‌ام‌دی‌اف روکش شده‌اند تا ظاهر «چوبی»‌تری داشته باشند. درون در، لایه فولادی مقاوم به سوراخ‌کاری قرار گرفته و فاصله بین در و چارچوب با نوار پلاستیکی درز‌گیری شده است. هریک از در‌ها که هرکدام حداقل یک میلیون تومان قیمت دارند، ضد دزد و ضد آتش و ضد همه چیز هستند. در مغازه مجاور، قفل‌های متعدد در ارایه می‌شود. اینها درست مانند قفل‌های معمولی آپارتمان به اضافه یک صفحه کلید برای واردکردن رمز و
    کارت خوان هستند و چندین روش مختلف برای رمزگذاری دارند. حتی در صورت تلاش مداوم برای باز کردن آژیر می‌کشند تا صاحب خانه را از نفوذ غریبه‌ها آگاه کنند. برخی با ریموت کنترل باز می‌شوند و خوشامد می‌گویند یا اگر در زیاد باز ماند، مثل در یخچال ملودی می‌نوازند. قیمت هریک از این قفل‌ها به نسبت توانایی و کیفیت حدود ۴۰۰ هزار تومان است. با در فولادی و قفل هوشمند می‌توان خانه را تبدیل به گاوصندوق بزرگی کرد و شب‌ها با خیال راحت درون آن خوابید.
    مشابه همین وسایل برای خودرو‌ها هم ساخته شده‌اند که طیف بسیار گسترده‌ای از دزدگیر‌ها را شامل می‌شوند. دزدگیر‌های چینی که به اسم کره‌ای فروخته می‌شوند یا مونتاژ داخل با استفاده از قطعات چینی هستند، بازار را پر کرده‌اند. این دزدگیر‌ها حدود ۱۵۰ هزار تومان قیمت دارند و با برد‌های متفاوت، از خودرو خبر می‌دهند. تعدادی از آنها که «تصویری» نامیده می‌شوند، انواع مختلف خرابکاری را روی ریموت به نمایش می‌گذارند و تا ۲۰۰ هزار تومان قیمت دارند. اگر ضربه‌ای به بدنه وارد شود، تصویر چکش و اگر قفل دستکاری شود، تصویر درهای باز را نشان می‌دهند. میزان خطای دزدگیر‌ها که هم ناشی از کیفیت کالا و هم ناشی از نصب و استفاده نادرست است، باعث ‌شده که دایما صدای آژیر گوش‌نواز آنها را در کوچه و خیابان بشنویم و در نتیجه کسی به این صدا واکنش نشان ندهد. دزدگیر‌های بهتر، قیمت‌های بالاتری دارند و می‌توان بیشتر به آنها اعتماد کرد. با این حال، توصیه شده که حتما از قفل‌های فیزیکی برای مهار کردن خودرو استفاده شود. پدال، دنده و فرمان سه قسمتی هستند که معمولا قفل می‌شوند و در این بین قفل فرمان به دلیل شکل زیبا و سهولت استفاده طرفداران بیشتری دارد. مخصوصا که در مواقع لزوم می‌توان از آن به عنوان اسلحه استفاده کرد. زنجیر فرمان هم هنوز استفاده می‌شود ولی بیشتر قفل‌های آن از نوع کتابی هستند و با رنگ نقره‌ای مات اعلام می‌کنند که در مقابل اسید هم مقاومت خواهند کرد.
    قفل‌های آویز، اول از همه در بستن کرکره مغازه‌ها اعتبار خود را از دست دادند زیرا با دیلم کردن و پیچاندن می‌شکستند و از جا در می‌آمدند. به همین دلیل قفل‌های کتابی بیشتر شدند و الان انواعی که گفته می‌شود کلید غیرقابل کپی دارند بریده نمی‌شوند، مورد استفاده قرار می‌گیرند. کرکره‌ها هم برقی و سفیدرنگ شده‌اند و با ریموت کنترل بالا و پایین می‌روند.
    بازار وسایل حفاظتی که کم‌کم به سوی فروش لوازمی چون شوکر یا استخدام بادیگارد کشیده شده است، از رونق نمی‌افتد بلکه تنها محصولات آن تغییر می‌کند. شاید کاهش روابط شخصی به این امر کمک کرده‌اند و شاید اخبار گوناگون سرقت و قتل و تجاوز، باعث نگرانی شده است. اما تنها دلیل قطعی که می‌توان برای شکل گرفتن این بخش ارایه کرد، شیوه زندگی نوین شهری است؛ زندگی که در آن هرکس مسوول قفل کردن در خانه خود است.
  • روزنامه شرق 6 بهمن 1390
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/05/10/22913.html

 
 
درهای ضد سرقت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
 
  • دزدها همه ما را بی‌اعتماد کرده‌اند؛ دیروز کلون در، امروز دوربین مداربسته و کلید غیرقابل کپی
  • زندگی با درهای ضد‌سرقت 12 زبانه رمز‌دار متصل به آیفون تصویری و آژیر
  • ف محمد سرابی


  • در بخشی از فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور، او به سراغ شهری در کانادا می‌رود و در خانه‌ها را یکی‌یکی باز می‌کند و از ساکنان خانه‌ها می‌پرسد که چرا وقتی خانه هستند در را قفل نمی‌کنند. در این صحنه‌ که مانند دیگر صحنه‌ها و دیگر فیلم‌های مایکل مور تبلیغاتی است و نه مستند، هدف اثبات امنیت بسیار زیاد در کانادا بود در حالی‌که هرکسی می‌داند در شهرهای امروزی چه در مکزیک، چه در هند و چه در ایتالیا، شهروندان در خانه‌هایشان را قفل می‌کنند.
    صنعت قفل و کلید یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین صنایعی است که به همت دزدان و قاتلان از دوران باستان تاکنون رواج داشته است. در روستا‌ها و شهر‌های کوچک مشکل حفاظت از دزدی وجود نداشت غیر از اینکه اساسا به جز احشام و محصولات کشاورزی، چیز زیادی برای دزدیدن پیدا نمی‌شد. همه یکدیگر را می‌شناختند و هر غریبه‌ای فورا دیده می‌شد. پیشگیری از دیگر جرایم نیز به همین شیوه انجام می‌شد. مخصوصا که زندگی خانواده‌ها پیوستگی بسیار زیادی با یکدیگر داشت و هرکس باید چارچوب‌ها و قواعد رفتاری قومی را رعایت می‌کرد. این وضعیت در شهر‌های بزرگ از بین رفته و شکل وارونه به خود گرفته است و حالا دیدن شخص آشنا به ندرت پیش می‌آید.
    درهای چوبی خانه‌های قدیمی ایران با «کلون» بسته می‌شد که چوبی افقی در پشت در بود و تنها از داخل بسته می‌شد. در نوع پیشرفته‌تر، این کلون با یک کلید بزرگ اهرم مانند از بیرون در باز می‌شد که شکلی ابتدایی از قفل بود. قفل‌های واقعی که به دست صنعتگران هنرمند ساخته می‌شد، به صندوقچه سرمایه‌داران و قصر حاکمان اختصاص داشت. امروزه این شیوه زندگی در روستا‌ها هم از بین رفته است و در هر خانه دسته کلیدهای متعددی پیدا می‌شود و هرکس مجموعه‌ای از آنها را با خود حمل می‌کند. غیر از این، انواع روش‌های حفاظتی و امنیتی برای مراقبت از اموال و خودرو به‌کار گرفته می‌شود و هنوز احساس ناامنی به پایان نرسیده است. آگهی‌های تجاری زیادی برای فروش لوازم حفاظتی منتشر می‌شوند و بازار یکی از این لوازم اکنون بسیار داغ است؛ دوربین‌های مدار بسته. ایجاد یک شبکه مدار بسته با
    دو یا سه دوربین ساده و یک دستگاه کنترل مرکزی که بتواند فیلم را ضبط کند، کمتر از ۵۰۰ هزار تومان خرج دارد. خیلی از مراکز عمومی از بقالی‌ و لوازم تحریر‌فروشی تا مدرسه و بیمارستان این شبکه‌ها را برپا کرده‌اند و هرچه تعداد دوربین‌ها و کیفیت تصویر آن بالا‌تر برود، قیمت هم بیشتر می‌شود. برعکسِ دو دهه قبل، دیدن دوربین مدار‌بسته عجیب نیست و لزوما هم ثابت نمی‌کند که با فعالیتی مرموز و ارزشمند روبه‌رو هستیم. بعضی از این شبکه‌ها می‌توانند تصاویر را به‌وسیله ارتباط تلفنی از یک نقطه به نقطه دیگری برسانند.
    سامانه‌های اصطلاحا هوشمندی که در بازار لوازم حفاظتی ایران به فروش می‌رسند، تنها کار فیلمبرداری و مراقبت از ورود افراد نا‌شناس را انجام نمی‌دهند، این وسایل شناساگرهایی دارند که می‌‌توانند نشت گاز آتش‌سوزی یا موارد مشابه دیگر را هم شناسایی کنند. فعالیت این دستگاه‌ها را می‌توان گسترش داد و با اضافه کردن دوربین و صفحه‌های جداگانه به آن، ماموریت مراقبت از شرایط سالمند و کودک را هم سپرد یا اینکه دستگاه را روی گاوصندوق و اشیای گرانقیمت تمرکز داد تا مانند یک نگهبان وظیفه‌شناس هر حرکتی را گزارش دهد. چنین دستگاه‌هایی توسط شرکت‌های نمایندگی به فروش می‌رسند و نصب و استفاده از آنها نیازمند مهارت کافی است. در برخی شرکت‌ها هم دیده شده است که وقتی یک ارباب رجوع می‌خواهد به شرکت وارد شود، بلافاصله با دوربین عکس او گرفته می‌شود و برای واحد مربوطه فرستاده می‌شود. سپس اگر رییس آن واحد، فرد را تایید کرد، اجازه ورود داده می‌شود.
    وسیله‌ای که از چند سال قبل در ایران رواج زیادی پیدا کرده، درهای ضد سرقت هستند. ماجرا از سرقت‌های آپارتمانی شروع شد که در آن سارقان به راحتی از درهای چوبی عبور می‌کردند و به همین دلیل، حفاظ‌های فلزی تاشو و کشویی که روی چار چوب فلزی در نصب می‌شد، بازار خوبی پیدا کرد. ابتدا آهنگر‌های محلی این کار را انجام می‌دادند ولی با افزایش تقاضا، شرکت‌هایی ایجاد شدند که درهای کشویی را در ابعاد مختلف می‌ساختند. با رشد آپارتمان‌سازی این بازار همچنان برپا است و ساخت حفاظ پنجره هم همراه با آن ادامه دارد. این حفاظ‌ها قیمت زیادی ندارد و براساس مساحت در محاسبه می‌شود؛ این درها اگر به شرکت پرکاری سفارش داده شود، در مدتی کمتر از یکی، دو هفته آماده خواهد شد. نصب نرده روی دیوار حیاط هم به همین ترتیب انجام می‌گیرد و بنا به ارتفاع آن – ۳۰ سانتی‌متر یا ۱۵۰ سانتی‌متر – قیمت متفاوتی دارد. هریک از این حفاظ‌ها بنا به توصیه اهل فن جزییاتی دارند مثلا گروهی می‌گویند نباید فاصله دو میله از ۱۵ سانتی‌متر بیشتر باشد و گروه دیگری عقیده دارند معیار امنیت حفاظ این است که دزد نتواند سرش را از میان نرده‌ها رد کند.
    اشکال کار اینجا است که حفاظ‌های فلزی شکل ظاهری خوبی ندارد و فقط با قفل‌های آویز بسته می‌شوند که با قیچی آهن‌بر قابل بریده شدن است. این بود که درهای ضد دزد یا ضد سرقت به میان آمدند. این در‌ها را می‌توان در راسته‌هایی که قبلا در چوبی می‌فروختند، پیدا کرد. یکی از فروشندگان که مغازه بزرگی دارد و انواع در‌ها را در آن به نمایش گذاشته، می‌گوید: «این در‌ها از هر نظر مناسب آپارتمان هستند و تضمین می‌کنند که کسی نتواند وارد ساختمان شود. شرکت‌های تجاری بیشتر از خانه‌های مسکونی مشتری ما هستند و با این روش ایمنی خود را حفظ می‌کنند.» مغازه پر از انواع مختلف در فلزی است که از دور به نظر چوبی می‌آیند و از نزدیک به راحتی فلزی بودن آنها مشخص است. شاگرد مغازه جزییات این در‌ها را شرح می‌دهد. با چرخاندن کلید، ۱۲ زبانه از چهار طرف وارد چار‌چوب می‌شود. قفل در با باتری کار می‌کند و مجموعه‌ای از کلید‌ها آن را باز می‌کند. می‌توان هر کلید را به کسی داد و با کلید اصلی آن را فعال کرد یا از کار انداخت. چشمی در هم قابل تعویض با آیفون تصویری است. بعضی از این در‌ها با یک لایه ‌ام‌دی‌اف روکش شده‌اند تا ظاهر «چوبی»‌تری داشته باشند. درون در، لایه فولادی مقاوم به سوراخ‌کاری قرار گرفته و فاصله بین در و چارچوب با نوار پلاستیکی درز‌گیری شده است. هریک از در‌ها که هرکدام حداقل یک میلیون تومان قیمت دارند، ضد دزد و ضد آتش و ضد همه چیز هستند. در مغازه مجاور، قفل‌های متعدد در ارایه می‌شود. اینها درست مانند قفل‌های معمولی آپارتمان به اضافه یک صفحه کلید برای واردکردن رمز و
    کارت خوان هستند و چندین روش مختلف برای رمزگذاری دارند. حتی در صورت تلاش مداوم برای باز کردن آژیر می‌کشند تا صاحب خانه را از نفوذ غریبه‌ها آگاه کنند. برخی با ریموت کنترل باز می‌شوند و خوشامد می‌گویند یا اگر در زیاد باز ماند، مثل در یخچال ملودی می‌نوازند. قیمت هریک از این قفل‌ها به نسبت توانایی و کیفیت حدود ۴۰۰ هزار تومان است. با در فولادی و قفل هوشمند می‌توان خانه را تبدیل به گاوصندوق بزرگی کرد و شب‌ها با خیال راحت درون آن خوابید.
    مشابه همین وسایل برای خودرو‌ها هم ساخته شده‌اند که طیف بسیار گسترده‌ای از دزدگیر‌ها را شامل می‌شوند. دزدگیر‌های چینی که به اسم کره‌ای فروخته می‌شوند یا مونتاژ داخل با استفاده از قطعات چینی هستند، بازار را پر کرده‌اند. این دزدگیر‌ها حدود ۱۵۰ هزار تومان قیمت دارند و با برد‌های متفاوت، از خودرو خبر می‌دهند. تعدادی از آنها که «تصویری» نامیده می‌شوند، انواع مختلف خرابکاری را روی ریموت به نمایش می‌گذارند و تا ۲۰۰ هزار تومان قیمت دارند. اگر ضربه‌ای به بدنه وارد شود، تصویر چکش و اگر قفل دستکاری شود، تصویر درهای باز را نشان می‌دهند. میزان خطای دزدگیر‌ها که هم ناشی از کیفیت کالا و هم ناشی از نصب و استفاده نادرست است، باعث ‌شده که دایما صدای آژیر گوش‌نواز آنها را در کوچه و خیابان بشنویم و در نتیجه کسی به این صدا واکنش نشان ندهد. دزدگیر‌های بهتر، قیمت‌های بالاتری دارند و می‌توان بیشتر به آنها اعتماد کرد. با این حال، توصیه شده که حتما از قفل‌های فیزیکی برای مهار کردن خودرو استفاده شود. پدال، دنده و فرمان سه قسمتی هستند که معمولا قفل می‌شوند و در این بین قفل فرمان به دلیل شکل زیبا و سهولت استفاده طرفداران بیشتری دارد. مخصوصا که در مواقع لزوم می‌توان از آن به عنوان اسلحه استفاده کرد. زنجیر فرمان هم هنوز استفاده می‌شود ولی بیشتر قفل‌های آن از نوع کتابی هستند و با رنگ نقره‌ای مات اعلام می‌کنند که در مقابل اسید هم مقاومت خواهند کرد.
    قفل‌های آویز، اول از همه در بستن کرکره مغازه‌ها اعتبار خود را از دست دادند زیرا با دیلم کردن و پیچاندن می‌شکستند و از جا در می‌آمدند. به همین دلیل قفل‌های کتابی بیشتر شدند و الان انواعی که گفته می‌شود کلید غیرقابل کپی دارند بریده نمی‌شوند، مورد استفاده قرار می‌گیرند. کرکره‌ها هم برقی و سفیدرنگ شده‌اند و با ریموت کنترل بالا و پایین می‌روند.
    بازار وسایل حفاظتی که کم‌کم به سوی فروش لوازمی چون شوکر یا استخدام بادیگارد کشیده شده است، از رونق نمی‌افتد بلکه تنها محصولات آن تغییر می‌کند. شاید کاهش روابط شخصی به این امر کمک کرده‌اند و شاید اخبار گوناگون سرقت و قتل و تجاوز، باعث نگرانی شده است. اما تنها دلیل قطعی که می‌توان برای شکل گرفتن این بخش ارایه کرد، شیوه زندگی نوین شهری است؛ زندگی که در آن هرکس مسوول قفل کردن در خانه خود است.
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/05/10/22913.html
  • روزنامه شرق 6 بهمن 1390

 
 
عشق‌بازی آهنی - بازار گمرک تهران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
 
  • عشق‌بازی آهنی
  • فرهنگ ایرانی‬ (8) / محمد سرابی

  • می‌گویند چند سال قبل یک شرکت تولید‌کننده موتوسیکلت‌های ارزان‌قیمت که محصولاتش را قسطی به جوانان می‌فروخت، ورشکست شد زیرا مشتریانش آنقدر زنده نمی‌ماندند که قسط‌هایشان را پرداخت کنند. ماجرای موتوسیکلت در کشور ما طولانی است و از سال‌های دوری شروع می‌شود که این وسیله در کنار خودرو‌ها به خیابان راه پیدا کرد و برای بیشتر کسانی که آن را خریدند، وسیله رفت‌وآمد بود، همچنان که هنوز هم برای این کار استفاده می‌شود. برخی هم برای کار از آن استفاده کردند و بالاخره در حوالی سال‌های 50 تعداد جوان‌های شهرنشینی که از موتوسیکلت به عنوان یک وسیله تفریحی – ورزشی استفاده می‌کردند آنقدر افزایش پیدا کرد که بازار خاص آن شکل گرفت. همزمان تصادفات موتوسیکلت هم زیاد شد و در اثر مانورهای جوانان بی‌احتیاط تلفات و خسارت‌های فراوانی آغاز شد که هنوز ادامه دارد.
    در خیابان مولوی از حوالی وحدت اسلامی مغازه‌های موتور شروع می‌شود و با رسیدن به میدان گمرک تقریبا تمام مغازه‌های کوچک و بزرگ یا موتور یا قطعات آن را می‌فروشند. تمام شرق میدان که نام رسمی میدان رازی را دارد پر از مغازه‌های فروش انواع قطعات است و کوچه‌های منشعب از آن مانند برادران جوادیان که در ادامه به سرای محله قلمستان می‌رسد، همین شغل را دارند ولی انگار توافق ناگفته‌ای در میان باشد، درست از ابتدای خیابان کارگر حرفه عوض می‌شود و کاپشن و رخت و لباس سربازی جای آن را می‌گیرد.
    خرید موتوسیکلت بستگی به نوع مصرف دارد و ساده‌ترین نوع آن برای جابه‌جایی بین خانه و محل کار استفاده می‌شود و بیشتر از همه رواج پیدا کرده است. هر وقت نام موتور را می‌شنویم شکل «هوندا 125» را در ذهن می‌آوریم. دست اول این موتور الان 700 هزار تومان قیمت دارد «پاژنگ» را که ارزان‌تر است و فقط 70 سی‌سی ظرفیت انجین دارد می‌توان با قیمت 430 هزار تومان هم خرید. هیچ‌کدام از موتور‌های این رده قسطی نیستند و کاملا نقد معامله می‌شوند. قیمت موتور نسبت مستقیمی با ظرفیت انجین آن دارد که میزان قدرت و سرعت را هم تعیین می‌کند. صدای موتور که از جمله شرایط جذاب آن است، در موتور‌های با ظرفیت بالای انجین زیباتر و قدرتمند‌تر به گوش می‌رسد و لذت سوار شدن را افزایش می‌دهد.
    از نزدیک یک دهه قبل موتور‌هایی با طراحی بدنه جدید به بازار ایران آمدند و قطعات اضافه‌شده به بدنه که اضلاع تیز و کشیده‌ای داشتند و حسی از سرعت و تناسب را القا می‌کردند با هوندا‌های قدیمی به رقابت برخاست و با وجود قیمت زیاد فروش خوبی داشتند. «آپاچی» که اسمی آمریکایی دارد، توسط یک کارخانه هندی تولید می‌شود و از طریق شرکت‌های نمایندگی به بازار ایران رسیده است. این موتور با قیمت دو میلیون و 400 هزار تومان در کنار «پالس» با همین قیمت فروش بدی ندارد و انواع دست دوم آن به شرطی که کم کار کرده باشند و ظاهر براق‌شان حفظ شده باشد تا دو میلیون پایین آمده است. این موتور‌ها را می‌توان «کمی» قسطی خرید یعنی نزدیک به دو میلیون نقد و بقیه چک. اگر طالب موتورهای واقعا گران‌قیمت هستید، می‌توانید به یک دستگاه «کاوازاکی» که روی قفسه آهنی بالای بقیه موتور‌ها نگهداری می‌شود، نگاهی بیندازید. این موتور 11 میلیون تومان قیمت دارد.
    با یک دست لباس مناسب و کلاه ایمنی زیبا که با رنگ بدنه هماهنگ شده باشد، موتورسوار می‌توانست این حس را به دست بیاورد که نه در پیچ و خم‌های معابر پرچاله تهران بلکه در بزرگراه‌های یک شهر پیشرفته و مدرن موتورسواری می‌کند؛ این لوازم هم در میدان گمرک به فروش می‌رسد. لباس کامل موتورسواری حرفه‌ای با ضربه‌گیر‌های متعدد، دستکش حباب‌دار و کلاه ایمنی که بنا به جنس و اینکه فک متحرک و نقاب داشته یا نداشته باشد از 15 تا 60 هزار تومان و بیشتر قیمت دارد. کلاه‌ها قیمت بیشتری دارد. در بین لوازم حرفه‌ای، محافظ پارچه‌ای که برای پوشاندن لب و بینی در مسابقات استفاده می‌شود و شکل دندان‌های اسکلت یا بال اژدها دارد هم دیده می‌شود. ابزار پلاستیکی ساده‌ای که به رنگ سیاه هستند و یک آفتابگیر کوچک دارند، آنقدر غیرایمن هستند که تقریبا می‌توان از قیمت آنها صرف‌نظر کرد. کلاه‌های ایمنی شکل و رنگ‌های گوناگونی دارند و در تمام مغازه‌های لوازم به فروش می‌رسند. انگار فرهنگ استفاده از کلاه ایمنی به زور جریمه نهادینه شده است.
    در سمت غربی میدان، خیابان هلال احمر قرار دارد که در سمت جنوبی آن بازار پتو سربازی و دیگر لوازم مربوطه گرم است و تا حاشیه میدان ادامه دارد اما در سمت شمالی دوچرخه‌فروشی‌ها هم جا باز کرده‌اند. موتوسیکلت در مقایسه با خودرو تفاوت‌های عمده‌ای دارد که باعث می‌شود نتوان آن را مثل خودرو به دست تغییرات سپرد و «اسپرت» و «آپشن» کرد. خودرو سطح و بدنه گسترده‌ای دارد و به هر جای آن می‌توان چیزی اضافه کرد ولی موتور جای کافی ندارد. تنها راه تعویض قطعات با نمونه‌های بهتر است که همین‌جا انجام می‌گیرد. هر مغازه تعمیرکاری دارد که در کنار پیاده‌رو و با چند آچاری که در جیب کنار شلوار نگه می‌دارد قطعات را به سرعت عوض می‌کند. اینجا هم هوندای معروف بیشتر حضور دارد. اگر کسی بخواهد با موتور مسافربری کند یا به عنوان پیک موتوری بسته‌ها را از جایی به جای دیگر ببرد و چک نقد کند، باید سراغ همین هوندا برود. قبلا موتور‌های ارزان‌قیمتی در استان‌های مرکزی ایران تولید می‌شد که ابدا کیفیت نداشت و هر سال عده‌ای از جوانان را زخمی می‌کرد یا به کشتن می‌داد به همین دلیل پس از فروش فراوان و پر کردن تمام روستاها بازار خود را از دست داد. الان شاید بتوان یک موتور دست دوم سالم که 500 یا 600 هزارتومان قیمت دارد، پیدا کرد. بعضی از نسیه‌فروشان هم هستند که 300 هزار تومان نقد و کلی سند و مدرک و ضمانت به عنوان پشتیبان چک‌ها می‌گیرند. وقتی موتور تحویل شد باید چند وسیله جانبی را به آن اضافه کرد تا وارد صنف شود. برای ترک‌بند عقب که محکم باشد و خوب آبکاری شده باشد، هفت هزار تومان و برای خورجین پنج، شش هزار تومان لازم است. اگر خورجین لاستیکی و در‌دار باشد که در مقابل باد و باران از بسته کند تا 11 هزار تومان قیمت دارد. موتور را باید حتما در مقابل ساختمان‌هایی که پیک احضار کرده‌اند، قفل کرد و یک زنجیر از جنس سیم بکسل پنج هزار تومان و اگر آهنی و مفصلی باشد که راحت قابل بریدن نیست 12 هزار تومان قیمت دارد. کسی که ساعت‌های طولانی پشت موتور می‌نشیند و دایم باد سرد زمستان به صورتش می‌خورد، به سپر طلقی بادشکن نیاز دارد که 14 هزار تومان قیمت دارد و می‌توان با هفت هزار تومان سقفی را هم روی آن نصب کرد. موتور‌های دست دوم معمولا فرسودگی‌هایی دارند که باید آنها را تعویض کرد و گلگیر سه تا هفت هزارتومانی، تایر 15 تا 18 هزار تومانی و باک 15 هزار تومانی در رنگ‌های مختلف از آن جمله است.
    موتور تریل هم در این خیابان پیدا می‌شود و نوع 200 سی‌سی آن یک میلیون و 500 هزار تومان قیمت دارد. دایچی متنوع‌تر است و از نوع صد سی‌سی 800 هزار تومانی تا 250 سی‌سی دو میلیون و 300 هزار تومانی عرضه می‌شود. بنا به سلیقه می‌توان «اسکوتر» صد سی‌سی که را بسیار آرام و غیراسپورت است، با 900 هزار تومان خرید یا به سراغ «ناتالی» 150 سی‌سی با یک میلیون و صد هزار تومان رفت. ناتالی مشابه «هارلی دیویدسون» موتور سنگین‌وزن آمریکایی که خود نماد نوعی فرهنگ خیابانی است، ساخته شده است.
    تا به حال که سهم زنان ایران از موتورسواری نشستن روی ترک بود و در خیابان‌های شهر زنی دیده نشده است که دو دستش را به دسته‌ها گرفته باشد در حالی که موتورسواری زنان در کشورهای اروپایی و حتی آسیایی بسیار عادی است. تولید موتورهای سبک با ویژگی‌های جسمی زنانه نیز به همین دلیل انجام می‌شود. نمونه این موتورها در کشور ما چند مدل معدود است که اغلب توسط افراد کوچک‌جثه مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته با توجه به ماجراهایی که درباره دوچرخه‌سواری دختران پیش آمد به سادگی می‌توان دریافت که استعداد موتورسواری در بین دختران ایرانی کم نیست.
    در نزدیکی بازار یا نقاط دیگر که موتوری‌های مسافربر انحصار سرعت در حمل و نقل را در اختیار دارند، می‌توان زنانی را دید که سوار ترک پیک موتوری شده‌اند و اجناس خریداری‌شده یا کیف‌شان را بین خود و راکب گذاشته‌اند اما در راسته موتوری‌های میدان گمرک هیچ زنی به جز عابران نیست و در بین آنها نیز زنان جوان یافت نمی‌شوند. تمام فروشندگان و خریداران مردان جوان هستند و اشخاص مسن نیز کمتر دیده می‌شوند. این راسته ویژگی‌های بافت تجاری را دارد و در معبر اصلی آن به جز مغازه‌هایی کاملا مرتبط با موتوسیکلت و اغذیه‌فروشی‌هایی که بیشتر فست‌فود هستند، مغازه دیگری پیدا نمی‌شود. دنیای موتوسیکلت‌های کلکسیونی و گران‌قیمت یا موتور‌های فرسوده و اسقاطی هم در همین اطراف است.
  • روزنامه شرق 3 آذر 1390

 
 
تاتو با رنگ دیسکویی شب‌نما
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 
  • تاتو با رنگ دیسکویی شب‌نما
  • فرهنگ ایرانی‬ (9) / محمد سرابی


  • خالکوبی چنان در جهان رایج شده که در برخی از شبکه‌های اجتماعی گزینه‌هایی برای مشخص کردن نوع و محل خالکوبی وجود دارد. جایی که می‌توان مشخص کرد کجای تنت را نقاشی کرده‌ای، شاید این هم راهی برای پیدا کردن دوستان جدید باشد.
    خالکوبی یا تاتو در بین قبایل اولیه رایج بود و به اندازه زینت‌آلات و لباس‌های مارک‌دار امروزی اعتبار داشت. صد سال قبل، خالکوبی در اروپا اشاره به افرادی مانند کارکنان کشتی داشت و در ایران سمبل افرادی چون «داش»ها به شمار می‌آمد که چهره دوگانه‌ای از قدرت و مزاحمت داشتند ولی این کار در سطح عمومی جامعه به هیچ‌وجه مقبول نبود. این عادت که زمانی ناپسند شمرده می‌شد و نشانه‌ای از خلافکاری به حساب می‌آمد، حالا دوباره برگشته است.
    در جامعه سنتی ایران، خالکوبی با روش ساده‌ای انجام می‌شد. جوهر را روی پوست می‌ریختند و با سوزن زدن آن را ذره‌ذره وارد لایه‌های عمیق‌تر می‌کردند. غیر از سوزن فلزی از الیاف محکم گیاهی مانند ساقه نی هم استفاده می‌شد و درد زیادی داشت که همین می‌توانست سمبلی از مقاومت مردانه محسوب شود و هرچه خالکوبی بزرگ‌تر بود افتخار بیشتری به همراه می‌آورد. نقش‌ها اکثرا ضخیم و مات بودند و تصاویری از حیوانات قوی مانند شیر و عقاب را نشان می‌داند. نوشته‌ها اشعار و عباراتی در توصیف جوانمردی و معرفت و رنج روزگار بود. قبلا قهوه‌خانه و حمام می‌‌توانست جای خالکوبی باشد که با ورود مظاهر جدید زندگی به سربازخانه، خوابگاه کارگری و زندان تغییر کرد و این محیط‌های مردانه جایی برای خالکوبی بر تن تازه‌واردان شد تا با آن به گروه مردان راه پیدا کنند. این مفهوم در دیگر نقاط جهان نیز رایج بود و در «داستان غم‌انگیز ارندیرا» نوشته گابریل گارسیا مارکز صحنه‌ای از حمام کردم یک پیرزن سنگدل و شیطان‌صفت توصیف می‌شود با این نکته که او خالکوبی‌هایی داشت که دریانوردان هم از داشتن آنها شرم می‌کردند.
    حالا خالکوبی با اسم «تاتو» یا «تتو» چهره‌ای بسیار مدرن و جذاب دارد. قسمتی از آنکه مربوط به آرایشگاه‌های زنانه می‌شود و نوعی آرایش ثابت را در اطراف چشم و لب ایجاد می‌کند، بیشتر رایج است و مشکل خاصی ندارد به جز اینکه اگر درست اجرا نشود صورت مشتری را از شکل خارج می‌کند و قابل پاک شدن هم نیست یا اینکه برای پاک کردنش باید شرایط بسیار سختی را قبول کرد اما آنچه که می‌تواند به‌عنوان یک پدیده فرهنگی مورد بررسی قرار گیرد نقش کردن تصاویر و نشانه‌ها روی پوست بدن است. نقش‌هایی که درجات ماندگاری متفاوتی دارند و امروزه خواهان فراوان پیدا کرده‌اند.
    در فیلم و ویدیوکلیپ‌ها می‌توان الگو‌های خالکوبی را دید و از آنها تقلید کرد و کسانی که به خارج از کشور سفر کرده باشند، این شانس را دارند که خالکوبی‌های «اصل» را ببینند. این خالکوبی‌ها با یک ویژگی شناخته می‌شود: ظرافت طرح. خانم «غ» که خودش را بهترین آموزشگر خالکوبی در ایران معرفی می‌کند، می‌گوید: «متاسفانه خالکوبی‌های نادرست و غیرحرفه‌ای باعث می‌شود که کار درست از آب درنیاید و اگر کسی که این خالکوبی را دارد به خارج از کشور برود با تمسخر مواجه خواهد شد. مثلا نقطه شروع و پایان هر طرح به نسبت اینکه روی چه اندامی کار شود، فرق دارد وگرنه جلوه نخواهد کرد. ترکیب رنگ‌ها و انواع سوزن‌ها هم خیلی مهم هستند.»
    ابزار‌های خالکوبی، دیگر مثل قدیم نیستند و تفنگ و قلم برقی به ایران هم راه پیدا کرده است. قلم‌ها برای صورت و نقاطی که حساس‌تر هستند، استفاده می‌شود و سوزن قابل تعویض آنها ۸۰ تا ۱۵۰ بار در دقیقه به درون پوست فرو می‌رود. با جعبه رنگ‌ها مانند رنگ‌های آبرنگ به ترتیب در کنار هم قرار دارند، می‌توان نقاشی کاملی را با تمام جزییات رسم کرد. در این جعبه رنگ‌ها، حتی رنگ‌هایی هم وجود دارند که در شب می‌درخشند؛ رنگ‌هایی به غیر از آبی و سیاه که بیشتر کربنی هستند که ممکن است در این صورت در بدن جذب یا تجزیه شوند می‌توانند حساسیت‌زا باشند.
    تاتو در آرایشگاه‌های زنانه انجام می‌گیرد و مشتری می‌تواند از روی آلبوم یا شابلون‌ها طرح مورد نظرش را انتخاب کند. بسیاری از کسانی که تاتو انجام می‌دهند، زن هستند و تجربه و مهارت خود را در تاتوی آرایشی یاد گرفته‌اند. آنها به مشتریان خود می‌گویند که می‌توانند تاتو را پاک کنند ولی این کار با تاتوی مجدد و این بار همرنگ پوست انجام می‌شود تا رنگ قبلی را بپوشاند و معمولا هم موفقیت‌آمیز نیست. خانم «غ» می‌گوید: «اگر تاتو درست انجام شده باشد می‌توان آن را با تزریق محلول ریموور پاک کرد. این محلول زیر پوست تزریق می‌شود و مواد رنگی را بیرون می‌کشد. کسانی هم هستند که با اسید‌های گیاهی می‌خواهند تاتو را پاک کنند ولی اثر اسید روی پوست باقی می‌ماند.»
    آخرین راه برای بد‌ترین و ماندگار‌ترین تاتو‌ها جراحی یا سایش پوست در شرایط بی‌حسی است. اگر به نظرتان این کار خیلی دردناک می‌آید، این نکته را هم به یاد داشته باشید که نوعی از تاتو در برخی کشور‌ها رایج است که خوشبختانه هنوز به ایران راه پیدا نکرده و با حکاکی روی پوست انجام می‌شود. پوست قسمت‌های کنده شده به شکل متفاوتی جوش می‌خورد و زخمی به شکل یک طرح مورد نظر ایجاد می‌شود. نقش‌ها متفاوت هستند و نشانه‌های بصری آنها دامنه وسیعی از الگوهای تیز و پیچیده تا طرح‌های آرام یا حتی ابتکاری را شامل می‌شود مانند نشانه‌های الکترونیکی و رایانه‌ای. درباره نقش تاتوها هم باید گفت نشانه‌های باستانی ایران در این بین طرفداران زیادی دارد و از عبارات انگلیسی هم استفاده می‌شود ولی هنوز نوشتن به خط فارسی رایج نشده است.
    تاتو مخصوص اروپا یا آمریکا نیست و در برخی از کشور‌های جنوب هم مشتری فراوان دارد. «ف» دختر جوانی که به هندوستان سفر کرده است است، می‌گوید: «قبلا در جنوب ایران دیده بودم که زنان محلی می‌توانند روی پوست دست نقش‌های زیبایی بکشند و خودم هم چند بار امتحان کرده بودم. آنها مهارت زیادی داشتند و طرح‌هایی سنتی را می‌کشیدند که به مرور زمان پاک می‌شد. اما وقتی به شهر گوا در هندوستان رفتم، دیدم که تاتو بسیار رایج است و توریست‌هایی که به این شهر می‌آمدند مشتری اصلی بودند. توریست‌های بعضی از کشور‌ها مانند روسیه خودشان هم خالکوبی داشتند و مغازه‌های کوچک و بزرگ تاتو فراوان بود. واقعا وسوسه شده بودم که خودم هم یکی از این خالکوبی‌ها را انجام دهم.» او خوشحال است که قبل از عملی کردن این هوس، سفرش به پایان رسید و برگشت. وقتی در فضایی قرار بگیری که همه خالکوبی دارند، مقاومت کردن دشوار است مخصوصا زمانی که طرح‌ها زیبا و ظریف باشند.
    قیمت تاتو به نسبت ساخت و جایی که ترسیم می‌شود، متفاوت است. پسر‌ها کتف و پشت و دختر‌ها شکم و پا را ترجیح می‌دهند و بازو بین همه مشترک است. ظاهرا برای تاتوکاران هم نقاط مختلف تفاوت دارد. قیمت یک تاتوی خیلی کوچک سیاه یا آبی رنگ، حدود ۵۰ هزار تومان است. رنگ خارجی قیمت را بالا می‌برد و آن را به صد هزار تومان هم می‌رساند. رنگ‌های دیگر و سایه یا هاشور زدن به اضافه طرح بزرگ، قیمت کار را تا ۳۰۰ هزار تومان هم بالا می‌برد. کمتر کسی تمام بدنش را تاتو می‌کند ولی در این صورت قیمت به شدت بالا می‌رود و به چند میلیون هم خواهد رسید. اکثر تاتوهایی که در ایران انجام می‌شود، بعد از گذشت زمان اندکی مایل به سبز آبی یا قرمز می‌شوند بنابراین تاتوکاران برای رنگ‌های خارجی خود تبلیغ می‌کنند یا اگر با شک مشتری برای حساسیت‌زا نبودن مواد روبه‌رو شوند، می‌گویند که این مواد گیاهی هستند.
    در فرهنگ سنتی ایران برای ترساندن کسانی که قصد خالکوبی داشتند، می‌گفتند که در غسال‌خانه محل خالکوبی را آنقدر می‌سایند تا پوست و خالکوبی آن کنده شود. ولی باز هم خالکوبی از رواج نمی‌افتاد و مردان جوان مشتری‌های خوبی برای خالکوب‌ها بودند. گفته می‌شود در دوره پهلوی، قسمتی از یونیفورم‌های نیروهای نظامی تغییرکرد و درجه‌داران موظف به پوشیدن پیراهن‌های آستین کوتاه شدند. بعد از این دیده می‌شد که بسیاری از آنها روی ساعد دست اثر سوختگی دارند و کسانی که از دنیای مردانه این نظامیان و سوابق آنها خبر داشتند، می‌دانستند که این سوختگی‌ها جای پاک کردن خالکوبی‌ها با اسید است.
  • روزنامه شرق 26 آبان 1390
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/04/19/17044.html

 
 
نگاهی به وضعیت بچه‌هایی که شناسنامه ندارند - برای وجود داشتن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 
نگاهی به وضعیت بچه‌هایی که شناسنامه ندارند

برای وجود داشتن

کودک و نوجوان > اجتماع- محمد سرابی:
شناسنامه داشتن یعنی وجود داشتن و کسی که شناسنامه نداشته باشد و نامش در هیچ جایی ثبت نشده باشد انگار اصلا وجود ندارد هرچند که زندگی کند و مشغول کار باشد و همه هم او را به نامی بشناسند.

فقط نداشتن شناسنامه در کار نیست شاید شناسنامه در گرو یک وعده غذا مانده باشد. به هر حال نبودن سند هویتی باعث ایجاد مشکلات زیادی می‌شود.

هر وقت از بچه‌های بی‌شناسنامه گفته می‌شود ذهن‌ها به طرف بچه‌های افغان یا بچه‌هایی که پدر افغان دارند می‌رود. این گروه، بخش بزرگی از بی‌شناسنامه‌ها را تشکیل می‌دهند. بر اساس قوانین ایران تابعیت از طریق خون به متولدان می‌رسد و بچه‌هایی که پدر ایرانی دارند، می‌توانند صاحب شناسنامه باشند. وقتی گروه بزرگی از آوارگان جنگی و مهاجران کشور‌های افغانستان و عراق به ایران آمدند حاشیه شهر‌ها و نقاط فقیرنشین روستاها محل سکونت آنها شد؛ جایی که ایرانیانش هم در فقر به سرمی‌برند؛ جایی که هر خانواده زاغه‌نشین چندین فرزند قد و نیم قد دارد و پدر خانواده دختران نوجوانش را به هرکسی که بتواند شیربها پرداخت کند و یک نان خور ناخواسته را از سر سفره او کم کند تحویل می‌دهد. در این فرهنگ که فقر نشانه اصلی آن است شناسنامه در درجه اول اهمیت قرار ندارد و حتی نیازی به ثبت رسمی ازدواج دیده نمی‌شود بلکه یک معتمد محلی یا ریش سفید و بزرگ طایفه می‌تواند عقد را جاری کند. سپس بچه‌ای به دنیا می‌آید و بعد هم نوبت فرزندان بعدی می‌رسد؛ فرزندانی از پدر غیر ایرانی که شاید جواز اقامت هم نداشته باشد ولی آنقدر پول داشته که از خانواده‌های فقیر، زن بگیرد. شاید برای پایتخت‌نشینان این اتفاق عجیب باشد ولی در استان‌های مرزی و شهرهای فقیر این شکل از خانواده رواج دارد.

