محمد سرابی

www.msarabi.com

 
ماه پیشونی - قصه‌های شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
 

ماه پیشونی

 

 محمد سرابی

 

« بعد از اینکه چند شب و روز راه رفت، توی بیابون، جایی که هیچ کسی نبود، چشمش به یک باغ افتاد. یک باغ بزرگ و سر سبز که دور تا دورش دیوار‌های خیلی بلند داشت... »

پیرمردی که بالای کوه زندگی می‌کند، چشمه‌ای که ناگهان از زمین می‌جوشد و درنده‌ای که در کمین بچه‌های دورشده از خانه است تصاویر قدیمی قصه‌های کودکان بودند. داستان‌هایی که مادربزرگ‌ها در شب‌های سرد و طولانی زمستان تعریف می‌کردند و بچه‌ها قد و نیم قد را برای لحظه‌ای روی زمین می‌نشاندند تا از دنیای ساده خودشان فاصله بگیرند و خیالشان را به پرواز دربیاورند. دنیای قصه‌ها نشان می‌داد که غیر از کار در مزرعه و آبیاری زمین و انبار کردن محصول جهان دیگری هم وجود دارد که در آن مردان و زنان جوانی شاد و زیبا زندگی می‌کنند و در جستجوی خوشبختی قدم بر می‌دادند. دنیای قصه‌ها پر از راز بود. دره‌ای‌ که شب‌های صدای ساز و آواز از آن میاید، موجودات کوچکی که در تاریکی خانه های مخروبه‌ای پرسه می‌زنند، غول‌های وحشی تنومند که در بیابان‌ها شکار می‌کنند و هزاران فضای رمزآلود دیگر که همگی در اطراف محل زندگی بودند دنیای بچه‌ها را بزرگتر می‌کرد. بچه‌ها از کودکی با این داستان‌ها آشنا می‌شدند و می‌فهمیدند جهان فقط همین خانه و باغ و مزرعه‌ای نیست که هر روز می‌بینند. جهان عجیب‌تر و بزرگتر و رمز‌آمیز تر از چیزی است که با چشم دیده می‌شود و پشت هر بوته‌های و زیر هر سنگی ممکن است چیزی ناشناخته، خطرناک یا جالب و خوش یمن پنهان باشد. تمام راز‌ها در نزدیکی خانه‌‌‌آن‌ها بود. مادر‌هایی که می‌خواستند فرزندشان را از خطر حفظ کنند قصه‌هایی از جانوران کمین کرده در دور و بر خانه می‌ساختند و به کوه و سنگ و درخت و رودخانه جان می‌دادند. همه چیز اسراری داشت و شهامتی برای کشف کردن می‌خواست. امروز این جهان دیگر وجود ندارد و رازی در نزدیکی ما باقی نمانده است. هرچیزی که در اطراف خود می‌شناسیم شناخته شده و ساخته شده است. همه چیز تعریف دقیقی دارد که از خردسالی آموزش داده می‌شود و برای همه سوال‌ها جواب‌های کاملی از پیش آماده شده است. داستان‌ها به درون صفحه‌های تلویزیون کوچ کرده‌اند و سرشار از جلوه‌های تصویر و صدا هستند اما از آن صفحه‌های درخشان بیرون نمی‌آیند. اگر از بچه‌هایی که مقابل تلویزیون نشسته‌اند سوال کنید می‌فهمید که آن‌ها هم می‌دانند این تصاویر واقعی نیستند.

قصه‌های شب‌های بلند زمستان از جهانی آشنا در آنطرف پنجره‌های خانه حرف می‌زدند. بچه‌های همه این‌ها را باور می‌کردند و از ته دل می‌پذیرفتند که پرنده‌ها می‌توانند حرف بزنند، نه پرنده‌هایی که در تلویزیون با صدای بهترین گویندگان سخن می‌گویند، بلکه پرنده‌هایی که روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه لانه درست کرده‌اند هم می‌توانند صحبت کنند اگر مخفیانه به حر‌ف‌هایشان گوش کنیم.

روزنامه همشهری اول دی 1393 صفحه 12 شماره6428


 
 
آن یک دانه هم تویی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
 

آن یک دانه هم تویی

 

محمد سرابی

 

گذشتگان ما رسمی داشتند که در میان وزیر و شاعر و عارف یکسان بود و امروز از خاطر ما رفته است. نمونه‌های بیشمار آن را می‌توان در اشعار و احادیث و پند و نصایح خواند. همه خود را دعوت به شکستن نفس می‌کردند مبادا غرور چشمشان را بپوشاند چرا که سقوط از آن آغاز می‌شد. رجز خواندن و خودستایی برای گردنکشان میدان جنگ بود و راهی برای اینکه دشمن را قبل از بیرون کشیدن شمشیر به هراس بیندازند. شاید هم برای اینکه جنگجویان خودشان را به لشگر روبرو معرفی کنند تا پس از شکست کسی بداند که در میان این همه پیکر بی‌جان چه نامدارانی از پا افتاده‌اند. مدح برای پادشاهان بود تا در روز بارگاه خوشنود باشند و صله‌ای مرحمت کنند. تفاخر برای ثروتمندان و اسم و عنوان برای اهل درس بود. دانشمند و حکیم و صاحب هنر که از صحنه جنگ دور بودند به شاگردانشان می‌آموختند که گرفتار خودبینی نشوند و با اولین پیروزی مدعی فتح جهان نباشند. اگر خطابی از دیگران شنیدند، بگذرند و اگر عنوانی یافتند، انکار کنند. عرصه هنر و اندیشه مسیری طولانی و آرام بود که رهروانش باید به باقی‌مانده راه نگاه می‌کردند نه به آنچه که طی کرده بودند.

اما امروز «ستایش خود» محصول دنیای جدید است. کتاب‌ها و سخنرانی‌ها و آموزش‌های گوناگون مجازی و کلاس‌ها و دوره‌های حضوری از گنجی بی‌همتا ‌می‌گویند که در هر شخص نهفته شده و اگر تا به امروز فوران نکرده قطعا با اعتماد به نفس کافی ظهور خواهد کرد تا جهان از نورش بهره‌مند شود. می‌گویند اگر چیزی را بخواهی تمام کائنات در مسیر اراده تو حرکت خواهد کرد. چرا کائنات باید مشغول اراده کسی باشد؟ چرا ماه و خورشید باید به دستور هر روزه پادشاه طلوع کنند؟

امروز ما درگیر جنگ هستیم. جنگ بی‌پایان و کارزاری بدون خونریزی با هرکس که درکنارش کار یا زندگی می‌کنیم. مسابقه‌ای که از روز اول زندگی آغاز می‌شود و سوت پایان ندارد. آرامش جهان گذشته به پایان رسیده است. راه پیش روی پسران آن چیزی نیست که پدران طی کرده‌اند. پس باید شمشیر تیز کرد و فریاد زدن جنگجویان را یاد گرفت و ضعف به دل راه نداد. کسب عنوان از زورآزمایی که باید در آن پیروز شد، رجز خوانی می‌طلبد نه سرزنش نفس. اینگونه از سرزنش خویش به ستایش خود رسیده‌ایم.

روزنامه همشهری 28 مرداد 1393 صفحه 16


 
 
سپاهیان خلیفه موصل - داعش و غزه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳
 

سپاهیان خلیفه موصل

محمد سرابی

جنگی که با کشته شدن چند نوجوان شروع شده بود حالا به کشته شدن صدها نفر رسیده است اما هرچه که زمان می‌گذرد و بمباران غزه ادامه پیدا می‌کند خبری از سپاهیان خلیفه نیست. ابوبکر بغدادی که بعد از فتح موصل خودش را خلیفه مسلمانان خواند تا کنون واکنش خاصی به جنگ غزه نشان نداده است. نیروهای نظامی او اگر چه ارتش واقعی نیستند ولی بعد از شکست ارتش عراق به اندازه کافی سلاح و نفرات دارند که بتوانند در جنگی که بین نظامیان یهودی و مبارزان مسلمان در گرفته است، وارد شوند. منطقه تحت تسلط او با وجود موفقیت دمشق در بازپس‌گیری مناطق آشوب‌زده و آرام شدن درگیری‌های شهری لبنان هنوز وسیع است و به مرز مناطق اشغالی هم می‌رسد. با توجه به سرعت زیاد جابه‌جایی نیروهای داعش که سوار برخودرو‌های گرانقیمت از هر منطقه عراق به منطقه دیگری لشگر کشی می‌کنند رساندن جنگجویان برای حمله به صهیونیست‌ها اگرچه نتیجه چندانی نخواهد داشت ولی حداقل نشان می‌دهد خلیفه‌ای که از مسلمانان جهان برای بیعت کردن دعوت می‌کند قادر است به عنوان حاکم یک کشور اسلامی به کشته شدن غیر نظامیان مسلمان واکنش نشان دهد.