اواخر مردادماه امسال خبری منتشر شد که از قول اداره کل اتباع خارجی استانداری تهران اعلام می‌کرد 32هزار کودک بدون هویت و شناسنامه حاصل ازدواج زنان و دختران ایرانی با اتباع بیگانه هستند. طبق آمار رسمی 30هزار زن ایرانی با مردان افغان ازدواج کرده‌اند، مثل همیشه به‌نظر می‌آید آمار غیر رسمی بیشتر باشد. از زمانی که جنگ در کشورهای همسایه ما هجوم آوارگان را بیشتر کرد باید فکری برای ازدواج‌های غیر رسمی می‌شد ولی واکنش به آن دیر آغاز شد. در سال85 مجلس شورای اسلامی طرحی را تحت عنوان تابعیت ایرانی فرزندان حاصل از ازدواج مادر ایرانی و پدر خارجی در دستور کار قرار دارد، ظاهرا ماده واحده‌ای هم به تصویب رسیده است که بر اساس آن فرزندانی که قبل از این تاریخ به دنیا آمده باشند تا قبل از 18سالگی دارای تابعیت پدر هستند و بعد از آن می‌توانند تابعیت خود را انتخاب کنند. اما مشکل آنجاست که آنان تا 18 سالگی شناسنامه ندارند و طبیعتا نمی‌توانند به مدارس رسمی بروند. بر اساس قانون ازدواج اتباع خارجی با زنان ایرانی باید با ثبت و اجازه مراجع مسئول انجام شود ولی وقتی رئیس طایفه یا بزرگ خانواده‌ای صلاح نداند که این ازدواج را ثبت کند برای بچه‌های متولد شده چه باید کرد؟
یک مشکل دیگر هم وجود دارد، بر اساس قوانین افغانستان زنانی که به ازدواج مردان افغان درآیند تابعیت افغان خواهند داشت.

مسلما تابعیت فرزندان نیز از این رویکرد پیروی می‌کند اما زمانی که مرد می‌خواهد به افغانستان برود زن ایرانی اگر از حمایت خانوادگی قوی برخوردار باشد از این خواسته شوهرش تبعیت نخواهد کرد و وضعیت دشواری در این صورت پدید خواهد آمد. فرزندی که در ایران به دنیا آمده و زندگی کرده، در ایران بدون هویت و در آنطرف مرز، افغان است. این فرزند اگر تا 18سالگی در ایران بماند، می‌تواند هویت ایرانی کسب کند ولی در این 18سال بر او چه گذشته است؟ هر فرد تا 18سالگی باید آموزش‌های مقدماتی مانند نگارش زبان رسمی را پشت سر گذاشته باشد و با تاریخ و هنر‌ها و دیگر ویژگی‌‌های سرزمین خود به صورت رسمی آشنا شده باشد؛ کاری که مدارس وظیفه انجام آن را دارند.

تا اینجا مشکل فقط درباره بچه‌هایی بود که دارای والد غیرایرانی هستند ولی بی‌شناسنامه بودن مشکلی است که در مورد بچه‌های کاملا ایرانی هم اتفاق می‌افتد؛ بچه‌هایی که ظاهرا پدر، مادر، خانواده و همه چیز دارند به جز شناسنامه، زیرا برای والدین آنها شناسنامه موضوع بی‌ارزشی است. به یکی از مراکز جمعیت خیریه امام علی می‌رویم؛ جایی که جوانان عضو این سازمان مردم‌نهاد تلاش می‌کنند با آموزش دادن به بچه‌های محروم، چرخه محرومیت را قطع کنند. ابتدای ورود با فضایی شبیه کلاس درس ولی خیلی ساده‌تر و کم جمعیت‌تر روبه‌رو می‌شویم که کف آن را موکت کرده‌اند. امیرحسین زنگنه یکی از بچه‌هایی است که در اینجا درس می‌خواند. او اصرار دارد که شماره تلفن غلامرضا رضایی را به دست بیاورد تا بتواند از او امضا بگیرد ولی علیرضا چهارگانه، یکی دیگر از بچه‌ها عقیده دارد که برعکس، این فوتبالیست باید از او امضا بگیرد. محیط نسبتا شاد و صمیمی به‌نظر می‌رسد. معصومه نجفی، مدیر طرح کودکان بی‌کتاب این جمعیت می‌گوید: «مشکل اصلی ما این است که والدین لزومی به گرفتن یا حفظ شناسنامه نمی‌بینند. خیلی از این بچه‌ها گواهی تولد بیمارستان هم دارند ولی یا شناسنامه‌ای برایشان گرفته نشده یا اینکه شناسنامه در جایی به گرو گذاشته شده و همانجا مانده است»؛ این جایی که شناسنامه را گرو گرفته می‌تواند چلوکبابی هم باشد؛ مثلا پدری با لشکر فرزندانش به رستوران رفته و بعد به جای صورت‌حساب یک شناسنامه گرو گذاشته و حالا 4-3 سالی از این ماجرا می‌گذرد. تا وقتی که سن مدرسه رفتن برسد شاید کسی به یاد خاطره غذا خوردن در چلوکبابی هم نیفتد.

مسئله، نداشتن پول غذا نیست بلکه به بی‌ارزش بودن این مدرک شناسایی در این نگاه بازمی‌گردد. در فرهنگ خاصی که منبع درآمد اصلی خرده فروشی مواد‌مخدر است و نشئگی هرویین و شیشه همه جا را پر کرده است جایی برای مسئولیت فرزند باقی نمی‌ماند. جالب اینکه بیشتر این بچه‌ها خودشان می‌خواهند مانند همسالانی که در کوچه‌ها با هم بازی می‌کنند به مدرسه بروند ولی بالاخره باید یک بزرگ‌تر آنها را ثبت نام کند. بعضی از اعضای گروه‌های خیریه حاضر هستند این مسئولیت را برعهده بگیرند اما از نظر حقوقی قادر به این کار نیستند. نجفی می‌گوید:« ما حاضر هستیم برای گرفتن شناسنامه اقدام کنیم ولی موانع متعددی راه را بسته‌اند. اداره سرپرستی قوه قضاییه با ما همکاری نمی‌کند وگرنه با یک قیم‌نامه از سوی این مراجع می‌توانستیم کار را شروع کنیم و در چند ماه برای این بچه‌ها شناسنامه بگیریم. پدران بچه‌ها هم گاهی خودشان مانع هستند؛ نه خودشان کار را دنبال می‌کنند و نه به ما وکالت می‌دهند». می‌توان بر اساس صیغه‌نامه یا عقدنامه و بعد از آن گواهی تولد هم اقدام کرد ولی
به گفته او همکاری‌ای از سوی نهاد‌ها دیده نمی‌شود در حالی که نوزادان سر راهی سریع‌تر از این دارای شناسنامه خواهند شد.
در مرکز نگهداری بنت‌الرسول که مخصوص معلولان ذهنی است تعدادی بچه‌ سر راهی هم به سر می‌برند.

مدیر مرکز اجازه می‌دهد بعضی از پرونده‌ها را ببینیم؛ گزارش کلانتری درباره پیدا کردن طفل، گواهی قاضی کشیک برای سپردن طفل به شیرخوارگاه و دیگر مدارکی که یکی پس از دیگری پشت سر هم منگنه شده‌اند. بچه کم‌کم صاحب اسم می‌شود و با اتکا به همین مدارک می‌شود برای او شناسنامه گرفت. شناسنامه او هم در همین پرونده نگهداری می‌شود. غیر از عکس، تمام مشخصات دیگر مانند نام و نام خانوادگی، نام پدر و مادر و تاریخ تولد ساختگی است ولی قطعا ارزش داشتن شناسنامه را دارد. رضا یکی از این بچه‌هاست که با سن حدود 15سال تجربه‌های دشواری مانند زندگی خانوادگی درون چادر و وادار شدن به دزدی را پشت سر گذاشته است. او اکنون به صورت غیررسمی درس می‌خواند و تعدادی دانشجوی داوطلب، درس‌های مدرسه را به او یاد می‌دهند. او مدرکی برای تمام کردن دوره‌های درسی نمی‌گیردولی با دیدن او که مداد را در دست گرفته و از روی کتابی می‌نویسد، می‌توان امیدوار بود که آینده بهتری داشته باشد.

http://hamshahrionline.ir/details/147782

روزنامه همشهری 16 مهر 1390


 
 
جاعل یا جعل‌ کار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

جاعل یا جعل‌ کار

محمدسرابی:
به خودشان می‌گویند جعل‌کار؛ چیزی معادل تراشکار، صافکار یا رنگ‌کار. جعل سند برای آنها یک حرفه است؛ حرفه‌ای که با آن زندگی را می‌گذرانند و اغلب اوقات مجازات و زندان هم نمی‌تواند این شغل را از آنها بگیرد.

یک میز کوچک و انباری مخفی از مهرها، رنگ‌ها و نمونه‌های سفید اسناد، سرمایه جعل کار است. هرچقدر که دولت‌ها مدارک هویت و سندیت را پیشرفته‌تر می‌کنند جعل‌کارها هم راه‌های پیشرفته‌تری برای ساخت مدارک تقلبی کشف می‌کنند.
گفت‌‌گویی که می‌خوانید در خودرویی در حاشیه یک خیابان انجام شد. جعل‌کار برای خبرنگاری که در پوشش مشتری با او صحبت می‌کند از حرفه خود و دست ‌ساخته‌هایش می‌گوید و در ادامه با مواد قانونی که در برخورد با جعل تدوین شده است آشنا می‌شوید.

- چی جعل می‌کنی؟
مشتری باشد همه‌چیز. از کارت و شناسنامه تا سندخانه.
- یعنی همه‌چیز سفید داری؟
نداشته باشم هم می‌خرم. بچه‌ها تهیه می‌کنند. البته وقت می‌گیرد ولی کارت و شناسنامه و اینها را همیشه خودم دارم.
- مهرچی؟
همه‌جور دارم. مهر را خودم درست نمی‌کنم. بعضی‌ها کارشان درست کردن مهر است. ما از آنها می‌خریم.
- پس فقط می‌سازی. اگر یک شناسنامه بخواهم چقدر طول می‌کشد؟
3-2روز. اگر شناسنامه سفیدبخواهی که هر مشخصاتی را برای خودت بنویسی گران‌تر است ولی شناسنامه‌های کهنه‌ای که در بازار می‌فروشند ارزان‌تر است و می‌شود آنها را دستکاری کرد. اگر هم بخواهی چیزی را در شناسنامه‌ات عوض کنی بسته به موردش فرق می‌کند.
- مثلا چی؟
مثلا ازدواج را پاک می‌کنند یا اضافه می‌کنند یا کلا با شناسنامه جعلی ازدواج می‌کنند. ارث خورها اسم پدر را عوض می‌کنند یا بعضی از دخترهای شوهر نکرده سنشان را کم می‌کنند.
- کارت پایان خدمت چی؟
پایان خدمت یک هفته طول می‌کشد. اینهایی که جدیدا می‌دهند سخت‌تر است.
- گواهینامه‌؟
گواهینامه لیبل‌دار سخت است یک هفته طول می‌کشد. از همه سخت تر کارت ملی است، خرجش هم بیشتر است چون می‌شود با آن کار بانکی و چک انجام داد.
- اگر لو برود چی؟ تا به حال گیرافتاده‌ای؟
بله ولی به خاطر مدارکی که می‌سازم نبوده. من کارم را درست انجام می‌دهم لو رفتنش هم با من نیست چون ما جنس را می‌فروشیم و دیگر کاری با مشتری نداریم. گیرافتادن من به خاطر این بود که با زنم اختلاف داشتم. او هم رفت و پلیس را آورد و گفت شوهرم جاعل است. البته همه وسایل را پیدا نکردند، یک شناسنامه سفید و چندکارت بود که رویشان کار می‌کردم. همان‌ها هم برایم یک سال حبس شد.
- نتوانستی برای خودت سند‌بگذاری و بیرون بیایی؟
از کسی که جرمش جعل باشد هیچ وثیقه‌ای قبول نمی‌کنند چون حتما جعلی است. کلا یک قسمت از کار ما سند ساختن برای وثیقه است. هر قراری که قاضی صادر می‌کند قیمتی دارد؛ مثلا برای قرار 200میلیونی باید سندی گذاشت که 200میلیون قیمت داشته باشد. جعل‌کار 20درصد پول را می‌گیرد و سند را می‌سازد. طرف هم با این سند بیرون می‌آید.
- ولی سند در بایگانی دادگاه باقی می‌ماند و ممکن است بفهمند جعلی است.
مشکلی نیست. راه‌هایی را بلدیم که سند را در بایگانی معدوم کنیم یا بیرون بیاوریم؛ آدم‌هایش هستند.
- اگر برای زمین بی‌صاحبی سند بخواهند چی؟
فرق می‌کند. بعضی از سندها باید قدیمی باشد؛ یعنی سند زمان‌های قدیمی و کهنه را باید بسازیم که قیمت بالایی دارد. بعضی‌ها هم جدید هستند که سفیدش را داریم. اگر هم بخواهند نقل‌وانتقالات را در سند بیاوریم که مثلا چند دست چرخیده و طبیعی‌تر است، قیمت بالا می‌رود. این کارها یک سری کامل مهر از سال‌های مختلف می‌خواهد که همه جعل کارها ندارند.
- اگر فتوکپی یک سند را بیاورند می‌توانی اصلش را درست کنی؟
بله. یک ماه وقت می‌گیرد. قیمت هم بالاست ولی درست مثل کپی را می‌سازم. سند کار سختی است اما مشتری زیاد دارد. دلال‌ها و زمین‌خوارها سند را خوب می‌خرند؛ البته الان وضع بازار ملک و املاک خوب نیست و کار ما هم خوابیده.
- گذرنامه چی.
پاس زیاد کار نمی‌کنم ولی اگر بخواهی می‌توانم بسازم. پاس،کار هرکسی نیست. وقتی گواهینامه جعل می‌کنی قرار است آن را به یک کارمند نشان بدهی که چیز زیادی نمی‌داند و توجه هم نمی‌کند ولی پاس را جلوی مامورهای فرودگاه‌های اروپا می‌گذاری که کارشان تشخیص اصل از بدل است. نخ، چسب، ‌مهربرجسته و هزار چیز ظریف دارد که اگر اشتباه کنی لو می‌رود.
- اگر سفارش بگیرم معامله چطوری است؟
نصف پول قبل از کار، نصف هم موقع تحویل، بعد هم هیچ‌کاری با هم نداریم. البته من خودم به محض سفارش گرفتن شروع نمی‌کنم. 3-2روز صبر می‌کنم چون بعضی‌ها پشیمان می‌شوند. یک عده وحشت دارند که سندجعلی دستشان بگیرند.
- ممنون. خبرت می‌کنم.
معامله را جورکن یک درصدی هم خودت بردار. ما کارمان را بلد هستیم جنس خوب و بی‌عیب تحویل می‌دهیم. برای همین همیشه مشتری داریم.

جاعلان در قانون

در ماده523 بخش تعزیرات و مجازات‌های بازدارنده قانون مجازات اسلامی مصوب 1370/9/7آمده است:
«جعل‌ و تزویر عبارتند از: ساختن نوشته یا سند یا ساختن مهر یا امضای اشخاص رسمی یا غیررسمی، خراشیدن یا تراشیدن یا قلم بردن یا الحاق یا محو یا اثبات یا سیاه کردن یا تقدیم یا تاخیر تاریخ سند نسبت به تاریخ حقیقی یا الصاق نوشته‌ای به نوشته دیگر یا به کار بردن مهر دیگری بدون اجازه صاحب آن و نظایر اینها به قصد تقلب».

در میان حقوق‌دانان جعل تعریف مشخصی دارد؛ «عملی که عنصر مادی آن فعلی متقلبانه و مزورانه در اسناد برای کسب منافع نامشروع است و جاعل در پی کسب منافعی برای خود است که محق آن نمی‌باشد». اما چگونه جرمی به این وضوح تبدیل به شغل و حرفه می‌شود؟ مواد524 تا 537 قانون مجازات اسلامی نشان می‌دهند که چه مجازات‌هایی برای جعل اسناد مختلف در نظر گرفته شده است؛ امضای مقامات ارشد حکومتی 3 تا15سال حبس، مدارک تحصیلی یک تا 3سال، مهر یا نشان ادارات غیردولتی 6ماه تا 3سال، اسکناس یا اسناد بانکی و اوراق بهادار به قصد اخلال اقتصادی 5تا20 سال، احکام دادگاه‌ها، اسناد تعهدآور بانکی نظیر چک و امضای نمایندگان مجلس و وزرا یک تا 10سال.

بخشی از این مواد قانونی نیز به تعیین مجازات برای کارمندان دولتی اختصاص دارد که در امر جعل با جاعل همکاری کرده یا از رتبه و جایگاه اداری خود و اسنادی که در اختیار دارند سوءاستفاده کنند. اما به نظر می‌آید سود نهفته در کار جعل اسناد آن‌قدر زیاد است که این دست مجازات‌ها نمی‌تواند به اندازه کافی بازدارنده باشد خصوصا که برای اسنادی چون گذرنامه که امروزه اهمیت زیادی دارد یا سند مالکیت زمین‌ها، خانه‌ها و دیگر بناها ماده مستقلی در نظر گرفته نشده است.اما آنچه جایش خالی است، تعیین مجازات برای تکرار جرم جعل است.

بهمن کشاورز، وکیل دعاوی و رئیس‌سابق کانون وکلا می‌گوید:«متاسفانه در قانون فعلی با خلأ در مبحث تکرار جرم مواجه هستیم؛ به این معنی که برای تکرار جرم جعل، مجازاتی تعیین نشده است و تنها حداقل و حداکثر جرم در قانون وجود دارد که در صورت برخورد با ارتکاب پیاپی جرم نیز نمی‌توان از حداکثر مجازات تعیین‌شده فراتر رفت. البته امیدواریم در قانون جدیدی که در مراحل بررسی و تصویب قراردارد این موضوع مورد توجه قرار گرفته باشد».

الکترونیک شدن ارتباطات بین دستگاه‌ها و استفاده از شبکه‌های رایانه‌ای می‌تواند باعث کاهش جرم جعل شود، ولی فقط جعل مدارک کاغذی را تحت تاثیر قرار خواهد داد و جاعلان قدیم تبدیل به نفوذگرهای رایانه‌ای می‌شوند؛ پدیده‌ای که در کشورهای توسعه‌یافته قابل مشاهده است.

کشاورز می‌گوید:«با افزایش جمعیت و پیچیده شدن روابط اقتصادی، تمام جرائمی که ریشه اقتصادی دارند مانند جعل اسناد هم بیشتر می‌شوند». این موضوع طی بحران‌های مالی به وضوح قابل مشاهده است؛ آنجا که تکه‌ای کاغذ می‌‌تواند مسیر زندگی شخصی را دگرگون کند.

http://www.hamshahrionline.ir/details/128899

روزنامه همشهری 4 اسفند 1389


 
 
تحصیل زیر چشم دوربین‌ها - دوربین مدار بسته در مدارس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

تحصیل زیر چشم دوربین‌ها

محمد سرابی:
در مکتبخانه‌ها معمولا مدرس جایی می‌نشست که همه بچه‌ها را می‌دید و چون تعداد محصلان کم بود چیزی از چشمش پنهان نمی‌ماند.

 مدرسه که بزرگ‌تر شد میز معلم را در جای بلندی قرار دادند و بین نیمکت‌ها فاصله‌ای انداختند و دفتر مدرسه را مشرف به حیاط ساختند. حالا انگار این هم کافی نیست و باید با دوربین هر نقطه‌ای را زیر نظر داشت. نصب دوربین‌های مداربسته در مدارس پس از بحث‌های سال قبل حالا دارد به یک رسم رایج تبدیل می‌شود و اکنون که مدارس در حال باز شدن هستند مدیران تلاش می‌کنند در فهرست نیازهای ضروری مدرسه، گزینه دوربین‌های مداربسته را هم بگنجانند. دانش‌آموزان نیز از دوران مدرسه می‌آموزند که چگونه می‌توان تمام مدت زیر سایه لنز دوربین زندگی کرد.

در داستان‌های تخیلی مانند «1984» و «این روز کامل» یا فیلم‌هایی مانند «گزارش اقلیت» دوربین‌های حفاظتی از سوی یک ناظر بزرگ همه جا را پر کرده‌اند و به‌دنبال یافتن کوچک‌ترین نافرمانی از انسان‌ها هستند تا هرکسی را به دام بیندازند. به هرکجا بروید، هرچه بگویید و به هرچه دست بزنید دوربین‌ها می‌بینند. هرجا که باشید این‌سو و آن‌سو در ساختمان‌ها، خیابان‌ها و زیر‌وروی زمین دوربین‌ها روی پایه خود می‌گردند و بی‌صدا همه را زیر نظر دارند و شخصیت‌های اصلی این داستان‌ها دائما در حال فرار از حوزه کنترل آنها هستند.

نصب دوربین مداربسته فناوری جدیدی نیست ولی با پیشرفت فناوری قیمت آن کاهش پیدا کرده است. قبلا دوربین‌ها در کاخ سلطنتی یا موزه ایران باستان بود ولی الان هرکسی می‌تواند در مغازه یا حتی خانه خود یک سری دوربین داشته باشد. دوربین‌های ترافیکی هم در سطح شهر روی پایه‌های بلند نصب شده‌اند تا نشان دهند که کدام محور مثل همیشه در حال ترکیدن از حجم خودروهای شخصی تک‌نفره است. سازمان‌ها و شرکت‌ها هم دوربین را به تجهیزاتی مانند درهای اتوماتیک و آبسردکن افزودند تا علاوه بر افزایش پرستیژ خود، کارکنان تنبل و از زیرکار دررو را تحت کنترل داشته باشند. اما بحث‌ها از آنجا شروع شد که دوربین‌ها به مکان‌های خاص مثل مغاز‌ه‌های فروش لباس، باشگاه‌ها، بیمارستان‌ها و حالا مدارس رسید.

اولین اخطار‌ها به بوتیک‌ها و فروشگاه‌های لباس رسید که به گفته پلیس در مواردی، یکی دو دوربین را تا اتاق پرو هم پیش بردند. نصب دوربین در بیمارستان‌ها اما جنبه رسمی پیدا کرد. دوربین در راهرو و حیاط و فضای عمومی بیمارستان اشکالی نداشت اما در اتاق معاینه یا عمل یا هرجایی که بیمار از هشیاری، اختیار و تسلط لازم در پوشاندن بدن خود ناتوان است نگاه دوربین می‌تواند جنبه سوء استفاده پیدا کند. اسفند سال قبل این کار در یک بیمارستان موجب اعتراض پرستاران شد. محمد شریفی مقدم، دبیرکل خانه پرستار ایران در گفت‌وگو با ایلنا اظهار داشت که 3-C2 سالی است بحث نصب دوربین مداربسته در بیمارستان مطرح بوده و اکنون اقدام به نصب آن کرده‌اند، این در حالی است که فقط در حیاط و راهروی بیمارستان برای جلوگیری از سرقت و رفت‌وآمد عمومی دوربین نصب می‌شود. ماجرا کم‌کم به سوی حقوق و مطالبات صنفی پرستاران هم کشیده شده بود که رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران بدون هیچ توضیحی اضافه، خبر از جمع‌آوری تمامی دوربین‌های مداربسته در بیمارستان داد. هنوز هم بسیاری از بیمارستان‌ها مخصوصا بیمارستان‌های هیأت امنایی از دوربین‌های مداربسته استفاده می‌کنند؛ ولی در جایی که حساسیت بیماران و کادر درمانی را بر نینگیزد.

اما ماجرای نصب دوربین در مدارس طولانی‌تر بود. سال پیش این کار ممنوع بود و در اواخر شهریور یک مقام سازمان آموزش و پرورش شهر تهران تأکید کرد که نصب دوربین‌های مدار بسته در مدارس ممنوع است و والدین درصورت مشاهده دوربین‌های مدار بسته در مدارس می‌توانند به واحد ارزشیابی و حراست مناطق آموزش و پرورش گزارش دهند تا مورد رسیدگی قرار گیرد. همان زمان هم تعداد دوربین‌ها کم نبود ولی امسال ممنوعیت پارسال قانونی شد و مهدی نوید ادهم، دبیر شورای‌عالی آموزش و پرورش از صدور مجوز و بخشنامه نصب دوربین مداربسته در مدارس و قانونی‌شدن آن خبر داد. او گفت که طبق این بخشنامه مدیران مدارس می‌توانند دوربین‌های مداربسته را تنها از نظر حفاظت از اموال و مکان‌های حساس و خطرناک مدارس نصب کنند و به هیچ وجه اجازه نصب آن را در کلاس درس ندارند. جواد مرتضی‌زاده، مدیرکل ارزیابی عملکرد و پاسخگویی به شکایات مردمی آموزش و پرورش شهر تهران هم اضافه کرد که نصب دوربین‌های مداربسته در مدارس با هماهنگی حراست منطقه و سازمان آموزش و پرورش انجام می‌شود.

نقطه کور

یک مدرسه راهنمایی پسرانه در شمال تهران با 2000 متر مساحت مجهز به 21 دوربین است که تمام قسمت‌ها و حتی کوچه مقابل را هم نشان می‌دهد. مدیر این مدرسه در مقابل تلویزیون بزرگی نشسته است که تصاویر این دوربین‌ها را در کنار هم نشان می‌دهد. او می‌گوید که اولیای دانش‌آموزان با این کار موافق هستند و تعداد هل دادن‌ها و زمین خوردن‌ها در راه پله هم کاهش داشته است و البته استدلال آموزشی عجیبی را هم بیان می‌کند که می‌توان آن را از دیگر مسئولان نیز شنید. براساس این روش تربیتی، نصب دوربین در تمام قسمت‌های مدرسه و درس‌خواندن زیر نگاه دوربین‌ها به دانش‌آموزان یادآوری می‌کند که همیشه زیر نظر هستند! این توضیح با نخستین سؤال از یکی از دانش‌آموزان همان مدرسه خدشه برمی‌دارد زیرا این دانش‌آموز 13ساله می‌گوید که نقاط کور دوربین‌ها و روش عبور با سر پایین انداختن به‌صورتی که قابل شناسایی نباشد را یافته است؛ مثل زندانیانی که جهت نگاه زندانبان را پیدا می‌کنند. مشخص نیست آیا مدیر مدرسه هم می‌پذیرد که با یک دوربین در دفترش از سوی رئیس آموزش و پرورش کنترل شود؟

متخصصان در این میان نظر‌های متفاوتی دارند. بهمن کشاورز، عضو کانون وکلای دادگستری می‌گوید: «در حقیقت نصب دوربین کار چندان مناسبی نیست ولی گاهی اوقات خبرهایی از جرائم رخ داده در مدارس می‌رسد که ضرورت مراقبت بیشتر را یادآوری می‌کند. همچنان که ناظم می‌تواند در هرجا بایستد و دانش‌آموزان را نظاره کند دوربین جانشین او شده است.»
وی می‌افزاید: «به یاد دارم سال‌ها پیش در دبیرستان البرز میکروفن‌هایی به‌صورت کاملا آشکار نصب شده بود که به رؤسای دبیرستان امکان می‌داد صدای قسمت‌های مختلف را کنترل کنند».یک توجیه رایج، استناد به شهرهایی مانند لندن است که در سراسر آن دوربین‌های مختلف قرار دارد.

فردین علیخواه، جامعه شناس و مدرس دانشگاه در این رابطه به ما می‌گوید: «تفاوت فرهنگی را نباید فراموش کرد. در ایران انتشار یک بلوتوث از مهمانی خانگی می‌تواند به مشکل بزرگی منجر شود، در حالی که در بعضی کشور‌ها پایگاه‌های اینترنتی برای نمایش فیلم‌های عروسی وجود دارد و زوج‌های جوان در نوبت پخش فیلم خود انتظار می‌کشند». وی به ویژگی بسیار مهم دیگری هم اشاره کرده و می‌گوید: «نصب دوربین در مکانی به نتیجه اصلی خواهد رسید که در آن تعریف جرم و تخلف دقیقا مشخص باشد. شهروند در مقابل این دوربین راحت زندگی می‌کند زیرا مطمئن است که چه کاری تخلف بوده و قطعا مجازات خواهد داشت و در مقابل دیگر اعمال و رفتار‌ها نیازی به نگرانی ندارد».

امنیت آموزشی

متهمان بمبگذاری‌های لندن با استفاده از دوربین‌های مداربسته شناسایی شدند؛ همین‌طور حمله‌کنندگان به هتل شهر بمبئی و ماموران صهیونیست که در امارات فرماندهان حماس را ترور کردند. در مباحث حفاظتی دوربین یک ابزار اصلی محسوب می‌شود. در کارخانه‌ها و جایی که نظارت بر تولید و عملکرد نیروها و دستگاه‌ها اهمیت دارد نصب دوربین توجیه می‌شود ولی محیط‌های آموزشی کشور ما در این میان چه جایگاهی دارند؟ مسلما دوربین‌های مداربسته با توجه به قیمت و کارایی‌شان باز هم در مدارس گسترش پیدا می‌کنند اما آنچه می‌تواند بر نحوه استفاده از این دوربین‌ها تأثیر‌گذار باشد واکنش شهروندان یا تشکل‌های صنفی و اجتماعی به آنهاست؛ همچنان که تاکنون معلمان راضی به نصب دوربین در کلاس‌های درس خود نشدند. دوران تحصیل زمانی است که شخصیت افراد شکل می‌گیرد و می‌آموزند چگونه در جامعه فردا زندگی کنند. مدرسه نمونه جامعه فردای آنهاست. بهتر است هنگام به‌کارگیری دوربین در هر مکانی این سؤال را از خود بپرسیم که اگر زمانی به‌دلیلی این دوربین‌ها جمع‌آوری شوند یا از کار بیفتند کسانی که به نظم زیر نظر آنها عادت کرده بودند چکار خواهند کرد؟

روزنامه همشهری - اجتماعی  27 شهریور 1389


 
 
النجاه فی الصدق - جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 
النجاه فی الصدق
 

محمد سرابی

آن زمانی که طرح جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار شروع شد در کوچه و خیابان بر اساس نظریه توطئه می شنیدیم این طرح برنامه یی برای پیدا کردن مال و اموال مردم و مالیات بستن به آن است، بنابراین باید از آن فرار کرد. صف های طولانی جلوی مراکز جمع آوری اطلاعات و برخورد بسیار مناسب مجریان هم باعث شد خیلی ها در طرح شرکت نکنند. عده دیگری فکر می کردند شاید زمانی دولت بخواهد پول بین مردم پخش کند برای همین ساعت ها در صف ایستادند و خودکار آبی و مدارک در دست، فرم های مربوطه را با رعایت احتیاط و دقت پر کردند.

طبیعتاً در هر خوداظهاری، حتی بین راستگو ترین مردم دنیا ممکن است خطاهای جزیی وجود داشته باشد که با راستی آزمایی مشخص می شود. حالا مرکز آمار ایران نتایج راستی آزمایی اطلاعات اقتصادی خانوارها (آن دسته یی که شجاعت به خرج داده و فرم پر کردند) را منتشر کرده است.

30 درصد مردم منکر دارایی و ملک خود شدند مبادا آن را از دست بدهند. 30 درصد شاغلان خود را بیکار می دانند. 20 درصد دارندگان خودرو هم سوئیچ را در جیب گذاشته و منکر مالکیت خودرو و کارت سوخت شدند. از آنجا که کمبود مسکن بحران بزرگ جامعه ماست نتیجه راستی آزمایی در خصوص اجاره نشینی نشان می دهد 10 درصد مالکان خود را مستاجر معرفی کردند.

البته راستی فقط در امور مالی نیست چون 15درصد مردم از ترس اینکه ممکن است به درس خواندن هم مالیات ببندند تحصیلات خود را دروغ اعلام کردند. نتایج راستی آزمایی در خصوص وام های بانکی نیز 10 درصد خطا دارد. طبیعی است که می ترسند همین چیزی را که دارند از آنها بگیرند. ولی این مردم بی پول و بی خانه و بیکار که حداقل شناسنامه و کارت ملی خود را به همراه داشته اند پس چرا 244 هزار و 431 نفر از شرکت کنندگان در طرح، اطلاعات فردی از قبیل نام و نام خانوادگی، نام پدر و مادر، تاریخ و محل تولد، شماره شناسنامه و کد ملی خود را اشتباه اعلام کرده اند؟ آیا رد گمی داده اند تا شناسایی نشوند؟

هر هفته آمار متفاوتی از تورم منتشر می شود. هدفمند کردن یارانه ها در پیچ و تاب تصویب و طراحی است، همین طور برنامه پنج ساله و بودجه سال بعد. درباره قیمت نفت نمی توان پیش بینی مطمئنی کرد.

موج سقوط بازار های مالی از سر کشور های توسعه یافته گذشته و به توسعه نیافته ها می رسد. با این همه راستی و راستی آزمایی چگونه می توان برنامه ریزی اقتصادی انجام داد و شهروندان را به جایی رساند که هراس از دست دادن دارایی و عقب ماندن از سرعت زندگی، آنها را وادار به دروغگویی نکند؟

روزنامه اعتماد

http://www.etemaad.ir/Released/88-10-26/260.htm

 26 دی 1388



 
 
آزار و اذیت - تجاوز
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
 
 
 
آزار و اذیت
 


محمد سرابی

در روز روشن در حاشیه پایتخت چهار نفر زن جوانی را مورد اذیت قرار دادند، آن هم در کنار جاده و بدون ترس از دستگیر شدن. دو مامورنما به صحنه می رسند و به اذیت کنندگان ملحق می شوند تا وقتی که مامورهای واقعی برسند و همه را دستگیر کنند. بعد قاضی اول پرونده به دلیلی نامشخص و بدون توضیح اذیت کنندگان را به جای تحویل به بازداشتگاه آزاد می کند. این موضوع باعث شد رئیس قوه قضائیه، رئیس دادگستری و قضات دادگاه کیفری استان تهران قاضی متخلف را مورد مواخذه قرار دهند و اولین جلسه دادگاه متهمان تشکیل شود.

چند روز بعد سه مرد که با شخصی اختلاف کاری داشتند وارد خانه او می شوند و بعد از بستن دست و پای صاحبخانه در مقابل چشم فرزندانش همسرش را مورد آزار و اذیت قرار می دهند و می روند. واکنش رئیس پلیس در جلسه یی خبری پس از این حوادث به این شکل است«... در بخش عمده یی از پرونده ها، تجاوز به عنف را خود قربانی باعث شده است...» و تاکید بر اینکه آمار تجاوز به عنف امسال افزایش پیدا نکرده است و فقط بازتاب زیادی دارد وگرنه پلیس کارش را به خوبی انجام می دهد. (روزنامه همشهری28 آبان 88) به زبان دیگر زنی که کنار جاده یا در خانه اش مورد اذیت چند نفر ناآشنا قرار گرفته حتماً خودش هم مقصر بوده است. در مباحث اجتماعی وقوع آزار جنسی ناشی از جمع شدن دو عنصر است؛ خشونت و عوامل جنسی. که خوشبختانه در ایران هیچ کدام وجود ندارد یعنی نباید وجود داشته باشد زیرا مشکل خشونت یکی دو سال قبل با طرح امنیت اجتماعی حل شد. ماموران اراذل را کتک زدند و آفتابه بر گردن در خیابان ها چرخاندند تا از آن به بعد اوباش دیگر جرات تخلف نداشته باشند. عوامل جنسی هم دائماً زیر نظر هستند مثلاً تابستان امسال به فروشندگان لباس اخطار داده شده بود مانکن های پلاستیکی را از ویترین مغازه ها جمع آوری کنند یا سر و دست و اعضای بدن آنها را جدا کنند تا تحریک کننده نباشند. 

کانال های غیراخلاقی ماهواره با پارازیت، سایت های غیراخلاقی اینترنتی با فیلتر و رفت و آمد و سطح لباس های غیراخلاقی هم که با گشت و نگهبانی کنترل می شود. اینها یعنی مسوولان به خوبی وظایف خود را انجام می دهند. پس چرا چنین جرائم بزرگی در کشور رخ می دهد؟

نکند سرمایه گذاری ها و برنامه ریزی ها برای هدایت اخلاقی جامعه چندان هم به بار ننشسته است و در زیرنمای ظاهری جامعه یی که می بینیم یک بحران جنسی بزرگ در حال جولان باشد. نکند چیزهایی که ما به آن آزار و اذیت می گوییم مهم تر از یک جرم کوچک فردی باشند؛ بحرانی که مانند آتشفشانی خاموش گهگاه بزرگی و خطر خود را نشان می دهد.

http://www.etemaad.ir/Released/88-09-03/260.htm

روزنامه اعتماد

سوم آذر 1388


 
 
فرقه‌های گمراه‌کننده در لباس آیین‌های نوظهور - شیطان پرستی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

فرقه‌های گمراه‌کننده در لباس آیین‌های نوظهور

اندیشه > دین- محمد سرابی:
هر از گاهی خبری در رسانه‌ها منتشر می‌شود که پلیس به گروهی شیطان‌پرست حمله کرده یا اینکه جلسات مخفی آنها کشف شده است.

مردمی که این اخبار را می‌شنوند در اطراف‌شان به دنبال شیطان‌پرستان می‌گردند و پسران جوانی را می‌بینند که زینت‌آلات عجیبی را به گردن و دست‌هایشان می‌آویزند، موهایشان را به شکلی متفاوت درمی‌آورند و لباس‌های سیاه‌رنگی با تصاویر ناشناخته‌ به تن می‌کنند. از آنها می‌ترسند و می‌گویند«پس اینها همان شیطان‌پرست‌ها هستند.»شیطان‌پرستی چیست؟ آیا در ایران شیطان‌پرست وجود دارد؟ و آیا شیطان‌پرستان خطرناک هستند؟

ریشه‌های شیطان‌پرستی به قرن‌های پیش بازمی‌گردد. در میان قبایل آفریقایی نشانه‌هایی از پرستش شیطان یافت شده است. در کاوش‌های بین‌النهرین بت‌هایی به دست آمده که برای شیاطین ساخته شده‌اند. در شمال اروپا تا قبل از گسترش مسیحیت پرستش الهه تاریکی رواج داشت و به عنوان مثال در اسکاندیناوی مراسمی خاص برای «اودین» خدای مرگ برپا می‌شد. اساسا الهه‌های شیطان‌مانند، در اسطوره‌های اروپایی و همین‌طور در دیگر نقاط جهان شناخته شده‌اند. در اروپا پس از مسیحی‌شدن امپراتوری روم و راه یافتن مسیحیت به تمام نقاط اروپا، این آیین‌ها محو شد اما در قرن‌های بعد دستگاه کلیسا کاری کرد که نام شیطان‌پرستی دوباره بر سر زبان‌ها افتاد.

در قرون وسطی کلیسای کاتولیک که خود را مالک دنیای معنوی می‌دانست دست به اعمال خشونت زد. عده زیادی به جرم کفر، جادو و یا ارتباط با شیطان شکنجه و سوزانده شدند. ثابت نشده است که این افراد توانایی جادوگرانه یا شیطانی خاص داشته باشند ولی بسیاری از توصیفات اعمال شیطان‌پرستانه در اسناد دادگاه‌های کلیسا باقی مانده است. از قرون وسطی بود که شیطان‌پرستی به عنوان آیینی کفرآمیز جدی گرفته شد و اصطلاحاتی چون جن‌گیری و فروختن روح به شیطان پدید آمد.

در دوران استعمار کاشفان اروپایی که به سرزمین‌های شرق و غرب می‌رفتند از رسوم جادوگران قبایل وحشی سخن می‌گفتند. رقص بومیان آمریکا در دور آتش، صدای طبل‌ها در آفریقا و مجسمه‌هایی که در معابد آسیایی دیده می‌شد برای اروپاییان مظهری از شیطان بود، بنابراین مبلغان مذهبی کلیسا که همراه استعمارگران آمده بودند، به نابود کردن آنچه می‌توانستند پرداختند تا شیطان را از سرزمین‌های جدید بیرون کنند.

با انقلاب صنعتی و رشد علمی، گرایش به خرافات کمتر شد. چراغ دانش قسمت‌های بیشتری از دنیا را روشن کرد و سهم عوامل ناشناخته و غیرطبیعی در زندگی روزمره را کاهش داد. برای سال‌های طولانی که 2 جنگ جهانی نیز در آنها اتفاق افتاد، تفکرات ماده‌گرایانه و خصوصا اندیشه‌های مارکسیستی و بحث‌های حاشیه‌ای آنها موضوع اصلی ایدئولوژی‌های مختلف بود ولی در پایان قرن بیستم بزرگ‌ترین پایگاه سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سقوط کرد و نزول اندیشه‌های مارکسیستی فضای خالی برای شیطان‌پرستی به وجود آورد تا رشد خود را آزمایش کند.

حجت‌الاسلام محمدجواد ادبی، پژوهشگر ادیان و عرفان می‌گوید: «شیطان‌پرستی در حقیقت جریانی ضدمذهبی است که علیه نظم دینی شکل می‌گیرد. هویت این جریان به‌طور مشخص در مقابله با مسیحیت کلاسیک به وجود آمده است.» در قرون وسطی براثر سختگیری مذهبی، کسانی به جای راه کلیسا، راه شیطان را در پیش گرفتند تا با این سلطه مقابله کنند. تعاریف و توصیفاتی که در شیطان‌پرستی از شیطان می‌شود بیشتر از منابع مذهبی این دوران گرفته شده است. حتی تصاویری که از شیطان کشیده می‌شود هم بیشتر انگاره‌هایی هستند که قبلا در کتب مذهبی توصیف شده‌اند.

اگر بخواهیم شیطان‌پرستی در دنیای مدرن را تعریف کنیم تقریبا همیشه به «آنتوان لاوی» می‌رسیم. آنتوان لاوی در سال 1930 در شیکاگو به دنیا آمد. شغل و تحصیلات مشخصی نداشت. مدتی در سیرک پیانو می‌نواخت و مدتی در اداره پلیس عکاس بود. شهرت او از زمانی آغاز شد که کلیسای شیطان را در آوریل سال 1966 و در شهر سانفرانسیسکو بنیانگذاری کرد. او با تراشیدن سر و مدل خاص ریش، شکل ظاهری خود را شبیه به تصویری درآورد که معمولا از شیطان کشیده می‌شود. به تقلید از کلیسا فرمان‌هایی را تعیین کرد، تشکیلاتی از کاهنان و مراسم مذهبی فراهم کرد و کتابی را به نام انجیل شیطان نوشت. کلیسای لاوی مورد استقبال برخی واقع شد. این فرقه به وجود خدا و شیطان اعتقاد ندارند. در نظر آنها پس از مرگ دنیایی نیست و دنیای اطراف هم سراسر با تباهی پر شده است.

پس انسان باید تنها به خود بیندیشد و مفهومی به نام پرستش وجود ندارد. لاوی که از چشم هوادارانش متفکر، فیلسوف و هنرمند بود در 1979 بر اثر بیماری درگذشت. اکنون کلیسای او توسط فرزند و جانشین‌اش  اداره می‌شود. اگرچه در این کلیسا دائما از افکار شیطانی صحبت می‌شد و مراسم عجیب و خوفناکی برگزار می‌شد ولی شرارت با اعمال جنایتکارانه مشخصی از سوی اعضای آن گزارش نشده است. از کلیسای لاوی گروهی منشعب شدند که به سرپرستی «مایکل آکینو»، معبد«ست» را بنیانگذاری کردند.