گروه‌های که  از القاعده منشا گرفته‌اند روش آن را ادامه می‌دهند. یکی از مبانی فکر القاعده - آنچنان که اسامه بن‌لادن تشریح کرده بود - دشمنی با رژیم صهیونیستی به دلیل تصرف فلسطین و حمله به لبنان است. دشمنی با آمریکا هم به خاطر پشتیبانی آن از صیونیست‌ها برای القاعده تشدید شده است اما این سازمان و اقمارش به همه هدف‌های ممکن از دولت‌های  خاورمیانه تا سفارتخانه‌های خارجی و شهروندان عادی حمله کرده‌اند ولی هیچ‌گاه ضربه‌ای به صهیونیست‌ها نزده‌اند. قبلا این بهانه وجود داشت که القاعده یک سازمان تروریستی تازه کار و پراکنده است و به خاطر تشکیلات اطلاعاتی و جاسوسی که سازمان‌هایی مانند موساد دارند نمی‌تواند در این منطقه کاری انجام دهد اما حالا که دولت اسلامی عراق و شام طلوع کرده است و برای خود خلیفه و امیر دارد نمی‌خواهد در مهمترین جنگ مذهبی خاورمیانه دخالت کند؟ مسلما این نوشتار به معنی دعوت از جنگجویان القاعده برای پیوستن به مبارزان فلسطینی نیست چرا که این کار تنها می‌تواند به تعداد کشته‌های درگیری‌ها اضافه کند و لکه پلیدی به آرمان آزادی فلسطین که تاکنون به دشواری نگهداری شده است، بیندازد. ضمن اینکه خشونت صهیونیست‌ها را هم توجیه خواهد کرد.

ابوبکر بغدادی در سخنرانی اش در مسجد نورالدین موصل ساعت گرانقیمتی داشت که معلوم نبود با بریدن دست کدام نگون‌بختی پیدا کرده است. او با سرعت زیاد و با منسوب کردن خودش به اجداد وانساب مشهور مسیر ترقی را طی کرد و به خلافت رسید و از همین مسیر هم تخت خلافت را از دست خواهد داد.

روزنامه روزان 2 مرداد 93


 
 
رئالیسم جادویی در تیان آن من
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
 

رئالیسم جادویی در تیان آنمن

محمد سرابی

کارگران مزرعه موز دست به شورش زدند و ماموران آن‌ها را به رگبار بستند. کسی که کشتار و انداختن جسد‌ها به درون واگن‌های قطار را دیده بود فهمید مردمی که شاهد این واقعه بزرگ بودند به سادگی آن را فراموش کرده اند. این بخشی از داستان صد سال تنهایی مارکز بود اما در دنیای واقعی هم بار‌ها به شکل‌های گوناگون اتفاق افتاده است. چند روز پیش خبرنگارانی که به چین رفته بودند تا درباره ماجرای میدان تیان آنمن تحقیق کنند به همین بی‌خبری عمومی برخورد کردند. مردمی که از آن‌ها سوال می‌شد 25 سال قبل در بزرگترین میدان چین چه اتفاقی افتاده است چیزی به یاد نمی‌آوردند. طبیعی بود که دولت کمونیستی چین مانع برگزاری هرگونه مراسم در سالگرد این اعتراض شود اما اینکه مردم پکن مخصوصا جوان‌هایی که باید میراث‌دار نسل پیش از خود باشند چیزی از آن نمی‌دانند یا در مقابل یک خبرنگار خارجی وانمود می‌کنند که به آن اهمیتی نمی‌دهد نشان می‌دهد که این واقعه همانطور که از سایت‌های اینترنتی چین و کتاب‌ها و روزنامه‌ها پاک شده است از خاطره مردم نیز حذف می‌شود. «آدریان براون» در الجزیره نوشته است که دانشجویان دانشگاه ارتباطات پکن نمی‌‌خواهند درباره این واقعه تاریخی صحبت کنند و می‌گویند که در این اتفاق بی‌طرف هستند.

احتمالا کسی آن مرد که در مقابل 4 تانک ایستاده بود را هم به یاد نمی‌آورد. عکسی که جف وایدنر گرفت و فیلمی که از لحظه پا به پاکردن مرد و تانک باقی مانده است سمبل اعتراض انسان‌ها به ماشین‌های سرکوب شد. به نوشته بی بی سی یک سال پیش خبرنگاری به نام لویزا لیم عکس معروف مرد و تانک را به ۱۰۰ دانشجو نشان داد و از آن ها پرسید که آیا می‌دانند این عکس مربوط به چه اتفاقی است. تنها ۱۵ دانشجو توانسته‌ بودند پاسخ درست بدهند. دانشجویان این روزها مسائل مهمی برای فکر کردن دارند. جمع کردن پول و ساختن زندگی مرفه‌ آرزوهای بزرگی است که جنگ کمونیسم و لیبرالیسم را تبدیل به « قدرت تولید ملی» کرده است. لیم که امسال کتابی به نام «جمهوری خلق فراموشی» منتشر کرد در مقاله‌ای که در باره دشواری‌های نوشتن کتابش منتشر کرده می‌نویسد که بخش بزرگی از چند میلیون شهروند پکن که شاهد آن روزها بوده‌اند خود را به فراموشی می‌زنند. امسال هرچه که 4 ژوئن نزدیک‌تر می‌شد پلیس رفت و آمد در میدان را محدودتر می‌کرد و جستجو‌های اینترنتی و سایت‌های خبری هم به همان نسبت سانسور می‌شدند. خبرنگاران خارجی هم این پیام را دریافت کرده بودند که نباید درباره کشتار تعداد نامشخصی از مردم چین در این واقعه کنجکاوی کنند.

البته شعله‌هایی روشن مانده است. کیلومتر‌ها دورتر کسانی که هیچ ارتباط مستقیمی با ماجرا نداشتند در هنگ‌کنگ و تایوان سالگرد میدان تیان آنمن را به شکل تجمع‌های مردمی برگزار کردند. مادران تیان‌ آنمن هم با وجود سرکوب شدید دولتی به دنبال احقاق حقوق فرزندانشان هستند که سال‌های قبل کشته یا ناپدید شدند. البته بیشتر‌ آن‌ها سالمند هستند و نمی‌توانند این کار را زیاد ادامه دهند. قدرت سانسور دولتی به همراه تشویق مردم برای ساکت بودن و پولدار شدن توانسته است تجدید خاطره میدان «صلح آسمانی» را ممنوع کند.

مارکز کتاب‌های بزرگ خود را در سبک رئالیسم جادویی نوشت و بسیاری از منتقدان ادبی و خوانندگان حرفه‌ای سعی کردند ارتباطی میان دو دنیای خیال و واقعیت پیدا کنند تا از این راه آثار ادبی را تفسیر کنند اما رئالیسم جادویی در جهان واقعی اطراف ما جریان دارد.

 

 روزنامه روزان - 19 خرداد 93


 
 
که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند - اختراع‌های خنده دار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 
به دست تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه

لابراتوار اختراع‌های خنده‌دار

کودک و نوجوان > دانش - پگاه شفتی:
دوست داشتم می‌توانستم دستگاهی اختراع کنم که بتواند هرچه را که به ذهنم می‌رسد بسازد و اختراع کند. بعد اگر می‌دیدم آن اختراع به‌دردبخور است که چه بهتر از این و اگر به‌دردبخور نبود از خیرش می‌گذشتم.

این‌ آرزوی کمی تا قسمتی خنده‌دار و رؤیایی را با همکاران تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی دوچرخه درمیان گذاشتم تا کسانی که دوست دارند به چنین آرزویی فکر کنند، فکرهایشان را به‌ زبان بیاورند و به این سه پرسش پاسخ دهند. پرسش‌هایی که بی‌ربط به دنیای فناوری نیستند:

۱. به‌تازگی به اختراع جدیدی برخورده‌ای که به نظرت خنده‌دار باشد؟

۲. اگر قرار باشد چیزی اختراع کنی که از نظر خودت لازم است و از نظر بقیه مسخره، آن چیست؟

۳. اگر قرار باشد یک‌ چیز خنده‌دار اختراع کنی که خودت هم می‌دانی خنده‌دار است، چه چیزی اختراع می‌کنی؟

که با این درد...

محمد سرابی

که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند

۱. به نظر من وسایل بی‌فایده در اطراف ما زیادند. مثلاً «در» فلش‌مموری یو‌اس‌بی که به درد گم‌شدن می‌خورد و اصلاً هم از اطلاعات حفاظت نمی‌کند یا «آویز کریستالی» موبایل که تنها کارش گیرکردن به بند لباس و دسته‌ی کیف است یا حتی «کارد کره‌خوری» در جعبه‌ی سرویس کامل کارد و چنگال عروس. البته این وسیله‌ی آخر برای قرارگرفتن در فهرست جهیزیه خوب است و چشم فامیل داماد را در می‌آورد، ولی خودش به هیچ‌دردی نمی‌خورد. خیلی هم کوچک و صاف و کند است.

۲. من اگر بخواهم وسیله‌ای مفید اختراع کنم «قاشق چنگال» می‌سازم. نه از این قاشق‌های دندانه‌دار پلاستیکی که توی هواپیما به مسافر‌ها می‌دهند؛ آن وسیله تکلیفش معلوم نیست. من یک دسته می‌سازم که یک طرفش قاشق چسبیده باشد و یک طرفش هم چنگال. خیلی هم کاربردی است. یک ایده جدید مثل «گربه سگ». البته ممکن است اوایل، استفاده از آن سخت باشد، ولی به‌تدریج همه یاد می‌گیرند که چه‌طور با آن غذا بخورند.

۳. اگر بخواهم وسیله‌ای برای سرگرمی بیش‌تر جامعه اختراع کنم. برای یخچال‌ها درِ الکترونیک می‌سازم. درست مثل بانک‌ها که وقتی از جلویشان رد می‌شوی در خودش باز می‌شود و تعارف می‌زند که مشتری عزیز بفرمایید داخل. یخچال هم باید دری داشته باشد که وقتی از جلویش رد می‌شوی باز شود و خودش خوردنی‌هایش را نشان دهد تا کسی مجبور نباشد دقیقه به دقیقه درش را باز کند و همان‌چیز‌هایی را که قبلاً دیده، دوباره مرور کند.

روزنامه همشهری 22 اسفند 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/253943


 
 
بوکو حرام و نظریه صاف بودن زمین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

بوکو حرام و نظریه صاف بودن زمین

محمد سرابی

 

فقط دانش‌آموزان نیستند که می‌توانند با ادامه تحصیل و پشتکار به سطوح بالای آموزشی برسند. کسانی که دانش‌آموزان را می‌کشند هم به مرور زمان ترقی می‌کنند و از آتش زدن مدارس ابتدایی به قتل‌‌عام دانشجویان می‌رسند. گروه «بوکو حرام» در آخرین حمله خود گروهی از دانشجویان را از خوابگاهشان کالج کشاورزی در ایالت یوبو بیرون کشید و در محوطه به قتل رساند. به نوشته گاردین 6 اکتبر، دولت آمریکا قصد دارد این گروه را در فهرست گروه‌های تروریستی خود قرار دهد. این کار نه تنها دیر است بلکه تاثیر زیادی هم نخواهد داشت زیرا بوکوحرام بر خلاف دیگر گروه‌های تروریستی آفریقای مرکزی کاری با غربی‌ها ندارد تنها می‌خواهد کسانی که به شیوه غربی‌های درس می‌خوانند را بکشد.

بوکو حرام به دنبال یک شورش بزرگ در سال 2009 به شهرت رسید. این گروه ایدئولوژی ساده‌ای دارند که در نامشان هم مشخص شده است. کلمه بوکو در اصل به الفبای لاتین گفته می‌شود که در قرن 19 همراه با استعمارگران فرانسوی و انگلیسی وارد آفریقا شد و برای نوشتن زبان هوسایی به کار رفت. در قرن بیستم این الفبا سازماندهی شد و اکنون مبنای نگارش هوسایی در رسانه‌ها و کتاب‌ها است. بوکو معنای دیگری هم دارد. این کلمه در میان مردم به معنی آموزش و پرورش به سبک غربی است که با پسوند عربی «حرام » جهانبینی و ایدئولوژی و خط مشی و استراتژی کامل گروه را یکجا تعریف می‌کند.

«محمد یوسف» در سال 2002 گروهی راه به دور خود جمع کرد تا احکام شریعت را در نیجریه اجرا کنند. الگوی او در این کار طالبان افغانستان بودند. این درست وقتی بود که یک سال از نابودی کامل طالبان بوسیله بمباران ‌هواپیما‌های آمریکایی می‌گذشت. او در سال 2009 در جریان جنگ داخلی در شمال نیجریه بازداشت شد. زمانی که گروهش با ارتش درگیر شدند و 186 نفر آن‌ها جانشان را از دست دادند یوسف که 39 سال داشت در خانه والدین ناتنی مخفی شده بود.

نیرو‌های امنیتی او را به مرکز پلیس بردند اما یوسف تلاش کرد فرار کند و آن‌ها هم با شلیک چند گلوله اضافی یک نفر به تعداد تلفات بوکوحرام اضافه کردند. جالب اینکه یوسف با وجود سن کم دارای جاذبه مذهبی زیادی بود و افرادش به حقانیت او ایمان داشتند. در 13 جولای همین سال «جو بویل» خبرنگار بی بی سی توانست با او گفتگو کند و نظریات حیرت انگیزی را به گوش جهان برساند. سه عقیده او بسیار جالب توجه بودند. یوسف گفته بود که تکامل داروین را قبول ندارد، زمین صاف است و باران در نتیجه بخار شدن آب بوسیله خورشید بوجود نمی‌آید بلکه مستقیما از سوی خداوند ایجاد می‌شود.

نظریه اول شاید قابل بحث باشد. نظریه دوم مدت‌ها قبل کاملا رد شد و نظریه دوم به هیچ وجه باورکردنی نیست.

شاید یوسف چون در آفریقای مرکزی زندگی کرده و دریا و دریاچه‌ای ندیده تصوری از آب و بخار آب نداشته است. با این وجود افراد گروه که بعد از مرگش نمی‌توانستند بدون فرمانده باقی بمانند «ابوبکر شکوه» را به ریاست انتخاب کردند و حمله به مدارس و آموزشگاه‌ها را ادامه دادند. بوکوحرام در حملات خود تلاش می‌کند نیروهای امنیتی، نمایندگان دولت و کلیساها را هدف قرار دهد. روش آن‌ها مانند دیگر گروه‌های مشابه بمب‌گذاری وتیر اندازی در مناطق پر جمعیت است. در جریان اقدامات این گروه تاکنون بیش از 3 هزار و۶۰۰ نفر کشته شده‌اند. اگرچه دولت نیجریه ادعا می‌کند مبارزه علیه بوکوحرام باعث تضعیف این گروه شده و به همین دلیل به نقاط بی دفاعی مانند مدارس حمله می‌کنند اما این کشتار‌ها باعث وحشت زیادی در بین دانش‌آموزان و معلمان ایجاد کرده و بسیاری از آنان در مناطق «مایدوگوری»، «کانو» و «سوکوتو»  از رفتن به مدرسه هراس دارند.

شکوه که بعدا تهدیدکرد منافع غرب را هدف قرار می‌دهد اکنون فراری است و به جز جایزه‌ای که دولت نیجریه برای او گذاشته، دولت آمریکا هم 7 میلیون دلار به کسی می‌دهد که او را دستگیر کند. گروه بوکو حرام نمونه خوبی از گروه‌های بنیاد گرای جدید است و معیار مناسبی از دیدگاه این افراد نسبت به جهان را نشان می‌دهد.

 

 روزنامه بهار 22 مهر 1392 صفحه 6


 
 
گفت‌وگو با عبدالجبار کاکایی - باید جنگ را بازخوانی کنیم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
 
گفت‌وگو با عبدالجبار کاکایی
باید جنگ را بازخوانی کنیم
 

|  محمد سرابی|  خبرنگار|

عبد الجبار کاکایی را به شاعری می‌شناسند و با ترانه‌هایی که امروزه در میان خوانندگان نسل جدید طرفداران بسیاری دارد ولی گفت‌وگوی ما و او به موضع دیگر ارتباط پیدا می‌کند. به جنگ. کاکایی و برادرانش سال‌ها در جنگ ایران و عراق حضور داشتند اگر چه کمتر از آن صحبت می‌کنند. صحبت‌های ما از انقلاب و جریان‌های فکری و سیاسی آن آغاز شد و به خاطرات جبهه رسید. متنی که می‌خوانید خلاصه یک گفت‌وگوی طولانی است.  