تفاوت آنها با لاوی این بود که این گروه وجود شیطان را به عنوان مظهر تاریکی باور داشته و او را می‌پرستیدند. آنها شیطان را تنها قدرت برتر جهان به شمار می‌آوردند. به تدریج گروه‌های دیگری نیز به طور جداگانه یا در ارتباط با این مراکز اندیشه‌های شیطان‌پرستان را دنبال کردند. اگرچه منابع مکتوب زیادی در کلیسای شیطان و معبد «ست» نوشته و نگهداری شده است ولی تا به حال شیطان‌پرستی به عنوان یک مکتب فکری مورد توجه اندیشمندان جهان قرار نگرفته است و نوشته‌ها، قوانین و کتاب‌های آنها بیشتر مجموعه‌ای آشفته و بی‌معنا تصور می‌شود که از سر دلزدگی و انزوا پدید آمده باشد؛ اگرچه وردها، تصاویر و مراسم نمادین برای نوجوانان بسیار مرموز و جذاب جلوه می‌کند.

گرایش‌های شیطان‌پرستی در تاریخ ایران هم دیده شده ولی مدارک معتبری در این مورد به‌دست نیامده است. تنها اشاراتی وجود دارد که برخی افراد نشانه‌هایی از شیطان‌پرستی را بروز داده‌اند. مثلاً شایعاتی در مورد کلمات رمزگونه‌ای وجود دارد که در برخی اشعار دیده می‌شود. نظیر «ملک‌ طاووس» که در فرقه یزیدیه نام شیطان است و مشهورترین فرد در این میان «سرمد کاشانی» است. او که در دوران صفویه زندگی می‌کرد چندین‌بار از فرقه‌ای به فرقه دیگر، تغییر عقیده داد و حتی مدتی را به شاگردی ملاصدرا گذراند. وی از ایران به هندوستان رفت و از آنجا که شاعر بود مدتی در دربار پادشاهی محلی به سر برد ولی  چون رفتار غیرمعمولی نشان می‌داد، مانند اینکه هیچ لباسی به تن نمی‌کرد و همینطور اشعار و گفته‌هایش باعث شک‌وتردید پیشوایان مذهبی شد شاه دستور داد تا او را گردن بزنند.

شهریور سال پیش بود که سردار حسین ذوالفقاری، جانشین وقت فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد که 50فرقه شیطان‌پرستی در کشور وجود دارد و نزدیک به  200 کتاب در این زمینه در ایران چاپ شده است. 4 ماه بعد در رسانه‌ها اعلام شد که  17فروشگاه نشانه‌ها و تزئینات شیطان‌پرستی تعطیل شده‌اند. پیش از اینها هم مراسمی در یکی از باغ‌های شهر کرج برگزار شده بود که گفته می‌شد گروه‌های شیطان‌پرست آن را ترتیب داده‌اند.

در این‌سال‌ها کتابچه‌ها و بروشورهای بسیاری به‌منظور آگاه‌سازی خانواده‌ها به‌چاپ رسیده است و اگر چه این فعالیت‌ها زمینه آشنایی جامعه با چنین جریانی را پدید آورد اما در بسیاری موارد اطلاعات غیردقیق آنها باعث ایجاد هراسی شد که در نتیجه‌آن برخی از موسیقی‌ها، نقاشی‌های دیواری و گردن‌آویزها هم در زمره نشانه‌های شیطان تصور می‌شود. درست مانند بسیاری از دیگر تقلیدهای فرهنگی، این جریان نیز نمونه‌ای سطحی و کمرنگ از نسخه غربی است.

حجت‌الاسلام ادبی می‌گوید: «بیشتر کسانی که در ایران برچسب شیطان‌پرستی خورده‌اند به‌واقع شیطان‌پرست نیستند. خیلی از این جوانان تنها با انگیزه متفاوت‌بودن به چنین مسیری کشیده شده‌اند.» البته این ظاهری‌بودن باعث نمی‌شود تا موضوع را دست‌کم بگیریم. ادبی می‌افزاید: «متأسفانه احتمال گرایش‌ به گروه‌های بزرگ شیطان‌پرستی وجود دارد. مخصوصاً که برخی از افراد در ایران به‌دنبال ارتباط با گروه‌های خارجی و آشنایی با توجیهات فلسفی شیطان‌پرستی نیز هستند.»

مسلماً کسانی که خود را شیطان‌پرست بخوانند در ایران هم وجود دارند ولی اگر با دیدن یک گردن‌آویز به شکل ستاره بخواهیم نوجوانی که آن‌را به گردن آویخته به نام شیطان‌پرست بخوانیم شاید این اتهام باعث شود تا نوجوان ما در مورد چیزی که به آن متهم شده است کنجکاوتر شود. غفلت از جریان‌های فکری تاریک که به مدد ارتباطات نوین به کشور ما
 راه پیدا می‌کنند شایسته نیست. اما آیا وارد‌کردن اتهام شیطان‌پرستی کار آسانی است؟
یک مقام انتظامی می‌گوید: از شرایط عضویت و پذیرش از سوی گروه‌های نوظهور شیطان پرستی، مصرف مواد تخدیری بسیار قوی از جمله کوکائین، حشیش و قرص‌های اکس است.
وی تصریح کرد: دلیل استفاده این گروه‌ها از این مواد ورود به حالت خلسه برای انجام مراسم‌های ویژه آنان است.

این مقام انتظامی خاطر نشان کرد: شیطان پرستی پدیده جدیدی در ایران نیست، چنان‌که پیش از این نیز در برخی شهرستان‌های کشور از جمله در یکی از شهرستان‌های استان کرمانشاه، فرقه‌های شیطان پرستی رسما اعلام موجودیت و فعالیت کرده بودند.

وی اعتقاد دارد: فرقه‌های نوظهور شیطان‌پرستی را نمی‌توان یک فرقه دینی و عقیدتی برشمرد، اما فرقه‌های قدیمی این جریان خود را یک فرقه دینی با آیین‌های اعتقادی ویژه می‌دانند.

مریم سعادتی، در یک پژوهش جامعه شناختی در مورد شیطان‌پرستی معتقد است: توصیه‌ای که شیطان‌پرستان به اطرافیانشان می‌کنند شنیدن آهنگ‌های تند همراه با خشونت است که وحشت و نفرت را با خود دارد. آنها موظفند همیشه خشم و نفرت خود را نسبت به مقدسات اعلام کنند. آنها خود را بی‌خانمانی بیابان‌گرد می‌پندارند که از عشق و محبت متنفرند. در اصل آنها به جنگ با واقعیت خود پرداخته و به خیال خود به‌دنبال حقیقت گمشده و حقیقت واقعی هستند. شیطان‌پرستان می‌خواهند کمبود و نیاز خود را با خشونت زیاد رفع کنند. اهانت به ادیان به‌عنوان آزادی بیان در تصنیف‌های خوانندگانشان ترویج و تبلیغ می‌شود.

این پژوهشگر در نقد این تفکر معتقد است: این ادعا که شیطان پرستی به‌طور صرف یک دین و فلسفه است، در کنار معنای ضد‌آن تعریف می‌شود که چه چیزی به‌عنوان ریاکاری، حماقت و خطاهای مسیر اصلی فلسفه‌ها و ادیان ضعیف عمل می‌کند. همچنین این مباحث از ادراک معنی و طبیعت شیطان یا عبادت او از ادبیاتی که معمولاً ضد‌شیطان است شکل گرفته است.

حال گفته می‌شود با توجه به اینکه شیطان به‌عنوان موجودی شناخته می‌شود که با خداوند مخالفت می‌کند، درصورت قبول کردن او به‌عنوان راهنما، باید با خودش نیز مخالفت کرد. (تناقض) شیطان پرستی یک سراب فلسفی و علم بیان سنگین است. شیطان‌پرستی یک طلسم کم ژرفای عقلانی از خدای ساخته شده توسط بشر است.

 یکی از نقدهای کاربردی‌تر شیطان پرستی این است که ضمن اینکه شیطان پرستی معمولاً خود را به‌عنوان راه نجاتی برای توده‌های تسلیم شده مردم در مقابل دین‌های اصلی معرفی می‌کند، بر شایستگی‌های آنها در بی‌نیازی از دیگران و انزوا گرایی تاکید می‌کند و انزوا گرایی می‌تواند به سوءاستفاده‌های مختلفی ناشی شود که معمولاً نیز چنین است. چرا که طبیعت انزواگرایانه شیطان معمولاً در بازخورد جوامع ناکار آمد است و برای جبران این خلاء از قوانین ادیان سنتی استفاده کرده است.

 

تیتر از طرف روزنامه انتخاب شده بود

 

روزنامه همشهری 19 اردیبهشت 1388

http://www.hamshahrionline.ir/details/80867

http://erfaniran90.blogfa.com/tag/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C


 
 
صدایی‌از دنیای ‌زیرزمینی - رپ فارسی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

صدایی‌از دنیای ‌زیرزمینی

موسیقی > ایرانی- محمد سرابی:
موسیقی زیرزمینی در ایران تبدیل به ابزاری برای فریب پسران و دختران جوان شده است.

کم نیستند افرادی که با وعده ستاره شدن در دنیای موسیقی زیرزمینی، ‌علاقه‌مندان را به این راه می‌کشانند. از وقتی چند خواننده زیرزمینی موفق به دریافت مجوز رسمی انتشار آثار خود شدند و چند نفر دیگر هم از شبکه‌های ماهواره‌ای سردرآوردند استقبال از دنیای موسیقی مخفی بیشتر و به همان نسبت میزان سوء استفاده هم بیشتر شده است. آیا تا به حال یک قطعه موسیقی زیرزمینی ایرانی را شنیده‌اید؟

تغییرات از حدود یک دهه قبل آغاز شد. آن روزها نسل جوان ایران تازه با انواع موسیقی جدید دنیای غرب آشنا می‌شد و گوش کردن به آهنگ‌های «آیزون مدن» و «متالیکا» بین برخی وجهه داشت. همزمان «پاپ» هم رسمیت پیدا کرد و در مقطعی کوتاه انبوهی موسیقی پاپ در داخل کشور تولید شد و ساز رایج از ارگ به گیتار تغییر کرد. موسیقی پاپ گسترش یافت و آثار پیش از خود را پشت سر گذاشت.

همان‌طور که از نام این موسیقی مشخص است پاپ، توده مردم را مخاطب قرار می‌دهد ولی در مدتی که اهالی هنر و سیاستگذاران فرهنگی به بحث میان سنتی و پاپ سرگرم بودند نوجوان‌ها نوع دیگری از موسیقی را کشف کردند که به دنیای روزمره آنها نزدیک‌تر بود.

رپ فارسی

گوش کردن به رپ انگلیسی به دلیل تفاوت زبان محدود بود و در میان خوانندگان لس‌آنجلسی هم خواننده رپ پیدا نمی‌شد اما در درون ایران نوجوان‌هایی بودند که توانستند محصول مورد نیاز را تولید کنند.

کمی آن طرف‌تر از برج ... خیابان ... درون یکی از کوچه‌ها استودیوی مخفی ضبط موسیقی قرار دارد. اینجا معمولا شلوغ است و رفت‌وآمدها از رونق کار خبر می‌ دهند. ارگ، گیتار الکتریک و مهمتر از همه رایانه‌های مجهز، ابزار کار هستند. روی مبل‌های فرسوده چند نفر نشسته‌اند و سیگار می‌کشند. پشت شیشه متخصص «میکس» گوشی را به گوش گذاشته و مشغول ساخت یک قطعه است. تولید موسیقی رپ زیاد مشکل نیست و خوانندگان نیاز به چند سال تمرین و هنرآموزی ندارند. پایه‌های قطعات موزیک ثابت هستند و به هم شباهت دارند؛ اشعار نیز به گفت‌و گوهای روزمره شبیه است که اندکی موزون شده یا باید موزون ادا شود.

تنها استعدادی لازم است که این مواد را با هم ترکیب کند و معجونی جدید بسازد. اگر نوجوانی بخواهد خواننده رپ شود شاید بتواند با پول توجیبی خودش هم به این آرزو دست پیدا کند. «آدونیس» صدابردار استودیو زیرزمینی و یکی از همین افرادی است که در کار تولید قطعات رپ هستند. او می‌گوید: «ما بسته به پولی که می‌گیریم آهنگ می‌سازیم؛ هرچقدر بیشتر پول بدهند موزیک بهتری آماده می‌کنیم». او که در حال پاسخ دادن به تلفن‌های همراه متعددش است با اطلاع یافتن از اینکه با خبرنگار یک روزنامه صحبت می‌کند وحشت‌زده شده و از ادامه گفت‌و گو می‌گریزد.

ضبط صدا در مقابل میکروفون بزرگ استودیوهای خانگی انجام می‌شود. این استودیوها ممکن است در گاراژ، انباری یا اتاق یک مجتمع آپارتمانی هم واقع شده باشند. دیوارها با موکت و گونی، ضد صدا می‌شوند و به وسیله تجهیزات ساده‌ای صدای خواننده در رایانه ضبط می‌شود. در مدتی کوتاه از میان موزیک‌های موجود در حافظه دستگاه هر کدام که تطابق بیشتری داشته باشد انتخاب شده و پس از چند روز یک قطعه موسیقی رپ آماده است.

این قطعه در گوشی‌های تلفن همراه ذخیره شده و در میان دوستان جا به جا می‌شود یا اینکه  روی سایت‌های اینترنتی قرار می‌گیرد. در این سایت‌ها همه چیز از قطعات جدید، آلبوم‌ها،‌ عکس و پوسترهای خوانندگان، مصاحبه، زندگینامه و اخبار مربوط به رپ زیرزمینی ارائه می‌شود. در سایت‌های معتبر اثری از تصاویر غیر اخلاقی یا سرگرمی‌های متفرقه وجود ندارد و اداره کنندگان آنها شدیدا مدعی‌اند که مطابق قوانین کشور فعالیت می‌کنند. یک سایت موسیقی رپ می‌تواند آگهی‌های زیادی جذب کند.

اصلی‌ترین بازار مصرف رپ جمع‌های نوجوانان و طبیعتا مدارس هستند. محمد عبدالرئوف، محققی که در مورد رپ زیرزمینی پژوهش‌هایی را انجام داده است می‌گوید:« ما به نوجوان‌های کم سن و سال  یا حتی کودکانی برخورد کردیم که کاملا با دنیای رپ زیرزمینی مانوس بودند؛ حتی با پسر بچه 7ساله‌ای آشنا شدیم که می‌توانست آوازهای طولانی را از اول تا آخر با دقت تقلید کند. هیچ مدرسه‌ای نبود که از این موج دور مانده باشد.»

در خیابان ولیعصر از پل پارک‌وی تا ابتدای بلوار نیایش نشانه‌های گروه‌های مختلف رپ روی دیوارها و جعبه‌های فلزی برق و تلفن دیده می‌شود. نشانه‌ها با ماژیک سیاه کشیده شده‌اند و اشکال تغییر یافته‌ای از نام گروه‌ها هستند. خوانندگان حرفه‌ای با استودیوهای مجهز و گروه‌های حرفه‌ای کار می‌کنند. آنها آثار خود را با دقت بیشتری تنظیم می‌کنند و درنتیجه آهنگ‌های ماندگارتری دارند. مانند دیگر محصولات فرهنگی، مرکز اصلی تولید این موسیقی، پایتخت است ولی شاید رپ از معدود پدیده‌های فرهنگی باشد که تا شهرستان‌ها و حتی شهرهای بسیار کوچک و محروم هم گسترش یافته و شبکه‌ای بزرگ را فراهم آورده است.

یکی دیگر از ویژگی‌های رپ فارسی را می‌توان استفاده از عناصر ایرانی در این موسیقی ذکر کرد؛ اشیایی مانند قمه و قلیان که در ویدئو کلیپ‌ها دیده می‌شود و عبارات کوچه بازاری از این دست هستند. در متن اشعار کلماتی رمزگونه به کار می‌رود که تنها در زبان مخفی نوجوانان معنا پیدا می‌کند.

میانگین سنی خوانندگان رپ فارسی بین 14 تا20 سال است و اندک افرادی با سن بیش از 30 سال در میان آنها پیدا می‌شود. بسیاری از خوانندگان پس از رسیدن به28 -27سالگی به دلیل مشغول شدن به حرفه‌ای تمام وقت یا تشکیل خانواده از این فضا دور می‌شوند مگر اینکه بخواهند به صورت یک خواننده حرفه‌ای کار خود ادامه دهند. خوانندگان تجمعاتی را برگزار می‌کنند که شامل اجراهای سریع و پیاپی است. آخرین کسی که بتواند در این رقابت‌ آزاد پاسخ اشعار دیگران را بدهد برنده محسوب خواهد شد.

محتوای اشعار در موسیقی رپ و مخصوصا رپ زیرزمینی همیشه محل بحث و اختلاف بوده است. خوانندگان و طرفداران رپ زیرزمینی عقیده دارند که رپ، اعتراضی به وضعیت جامعه است و از فقر، مقابله فرهنگ‌ها، دوستی‌های خیابانی،‌ مشکلات اجتماعی، درگیری‌های سیاسی و روابط و سرنوشت‌های انسانی سخن می‌گوید.

مخالفان رپ اما نظر دیگری دارند؛ آنها معتقدند که اشعار رپ از روی خستگی و دلزدگی گفته می‌شود و به موضوعاتی پیش پا افتاده، تکراری و مبتذل می‌پردازد. فردین علی‌خواه - جامعه‌شناس- می‌گوید:« متن ترانه‌های پاپ برای این گروه از مخاطبان فاقد تنوع و گیرایی لازم بود. آنها به اشعاری نیاز داشتند تا با زبان ساده‌تر و نزدیکتر با آن ارتباط برقرار کنند. وقتی رپ زیرزمینی شروع شد به نظر می‌آمد که تغییراتی در مفاهیم موسیقی ایرانی ایجاد شود ولی رپ اگرچه به حوزه‌های جدیدی پرداخت اما هنوز نتوانسته است جریانی را که انتظار می‌رفت به وجود بیاورد.» وی می‌افزاید:«باید ببینیم این نوع موسیقی تا کی قدرت خود را حفظ می‌کند و آیا گرایش به رپ به صورت یک موج گذرا پایان خواهد یافت یا بیشتر ادامه پیدا می‌کند.»

2 سال پیش زمانی که فیلم خصوصی یکی از بازیگران زن تلویزیون پخش شد یکی از خوانندگان  آهنگی در انتقاد به این حرکت منتشر کرد که در آن از شنوندگان خواسته می‌شد لوح فشرده حاوی فیلم را نابود کرده و چرخه تکثیر آن را متوقف کنند. تقریبا همان زمان بود که خواننده دیگری به نام «هیچکس» آهنگی با نام «وطن پرست» را در دفاع از ایران و فناوری انرژی هسته‌ای خواند. در سریال‌های طنز تلویزیونی یکی دو سال اخیر، موسیقی رپ در تیتراژ ابتدا و انتها به گوش می‌رسد.

رپ زیرزمینی فارسی اندک اندک تغییر شکل داده و روی زمین هم خود را نشان می‌دهد. اما نکته آن است که هر چیز زیرزمینی و خارج از قانون به دنبال خود ناهنجاری‌هایی را نیز تولید می‌کند. سیاستگذاران فرهنگی می‌توانند با نظام بخشی به این نوع از موسیقی و خارج کردن این جریان از حالت زیرزمینی بر  مضامین آن نظارت کرده و جلوی خیلی از سو‌ء استفاده‌ها را بگیرند. به هر حال یک پدیده اجتماعی باید از جهات مختلف مورد بررسی قرار گیرد و این گزارش تلنگری است برای این بررسی.

روزنامه همشهری - 10 اسفند 1387

چاپ این مطلب یک سال طول کشید و چند بار بازنویسی شد. جملات اول و آخر این تن از من نیست.

http://hamshahrionline.ir/details/76100

http://www.javanemrooz.com/articles/print.aspx?id=35769

http://vazeh.com/n-3482174_%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%E2%80%8C%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیMohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013


 
 
من مثبت هستم - زندگی بیمار مبتلا به ایدز
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

من مثبت هستم

سلامت > بیماری- محمد سرابی:
اول مایل نبود درباره ایدز صحبت کند. چند وقت قبل از تلویزیون آمده بودند و باوجود اینکه قول دادند تصویر و صدایش را تغییر دهند اما همه را پخش کردند.

مجله‌ای خانوادگی هم عکس بزرگی از او را با عنوان بیمار +HIV موفق چاپ کرده بود. قرار گذاشتیم از او با اسم مهرداد نام ببریم. مهرداد34سال دارد، به چند هنر تسلط پیدا کرده و الان یکی از قدیمی‌ترین اعضای باشگاه یاران مثبت محسوب می‌شود. او و همسرش هر دو پیش از ازدواج مبتلا به ایدز بود‌ه‌اند و همین بیماری هم باعث آشنایی‌شان شده است.

  • چطور شد که گرفتار ایدز شدی؟

سال 79 بود. توی یک پادگان در کرمانشاه خدمت می‌کردم. چند تا از سربازها که با هم دوست بودیم می‌خواستند خالکوبی کنند. یک خالکوب خیلی ماهر هم آمده بود. برای هر کس یک نقش انداخت. من هم وسوسه شدم و خواستم طرح سر یک عقاب را روی شانه‌ام خالکوبی کند. از یک طرف همه را خالکوبی کرد. نمی‌دانم سوزنش آلوده بود یا کسی از سربازها ایدز داشت ولی من از همان راه ایدز گرفتم.

  • چطور متوجه شدی؟

حدود یک ماه گذشته بود که سرما خوردم. تمام علائم شبیه سرماخوردگی بود ولی هرچه می‌گذشت خوب نمی‌شدم؛ تا 3ماه طول کشید. بدنم قوی بود و قبلا پیش نیامده بود که سرما خوردگی‌ام آنقدر طول بکشد. دکترها هم چیزی نمی‌دانستند. کم‌کم شک کردم که شاید بیماری خاصی گرفته باشم. وقتی که برای مرخصی آمده بودم رفتم مرکز انتقال خون و آزمایش دادم. روزی که رفتم نتیجه را بگیرم مادرم هم آمده بود. برگه را دادند و دیدم جلوی HIV علامت مثبت خورده است.

  • خانواده‌ات از تو حمایت می‌کردند؟

اگر بیمار مبتلا به ایدز از طرف خانواده خود طرد شود نمی‌تواند در مقابل مشکلات اجتماعی مقاومت کند. خانواده‌ام وقتی فهمیدند بیمار شده‌‌ام به دنبال درمان و کمک کردن بودند.

  • خودت درباره ایدز چه فکری می‌کردی؟ اطلاعی از این بیماری داشتی؟

به خاطر تبلیغات نادرستی که دیده بودم فکر می‌کردم زیاد زنده نمی‌مانم. خانواده‌ام هم چیزی از روش‌های انتقال بیماری نمی‌دانستند. به چند دکتر مراجعه کردیم و بعد هم رفتیم مرکز بهداشت غرب تهران؛ آنجا بود که واقعیت بیماران +HIV را دیدم. کسانی بودند. که  6سال، 10سال یا 12سال با ایدز زندگی کرده بودند می‌گفتند می‌شود 20سال با این بیماری زندگی کرد. برای من که پیش خودم خیال می‌کردم حداکثر یک ماه زنده می‌مانم خیلی امیدوار کننده بود.

  • خیلی از مردم، برخوردهای بدی با کسی دارند که بیماری‌اش را اعلام کند. حتما تو هم با این برخوردها مواجه شده‌ای؟

بله. یک بار برای کار اداری پیش یک مدیر بلندپایه رفته بودم؛ کیف دستی‌ام را روی میزش گذاشته بودم و داشتم مدارک را نشان می‌دادم. به محض اینکه فهمید ایدز دارم گفت کیفت را بردار و عقب بایست؛ یا اینکه در همین بیمارستان با یکی از مراجعان صحبت می‌کردم. مثل دو تا آدم عادی ایستاده بودیم و درباره بخش‌های مختلف حرف می‌زدیم که صحبت به مرکز تحقیقات ایدز رسید. گفت می‌گویند اینجا چند نفر هستند که ایدز دارند. وقتی گفتم که خودم هم مبتلا هستم عقب عقب رفت و گفت نمی‌خواهم نفست به من بخورد. از این قبیل اتفاقات برای ما می‌افتد.

  • بدترین برخوردی که دید‌ه‌ای چه بوده است؟

پیش یک دکتر متخصص رفته بودم. مشکل تنفسی داشتم. داشت معاینه می‌کرد و با گوشی به صدای نفس کشیدنم گوش می‌داد. فکر کردم پزشک باید از وضعیت بیمارش اطلاع درستی داشته باشد. گفتم که ایدز دارم. وحشت کرد و داد زد که شماها برای چی دنبال درمان هستید؟ شما که جامعه را آلوده می‌کنید همان که بمیرید بهتر است.

  •  چه کار کردی؟

چه کاری می‌توانستم بکنم؟ از اتاقش آمدم بیرون. آنقدر سر و صدا راه انداخت که همه فهمیدند.

  • الان اگر پیش دکتر دیگری بروی بازهم می‌گویی که ایدز داری؟

بله، باز هم بیماری خودم را اعلام می‌کنم. واکنش غلط مردم نباید مانع رفتار درست ما باشد.

زندگی خودت بعد از بیماری چه تغییری کرد؟

مهمترین تاثیری که ایدز روی زندگی من گذاشت این بود که قدر لحظه‌هایی را که می‌گذرد بیشتر می‌دانم. قبلا چیزهایی از موسیقی می‌دانستم ولی بعد از بیماری در دوره‌های عالی موسیقی شرکت کردم و الان نواختن حرفه‌ای تار، سه تار و گیتار را یاد گرفته‌ام. خطاطی، طراحی، نقاشی، منبت کاری، معرق و هنرهایی را که به آنها علاقه داشتم به طور جدی دنبال کردم. هنر هم باعث شد که زندگی بهتری داشته باشم. به عنوان آموزشگر به مدارس ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و حتی مراکز دانشگاهی می‌روم. بیماری‌ام را اعلام می‌کنم و تلاش می‌کنم سطح آگاهی جوان‌ها را بیشتر کنم .

  • از هم‌دوره‌ای‌های سربازی که با هم خالکوبی کرده‌اید خبری داری؟

نه، اصلا نمی‌دانم از آن جمع چند نفر آلوده بودند یا آلوده شدند یا الان در چه وضعیتی هستند.

جایی برای مثبت‌ها

زمانی که نام ایدز تازه در ایران شنیده می‌شد این بیماری را مخصوص جوامع غربی و نشانه‌ای از انحراف اخلاقی و جنسی معرفی می‌کردند. شاید آن زمان کسی فکر نمی‌کرد که ایدز روزی به ایران هم خواهد رسید و انگ اتهام اخلاقی برای این بیماران کنترل آن را مشکل‌تر خواهد کرد. باشگاه یاران مثبت سازمانی مردم‌نهاد است که در حوزه کمک‌رسانی به بیماران + HIV و آموزش شهروندان فعالیت می‌کند.

فرنگیس فروزش یکی از اعضای این باشگاه می‌گوید: «اتهام اخلاقی باعث چند برابر شدن مشکلات روحی بیماران می‌شود، الگوی اصلی انتقال ایدز در کشور ما اعتیاد تزریقی است و بیشتر مبتلایان براثر استفاده از سرنگ مشترک به ایدز دچار می‌شوند و این اتفاق در زندان‌ها و محل تجمع افراد کارتن‌خواب بیشتر تکرار می‌شود. یکی از روش‌های کنترل بیماری توزیع سرنگ است، اما در جایی‌که بعضاً حتی وجود اعتیاد تزریقی هم پذیرفته نمی‌شود چطور می‌توان از این روش استفاده کرد.»

فروزش می‌گوید: «بیشتر مشکلات بیماران+ HIV ناشی از نا آگاهی عمومی جامعه است. می‌دانید که بیماری ایدز در معاشرت‌های روزمره انتقال پیدا نمی‌کند. و بیمار+ HIV می‌تواند در یک محیط کاری مشغول به حرفه‌ای باشد، اما اغلب مردم از نزدیک شدن به چنین بیماری وحشت دارند. بدترین مواردی که داشتیم کودکان + HIV بودند که از مدارس اخراج شدند.» بنابه محاسبات بین‌المللی در ایران بین 70 تا 80 هزار مبتلا به ایدز وجود دارد که مشخصات
18 هزار نفر از آنها در دستگاه‌های درمانی ثبت‌شده است. باشگاه یاران مثبت که از سال 85 کار خود را آغاز کرده است تاکنون موفق به جذب 200 بیمار شده که تنها 20 نفر از آنها زن هستند.

کسانی که تصور می‌کنند لمس‌کردن یا نفس بیمار مبتلا به ایدز باعث انتقال بیماری می‌شود شاید ندانند که در کشور ما خانواده‌هایی وجود دارند که در آنها یکی از اعضای خانواده مبتلا به ایدز است و تا به‌حال هیچ‌کس دیگری از او ویروس HIV را نگرفته است؛ حتی زن و شوهرهایی که با وجود ابتلای یکی از آنها به ایدز همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. شماره تلفن‌های 66593030 و 66581517 در باشگاه یاران مثبت پاسخگوی شهروندان در باره این بیماری خواهد بود.

http://hamshahrionline.ir/details/69654

http://www.socialworkeriran.com/find-1.17.1141.fa.html

11 آذر 1387


 
 
واگذاری کودکان به متقاضیان سرپرستی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

قوانین واگذاری کودکان به متقاضیان سرپرستی، کامل نیست

سرپرستی بی‌سرپرستان

محمد سرابی:
چند‌ماه پیش نوزادی از کالسکه‌اش در خیابان دزدیده شد و بعد از تلاش‌های فراوان والدین و شکل‌گیری امواج تبلیغاتی گسترده، پیدا شد.

همزمان در برنامه زنده تلویزیونی کودک دیگری به خانواده‌ای بدون فرزند سپرده شد. اخبار حوادث روزنامه‌ها نشان می‌دهند که هنوز هم سرقت کودکان و فروختن آنها به خانواده‌هایی که صاحب بچه نمی‌شوند رونق دارد. با نزدیک شدن مهر‌ماه یکی از نگرانی‌های مادران بچه‌ها این است که سرویس‌های مدارس و مهدکودک‌ها چقدر قابل‌اعتماد هستند. در حاشیه این اتفاقات تفسیری به میان آمد که براساس آن اگر شرایط فرزندخواندگی تسهیل شود هم تعداد کودکان باقیمانده در مراکز نگهداری از بچه‌های بی‌سرپرست کمتر خواهد شد و هم زن و شوهر‌های جوان به سراغ بازار مخفی تجارت کودکان نخواهند رفت اما این کار موانعی دارد که بیشتر ناشی از قوانین است؛ قوانین قدیمی و قوانینی که با هم تناقض دارند.

نظام رسیدگی به کودکان بی‌سرپرست در ایران شکل منظمی ندارد. تا یک قرن قبل هر کودکی که پدر و مادر نداشت به شکلی در عشیره، روستا یا محله پذیرفته می‌شد و از حمایت اجتماعی سنتی برخوردار بود. او اگرچه همیشه با برچسب «یتیم» شناخته می‌شد ولی پیوستگی‌هایی با افراد اطرافش داشت که باعث می‌شد در جامعه تنها نماند. دیگران نیز این وظیفه اجتماعی را در خود حس می‌کردند که کودک یتیم را از خود نرانند. با تغییر جامعه این فرهنگ هم از میان رفت و اکنون نهاد‌هایی با طول و عرض و اختیارات مشخص باید این کار را انجام دهند؛ نهادهایی که باید جایگاه قانونی تعریف‌شده و ابزارهایی برای اعمال آن داشته باشند.

کودکان تا وقتی که به سرپرستی سپرده نشوند نمی‌توانند از تمام مزایای هویتی استفاده کنند. کودک نیاز به هویت مشخص مانند نام پدر و مادر دارد تا از مزایایی مانند بیمه تأمین اجتماعی برخوردار شود. راه‌حل قبلی این بود که با توافق بهزیستی، تأمین اجتماعی و مصوبه‌ شورای‌عالی بیمه اشخاص فاقد هویت مانند کودکان بی‌سرپرست، سالمندان و معلولان جسمی و ذهنی از پوشش بیمه برخوردار می‌شدند اما این توافق لغو شده است و تنها راه دریافت خدمات برای این کودکان تعیین پدر و مادر مستعار برای آنهاست اما اگر در آینده کسی متقاضی سرپرستی اینگونه کودکان باشد، چگونه باید او را متقاعد کرد که نام‌های قرار گرفته در شناسنامه این کودک واقعی نیستند.

این تنها یکی از خلأ‌های قانونی موجود است. قوانین متعدد و متعارضی درباره کودکان بدون سرپرست حاکم است که بازنگری کامل در آنها ضروری به‌نظر می‌رسد. لایحه حمایت از کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و بدسرپرست قرار بود که بخشی از مشکلات موجود را حل کند. این لایحه از سال87 به مجلس فرستاده شد و در این مدت دائما میان مجلس و شورای نگهبان در رفت‌وآمد بوده است. نخستین مشکل این لایحه با مکاتبات رسمی و کسب اجازه از ولی‌فقیه به‌عنوان سرپرست اصلی این کودکان رفع شد اما ایرادات جزئی همچنان باقی ماند.

مادر مجرد

یکی از حساس‌ترین قسمت‌های این لایحه، سپردن سرپرستی کودکان به دختران مجرد است. بر این اساس اگر دختری بیش از 30سال داشته و از صلاحیت‌های مطرح‌شده در قانون مانند تمکن مالی و سلامت جسمی و روانی بهره‌مند باشد می‌تواند دختربچه‌‌ای را به فرزندی بپذیرد. مخالفان این طرح عقیده دارند که این اقدام با فلسفه فرزند‌خواندگی به معنی ورود به خانواده جدید مغایرت دارد؛ چراکه فرزندان بی‌سرپرست نیازمند عاطفه پدر و مادر هستند درحالی‌که یک دختر مجرد به تنهایی نمی‌تواند نقش پدر و مادر را برای کودک ایفا کند.

نظریه دیگری می‌گوید که در جامعه امروز ما به‌دلیل تغییراتی که در فرهنگ عمومی و خصوصا در زمینه جایگاه زنان در جامعه رخ داده است، برخی از دختران مایل به ازدواج نیستند؛ درحالی‌که بنا به غریزه زنانه خود نیاز به داشتن فرزند را حس می‌کنند. دختر تنهایی که شغل و امکانات مالی و احیانا تحصیلات بالا داشته باشد این مشکل را با پذیرفتن یک دختربچه به فرزندی حل می‌کند و خانواده‌ای «کاملا زنانه» تشکیل می‌دهد.

یک حقوقدان و فعال در زمینه حقوق زنان عقیده دارد که تناقضی بین ازدواج زنان مجرد بالای 30سال و بزرگ کردن یک کودک بی‌‌سرپرست وجود ندارد. زهرا ارزنی می‌گوید: «همین الان هم در اداره سرپرستی، زنان مجردی هستند که مسئولیت کودکی را به‌عنوان یک خیر برعهده دارند. اگر زن مجردی بخواهد یک بچه را به فرزندی بپذیرد این مسئله تأثیر منفی در ازدواج احتمالی او نخواهد گذاشت». اما درصورت ازدواج این مادر مجرد چه اتفاقی برای کودک خواهد افتاد؟ ارزنی می‌گوید: «این درست مانند ازدواج با زنی است که یک فرزند از ازدواج قبلی‌اش دارد و مرد می‌تواند شرایط را از همان ابتدا ارزیابی کند. مشکل اصلی این است که مردان معمولا راضی نیستند فرزند شخص دیگری را بزرگ کنند؛ خواه بچه واقعی همسرشان یا فرزندخوانده او باشد».

سعید معید‌فر، جامعه‌شناس موضوع را از دیدگاه دیگری بررسی می‌کند، او می‌گوید: «در فرهنگ امروزه می‌توان حدس زد که یک دختر مجرد تا چه سنی شانس زیادی برای ازدواج دارد یا اینکه تجرد قطعی را ادامه خواهد داد. درسنین 30تا 40سال امکان دارد این فرد به فکر ازدواج بیفتد ولی کودکی را با انتخاب و سلیقه خود پذیرفته و بزرگ کرده است درحالی‌که شوهر او شاید معیارهای دیگری داشته باشد». معید‌فر‌ می‌افزاید: «تجرد خودخواسته با کسی که بنا به شرایط سنی یا غیرسنی امکان ازدواج ندارد تفاوت می‌کند زیرا در مورد اول احتمال ازدواج منتفی نیست درحالی‌که در مورد دوم می‌توان انتظار داشت که سرپرست، مجرد باقی بماند».

معید‌فربه تغییرات فرهنگی‌ای که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده اشاره کرده و می‌گوید: «قبلا والدین قبول نمی‌کردند که دختر جوانشان به تنهایی زندگی کند ولی حالا پدر و مادرها کم‌کم این را می‌پذیرند. الان دخترانی که شاغل هستند و تنها زندگی می‌کنند در حال تشکیل دادن طیفی در جامعه هستند».

تعداد زوج‌هایی که متقاضی دریافت کودک هستند بیشتر از کودکان واجد شرایط واگذاری است؛ به شکلی که میانگین این نسبت در کشور به حدود 7می‌رسد و در شهرهای بزرگ از این رقم هم بیشتر می‌شود. بچه‌هایی که براساس قوانین بهزیستی شرایط واگذاری را داشته باشند به سرعت به متقاضیان سپرده می‌شوند ولی با ورود بچه‌های جدید جمعیت شیرخوارگاه‌ها ثابت می‌ماند. در این بین بچه‌های بی‌سرپرست بخت بیشتری به نسبت بچه‌های بدسرپرست دارند زیرا خانواده‌ها از قبول‌کردن کودکی که ممکن است پدر یا مادر دردسر‌سازی‌ داشته باشد و در آینده به سراغ او بیاید پرهیز می‌کنند؛ بنابراین بچه‌های بدسرپرست مدت بیشتری در مراکز نگهداری خواهند ماند. از دید مسئولان هم رسیدگی به وضعیت حقوقی آنها سخت‌تر است زیرا با هر اقدامی مشخص می‌شود که کودک «پدر و مادر دارد» و آنها براساس قانون حق بیشتری نسبت به او دارند؛ هرچند که به‌خاطر شکنجه همین کودک در زندان باشند.

سفر به آن‌سوی مرز‌

مشکل بزرگ دیگری که در این زمینه بروز کرده، سپردن کودک به زوج ساکن خارج از کشور است. کسانی که نظر مثبتی درباره این اقدام دارند می‌گویند که یک زوج ساکن کشور‌های خارجی (احتمالا باید موفق و متمول باشند) می‌توانند به سادگی کودکی از همان کشور را به سرپرستی قبول کنند ولی زمانی که این زوج به ایران می‌آیند و می‌خواهند بچه‌ای از هموطنان خود را بپذیرند باید با این تقاضا موافقت کرد. اما وجود یک نکته کار را سخت می‌کند. ارزنی در این‌باره می‌گوید: «سپردن کودک به یک خانواده را باید به‌عنوان یک عمل بسیار حساس و دقیق ارزیابی کرد و دقت و مسئولیت زیادی برای آن قائل شد. با سپردن کودک این مسئولیت به پایان نمی‌رسد و لازم است شرایط زندگی او در خانواده جدید مورد بررسی قرار گیرد اما زمانی که این کودک از کشور خارج شود دیگر راهی برای دسترسی و خبر گرفتن از او نیست». تنها راه این است که با استفاده از قرارداد‌های بین‌المللی یا ارتباط با سازمان‌های جهانی در کشور‌های دیگر بتوان خانواده جدید این کودکان را زیرنظر گرفت. ارزنی ‌با تأکید بر اینکه چنین کاری دشوار است می‌گوید: «ما حتی در زمینه خبر گرفتن از اتباع بزرگسال که به کشورهای دیگر مهاجرت کرده‌اند نیز با مشکل روبه‌رو هستیم. اگر کودک را به جایی ببرند که سازمان‌های نظارتی قوی‌ای داشته باشد شاید بتوان امیدوار بود که از حمایت مناسبی بهره‌مند می‌شود ولی اگر احتمال کوچکی هم بدهیم که او از حوزه نظارتی خارج می‌شود و ممکن است در شرایط نامناسب و بدون دفاعی قرار بگیرد نباید این مسئولیت را بپذیریم.» تلاش بسیاری از وکلای ایرانی که خواسته‌اند برای زوج‌های ساکن خارج از کشور فرزندی را از ایران پیدا کنند به‌دلیل همین مشکلات به بن‌بست خورده است.

براساس قوانین قبلی فقط درصورتی کودک به‌عنوان فرزندخوانده به خانواده‌ای سپرده می‌شد که یا والدینش شناسایی نمی‌شدند یا 2سال از آخرین مراجعه برای پیگیری وضع فرزندشان در مراکز نگهداری می‌گذشت. از طرف دیگر بنا به اعلام مدیرکل دفتر امور کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی بیشترین تقاضا برای بچه‌هایی است که کمتر از 2سال سن دارند. بنابراین تعداد زیادی از بچه‌ها «فرصت طلایی» فرزند خوانده‌شدن را از دست دهند.

دیگر مواردی که در لایحه مورد بررسی قرار گرفته‌ است انتقال بخشی از اموال سرپرست به کودک، بیمه عمر سرپرست به نفع کودک، تغییر مشخصات شناسنامه‌ای به نام‌ سرپرست و در آخر ممنوعیت ازدواج بین سرپرست و فرزندخوانده (چه در زمان حضانت و چه پس از آن) است. این مورد آخر باعث می‌شود که هرگونه تصور رمانتیک و خیال‌پردازانه از «سرپرست رویایی» از میان برود و البته احتمال سوءاستفاده هم کاهش پیدا کند.

چند‌ماه قبل مدیرکل دفتر امور کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی اعلام کرده بود استان‌های کرمان، تهران و خراسان دارای بیشترین کودکان بی‌سرپرست هستند. در تهران، خراسان و کرمان نیز به همین ترتیب بیشترین تقاضای فرزندخواندگی وجود دارد. با این شکل نوعی تناسب بین رهاکردن فرزندان و تقاضای به‌سرپرستی پذیرفتن آنها مشاهده می‌شود.

به‌نظر می‌آمد پس ازتشکیل کابینه یازدهم، موضوع قوانین فرزندخواندگی باز هم مورد بررسی قرار گیرد ولی با وجود گذشت نزدیک به 6‌ماه از آخرین مذاکرات در مجلس هنوز هم خبر جدیدی از تأیید یا رد این قانون به گوش نمی‌رسد؛ درحالی‌که تصویب قوانین جدید می‌تواند سرنوشت بچه‌هایی که در شیرخوارگاه‌ها هستند را به راحتی تغییر دهد.