 کرد هستید؟
بله، متولد‌ سال ۴٢ در کردستان هستم. خانواده‌ام بیشتر در شهر‌های مقدس عراق زندگی می‌کردند و در سفری که به سرزمین مادریشان داشتند من به دنیا آمدم. چند ماه بعد آنها قصد داشتند به عراق برگردند و برای گذرنامه عکسی در قصرشیرین از من در قنداق گرفتند. ‌سال بعد عبدالکریم قاسم در اثر کودتا سقوط می‌کند و بعثی‌ها روی کار می‌آیند و شروع به اخراج ایرانی‌ها می‌کنند. این بود که پدر و مادرم به سرزمین اصلی‌شان برمی‌گردند و در ایلام ساکن می‌شوند.
این سرزمین اصلی ایران است یا کردستان؟
ایلام و کردستان بخشی از ایران است. اعتقاد من به کشورم بالاتر از اعتقاد به اقوام است پدرم هم با این‌که مدتی طولانی در عراق ساکن بود و به زبان عربی هم تسلط داشت ولی ایران را سرزمین خود می‌دانست. این مفهومی از ملیت است که شاید ۵٠٠- ۴٠٠ ‌سال برای مردم ما سابقه داشته باشد. از همان زمانی‌که بعد از حمله تیموریان و در دوران صفویه وحدت ملی شکل گرفت. این دلبستگی نسل به نسل منتقل شده است. اجداد ما در دستگاه حسینقلی‌خان ابوقداره از حاکمان ایلام و لرستان کار می‌کردند و جزیی از دربار او بودند که آن زمان به نام عبداللهی‌ها شناخته می‌شدند.
 از حاکمان محلی غرب؟
بله، سلسله والیان پیشینه‌ای در دوره صفویه دارند و در اواخر قاجاریه محدوده حکومتشان تنها به ایلام ختم می‌شد و در اوایل دوره پهلوی آخرین حاکم آن غلامرضاخان از رضاخان شکست می‌خورد و به عراق می‌رود که الان قبرش در وادی‌السلام نجف است. اجداد ما کارگزار و دبیر و مستوفی دربار والیان بودند. عکس‌های بعضی‌هایشان هنوز هست.
 از داشتن این اجداد احساس غرور می‌کنید؟
بیشتر به این فکر می‌کنم که بی‌هویت نبودیم و دوست دارم این گذشته را به جوان‌ها منتقل کنیم. دکتر ایرج افشار تالیفات خوبی درباره خان‌های ابو قداره دارد.
 اولین بار چگونه در انقلاب شرکت داشتید؟
 بهار ‌سال ۵٧ بود و دیگر پاسبان‌ها در محله‌ها گشت نمی‌زدند. ایلام جزو استان‌های پیشرو در انقلاب بود و خود مردم گروه‌هایی را برای حفاظت شبانه در محله‌ها تشکیل دادند. من و تعداد دیگری از هم سن و سال‌هایمان هم در این گروه‌ها بودیم شب اولی که برای نگهبانی محله ایستاده بودم، متوجه شدم که وظیفه سنگینی داریم. فکر می‌کردم وقتی برای محافظت ساده از یک خیابان باید شبها بی‌خوابی را تحمل کنی و آماده‌باش بمانی پس نگهداری از یک کشور حتما خیلی سخت‌تر است.
 همان نگهداری از کشور باعث شد به جنگ بروید؟
 انگیزه اصلی من برای رفتن به جبهه با دیدن یک گزارش تلویزیونی تقویت شد. آن هم از تلویزیون عراق. وقتی جنگ شروع شد تلویزیون عراق نشان داد که چطور ارتش‌اش وارد خاک ایران شدند. می‌دیدم که تانک‌ها به شهر مهران حمله کردند. قبلا فامیل‌هایمان آن‌جا بودند و ایام عید به دیدنشان می‌رفتیم. تمام خاطرات خوب کودکیم از آن شهر بود. تانک‌ها از روی زمین بازی که در آن بازی می‌کردیم رد شدند. دیدن این صحنه‌ها خیلی ناراحتم کرد و فکر کردم این حق ما است که وطنمان را پس بگیریم. رفتم اسم نوشتم و اعزام شدم.
 به خط مقدم رفتید؟
 من خط را انتخاب کردم. می‌گفتند تو دیپلم داری و برای کار اداری بمان ولی می‌خواستم به خط بروم. از ۵٠ نفر بچه‌های ایلام که رفتیم جبهه ١١ نفرمان برای خط اعزام شدند. خودمان رفتیم یعنی وسیله‌ای نبود. گفتند خودتان وسیله پیدا کنید. ماهم آمدیم لب جاده و با یک وانت رفتیم پل فلزی که ورودی منطقه جنگی بود. آن‌جا مدارک را نشان دادیم و به ما اسلحه ژ٣ و خشاب دادند. یادم هست در اسلحه‌خانه پیرمردی کار می‌کرد که وقتی تفنگ را به من داد گفت این سلاح یک شهید است. اثر خون شهید هنوز روی بدنه تفنگ دیده می‌شد و جایش مثل زنگ‌زدگی بود. بعد منتظر مینی‌بوس‌هایی شدیم که شب‌ها برای بردن نیروها می‌آمدند. چون روزها امکان دید عراقی‌ها بود. ٢ روز طول کشید و بالاخره با ۴٠ نفر از بچه‌های یافت‌آباد سوار یک مینی‌بوس شدیم. توی همان جمع کوچک که با هم رفیق شده بودیم ما کردها را به جنگاوری و شجاعت می‌شناختند که خیلی ابهت داشت.


 
 
تماشاچی‌های ما - معبد شائولین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

 تماشاچی‌های ما

 محمد سرابی

 زمانی جابه‌جا کردن سطل‌های چوبی بزرگ پر از آب و بالابردن آن‌ها از پله‌های معبد شائولین یکی از تمرین‌های هر روز شاگردان هنر‌های رزمی بود. اما این کار همیشه هم برای قوی‌تر کردن ماهیچه‌هایشان انجام نمی‌شد. معبد شائولین چین را در منطقه‌ای کوهستانی ساخته بودند که دسترسی به آن همیشه ممکن نبود برای همین شاگردان باید آب یا دیگر نیاز‌های ساکنان معبد را دائم در گذرگاه‌های کوهستانی اینطرف و آنطرف می‌بردند و اگر کسی نمی‌توانست در این آزمون موفق باشد برای آموزش‌های رزمی پذیرفته نمی‌شد.

معبد شائولین راه سخت گذری داشت و گذر مردم عادی و کشاورزانی که در پای کوه زندگی می‌کردند به آن نمی‌افتاد. کسی می‌توانست به شائولین برود که در پی آموختن فنون کهن جسمی و فکری بود و از سختی آن هراسی نداشت. کسانی که معبد را اداره می‌کردند می‌دانستند که نباید هرکسی به آن راه پیدا کند. مخصوصا اینکه استادان بزرگ تاکید می‌کردند شاگردان نباید تماشاچی داشته باشند و گرنه هدف اصلی خود را گم می‌کنند.

بدنسازی و ایروبیک در گروه ورزش‌ها جدید قرار دارند. ورزش‌هایی که در شهر‌های بزرگ و اقتصادی نیمه مرفه مشتری انبوه پیدا می‌کنند و صرفه اقتصادی دارند. رشته‌هایی که به «شکل تن» می‌پردازند و نه به «کار تن». این استاندارد دنیای جدید است که در آن موفقیت در کشمکش و زورآزمایی دشوار پیدا نمی‌شود بلکه در «پسندیده» بودن است. رشته‌های دیگر ورزشی هم بدون تماشاچی نیستند. البته هنوز هم ورود غریبه‌ها به اردوی آمادگی تیم‌های مدعی قهرمانی ممنوع است اما بدنساز‌ها در سالن‌های زیرزمینی با آینه‌های بزرگ تمرین می‌کنند و نفس زنان خودشان به تماشای خودشان می‌پردازند. این اتفاق نشانه بدی نیست تنها دگرگونی بدون بازگشتی را از گذشته تا کنون به نمایش می‌گذارد. در جهانی که نمایش مبنای اصلی است و رفتار‌های درونی و کمیاب گذشته به شکلی همه‌گیر و پر مخاطب عرضه می‌شود. جایی که تماشاچی تعیین کننده است. جایی که آب با لوله کشی منتقل می‌شود ماهیچه‌ها برای «نشان‌دادن» ساخته می‌شوند.

معبد شائولین امروز دیگر آن مکان افسانه‌ای قدیمی نیست. مجموعه ساختمان‌های آن بارها تخریب و دوباره ساخته شده است. اطراف معبد و راه رسیدن به آن را با نیمکت و سلطل زباله و گلکاری تغییر داده اند تا گردشگران راحت تر از آن بازدید کنند. گردشگرانی که به تماشای دروازه‌ اصلی، مجسمه‌های شیر و سطل‌های چوبی آب می‌روند.

روزنامه همشهری 25 شهریور 1393 صفحه 16

 


 
 
کمتر از 10 نخ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
 

کمتر از 10 نخ

محمد سرابی

قناد‌های قدیمی اصفهانی و یزدی برای امتحان کردن قوام شیره «گز» راه ساده‌ای دارند. وقتی شیره مخلوط شده گز در حال پختن است یک قطره آن را بین دو انگشت شصت و سبابه می‌گذارند و فشار می‌دهند. موقعی که دو انگشت را از هم دور می کنند باید ده نخ باریک از شیره بین انگشت‌ها درست شود. شیره اصیل گز را از درون رگ‌های درختی بیابانی بیرون میاوردند. از گیاهی که برگ‌های خشک و شور داشت و پروانه‌ای رو شاخه‌هایش نمی‌نشست.

دو نفر که می‌خواهند زندگی مشترکی بسازند باید وابستگی‌های فراوانی به هم داشته باشند. باید چیز‌هایی را در هم دیده باشند که بتوانند با آن‌ها یکدیگر را بشناسند و به یاد بیاورند. نخ‌هایی که دو نفر را مثل نوک دو انگشت دست هم پیوند می‌دهند و کش میایند و جدا نمی‌شوند اما این وابستگی به معنی سرگرمی مشترک نیست. وقت گذرانی جوان‌های هم سن و سال با یکدیگر کار عجیبی نیست. شاید خیلی‌ها بتوانند با هم فیلم دانلود شده ببینند، با هم به سفر‌های تابستانی جاده‌ای بروند یا با هم از غذای عجیب و غریب یک رستوران لذت ببرند اما معلوم نیست بتوانند زیر سقف خانه‌ای کوچک با هم زندگی کنند. معلوم نیست بعد از گذشتن روز‌های پروانه‌ای، این دونفر اصطکاک نداشته باشند و حوصله هم را سر نبرند. شاید برای همین است که بعضی‌ها از وابستگی هراس دارند و می‌خواهند همه‌چیز معمولی باشد. نمی‌خواهند زیاد به هم پیوند بخورند شاید روزی لازم شد فاصله بیشتر شود و آنوقت «دلبستگی» کش میاید و دردناک می‌شود.

دنیای شباهت‌ها خیلی پایدار نیست چون آدم‌های زیادی به هم شبیه هستند و می‌توانند جایگزین یکدیگر شوند. شباهت داشتن به تنهایی دلیل خوبی است اما اگر باعث وابستگی نشود کافی نیست. آن هم وابستگی دو طرفه که اگر دو نفر را بجوشانند و بفشارند یک قطره‌شان از هم جدا نشود. این ربطی به عاشقانه و رویایی فکر کردن ندارد، به شیرین بودن زندگی واقعی برمی‌گردد. قناد‌ها می‌دانند که گر نخ‌ها کمتر باشند هنوز باید دیگ قنادی را هم زد و شعله را بیشتر کرد و گرنه گز معروف چیزی که باید بشود نخواهد شد.

روزنامه همشهری چهارشنبه 15 مرداد 93 صفحه 16


 
 
کیهان گمشده - پرونده مجله کیهان علمی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

کیهان گمشده- روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه 25 اردیبهشت 93 شماره 743

کودک و نوجوان > دانش - پرونده> محمد سرابی:
روزنامه‌نگاری یک حرفه‌ی نسل به نسل است. کسانی خواننده‌ی مشتاق روزنامه‌های دیروز بودند و خودشان نویسنده‌های امروز هستند. کسانی که نوشته‌های آن‌ها را با دقت دنبال می‌کنند، نویسنده و خبرنگار فردا می‌شوند.

سال‌ها قبل در ایران مجله‌ای به نام «کیهان علمی» منتشر می‌شد. این مجله از سال ۱۳۶۷ تا سال ۱۳۷۱ هرماه روی دکه‌ها بود و کنار نام آن عبارت «برای نوجوانان» دیده می‌شد.

عنوانی که بعد از آن برای هیچ مجله‌ی علمی دیگری تکرار نشد. با این فرض باید امروز کسانی در بین علاقه‌مندان به دانش وجود داشته باشند که این مجله و دیگر مجله‌های مشابه علمی را به یاد بیاورند.

مطلب‌های این پرونده، جست‌وجویی برای یافتن نشانی از این مجله و دیگر مجله‌های علمی است:

259842 چاپ

سفر به مرزهای بی‌کران

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمدسرابی:
سیروس برزو را به‌خاطر این‌که در سفر بین ایران و روسیه است، نمی‌شود به سادگی پیدا کرد، اما بالأخره در فرهنگ‌سرای اشراق ملاقاتش می‌کنیم. این فرهنگ‌سرا میزبان سه برنامه‌ی مختلف بود:

اول، مراسم «شب یوری» که در بزرگداشت سفر «یوری گاگارین»، نخستین سفر انسان به فضا برگزار شد.

دوم، شروع انتشار اینترنتی مجله‌ی «مرز‌های بی‌کران فضا»

سوم، برپایی نمایشگاه «انسان و فضا» که همان یادگاری‌های مشهور سیروس برزو از فضانوردان روسی است. در این بین فرصتی می‌گذاریم تا درباره‌ی مجله‌ای که او ۲۶ سال قبل منتشر می‌کرد صحبت کنیم؛ درباره‌ی «کیهان علمی برای نوجوانان».

 

  • خودتان هم در دوران نوجوانی به مسائل علمی علاقه داشتید؟

من متولد ۱۳۳۲ هستم و کار علمی را از ۱۳سالگی شروع کردم. ما در شهر سرخس زندگی می‌کردیم. شهر کوچکی که همه یکدیگر را می‌شناسند. آن‌موقع کیسه‌ی پلاستیکی نبود و وقتی از مغازه چیزی می‌خریدیم، آن را توی کاغذ می‌پیچیدند. مغازه‌‌دار‌ها هم می‌دانستند من به فضانوردی علاقه دارم، برای همین اگر توی کاغذ‌ها تصویر مربوط به فضا داشت، برایم کنار می‌گذاشتند.

  • قبل از این که روزنامه‌نگارِ علم باشید چه شغلی داشتید؟

در مشهد دبیر حرفه‌و‌فن بودم. از سال ۵۹ مقاله می‌نوشتم و از سال ۶۳ با «کیهان بچه‌ها» همکاری می‌کردم. سال ۶۶ از طرف مؤسسه‌ی کیهان دعوت شدم تا مجله‌ای علمی برای نوجوان‌ها چاپ کنیم، ولی درست زمانی که می‌خواستیم این کار را انجام بدهیم بمباران تهران شروع شد. شرایط خیلی سخت بود و کار انتشار یک سال عقب افتاد.

  • اواخر جنگ؟

بله، دولت برای خرید کالاهای اساسی به مردم کوپن داده بود، ولی در سال ۶۶ که خیلی‌ها از تهران رفته بودند، اعلام کردند کوپن هرشهری را می‌شود در شهر‌های دیگر هم گرفت. توی تهران هروقت می‌رفتیم چیزی بخریم، مغازه‌دار کوپن مشهد را می‌دید و می‌گفت همه از این‌جا رفته‌اند مشهد، بعد شما از مشهد آمده‌اید تهران.

  • این یک سال فاصله را چه‌کار می‌کردید؟

توی مؤسسه‌ی کیهان کار می‌کردم. زیر نظر آقای فریدون صدیقی و خانم ثریا صدردانش که مسئول صفحه‌ی علمی بودند کار چاپ نشریه را برنامه‌ریزی می‌کردیم. جلسات هم توی دفتر کیهان‌بچه‌ها برگزار می‌شد. از زمستان سال ۶۷ با حدود پنج نفر نیروی ثابت کار را شروع کردیم. چند نفر حق‌التحریری هم بعداً اضافه شدند.

  • اسامی آن همکاران را به یاد دارید؟

بله، آقای شهرام یزدان‌پناه، آقای توفیق حیدرزاده، که آن موقع معاون سردبیر مجله‌ی دانشمند بودند، مرحوم آقای منصور حسین‌زاده و خانم طیبه صالحی، که هردو با کیهان بچه‌ها کار می‌کردند، خانم مریم زنگنه هم بود که خیلی انرژی داشت و از پس همه‌کاری بر می‌آمد. آقای حیدرزاده الآن دکترای اخترشناسی دارد. ایشان خیلی روی روش علمی تأکید می‌کرد و الآن هم یکی از افراد صاحب‌نظر در روزنامه‌نگاری علمی به‌شمار می‌آید.

  • منابع لازم خبری را چه‌طور به دست می‌آوردید؟

مشکل بود. البته کیهان بعضی از نشریات خارجی را مشترک بود، ولی خیلی علمی نبودند. مشکل این‌جا بود که روزنامه‌نگار علم داشتیم، ولی همه نمی‌توانستند برای نوجوان‌ها و به زبان آن‌ها بنویسند.

  • چرا در کیهان علمی آن‌قدر بر کاربرد علم تأکید می‌کردید؟

چون اگر الآن از یک بزرگسال بخواهید درس‌های دوران مدرسه‌اش را امتحان بدهد، حتماً مردود می‌شود. ولی اگر کسی یک‌بار هم واشر شیر آب را عوض کرده باشد، این کار را به‌خاطر دارد. من داستان‌های علمی‌تخیلی هم در مجله می‌گذاشتم. زیرا وقتی نوجوان‌ها داستان را می‌خواندند به دانش علاقه‌مند می‌شدند. خودم  داستان «یک، دو، سه، پرتاب» را نوشتم تا مجموعه‌ای از اطلاعات را درباره‌ی نوجوان‌هایی که به فضا می‌روند، به شکل داستانی مطرح کنم.