به عقیده معید‌فر برخی از مؤلفه‌های اجتماعی ما در حال تغییر است یا اینکه پیش از این تغییر کرده است مانند اینکه خانه سالمندان در گذشته وجود نداشت و اکنون کاملا جاافتاده است. او می‌گوید: «دختران مجرد که به‌تنهایی زندگی می‌کنند اگر همین شرایط را تا میانسالی ادامه دهند ممکن است دچار انزوا شوند درحالی‌که پذیرفتن مسئولیت یک کودک جلوی این انزوا را می‌گیرد. در جامعه ما تا مدتی قبل تنها شکل سنتی خانواده پذیرفته شده بود درحالی‌که اکنون اشکال دیگر خانواده که در جوامع دیگر هم رایج است، جای خود را باز کرده‌اند. خانواده تک‌والدی و خانواده سرپرست زن هم از این گروه هستند. جامعه مدرن بالاخره خودش را تحمیل می‌کند و با وجود تمام فشارها باقی می‌ماند».

روزنامه همشهری 6 مهر 1392 - صفحه اجتماعی

http://www.hamshahrionline.ir/details/232806


 
 
18 هزار و 320 بیمار مبتلا به ایدز در ایران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
 

18 هزار و 320 بیمار مبتلا به ایدز در ایران

سلامت > بیماری- گروه اجتماعی - محمد سرابی:
همایش سالانه پژوهش ایدز در ایران با شرکت کارشناسان و پژوهشگران این حوزه در بیمارستان امام خمینی برگزار شد.

در این همایش که ریاست آن را دکتر مینو محرز و دبیری علمی آن را مهرناز رسولی‌نژاد برعهده داشت، 30 مقاله در حوزه‌های مختلف مرتبط با ایدز از جمله اعتیاد از سوی محققان  و پژوهشگران ارائه شد.

همایش سالانه پژوهش ایدز در ایران از 2جهت قابل‌توجه است؛ یکی اینکه برگزار کننده آن یکی از معدود مراکز تخصصی پژوهش در حوزه بیماری ایدز است و دوم اینکه سخنرانی‌های ارائه شده در همایش، طیفی متنوع از مقالات عمومی تا تحقیقات تخصصی آزمایشگاهی را دربر می‌گیرد.

همایش امسال تحت تأثیر ارتباط میان گسترش بیماری ایدز و اعتیاد تزریقی قرار داشت و دکتر سعید صفاتیان مدیرکل درمان و بازپروری ستاد مبارزه با مواد مخدر در سخنرانی خود با اشاره به این ارتباط گفت: یکی از مشکلات اصلی ما قانع کردن مدیران نسبت به کارایی برنامه‌های کاهش آسیب است.

خیلی اوقات مقامات بالا این برنامه‌ها را می‌پذیرند ولی مدیران پایین‌تر مقاومت می‌کنند. البته خوشبختانه در سال‌های اخیر این فضا تا حدی عوض شده است.

وی افزود: زمانی که ما توانستیم بخشنامه قوه قضائیه در مورد توزیع سرنگ در زندان‌ها را بگیریم راه سختی را طی کرده بودیم.

حتی به خاطر دارم یک مقام قضائی اروپایی با تعجب می‌گفت که صدور این بخشنامه به‌معنای این است که وجود اعتیاد تزریقی در زندان‌ها رسما  شناخته شده است.

صفاتیان در ادامه خاطرنشان ساخت : به‌عنوان کسی که 14 سال در حوزه اعتیاد فعالیت کرده است تأکید می‌کنم که بنا بر تجربه جهانی استفاده از معتادان بهبود یافته در برنامه کاهش آسیب بیشترین کارکرد را دارد.

وقتی یک معتاد بهبود یافته با کوله پشتی حاوی 100 سرنگ به محلات آلوده می‌رود، بیشتر از افرادی که تا به حال با اعتیاد تماس نداشته‌اند تأثیرگذار خواهد بود.

صفاتیان با اشاره به دستاوردهای 5ساله برنامه‌های کاهش آسیب بیان داشت: دستگاه خودپرداز سرنگ به‌عنوان بخشی از برنامه آسیب کاربرد خاص خودش را دارد.

داروخانه‌ها و مراکز بهداشتی از صبح تا عصر باز هستند ولی معتادی که نیمه شب به دنبال تزریق است و امکان دارد که با سرنگ مشترک تزریق را انجام دهد، هدف اصلی ساخت و توزیع این دستگاه‌هاست.

وی در پایان اظهار داشت: بعد از آمریکای جنوبی که سال‌هاست برنامه‌های کاهش آسیب را اجرا می‌کند ایران از جمله کشورهایی است که به موفقیت‌های خوبی دست پیدا کرده و امیدواریم در چارچوب ارتباطات بین‌المللی موفق شویم مراکز کاهش آسیب در کشورهای همسایه را با محوریت ایران به یکدیگر متصل کنیم.

دکتر آذرخش مکری، معاون مرکز ملی مطالعات اعتیاد نیز کنترل انتقال بیماری ایدز با کنترل اعتیاد را مورد توجه قرار داد و گفت: درمان نگهدارنده یکی از ارکان اصلی مهار انتقال ایدز است.

در کشورهای توسعه یافته بین 30تا 70 درصد معتادان تحت برنامه درمان نگهدارنده هستند؛ در حالی که کشور ما این آمار به 5 درصد می‌رسد.

این روانپزشک در شرح درمان نگهدارنده افزود: درمان نگهدارنده یعنی ماده مخدر ارزان خوراکی خالص با اثر ملایم که توسط اشخاص متخصص به معتاد داده شده و همراه با مشاوره و آزمایش روند خارج شدن ماده مخدر اصلی و جایگزینی آن مورد بررسی قرار می‌گیرد.

وی عنوان کرد: این درمان باید در 5 مرحله اثر خود را نشان دهد که از استمرار دریافت دارو و موفقیت در کاهش یا قطع ماده اول آغاز شده و به کاهش رفتارهای پرخطر و بهبود شاخص‌های شغلی و اجتماعی می‌رسد که در انتها به بازگشت معتاد به زندگی عادی مستقل از دارو ختم خواهد شد.

ما تا به حال به مرحله کاهش رفتارهای پرخطر با درمان متادون دست پیدا کرده‌ایم و آمارها نشان‌دهنده کاهش موارد تزریق در معتادانی است که تحت درمان نگهدارنده هستند، بنابراین گسترش بیماری ایدز در میان آنها کاهش پیدا می‌کند.

مکری درمورد مواد جایگزین دیگر نیز یادآور شد: «به غیر از متادون، بوپرونورفین و تنتوراوپیوم هم برای جایگزین کردن مواد مخدر استفاده می‌شود که بوپرونورفین 65 درصد و تنتوراوپیوم
 63 درصد از معتادان را در دوره درمان نگه‌داشته است.

مشاهدات نشان دادند که بوپرونورفین هم توانسته رفتار پرخطر را کاهش دهد ولی درمورد تنتوراوپیوم هنوز آمار دقیق مبتلایان به‌دست نیامده است.

دکتر مهدی صداقت، رئیس اداره ایدز وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی از دیگر سخنرانان همایش بود که موضوع صحبت‌های خود را به آمار بیماری ایدز اختصاص داد و گفت: از 1990 تا سال 2005 موارد ابتلا به HIV در جهان 4 برابر شد و تا 40 میلیون نفر پیش رفت ولی با ارائه آمارهای جدید، روند کاهش این بیماری مشاهده شد که پیش‌بینی می‌کنیم این تعداد در پایان سال 2007 به 33 میلیون نفر برسد.

وی با ذکر اینکه در پایان سال 2010 در روسیه 8-5 میلیون نفر، در چین 15-10 میلیون نفر و در هند 20-15 میلیون نفر به ایدز مبتلا خواهند شد، ادامه داد: تا آخر مهر ماه سال‌جاری 18 هزار و 320 نفر آلوده به HIV در ایران ثبت شده است.

براساس برآوردهای جهانی احتمالا بین 70 تا 80 هزار نفر در ایران به HIV مبتلا هستند که اگر یک‌پنجم این تعداد توسط مراکز رسمی ثبت شده باشد نشانه مقابله مؤثر با این بیماری است.

دکتر صداقت درمورد مشخصات بیماران ثبت خاطرنشان کرد: از سال 80 تا 86 تعداد مبتلایانی که رابطه جنسی پرخطر را دلیل ابتلا به ایدز عنوان می‌کردند افزایش داشته است.

در میان این 18 هزار نفر 69 درصد دلیل ابتلای خود را تزریق مشترک مواد مخدر، 9/7 درصد رابطه جنسی، 3/1 درصد فرآورده‌های خونی و 6/0 درصد انتقال مادر به فرزند ثبت کرده‌اند، 1/21 درصد نیز دلیل ابتلای خود را نامشخص دانسته‌اند که در این مورد احتمال رفتارهای پرخطر را نباید از نظر دور داشت.

باتوجه به تأثیر تلاش‌های صورت گرفته در زمینه کنترل اعتیاد تزریقی و به‌تبع آن انتقال ویروس HIV از این راه به‌نظر می‌رسد روند رو به رشد الگوی انتقال جنسی بیماری ایدز هم شایسته توجه بیشتری است؛ همچنان‌که شرکت‌کنندگان در همایش نیز بر آن تأکید داشتند.

http://hamshahrionline.ir/details/68418

ضمیمه نوجوانان روزنامه همشهری 26 آبان 1387


 
 
دلال‌های مهاجرت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

آخرین جمله را می‌توانی بگویی؟

محمد سرابی:
سفر به آن سوی آب‌ها ذهن هر جوانی را حداقل برای مدتی کوتاه اغفال کرده است.

برای این سفر چند راه وجود دارد که به دو مسیر اصلی تقسیم می‌شوند. قانونی و غیرقانونی او یکی از عوامل مسیر غیرقانونی بود. می‌گفتند از ماهرترین مسافرپران‌هاست.

«مسافرپران» یک اصطلاح حرفه‌ای برای کسی است که مهاجران غیرقانونی را از راه خطوط هواپیمایی به کشور مقصد می‌رساند. با یک واسطه و به عنوان مشتری می‌توانستیم با او صحبت کنیم. گفت‌‌وگوی ما در یک کافی‌شاپ انجام شد.

جایی که دود سیگارش زیر نور لامپ‌های کوچک مسیری پیچ‌درپیچ را طی می‌کرد و ناپدید می‌شد. او خطوطی را بر روی کاغذ روی میز رسم کرد و مسیر پرواز مسافران را توضیح داد. خطوطی که در انتها به یک نقطه می‌رسید نفی هویت ایرانی خود، آیا شما می‌توانی این جمله را بگویی و هویت خود را نفی کنی؟

  •  بهای  این کار چطور پرداخت می‌شود؟

 یک قسط اینجا تا مدارکت را سفارش بدهم و بگیرم. یک قسط هم قبل از پرواز با آخرین هواپیما به انگلیس. پاس (گذرنامه) که داری؟

  •  نه ولی می‌توانم بگیرم. سربازی رفته‌ام. اگر کسی سربازی نرفته باشد چی؟

- آن وقت کار سخت‌تر می‌شود. چون باید قاچاق از راه زمینی برود ترکیه. خرجش خیلی بیشتر می‌شود. مدارکش هم سخت‌تر ردیف می‌شود. کسانی که سربازی رفته‌اند راحت‌ترند.

  •  پس دخترها که اصلا سربازی ندارند باید از همه راحت‌تر رد شوند.

 من زن رد نمی‌کنم. اگر تنها باشد که اصلا رد نمی‌کنم.

  •  چرا؟

وسط کار می‌ترسند و پشیمان می‌شوند. سر حرفشان نیستند. درست موقعی که همه چیز ردیف شده است بدترین کار را می‌کنند.

  •  فکر کردم موضوع ناموسی است.

نه به خاطر این است که کار را به هم می‌زنند حتی اگر چند نفر مرد و زن باشند معمولا طرف معامله ما مردها هستند که جا نزنند.

  •  حالا من که پاسپورت دارم چطور شروع کنم؟

 یک بلیط برای ترکیه می‌گیری. برای استانبول. آنجا از هواپیما که پیاده شدی پاس را می‌بینند مهر ورود می‌زنند و توی شهر یک هتل پیدا می‌کنی و با شماره‌ای که به تو می‌دهم تماس می‌گیری.

  •  برای مدارک؟

 برای مدارک و راهنمایی‌های لازم. نباید با کس دیگری صحبت کنی وقتی وارد فرودگاه شدی شاید بعضی‌ها سراغت بیایند و بگویند مسافرپران هستند.

کلاهبردار هستند؟

پول را می‌گیرند و غیب می‌شوند. شماره‌ای که می‌دهند هم قلابی است. ظاهرشان خیلی مطمئن است ولی اعتباری ندارند.

  • این شماره‌ای که تو داری معتبر است؟

خیالت راحت طرف مدت‌هاست که توی کار جعل مدارک است. اگر جواب نداد زنگ بزن ایران تا حلش کنم.

  • نمی‌شود با همان پاسپورت به کانادا رفت؟

اگر بخواهی با همان پاسپورت به کانادا بروی که دیگر نیازی به ما نیست. از همین ایران یک بلیط برای کانادا بگیر و با ویزای توریستی برو ولی آنجا قبولت نمی‌کنند چون از راه صاف آمده‌ای. فرمول کار ما این است که اگر یک نفر نتوانست از کشورش خارج شود، پس به زور آمده و راهی برای برگشت ندارد. اگر با پاسپورت خودت بروی اول از همه می‌گویند اگر مشکلی داری چطور تا اینجا را قانونی آمده‌ای.

  • پس پاسپورت جعلی برای اینجاست.

هم پاس و هم هویت جعلی که بتوانی با آن وارد اتحادیه اروپا شوی وقتی رفتی ترکیه آنجا یک پاسپورت اروپایی می‌خری.

  • دستکاری هر گذرنامه چقدر طول می کشد؟

 چند روز طول می‌کشد چون دقت زیادی می‌خواهد. با این پاسپورت جدید تو تبدیل به یک شهروند اروپایی می‌شوی. برای محکم کاری یک کارت شناسایی دیگر هم با همان هویت برایت می‌سازند.

  • با آنها به کانادا می‌روند؟

نه مسیر ترکیه به سمت اروپا به شدت کنترل می‌شود اگر پاسپورت دزدیده شده باشد یا هر مشکل دیگری داشته باشد. ممکن است پیدایت کنند. باید با پاس ایرانی‌ات بروی به یک کشور دیگر.

  • چه کشوری؟

 همین دوروبر، اوکراین، آذربایجان یا ارمنستان. من با ارمنستان کار می‌کنم و از آنجا به اروپا می‌پرند.

 

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

http://hamshahrionline.ir/details/49686


 
 
خیزش هیجان جوانی - چهارشنبه سوری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦
 

خیزش هیجان جوانی

محمد سرابی:
از سال‌های 77-76 و با ورود لوازم آتش‌بازی چینی یکی از آیین‌های باستانی ایران که می‌رفت خاموش شود روشن شد. آن هم با صدای انفجار.

در مدت چند سال این رسم تبدیل به آشوب و بعد از آن کشمکش میان پلیس و  برخی جوانان شد، سرانجام پلیس پس از چند سال تجربه در سال‌های 84-83 موفق شد جمعیت را متفرق کند و مانع تجمع در خیابان‌ها شود ولی صداهای ناهنجاری که از اول اسفندماه در گوشه و کنار شهر شنیده می‌شود اعلام می‌کند که چهارشنبه سوری هنوز مهار نشده است و می‌تواند بازهم تبدیل به «چهارشنبه سوزی» شود.

فردین علیخواه، پژوهشگر و مدرس دانشگاه در پژوهشی با نام « آسیب‌شناسی اجرای مراسم چهارشنبه‌سوری» ابعاد مختلف این پدیده را ارزیابی کرده است. این پژوهش نتیجه گفت‌وگو با حدود 1000جوان از نقاط مختلف در شهر تهران و مشاهده رفتار آنها در شب چهارشنبه سوری است.

 وی که پیش از این تحقیقاتی در زمینه مصرف موسیقی در میان جوانان، نظارت اجتماعی و نقش رسانه‌ها و همینطور مسئله ماهواره‌ها در ایران را به انجام رسانده است  اعتقاد دارد اجرای چهارشنبه سوری در شکل فعلی برآمده از هیجانات نهفته جوانان است.

  • چرا چهارشنبه سوری دوباره پررنگ شده است، آن هم در حالی که دیگر رسوم در حال تضعیف و نابودی هستند؟

مسئله این است که چهارشنبه سوری نوعی سنت قدیمی بوده است ولی هم اکنون به دلیل برخی تغییر شکل‌ها و تقلیل‌گرایی صورت گرفته و در آن به نظر نگران کننده و تهدیدکننده نظم اجتماعی است وگرنه براساس پژوهش‌های ما چیزی در حدود چهار پنجم جوانان می‌پذیرند که این مراسم نوعی سنت قدیمی است. تقلیل‌گرایی یعنی یک پدیده ضعیف شده باشد ولی چهارشنبه سوری الان بسیار گسترده شده است.

اگر چهارشنبه سوری فعلی را با چهارشنبه سوری گذشته‌ها مقایسه کنیم متوجه خواهیم شد که باوجود  دیدگاه ظاهری این سنت نحیف شده است. چهارشنبه سوری که نسل‌های قبلی از ما تجربه می‌کردند خیلی متنوع‌تر و گسترده‌تر بود، بخش‌های مختلف چهارشنبه سوری که به نوعی مقدمه نوروز به شمار می‌رفت یکی از همان مراسم‌هایی بود که در پاسخ سؤال اول گفتم و هنوز هم می‌توان گوشه‌هایی از این سنت‌ها را احیا کرد.

  • ما سنتی داشتیم که  ناگهان به صورت یک پدیده نگران کننده و مخل نظم عمومی درآمد. چطور این اتفاق افتاد؟

 چند عامل در این رشد ناگهانی نقش داشتند یکی ورود لوازم آتش‌بازی جدید بود که ترقه‌بازی را بسیار زیاد کرد ولی اضافه شدن ابزار و وسایل نمی‌تواند به تنهایی چنین تاثیری بگذارد و احتیاج به زمینه‌های دیگری دارد. عامل بعدی شبکه‌های ماهواره‌ای بودند. گردانندگان این شبکه‌ها بعضا به دنبال آن بودند که از چهارشنبه سوری نوعی سوء‌استفاده سیاسی هم بکنند و آن را مثلا یک نوع اعتراض مردمی جلوه دهند ولی در واقع عوامل فرهنگی دیگری باعث وضعیت فعلی شدند.

  • مد چهارشنبه سوری از کجا شروع شد؟

از شمال شهر. اما الان که پلیس جنوب شهر بیشتر درگیر آشوب است.

الان بله ولی توجه کنید که در جامعه ما همیشه کفش‌های مربوط به شادی و تفریح از قشر مرفه شروع می‌شود. به طور کلی مردم چگونه شاد بودن را از طبقه مرفه شهر تقلید می‌کنند. دیگران از آنها الگو می‌گیرند و چون هیجان انباشته شده  دارند به‌تدریج در میان تمام طبقه‌ها پذیرفته می‌شود و همه‌جا را می‌گیرد.

 ما به این حرکات رفتار توده‌ای و رفتار جمعی در انبوه خلق می‌گوییم. یعنی تابعیت از موج حاکم بر جمع. نوعی رفتار جمعی که در این‌گونه موقعیت‌ها شکل می‌گیرد و تابع فکر و هدایت یک فرد مشخص نیست.

  • یعنی کسی برای شب چهارشنبه‌سوری برنامه‌ریزی نمی‌کند؟

تحقیقات ما نشان می‌دهد این برنامه‌ریزی فقط در حد خرید و جمع‌آوری مواد محترقه است و کمتر از نصف جوانان بر سر ترقه انداختن با هم مسابقه می‌دهند و حدود یک پنجم صرفاً تماشا و تشویق می‌کنند.

  •  آیا آنها اطلاعی از سنت قدیمی چهارشنبه‌سوری دارند؟

در جامعه شانسی از چند نهاد انتظار می‌رود که اطلاعات و آموزش‌ها را به نسل‌ها انتقال دهند مانند مدرسه، رسانه‌ها و خانواده. نمونه‌های مطالعه شده از مسئولان مدرسه آموخته بودند که ممکن است در چهارشنبه‌سوری به‌دلیل خرابکاری بازداشت شوند.

ر کتاب‌های درسی هم چیزی در مورد چهارشنبه‌سوری نخوانده بودند. از نماد بعدی یعنی رسانه‌های جمعی مانند تلویزیون فقط سر و صورت سوخته و آتش گرفته جوانان دیگر را دیده بودند. در خانواده از افراد مسن چیزی درباره سنت‌های قدیمی نشنیده بودند ولی والدین به آنها گفته بودند که اگر دستگیر شوید ما برای آزاد کردنتان کاری نمی‌کنیم. این هم از نهاد سوم.

  •  پس جوان‌ها و نوجوان‌ها ارتباط زیادی با سنت‌ها نداشته‌اند؟

 بیشتر آنها چیزی درمورد آواز «زردی من از تو سرخی تو از من» را نمی‌دانستند کمتر از نصف آنها در خانواده درمورد چهارشنبه‌سوری صحبت کرده بودند و همین صحبت‌ها با موضوع مواد محترقه بود. چهار پنجم خانواده‌ها با ایجاد سر و صدا مخالف بودند و به اعضا اجازه تولید صدای ناهنجار در محیط خانواده را نمی‌‌دادند.

  • راه‌حل منطقی برای رفع خطرات چهارشنبه‌سوری چیست؟

توزیع مواد آتش‌بازی غیرخطرناک و اجرای برنامه‌های شاد محلی که جایگزین رفتارهای آسیب‌رسان شود را پیشنهاد کردند.

  • یعنی دولت به آتش‌بازی کمک کند؟

بله در کشورهای توسعه یافته هیجان جوانان را حذف نمی‌کنند بلکه در مواردی سعی دارند به‌طور تصنعی زمینه‌هایی ایجاد کنند تا هیجانات انباشته نشود. مراسم آب پاشیدن و گوجه‌پرت کردن و... یا سرگرمی‌های دیگری که از طرف دولت‌ها و یا سازمان‌های مردمی بزرگ ایجاد می‌شود برای تخلیه مدیریت شده انرژی جوان‌ها است تا از هیجانات عمومی و خرابکاری خودداری شود ولی متأسفانه ما سیاست‌هایی اتخاذ می‌کنیم که همین رسم‌های موجود هم به تدریج کم‌رنگ شود.

  • در نبود چنین رسم و سنت‌هایی آیا مسأله حل خواهد شد؟

خیر، رسم‌های جدید جای آنها را می‌گیرند. الان با توجه به پدیده جهانی شدن و ابزارهای رسانه‌ای آن رفتارها و عادات در میان جوامع قبلی سریع منتقل می‌شود. مثلاً بین جوانان ایرانی نیاز به موعودی برای هدیه دادن  بین دوستان وجود داشت. از آغاز دهه هفتاد جامعه ایران تمایل به پدیده‌هایی دارد که میزان شادی را بیشتر کند و اگر آنها را پیدا نکند نمونه مشابهی را از خارج وارد می‌کند و یا حتی می‌سازد پس بهتر است از آیین‌های خودمان حمایت کنیم.

  • یعنی باید از چهارشنبه‌سوری حمایت کنیم؟

بله. چون اگر آن را حذف کنیم بلافاصله عناصر بیگانه جای آن را می‌گیرند. در مقابل جریان جهانی شدن، کشورها مواضع مختلفی گرفتند. یک گروه دیواری دور خودشان کشیدند تا عناصر وارد نشوند که نتیجه‌ای نداشت.

  • ولی افراد زیادی هستند که این جوان‌ها را مجرم می‌دانند.

من فکر می‌کنم نباید به این‌سادگی در مورد افراد قضاوت کرد. در مورد یک پدیده فرهنگی اجتماعی نتیجه‌گیری حقوقی مشکل است. همین الان هم در مورد بسیاری از پدیده‌های اجتماعی میان مدیران فرهنگی کشور اختلاف‌نظر وجود دارد.

من می‌توانم بگویم عمده جوان‌هایی که در شب چهارشنبه‌سوری به خیابان می‌آیند با انگیزه خرابکاری نیامده‌اند. آنها به دنبال این هستند که در یک فضای عمومی هیجانات شاد‌طلبانه خود را بروز دهند. می‌شود گفت نیاز به شادی و نیاز به هیجان را نمی‌توان از جوانان حذف کرد.

روزنامه همشهری 

27 اسفند 1386


 
 
مد لباس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
 

دلخوشی‌ کوچک زندگی

اجتماع > رفتارها- محمد سرابی:
مد لباس از معدود پدیده‌های اجتماعی جامعه ماست که مرجع و منبع و دم و دستگاهی آن را تولید یا تشویق نمی‌کند

 و رسانه‌ای نیست که رسماً برای آن تبلیغ کند. اما ساخته می‌شود، شناسایی می‌شود و گسترش می‌یابد.در کشمکش میان مردمی که به دنبال پیروی از پدیده‌های تازه هستند و مسئولانی که برای کنترل و هدایت این پدیده‌‌ها نقشه طراحی می‌کنند، مد لباس با شروع هر فصل و مهم‌تر از همه با شروع سال از نقطه نامشخصی آغاز می‌شود و با استقبال عمومی در همه جا انتشار می‌یابد.مدگرایی وقتی فقط یک تنوع‌گرایی و نو به نوشدن عادی است مشکلی را در پی نخواهد داشت و حتی پاسخگوی برخی نیازهای طبیعی ماست.

مشکل هنگامی پدید می‌آید که مدبه وسیله‌ای وارداتی برای ترویج فرهنگ غرب و کم‌رنگ‌کردن نشانه‌های فرهنگ خودی تبدیل شود. اینجاست که بحث بومی‌سازی مد و هدایت آن  در چارچوب فرهنگ بومی  به عنوان یک ضرورت مطرح می‌شود.

 آنهایی که بیشتر به دنبال مد هستند زودتر از همه به آن می‌رسند و کم‌کم بقیه را هم به مد جدید دعوت می‌کنند. پاساژها، مراکز تفریحی، میهمانی‌ها و گروه‌های دوستانه محلی برای یافتن مد و البته استفاده از آن هستند.

مدهای مردانه

وقتی مغازه‌های شمال تا جنوب شهر را به دنبال لباس خاصی بگردی کم‌کم تصور می‌کنی همه این لباس‌ها به هم شباهت دارند و تنها تفاوت در فروشندگانی است که می‌خواهند با مرغوب نشان دادن کالای خود هزینه اجاره مغازه و دیگر مخارج را از مشتری بگیرند.

از مدتی پیش کاپشن‌های خاکی رنگ پاگون‌دار بین جوانان رایج شده بود. کاپشن‌هایی که از روی اورکت‌های سربازی الگوبرداری شده‌اند و جیب‌ها و وصله‌های عمومی ایجاد شده در نقاط مختلفشان ظاهر یک اورکت سربازی فرسوده را نشان می‌دهد. کلاه‌های لبه‌دار هم شبیه کلاه‌های سربازی بودند و نشان‌های مختلفی داشتند. البته دوران اورکت‌های بلند و کاپشن‌های شمعی پف‌کرده به پایان رسیده است و کاپشن‌‌ها از کمر پایین‌تر نمی‌آیند.

پارچه جین و شمعی جای خود را به پارچه‌های کتانی داده‌اند. رنگ‌ها در حال تغییر به مشکی هستند و طرح‌‌های خاکی و لکه‌لکه کماندویی تبدیل به مشکی و سرمه‌ای یکدست شده‌اند، فرسودگی‌ها هم کمتر به چشم می‌آیند.

در این چند سال شلوارهای جین چند بار شکل عوض کرده‌اند. مدتی گشاد و 6 جیب بودند و مدتی پاره پاره. اضافه کردن طرح‌‌های دوخته شده و مهره‌‌های فلزی هم در سال پیش رواج داشت و تزئینات مختلفی را به شلوار می‌افزود.

امسال این تزئینات حذف شده است و شلوارها غیر از چند چین و چروک در قسمت‌های بالایی کاملاً ساده هستند. قبلاً مانند کاپشن‌هایی که از روی اورکت سربازی الگوبرداری شده بودند شلوارها هم به شلوار کماندویی شباهت داشتند. از این نسل تعدادی باقی مانده‌اند ولی بیشتر رنگ‌ها به تیره تبدیل شده‌اند.

برعکس شلوارهای جین ساده کمربندهای چرمی مردانه بیش از پیش سنگین و بزرگ شده‌اند. سگک‌های کمربندها که روز به روز ضخیم‌تر می‌شدند اکنون به شکل یک قطعه آهن با نقش‌های بی‌معنی و با معنی درآمده‌اند. نقش‌های روی سگک‌ها از نشانه تجاری تولیدکننده تا شکل جمجمه و تصاویر حیوانات تفاوت دارد و شباهت همه آنها برق فلزی و سنگینی قطعه است.

در بازار پلیور مدهای قدیمی دوباره به صحنه برگشته‌اند. پلیورهای تنگ و بدون یقه با طرح‌های بافتنی لوزی شکل و کشباف‌های ضخیم و پلیورهایی با خطوط ضخیم افقی باز هم هوادارانی پیدا کرده‌اند. اگرچه رنگ‌های تیره غالب هستند ولی رنگ‌های شاد و به عنوان مثال پیراهن‌های مردانه گلی‌رنگ هنوز هم سهمی از بازار را در دست دارند و در ترکیب با رنگ مشکی از پیراهن‌های سفید استفاده می‌شود.

مدهای زنانه

امسال مانتوها در طیف خاکستری و سیاه حرکت می‌کنند و رنگ‌ها همه به تیرگی می‌زنند. مدلی از مانتو که مشابه کت‌های بلند دوخته می‌شود مشتری پیدا کرده و قد مانتوها بلندتر شده است. طرح‌ها درشت بافت هستند و پارچه‌های پشمی ضخیم آنها سپری برای مقابله با سرماست. شنل‌ها هم از بافتنی‌های ضخیم ساخته شده‌اند و یقه‌هایی به یک سو دارند.

سرمای سخت امسال چنین لباس‌های گرمی را بیشتر کرد. مانتوها با یک ردیف دکمه و احیاناً کمربند بسته می‌شوند. پیراهن‌های زنانه مشکی و پُرچین و شکن شده‌اند که اضافه کردن نقش‌های سفید یا قرمز حجم سیاهی آنها را کم نمی‌کند.

در بازار کیف و کفش زنانه امسال کیف‌های چاق با تزئینات زیاد نگین‌مانند به فروش می‌رسد که چرم‌های افتاده‌ای دارند. کفش‌های ساق بلند زنانه هم از این تزئینات به دور نیستند و ساق بلند چرمی آنها همان قسمتی است که مدهای مختلف از پوستی تا چرم طرح‌دار را به نمایش می‌گذارد.

در میان این سیاه‌ها کفش‌های کتانی با تخت‌های سفید و آج کوتاه رنگ‌های شادی را به ویترین مغازه‌ها می‌دهند. سبز روشن، صورتی روشن و طرح کتانی 3 خط قدیمی که از سال‌های دور بازگشته است، از زمانی که این 3 خط بر کناره کفش‌‌های کتانی نشانه ضروری آنها محسوب می‌شد.

مد امسال چیست

یکی از عمده‌فروشان لباس می‌گوید: «نزدیک عید دو سری مد لباس به دست ما می‌رسد اولی از اواخر بهمن‌ماه شروع می‌شود که اغلب پارچه و دوخت داخلی دارند اینها را کم‌کم تا وسط اسفند پخش می‌کنیم. سری دوم یک هفته تا 10 روز مانده به اسفند می‌آیند که بعضی از آنها وارداتی هستند. آنها تا دم عید هم پخش می‌شوند و مد شب عید را می‌سازند. اگر ویترین خرده‌فروش‌ها را هم نگاه کنید یک هفته مانده به عید عوض می‌شود.»

وقتی از او درباره نحوه رایج شدن یک مد لباس سؤال می‌کنیم می‌گوید: «بیشتر به استقبال مردم بستگی دارد مثلاً تولیدکننده‌ای پیراهن‌های گشاد می‌دوزد. این پیراهن‌ها فروش می‌روند بعد تولیدکننده‌های دیگر هم تقلید می‌کنند تا کالای خود را به فروش برسانند و پیراهن‌ها همین‌طور گشادتر می‌شوند.

مردم هم جنس را می‌خرند و دیگر پیراهن گشاد بازار را پر می‌کند تا زمانی که فصل عوض شود و گرم و سرد شدن لباس‌ها مد جدیدی را بیاورد یا اینکه جلوی آن را بگیرند؛ مثل برخورد با مانتوهای کوتاه.

گاهی اوقات هم مردم خودشان از مد خسته می‌شوند و آن را عوض می‌کنند. شلوارهای خمره‌ای سال‌های دور این‌طور عوض شدند. بعضی وقت‌ها هم مسافران مد را از ترکیه و دبی با خودشان می‌آورند یا از برنامه‌های ماهواره‌ای تقلید می‌کنند ولی اصل قضیه مربوط به همان فروش رفتن جنس است که تولیدکننده را تشویق می‌کند چون در ایران طراحان حرفه‌ای مد اصلاً مطرح نیستند.»

مد، در چارچوب فرهنگ

مدتی پیش که خبر زیان‌دهی و ورشکستگی صنعت نساجی ایران به گوش می‌رسید گفته می‌شد که جریان اصولی مد لباس می‌تواند عرضه و تقاضای این صنعت را تقویت کرده و مانع نابودی آن شود.

از سرنوشت صنعت نساجی اطلاعات دقیقی در دست نیست اما مد لباس با وجود هزار و یک سیاست کنترل‌کننده، هدایت‌کننده و محدودکننده همچنان جهات خود را حفظ کرده است و با شروع هر فصل و هر سال پوست عوض می‌کند.

مد پدیده‌ای غیرقابل حذف و کاملاً مردمی است که می‌تواند تبدیل به یک معضل عمومی شود ولی نمی‌توان همیشه آن را به چشم معضل دید. مخصوصاً که برخلاف برخی از مسائل دیگر اجتماع با بخشنامه و دستورالعمل نمی‌توان بر آن مسلط شد اما باید تلاش کرد نیاز طبیعی بشر، به‌خصوص جوانان، به مد و تنوع‌گرایی در چارچوب فرهنگ بومی  هدایت شود.

روزنامه همشهری - سرویس اجتماعی

23 اسفند 1386


 
 
برگ حشیش
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦
 

هفت انگشتی

 

محمد سرابی

هفته قبل خبرگزاری آسوشیتدپرس از کابل گزارش داد که کشت ماری جوانا جایگزین کشت خشخاش شده است. در واقع عملکرد دولت افغانستان که قصد داشت تولید تریاک را کاهش دهد منجر به افزایش کشت ماری جوانا شده است که البته آن هم غیر قانونی است ولی سود کافی دارد. علاوه بر آن بنا به گزارش دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل متحد از نظر مقدار محصول به دست آمده و سرمایه مصرف شده زراعت بوته ماری جوانا با گیاه خشخاش برابری می کند. بنابرگزارش اخیر هم اکنون در 18 استان از 34 استان افغانستان ماری جوانا کاشته شده و خریداران آنها را به پاکستان منتقل می کند. کلمه ماری جوانا که بیشتر شبیه اسامی دخترانه اسپانیایی است ما را به یاد فیلم های امریکا یی می اندازد و همین طور جوانان اروپایی که در خیابان ها لم داده اند و سیگار می کشند. حتی مصرف ماری جوانا می تواند به همین دلایل تبلیغاتی به عنوان یک ماده مدرن تلقی شود. ماری جوانا نه تنها در افغانستان بلکه تقریباً در تمام دنیا کاشته و مصرف می شود. از این گیاه که فارسی زبان ها به آن شاهدانه و اروپاییان کانابیس می گویند ماده یی به نام حشیش گرفته می شود که استنشاق دود آن محرک و توهم زا است. با وجود ضعیف بودن، حشیش که در ایران سابقه زیادی هم دارد اعتیاد آور است و برای مصرف کننده ایجاد وابستگی می کند و کم کم به مغز آسیب می زند. نمونه بارز این سوء مصرف خوانندگان برخی گروه های موسیقی هستند که پس از چند سال اجرا همراه با سیگاری بر گوشه لب سر از بیمارستان در می آورند. قسمت فرهنگی ماجرا اینجاست که این روزها حشیش به شکل دیگری هم در ایران پیدا می شود. اگر کمربندهای جدید را که سگک های بزرگی دارند و توسط دستفروش ها به فروش می رسند دیده باشید روی برخی از آنها تصویر برگ شاهدانه دیده می شود. برگ ماری جوانا پنج، هفت یا نه پره بزرگ و متقارن دارد درست مانند چنگال حیوانی که باز شده است.

15 آذر 1386

روزنامه اعتماد


 
 
امیدهای واهی، ‌وسوسه‌های عاطفی - فرار دختران از خانه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
 

امیدهای واهی، ‌وسوسه‌های عاطفی

محمدسرابی:
فرار از خانه، هنوز هم یک داستان واقعی است.

تحقیق در مورد دختران فراری همیشه با مشکل نامشخص بودن سوژه و نبود اطلاعات کافی روبه‌رو می‌شود. در این فضای مبهم گاهی اوقات نظریات عجیبی نیز به گوش می‌رسد نظیر اینکه « دختران فراری در 24 یا48 ساعت پس از فرار مورد آسیب قرار خواهند گرفت».

 اعلام محدوده زمانی مشخص برای حادثه‌ای نسبی نشانگر این است که سرنوشتی ثابت و معین در انتظار دخترانی خواهد بود که از خانه می‌گریزند، ولی آیا می‌توان با یک سری احتمالات پیش‌بینی کرد که پس از فرار چه حوادثی در انتظار آنان است؟

 در نمایشگاه مشترکی که چندسال پیش در مورد آسیب‌های اجتماعی برگزار شده بود، پوسترهای آموزشی عرضه می‌شد که داستان فرار از خانه و حوادث پس از آن را بر مبنای یک الگوی ثابت نشان می‌داد.

در گفت‌و گو با چند تن از مددکاران اجتماعی مراکز کمک‌رسانی به زنان و دختران آسیب دیده از تجربیات آنان در مورد حوادث تکراری که از زبان مددجویان می‌شنوند سؤال کردیم. نتایج به دست آمده آنقدر شباهت داشتند که می‌توان براساس آنها یک داستان مشترک نوشت.

1- مشکل همیشه از یک خانواده نابسامان آغاز می‌شود. اعتیاد والدین، خشونت‌ و ضرب و شتم، طلاق و زندگی با نامادری یا ناپدری و البته در برخی موارد فقر می‌تواند باعث ناآرامی کانون یک خانواده شود.

 حسینی کارشناس یک مرکز مددکاری می‌گوید:« فقر به تنهایی نمی‌تواند باعث فرار بچه‌ها شود. خیلی از خانواده‌های فقیر زندگی سالمی دارند. در واقع مجموعه عواملی به همراه هم کانون خانواده را متزلزل می‌کنند که یکی از آنها ممکن است فقر باشد.»

دختری که در این خانواده زندگی می‌کند در سنین کودکی محیط اطراف خود را می‌پذیرد ولی با رسیدن به سنین 10سالگی و آگاهی از دیگر روش‌های زندگی به فکر مقابله با محیط نامساعد خود می‌افتد.

 اولین تنش‌ها در آستانه بلوغ صورت می‌گیرد و در 12-13 سالگی بعد از یک دعوای مفصل دختر از خانه بیرون می‌آید. همه جوانان و نوجوانان آینده خود را در شهرهای بزرگ جست‌وجو می‌کنند و اولین مقصود این دختر هم نزدیکترین شهر بزرگ یا پایتخت است.

 بلیت گرفتن و سوار اتوبوس شدن مشکل نیست. مشکل از لحظه پیاده شدن در پایانه شروع می‌شود چون دختردر این شهر غریبه جایی را برای رفتن نمی‌شناسد و نمی‌داند بعد از رسیدن به پایانه باید چه کند. سازمان بهزیستی دفاتری را در پایانه‌‌های اصلی شهر ایجاد کرده است تا موارد این چنینی شناسایی و هدایت شوند.

 مددکار بهزیستی دختر را می‌بیند و با او صحبت می‌کند. مشکل خاصی به جز یک دعوای خانوادگی و فرار بی‌هدف در میان نیست. این نمونه‌ها معمولا به سادگی حل می‌شوند. مددکار پرونده مقدماتی را تشکیل داده و با خانواده دختر تماس می‌گیرد.

 اغلب اوقات در اولین فرار خانواده‌های هرچند متعصب در مدت کمی به دنبال دختر آمده و او را با خود می‌برند. از آنجا که بهزیستی پرونده ای برای او تشکیل داده است اداره بهزیستی شهرستان محل سکونت تا 6ماه موضوع را دنبال کرده و ارتباط خود را با دختر حفظ می‌کند تا از حل مشکلات خانوادگی و عواملی که باعث فرار او شده است با خبر شود.

قلی‌پور مدیر یکی از موسسات حمایتی می‌گوید:« نکته‌ای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که در بسیاری موارد بحران موجود در خانواده حل نمی‌شود مثلا اگر دختری به علت اعتیاد و مسئولیت ناشناسی پدرش از خانه فرار کرده باشد در بازگشت بازهم با پدر معتاد و بیکار روبه‌رو می‌شود. علاوه بر اینکه به دلیل فرار شرایط سخت‌تری هم برای او ایجاد خواهد شد. بنابراین بعید نیست که مدتی بعد دوباره به فکر فرار بیفتد.»

2 - دو سال بعد دختری که یک بار فرار را تجربه کرده دوباره این کار را امتحان خواهد کرد. این بار آمادگی بیشتری دارد و می‌داند که ممکن است گشت نیروی انتظامی یا مأموران شهرداری او را پیدا کنند. به همین دلیل با پیاده شدن از اتوبوس فورا پایانه را ترک می‌کند.

دختر فراری نشانه‌های ظاهری واضحی دارد که برای سودجویان شناخته شده است. این فرد می‌تواند دخترجوانی سوار بر خودرو شیک یا دختری با لباس‌های گران قیمت باشد. حتی زنان و مردان مسن هم ممکن است عضو یک باند سوء استفاده از دختران فراری باشند.

وجه مشترک تمام این افراد روش‌هایی است که با آن اعتماد سوژه را جلب می‌کنند. اغلب کسانی که از خانه می‌گریزند آرزوهایی بلند و دست نیافتنی دارند و دقیقا از همین راه به دام می‌‌افتند. شاید بعضی از دخترها چند شب را روی نیمکت‌های پارک‌ها به خواب روند ولی بالاخره یکی از کسانی که دوروبر او پرسه می‌زند موفق می‌شود او را با وعده‌‌های گوناگون به خانه بکشاند.

 عبداللهی مددکار اجتماعی می‌گوید:«معمولا این افراد در ابتدا کسی را به زوز باخود نمی‌برند آنها همیشه سوژه‌ها را از لحاظ عاطفی وسوسه می‌کنند و دخترانی که تازه از خانه فرار کرده اند در دل به خود امید می دهند که یک شب در خانه غریبه‌ای به سر بردن خطرناک نیست.»