  • مجله‌ی دیگری که چاپ می‌کردید هم با همین گروه منتشر می‌شد؟

بعضی از افرادی که در دو نشریه کار می‌کردند، مشترک بودند. در مرز‌های بیکران فضا  آقای بهرام عفراوی، آقای بهزاد بوستانچی و همین‌طور آقای حیدرزاده که هنوز هم با مجله‌ی نجوم مرتبط است،  بودند. بیش‌تر کار این مجله را خودم یک‌تنه انجام می‌دادم. مرزهای بیکران فضا از سال ۶۹ تا ۷۲ چاپ می‌شد و تقریباً تمام سرمایه‌ی خانوادگی‌ام را به‌خاطر آن از دست دادم.

  • پشیمان نیستید؟

نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خداوند را شکر می‌کنم. کار علمی مسیر سختی است. الآن ۶۰ سال دارم و احساس رضایت می‌کنم. مثل کشاورزی که به جای کاشتن هندوانه، درخت گردو کاشته و می‌داند نتیجه‌ی کارش باقی می‌ماند. الآن هم با نوشتن مقاله و دنبال کردن مسائل عملی برای نشریات ایرانی کار ترویج علم را ادامه می‌دهم.

  • فکر می‌کنید با وجود اینترنت و فناوری دیجیتال، باز هم مجله‌های علمی نوجوانان مخاطب خواهد داشت؟

بله، در کشورهای دیگر جهان این نشریات چاپ می‌شوند. خیلی از نشریات علمی نوجوانان هم هدیه‌هایی به همراه دارند، مثلاً یک افلاک‌نمای کاغذی یا پازلی که در هرشماره یک تکه‌اش همراه مجله پخش می‌شود. انتشار مجله‌ی کاغذی در دورانی که اینترنت هست، هوشمندی خاصی می‌خواهد.

259843 چاپ

یکان ریاضی

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دکتر رضا منصوری، استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف است. او نوجوانی خود را در دهه‌ی ۴۰ گذراند، ولی در همان‌زمان هم یک مجله‌ی علمی را می‌خواند که به رشته‌ی علمی مورد علاقه‌اش می‌پرداخت.

او در این‌باره به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «آن‌موقع مجله‌ی خوبی به نام «یکان مجله‌ی ریاضی» چاپ می‌شد که ما به‌ نام «یکان ریاضی» می‌شناختیمش. نکته‌های ریاضیات در حد دبیرستان را داشت و مسئله‌هایی که بچه‌ها حل کنند. آقای عبدالحسین مصحفی، دبیر ریاضی این مجله را اداره می‌کرد.»

همین مجله هم در زمان خودش مورد توجه دانش‌آموزان بود و باعث می‌شد کسانی که به ریاضی علاقه دارند مسئله‌های آن را دنبال کنند. دکتر منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی ایران اضافه می‌کند: «به دفتر مجله نامه نوشته بودند که چرا این مجله به شهر یزد نمی‌آید. بعداً معلوم شده بود یک دبیر ریاضی همه را می‌خرد تا دانش‌آموزانش خیلی درباره‌ی مسئله‌های مشکل ریاضی از او سؤال نکنند!»

منصوری درباره‌ی شیوه‌ی کار آن مجله می‌گوید: «جواب بعضی از سؤال‌ها را در شماره‌ی بعد چاپ می‌کردند. جواب بعضی را هم باید می‌فرستادیم تا در مسابقه‌ شرکت کنیم. یک مسئله بود که می‌گفتند دکتر هشترودی طرح کرده است. راه حلی را که پیدا کرده بودم نوشتم و فرستادم. یک پاکت جواب هم همراهش فرستادم تا اگر راه حلم درست بود به من خبر بدهند، ولی بلافاصله بعد از آن برای ادامه‌ی تحصیل به اروپا رفتم و اصلاً نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.»


 

259844 چاپ

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی

کودک و نوجوان > دانش - محمد سرابی:
استاد فریدون صدیقی، پیشکسوت روزنامه‌نگاری که در جریان انتشار مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان» قرار داشت، می‌گوید که امروز برای خیلی‌ها اینترنت جای نشریات کاغذی را گرفته است، چون سه کارکرد اصلی روزنامه را تأمین می‌کند.

اطلاع‌رسانی، دانش‌افزایی و سرگرمی، سه دلیلی هستند که مردم را وادار به خواندن نشریات می‌کنند. وقتی رسانه‌ی دیگری مانند رسانه‌های دیجیتال بتواند این نیاز‌ها را تأمین کند، دیگر دلیلی برای خرید نشریات کاغذی وجود ندارد.

او هم‌چنین به خبرنگار هفته‌نامه‌ی دوچرخه می‌گوید: «نشریات نوجوانان هم تابعی از بازار کلی نشریات هستند. وقتی چندمیلیون دانشجو داریم و تیراژ همه‌ی روزنامه‌ها با هم به یک میلیون نمی‌رسد و تیراژ کتاب ۵۰۰ نسخه است، چه‌قدر می‌شود به دوام انتشار نشریه‌های کاغذی علمی امیدوار بود؟»

 

259845 چاپ

نوجوان‌ها مخاطبان فعال ما هستند!

کودک و نوجوان > دانش - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
یکی از معدود نشریاتی که از سال‌‌های دور به‌عنوان مجله‌ای علمی طرفدار داشته، «دانستنیها» است. دکتر بهزادی این مجله را سال ۱۳۵۸ بنیان‌گذاری کرد و پس از مدتی اداره‌ی آن را به دخترش «فرزانه بهزادی» سپرد. شعار مجله در آن‌زمان «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» بود و دوبار در ماه منتشر می‌شد.

امروز هم مجله‌ی «دانستنیها» را می‌توان روی دکه‌ی روزنامه‌‌فروشی‌ها دید که بخشی از مجموعه‌ی بزرگ گروه مجلات همشهری است. «محمد جباری»، سردبیر مجله‌ی دانستنیها به ما می‌گوید که دانستنیهای همشهری با حفظ خاطره‌ی مجله‌ی دهه‌ی ۶۰ چگونه توانسته است مخاطبان خود را در جریان دانش روز دنیا قرار دهد.

  • چه ‌تعداد از مخاطبان مجله‌ی شما نوجوانان هستند؟

تیراژ دانستنیها زیاد است و طیف گسترده‌ای از مخاطبان از همه‌ی سنین دانستنیها را می‌خوانند، ولی نکته‌ی مهم این است که نوجوان‌ها بخش اصلی خوانندگان فعال ما را تشکیل می‌دهند. فعال به این معنی ‌که به مطالب چاپ شده واکنش نشان می‌دهند، تلفن می‌زنند، ای‌میل و پیامک می‌‌فرستند و به ما در بهبود مجله کمک می‌کنند.

  • این نوجوانان بیش‌تر به چه مطالبی علاقه دارند؟

علایق نوجوان‌ها بسیار مختلف است؛ از فناوری تا تاریخ. هرموضوع جدید و به‌روزی برای آن‌‌ها جالب است، ولی چیزی که توجه نوجوان‌ها را بیش‌تر جلب می‌کند راز‌ها و شگفتی‌ها در حوزه‌های گوناگون است.

  • ظاهراً تعداد پسرهای علاقه‌مند به مطالب علمی بیش‌تر از دختر‌ها است.

بله، نظرسنجی‌ها و آماری که از مخاطبان گرفته‌ایم نشان می‌دهد که تعداد پسرها تقریباً دو برابر دختر‌ها است، ولی فکر می‌کنم این تفاوت بیش‌تر به‌خاطر فضای کلی نشریات علمی باشد. این نشریات بیش‌تر به نیاز‌های پسر‌ها پاسخ می‌دهند. در تحریریه‌های علمی ما هم بیش‌تر پسرها حضور دارند. پسرها بیش‌تر به موضوعاتی مانند ماشین‌ها، جنگ‌افزار‌ها و گجت‌ها علاقه دارند و دختر‌ها موضوع‌های مربوط به محیط‌ زیست و طبیعت و روان‌شناسی و سلامت را بیش‌تر می‌پسندند. مثلاً گاهی وقت‌ها که عکس ماشین را به‌عنوان پوستر وسط دانستنیها چاپ می‌کنیم بعضی دختر‌های نوجوان اعتراض می‌کنند و می‌گویند چرا عکس حیات‌وحش نمی‌گذارید.

  • نویسنده‌ها و خبرنگار‌های دانستنیها هم در دوران نوجوانی سابقه‌ی مطالعه علمی دارند؟

بله، بیش‌تر کسانی که الآن در دانستنیها کار می‌کنند در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ نشریاتی مثل همین «دانستنیها»، «کیهان علمی»، «دانشمند»، «مرز‌های بی‌کران فضا» و همین‌طور کتاب‌های علمی را می‌خوانده‌اند. خواندن مطالب علمی، آن‌ها را به نوشتن مطالب علمی سوق داده و این علاقه را پیگیری کرده‌‌ و حالا روزنامه‌نگار علم حوزه‌ی خاص خودشان شده‌اند.