 3 - سرنوشت کسی که از خانه فرار می‌کند درست از اینجا تغییر پیدا خواهد کرد. اغلب خانه‌ها یک منزل مسکونی معمولی نیستند و دختر پس از ورود متوجه می‌شود که در میان جمعی از بزهکاران قرار دارد. راه برگشتی نیست و او در مدت کوتاهی زندانی شده و مورد آزار قرار می‌گیرد.

 معمولا اعضا باندهایی که از دختران فراری سوء استفاده می‌کنند آنها را به موادمخدر نیز معتاد می‌سازند تا وابستگی او به گروه افزایش یابد ضمن اینکه این مواد خود عاملی برای انجام بی‌پرواتر اعمال خلاف اخلاق خواهد بود. اعتیاد از تریاک آغاز می‌شود و به محرک‌هایی چون شیشه و کراک که اکنون رواج بسیاری یافته است می‌رسد.

 4 - مسلما پس از مدتی دختر موفق می‌شود از خانه دوم هم فرار کند. در حالیکه به علت آلوده شدن دیگر نه می‌تواند و نه می‌ خواهد به خانه پدری باز گردد. او با روابطی که در این مدت پیدا کرده است جذب گروه یا افراد دیگری خواهد شد. شب‌‌ها را در مکان‌های مختلفی می‌گذراند و باز هم گزارش به مددکاران بهزیستی خواهد افتاد. با این تفاوت که به سادگی بار اول اعتراف نمی‌کند.

 شیرین زاده مددکار یکی از مراکز بهزیسیتی می‌گوید:« مشکل اصلی در این مرحله دروغ گفتن‌های کسانی است که به بهزیستی ارجاع داده می‌شوند. نام، سن و هر جوابی که به سؤالات ما می‌دهند، ممکن است دروغ باشد. آنقدر که پیدا کردن هویت و سابقه آنها را به یک عملیات اطلاعاتی بیشتر شبیه می‌کند.»

 در این مرحله دختران فراری سرگردان هرچه بیشتر به درون گرداب کشیده می‌شوند و بعضی از آنها تلاش می‌کنند با اتصال به یک فرد مشخص و جلب حمایت او وضعیت با ثبات‌تری برای خود پیدا کنند.

 5 - پس از گذشت چندسال دختری که یک بار در 13سالگی و یک بار در 15سالگی از خانه فرار کرده بود، تکنون با حدود 20سال سن، بیشتر تبدیل به یکی از زنان خیابانی شده است. لباس‌ها و نوع آرایش اش با روزی که از خانه گریخت تفاوت زیادی دارد آنقدر که دیگر کسی از آشنایان او را نخواهد شناخت. همیشه از فروشنده مشخصی یکی از انواع موادمخدری را که به آن اعتیاد پیدا کرده است ، تهیه می‌کند. شب‌ها را در محل امنی به همراه کسانی مانند خود می‌گذراند.

 باند خلافکاری که با آنها ارتباط دارد به جرائمی چون سرقت، زورگیری و تجارت موادمخدر می‌پردازند که او نیز در این جرائم شرکت دارد و پس از مدتی توسط پلیس بازداشت شده و به زندان می‌افتد. تکلو مددکار یکی از مراکز مرتبط با زنان آسیب دیده می‌گوید:« این افراد در زندان یا خوابگاه برای اینکه در مقابل دیگران ضعیف جلوه نکنند تظاهر به خشونت یا اعتیاد به موادمخدر می‌کنند در حالی که واقعا همه این طور نیستند».

او با بقیه درگیر می‌شود. خودزنی می‌کند و شب‌ها داستان‌های مهیجی از تجربیات خود برای بقیه تعریف می‌کند. مددکاران اظهار می‌کنند که این زنان دائما از اصطلاح «آب از سرمان گذشته» استفاده می‌کنند. زیرا این زندگی را پذیرفته‌اند و راه دیگری برای گذران عمر خود نمی‌شناسند. خوشبخت‌ترین فرد در این گروه کسی است که به عقد موقت مردی متمول در بیاید و بتواند به بهانه صاحب فرزند شدن یا ایجاد رسوایی از ثروت مرد استفاده کند.

 پایان قصه

 همیشه هم پایان داستان دختر 15ساله‌ای که از خانه فرار می‌کند به این شکل تمام نمی‌شود. مددکاران تلاش می‌کنند فرد را در هر مرحله‌ای که باشد به سوی زندگی بهتر راهنمایی کنند و نمونه‌هایی وجود داشته‌اند که توانستند از گرداب‌ رها شوند و به زندگی طبیعی بازگردند. زندگی که در آن از حمایت قدرتمند محافظی به نام خانواده سالم بهره‌مند می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/35747

14 آبان 86

روزنامه همشهری صفحه 23


 
 
بیماران مرزی - بوردر لاین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

زندگی روی مرز

محمد سرابی:
چند درصد از جمعیت هر کشور با بقیه متفاوت هستند که البته در جوامع تفاوت دارد. بر این اساس باید در ایران بین 300 تا 400 هزار نفر دانش‌آموز استثنایی داشته باشیم.

آنقدر کم هوش نیستند که بتوان آنها را زندانی کرد و آنقدر باهوش نیستند که بتوان آنها را آزاد گذاشت. بچه‌های مرزی یک عمر در مرز میان معلولان ذهنی و انسان‌های عادی زندگی می‌کنند.

برای برخورد با کسانی که به نظر ما معلول ذهنی یا اصطلاحاً عقب مانده نامیده می‌شوند، روش‌هایی مشخص شده است که رایج‌ترین آن آسایشگاه است؛ جایی شبیه زندان. خانواده‌هایشان گهگاه به دیدن آنها می‌روند یا اصلاً نمی‌روند. آنها نیز کسی را نمی‌شناسند، از وضعیت شکایت نمی‌کنند و تا آخر عمر کوتاه خود در آسایشگاه باقی می‌مانند.

 ولی بچه‌های مرزی متوجه رفتار اطرافیان می‌شوند. آنها حتی یک بی‌اعتنایی کوچک را هم درک می‌کنند. با آنان چه باید کرد؟ برای هوش تعاریف متعددی ارائه شده است. عموم مردم معمولاً توانایی حل مسئله را هوش می‌دانند یا به کسی باهوش می‌گویند که دارای سرعت انتقال و حاضر جوابی باشد.

 اگرچه هیچ کدام از این صفات تضادی با هوش ندارند ولی در این بحث نظریه «پیاژه» روانشناس مشهور سوئیسی مورد توجه قرار می‌گیرد. پیاژه که تحقیقات بسیاری در مورد کودکان و مراحل شکل‌گیری شخصیت آنها انجام داد، هوش را «تأثیر دائمی و متقابل فرد با محیط که در یک رابطه متعادل باعث سازگاری می‌شوند» تعریف می‌کند. بر این اساس هوشمندترین فرد آن کسی است که با محیط اطراف بیش از همه سازگار می‌شود و در صورت تغییر شرایط بازهم زودتر از دیگران به هماهنگی خواهد رسید. نوابغی که جهان را تغییر می‌دهند نیز جزء همین گروه هستند چون در درجه اول ابزارها و موقعیت‌ها را به خوبی شناخته و درک کرده‌اند.

برای تشریح موضوع باید به مفهوم دیگری نیز توجه کرد. «آی‌کیو» یا «بهره هوشی» یکی از معیارهای سنجش قدرت ذهنی افراد است. در بیانی بسیار ساده‌ آی‌کیو از تقسیم سن عقلی بر سن تقویمی بدست آمده و نشان می‌دهد که ذهن فرد چند درصد از آن چیزی است که باید باشد.

اکثریت انسان‌ها بین 90 تا 110 هستند(100 درصد آنچه که باید باشند). نوابغ بهره 150 و عقب ماندگان ذهنی بین 70 تا 50، معلولیت خفیف 50 تا 40 متوسط و 40 تا 25 معلولیت شدید ذهنی دارند. آی‌کیو پایین‌تر از 25 سنجش و گزارش نمی‌شود. نوابع و عقب‌ماندگان 2 یا3 درصد افراد جامعه هستند و قسمت اصلی اجتماعات انسانی از افراد کاملاً معمولی ساخته شده است.

نمودار بهره‌هوشی به روش‌های مختلفی از طرف روانشناسان تقسیم‌بندی شده و اعتقاد بر این است که اگر در یک آزمون دقیق و علمی فردی بهره‌هوشی بالاتر از 69 و کمتر از 90 را کسب کند در زمره افراد مرزی قرار می‌گیرد. اگرچه در مورد این اعداد اختلاف نظرهایی وجود دارد ولی به‌طور کلی فرد مرزی یا border line شخصی است که پایین‌تر از سطح هوش عمومی جامعه و بالاتر از عقب ماندگان ذهنی قرار دارد. این شخص با مشکلات هر دو گروه درگیر خواهد بود.

 نقص را باور کنید

کودک تازه به دنیا آمده سالم به نظر می‌آید. شیر می‌خورد و می‌خوابد. به نور و صدا واکنش نشان می‌دهد. همه خانواده و فامیل از تولد او خوشحال هستند و مادر بیشتر از بقیه. ولی کم‌کم مادر نگران می‌شود. بچه‌های دیگر در 5 ماهگی می‌توانند به کمک دیگران بنشینند ولی فرزند او تا 8 ماهگی نمی‌تواند. بچه‌های دیگر از یک سالگی حرف زدن را تمرین می‌کنند ولی فرزند او تا سه سالگی نمی‌تواند بایستد.

 بچه‌های دیگر در دو سالگی یک جمله کامل را به زبان می‌آورند ولی فرزند او تا چهار سالگی تنها کلمات نامفهومی را فریاد می‌کشد.دکتر غنچه راهب می‌گوید: «مادران و بعضاً خانواده‌ها حداکثر تلاش خود را می‌کنند تا نقص فرزند خود را باور نکنند. انکار یکی از واکنش‌های عاطفی در مقابل حوادث ناگوار است.

مادر به دنبال شواهدی می‌گردد تا فرزند خود را به سطح دیگر بچه‌ها برساند. بعد از این دوره تلاش خواهند کرد مقصر را پیدا کنند و دائماً به دنبال حادثه‌ای یا شخص بی‌احتیاطی هستند که باعث این بدبختی شده است. تا وقتی که این واکنش‌ها ادامه داشته باشد کودک درمان نمی‌شود. حتی وقتی فرزند خود را به نزد پزشک می‌برند و پزشک کندذهنی کودک را تأیید می‌کند، به پزشک بعدی و بعدی مراجعه می‌کنند شاید از بین دو نفر آنها یک نفر نظر دیگری داشته باشد.»

 با بزرگتر شدن کودک نقص عقلی بیشتر مشخص شده و بالاخره زمانی می‌رسد که خانواده باید بیماری را پذیرفته و فکری برای آموزش او بکنند. کودکانی که معلولیت ذهنی دارند به دو گروه تربیت‌‌پذیر با بهره کمتر از 50 و آموزش‌پذیر با بهره بالای 50 تقسیم می‌شوند.

گروه تربیت‌پذیر را می‌توان تا حدی آموزش داد که بتواند در کنار دیگران به زندگی بپردازد. ولی همیشه نیازمند آنها خواهد ماند. گروه آموزش‌پذیر سطح بالاتری از توانایی‌ها را فرا می‌گیرد و با کمک آنها می‌تواند مشاغل سطح پایین‌ را انجام دهد. گروه آموزش‌پذیر در صورت دریافت آموزش‌های مؤثر نیازهای اولیه خود را برآورده می‌کنند و به دلیل درآمد حرفه‌های ساده‌ای که اختیار می‌کنند سربار دیگران نخواهند بود.

این شغل‌های ساده در هر جامعه‌ای وجود دارند ولی آموزش‌های مرتبط با آن و آموزشگران کارآزموده در همه جا فراهم نیست. شهناز پناهی فوق‌لیسانس روانشناسی تربیتی می‌گوید: «افراد کندذهن در فراگیری حرفه‌هایی که تکرار زیاد داشته باشند، موفق خواهند بود. آنها در حافظه کوتاه‌مدت ضعیف هستند ولی اگر با شغلی مواجه باشند که مجموعه‌ای از اعمال تکراری را شامل شود به راحتی آن را انجام می‌دهند. در مدارس استثنایی به این کودکان جمع و تفریق و خواندن و نوشتن را آموزش می‌دهند ولی آنها نیاز به آموختن عملی حرفه‌های ساده دارند.»

در این میان باید به تفاوت جوامع سنتی و مدرن نیز توجه کرد. در روستاها و شهرهای قدیمی ایران افرادی بودند که به مشاغلی مانند کارگری در کاروانسراها یا باربری و شاگردی در بازار می‌پرداختند و اگرچه که گاه مورد طعنه و تمسخر قرار می‌گرفتند ولی قادر به ادامه زندگی بودند.

 پناهی دلیل آن را ناشناخته بودن بیماری می‌داند: «در جامعه سنتی از فرد مرزی انتظار داشتند مانند انسان‌های سالم رفتار کند و در ابتدا با او هم مانند دیگران رفتار می‌شد. همین نقش و انتظارات برابر باعث می‌شد تا فرد در جامعه به زندگی پرداخته و نهایتاً با صفت شیرین‌عقل شناخته شود.

او پس از مدتی بنا به فرهنگ آن جامعه ازدواج کرده و صاحب فرزند می‌شد.» امروزه در برخی از طبقات پایین جامعه ایران هنوز هم این رفتار با افراد مرزی آموزش‌پذیر دیده می‌شود در حالی که بعضی از طبقات تحصیلکرده و صاحب درآمد بالا بلافاصله از زمان تشخیص پزشکی بیماری، کودک را از محیط جدا کرده و هراسان از آسیب‌دیدن وی را در انزوا نگه می‌دارند که در سال‌های بعد راه ورود او به اجتماع را بسیار سخت خواهد کرد. عالی‌ترین نوع آموزش برای کودکان مرزی گذراندن اوقات روزانه در آموزشگاه‌های حرفه‌‌آموزی است؛ امکانی که در کشور ما فراهم نیست.

 مسئول کیست

 در ایران هیچ آموزشگاه دولتی ثابت یا سازمان مردمی گسترده‌ای برای رسیدگی به کودکان مرزی وجود ندارد. والدین فرزندان خود را تا سال پنجم ابتدایی به مدارس استثنایی یا اگر امکان داشته باشد به مدارس معمولی می‌فرستند. آنها تا پایان دوره راهنمایی نیز می‌توانند در مدارس استثنایی تحصیل خود را ادامه بدهند ولی پس از آن چه باید کرد؟ شاید دلیل اصلی این مشکلات را بتوان بی‌توجهی به این گروه از افراد دانست. هیچ آمار مشخصی از افراد مرزی در کشور ما وجود ندارد.

خدمات و آموزش‌هایی که برای معلولان ذهنی پیش‌بینی شده به تناسب عقب‌ماندگان ذهنی عرضه می‌شود و کودکان مرزی در آن جایی نخواهند داشت. مدارس ویژه هم اغلب از طبقه‌بندی درستی بهره‌مند نیستند. تنها گروه فعال در این زمینه انجمن حمایت از حقوق توانخواهان دیرآموز- خورشید است.

مدتی پیش افرادی از والدین بچه‌های دیرآموز برای مشارکت در یک کارگاه تولیدی دعوت کردند. این طرح شامل تأسیس و راه‌اندازی یک کارگاه سنگ‌تراشی بود که مورد پشتیبانی و حمایت فرد بانفوذی قرار داشت. پس از دریافت مبالغ بالایی از هر خانواده، کارگاه تأسیس شد و مجوزهای تجاری و صنعتی لازم را با اتکا به عنوان «خیریه» به دست آورد. خانواده‌های پسرانی که در کارگاه مشغول کار شدند از رسیدن به آرزوی خود بسیار خشنود بودند ولی این وضعیت چند ماه بیشتر ادامه نداشت و کارگاه با بهانه سودآور نبودن تعطیل شد.

 سهم پرداختی به خانواده‌ها و امتیازاتی که به این واسطه توسط برگزارکنندگان دریافت شده بود نیز بی‌پاسخ ماند. انجمن خورشید درست پس از این ناکامی تأسیس شد. این انجمن با کمک 40 نفر از والدین و پوشش دادن 20پسر دیرآموز به فعالیت می‌پردازد.

شهلا جلیلی روانشناس عمومی و از اعضای این انجمن می‌گوید: «بعد از ماجرای کارگاه سنگ‌تراشی و زمانی که فهمیدیم به هیچ جا نمی‌توانیم امید داشته باشیم تصمیم گرفتیم یک انجمن مردمی تشکیل دهیم ولی مشکل اصلی ما این است که نه تنها انجمن بلکه فرزندان ما هم شناخته شده نیستند.» وی که خود صاحب چنین فرزندی است، می‌افزاید: «الان اصلی‌ترین نیاز ما تنها مکانی است که بتوانیم روزها در آن کلاس درس را تشکیل دهیم. قبلاً اتاقی در یکی از مراکز به ما داده بودند ولی وقتی تعدادمان بیشتر شد بهانه آوردند و دیگر بچه‌ها را راه ندادند.»

 ترس والدین، توصیه پزشکان

پزشکان به والدین توصیه می‌کنند که فرزندانشان را از جامعه جدا نکنند و آنها را از ارتباط با دیگران نترسانند ولی به نظر والدین در جامعه خطرات زیادی در کمین فرزندان آنهاست. عمده‌ترین خطری که تقریباً اغلب والدین از آن هراس دارند سوءاستفاده جنسی است و صفحات حوادث روزنامه‌ها هر چند وقت یک بار از وقوع چنین جرایمی خبر می‌دهند.مانند دیگر زمینه‌ها دختران همیشه بیشتر آسیب می‌بینند.

 سال پیش دختری که دارای معلولیت ذهنی ولی جسمی ظاهراً بالغ بود از منطقه افسریه ربوده شده و تا مدت‌ها در مکان‌های مختلف تهران و لواسان نگهداری می‌شد تا سرانجام پلیس مجرمان را دستگیر کرد. دختران کندذهن حتی در محله نیز در امان نیستند.

والدین یک فرد کندذهن در هراس دائمی به سر می‌برند و اگر او ساعتی دیرتر به خانه برگردد، احتمال هرگونه حادثه‌ای را مرور می‌کنند. از طرف دیگر کشش‌ها و تمایلات غریزی در یک فرد دیرآموز باقی خواهد ماند و او هر چقدر که صاحب درک بالاتری باشد بیشتر از آن رنج می‌برد. از این جهت وی نیازمند مراقبت مضاعف است.

دکتر راهب می‌گوید: «بسیاری از والدین این کودکان دائماً با ناکامی درونی خود در کشمکش هستند و هر از چندی در این خیال فرو می‌‌روند که پس از آنها چه بر سر فرزندشان خواهد آمد.

 در جامعه ما با این افراد سه نوع برخورد صورت می‌گیرد. گروهی از آنها می‌ترسند در حالی که از افراد کندذهن به همان اندازه افراد عادی احتمال خشونت می‌رود. گروهی آنها را مورد تمسخر قرار می‌دهند که شاید عقب‌ماندگان ذهنی متوجه این رفتار نشوند ولی بچه‌های مرزی از هر تحقیری رنج خواهند برد و گروه سوم به دنبال سوء‌استفاده از آنها هستند.»

روزنامه همشهری 11 شهریور 1385


 
 
جایی برای ترک الکل
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
 




نویسنده: محمد سرابی

 

   
    مستی در فرهنگ ها و جوامع بشری ناپسند تلقی می شود. در ادیان ابراهیمی، مومنان از نوشیدن شراب نهی شده اند. در قوانین رانندگی کسی که پشت فرمان نشسته است نباید تحت تاثیر الکل باشد. دانش پزشکی مصرف مداوم نوشابه های الکلی را منشاء بیماری های مختلفی می داند و افشای استعمال الکل توسط بازیگران، ورزشکاران و مخصوصاً سیاستمداران تاثیر بدی روی محبوبیت آنها خواهد گذاشت.
    
    در کشور ما نام استعاری مشروبات الکلی ام الخبائث به معنای مادر پلیدی ها است، از آن گذشته شارع مقدس آن را حرام کرده است. با این حال در مطلب امروز به این مساله می پردازیم که اگر کسی یا غیرمسلمانی که به دلیلی گرفتار الکل شده چطور می تواند از دست آن نجات پیدا کند؟
    
    -
    
    از حدود یک دهه قبل انجمن های ترک مواد مخدر فعالیت های خود را آغاز کردند و در سال های اخیر توانستند به موفقیت هایی دست یابند. همزمان دیدگاه جامعه نسبت به مقوله اعتیاد نیز تغییراتی پیدا کرد و باعث شد روش هایی متفاوت با رویکردهای قبلی مجال بروز پیدا کنند. روش کاری مشترک این انجمن ها بر برخورداری دسته جمعی و بدون استفاده از دارو استوار است که با به اشتراک گذاشتن تجربه ها تقویت می شود. در کشورهای خارجی قبل از به وجود آمدن گروه های ترک مواد مخدر موسوم به معتادان گمنام (NA) گروه هایی برای ترک الکل فعالیت می کردند که به الکلی های گمنام (AA) شهرت داشتند. هنوز هم در برخی جوامع تعداد گروه های الکلی گمنام بیشتر از معتادان گمنام است. در ایران گروه های متعددی برای ترک مواد مخدر به فعالیت می پردازند و دفاتر و اردوگاه های خود را در نقاط مختلف برپا کرده اند، اما پیدا کردن انجمن ترک الکل دشوارتر است.
    
    با کمک جمعیت خیریه تولد دوباره موفق می شویم با مسوول یکی از این گروه ها در غرب تهران تماس بگیریم و او برای گفت وگو ما را به جلسه گروه دعوت کرد.
    
    جلسه در قسمتی از پارک که به آلاچیق شباهت دارد، برگزار می شود. اعضای گروه حدود ساعت 5 عصر جمع می شوند ولی «کاوه» و «حامد» دو نفر که سابقه بیشتری در ترک دارند و ارشد گروه محسوب می شوند یک ساعت زودتر آمده اند. کاوه دیگر به سوابق خود افتخار نمی کند. او زمانی که از الکل استفاده می کرد مصرف خیره کننده یی داشت و به همین خاطر در میان دوستانش شهرت پیدا کرده بود . حامد اندام نیرومندی دارد و متولد یکی از محلات مشهور تهران است. او سال های طولانی از عمر خود را در محیطی که شرب خمر رفتاری رایج محسوب می شد گذرانده است. حامد پس از اعتیاد به الکل وارد تهیه و توزیع مشروبات الکلی هم شد. شباهت آنها این است که از سنین نوجوانی خوردن الکل را آغاز کرده و بلافاصله به آن وابسته شده اند. شباهت دوم هم اینکه در دوران کودکی در محیط اطراف خود الکل را شناخته اند.
    
    روزگار خوش زیاد ادامه پیدا نکرد و عوارض مصرف الکل کم کم بروز کردند. حامد در یک رشته ورزشی به طور جدی فعال بود و حتی در مسابقات شرکت می کرد ولی «خیلی مراقب بودم که به ورزشم لطمه نزند و توی باشگاه کسی خبردار نشود ولی کم کم خودش را با پف کردن زیر چشم ها نشان داد. بعد عضلاتم شل و بدنم ضعیف شد. شریکم هم به خارج از کشور رفت و روند تولید دچار مشکل شد. در ورزشی که مهارت داشتم، افت کردم ولی باز هم می خوردم تا روزی که دچار خونریزی معده شدم و رفتم دکتر. دکتر گفت اگر ترک نکنی کارت تمام است. من هم برای ترک کردن بدترین و آسیب رسان ترین روش را انتخاب کردم. یعنی مقدار مواد مخدرم را بالابردم. نتیجه اینکه به تریاک معتاد شدم و تا مدت ها با آن درگیر بودم. ولی کار درست این بود که به تنهایی الکل را کنار می گذاشتم.»
    
    حامد وابستگی زیادی پیدا کرده بود «وقتی نمی خوردم، دچار تشنج می شدم. با کوچک ترین تحریکی حتی یک نگاه عصبی می شدم و از جا می پریدم. پرخاشگر و بدبین می شدم. وقتی هم که می خوردم وزوز گوش و سرگیجه و تاری دید می آورد.
    
    ترس از مردن و چند عامل دیگر باعث شد که حامد الکل را ترک کند که البته روش درستی را برای این کار در پیش نگرفت ولی کاوه با ماجراهای پیچیده دیگری درگیر شد. او می گوید: «درست در اوج پول جمع کردن، شریکی که در آذربایجان داشتم سرم کلاه گذاشت. از این طرف در ایران هم به خاطر معاملات غیرقانونی جریمه شدم. رفتم آذربایجان که طرف را پیدا کنم فرار کرده بود. بعد از کلی دردسر خبرش را از شهر گنجه گرفتم. در سرمای زمستان رسیدم به خانه اش و سر خیابان منتظر شدم تا بیرون بیاید، تا نصفه شب منتظر ماندم ولی خماری الکل بالازد. هر کاری کردم نتوانستم مقاومت کنم. تا بروم خودم را بسازم و برگردم طرف فرار کرده بود. اگر معتاد الکل نبودم می گرفتمش. خراب و ورشکست برگشتم.» اولین تغییر از اینجا شروع می شود «وقتی به باکو رسیدم، خانم منشی شرکت که وضعم را دید من را به جلسه ترک الکل برد. آنجا برای اولین بار الکلی های گمنام را دیدم. گفتند با صدای بلند بگو چند وقت است الکل نخورده یی. گفتم 4 ساعت است که پاکم. همه تشویقم کردند. از آن جلسه که بیرون آمدیم خانم منشی من را به جلسه دیگری برد. آنجا 8 ساعت پاک بودم همین طور پیش رفت و تا 15 روز لب به الکل نزدم. به ایران که رسیدم ارتباطم با جلسات قطع شد و دوباره مشروب خوردم ولی حالم خیلی بد شد. به خاطر آن 15 روز پاکی واکنش بدنم به الکل تغییر کرده بود. رفتم سراغ برادرم و چند شب توی مغازه اش خوابیدم. پول و کار و خانواده ام را از دست داده بودم. یادم هست ظهر یک روز تعطیل تنها توی مغازه نشسته بودم. کرکره پایین بود. صدای اذان آمد. یاد گذشته ها افتادم. زدم زیر گریه، مشروب نداشتم، تریاک داشتم که ریختم توی چاه. حال خودم را نمی فهمیدم. فردا صبح برادرم آمد گفت: چرا شیشه ها را شکسته یی؟ چرا دستت زخمی شده؟ بعد گفت که مادرمان سفره نذری پهن کرده است. دوباره گریه ام گرفت. طرف ظهر راه افتادم و رفتم دفتر یکی از گروه های ترک اعتیاد. اول گفتند اردوگاه دیگر جا ندارد ولی بعد از ماجراهایی بالاخره اسمم را نوشتند. رفتم اردوگاه و آنجا ترک را شروع کردم.»
    
    کم کم اعضای جلسه جمع می شوند و کاوه شروع برنامه را اعلام می کند. بعد از یک سری مقدمات تمام اعضای گروه که با اسم کوچک خطاب می شوند اعلام پاکی می کنند. پاکی ها از 5 سال که به کاوه تعلق دارد و 4 سال که مدت پاکی حامد است تا چند روز نوسان دارد. عضو جدیدی که به گروه پیوسته است معرفی می شود. بیست و چند سال دارد و هر روز مشروبات الکلی می خورده است. تمام گفت وگوهای جلسه در مورد مضرات الکل است و هر کس از آسیب هایی که به خاطرالکلی بودن به خودش و دیگران زده است صحبت می کند. اساس جلسات ترک مواد اعتیادآور بر این فرض استوار است که اعتیاد به دلیل تماس و تایید گروهی دیگر از مصرف کنندگان تقویت خواهد شد و اگر مصرف کننده در میان حلقه یی از کسانی باشد که رفتار معکوس یعنی ترک مواد مخدر را تشویق و ترویج می کنند می تواند با استفاده از تجربیات آنها انگیزه بیشتری برای ترک پیدا کند. صحبت کردن در این جلسات اجباری است و کسی نباید ساکت بماند. حامد می گوید: «کسی که مست است دقیقاً می داند کجاست و چه کار می کند ولی جلوی خودش را نمی گیرد. یک بار با بچه ها دور هم نشسته بودیم. یکی از دوستانمان با سر و صورت آشفته و کتک خورده آمد. دسته جمعی به قصد انتقامجویی راه افتادیم. بچه ها زنجیر و چوب داشتند. من یک قمه بلند برداشته بودم که آلت قتاله خطرناکی است. وسط دعوا قمه را از غلاف کشیدم. مست بودم. همه حتی دوستان خودم فرار کردند. دور خودم می چرخیدم و قمه را تاب می دادم. هیچ کس جلو نمی آمد. دقیقاً می دانستم اگر نوک قمه به هر کس بخورد بیچاره می شوم ولی الکل آدم را منگ می کند. خدا رحم کرد که اتفاقی نیفتاد و با آمدن پلیس ماجرا ختم شد وگرنه الان اعدام شده بودم.»
    
    تقریباً در هیچ کدام از معدود جلسات الکلی های گمنام ایران، الکلی خالص حضور نداشته است و عمده افراد در کنار الکل به مصرف مواد مخدر هم می پردازند. تجربیات دوران ترک هم مشترک هستند. پس از دو ساعت گفت وگو جلسه به پایان می رسد و اعضا با حلقه زدن و گرفتن دست های یکدیگر دعای پایانی را می خوانند. هوا تاریک شده است و کاوه برگه های صورت جلسات را جمع می کند. یک سوال باقی مانده است. آن خانم منشی که کلاس های ترک الکل را به تو معرفی کرد چی شد؟ کاوه برگه ها را درون کیفش می گذارد و می گوید: «ازدواج کردیم الان هم به خاطر کمک و حمایت او ترک کرده ام. حالاهم فکر می کنم وظیفه دارم برنامه الکلی های گمنام را دنبال کنم تا شاید چند نفری هم با این جلسه ها مثل من الکل را ترک کنند.»
    
    
    محمد سرابی
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1500 به تاریخ 3/7/86، صفحه 8 (گزارش اجتماعی)


 
 
اهدا اعضا - زنده ماندن پس از مرگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦
 

زنده ماندن پس از مرگ

محمد سرابی:
این واقعیت تلخ و دردناکی است که بلافاصله بعد از مرگ، عناصر بدنمان تجزیه می‌‌شوند و خیلی سریع اندام‌ها شکل خودشان را از دست می‌دهند.

فروپاشی آغاز می‌شود ولی این وسط یک چیز خوشایند هم وجود دارد؛ بعضی اعضای بدن ما می‌توانند در بدن انسان‌های دیگر به زندگی ادامه دهند و به آنها که به علت‌های مختلف عضو مهمی مانند کلیه را از دست داده‌اند جان و عمر تازه‌ای ببخشند. 

از چند سال پیش و با گسترش مهارت‌های پزشکی، اهدای اعضای بدن در ایران شکل و شمایل درست و حسابی‌ای به خود گرفته است. به هر حال قرار است در این صفحات چیزهای بیشتری راجع به این ماجرا بدانید و یاد بگیرید که اگر تصمیم گرفتید یکی از آن آدم‌ها باشید، چی کار کنید تا بتوانید اعضای بدنتان را ببخشید؛ اعضایی که می‌توانند به جای پوسیدن در زیر خاک، به دیگران زندگی دوباره ببخشند. سبک‌زندگی این شماره در مورد زنده ماندن پس از مرگ است.

پر کردن چهارخانه‌ها
 برای پرکردن فرم اهدای اعضا، باید معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی را پیدا کنید. در شهرهای مشهد، ارومیه، تبریز، زنجان، قزوین، قم، اصفهان، شهرکرد، یاسوج، شیراز، جهرم، کرمانشاه و... دانشگاه‌های علوم پزشکی فرم‌های مخصوص شبکه فراهم‌آوری اعضای پیوندی ایران را به شما می‌دهند.

 در تهران 3 بیمارستان دکتر شریعتی، مسیح دانشوری و امام خمینی جاهایی هستند که این فرم را دارند ولی مرکز اصلی مدیریت پیوند و بیماری‌های خاص، در نزدیکی میدان ونک و کنار بیمارستان شهید هاشمی‌نژاد مستقر است که در آنجا هم می‌توانید فرم‌ها را پیدا کنید و با پر کردن چند چهارخانه و نوشتن یک سری اطلاعات کارتان را شروع کنید.

 از راه جست‌وجوی اینترنتی با کلید واژه «اهدای اعضا» نیز آدرس‌های اینترنتی مربوط به دست خواهند آمد. البته فعلا امکانات ثبت‌نام اینترنتی فراهم نیست و باید به صورت حضوری فرم‌ها را پر کنید.

 فرم وصیتنامه شامل مشخصات معمولی است به اضافه اینکه باید عبارت «وصیت می‌کنم تا پس از مرگ، اعضایم جهت پیوند به بیماران نیازمند اعضای پیوندی مورد استفاده قرار گیرد» را با دستخط خود نوشته و امضا و اثر انگشت را هم برای محکم‌کاری اضافه کنید.

 6 گزینه برای اهدا در فرم‌‌ها وجود دارد: قلب، ریه، کبد، کلیه‌ها، نسوج، همه اعضا و نسوج قابل اهدا. اگر تصمیم دارید اعضای بدن خود را بعد از مرگ ببخشید، خسیس‌بازی درنیاورید و همه گزینه‌ها را علامت بزنید.

 در انتهای فرم قسمتی وجود دارد که به صورت یک کارت جدا شده و به شما داده می‌شود. روی کارت مشخصات و اعلام رضایت شما و پشت کارت شماره تلفن‌های بیمارستان‌های امام خمینی و شریعتی نوشته شده است تا در صورت احراز مرگ مغزی به آنها اطلاع داده شود. کارت، یک شماره سریال مشترک با فرم وصیتنامه دارد که در مرکز مدیریت پیوند نگهداری می‌شود.  کارت را همیشه همراه داشته باشید، مخصوصا هنگامی که احتمال مرگ مغزی‌تان بیشتر است!

 برای تمام کسانی که می‌خواهند اعضای خود را اهدا کنند، سؤال‌ها و نگرانی‌‌هایی پیش می‌آید که در برگه‌های ضمیمه وصیتنامه به آنها پاسخ داده شده است؛ مثلا اینکه پس از خارج کردن عضو، تکلیف فضای خالی آن چه می‌شود؟ یا اینکه پزشکانی که می‌خواهند از اعضای شما برای پیوند به دیگران استفاده کنند، همان پزشکانی هستند که مرگ مغزی و بازگشت‌ناپذیری به زندگی را تأیید می‌کنند؟ جواب تمام آنها را می‌توانید در فرم پیدا کنید.

قطعاتی که یدکی می‌شوند
محدویت سنی برای اهدای اعضا وجود ندارد ولی با توجه به اینکه بدن انسان معمولا در جوانی (متوسط سن قهرمانان ورزشی) دارای بهترین کیفیت است، جوان‌ها اهدا‌کنندگان ایده‌آلی هستند.

 دستگاه‌ها: قلب، کلیه‌ها، ریه‌ها، کبد، لوزالمعده و روده‌ها.

 بافت‌ها: بافت‌هایی مثل قرنیه، استخوان، غضروف، عروق، پوست، تاندون لیگامان و دریچه‌های قلبی را می‌شود به بدن فرد نیازمند پیوند زد.

نکته اخلاقی -پزشکی: اگر داوطلب اهدای عضو شدید، انصاف داشته باشید و از بدنتان خوب مراقبت کنید. داوطلبی که مرگ مغزی شده اما به دلیل مثلا سیگاری بودن قلب و ریه‌اش نیم‌سوز شده باشد، به درد کسی نمی‌خورد.

رفت برگشت‌ناپذیر
 اگر بیمارستان‌ها با بیماری مواجه شوند که دچار مرگ مغزی شده باشد، مسئله را به یکی از مراکز اهدای عضو اطلاع می‌دهند. این‌طور مرگ‌ها، اغلب در پی تصادف، سقوط از ارتفاع، برخورد با اجسام سخت یا پاره شدن رگ‌های مغز رخ می‌دهد.

 در ICU، پزشک تشخیص می‌دهد که شما به علت آسیب وارده به مغز دچار اختلال شدید هوشیاری هستید. این زمان به عنوان ساعت صفر تعیین می‌شود، دستگاه‌های تنفس و ضربان مصنوعی قلب به بدن متصل می‌شوند و یک تیم شامل پزشک عمومی، پرستار، متخصص بیهوشی و مددکار به بیمارستان اعزام می‌شوند تا مطمئن شوند شما از روی تخت بیمارستان بلندبشو نیستید و رضایت مقدماتی را از خانواده‌ شما بگیرند.

 حتی اگر فردی اندام‌های خود را از لحاظ قانونی و حقوقی بخشیده باشد، باز هم به جهت رعایت ملاحظات اخلاقی و اجتماعی باید از خانواده او کسب رضایت کرد.

  در صورت موافقت، شورای 5 نفره‌ای از پزشکان، باید مرگ مغزی بازگشت‌ناپذیر را تایید کنند. یک متخصص مغز و اعصاب، یک جراح مغز، یک متخصص داخلی، یک متخصص بیهوشی و یک پزشک از پزشک قانونی، این شورا را تشکیل می‌دهند که همگی اختیارات ویژه‌ای از مراجع عالی دارند.

  این شورا هیچ نقش یا سهمی در مراحل انجام پیوند نخواهد داشت.

 تا 24ساعت در ICU مهمان می‌مانید و حتی اگر یکی از الکترودهای متصل به مغز یا هر یک از نشانگرهای دیگر، کوچک‌ترین علامتی را ثبت کنند که نشانه واکنش بدن باشد، عملیات اهدای عضو متوقف می‌شود.

علما چه می‌گویند
از خاک به خاک؛ از خاکستر به خاکستر
دکتر ایرج فاضل در تاریخ 31/2/1368 (ماه آخر زندگی امام خمینی(ره)) نظر ایشان را در مورد اهدای اعضای بدن جویا شد. در انتهای برگه استفتا نوشته شده است: «بر فرض مذکور چنانچه حیات انسان دیگری متوقف بر این باشد، با اجازه صاحب کلیه یا کبد و امثال آن جایز است». آیت‌‌‌الله خامنه‌ای هم در تاریخ 28/11/70، نظر خود را در عبارتی مشابه بیان کرده‌اند. آیت‌الله صانعی، آیت‌الله بهجت، آیت‌الله مکارم شیرازی، آیت‌الله صافی و همین‌‌طور آیت‌الله فاضل‌لنکرانی (رحمه‌‌الله علیه) نیز آن را جایز دانسته‌اند.

نکته بارز در مشروح استفتائات، مسئله ضرورت حفظ جان مسلمانی است که نیازمند دریافت عضو از میت است. برخی دیگر از روحانیون مانند آیت‌الله منتظری و آیت‌‌الله سیستانی این کار را به دلایلی مجاز ندانسته‌اند. این ملاحظات مذهبی که بحث‌هایی را در مورد اهدای اعضا پدید می‌آورد، ممنوعیت مثله کردن، مصداق ظلم واقع شدن، قطع عضو، عدم جواز تاخیر دفن و هتک حرمت به جسد را شامل می‌شود که البته با نگرش جدید فقه پویا اغلب این موانع رفع شده است.

در بسیاری از کشورها، عمل پیوند از لحاظ قانونی مجاز و در بیمارستان قابل اجراست ولی تعلقات مذهبی مانع گسترش پیوند اعضا می‌شود. حتی اجبارهایی که از سوی دولت‌ها اعمال می‌شود هم در عمل مورد مناقشه قرار می‌گیرد.

بین کشورها، چین با توجه به ایدئولوژی حکومتی خود، بزرگ‌ترین بازار پیوند اعضاست که بسیاری از بیماران برای دریافت عضو، ناچار از سفر به آن هستند.

آن‌طرف آب چه‌جوری است؟
رضایتش  را گرفتیم

کسب رضایت برای پیوند اعضا از بیمار مرگ مغزی در کشورهای مختلف انواع متفاوتی دارد. در فنلاند، پرتغال، اتریش، سوئد، چک، اسلواکی، مجارستان و لهستان فرض بر این است که تمامی شهروندان با اهدای اعضای خود موافق هستند و پس از احراز شرایط پزشکی، جراحی انجام می‌شود.

در آمریکا، انگلستان، ایرلند، دانمارک، هلند، آلمان و برخی کشورهای آمریکای لاتین، فرد باید در طول زندگی رضایت قطعی خود را ثبت کند. در اسپانیا، ایتالیا، یونان، بلژیک، لوکزامبورگ و فرانسه، علاوه بر رضایت هر فرد، خانواده او هم باید رضایت خود را اعلام کنند.

 

مجله همشهری جوان 30 تیر 1386


 
 
می‌توان پیروز شد (گروه تولد دوباره)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

می‌توان پیروز شد

محمد سرابی :
روش‌های متفاوت برای مقابله با پدیده اعتیاد.

اعتیاد یکی از مشکلات دائمی جامعه ما است که در هر مقطع راه‌حلی برای آن پیشنهاد شده است. بسیاری از این راه‌حل‌ها نیز آثار سطحی و کوتاه‌مدت را به همراه آورده‌اند و پس از مدتی وضعیت به همان روال سابق برگشته است ولی در سال‌های اخیر با تشکیل جمعیت‌ها و گروه‌های مردمی ترک مواد مخدر روش‌های متفاوتی برای مقابله با پدیده اعتیاد طراحی شده است.

جمعیت خیریه تولد دوباره چند ماه پیش در مراسم سالیانه خود طرحی را اعلام کرد که بر اساس آن می‌توان میزان رشد شمار معتادان را مهار کرد.

با «دیلمی» مدیر طرح و برنامه جمعیت تولد دوباره در دفتر اداری این گروه گفت‌وگو می‌کنیم. او روش پرهیزمدار و گروهی ترک مواد مخدر را مؤثرترین روش می‌داند و مزیت مالی آن را هم با استفاده از ماشین حساب به اثبات می‌رساند.

  • با چه استدلالی یک گروه مردمی می‌تواند به مهار اعتیاد کمک کند؛ کاری که نهادهای مسئول در انجام آن موفقیت‌های چشمگیری پیدا نکرده‌اند؟

 - استدلال اصلی ما یک جمله است «راه‌حل برای بحران اعتیاد را معتادان درمان شده می‌دانند» چون در عمق مشکل حضور داشته‌اند و حالا که نجات یافته‌اند می‌توانند به معتادان دیگر برای ترک کمک کنند.

  •  نیروهای شما از این افراد هستند؟

- بله، خدمتگزاران جمعیت تولد دوباره و به‌طور کلی اعضای اغلب گروه‌های مردمی که برای ترک مواد مخدر تشکیل می‌شوند، کسانی هستند که سابقه مصرف داشته‌اند و اکنون موفق شده‌اند مواد را کنار بگذارند. اصلی‌ترین تکیه‌گاه ما هم این خدمتگزاران هستند.

  • در کشور ما سالیانه مبالغ هنگفتی برای مبارزه با اعتیاد به مواد مخدر مصرف می‌شود. شما گروه خیریه هستید و منبع بزرگ مالی ندارید، چه‌طور می‌خواهید مخارج کار را تهیه کنید؟

 - در مورد وجه اقتصادی این معضل نکته‌ای را باید ذکر کنم. متاسفانه روش معمول این است که برای مهار اعتیاد «هزینه» می‌کنند در حالی که باید«سرمایه‌گذاری» کنند تا بنیانی برای ترک مواد ایجاد شود نه اینکه فقط منابع مالی مصرف شوند.

  • پیشنهاد تولد دوباره برای «سرمایه‌گذاری» چیست؟

 - ما در طول 5 سال فعالیت به روشی دست پیدا کرده‌ایم که کارایی خود را نشان داده است. معتادان با هر نوع مصرف و هر چه‌قدر سابقه اعتیاد باید وارد اردوگاه‌های ترک اعتیاد شوند.

 در ابتدا فرد مراجعه‌کننده که ما به او «ره‌جو» می‌گوییم با تایید پزشک در جلسه گزینش شرکت می‌کند تا انگیزه او برای ترک مواد ارزیابی شود. اگر اعضای جلسه که خود سابقه ترک مواد دارند انگیزه و اراده او را کافی تشخیص دادند با پرداخت 35 هزار تومان به جمع ره‌جویان اردوگاه می‌پیوندد. دوره اقامت در اردوگاه 28 روز طول می‌کشد که در این مدت با شرکت در جلسات و انتقال تجربیات راهنماها و همین‌طور به دلیل دوری مطلق از مواد مخدر ذهن و جسم ره‌جو آماده ترک مواد می‌شود.

  • از چه دارویی استفاده می‌کنید؟

 - هیچ دارویی. اساساً در تولد دوباره به استفاده از دارو برای ترک مواد مخدر اعتقاد نداریم.

  • اگر ره‌جویان در داخل اردوگاه به مصرف مواد مخدر بپردازند؟

 - در هر مرحله‌ای که باشند فوراً ترخیص می‌شوند. اگر دو نفر از خدمتگزاران گزارش کنند که یک ره‌جو در حال مصرف مجدد مواد دیده شده است- که ما به این کار لغزش می‌گوییم- بلافاصله از کمپ اخراج خواهد شد.

  • گفتید اردوگاه‌ها کارایی خود را نشان داده‌اند. این کارایی چه‌قدر بوده است؟

- 43 درصد؛ به این معنی که در طول این سال‌ها 43 درصد از مجموع کسانی که وارد اردوگاه‌های ما شده‌اند در هنگام ترخیص و بعد از آن پاکی خود را حفظ کرده‌اند. پاکی‌ها از 2 ماه تا 6 سال ادامه دارد که رقم 6 سال متعلق به نیروهای اولیه ما است.

  •  هزینه اردوگاه‌ها چه‌طور تامین می‌شود؟

- از ورودیه پرداختی و کمک‌های مردمی. اردوگاه‌ها اغلب در پارک‌های حاشیه‌ شهر و با موافقت ارگان‌های مسئول در فضایی محصور ساخته شده‌اند و اگر از این فضا بازدید کرده باشید می‌بینید که از هر نوع مصالح ممکن استفاده شده است تا سرپناهی برای مددجویان فراهم شود.

 بنابراین مشکل مالکیت زمین را نداریم. نیروی انسانی ما هم که همگی داوطلب هستند. وسایل رفاهی نیز در حد امکان و مقدورات فراهم شده است و مهم‌تر از همه، این‌که ما از دارو که خود به‌تنهایی هزینه بالایی دارد استفاده نمی‌کنیم.

  • طرح مهار اعتیاد تولد دوباره بر اساس همین اردوگاه‌ها تدوین شده است؟

- ما به این نتیجه رسیدیم که مصرف‌کنندگان مواد اعتیادآور مشکلات جسمی، فکری، خانوادگی، شغلی و ... دارند و روزی که از اردوگاه خارج می‌شوند، دوباره این مشکلات آنها را احاطه می‌کند.

مثلاً 21 درصد مراجعان فاقد سرپناه هستند و این خطر وجود دارد که بعد از ترخیص دوباره به گوشه خیابان رانده شوند یا 47 درصد آنها شغلی ندارند و احتمالاً با سابقه اعتیادشان شغلی هم پیدا نخواهند کرد. ما الگویی را طراحی کردیم به نام «خانه‌های بین‌راهی» که در آن ره‌جویان، پس از طی دوره 28 روزه در اردوگاه به این خانه‌ها می‌روند و یک سال در آنجا زندگی می‌کنند.

  • به همراه دیگران یا به‌تنهایی؟

- حتماً همراه دیگران چون فضای جمعی باید حفظ شود. در هر خانه چند نفر شبیه به خانه‌های دانشجویی زندگی می‌کنند. در مرحله اولیه که حدود 3 ماه طول می‌کشد نباید از خانه خارج شوند.

بعد از این دوره وارد خانه‌های باز می‌شوند که همزمان برای اشتغال آنها در مشاغلی که توانایی داشته باشند تلاش می‌شود. در طول یک سال، ساعت کاری آنها به‌تدریج 2 ساعت تا 8 ساعت افزایش پیدا می‌کند و اجازه خروج از خانه را هم پیدا می‌کنند. با این روش درمان فرد پس از اردوگاه هم ادامه پیدا می‌کند.

  • مددجویانی که صاحب خانواده باشند نزد خانواده‌های خود برمی‌گردند؟

- می‌توانند برگردند ولی باید به این موضوع حتماً توجه کرد که خانواد فرد آسیب‌دیده باید آموزش‌های لازم را دیده باشد. ترحم، بی‌اعتنایی، تحقیر، تشویق و ... واکنش‌هایی هستند که خانواده‌ها در مورد آنها آموزش می‌بینند تا بتوانند با معتاد یا فرد پاک شده به‌درستی برخورد کنند. آموزش به خانواده‌ها هم از قسمت‌های مهم فعالیت تولد دوباره است.

  • البته مخارج خانه‌های بین‌راهی از اردوگاه‌ها بیشتر خواهد شد.

 - مطمئناً، ولی باز هم مجموع هزینه‌ای که برای ترک اعتیاد با این روش مصرف می‌شود کمتر از هزینه‌ای است که در حال حاضر با روش‌های دیگر استفاده می‌شود و خیلی اوقات هم به نتیجه پایدار نمی‌رسند.

  • ترک کردن با روش‌های دیگر چه‌قدر هزینه‌بر هستند؟

 - هر روز زندان 50 هزار تومان هزینه دارد و اگر یک معتاد را به زندان بیندازند در یک سال 1825000 تومان برای او خرج شده است علاوه بر این‌که در پایان سال معلوم نیست ترک کرده باشد.

درمان دارویی و سم‌زدایی و مواد جایگزین در یک دوره یک‌ساله هم حدود 1800000 تومان قیمت دارد و باز هم به اعتقاد ما تکیه کردن صرف بر دارو روش مؤثری برای ترک نیست و بعد از یک سال هر چه‌قدر هم که بدن فرد را سم‌زدایی کرده باشند چون در جلسات با دیگر ره‌جویان حضور نداشته است دوباره به سمت مواد برمی‌گردد. حداقل با این دو روش زندان و دارو پول زیادی خرج می‌شود و نتیجه پایداری به‌دست نمی‌آید.

  • فرض کنیم که موفق شدید با روش اردوگاه و خانه‌های بین‌راهی چند نفر را از اعتیاد برهانید این رقم چه‌قدر از رقم رشد اعتیاد را جبران می‌کند؟

 - بیایید فرض کنیم ما صد اردوگاه ترک اعتیاد در سراسر کشور داشته باشیم که هرکدام در طول سال 720 نفر ورودی دارند. مجموع کسانی که وارد این اردوگاه‌ها می‌شوند 72000 نفر است.

 من اینجا می‌خواهم از آمار 43 درصد که توسط تولد دوباره به‌دست آمده هم پایین‌تر بیایم و با فرض 30 درصد پاکی محاسبه را ادامه بدهم. با این فرض که 30 درصد از کسانی که یک سال را در اردوگاه‌ها و خانه بین‌راهی می‌گذرانند پاکی خود را حفظ کنند ما در سال حدود 21600 نفر معتاد پاک شده داریم. رشد اردوگاه‌ها در تهران و شهرستان‌ها بسیار سریع است و در یک برنامه بلند‌مدت می‌توان ظرفیت آنها را به 720000 نفر در سال رساند که نتیجه آن 216 هزار بهبود یافته در سال است.

  • و تعداد معتادان جدید؟

 - در این مورد آمارهای بسیار متفاوتی وجود دارد. اگر بنا به ارقام رسمی معتادان را 2 میلیون نفر و بنا به آمار نیمه رسمی نرخ رشد را 7 درصد اعلام شده در نظر بگیریم سالیانه 140 هزار نفر به تعداد معتادان کشور افزوده می‌شود. رسیدن به همین تعداد بهبود یافته دور از انتظار نیست. روند رشد اردوگاه‌ها طوری بوده است که ما در مدتی کوتاه از 50 مرکز به 170 مرکز اردوگاهی رسیده‌ایم.

  • ولی افزایش ظرفیت و تعداد اردوگاه‌ها هزینه‌بر خواهد بود؟

 - تمام موضوع در همین‌جا خلاصه می‌شود که هزینه مصرف شده برای گسترش اردوگاه‌ها بسیار بسیار کمتر از رقم 1800000 تومان ذکر شده است. وقتی 72 هزار نفر وارد اردوگاه می‌شوند و هرکدام 35 هزار تومان پرداخت می‌کنند و ورودی سالیانه 2520000 تومان است، اگر فرض کنیم 43 درصد این ورودی‌ها پاک بمانند یعنی 30960 نفر، خرج هرکدام برای ترک اعتیاد در اردوگاه 81 هزار تومان و اگر 30 درصد پاک بمانند 116 هزار تومان است.

 یعنی هر فرد با 100 هزار تومان پول از مواد پاک شده. این ره‌جو اگر صاحب خانواده بود در جمع خانواده آموزش دیده و اگر به دلیلی به خانواده دسترسی نداشت در خانه‌های بین‌راهی درمان را ادامه می‌دهد و می‌تواند به‌طور قطعی از چنگال اعتیاد رها شود.

می‌بینید که با فاصله‌ای نجومی از هزینه‌های فعلی صرف شده برای مبارزه با مواد مخدر می‌توان تعداد بهبود یافته‌های پایدار را به سطحی رساند که موج گسترش مواد مخدر مهار شود.

در ایران نزدیک به 2 میلیون معتاد (و بنا به برخی اظهارات 4 – 5 میلیون) وجود دارد که مجموعاً 11 میلیارد تومان را در طول یک روز صرف تامین مواد مخدر می‌کنند (ایسنا 27/8/85). این جمعیت معتاد که اغلب دارای خانواده هستند بین 12 تا 15 میلیون نفر را به نوعی درگیر معضل مواد مخدر کرده‌اند (مشاور فرهنگی ستاد مبارزه با مواد مخدر 5/11/85) و 45 درصد جمعیت ورودی زندان‌ها را تشکیل می‌دهند (معاون سلامت سازمان زندان‌ها بهمن ماه 85).

 بد نیست برای دریافت ابعاد جهانی مسئله مواد مخدر این را هم داشته باشید که بنا به آمار دفتر مقابله با مواد مخدر و جرایم سازمان ملل متحد در سال 2006 حدود 200 میلیون نفر از جمعیت 15 تا 64 ساله دنیا در 12 ماه گذشته حداقل یک بار مواد مخدر مصرف کرده‌اند.


 
 
نقاش خیابانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
 

تصویرگر پاره‌های زندگی

اجتماع > رفتارها- محمد سرابی:
رهگذران وقتی مقابل نقاشی‌های او می‌رسند، چند لحظه می‌ایستند و بعد با یک حس ناخوشایند به راه خود ادامه می‌دهند.

 او کنار پیاده‌رو نقاشی می‌کند و تابلوهایش را همان‌جا به دیوار تکیه می‌دهد. درباره نقاش‌های دوره‌گرد، در فیلم‌ها و سریال‌های خارجی، تصاویر رمانتیک زیادی دیده‌ایم؛ نقاش‌هایی که در یک شهر مه‌آلود با لباس‌های کهنه زندگی می‌کنند و کنار سنگفرش سیاه و خیس پیاده‌رو، تابلوهای خود را می‌فروشند.

 ولی نقاش شهر ما در زیر آفتاب داغ یک پیاده‌رو شلوغ و کنار یک خیابان پررفت‌وآمد نقاشی می‌کند؛ جایی که مردم- خسته از زندگی در این شهر- به تصاویر وهمناک او نگاه می‌کنند.


نقاشی‌ها صورت‌هایی با چشمان و بینی سیاه هستند که از یک طرف به جمجه انسان و ازطرف دیگر به چهره‌های شیطانی شباهت دارند. بیشتر از رنگ‌های قرمز و سیاه و زرد استفاده می‌کند که سیاه در همه، مشترک است. جمشید امین‌فر 47 سال دارد.

 اینها کی هستند؟
- مردم! همین مردمی که از اینجا رد می‌شوند.

 چرا چشم‌هایشان سیاه است؟
- چشم‌بند بسته‌اند.

 چرا چشم‌‌بندها را برنمی‌دارند؟
- جرأت نمی‌کنند. یک کارمند اداره که هر روز از روی ساعت سر کار می‌رود و برمی‌گردد، شجاعتش کور شده است و جرأت ندارد زندگی‌اش را عوض کند.

 تو به فکر عوض‌کردن زندگی‌ات هستی؟
- من این کار را کرده‌ام. من 25سال کارگر چاپخانه بودم؛ کار لیتوگرافی می‌کردم ولی ول کردم و آمدم سراغ نقاشی.

 و ادامه این زندگی چه می‌شود؟
- فعلاً هیچی ولی اگر بتوانم خارج بروم، شاید پیشرفت کنم.

 به همین راحتی می‌شود رفت؟
- بله! قبلاً هم رفته‌ام؛ من سال 1355 انگلیس بودم. آن موقع آبرنگ می‌کشیدم. یک بنیاد بود که هنرجوها را می‌فرستاد به شرط اینکه وقتی برگشتند، برای آن کار کنند. من هم از همین راه رفتم.

 کالج هنر انگلیس طرح‌هایم را قبول کرد ولی دیپلم نداشتم برای همین هم پذیرفته نشدم. بعد رفتم یک مؤسسه دیگر. آنجا هم طرح‌هایم را قبول کردند و قرار شد 2سال بورس مقدماتی را بگذرانم و بعد، از نقاشی و مجسمه‌سازی، یکی را انتخاب کنم.

 درس‌خواندن را شروع کردم ولی به انقلاب خورد و چون آن مؤسسه منحل شد، شهریه‌ام را قطع کردند و مجبور شدم برگردم. چند ماه گذشت، جنگ شد و دیگر نتوانستم بروم.

 چرا روی بوم نمی‌کشی؟
- اول اینکه پولش را ندارم دوم اینکه بوم احساس ندارد؛ چون بلایی که سر چوب آمده سر بوم نیامده.

 نقاشی‌ها هم مثل چوب احساس دارند؟
- آنها احساس درونی آدم‌هایی است که تحقیر شده‌اند و در اجتماع آزار دیده‌اند!

 خود آدم‌ها هم قبول دارند که این صورت‌های روی تابلو، چهره درونی آنهاست؟
- قبول دارند ولی تظاهر می‌کنند که از زندگی راضی هستند.

 و تو این درد و آزار و اهانت را نقاشی می‌کنی؟
- من جواب می‌دهم. وقتی کسی دیگری را رنج می‌دهد، من آن رنج را نقاشی می‌کنم و می‌گذارم کنار پیاده‌رو. به عنوان آزارگر یا آزاردیده به تابلو نگاه می‌کند و صورت خودش را می‌بیند؛ آن‌وقت فرار می‌کند. آدم‌ها درد می‌کشند و وانمود می‌کنند که اهمیتی ندارد. آدم‌هایی که در فشار زندگی هستند، خودشان را در تابلوهای من می‌بینند ولی می‌ترسند که این چهره را قبول کنند!

 همه آدم‌ها این‌طور هستند؟
- نه! قشر مرفه درد تحقیر و تنهایی را آن‌قدر نچشیده‌اند.

 نقاش‌ها درباره کارهای تو چه می‌گویند؟
- می‌گویند اصلاً کار نکن چون بیراهه می‌روی.

 اگر این بیراهه است، پس راه نقاشی کجا است؟
- کپی‌کردن؛ الان نقاشی باسمه‌ای و کپی‌کردن از روی همدیگر، هم قشنگ است و هم درآمد دارد ولی آن کسی که کپی می‌زند و می‌گذارد توی گالری، عشق نقاشی ندارد.

 تا به حال نمایشگاه داشته‌ای؟
- یک بار در فرهنگسرای بهمن با 70تابلو، یک بار هم در فرهنگسرای هنر با 50تابلو.

 فروش هم داشت؟
- یکی در فرهنگسرای هنر به قیمت 20هزار تومان ولی هر چقدر دنبال پولش رفتم، چیزی گیرم نیامد.

 هیچ‌کس هم کمکی نکرد؟
- گه‌گاه کمک می‌گیرم. یک آقایی به اسم زهرایی هم از یک انتشارات است که گاهی به ما سر می‌زند.

 با این درآمد، کجا زندگی می‌کنی؟
- پیش مادرم در خیابان جلفا پشت پارک شریعتی ولی از آنجا راضی نیستم. مردم جنوب شهر صادق‌تر هستند. با آنها یک جور نقطه اشتراک دارم.

 کودکی چطور گذشت؟
- در جلفا به دنیا آمدم. در دبیرستان «سخن» درس خواندم ولی دیپلم نگرفتم. اول در رشته ادبی قبول شده بودم. تاریخ را به خاطر تخیل دوست داشتم و انشا را به خاطر نویسندگی ولی مجبور شدم طبیعی بخوانم.

 ازدواج کرده‌ای؟
- جدا شده‌ایم. تنها بودم. قرار بود همفکر شویم. قرار بود محیطی فراهم کند تا به کارم برسم ولی از خانه فراری شدم. می‌خواست مثل خودش کلیشه شوم. حتی مطالعه هم نمی کرد. نتوانستیم با هم بمانیم. مشکل، انزوا بود.

 چقدر طول کشید؟
- 10سال و بعد جدا شدیم. بچه هم نداریم.

 چند وقت است اینجا هستی؟
از سال 83 اول جلوی دانشگاه بودم ولی نگهبانی نگذاشت. بعد آمدم اینجا روبه‌روی این کفش‌فروشی متروک می‌نشینم. صاحبش هم می‌گوید همه‌جا را رنگی و کثیف کرده‌ای ولی با بقیه مغازه‌دارها دوست هستم.

 اینجا مشکلی نداری؟
- سروصدای ماشین‌ها و آدرس‌پرسیدن آدم‌ها تمرکزم را به هم می‌ریزد.

 می‌خواهی همین‌طور ادامه بدهی؟
- بله! گوگن دلال بورس بود. در 45سالگی تمام زندگی‌اش را ول کرد و رفت دنبال هنر. آن‌وقت بود که نقاش شد. من هم همین‌طور پیش می‌روم.


***
قیمت هر تابلو 3هزار تومان است. اگر بخواهی تا 2هزار و حتی یک‌هزار تومان هم پایین می‌‌آید. رنگ‌های مخصوص نقاشی را با رنگ‌های ساختمانی مخلوط می‌کند و روی اشیایی مانند آینه‌شکسته، سینی پلاستیکی و تخته‌پاره می‌کشد و کسانی که از اطراف دانشگاه تهران در خیابان انقلاب می‌گذرند، او را هر روز روی صندلی زردرنگش می‌بینند که قلم‌مو و یک تکه چوب در دست دارد.

15 آبان 1385 روزنامه همشهری

http://hamshahrionline.ir/details/7358


 
 
نگاهی به زندگی و افکار کنفسیوس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 


حاکمان باد و مردم گیاهند


محمد سرابی


    در زمان های دور حاکم نشین «لو» در سرزمین چین فعلی در حال رشد عجیبی بود و دیگر حکمرانان با حسرت به پیشرفت آن نگاه می کردند. همه می دانستند که دلیل این توسعه وزیر حاکم لو است که «کونگ فوتسه» نام دارد. هیچ راهی برای ضربه زدن به لو وجود نداشت چرا که کونگ فوتسه همه نقاط ضعف را با دانش خود جبران می کرد. او لو را براساس یک روش خردمندانه و بر مبنای سازمان اداری دقیق و فسادناپذیری اداره می کرد که باعث کاهش شدید جرایم گشته بود.
    سرانجام حکمران همسایه «تزی» راهی برای نفوذ به سازمان کونگ فوتسه پیدا کرد. او ۸۰ دختر رامشگر که حرفه مجلس آرایی داشتند به همراه چندین کالسکه زیبا به عنوان هدیه برای دربار لو فرستاد. نتیجه کار مشخص بود. حکمرانان لو سرگرم عیش و عشرت شدند و کشور خود را به فراموشی سپردند. وزیر راهی جز ترک آنجا پیدا نکرد.
    کونگ فوتسه یا به تلفظ اروپایی کنفسیوس در سال ۵۵۱ قبل از میلاد در قسمتی از کشور فئودالی «لو» که در استان فعلی شانتونگ واقع شده است به دنیا آمد. درباره روز تولد او اختلاف نظر وجود دارد ولی در کشورهای آسیای شرقی ۲۸ سپتامبر را روز تولد وی می دانند و در برخی از آنها این روز را به نام روز معلم گرامی می دارند. نام کوچک او «چیو» و نام خانوادگی اش «کونگ» بود که در تاریخ چین به نام «کونگ فو ذی» به معنی استاد کونگ نامیده می شود. زندگی او به قول چینی ها ساده و واقعی بود که در طول آن هیچ هیجان خاصی را تجربه نکرد. نیاکان وی ریشه های اشرافی داشتند و طبقه اجتماعی کنفسیوس از همان زمان مشخص بود. او در ۳ سالگی پدرش را از دست داد ولی دلیل پیشرفت وی علاقه بسیار به آموختن براساس رسوم گذشته است. او در شش فن زمان خودش مراسم مذهبی، موسیقی، تیراندازی، ارابه رانی، خوشنویسی و حساب مهارت پیدا کرد و شعر و تاریخ را هم به آنها افزود. مانند دیگر مشاهیر شرقی زندگینامه دقیق کنفسیوس چندان روشن نیست. می دانیم که در ۱۹سالگی ازدواج کرد و ابتدا در پست های کوچک دولتی مانند حسابداری انبار غله خدمت می کرد ولی در اواخر چهل سالگی به مقام قضاوت و سپس به وزارت دادگستری در دولت محلی لو رسید که تاثیر بسیار زیادی در آبادانی این کشور داشت. ولی در ۵۶سالگی زمانی که احساس کرد حاکمان لو به کشورداری صحیح اهمیتی نمی دهند آنجا را ترک کرد. از این زمان به بعد او در حاکم نشین های مختلف چین به دنبال فرمانروایی می گشت که حکمت او را بپذیرد. در این سفرها گروهی از شاگردان وی را همراهی کرده و گفته های او را ثبت می کردند. کنفسیوس می دانست که ممکن است موفق نشود ولی تا آنجا که توان داشت برای انتشار دانسته های خود می کوشید. وی در ۶۸سالگی به وطن بازگشت و وقت خود را به نگارش و تالیف گذراند. او در ۴۷۹ پیش از میلاد در سن هفتادسالگی درگذشت، در حالی که ۷۲ شاگرد نزدیک و ۳ هزار مرید داشت. کنفسیوس به آموزش همگانی بیش از هر چیز دیگر اعتقاد داشت و یک هدف به نام «انسان آزاده» را به عنوان مقصد نهایی این آموزش ها تعریف می کرد. از گوشه نشینی دانشمندان و بیهودگی حاکمان ناراضی بود و در تمام زندگی خود به روش های عملی برای بهبود سازمان های اداری می اندیشید. وقتی از او درباره مجازات برای اخلالگران نظم و آسایش عمومی پرسیدند پاسخ داد: «حاکم مانند بادی است که می وزد و افراد ملت مانند گیاهانی که هر وقت در مسیر باد قرار می گیرند به جهت او خم می شوند. اگر حاکمان به حقیقت درستکاری را دوست داشته باشند مردم نیز درستکار خواهند بود. حکمرانی مستقر کردن نظم در میان ملت است ولی در صورتی که در وجود خود حاکمان هم نمایان باشد.» تاثیر کنفسیوس و مکتب چینی وی بر کشورهای آسیایی بسیار بالا است تا جایی که از پیشینه این کشورها گاهی اوقات با نام تمدن کنفسیوسی نام می برند. اگر چه در دنیای امروز سرعت و نوآوری عامل تعیین کننده در موفقیت محسوب می شود ولی تعالیم این حکیم باستانی هنوز نیز راهگشای مسیر زندگی انسان ها است.
      
    محمد سرابی
    

 روزنامه شرق ، شماره 849 به تاریخ 12/6/85، صفحه 22 (تاریخ)


 
 
انفجار معدن باب نیزو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥
 
راه گریزی نبود
راه گریزی نبودکارگر ایمنی در نور چراغ روی کلاهش به صفحه دستگاه سنجش گاز خیره شده بود. دستگاه، غلظت گاز متان را در حد انفجار نشان می داد. برای یک لحظه تصویر دو کودکش را در مقابل چشم دید. معدنچیان دیگر به او خیره شده بودند. هزار متر تا بالابر معدن فاصله داشتند و از آنجا پانصد و پنجاه متر تا سطح زمین. هیچ راه گریزی نبود و معدن زغالسنگ در انفجاری قابل پیشگیری ۹ نفر از کارگران خود را به کام مرگ فرو برد.
۲۲ شهریور سال ۸۴، حسین ۱۹ ساله، سعید ۲۲ ساله، مهدی ۲۳ ساله، رضا ۲۵ ساله، عباس ۲۶ ساله، علی ۲۷ ساله، حمید ۲۸ ساله، هادی ۳۲ و علی ۳۳ ساله در جریان انفجار انتهای معدن باب نیزو واقع در ۳۰ کیلومتری شهر زرند و ۷۵ کیلومتری کرمان کشته شدند. اردیبهشت ماه سال ۸۵ جلسه دادگاه جانباختگان این حادثه برگزار شد که در آن وکیل خانواده های قربانیان نظریه قتل شبه عمد را مطرح ساخت. بنابر نظر وی صاحبان معدن با اطلاع از وضعیت ایمنی تونل ها می توانستند مانع وقوع این فاجعه شوند.
●کار و زندگی
معدن زغالسنگ باب نیزو در استان کرمان و نزدیک به حاشیه کویرلوت قرار گرفته است. کارگران این معدن نیز در شهرها و روستاهای اطراف آن مانند حوتکن و ریگ آباد زندگی می کنند که این زندگی چهره واضحی به رنگ فقر و محنت دارد. دستمزد معدنچیان ناچیز است. کارگران برای تأمین مخارج خود چاره ای جز کار در ساعات طولانی و شیفت های پشت سر هم ندارند. کاری که گاه تا ۱۶ ساعت و بیشتر هم ادامه پیدا می کند. برای رسیدن به محل کار باید از یک چاه عمودی پایین رفت و وارد تونل های افقی شد. در انتهای این تونل های سیاه، محل کار قرار گرفته است.
فرزندان کارگران نیز از سنین کم در معدن مشغول به کار می شوند. در کنار پدران و برادران خود هر روز به اعماق سیاه زمین می روند و با عوارض تنگی نفس و گاز گرفتگی به خانه برمی گردند. در این منطقه پیدا کردن شغل دیگری دشوار است و صاحبان معدن نیز کارگران را به اخراج کردن تهدید می کنند. بیرون از معدن سیاه، باندهای قاچاق و تجارت اسلحه و مواد مخدر در این مناطق آماده هستند تا هر جوان بیکاری را به سوی خود بکشانند. از میان ۹ نفر معدنچی کشته شده سه نفر مجرد، دو نفر متاهل و چهار نفر صاحب یک یا دو فرزند بوده اند. گفته می شود این معدن به دلیل وضعیت ناگوار کاری از مدت ها پیش مجوز بهره برداری خود را از دست داده بود ولی پیمانکار سابق و صاحب فعلی معدن در هیچ حالتی برنامه استخراج را تعطیل نکرد، آنچنان که پس از کشته شدن معدنچیان تا امروز معدن به کار خود ادامه می دهد و هر روز کارگران دیگری را به درون تونل های مملو از گاز می فرستد.
●شاهدی نیست
با توجه به اینکه هیچ یک از کارگرانی که به درون معدن رفتند زنده باز نگشته اند، تنها می توان با استفاده از مشاهدات بازرسان و مدارک به دست آمده صحنه این حادثه را بازسازی کرد. در انتهای یکی از تونل های افقی و در فاصله یک کیلومتری از چاه فرعی معدن، کارگران شیفت صبح کار خود را به پایان می رسانند. برنامه کاری هر دو شیفت عبارت است از استخراج زغالسنگ از انتهای تونل های فرعی (گزنک) و حمل آن به وسیله واگن های مخصوص به محل تخلیه. کارگران شیفت صبح در ساعت ۱۲ ظهر به سمت بالابر حرکت می کنند و در همین لحظه هواکش های انتهای معدن خاموش می شوند تا برق کمتری مصرف شود. گویا کارگران صبح تراکم متان را در هوای معدن احساس می کنند و مسئول ایمنی این شیفت نیز تقاضا می کند تا تهویه کامل هوای معدن، کار متوقف شود که مورد قبول قرار نمی گیرد و معدنچیان شیفت عصر به داخل تونل فرستاده می شوند. با توجه به زمان ثبت شده روی کارت های کارگران، آنها حوالی ساعت ۱۷ به محل گزنک می رسند. اگر اظهارات کارگران صبح را در مورد وضعیت هوای تونل قبول کنیم در طول این مدت، تراکم گاز متان در انتهای تونل که فضای بسته ای را می سازد بسیار زیاد می شود. معدنچیانی که به سمت گزنک می رفتند نمی دانستند که انتهای تونل آماده انفجار است.
دو تن از کارگرها دستور داشتند تا ریل ها را تعمیر کنند. راننده لوکوموتیو و کارگران واگن برگردان باید واگن های باقیمانده را حمل می کردند. حجم گاز لحظه به لحظه افزایش می یابد و صدای سوت مانند انتشار گاز از میان لایه های ذغالسنگ شنیده می شود. معدنچیان به انتهای تونل می رسند. تراکم گاز متان به ۵درصد رسیده است. یک جرقه برای انفجار کافی است. برخورد ابزارآلات با یکدیگر، حرکت واگن ها روی ریل، ریزش سنگ از سقف یا بدتر از همه اختلال عملکرد هواکش ها می تواند این جرقه را ایجاد کند و همین اتفاق نیز می افتد.
کسانی که چند روز پس از انفجار موفق شدند وارد تونل شوند، محل حادثه را اینگونه دیدند:
راننده لوکوموتیو و کارگران واگن برگردان در اطراف واگن ها قرار گرفته بودند. پشت واگن ها جسد دو کارگر ریل بند و در جلوی واگن ها مأمور ایمنی در کنار دستگاه سنجش گاز افتاده بود. انفجار در یک لحظه تمامی آنها را سوزانده بود و کسی فرصت نیافته بود حرکتی کند.
●ناامیدی و استیصال
فرحناز فهیمی و خلیل بهرامیان وکیل خانواده های قربانیان می گویند: در تحقیقات، سهل انگاری مالکان معدن مشخص بود. این کارگران غیر از کار در تونل های زغالسنگ قادر به اختیار شغل دیگری نیستند و از آنجا که نیروی کار زیاد و ارزان است، کارفرما نیاز چندانی نمی بیند که شرایط مطلوب کاری را فراهم کند. فقر، عاملی است که این رابطه استثمارگرانه را ایجاد می کند. ما حتی با خبر شدیم که تعدادی از خانواده های کشته شدگان این حادثه برای تأمین هزینه دفن، از کارفرمای معدن کمک خواسته اند. همین مسئله عمق استیصال و ناامیدی این خانواده ها را نشان می دهند. به عبارت دیگر کارگران کاملاً در اختیار کارفرما قرار دارند. پس از حادثه تا مدتی پیگیری قضایی مؤثری انجام نشد و پس از تشکیل پرونده نیز مراحل کار مرتباً به تأخیر افتاد. کسانی که با چنین محیط های کارگری در تماس باشند همیشه با این مسئله مواجه می شوند که در صورت بروز یک حادثه، بازماندگان با ناامیدی به روند بازیابی حقوق خود می نگرند. مخصوصاً کسانی که در نهایت امر باید مجدداً به درون همان تونل های سیاه برگردند.
وکیل قربانیان، این حادثه را بیشتر قتل شبه عمد می داند تا سانحه و وکیل صاحبان معدن در دفاع معتقد است گزارش پرونده به صورت جانبدارانه نوشته شده است. او شرکت مالک معدن را در این مورد مقصر نمی داند ولی مستندات پرونده قضایی براساس گزارش کارشناسان اداره کار دلایلی را براساس موارد آیین نامه ایمنی معادن نشان می دهد که نمی توان از آنها چشم پوشی کرد.
غلظت گاز متان در هوای برگشتی از معدن باید یک در صد یا کمتر باشد. با توجه به گزارشات ایمنی و گفته های کارگر ایمنی، غلظت بسیار بالاتر از این حد و گاهی نزدیک به ۵درصد نیز اندازه گیری شده است. این میزان گاز برای انفجار کافی است. در این مواقع باید کارگاه تعطیل شده و هوای موجود کاملاً تهویه گردد که این امر صورت نگرفته و کارگران وادار به ادامه کار شده اند. تکنیسین های تهویه موظف هستند قبل از شروع هر نوبت کاری، میزان گاز را اندازه گیری نمایند. گویا مسئول ایمنی که خود نیز در این حادثه کشته شد، غلظت بالای گاز را گزارش کرده است. ولی مسئولین معدن فعالیت کاری را ادامه داده و اجازه نمی دهند کارگران از کار خودداری کنند. برای تهویه هوای داخل یک سری هواکش (ونتیلاتور) در داخل تونل ها نصب می شوند که شیوه قرار گرفتن و تعداد آنها کامل نبوده و هوای آلوده را به درستی از معدن خارج نمی کرده است. نکته خطرناک اینجاست که برای صرفه جویی در مصرف برق در فواصل طولانی و بین شیفت های کاری هواکش ها خاموش می شدند که در اثر آن تراکم گاز در تونل ها بالا می رفت. گاز متان در غلظت ۵/۱ درصد سمی است و از ۵درصد به بالا منفجر می شود.
●ناایمنی معدن
معدن باب نیزو به دلیل شرایط خاص استخراج، گازخیز بودن و عدم آماده سازی در سال های قبل به صورت نیمه تعطیل در آمده بود. بنا به اظهارات وکلای خانواده کارگران قرارداد واگذاری معدن هنوز به طور قطعی اجرا نشده و پروانه بهره برداری از سازمان صنایع و معادن کرمان صادر نگردیده است. البته هیچ کدام از این مسائل و حتی اعتراض کارگران باعث نشده است که معدن فعالیت خود را تعطیل کند و حتی پس از کشته شدن معدنچیان، فعالیت معدن با همان وضعیت سابق ادامه دارد.
بازرسانی که ۶ روز بعد به محل حادثه مراجعه کردند، چندین مورد تخلف و سهل انگاری را در اداره معدن شناسایی نمودند
●دفاعیه شرکت
دفاعیات وکیل صاحبان معدن– شرکت د - اتهام سهل انگاری را به طور کامل رد می کند و این انفجار را نتیجه بی مبالاتی و بی احتیاطی کارگران یا یک حادثه اتفاقی و غیرقابل پیش بینی می داند که در این زمینه نمی توان کسی را مقصر قلمداد نمود. همچنین بازرسان اداره کار متهم به حمایت افراطی از طبقه کارگر هستند و گزارش آنها مخدوش اعلام می شود.
در قسمت دیگری از این دفاعیه بیان می شود که مسائل ایمنی – فنی از قبیل تهویه، دستگاه های برقی، استخراج انفجاری،... جزءبه جزء رعایت شده است و کارگران شیفت صبح حاضر به ادای شهادت هستند تا استاندارد بودن شرایط معدن را تأیید کنند.
در انفجار باب نیزو مأمور ایمنی که همراه بقیه کارگران کشته شده است می تواند کلیه اتهام ها را بپذیرد. مسئول دانستن کسی که در یک حادثه جان سپرده است مانند خلبانانی که در سوانح سقوط هواپیما کشته می شوند روشی است که پیشتر هم به کار گرفته شده است تا جریان تحقیق در مراحل اولیه به پایان برسد.
به هر صورت بنا به اظهارات وکیل شرکت با جرأت و یقین می توان اذعان نمود که شرکت موکل مرتکب هیچگونه تقصیر جزایی اعم از فعل و یا ترک فعل نگردیده است. ولی به نظر می آید یک عامل اصلی در این میان وجود دارد که آن را باید مهم ترین دلیل بروز این حادثه دانست؛ بی توجهی به امنیت محیط کارگران معدن. نکته پایانی؛ وکلای خانواده های قربانیان در مقام تنظیم اعتراضیه به فرمانداری زرند، استانداری کرمان و در نهایت ریاست جمهوری هستند تا در مورد تعطیلی معدنی که قربانگاه کارگران خواهد بود، اقدام جدی به عمل آید.
●بازرسان
گزارش ده صفحه ای امامی پور و میرزایی، بازرسان اداره کار و امور اجتماعی کار استان کرمان براساس بازدید آنها در تاریخ ۲۸/۶/۸۴ تنظیم شده است. در ابتدای گزارش مشخصات علمی کار در معدن زغال سنگ بیان شده و پس از آن حادثه از دیدگاه فنی مورد بررسی قرار می گیرد. از آنجا که کسی از تونل مرگ زنده بازنگشته است بازرسان براساس مشاهدات از آثار حادثه، کلیه وقایع را بازسازی کرده و شرایط معدن در روز حادثه را غیراستاندارد دانستند.
در پایان گزارش علل وقوع حادثه در ۹بند به شرح زیر توضیح داده می شود:
۱ – گاز متان بیشتر از حد ایمنی و استاندارد غلظت داشته است.
۲ – علی رغم تقاضای مسئول ایمنی، مدیریت معدن در تعطیلی کارگاه کوتاهی کرده است.
۳ – با توجه به بالا بودن غلظت گاز نباید از روش انفجاری برای استخراج استفاده شود.
۴ – بعد از توقف هواکش (اونتیلاتور) باید غلظت گاز اندازه گیری شده و سپس هواکش به کار بیفتد که در این مورد ابتدا هواکش روشن شده است.
۵ – دستگاه های به کار گرفته شده دارای شرایط ضد جرقه نیستند.
۶ – در این نوع معادن باید قبل از استخراج گاز تخلیه شود که این کار انجام نشده است.
۷ – دستگاه های سیستم اتوماتیک گازسنجی و ثبت ورودی هوا در معدن نصب نشده است.
۸ – گرد زغال که می تواند باعث انفجار شود در این معدن جمع آوری نشده است.
۹ – هواکش ها در محل نامناسبی نصب شده اند که هوای آلوده را دوباره به معدن برمی گردانند.
 