  • دانستنیهای همشهری چه‌قدر شبیه دانستنیهای قدیمی است؟

ما شعار دانستنیها یعنی «اولین مجله‌ی دایرةالمعارفی و تمام‌رنگی ایران» را حفظ و به‌روز کرده‌ایم. مثلاً بعضی‌ها تاریخ را جزء دانش نمی‌دانند و می‌گویند نباید در یک مجله‌ی علمی به آن پرداخته ‌شود. ولی دانستنیهای همشهری یک مجله‌ی دایرةالمعارفی است و بخش تاریخ و سینما و... هم دارد؛ البته با نگاه دانستنیهایی و دایرةالمعارفی. در شعار قدیمی دانستنیها روی تمام‌رنگی بودن تأکید شده بود و الآن ما در مجله با استفاده از اینفوگرافیک‌های گوناگون و تصاویر گرافیکی و عکس‌های بسیار با کیفیت، حوزه‌های گوناگون علمی را پوشش می‌دهیم، طوری که هرکس با خواندن دانستنیها در جریان دانش روز جهان قرار بگیرد.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

259846 چاپ

آن‌موقع، «فلاپی» خیلی بود

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
خواندن مجله‌ای که ۲۰ سال از چاپ‌شدنش می‌گذرد بیش‌تر به این درد می‌خورد که بدانیم چه‌چیز‌هایی کاملاً عوض شده‌اند و چه چیز‌هایی برخلاف تصور آن موقع و به شکلی که کسی انتظارش را نداشت تغییر کرده‌اند.

ضمن این‌که می‌فهمیم آن‌موقع چه‌چیزهایی جزء علم و دانش برای نوجوانان مطرح می‌شده است. اما مهم‌ترین فایده‌ای که خواندن مجله‌های علمی (و غیرعلمی) قدیمی دارد این است که یاد می‌گیریم مجله‌های امروزی را چه‌طور بخوانیم و چه‌قدر به پیش‌بینی‌های آن‌ها اعتماد کنیم.

شماره‌ی اول مجله‌ی «کیهان علمی، برای نوجوانان»، اول بهمن ۱۳۶۷ با قیمت ۱۲۰ ریال منتشر شد. روی جلد مجله عکس یک گل شقایق وحشی در میان ابزار‌های هندسی تاریخی و یک نقاشی از دانشمندان قدیم خاورمیانه دیده می‌شود. اولین مطلب این عنوان را دارد: «چرا هرکس که در کتابخانه یا آزمایشگاه کار و فعالیت می‌کند، دانشمند نمی‌شود؟» موضوع آن روش تحقیقات علمی و شیوه‌ی تفکر دانشمندان است. مطالب بعدی درباره‌ی ابعاد جهان از کهکشان تا اتم و ساختار زیستی مغز انسان است.  در صفحه‌های دیگر به راه‌های جلوگیری از آلودگی محیط‌ زیست می‌رسیم. چند صفحه هم به ماجرای اختراع جریان برق مستقیم و تلگراف اختصاص دارد. در کنار زندگی‌نامه‌ی «مایکل فاراده» و «ساموئل مورس»، روش ساختن یک دستگاه تلگراف با تکه‌های چوب و حلبی هم آموزش داده شده است.  مجله با  داستان آموزشی «کاربراتور» و جدول به پایان می‌رسد.

جلد شماره‌ی دوم نقاشی یک دستگاه «تئودولیت» برای ثبت زاویه‌ی ستاره‌ها است که با استفاده از دو نقاله ساخته شده. مطلب اصلی این شماره مدار‌های مجتمع و تراشه‌های سیلیکونی «آی‌سی» است که در دستگاه‌های الکترونیک از آن‌ها استفاده می‌شد و قطعه‌ی پیشرفته‌ای به‌حساب می‌آمد. روی جلد این شماره تصویر یک سفینه‌ی فضایی غول‌پیکر درمیان ستاره‌ها کشیده شده است.

در شماره‌ی شهریور ۱۳۶۹ خبر ساخت «کارت‌های حافظه‌ی دو مگابایتی که ۸۰۰ صفحه کتاب را در خود جا می‌دهد» و پایان دوره‌ی لوح‌های فشرده منتشر شده است.

در اردیبهشت ۱۳۷۰ قیمت مجله به ۲۰۰ ریال رسیده و مصاحبه و آثار استاد «احمد بیرشک» در آن چاپ شده بود. بیرشک بعداً مجموعه مقالاتی درباره‌ی نجوم و گاه‌شماری در کیهان علمی منتشر کرد. در شماره‌ی بهمن ۱۳۷۰ هم در چندین صفحه ساخت پرس هیدرولیکی با استفاده از سرنگ‌های پلاستیکی و شلنگ آکواریوم آموزش داده می‌شود.

در این شماره چهار صفحه هم به رایانه‌ها اختصاص یافته است. همه‌ی عکس‌ها، رایانه‌های قدیمی آی‌بی‌ام را نشان می‌دهد که موس ندارند و صفحه‌هایشان سیاه با نوشته‌های سبز رنگ است. در این مطلب نوشته شده فلاپی‌های ۳/۵ اینچی، با گنجایش ۱/۲ مگابایت، کوچک‌اند و برای همین طرفداران زیادی پیدا کرده‌اند. چندماه بعد کیهان علمی تعطیل شد و الآن چندسالی است که دیگر فلاپی‌های ۳/۵ اینچی به‌خاطر گنجایش کم و جاگیر بودن از رده خارج شده‌اند.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259847 چاپ

آن‌روزها و این‌روزها

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> عرفان خسروی*:
برخی از واضح‌ترین خاطراتم از دوران کودکی، مربوط به مطالعه‌ی مجله‌های علمی و دایرةالمعارفی فارسی می‌شود. حتی وقتی هنوز خواندن و نوشتن نمی‌دانستم، یادم می‌آید که مجله‌ی «دانستنیها» را ورق می‌زدم و عکس‌هایش را تماشا می‌کردم، یا از مادرم می‌خواستم برایم داستان‌های تخیلی مجله‌ی «دانشمند» را بخواند.

آن‌‌زمان تنها سرگرمی خیلی از بچه‌ها همین مجله‌ها بودند. وقتی کلاس دوم دبستان بودم خرید مجله‌های دانشمند و دانستنیها را به‌صورت مرتب شروع کردم و عجبا که تشنگی‌ام با چشیدن آب این دریاها بیش‌تر هم شد. مدتی بعد مجله‌ی «اطلاعات علمی» هم به جمع خانواده‌ی ما معرفی شد و یکی از همراهان ثابت بعدازظهرهای خالی آن دوران شد.

این مجله‌ها تنها کشکول‌هایی انباشته از اطلاعات نبودند، بلکه نخستین آموزش‌ها درباره‌ی کشف و تجربه‌ی روش علمی را بیان می‌کردند. سیر تحول نظریه‌ها و جریان اکتشافات علمی و جدل‌های دانشگاهی از این طریق دستگیر ما می‌شد.

این‌روزها همه‌چیز فرق می‌کند. اینترنت هست و نشریات علمی کاغذی هم باید با رقیبی این‌قدر قوی رقابت کنند وگرنه ذره‌ذره تحلیل می‌روند و آخر سر چیزی از آن‌ها نمی‌ماند، جز نام نیکی در خاطره‌ی پیرترها. اما یک‌چیز می‌تواند نشریات کاغذی را زنده و سرحال نگه دارد، شوق اکتشاف علمی و هیجان پیمودن این راه اسرارآمیز.

دنیای اینترنت، به‌ویژه اینترنت فارسی، هنوز تحت تأثیر مطالب دم‌دستی و نکات شماره‌‌خورده و ترجمه‌های شبه‌علمی از سایت‌های عامه‌پسند خارجی است. امیدوارم نشریات کاغذی راه خود را درست انتخاب کنند و مثل همان قدیم، آموزگاری باشند برای آموختن راه و روش علم و پرهیز از شبه‌علم.

--------------------------------------------------

* دانشجوی دکترای جانورشناسی و مؤلف کتاب‌های علمی

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳

 

259848 چاپ

هنوز هم می‌تواند جذاب باشد

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> علی رنجبران*:
مجله‌ی «کیهان علمی» را یادم هست. وقتی‌که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم، بلافاصله جذب خواندن مجله‌ها شدم.

عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم بودم. یک سری کتاب‌های کوچک علمی برای نوجوان‌ها چاپ می‌کرد که هنوز هم همه‌شان را دارم. از آن‌موقع چیز‌هایی یادم مانده است، مثلاً اسم قمرهای مشتری که «گانیمد» و «گالیستو» بود. فکر می‌کنم خبر چاپ شدن کیهان علمی را برای اولین‌‌بار در مجله‌ی «کیهان بچه‌ها» دیدم؛ مجله‌ای که  اولین مجله‌ی واقعاً علمی برای نوجوان‌‌ها بود. یکی از مشکل‌هایی که آن‌موقع داشتیم این بود که نمی‌شد جواب یک سؤال را به‌سرعت و راحتی پیدا کرد. از خانواده و فامیل کمک می‌گرفتم یا از پدرم می‌پرسیدم که لیسانس ریاضی داشت. گاهی هم پیش می‌آمد که جوابی را اشتباه دریافت کنیم. مثلاً در درس شیمی مدرسه می‌گفتند که مدل تامسون و بور اتم‌ها مثل منظومه‌ی شمسی است اما مسیر حرکت الکترون‌ها به‌شکل اوربیتال است و مدار حرکت سیاره‌ها ثابت. این را در کتاب درسی نوشته بود.