محمد سرابی

روزنامه همشهری 21 شهریور 85


 
 
نگاهی به مزاحمت هایی که برای آتش نشانی ایجاد می شود
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤
 
نگاهی به مزاحمت هایی که برای آتش نشانی ایجاد می شود

یک اشتباه عمدی

 
003381.jpg
 


محمد سرابی
میانگین تحصیلات عالی در کشور ما در طول سالهای گذشته، افزایش زیادی داشته، تعداد جمعیت شهرنشین بیشتر شده و میزان بیسوادی کاهش یافته است. فن آوری و ارتباطات جامعه، ما را به سوی زندگی مدرن پیش می برند. امتیازات دیگری نیز در زمینه علمی و ورزشی در سالهای اخیر به دست ایران رسیده. شاید بتوان تمام افتخارات فوق را به عنوان شاهدی بر رشد فرهنگ عمومی در نظر گرفت، ولی بد نیست عوامل دیگری را نیز به عنوان شاخص سطح رشد رفتارهای اجتماعی در نظر بگیریم؛ شاخصی که تقریبا ثابت مانده است.
تصور می کنید میزان تلفن های اضطراری به 125 چقدر است؟ و چه درصدی از تماس ها اعلام حریق یا حادثه ای ست که واقعا اتفاق افتاده؟ 70 درصد، 40 درصد یا 25 درصد؟ بنابر آمار رسمی ستاد فرماندهی سازمان آتش نشانی و خدمات ایمنی تهران، اعلام حریق و حوادث واقعی شامل بر کمتر از 10 درصد تماس ها با تلفن 125 می شود. سال 1382، 75/8 درصد سال 1383، 25/9 درصد و نیمه اول سال 84، 5/7 درصد.
الو آتش نشانی
هر تماس با 125 به مرکز اصلی مخابرات آتش نشانی در خیابان ملاصدرا وصل می شود و اپراتور اول به تماس پاسخ می دهد، ابتدا نوع حریق یا حادثه و موقعیت آن سئوال می شود، در این قسمت باید منشأ حادثه (ماده سوختنی، شدت گاز در حال نشت و...) و حجم آن مشخص شود، سپس آدرس دقیق و مشخصات محلی دریافت می شود و در انتها شماره تلفن تماس گیرنده نیز ثبت می شود. اپراتور دوم از طریق این شماره مجددا با شخص تماس گیرنده ارتباط برقرار می کند تا مورد تایید شود. در این فاصله به وسیله بیسیم به ایستگاه مربوطه اطلاع می دهند.
زنگ ایستگاه تنها با ارسال یک کد رادیویی به صدا درمی آید و 30 ثانیه بعد ماموران به سمت نقطه هدف حرکت می کنند. در برخی موارد قبل از اینکه تماس تایید شود واحد عملیاتی به محل اعزام شده و پس از چند دقیقه به نقطه حادثه دیده می رسد و اگر در تماس مجدد وقوع حادثه تایید نشد به خودرو آتش نشانی دستور برگشت داده می شود.
در بخش 125، روزانه به 3 هزار تا 4 هزار تماس پاسخ می گویند و در مواقع عادی تنها از دو اپراتور اولیه و دو یا سه اپراتور ثانویه برای کار استفاده می شود. در مواقع اضطراری نظیر زلزله یا چهارشنبه سوری، تعداد کارکنان تا 14 نفر نیز افزایش می یابد. این مرکز مجهز به یک بانک اطلاعاتی از 2 هزار ماده سوختنی و نحوه اطفای آن است.
شیفت کاری آتش نشانی برای تمامی کارکنان 24 ساعت خدمت و 48 ساعت استراحت تعریف شده و اپراتورهای 125، 10 ساعت از 24 ساعت شیفت خود را به طور پیوسته پشت دستگاه هستند. یک ایستگاه امداد هوایی (بالگرد)، 11 ایستگاه نجات و 74ایستگاه حریق در تمام شبانه روز در حالت آماده باش
قرار دارند. آتش نشانی شغلی نجات بخش، سخت و ارزشمند است.
فرهنگ و فن آوری
آگاه از مسئولان اتاق ضبط صدا درستاد فرماندهی می گوید: در اینجا تمام تماس ها به همراه تماس تایید کننده و دستوراتی که از طریق بیسیم مخابره شده است به همراه ساعت و تاریخ در فایل های جداگانه ضبط شده و روی لوح فشرده حفظ می شوند. طبق آمار رسمی 125، نزدیک به 8 یا 9 درصد تماس ها اعلام حریق و حادثه، حدود یک درصد، راهنمایی و مشاوره درباره پیشگیری از حادثه، یک درصد درخواست کمک های غیرمرتبط و بالاخره نزدیک به 14 درصد مزاحمت عمدی از سوی بزرگسالان و 16 درصد مزاحت از سوی کودکان و نوجوانان است. 60 درصد باقیمانده به مزاحمت های غیرعمدی و تماس های اشتباه اختصاص دارد.درصد کمک های غیرمرتبط و مشاوره، بسیار اندک است. مزاحمت های غیرعمدی نیز بیشتر به اختلالات تلفن و همین طور عدم دقت در شماره گیری ارتباط دارد.
نظری، از کارکنان بخش اپراتوری می گوید: گاهی پیش شماره 225 به صورت 125 مخابره می شود یا در شماره های تلفن همراهی که به فرض با ...09125 شروع می شوند با دریافت نکردن دو رقم اول شماره 125، فورا به اینجا وصل می شود .
این مشکل،  اغلب ناشی از کارکرد دستگاه ها و خطوط قدیمی تلفن است که می توان آن را با بهره گیری از فن آوری جدید اصلاح کرد، ولی فن آوری نو گاهی بیشتر مشکل ساز است.
یکی از اعضای آتش نشانی در این باره می گوید: تلفن های عمومی سطح شهر که از نوع جدید هستند و به دکمه تماس مستقیم با آتش نشانی مجهزند، بیشتر مشکل ساز هستند،  حتی می شود ادعا کرد، بیش از 99 درصد تماس ها از این تلفن ها توسط مزاحمان صورت می گیرد. بچه هایی که مدرسه شان تعطیل شده یا سربازهایی که وقت گذرانی می کنند و جوانانی که سرگرمی دیگری ندارند با فشار دادن یک کلید می توانند تلفن 125 و متعاقب آن نیروی یک ایستگاه را که برای حفاظت از زندگی شهروندان اختصاص داده شده، اشغال کنند. اگر مخابرات این امکان را از تلفن های عمومی حذف کند،  میزان مزاحمت نیز کاهش پیدا می کند .
آگاه درباره تشخیص صحت تماس ها می گوید: سعی می کنیم از روی لحن و کلام تماس گیرنده میزان واقعیت را پیدا کنیم، با این روش می توان درصد بسیاری از مزاحمت ها را حذف کرد، از روی پیش شماره تماس گیرنده نیز می شود مشخص کرد آیا از همان ناحیه تماس می گیرد یا نه .
تفریح عمومی
ایجاد مزاحمت برای کسانی که قسمتی از ضروری ترین مسائل یک شهر را در دست دارند در ایران، هنوز هم سرگرمی محسوب می شود و گفتن این نکته که ممکن است در جای دیگری به نیروهای آتش نشانی نیاز باشد تا جان یا اموال کسی را از نیستی نجات دهند، تکراری بی فایده است. آمارها نشان می دهد که این رفتار در سالهای اخیر و با وجود پیشرفت فرهنگی (که خود جای بحث دارد) هنوز محبوبیت خود را به عنوان یک سرگرمی حفظ کرده است.
اگر ایجاد مزاحمت را مانند پاره کردن صندلی های اتوبوس ها و شکستن شیشه های تلفن های عمومی، آسیب به اموال عمومی به حساب بیاوریم، صاحب این عادت دچار بیماری وندالیسم یا جنون خسارت زدن است و اگر میزان مزاحمت کودکان (16 درصد) و بزرگسالان (14درصد) را بررسی کنیم به دو نتیجه می رسیم، یکی اینکه سرگرمی به دلیل پرطرفدار بودن در میان کودکان یک تفریح بچه گانه محسوب می شود و دوم اینکه بزرگسالان موردنظر تنها 2 درصد رشد کرده اند.

چهارشنبه ۲۰ مهر 1384 روزنامه همشهری

http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1384/840720/Irshahr/_armansh.htm


 
 
کارهایی که زیر ذره بین می روند طلب ها را وصول کنید
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٤
 
کارهایی که زیر ذره بین می روند
طلب ها را وصول کنید
 
004098.jpg
 

محمد سرابی
شرخرها یک پدیده اجتماعی جدید یا منحصر  به  فرد نیستند. این اشخاص در بسیاری از جوامع وجود دارند و در حاشیه فعالیت  های اقتصادی خرد به زیست خود ادامه می  دهند. در ایران که مجرمان چک بعد از مواد مخدر، بزرگترین گروه زندانیان را به وجود می  آورند، قوانین پیچیده و متناقض مالی، راه سوء استفاده را باز گذاشته و شرخرها امکان رشد پیدا می  کنند؛ اگرچه به دلیل روحیه فردگرای ما ایرانیان، معمولا باندهای بزرگ و منسجم تشکیل نمی  دهند. توجه داشته باشید که در این نوشتار، کلاهبرداران و اوباش موردنظر نیستند. شرخرها درواقع یک گروه اجتماعی اقتصادی هستند که در مدت زمانی طولانی به این شغل می  پردازند و درآمد تقریبا ثابتی از این راه دارند.
شرخرها چند ویژگی عمومی دارند؛ آنها تلاش می  کنند با قانون و مجریان قانون درگیری نداشته باشند و تا وقتی ضرورت ندارد، برای خود جرم نسازند، علاوه بر آن، در محدوده  های کاری یکدیگر وارد نمی  شوند. این محدوده  ها از جهت جغرافیایی (پاساژ) یا به طریق گروه  های صنفی (فروشندگان لوازم خانگی) تعریف می  شوند. وارد نشدن  شان در حوزه کاری یکدیگر از یک نوع همزیستی مسالمت  آمیز نشات می  گیرد تا از ترس. درواقع شرخرها یاد گرفته  اند برای ادامه حیات نباید کار را از چنگ یکدیگر درآورند. همچنین برخلاف دیگر صنایع ملی که تنها در یک یا چند شهر احداث شده  اند، شرخرها در تمام شهرهای ایران فعالیت می  کنند و گاهی از این شهر به آن شهر در سفر هستند.
در میان شرخرها دو دسته متفاوت را می  توان تشخیص داد؛ گروه اول که در سطح مدیریتی شرخری می  کنند و به اصطلاح بیزینس  من هستند و گروه دوم که در سطح عملیاتی به شرخری می  پردازند و گردن  کلفت هستند. گردن  کلفت  ها گاهی اوقات برای انجام بخش  های اجرایی یک پروژه به استخدام گروه اول درمی  آیند. از ویژگی  های شرخرهای مدیریتی می  توان موارد زیر را ذکر کرد؛
۱ اغلب کار چک  های کلان، اتومبیل  های سرقتی یا املاکی که مشکل مالکیت دارند را انجام می  دهند.
۲ - پیش از این کار شغل  های دیگر و بعضا سطح بالایی داشته  اند.
۳ با مراحل اداری کاملا آشنا هستند و حتی عوامل حقوقی و قضائی را می  شناسند.
۴ تنها کار می  کنند، ولی هر سه، چهار نفر با هم رابطه دارند.
۵ یک روال مشخص و تجربه  شده برای پیگیری چک  ها و زمین  ها دارند.
۶ صاحب دفتر کار هستند که به صورت شرکت سرمایه  گذاری یا دفاتر مالی و حقوقی دیده می  شود.
۷ - سرمایه خود را در قسمت  های متفاوتی مانند بورس، خرید و فروش اتومبیل، معاملات املاک، گوشی تلفن همراه، رایانه و لوازم صوتی و تصویری ذخیره می  کنند.
۸ - متاهل و در خارج از محیط کار دارای یک زندگی موجه و کامل هستند.
۹ درآمد بالایی دارند و سرمایه خود را بنا به طبیعت این حرفه، در معرض خطر قرار می  دهند. از این جهت با قسمتی از جامعه بازرگانان، تجار و پیمانکاران در تماس مستقیم هستند.
۱۰ ترکیب سنی آنها از 25 تا 50 سال متغیر است.
۱۱ برخی از شرخرهای مدیریتی در گذشته جزو دسته عملیاتی بوده  اند که سطح کار خود را ارتقا بخشیده  اند.
شرخرهای اجرایی یا همان گردن  کلفت  ها ویژگی  های دیگری دارند؛
۱ اغلب مجرد هستند.
۲ - ورزشکارند و این از ظاهرشان مشخص است. بدنسازی، کشتی یا ورزش  های رینگی در میان آنها پرطرفدار است.
۳ چاقو، زنجیر یا سلاح  های سرد کوچک را با خود حمل می  کنند، ولی به هر بهانه  ای به کار نمی  گیرند.
۴ در بیرون کردن مستاجران و پس گرفتن اتومبیل  ها یا هر کار دیگری که نیاز به زور باشد، وارد می  شوند، ولی بی  مهابا از زور استفاده نمی  کنند.
۵ تحصیلات بالا ندارند، ولی همه باسواد هستند.
۶ در زمینه  های سرقت، مواد مخدر (قاچاق و مصرف) مشروبات الکلی و مخصوصا زنان خیابانی نیز فعالیت می  کنند.
۷ - ظاهر خود را با استفاده از لباس، زیورآلات و فرم موها تغییر می  دهند تا به گونه  ای خشن و قدرتمند به نظر بیایند.
۸ - به این دلیل که همیشه مشتری پیدا نمی  کنند، درآمد آنها از این کار بالا نیست، بنابراین به شغل  های مختلفی چون مسافرکشی، مکانیکی و نصب و تعمیرات تاسیسات ساختمانی می  پردازند.
۹ ترکیب سنی آنها از 20 سال تا 35 سال متفاوت است.
۱۰ پاتوق  هایی در مغازه  های فروش گوشی تلفن همراه، بنگاه  های معاملات خودرو و فروشگاه  های پوشاک دارند.
شرخرهای مدیریتی، معمولا علاقه  ای به گفت  وگو درباره جزئیات کار خود ندارند، تنها مورد یکی از نظامیان سابق، حدودا 50 ساله بود که در زمینه زمین  های شمال کشور فعالیت می  کرد و آزاد کردن آخرین زمین بیش از پنج سال برای او طول کشیده بود و بعد از آزادی به قیمت این زمین چند صفر اضافه شد.
در صورت برقراری ارتباط نامناسب که از طریق یک واسطه (فامیل، همسایه و ...) انجام می  شود، شرخرهای عملیاتی، بسادگی درباره حرفه و تجربیات خود صحبت می  کنند و رفتار بسیار صمیمانه  ای دارند که تصور شرور بودن آنها را از ذهن پاک می  کند.

آدم های نه چندان معمولی
آدم های کوچه و خیابان در هیبت های متفاوت در آیند و روند هستند؛ تند می آیند، تنه می زنند و رد می شوند. گاهی قیافه ای آشنا به نظر می رسد که بسرعت در انبوه جمعیت پنهان می شود. شرخرها هم از میان همین آدم  های کوچه و بازارند؛ آدم هایی که عنوان شرخر را یدک می کشند و شاید مشاغل رسمی هم داشته باشند، اما به هر حال شرخر هستند.

پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۴   روزنامه همشهری

http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1384/840728/Irshahr/darsh.htm


 
 
شبی از یک فرهنگ دور - احمد وکیلیان - یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
 

شبی از یک فرهنگ دور

گفتگو با سید احمد وکیلیان درباره یلدا و سنت‌هایی که هنوز مانده‌اند

یکی از معدود رسم‌های باقیمانده از دران قدیم شب یلدا است که هنوز هم کم و بیش جریان دارد. این سنت در گذشته با قدرت بیشتری دنبال می شد و همانطور که انتظار می‌رفت کم کم از رونق سابق افتاد. نسل‌های مانند قبل شب یلدا را برگزار نمیکنند و سرگرمی‌های دیگری دارند که جای آن را گرفت است. شاید به جای اینکه بپرسیم چرا سنت‌های فرهنگی گذشته ما ضعیف شده است باید بپرسیم که چرا رسم‌هایی مثل شب یلدا هنوز باقیمانده و ار بین نرفته است.

«سید احمد وکیلیان» پژوهشگر و مدیر مسئول فصلنامه فرهنگ مردم در گفتگو با دوچرخه این نکته را مطرح می‌کند که یکی از راه های تقویت فرهنگ یک کشور ثبت آیین‌ها و رفتار‌های مردم است تا بتوانیم این عوامل فرهگی را به نسل‌های بعد انتقال دهیم.

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
ساختار نظام سلامت در جهان چگونه است؟ یکپارچه یا رنگارنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

ساختار نظام سلامت در جهان چگونه است؟

یکپارچه یا رنگارنگ

 

محمد سرابی

سازماندهی بهداشت و سلامت جامعه، عنصری است که در شیوه زندگی جدید و با گسترش شهر نشینی ایجاد شده است. در دوران گذشته  حتی انواع مرگبار بیماری‌ها تا زمانی که به صورت همه‌گیر در نمی‌آمدند و انبوهی از جمعیت را از بین نمی‌بردند مورد توجه قرار نمی‌گرفتند. اساسا بیماری و در ادامه آن مرگ بر اثر بیماری، جزیی از زندگی روزمره به شمار می‌رفت در حالی که انسان امروزی انتظار دارد تا نهایت فرصتی که دارد بدون درد و رنج زندگی کند. نظام سلامت از اجزای جوامع مدرن است که در کلیه اشکال سیاسی و اجتماعی جایگاهی را به خود اختصاص داده. سلامت در کنار آموزش دو بخشی است که از جمله مطالبات همیشگی شهروندان به شمار می‌رود و تامین آن حداقل وظیفه حکومت محسوب می‌شود.

محمد سرابی - mohammad sarabi

محمد سرابی - mohammad sarab

still loving you mohammad sarabi

------------------

قاره اروپا یکی از متنوع ترین نظام‌های بهداشتی را دارد که به تناسب هر کشور متغییر است. دو ساختار اصلی این سیستم نظام «بیسمارک» و نظام «بوریچی» است.


 
 
فقط یک بار زندگی می‌کنی - گفتگو با احسان قائم مقامی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
 

فقط یک بار زندگی می‌کنی

گفتگو با احسان قائم مقامی

محمد سرابی

 

 

احسان قائم مقامی استاد بزرگ شطرنج ایران و دارنده رکورد بازی همزمان با بیشتر از 600 شطرنج‌باز دیگر است. اما موضوع مصاحبه ما از جایی شروع شد که فهمیدیم او در نوجوانی فوتبالیست بود و به خاطر شطرنج حرفه‌ای ،  فوتبال را کنار گذاشت. او تاکید می‌کند که خود را نابغه نمی‌داند و تنها با برنامه ریزی و استفاده از فرصت‌هایی که داشته است توانسته به موفقیت دست پیدا کند. با همکاری روابط عمومی فدراسیون شطرنج و در ساختمان این فدراسیون با او گفتگو کردیم. قائم مقامی متولد 1361، ازدواج کرده و در رشته حقوق مشغول به تحصیل است.

 

 

تا حالا کسی پرسیده که آیا از نسل قائم مقام فرهانی هستید؟

بله من شجره نامه ام را دقیقا نمیدانم ولی می‌دانم که از نسل ایشان هستیم. البته طایفه قائم مقامی ها چند دسته می شود ولی نسب ما به ایشان برمی‌گردد. یک خانمی بودند که این نسبت را ریشه یابی کرده بودن که  چند گروه  با اسم قائم مقامی و پسوند های گوناگون هستند و در جاهایی مختلفی سکونت دارند. اقوام پدری من در استان مرکزی ساکن هستند و نسبتشان به قائم مقام فرهانی می‌رسد.

خودتان هم این نسبت را دنبال کرده اید؟

نه من خیلی پیگیر نبودم ولی به این موضوع افتخار می‌کنم چون می‌دانم که ایشان از بزرگمردان تاریخ ایران بودند و که تاثیر خوبی روی پیشرفت کشور ما داشته مخصوصا در بحث آموزش. ایشان در کنار امیرکبیر جز افرادی بودند که در دوره خودشان خیلی تاثیرگذاشتند و باعث افتخار هر کسی است که از نسل آن ها باشد.

چرا هیچ وقت دقیقا به دنبال پیدا کردن خط اصلی شجره نامه خودتان نبودید؟

دلیل اصلیش این بود که من از 11 سالگی وارد وادی ورزش شدم و به طور حرفه‌ای شطرنج را دنبال کردم و قبل از آن هم که تا 13 سالگی فوتبال را به صورت حرفه ای بازی‌ می‌کردم، با وجود اینکه خیلی دوست داشتم فرصت کافی برای رسیدن به مطالعات جانبی نبود تا اینکه وارد دانشگاه شدم و هنوز هم بیشتر وقتم را برای شطرنج گذاشته ام. شطرنج وقتگیرترین و دیر بازده ترین و علمی ترین رشته ورزشی است و  میلیون‌ها کتاب و نرم افزار دارد. کسی که بخواهد در این رشته فعالیت کند باید همیشه خودش را روز آمد نگهدارد  من هم به همین دلیل سرم شلوغ است.

از کی شلوغ بود؟

می‌شود گفت از 14 سالگی که قهرمان بزرگسالان ایران شدم. از آن موقع مسئولیت‌هایم خیلی جدی تر شد

کسی که در 14 سالگی قهرمان بزرگسالان شود می‌تواند تا آخر عمر با همین موضوع خودش را سرگرم کند. چه مسئولیتی داشتید؟

 

 

 


 
 
زندگی در گاو صندوق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

زندگی در گاو صندوق

محمد سرابی

 mohammad sarabi

 

در بخشی از فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور، وی به سراغ شهری در کانادا می‌رود و در خانه‌ها را یکی یکی باز می‌کند و از ساکنان خانه‌ها می‌پرسد که چرا وقتی خانه هستند در را قفل نمی‌کنند. در این صحنه‌ که مانند دیگر صحنه‌ها و دیگر فیلمهای مایکل مور تبلیغاتی است و نه مستند، هدف اثبات امنیت بسیار زیاد در کانادا بود در حالی که هرکسی می‌داند در شهرهای امروزی چه در مکزیک، چه در هند و چه در ایتالیا شهروندان در خانه‌هایشان را قفل می‌کنند.

 

 

صنعت قفل و کلید یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین صنایعی است که به همت دزدان و قاتلان از دوران باستان تا کنون رواج داشته است. در روستا‌ها و شهر‌های کوچک مشکل حفاظت از دزدی وجود نداشت غیر از اینکه اساسا به جز احشام و محصولات کشاورزی چیز زیادی برای دزدیدن پیدا نمی‌شد، همه یکدیگر را می‌شناختند و هر غریبه‌ای فورا دیده می‌شد. پیشگیری از دیگر جرائم نیز به همین شیوه انجام می‌شد. مخصوصا که زندگی خانواده‌ها پیوستگی بسیار زیادی با یکدیگر داشت و هرکس باید چهارچوب‌های و قواعد رفتاری قومی را رعایت می‌کرد. حالتی که در شهر‌های بزرگ از بین رفته و شکل وارونه به خود گرفته است و حالا دیدن شخص آشنا به ندرت پیش می‌اید. درهای چوبی خانه‌های قدیمی ایران با «کلون» بسته می‌شد که چوبی افقی در پشت در بود و تنها از داخل بسته می‌شد. در نوع پیشرفته‌تر این کلون با یک کلید بزرگ اهرم مانند از بیرون در باز می‌شد که شکلی ابتدایی از قفل بود. قفل‌های واقعی که به دست صنعتگران هنرمند ساخته می‌شد به صندوقچه سرمایه داران و قصر حاکمان اختصاص داشت.


 
 
خون بازی بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
 

خون بازی

بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید

 

 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

 

 

شاید یک کشاورز که با داس به پای خود زده بود یا سربازی که در نبرد مجروح شده بود یا حتی شکارچی که به دنبال شکار زخم برداشته بود اولین بار فهمید که بیرون روفتن خون از بدن همیشه هم باعث ضعف و بدحالی نمی‌شود بلکه می‌تواند خود به کاهش بیماری کمک کند و از آن به انسان‌ها یاد گرفتند که بیماری‌های کلی و مخصوصا آنهایی که دلیلش را به درستی نمی‌دانند با این روش از تن خود بیرون کنند. حداقل ارزش امتحان کردن را داشت و اگر مفید بود که بعدا بار‌ها تکرار می‌شد. 

 


 
 
یعنی وجود داشتن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
 

بچه هایی که شناسنامه ندارند به کلاس درس نخواهند رفت

 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

شناسنامه داشتن یعنی وجود داشتن و کسی که شناسنامه نداشته باش و نامش در هیچ جایی ثبت نشده باشد انگار که اصلا وجود ندارد هرچند که زندگی کند و مشغول کار باشد و همه هم او را به نامی بشناسند. شاید شناسنامه­ای در کار نیست و شاید در گرو یک وعده غذا مانده باشد.


 
 
کبوتر باز ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 

المپیک کبوتر ها

 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

کبوتربازها خود را عشقباز می­نامند، زیرا معتقدند کبوتربازی را تنها می­توان با عشق توصیف کرد. سال­ها قبل کبوتربازی، رسم و سرگرمی مردان شهر بود و بر گوشه هر پشت بامی گنجه­ای با چند پرنده دیده می­شد. ولی زمان گذشت. شهر و سرگرمی­های آن تغییر کرد و کبوتربازی، ممنوع و فراموش شد. اگر چه در گوشه­ هایی از حومه شهر هنوز هم عشقبازها به کار خود ادامه می­دهند. به رسم دیرین،در آغاز هر سال تابستان، عشقبازهای بزرگ  با هم مسابقه می­دهند. این مسابقه که «گرو» نام دارد، هنوز هم طرفدارانی دارد و در آن صدها کبوتر در مقابل چشم تماشاگران به پرواز درمی­آیند.

اینجا حاشیه شهر تهران است. حیاط بزرگ و باغ­مانند یک کارخانه قدیمی که با اولین پرتوهای نور خورشید روشن می­شود. جاده اصلی آنقدر دور است که تنها گاهی صدای عبور خودرویی شنیده می­شود. یک سمت حیاط با  قفس­های کبوتر پر شده است. یک­شکل و اندازه بودن قفس­ها، سایه­بان سرتاسری، قفس بسیار بزرگی که مخصوص پرواز آزمایشی ساخته شده است، لوله­کشی آبخوری­ها و دیگر تجهیزات نگهداری از کبوترها نشان می­دهد که نه با یک سرگرمی ساده، بلکه با فعالیتی جدی و منظم روبرو هستیم.

در این قفس­ها بیشتر از هزار کبوتر نگهداری می­شود. دو نفر در استخدام صاحب کبوترها هستند تا شب و روز به آنها رسیدگی کنند. هر روز باید ظرف­های آب و دانه را عوض کرد. کف قفس­ها را کاردک کشید. همه جا را جارو زد و پرنده­ها را به­دقت از نظر گذراند. خوراک این همه کبوتر در کیسه­های بزرگ خریداری می­شود. ارزن، گاودانه، قره­ماش، سنگینک و گندم دانه­های اصلی هستند. اسرار و رموزکاری اهمیت زیادی دارند، مثلاً از گندم آبی برای خوراک استفاده نمی­شود و گندم باید حتماً دیم باشد. «حجت» از سال­ها پیش عشقبازها را می­شناسد. از او درباره نوع کبوترها سئوال می­کنیم؛ «کله برنجی، دم سیاه، قارا، گرگی، چلجله، هما، سرور، شازده گلی، سفیدتودمی، لک دوش، قلمکار،... . » عشقبازها درست مثل تربیت کنندگان حرفه ای اسب های مسابقه در اروپا نسل و نسب کبوترهایشان را می­دانند. مثلاً خبر دارند که جدّ یک کبوتر چه رنگی داشته و چقدر در پرواز مهارت داشته است. رنگ تنها برای زیبایی نیست، بلکه نشانه­ای از توانایی پرواز هم محسوب می­شود. کبوترهای قرمز و سیاه معمولاً پرواز طولانی­تری دارند. در فرهنگ عامیانه گفته شده کبوترهای طوقی در این میان بدشگون هستند و برای صاحب آنها اتفاقات بدی خواهد افتاد. ولی زمانی که از این جمع کبوتر باز می پرسیم می فهمیم کسی به چنین چیزی اعتقاد ندارد و در همین گروه کبوترها هم یک جفت طوقی نگهداری می­شود.

از ابتدای بهار، کبوترهایی که باید در «گرو» شرکت کنند، مشخص می­شوند. پرهای آنها را می­کشند تا پرهای جدید و سالم به­جای آن بروید. رشد پرهای جدید 40 روز طول می­کشد. پس از آن، تمرین­های مقدماتی در قفس بزرگ آغاز می­شود که در هر تمرین، کبوتر برای پرواز طولانی­تر آماده می­شود. به پرنده­ها باید یکی یکی رسیدگی کرد. مثل یک ورزشکار حرفه­ای در دوران آمادگی.بعد از تمرین به آنها مقدار مشخصی آب می­نوشانند. بال­ها را ماساژ می­دهند و بعد از سردشدن ماهیچه به خوابگاه انتقال می­دهند یا به اصطلاح «جا می­کنند». پس از طی دوره تمرین و در ابتدای تابستان روی پرهای دم کبوتر، مهر نام صاحب آنها را می­زنند و پرنده برای مسابقه آماده می­شود. تابستان، فصل مسابقات گرو است. مسابقه بین 10 یا 20 کبوتر نیست. صدها کبوتر در دو تیم 300 یا 350 عددی به پرواز درمی­آیند و تیمی که بیشتر در هوا بماند، برنده است. البته جزئیات گرو بسیار دقیق­تر از اینها و در حد بازی دو تیم ملی با یکدیگر است.

در حیاط کارخانه، همه منتظر ساعت 6 صبح هستند. جمعیت بیشتری از راه می­رسند. زیر درختان، تخت گذاشته­اند و در گوشه­ای دیگر، کنار دیوار حصیر پهن کرده­اند. درست سر ساعت 6، در قفس­ها را باز می­کنند و 351 کبوتر با شکوه فراوان به سوی آسمان پرواز می­کنند. صدای تشویق تماشاچیان از همه طرف بلند می­شود. اما چرا 351 کبوتر؟

یک کبوتر «قوش­بر» است، یعنی سهم پرنده­ای شکاری مانند قرقی می­شود. پرنده­های شکاری در حاشیه شهرها و همان مکان­هایی که کبوتربازها به پرورش کبوتر مشغولند، به دنبال طعمه می­گردند. آنها ساعتها، گروه کبوترها را تعقیب می­کنند و بعد از چند ساعت، پرنده­ای که از دیگران خسته­تر است را شکار می­کنند. تأسف کبوتربازها وقتی است که بهترین کبوترها شکار می­شوند. «جواد» که در کنار حجت نشسته است، می­گوید: «قیمت کبوتر خیلی متفاوت است. ولی جوجه کبوتر حدوداً از 7 تا 30 هزار تومان قیمت دارد. قیمت پرنده خوب به 50 هزار تومان و بالاتر هم می­رسد. عشقبازها خودشان پرنده خوب را می­شناسند. جوجه پاییز و جوجه بهار هم با یکدیگر فرق دارند.»ساعت 6 صبح، خیلی دورتر از جایی که الان هستیم، در آن سوی شهر همین اتفاق تکرار شده است و 351 کبوتر رقیب به پرواز درآمده­اند. دو رقیب، چند هفته قبل با هم قرارداد «گرو» را نوشته­اند. در این قرارداد، روز و ساعت پرواز، تعداد کبوترها و دیگر شرایط به­دقت ذکر شده است. از هر طرف، سه نماینده به­عنوان داور در کنار طرف مقابل هستند. آنها ساعت فرود هر پرنده در محوطه مقابل قفس­ها را یادداشت می­کنند. اگر کبوتر روی دیوار، درخت، سیم برق یا هر جایی غیر از محوطه بنشیند از دور مسابقه حذف می­شود که به آن «هرز» می­گویند.

وقتی تمام کبوترها به زمین نشستند، میانگین پرواز آنها محاسبه شده و برنده اعلام می­شود. اما شاید چند کبوتر درنقطه­ای دور به زمین بنشینند، خستگی در کنند و ساعتی بعد به سوی لانه برگردند. «عباس رفیعی» که هر سال این مسابقات را دنبال می­کند، می­گوید: «داورها به­راحتی تشخیص می­دهند که کبوتر «دوپر» شده است، یعنی بعد از پرواز صبح این دومین بار است که به زمین می­نشیند. داورها خود از عشقبازهای قدیمی هستند و از رفتار و حرکات کبوتر این را می­فهمند. بقیه هم نظر آنها را می­پذیرند.» او چند نکته دیگر از گرو را برای ما شرح می­دهد: «کبوترها در 4 یا 5 دسته پرواز می­کنند. این دسته­ها که «تیپ» نامیده می­شوند، در کنار هم نیستند، بلکه در ارتفاع­های مختلف و بالای سر هم پرواز می­کنند. بالاترین تیپ­ها از ابرها هم می­گذرند. ولی هر چقدر که پایین­ترین تیپ مقاومت کند و بیشتر در آسمان بماند، بقیه هم دیرتر می­نشینند. کبوتری که جدا از تیپ پرواز می­کند هم زودتر از بقیه خواهد نشست».

سفره بزرگی پهن می­شود و همه به صرف صبحانه می­نشینند. آن طرف­تر کسی منقل ذغالی را باد می­زند و اسپند دود می­کند تا کبوترها چشم نخورند. از 10 صبح، کبوترها یکی یکی پایین می­آیند، دور می­زنند و با کوچکتر شدن حلقه پرواز می­نشینند. چرخاندن دستمال قرمز و ضربه زدن به بشکه­های خالی راهی ساده برای ترساندن کبوتر و ادامه پرواز اوست. ولی اگر کسی بخواهد تقلب کند، داورها می­فهمند و مسابقه به هم می­خورد. امکان دوپینگ هم وجود ندارد. زیرا چند روز قبل از مسابقه، نمایندگان هر طرف به محل نگهداری کبوترهای حریف می­روند و شبانه­روز در نزدیکی قفس­ها نگهبانی می­دهند تا به غیر از آب و دانه­های مجاز، هیچ چیز دیگری مثل داروهای تقویتی به کبوترها داده نشود.

با این همه دقت در جزئیات و سرمایه­ای که برای مسابقات گرو مصرف می­شود و شانه به شانه بزرگترین مسابقات ورزشی میزند، طبیعتاً باید شرط­بندی کلانی در میان باشد. از رفیعی سئوال می­کنیم که براساس قرارداد به طرف برنده چه چیزی می­رسد و او پاسخ می­دهد: «شیرینی، چند شاخه گل یا چند سکه طلا، همین». ولی مگر ممکن است در مسابقه­ای با این همه هزینه و تشریفات، کمتر از چند میلیون پول جابه­جا شود؟ «موضوع، اصلاً پول نیست. هدف این است که دور هم باشیم و از پرواز کبوترها در سینه آسمان لذت ببریم.» و دیگران هم آنچنان با صداقت تمام از نبود شرط بندی کلان در گرو حرف میزنند که راهی جز باور ادعایشان نمی ماند. انگار تماشای مسابقه خود هدف اصلی است. رفیعی مانند بیشتر کسانی که به تماشای گرو آمده­اند، در سال­های جوانی دسته­ای کبوتر بر پشت بام خانه داشت. «الان توی شهر نمی­شود کبوتربازی کرد. هم ممنوع شده است و هم این که همسایه­ها شاکی می­شوند. خانه­های یکی دو طبقه قدیمی، پشت بام وسیع و دورتادور فضای باز داشتند که در آپارتمان­های امروزی پیدا نمی­شود.» همه چیز حتی کبوترها هم عوض شده­اند. به گفته چند نفر، از مدتی قبل که استفاده از تلفن همراه بیشتر شد، کبوترها در تهران بیشتر گم می­شوند و راه «بوم» خود را فراموش می­کنند.

شربت و شیرینی و میوه می­آورند. صاحب نسبتا جوان کبوترها خوشحال و سر افراز و به رسم مردانگی با فروتنی در میان مهمانانش قدم می­زند و با تلفن همراه از وضعیت رقیب خبر می­گیرد. او شخصیت اصلی مجلس جشنی است که به افتخار کبوترانش برپا شده است. رفیعی می­گوید: «هر عشقباز این پول و وقتی که پای کبوتر می­گذارد را اگر پای هر کار دیگری بگذارد، میلیاردر می­شود. ولی چه می­شود کرد که کبوتر عشق است.»

کسی مشتی اسپند بر آتش می­ریزد و بقیه صلوات می­فرستند. همه در سایه نشسته­اند و چشم به آسمان دارند. آفتاب تند شده است. آن بالاها گروه کبوتران بر بال نسیم پرواز می­کنند و چشم­ها را با خود می­کشند.

 

 روزنامه شرق پنجشنبه 20 مرداد 90

صفحه 12 ضمیمه

 

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی

 


 
 
اقبال به سنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
 
نگاهی به پدیده خرید سنگ‌های ماه تولد

محمد سرابی


اعتقاد به خواص نگین انگشتر‌ها قبلا به سالمندان اختصاص داشت ولی اکنون در میان نسل جوان نیز سنگ‌های درمانگر و نیروبخش بازار بزرگی یافته است.

نشانه این تغییر، تبلیغ سنگ‌ها در اینترنت و فضاهایی است که معمولا به جوانان اختصاص دارد. سنگ‌هایی که به‌صورت گردنبند، دستبند و انگشتر هستند در کنار پیاده‌رو‌ها هم فروخته می‌شوند و در کنار زینت‌آلات فلزی و چرمی بخشی از دنیای امروزی جوانان را می‌سازند. در گزارش زیر به بررسی این پدیده پرداخته‌ایم.


 
 
ویوان نواز در پیاده رو - موسیقی خیابانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

  آهنگ پیاده روهای پاییزی

محمد سرابی

 

مردمی که عصر ها در پیاده رو راه می روند و قدم روی برگهای خشک می گذارند در میان نسیم خنک پاییز صدای روان موسیقی را می شنوند. صدایی که از ضبط خودرویا پنجره خانه ای بیرون نمی آید بلکه از ویولن جوانی جاری می شود که در کنار دیوار ایستاده است و قطعات موسیقی کلاسیک را با آرامش می نوازد.این صدایی است که رهگذران را برای چند لحظه متوقف می کند و بعضی می ایستند تا در میان های و هوی سنگین شهر دمی به آهنگ ویولن گوش کنند.جوان خودش را «دامون صدای خیابان» و ویولنش را«ملودی»معرفی می کند.انگشتهای دستهایش از گرفتن دسته و کشیدن آرشه بر روی سیمها پینه بسته و شکل گرفته اند

 

-چی می زنی؟

=قطعات باخ، موتسارت،بتهوون.

-چند وقت است؟

 


 
 
تحصیل زیر چشم دوربین ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

 

تحصیل زیر چشم دوربین‌ها
محمد سرابی

در مکتبخانه‌ها معمولا مدرس جایی می‌نشست که همه بچه‌ها را می‌دید و چون تعداد محصلان کم بود چیزی از چشمش پنهان نمی‌ماند.

 مدرسه که بزرگ‌تر شد میز معلم را در جای بلندی قرار دادند و بین نیمکت‌ها فاصله‌ای انداختند و دفتر مدرسه را مشرف به حیاط ساختند. حالا انگار این هم کافی نیست و باید با دوربین هر نقطه‌ای را زیر نظر داشت. نصب دوربین‌های مداربسته در مدارس پس از بحث‌های سال قبل حالا دارد به یک رسم رایج تبدیل می‌شود و اکنون که مدارس در حال باز شدن هستند مدیران تلاش می‌کنند در فهرست نیازهای ضروری مدرسه، گزینه دوربین‌های مداربسته را هم بگنجانند. دانش‌آموزان نیز از دوران مدرسه می‌آموزند که چگونه می‌توان تمام مدت زیر سایه لنز دوربین زندگی کرد.

در داستان‌های تخیلی مانند «1984» و «این روز کامل» یا فیلم‌هایی مانند «گزارش اقلیت» دوربین‌های حفاظتی از سوی یک ناظر بزرگ همه جا را پر کرده‌اند و به‌دنبال یافتن کوچک‌ترین نافرمانی از انسان‌ها هستند تا هرکسی را به دام بیندازند. به هرکجا بروید، هرچه بگویید و به هرچه دست بزنید دوربین‌ها می‌بینند. هرجا که باشید این‌سو و آن‌سو در ساختمان‌ها، خیابان‌ها و زیر‌وروی زمین دوربین‌ها روی پایه خود می‌گردند و بی‌صدا همه را زیر نظر دارند و شخصیت‌های اصلی این داستان‌ها دائما در حال فرار از حوزه کنترل آنها هستند.

 


 
 
روزه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

 

توفیق روزه را باید داشت

توفیق روزه را باید داشت
اجتماع - آیین‌ها  - محمد سرابی:
مسلما این سال‌ها نخستین باری نیست که ماه مبارک رمضان با فصل تابستان مصادف می‌شود.


پیش از این در حدود 30سال قبل و 30سال قبل از آن و 30سال‌های قبل‌تر دیگر هم ماه مبارک رمضان در فصل تابستان قرار می‌گرفت یا به اصطلاح عامیانه به تابستان می‌افتاد. در دوره تابستانی قبلی کولر گازی نبود و در دوره پیش از آن اصلا کولری در خانه‌های مردم عادی پیدا نمی‌شد. پس مردم چگونه تشنگی روزهای گرم و گرسنگی روزهای بلند این فصل را تاب می‌آوردند؟
روزه گرفتن در زمره مناسک قرار می‌گیرد؛ عبادت- ریاضتی که با خودداری از نخستین نیاز انسانی تعریف می‌‌شود. در برخی از ادیان آسیایی مانند فرقه‌هایی در هند و تبت، ریاضت سخت به‌صورت جزء اصلی مذهب در آمده است.

اما در سوی دیگر، خودداری از خوردن و آشامیدن در ادیان ابراهیمی معنایی عمیق پیدا کرد و در هر دین به‌صورت عبادتی خاص درآمد.


 
 
نشانه ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

«نشانه‌ها»ی خالی از معنا

رفتارها- محمدسرابی:

بساط دستفروش‌های کنار خیابان پر از زینت‌آلات و بیشتر از همه گردن‌آویزهای نقره‌ای رنگی است که هریک به شکلی ساخته شده است.

مشتریان این بازار جوانان و مخصوصا نوجوانان هستند که در مقابل ردیف گردن آویز‌ها می‌ایستند و در میان این معجون به دنبال جذاب‌ترین شکل می‌گردند. فروشنده و خریدار چیز زیادی از معنی این اشکال نمی‌دانند و درباره آن هم صحبت نمی‌کنند.

گویی همه پذیرفته‌اند که زینت‌آلات تنها زینت هستند ولی این هراس همیشه وجود دارد که ما چیزی را به گردن بیندازیم که معنایی ناشناخته، غریب و زیانبار داشته باشد


 
 
آزار واذیت یا تجاوز جنسی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

آزار واذیت

محمد سرابی

در روز روشن در حاشیه پایتخت چهار نفر به زنی جوان تعرض می کنند.آن هم در کنار جاده و بدون ترس از دستگیر شدن.دومامور نما به صحنه می رسند و به تجاوز کنندگان ملحق می شوند تا وقتی که مامور های واقعی برسند و همه را دستگیر کنند. بعد قاضی اول پرونده، به دلیلی نامشخص و بدون توضیح متجاوزان را به جای تحویل به بازداشتگاه آزاد می کند. این موضوع باعث شد رئیس قوه قضائیه، رئیس دادگستری و قضات دادگاه کیفری استان تهران قاضی متخلف را مورد مواخذه قرار دهند و اولین جلسه دادگاه متهمان تشکیل شود.

چند روز بعد سه مرد که با شخصی اختلاف کاری داشتند وارد خانه او می شوند و بعد از بستن دست و پای صاحب خانه در مقابل چشم فرزندانش به همسرش تجاوز می کنند و می روند.واکنش رییس پلیس در جلسه ای خبری پس از این حوادث به این شکل است«...در بخش عمده ای از پرونده ها، تجاوز به عنف را خود قربانی باعث شده است...» و تاکید بر اینکه آمار تجاوز به عنف امسال افزایش  پیدانکرده است و فقط بازتاب زیادی دارد وگرنه پلیس کارش را به خوبی انجام می دهد. (روزنامه همشهری28 آبان 88)به زبان دیگر زنی که کنار جاده یا در خانه اش مورد تجاوز چند نفر نا آشنا قرار گرفته حتما خودش مقصر بوده است.

در مباحث اجتماعی وقوع تجاوز جنسی ناشی از جمع شدن دو عنصر است.خشونت و عوامل جنسی که خوشبختانه در ایران هیچ کدام وجود ندارد یعنی نباید وجود داشته باشد زیرامشکل خشونت یکی دوسال قبل با طرح امنیت اجتماعی حل شد.ماموران اراذل را کتک زدند وآفتابه برگردن در خیابانها چرخاندندتا از آن به بعد اوباش دیگر جرات تخلف نداشته باشند.عوامل جنسی هم دائما زیر نظر هستند مثلا تابستان امسال به فروشندگان لباس اخطارداده شده بود که مانکن های پلاستیکی را از ویترین مغازه ها جمع آوری کنند یا سر و دست واعضای بدن آنها را جداکنند تا تحریک کننده نباشند.کانال  های غیر اخلاقی ماهواره با پارازیت، سایت های غیر اخلاقی اینترنتی با فیلتر و رفت و آمد وسطح لباسهای غیر اخلاقی هم که با گشت و نگهبانی کنترل می شود.اینها یعنی مسئولان به خوبی وظایف خود را انجام می دهند.پس چرا چنین جرائم بزرگی در کشور رخ می دهد؟

اگر حوادث قیامدشت،لواسان یا گوهر دشت در یکی از کشور های اروپایی یاآمریکا اتفاق افتاده بود تلویزیون در تمام بخشهای خبری خود آن را تکرارمی کرد و هر بار هم از کارشناسی دعوت می کرد تا بگوید که جوامع غربی چقدر دچار سقوط اخلاقی  و تباهی فرهنگی شده اند وعنقریب از شدت فساد اخلاقی متلاشی خواهند شد.اینها همان جوامعی هستند که یک سینماگر معروف را 30سال پس از جرم به زندان می اندازند. نکند سرمایه گذاریها و برنامه ریزیها برای هدایت اخلاقی جامعه چندان هم به بار ننشسته است و در زیر نمای ظاهری جامعه ای که می بینیم یک بحران جنسی بزرگ در حال جولان باشد.نکند چیز هایی که ما به آن آزار واذیت می گوییم مهمتر از یک جرم کوچک فردی باشند.بحرانی که مانند آتشفشانی خاموش گه گاه بزرگی و خطر خود را نشان می دهد.

 

ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه 16   3 آذر 88


 
 
مجازات اعدام
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

بدترین مجازات ممکن

محمد سرابی

جان آلن اعدام شد.او و همدست زیر 18 سالش9 نفر را با تیراندازی تصادفی در آمریکا به قتل رسانده بودند.«جان آلن ویلیامز»47 ساله،سربازجنگ خلیج فارس که بعد از گرویدن به گروه لوییس فراخان نام خود را به جان آلن محمد تغییر داده بود در پاییز سال 2002 یک تفنگ دوربین دارخرید و گشت و گذار در ایالتهای مختلف آمریکا را آغازکرد.«لی بوید» جوان به او کمک می کرد.آنها صندوق عقب خودرو بزرگشان را سوراخ کرده بودند تا ازهمین حفره کوچک قربانی را انتخاب وشلیک کنند.بعداز تیراندازی به 12 نفر و زمانی که 10 میلیون دلار جایزه برای شناسایی آنها تعیین شده بود پلیس ویرجینیا قاتلان را دستگیر کرد.بدشانسی انها این بود که در ویرجیانا مجازات اعدام وجود دارد.وکیل آلن مثل تمام موارد مشابه ادعا کردکه موکلش به بیماری روانی مبتلا است ولی نتوانست آن را ثابت کند.بوید که درتمام این قتلها شریک بود به دلیل سن زیر 18 سال و ظاهر معصومانه اعدام نشد.از ابتدای سال میلادی 40محکوم در آمریکا اعدام شده اند. بنا به نظر سنجی موسسه گالوپ 65% مردم امریکا موافق مجازات اعدام هستند و در 35 ایالت از 50 ایالت این کشور اعدام قانونی است که در 12 ایالت هر ساله این حکم صادر می شود.6 سال قبل زمانی که آلن در زندان بود «جیمز براون»  پس از 27 سال حبس ودوبار محاکمه به جرم قتل اعدام شد.«ندال مالک حسن» افسر فلسطینی الاصلی که به تازگی در یک اردوگاه ارتش 13 نظامی را با تیراندازی کشته و 43 نفر دیگر را زخمی کرده است باید در انتظارهمین مجازات باشد. «خالد شیخ محمد» و افرادش که در  ماجرای 11 سپتامبر دست داشتند هم همینطور.دادگاه آنها به زودی شروع می شود.

امریکا یکی از کشورهایی است که مجازات اعدام در آن اجرا می گردد و پاسخ آن در مقابل اروپا که مجازات اعدام را حذف کرده است بسیار ساده است.آرنولد شوارتزینگر فرماندار کالیفرنیا یک بار به خبرنگاری که از اواین سوال را پرسیده بود گفت«مردم  اینجا عقیده دارند کسی که بدترین جرم را انجام داده است باید به بدترین مجازات برسد»روسیه که در 1996 متعهد شده بود پروتکل 6کنوانسیون حقوق بشر اروپا در باره حذف اعدام را امضا کند این کار را انجام نداده ورییس مجلس دومای این کشور می گوید که هنوز برای امضا زود است.نظر سنجی هایی از ژاپن نشان می دهد که اکثریت مردم این کشور موافق اعدام هستند.در خاور میانه هم مخالفتهایی به مجازات اعدام صورت گرفته است مثلا ایاد السامرایی رییس مجس عراق خواستار تعلیق اعدام شده است.البته به این دلیل که تا چند ماه دیگر اتنخابات برگزار می شود و گروههای درگیر می توانند از اعدام اعضای خو د استفاده تبلیغاتی کنند.

در ایران پس از اعدام یک نوجوان متهم به قتل که در رسانه هایی مانند تلویزیون هم انعکاس پیدا کرد موضوع مجازات اعدام بیشتر مطرح شده است ولی این سخنان و تلاشها همیشه قانون گذاران ،دولتها و دستگاه قضایی را هدف گرفته است در حالی که عامل اصلی در میان مردم است.اگر اکثریت مردم یک جامعه موافق مجازات اعدام باشند هیچ جریان روشنفکری با حقوق بشری قادر به حذف آن نخواهد بود.در بعضی از استانهای ایران وحتی در حاشیه پایتخت اگر مرد خانواده به رفت و آمد یکی از زنان با غریبه ها شک کند بلافاصله شخصا حکم رااجرا می کند و بقیه اعضای خانواده باشادی و افتخار از این کار او استقبال می کنند.در جامعه ای که قتلهای ناموسی هنوز رواج دارد چگونه می توان ازحذف قانون مجازات اعدام سخن گفت.


 
 
شیطان پرستی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

 

شیطانک ها

 محمد سرابی

 شیطان شاخ و ریش و سم دارد. یعنی اگر نیمه شب کسی را دیدید که با این نشانه ها در حال قدم زدن بود و احیاناً دم بلندی هم داشت و بوی بدی از او به مشام می رسید می توانید به همه بگویید شیطان را ملاقات کرده اید ولی شیطان پرستان را چگونه می توان شناخت؟ آنها که شاخ و سم ندارند. مدتی است که استفاده از عبارت شیطان پرستی در میان مردم و مسوولان رایج شده است. مهمانی هایی توسط پلیس کشف می شود که به گروه های شیطان پرست منتسب است. پلیس بروشور هایی را منتشر می کند تا والدین دلسوز را نسبت به خطر شیطان پرستی آگاه کند. در این بروشور ها اطلاعات زیادی دیده نمی شود و بیشتر تصاویر آنها عکس های گروه های موسیقی متال و نقش ستاره پنج پر در کنار تار عنکبوت و شعله آتش است. تلویزیون هم چند برنامه در این باره پخش کرده است که بیشتر از بحث های اجتماعی شامل صحنه هایی مبهم و توصیه هایی شبیه نصیحت های مشاوران مدارس بود. از همه مهم تر مسوولان و محققان فرهنگی هستند که در سخنرانی های خود ضمن ذکر مشکلات جوانان چند بار نام شیطان پرستی را می آورند تا نشان دهند که از وقایع پنهانی روز و معضلات نسل جوان خبر دارند و در ضمن آن شیطان پرستی را به تباهی تمدن غرب و توطئه های آنها ارتباط می دهند ولی در سخنرانی ها هیچ کس از این مسوولان نمی پرسد شیطان پرستان مورد نظر چه شکلی هستند؟ این بار مصاحبه کوتاه رئیس پلیس امنیت اخلاقی ناجا با خبرگزاری ایسنا دیدگاهی واقع بینانه و دور از هیاهو را نشان می دهد. روزبهانی گفته است «هیچ باند سازمان یافته شیطان پرستی در کشور وجود ندارد و 90 درصد جوانانی که از علائم شیطان پرستی استفاده می کنند اطلاعی از مفهوم آن ندارند.» برخلاف تصور عمومی شیطان پرستی جدید نیست زیرا از دوران باستان تاکنون سابقه دارد، غربی نیست زیرا در شرق هم ریشه های آن دیده می شود.

 مهم تر از همه اینکه شیطان پرستی در ایران تنها تقلیدی از گروه های شیطان پرست خارجی است. درست مانند تقلیدی که در جنبه های هنری و اجتماعی دیده می شود و تنها آثاری سطحی از نمونه اصلی با خود دارد. موهای ژل زده، لاک ناخن سیاه، زینت آلات و گردن آویز های فلزی، خالکوبی و حتی حلقه هایی که از لب و بینی کسی آویخته شده است نشانه شیطان پرستی او نیست اگرچه برای این اتهام کافی است. شیطان پرستی واکنشی نسبت به مذهب مسلط است که در سنین جوانی به صورت مشغولیت به مد و موسیقی خاصی خود را نشان می دهد.

آنتوان لاوی  بنیان گزار کلیسای شیطان در سانفرانسیسکو

 گروه های شیطان پرست به گونه یی منزوی یا ضداجتماع هستند و هیچ وقت از حد مشخصی بزرگ تر نمی شوند. اغلب آنها بعد از گذشت چند سال اعضای خود را از دست می دهند مگر اینکه برخورد و تبلیغات نادرست موجب تقویت آنها شود. نوجوانی که از طرح یک گردنبند خوشش آمده و آن را به گردن می اندازد اگر چند بار شیطان پرست خطاب شود ممکن است موضوع را جدی بگیرد و کنجکاو شود تا درباره آن بیشتر بداند.

ضمیمه روزنامه اعتماد ٢٠ آبان ٨٨ صفحه ١۶


 
 
لشگر بیکاران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
 

 

لشگر بیکاران

 

چطور ملتی فقیر، جنگ زده و بدهکار می تواند در مدت یک دهه نیروی عظیمی فراهم کرده و قاره یی را زیرورو کند؟ این سوالی بود که هنوز هم در مورد آغاز جنگ جهانی دوم از طرف آلمان پرسیده می شود. در سال های بعد از جنگ جهانی اول مشکلات اقتصادی، رکود و بیکاری اروپا را فرا گرفته بود. در آلمان بدهکاری به خاطر غرامت های جنگ جهانی اول، تحقیرهای معاهده ورسای و تبلیغات کمونیست ها وضعیت اجتماعی بدتر بود. در واقع این انبوه جوانان بیکار و گرسنه آلمانی بودند که لشگر نازی ها را تشکیل دادند و به کشورهای دیگر سرازیر شدند.

در قرن های گذشته رعیت های محنت زده به امید نزول باران یا رحم خراج گیران پادشاه می ماندند تا شاید سال بعد با برداشت محصول و زاد و ولد احشام به نان و نوایی برسند. ولی از 100 سال پیش با افزایش دانش عمومی و ارتباطات و همین طور تولید نظریه های سیاسی جدید واکنش مردم به فقر تغییر کرده است.

بنا بر اطلاعات ارائه شده از سوی مرکز آمار ایران نرخ بیکاری که در آغاز دولت نهم 9/10 درصد بود باید تا پایان امسال به 4/8 درصد می رسید ولی این نرخ الان 3/11 درصد است. فراکسیون کارگری مجلس بیکاری را بیشتر از اینها و در حدود 16 درصد ارزیابی می کند.نشریه اکونومیست هم پیش بینی کرده است بحران بیکاری تا پایان امسال به 1/12 درصد برسد. شاید به نظر برسد که 10 درصد و 15 درصد بیکاری زیاد هم نیست و تا وقتی 90 درصد دیگر سر کار هستند، اتفاقی نمی افتد ولی وجود 10 درصد بیکاری در جامعه یی به معنای این نیست که تمامی افراد باقیمانده دارای مشاغلی معتبر، مستمر و معقول هستند یا اینکه از درآمد و امید به ادامه حرفه خود رضایت دارند. بنا بر اعلام مرکز پژوهش های مجلس، ایران رتبه اول بیکاری منطقه و 17 جهان را در دست دارد.علیرضا محجوب نماینده قدیمی طبقه کارگر در مجلس نیز اظهار داشته است که در تابستان جاری میزان بیکاری جوانان 15 تا 26 سال به 7/22 درصد رسیده است. این جوانان اصلی ترین بخش نیروی انسانی هستند که باید بازار کار را افتتاح کنند.

بحران اقتصادی به صورت موجی بزرگ از بانک های امریکایی شروع شد و تا اروپا و آسیا گسترش یافت. بنا به روالی که در سال های قبل هم تکرار شده است این عوارض پس از مدتی به کشورهای جهان جنوب هم خواهد رسید.اگرچه در فضای امروز مباحثی چون نارضایتی یک هنرمند، نامه یی منسوب به یکی از بزرگان یا جمله یی از یک سخنرانی بازتاب زیادی پیدا می کند و مسائل اقتصادی را تحت الشعاع قرار می دهد ولی معمولاً در فصل زمستان درصد بیکاری در ایران افزایش پیدا می کند. زمستان در پیش است.

روزنامه اعتماد 28 مهر 1388

http://www.etemaad.ir/Released/88-07-28/260.htm


 
 
نمایش بدون بازیگر (حذف شاهان از تاریخ)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

نمایش بدون بازیگر 

 محمد سرابی

در مباحث جامعه شناسی یکی از نهاد های اصلی هر جامعه نهاد آموزش است یعنی جایی که کودکان را برای تبدیل شدن به بزرگسال آموزش می دهد و دانش، فرهنگ و مهارت های هر نسل را به نسل بعد منتقل می کند.هر عضو جامعه از کودکی وارد مدرسه شده و پس از حدود یک دهه در آستانه جوانی از آن خارج می شود.جامعه انتظار دارد این فرد در طول مدت تحصیل توانایی خواندن و نوشتن و محاسبه را به دست آورده و همین طور اطلاعاتی در مورد علم، تاریخ، هنر و نظیر آن را کسب کند تا درکی کلی و البته واقعی از خود و جهان اطراف خود داشته باشد.

شاه اسماعیل

درست در زمان بازگشایی مدارس خبر رسید وزارت بی وزیر آموزش و پرورش قصد دارد کتاب های تاریخ را تغییر داده و نام پادشاهان را از آنها حذف کند.سوال این است اگر نام پادشاهان حذف شود چه چیزی از تاریخ باقی خواهد ماند؟ مثلاً با حذف شاه اسماعیل، شاه عباس یا شاه سلطان حسین چگونه تاریخ صفویه و شکل گیری هویت ایرانی در سده های اخیر تعریف خواهد شد؟ اساساً در صحنه نمایش دنیای قدیم ایران، ایتالیا یا چین چه کسانی غیر از سلطان و قیصر و امپراتور بازیگران اصلی بودند؟

صحبت بر سر عدالت و نیکوکاری و ایمان پادشاهان نیست چرا که شاه معمولاً فردی مستبد است که خود را مالک جان و مال رعایا می داند و سخن گفتن از سوسیالیسم یا دموکراسی پیش او بی فایده است. بحث اینجاست که حذف کردن ظالم ترین و کافرترین حاکم هم از تاریخ ممکن نیست.

نمونه واضح عوض کردن کتاب تاریخ مدارس، کشورهای بلوک شرق است.این کشورها به دلیل وضعیت جغرافیایی خود همیشه در معرض حمله قبایل بیابانگرد آسیایی بودند به همین جهت شاهان و اشراف زادگانی دارند که در جنگ با این قبایل صاحب شهرت شده اند.بعد از تسلط کمونیسم تمامی این تاریخ دستکاری و تبدیل به جنگ ارباب های سرمایه دار با یکدیگر شد زیرا کمونیست ها تاریخ را تنها از دید خود تعریف می کنند ولی این کار باعث حذف داستان های حماسی در میان مردم نشد.جالب ترین نمونه کشور آلمان است.آلمان بعد از جنگ جهانی دوم به دو کشور تجزیه شد که یک تاریخ داشتند ولی در مدارس دو سوی مرز دو تاریخ متفاوت تدریس می شد.تاریخ مدارس غربی از سرزمین ژرمن ها و امپراتوری پروس می گفت و تاریخ مدارس شرقی از سیر تکاملی مبارزات زحمتکشان برای تحقق پیش بینی های کمونیستی.می شود تصور کرد بعد از وحدت دو آلمان و نابودی بلوک شرق کدام تاریخ در مدارس آلمان باقی مانده است.

ما در تاریخ خود پادشاهان ستمگر و مستبد زیادی داشتیم.یکی از دلایلی که اکنون قادر به برقراری مردم سالاری نیستیم همین استبدادزدگی طولانی است ولی آیا می توانیم نام آنها را حذف کنیم؟

ضمیمه  روزنامه اعتماد 7 مهرماه88  صفحه 16


 
 
خانم دکتر خانم مهندس - جمعیت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

خانم دکتر خانم مهندس

محمد سرابی

نتایج کنکور امسال اعلام شد و دختر ها باقاطعیت از پسر ها جلو زدند.63 در صد به 37 درصد.در دانشگاهها هم نسبت به همین شکل است و در بعصی رشته ها در صد دختر ها به 90و 100 می رسد.اگرچه چند سالی است که مسئولان به فکر کنترل این پیروزی افتاده اند ولی عملا نمیتوان مانع ورود دختران به دانشگاه شد .معیار قبولی در دانشگاه برتری علمی است.برتری علمی هم بازدن 120تست در 1ساعت مشخص می شود.وقتی هیچ راه پیشرفت دیگری برای دختر ها وجود نداشته باشد مسلم است که درس می خوانند واز فرصت حضور در دانشگاه و کسب یک مدرک لیسانس استفاده می کنند و حق استفاده از آن را هم دارند.

حالا بیایید داستان نسلهای یک جامعه خیالی را مرور کنیم.یک قرن قبل دراین جامعه کار زنان خانه داری و بچه داری و کار مردان کشاورزی است.بعد جامعه کمی پیشرفت می کند و کار مردان کارگری در کارخانه ها یا کارمندی می شود ولی زنان همچنان خانه دار هستند و هرسال هم باردار می شوند.در شغلهای جدید ودنیای جدید که همه چیز روی کاغذ نوشته می شود مردان باید سواد داشته باشند زنان هم بعد از چند سال و باز شدن مدارس دخترانه با سواد می شوند ولی در سطحی پایین تر از مردان.در نسل بعد مردان به دانشگاه می روند و درس خواندن تا دیپلم برای زنان عادی می شود.به ندرت زنی به به دانشگاه می رود و القابی مانند خانم دکتر و خانم مهندس خیلی استثنایی است چون هنوز هم کار اصلی بیشتر زنان بالای 18سال همان خانه داری و بچه داری و بشور بساب است.در یک دوره 20یا 30 ساله زنان خانه دار دیپلمه دخترانشان را تشویق به درس خواندن می کنند تا زندگی بهتری داشته باشند واز چنگال طبقه فقیر وسنتی خود آزاد شوند.این نسل دانشگاه را کشف می کند.اوایل در هرکلاس چند دختر با ترس و احتیاط حضور پیدا می کنند تا وقتی که تصویر دختران  دانشجو باکیف و کلاسور عادی شود.آنها فرصتهای بهتری برای کسب شغل و انتخاب همسر دارند.می توانند کارهای آبرومندانه و پر درآمدی داشته باشند و به راحتی خواستگاران سطح پایین را رد کنند.بنابر این دختران دیگر تقلید از آنها را شروع می کنند.با گذشت یک نسل دختران همسطح پسران تحصیل می کنند و از آنها جلو می زنند.دانشگاهها توسعه پیدا می کنند و خیل عظیمی از جوانان کشور دانشجو می شوند.درس خواندن چند سالی وقت می گیرد و سن ازدواج و سطح سلیقه را بالا می برد.ضمن اینکه به شکلی غیر مستقیم می تواند انتخابها را کم کند.مردان به سادگی نمی پذیرند که همسرشان بیشتر از آنها درس بخواند یا در آمد داشته باشد.درس و کار وقت زنان متاهل را می گیرد.زنانی که در حال تحصیل وشروع یک کا تازه هستند نمی خواهند با بچه دارشدن و در نتیجه گرفتار شدن سرعت موفقیت خود را کاهش دهند.پس تعداد بچه هابه سمت دو، یک، وصفرمی رود.بعضی ها اساسا قید ازدواج را می زنند.وقتی زندگی از تحصیل وکار و پول و استقلال فردی تشکیل شده است چرا باید آنرا با کس دیگری شریک شد؟در نتیجه تعداد خانم دکتر ها و خانم مهندس های مجرد بالا می رود اما واحد جامعه خانواده است نه فرد.بنابراین در این تنهایی ها ناهنجاری هایی بروز می کند که فعلا به آن نمی پردازیم.

با کاهش تعداد خانواده ها و کاهش تعداد بارداری ها.نمودار جمعیت افت می کند.در دوره 30 ساله بعدی حمعیت پیر می شود در حالی که تعداد کودکان برای جانشینی آنها کافی نیست.دولتها برخلاف گذشته تشویق به بچه دارشدن می کنند و نیروی کاری که از کشور های فقیر و عقب مانده آمده اند را می پذیرند.البته این مهاجران به سادگی در فرهنگ و تمدن جدید جذب نمی شوند و ارزشهایی را تغییر می دهدند کم کم ترکیب جمعیتی عوض می شود و جامعه خیالی ما با 50یا 30سال قبل کاملا متفاوت خواهد شد.

ضمیمه روزنامه اعتماد 30 شهریور 1388


 
 
تا 10 سال بعد - انتخابات 88
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
 

تا 10 سال بعد 

 

محمد سرابی

 

هر 120 سال یک بار زلزله در گسل های جنوب البرز رخ می دهد.هر70 سال یک بار شهاب سنگ هایی از کنار زمین عبور می کند و هر 10 سال یک بار پیش می آید که تمام مردم سیاسی شوند.

یکی دو هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری موضوع تمام صحبت ها در صف نانوایی و لابه لای میله های اتوبوس سیاست بود.بعد از مناظره ها دیگر درون خانه ها هم زن و شوهر و فرزندان تمام فکر خود را به جای سریال های شبانه روی گفته های کاندیداها متمرکز کرده بودند. دانش آموزان سال آخر دبیرستان که تازه بالغ سیاسی بودند در تب و تاب رای دادن بی طاقت بودند. جلسات تفسیر اخبار به صورت مستمر در خودروهای مسافرکش برگزار می شد. کارمندان ادارات موضوع مهمی برای حرف زدن داشتند و رادیو تلویزیون و مطبوعات با تمام ظرفیت در خدمت انتخابات بودند.

اگرچه اغلب ما همیشه خود را کارشناس سیاسی تصور می کنیم و هیچ فرصتی را برای اظهارنظر سیاسی و حتی نام نویسی برای انتخابات مختلف از دست نمی دهیم ولی واقعیت این است که سیاست به معنای اصلی آن دغدغه بیشتر شهروندان نیست و نباید هم چنین انتظاری از آنان داشت؛ مردم به معیشت می پردازند نه سیاست.

 

همان طور که پزشکان می خواهند تمام مردم در حال رسیدگی به بیماری های خود باشند و ناشران می خواهند همه باسوادان کتاب در دست بگیرند، سیاست ورزان نیز همه شهروندان را مشغول به کار سیاسی می خواهند اما بزرگ ترین تحولات هم همچنان که در گذشته دیده ایم در نهایت یک یا دو سال شهروندان را سیاسی نگه می دارد و پس از آن مردم دوباره سرگرم زندگی و تفریح روزمره خواهند شد و سیاست از عرصه عمومی بیرون می رود.در انتخابات امسال سیاستمداران از گرم کردن تنور انتخابات سخن می گفتند. هرچه به روز انتخابات نزدیک تر شدیم این تنور گرم تر و گرم تر شد. مناظره ها فضا را کاملاً داغ کرد. جوانان از شدت گرما از خانه بیرون زدند و خیابان ها را بند آوردند. زمانی طول خواهد کشید تا نوبت پخت بعدی تنور برسد.

 

 

این مطلب درست روز بعد از انتخابات سال 88 از چاپ بیرون آمد

 

ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه 16یکشنبه،23 خرداد 1388


 
 
منطق های هیجان زده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

منطق های هیجان زده

 

محمد سرابی

 

جلسات دانشجویی مناظره میان طرفداران دو نامزد این روزها رونق زیادی دارد. فضای این جلسات برای کسانی که از دهه های پیش تا به حال در جریان مبارزات انتخاباتی بوده اند، آشنا است. دانشجویانی که زودتر آمده اند تمام صندلی های سالن را پر کرده اند. بقیه دورتادور و تا آستانه در ورودی ایستاده اند. صدای بلندگوها تا راهرو شنیده می شود و بیرون در دانشجویان دیگری گردن می کشند تا مناظره کنندگان را ببینند. مناظره کنندگان پشت میز نشسته اند و بدون اینکه به هم نگاه کنند دائماً حرف یکدیگر را قطع می کنند. مجری هر چند دقیقه تذکر می دهد که وقت تمام است و باید به دیگری فرصت حرف زدن بدهند. با هر جمله یی که یکی از آنها می گوید سروصدای تشویق و تمسخر جمعیت بلند می شود و فروکش می کند. بعضی وقت ها مشخص نیست ابراز احساسات جمعیت در تایید سخنان گفته شده است یا در رد آن. چند نفری در ردیف های عقبی بعد از هر جمله دست می زنند، هو می کنند و شعار می دهند. هر یک از طرفداران نامزدها خودش را مظهر عقلانیت و استدلال های خدشه ناپذیر می داند به همین دلیل بیشتر صحبت هایش را به کوبیدن و تخریب نامزد دیگر و نه اثبات خود اختصاص می دهد. بیرون سالن اعلامیه های دانشجویی پخش می شود. جلسه دو ساعت ادامه پیدا می کند و زمانی که همه از این همه منطق خسته شدند و کلاس های عصر را غیبت کردند به پایان می رسد.می دانیم بیشتر گروه ها و چهره های سیاسی ایران بر سیاسی بودن دانشگاه ها تاکید کرده اند. تجمع های دانشجویی بهترین فضا برای ارزیابی نامزدهای انتخاباتی و هواداران شان از هر جریان و جناحی است. در مناظره ها هر طرف از منطق و مدرک خود سخن می گوید و شنوندگان به آنچه درست یا غلط می دانند، واکنش نشان می دهند اما آنچه تمام فضای سالن را پرکرده، به بیرون از درها تراوش کرده و آثارش در همه جا موج می زند حجم سنگینی از «هیجان» است.

 

ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه 16یکشنبه، 10 خرداد 1388

 


 
 
گلد کوئست بازی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 کلاهبرداران زنجیره یی

 

محمد سرابی

 

هفته قبل در یکی از شهرهای اطراف تهران دو «بیزینس من» گلدکوئیستی که دچار اختلافاتی با یکی دیگر از بیزینس من ها شده بودند این اختلافات را با بهترین روشی که می شناختند، حل کردند. دوتا چوب برداشتند و رفتند سراغ کسی که با او دچار سوءتفاهم شده بودند. بعد با چوب آنقدر او را زدند که مرد.

چند سال قبل شرکت های هرمی، بازار یابی زنجیره یی، نت ورک مارکتینگ یا هر اسم دیگری که برای این کلاهبرداری های مدرن گذاشته می شود خیلی سر و صدا به پا کرد. مسوولان فرهنگی، مقامات قضایی و رسانه ها دائماً موضوع را دنبال می کردند. چند شرکت هم تعطیل و عده یی بازداشت شدند. حالا انگار سر و صدا ها خوابیده است ولی اخبار حوادث و بعضی شنیده ها نشان می دهد گلد کوئیست بازی پایان نگرفته فقط از قشر تحصیلکرده با درآمد متوسط به قشر محروم و نیازمند منتقل شده است یعنی به جای دانشجویان سال دوم مهندسی، کارگران روزمزد تراشکاری همدیگر را «پرزنت» می کنند. برای همین در رسانه ها خبری از آنها نیست مگر زمانی که همدیگر را می کشند.

شرکت های هرمی راه و رسم خاصی برای فریب مشتریان به کار می بردند. اعضای آنها لباس های مرتب می پوشیدند. کیف های چرمی و کفش های واکس خورده داشتند. هر چیز کوچکی را با صفحه لپ تاپ نمایش می دادند. آلبوم های رنگی را ورق می زدند و مخصوصاً اینکه حین حرف زدن از کلمات انگلیسی خوش آهنگ و پیچ و تاب دار به جای کلمات معمولی استفاده می کردند.

حتماً حداقل یک بار با آنها برخورد داشته اید. محال بود بتوانید قانع شان کنید این کار یک نوع دزدی باکلاس است. چون اعتمادبه نفس زیادی دارند. چون می خواستند در یک رابطه برد - برد به شما سود برسانند. چون قواعد روانشناسی و مدیریت را می دانستند. همه اینها را با نهایت صداقت برایتان توضیح می دادند.

عطش پول درآوردن بدون کار کردن، آرزوی یک شبه میلیونر شدن و هزاران مشکلی که جوانان را احاطه کرده است دلایل خوبی برای رشد سرطانی گلدکوئیستی ها در ایران بود. بهترین نمونه دانشجویانی بودند که درس را ول کردند تا راحت تر دوستان شان را به زیرشاخه خودشان اضافه کنند. حالا بازاریابی زنجیره یی به جای دیگری نقل مکان کرده است. شاید هم واقعاً این روش کلاهبرداری مدتی تعطیل شده یا مثلاً به تبلیغات برای سرمایه گذاری مجازی در بازار فارکس تبدیل شود ولی در آینده با نامی دیگر دوباره زنده خواهد شد.

 

ضمیمه روزنامه اعتماد 26 اردیبهشت 88 صفحه 16

 


 
 
ثبت نام انتخابات 88
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

عجله کار شیطان است

 

محمد سرابی

 

ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری شروع شد و در روزهای اول هیچ یک از نامزد های مطرح سراغ سالن وزارت کشور نرفتند. همیشه ترافیک ثبت نام در روز های آخر است. بعضی ها تصور می کنند این تاخیر به خاطر ایجاد حس تعلیق است، مشابه همان تعلیقی که در مراسم اهدای جوایز و تقدیرنامه ها اتفاق می افتد. یعنی حضرت استادی که مجری برنامه اسمش را صدا می زند همان طور سر جایش در صندلی وسط ردیف اول می نشیند و چند لحظه صبر می کند تا اطرافیان بفرما یید بفرمایید کنند و آ ن وقت استاد با آرامش و انگار که اصلاً جایزه برایش مهم نیست از پله های سکو بالا برود. جوان تر ها هم راهی پیدا کرده اند تا از استادان کم نیاورند. عقب سالن می نشینند تا رسیدن شان به جایزه کمی طول بکشد و حس تعلیق بیشتر شود. ولی این تاخیر ثبت نام از آن نوع تعلیق ها نیست. در انتخابات مجلس این دوره خیلی ها تا روز و ساعت آخر صبر کردند. در ریاست جمهوری رسم است که فیلم انتخاباتی می سازند و صحنه ثبت نام را با موسیقی حماسی و حرکت آرام در آن جای می دهند. قبل از آن هم از خبرنگاران و عکاسان دعوت می شود تا حضور آنها در اطراف نامزد مورد نظر شکوه صحنه را تقویت کند. ولی ثبت نام مجلس که این حرف ها را نداشت. پس چرا آن همه نامزد تا لحظه آخر صبر کردند و بعد مجبور شدند جلوی در وزارت کشور به صف بایستند؟ اصلاً سراغ یک ثبت نام غیرسیاسی می رویم. (اگرچه این حوزه هم فعلاً سیاسی است) چند سال قبل در جریان ثبت نام یکی از تیم های مطرح فوتبال برای یکی از مسابقات بین المللی مسوولان باشگاه آنقدر کار را کش دادند و خودشان را به بی خیالی زدند که فرصت رسمی تمام شد. بقیه ثبت نام ها هم همین ماجرا را دارد. ثبت نام الکترونیکی کنکور در ساعات آخر کاری عملاً باعث از کار افتادن سایت می شود. ثبت نام مدارس غیردولتی تا بعد از شروع سال تحصیلی ادامه دارد و مسوولان هر ثبت نامی هم همیشه آن را تمدید می کنند، زیرا از رفتار مردم خبر دارند.

ماجرای تاخیر در کاری که اتفاقاً برایمان کم اهمیت هم نیست و حتی تمام زندگی مان را در گرو آن می دانیم ریشه در عادتی همگانی دارد؛ جدی نگرفتن نظم و برنامه ریزی عمومی.

ضمیمه روزنامه اعتماد22 اردیبهشت 88 صفحه 16

 


 
 
شیطان پرستی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

شیطانک ها

(فرقه‌های گمراه‌کننده در لباس آیین‌های نوظهور) (1)

 

 محمد سرابی

 

هر از گاهی خبری در رسانه‌ها منتشر می‌شود که پلیس به گروهی شیطان‌پرست حمله کرده یا اینکه جلسات مخفی آنها کشف شده است.

مردمی که این اخبار را می‌شنوند در اطراف‌شان به دنبال شیطان‌پرستان می‌گردند و پسران جوانی را می‌بینند که زینت‌آلات عجیبی را به گردن و دست‌هایشان می‌آویزند، موهایشان را به شکلی متفاوت درمی‌آورند و لباس‌های سیاه‌رنگی با تصاویر ناشناخته‌ به تن می‌کنند. از آنها می‌ترسند و می‌گویند«پس اینها همان شیطان‌پرست‌ها هستند.»شیطان‌پرستی چیست؟ آیا در ایران شیطان‌پرست وجود دارد؟ و آیا شیطان‌پرستان خطرناک هستند؟


 
 
21 کشته معدن باب نیزو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

21 کشته در 4 سال

 

 محمد سرابی

 

بالاخره اتفاقی که نباید بیفتد، باز هم افتاد. معدن زغال‌سنگ «باب نیزو» برای بار دوم منفجر شد و این بار 12 کارگر کشته شدند.

حدود 3 سال پیش وقتی خبر انفجار اول باب‌نیزو را شنیدیم، تلاش کردیم از هر راه ممکن به جزئیات حادثه و دلایل وقوع آن دست پیدا کنیم. 9 کارگر در این حادثه کشته شده بودند.

تنظیم و انتشار گزارش یک سال طول کشید و سرانجام در صفحه 12 روزنامه همشهری مورخه 21/6/85 و با عنوان «راه گریزی نبود» تمامی اطلاعات به دست آمده شامل اسامی کارگردان، وضعیت معدن، دلایل فنی انفجار و پیگیری حقوقی آن به چاپ رسید. فهیمی، وکیل خانواده‌های قربانیان همان زمان گفت که این اتفاق نه یک حادثه که قتل شبه‌عمد محسوب می‌شود.

گزارشی که بازرسان اداره کار و امور اجتماعی کرمان تهیه کردند 9 دلیل قطعی برای وقوع انفجار ذکر شده بود که همگی قابل شناسایی و پیشگیری بودند.

کارگران، تحت فشار صاحبان معدن و با وجود اینکه خطر را احساس کرده بودند، مجبور به ادامه کار در اعماق تونل‌های معدن زغال‌سنگ  شدند و سرانجام زندگی آنها با انفجاری به پایان رسید.

زمانی که گزارش در روزنامه همشهری به چاپ رسید، نمی‌دانستیم که این معدن خطرناک چه سرنوشتی پیدا می‌کند و آیا پیگیری حقوقی و اعتراض کارگران می‌تواند مانع حادثه بعدی شود؟

حالا حادثه تکرار شده است. با همان شیوه قبلی کارگران به درون معدنی فرستاده می‌شوند که به دلیل تراکم گاز متان و گرد زغال، قابل انفجار است.

هواکش‌ها یا کار نمی‌کنند یا خراب شده‌اند و کارایی ندارند. لوازم ایمنی کافی نیستند. به ترس و اعتراض کارگران توجهی نمی‌شود و آنها که چاره‌ای جز کار کردن برای معدن ندارند، به درون تونل می‌روند. جرقه‌ای و... این بار تعداد کشته‌ها بیشتر است.

 

  روزنامه همشهری 2 اردیبهشت 88 صفحه 5  

 

 


 
 
به حیوانات غذا ندهید
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

به حیوانات غذا ندهید 

 

محمد سرابی

 

شل سیلور استاین نویسنده، شاعر و نقاش مشهور کودکان همیشه در کتاب هایش از حیوانات استفاده می کند. حیوانات در آثار او موجودات دوست داشتنی و آرام هستند که گاهی اوقات در کنار انسان ها و گاهی مثل آنها زندگی می کنند. شخصیت های منفی آثار او را اغلب هیولاهای نیمه انسانی عجیب تشکیل می دهند و حیوانات چه شیر و چه کرگدن همیشه مهربان و سربه راه هستند.

 

هفته پیش فیلمی در کانال های خبری پخش شد که باغ وحشی در آلمان را نشان می داد. زنی 32 ساله درون محوطه خرس های قطبی افتاده بود. محوطه چند متر از بازدیدکنندگان پایین تر است و دیوار های سیمانی بلند و صاف مانع خروج خرس ها می شود. بخشی از محوطه با صخره ساخته شده است و پای دیوار را به شکل دریاچه کوچکی درآورده اند تا خرس ها که عادت به شنا دارند بتوانند تنی به آب بزنند. زن دقیقاً در همین نقطه افتاده بود و کارکنان باغ وحش با انداختن تکه های گوشت خرس ها را مشغول می کردند تا عاقبت او را نجات دادند. وحشت در صحنه حادثه احساس می شد. ولی این زن خوش شانس تر از مردی بود که در چین درون محوطه پانداها افتاد و توسط این حیوانات زیبا کشته شد. اصولاً نرده های باغ وحش را برای این می سازند که حیوانات فرار نکنند و به انسان ها آسیب نرسانند. در نگاه ما انسان های شهرنشین حیوانات بالفطره خطرناک هستند.

 

باغ وحش پارک ملت در بخش نسبتاً مرفه بزرگ ترین شهر ایران از این نظر کمی با دیگر باغ وحش ها تفاوت دارد. مدتی است قفس ها بازسازی شده اند و الان که با گرم تر شدن هوا تعداد بازدیدکنندگان هم افزایش پیدا می کند تغییراتی در شکل قفس ها دیده می شود. روی در و دیوار نوشته شده است به حیوانات غذا ندهید. شترمرغ ها، میمون ها، اردک ها و دیگر حیوانات پشت چند لایه نرده و توری از شر انسان ها دور نگه داشته می شوند. قبلاً پیش آمده بود که بازدیدکنندگان گرامی محض خنده ته سیگار روشن را درون قفس میمون ها انداخته بودند. میمون های کنجکاو هم هر چیزی را مزه می کنند و می توان تصور کرد تماس زبان با آتش سیگار چه نتیجه یی دارد. توری ها برای همین نصب شدند. تعدادی از شترمرغ ها و اردک ها هم مورد عنایت انسان ها قرار گرفته و سنگدان شان از سکه های اهدایی و کلید و میخ پر شده بود. یک بار دامپزشک مجبور شد یکی از بوقلمون ها را جراحی کند چون درون سنگدانش برای سکه های بیشتر جا نداشت و باید مثل تلفن های عمومی قدیمی آن را خالی می کردند. همراه سکه ها زنجیر دانه ریزی بود که مناسب سر کوچه ایستادن و دور انگشت گرداندن است. یک سکه از دوران پهلوی هم به دست آمد که با توجه به سن بوقلمون پدیده یی قابل بررسی است.

 

در یکی از نقاشی های شل سیلور استاین باغ وحشی دیده می شود که در آن حیوانات بزرگ و کوچک به تماشای انسانی در درون قفس آمده اند. روی تابلو کنار قفس نوشته شده است خطرناک.

 

 

ضمیمه روزنامه اعتماد 29 فروردین 88

 

 


 
 
ما که کاره یی نیستیم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
 

ما که کاره یی نیستیم 

 

محمد سرابی

 

بازرس سازمان تعزیرات وارد مغازه یی می شود. دوربین صدا و سیما او را تعقیب می کند. روی تمام اجناس برچسب خورده است. قیمت ها دو برابر قیمت قانونی است. بازرس صورتجلسه را تنظیم می کند. خبرنگار از صاحب مغازه درباره قیمت ها می پرسد. جواب صاحب مغازه اغلب یکی از موارد زیر است؛ «اینها قیمت های جنس های دیگر است. تازه قفسه ها را جابه جا کرده ایم و اینها قیمت های قبلی هستند. شاگردم این قیمت ها را زده است. اینها را نوشته ایم ولی به قیمت کمتر می فروشیم. اصلاً خبر ندارم این رقم ها چی هستند.» در برنامه هایی که این روزها از تلویزیون پخش می شود می بینیم بازرس گرانفروشی را ثبت کرده ولی هیچ یک از فروشندگان حاضر نیستند مسوولیت کاری را که انجام می دهند، بپذیرند.

 

گشت نامحسوس به دنبال خودرویی است که در بزرگراه مارپیچ حرکت می کند. دوربین لایی کشیدن ها را نشان می دهد. با اخطار پلیس و روشن کردن چراغ گردان راننده بیشتر گاز می دهد و می خواهد فرار کند. بعد از مدتی تعقیب و گریز و آژیر کشیدن راننده گیر می افتد. خبرنگار در مورد این حرکات خطرناک می پرسد و او جواب می دهد؛ «من اصلاً گاز ندادم. فقط با 60 تا سرعت می آمدم و نمی دانم چرا پلیس آژیر می کشید.»

 

دوربین پشت سر مامور بهداشت وارد زیرزمینی می شود که بستنی، گز یا لواشک غیربهداشتی تولید می کند. لوازم و در و دیوار کارگاه بسیار کثیف و چرک گرفته است. مواد غذایی درون طشت و بشکه ریخته شده است. صاحب کارگاه می گوید تازه از راه رسیده و از هیچ چیز خبر ندارد.

 

پلیس چند مجرم فراری را با آثار و مدارک جرم دستگیر کرده است. خبرنگار میکروفن را جلو می برد؛ «ما مقصر نیستیم. نمی دانیم چرا این طور شد.»

 

نپذیرفتن مسوولیت در این فرهنگ بسیار عادی است. هرکاری اگر درست انجام شود، چندین باعث و بانی پیدا می کند و اگر شکست بخورد یا با رسوایی همراه شود هیچ کس نیست که بار آن را به دوش بکشد. از مدیران دولتی و خصوصی تا کارگران و از سیاستمداران باسابقه تا مردم عادی، این رفتار همه جا دیده می شود.

 

البته استثنا هایی هم پیدا می شود، کسانی که شهامت پذیرفتن نتایج اعمال شان را دارند. ولی جامعه با آنها چه رفتاری دارد؟ وقتی یک مربی شخصاً مسوولیت باخت تیم را به گردن می گیرد واکنش مدیران باشگاه و هواداران چیست؟ آیا احتمال

 

باقی ماندن او در کادر فنی بیشتر از مربی است که وضع آب و هوا یا غذای هتل را دلیل شکست تیم معرفی می کند؟ آیا این مربی دفعه بعدی که با باخت تیم روبه رو شد هم مسوولیت آن را قبول می کند؟ اگر مجرمی که توسط پلیس دستگیر شده، رو به دوربین به جرمش اعتراف کند، بینندگانی که پای تلویزیون نشسته اند در مورد او چه فکری می کنند؟

 

ترافیک نوروزی، عرضه محصولات کشاورزی، قیمت بنزین و انتخابات پیش رو با تمام بحث های سیاسی پیرامونش عرصه یی برای آزمایش «شجاعت پذیرفتن مسوولیت» است. اما در میان مردمی که برای مسوولیت پذیری ارزشی قائل نباشند این شجاعت چه فایده یی دارد.

ضمیمه روزنامه اعتماد 17 فروردین 88 صفحه 16