هم‌کلاسی‌هایم توی این فضا نبودند. تقریباً هیچ‌کسی را نمی‌شناختم که به این چیز‌ها علاقه داشته باشد یا کتاب غیردرسی علمی بخواند. وقتی‌که می‌خواستم دنبال انتخاب رشته‌ی درسی بروم، مهندسی معدن را انتخاب کردم. فوق لیسانس هم قبول شدم، ولی بعد انصراف دادم و دنبال عکاسی رفتم. به‌همین ترتیب وارد فضای مطبوعات شدم.

اول در مجله‌ی «سرنخ همشهری» بودم و دنبال سوژه‌هایی مثل ابزارهای امداد و نجات یا وسایل کشف جرم پلیس می‌رفتم. بعد مجله‌ی «علم و فناوری همشهری» راه‌اندازی شد و بعد از آن به «دانستنیها» رفتم و الآن حوزه‌ی مورد علاقه‌ام، اخبار علم و فناوری است. الآن هم مجله‌های علمی نوجوان‌ها می‌توانند جذابیت داشته باشند. اگر خبر‌‌ها جذابیت داشته باشند و بدانیم نوجوان‌ها چه می‌خواهند و بتوانیم سلیقه‌ی آن‌ها را ارتقا بدهیم و علاقه‌هایشان را تخصصی کنیم، این مجله‌ها هم پرطرفدار خواهند شد. چون نوجوان‌ها همین الآن هم به‌دنبال سایت‌های علمی هستند. اینترنت نیاز به مدرک ندارد و لزومی هم ندارد همه‌ی مطلب‌های علمی آن اعتبار کامل و قطعی داشته باشند. البته کسی نمی‌تواند این اعتبار را مشخص کند، ولی اگر نوجوان‌ها «تفکر انتقادی» داشته باشند، همیشه می‌توانند مطالب درست را پیدا کنند. تنها راه پیدا‌کردن راه درست، تقویت مبانی تفکر انتقادی است.

---------------------------------------

* روزنامه‌نگار علم

 

259850 چاپ

لطفاً کنار خاطره‌ی مرا امضا کنید

کودک و نوجوان > دانش - یادداشت> محمد سرابی:
سال ۱۳۶۷ تعداد مجله‌هایی که مناسب نوجوان‌ها باشند خیلی کم بود. یک روز مجله‌ای را روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی دیدم که رویش نوشته بود «کیهان علمی، برای نوجوانان» هشت‌ساله بودم و در همان‌لحظه آن مجله از بهترین دوستانم شد.

همه‌چیز داشت. شگفتی‌های علمی، اختراعات جدید، زندگی دانشمندان، کاردستی‌های علمی، نجوم، آزمایش‌های شیمی، نظریه‌های فیزیک، نکته‌های زیست‌شناسی و حتی داستان‌های علمی، تخیلی درباره‌ی فضا. همان‌موقع بود که به نوشتن داستان هم علاقه‌مند شدم و داستان‌هایی که خودم می‌نوشتم فضایی بود. بعضی از موضوع‌های علمی را برای اولین‌بار در این مجله دیدم و زمانی که اینترنت نبود و تلویزیون فقط دو شبکه داشت، این مجله گنج بزرگی بود که ماهی یک‌‌بار منتشر می‌شد. یادم هست با زندگی دکتر محمود حسابی از مصاحبه‌اش در این مجله آشنا شدم.

سه سال گذشت و تمام شماره‌های کیهان علمی را جمع کردم. بعد چاپ چند شماره به تأخیر افتاد و سردبیر که اسمش «سیروس برزو» بود در ابتدای مجله نوشت که دچار مشکلات مالی شده‌اند. بعد دیگر مجله را ندیدم. اسم‌هایی که از آن یاد گرفته بودم مانند «آیزاک آسیموف» را دنبال کردم و کتاب‌های علمی و داستان‌های علمی را پیدا کردم.

بعدها که به آن مجلات نگاه می‌کردم، مطالب به نظرم خیلی ساده و ابتدایی می‌آمدند، ولی خاطره‌ی خوشی که از خواندن آن‌ها داشتم باعث می‌شد نتوانم از این آرشیو کوچک دل بکنم. در دوران دانشگاه با دنیاهای دیگری از دانش و هنر آشنا شدم. عجیب‌تر از همه اینترنت بود که دروازه‌هایی به جهان باز کرد و شگفتی‌هایی با خودش آورد و انگار نمی‌خواست به این زودی‌ها تمام شود.

وقتی پسر‌هایم به دنیا آمدند، برای همه‌ی کتاب‌ها و مجله‌های من در خانه جای کافی نداشتیم. کم‌کم بیش‌تر کتاب‌ها و مجله‌هایی را که سال‌ها جمع کرده بودم، دور ریختم یا به کتاب‌خانه‌ها دادم، ولی از هر مجله چند شماره را فقط برای یادگاری نگه داشتم.

چندوقت قبل فهمیدم سیروس برزو یک برنامه‌ی سخنرانی درباره‌ی فضانوردی دارد. خودم را به سالن رساندم. برنامه تقریباً تمام شده بود و چند نفر برای پرسش و پاسخ باقی مانده بودند. صبر کردم تا سؤال‌ها تمام شود. بعد رفتم جلو و خواستم که شماره‌ی اول کیهان علمی را برایم امضا کند. آقای برزو مجله را گرفت و شروع به ورق‌زدن آن کرد. بعد نشست و دیدم که اشک‌هایش را پاک می‌کند. گفت: «زمان جنگ، زیر بمباران تهران دنبال چاپ مجله برای نوجوان‌ها بودم، اما هیچ‌کس نبود که بتواند به زبان نوجوانان مطلب علمی بنویسد. به‌تدریج خیلی‌ها را پیدا کردم که نویسنده‌ها و مترجم‌های بسیار خوبی بودند و حاضر شدند برای این مجله کار کنند. می‌خواستیم همه‌چیز خوب باشد و از همه‌ی جنبه‌های علمی مطلب داشته باشیم. جدول طراحی می‌کردیم و طرح و نقاشی‌های علمی می‌کشیدیم.»

دو شماره‌ی دیگر از کیهان علمی را هم با خودم برده بودم. همه را ورق زد. کنار اسم خودش را امضا کرد و گفت: «خیلی تلاش کردم مجله باقی‌ بماند ولی نشد، چون مجله‌ی نوجوانان آگهی جذب نمی‌کند. بالأخره تصمیم گرفتند که تعطیل شود.»

مجله‌های امضا‌‌شده را برداشتم. خداحافظی کردم و بیرون آمدم. از آن موقع خیلی گذشته بود.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۴۳


 
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی - امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی

اجتماع > جامعه‌شناسی- محمد سرابی:
در دوران گذشته سرمایه هر کشور میزان طلایی بود که در خزانه پادشاه انبار شده بود و مقدار محصولی که کشاورزان از زمین برداشت می‌کردند.

 پس از چند قرن دگرگونی مشخص شد که در دنیای امروزی سرمایه اشکال مختلفی دارد که هیچ‌یک اهمیتی کمتر از دیگری ندارند اما در این میان اخلاق به‌معنای «حسن معاشرت» چه جایگاهی دارد؟ آیا می‌توان خوش‌رفتاری و تحمل زیاد اهالی یک شهر یا کشور را به‌معنای بیشتر بودن سرمایه آن ملت درنظر گرفت؟ جمعیت و مهاجرت، تفاوت نسل‌ها، مشکلات اقتصادی و نگرانی‌های سیاسی هریک می‌تواند به بنیان اخلاقی جامعه خللی وارد کند یا دست‌کم اینطور تصور می‌شود. درباره کم تحملی و برخورد‌های خشن روزانه با تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در اتاقی که هر 4 دیوار آن را انبوهی از کتاب‌های فارسی و انگلیسی پرکرده بودند به گفت‌وگو نشستیم. او عقیده دارد که جامعه ایرانی برخلاف ادعا‌ها در شرایط بحرانی قرار ندارد.

  • بیشتر ایرانیان، مخصوصا کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی ‌می‌کنند با این تجربه روزانه روبه‌رو هستند که شهروندان ما میل چندانی به خوشرویی ندارند. البته این کلمه را باید با مسامحه به‌کار برد ولی آیا می‌توان این سؤال را مطرح کرد که ما چگونه از ملتی اخلاق‌مدار تبدیل به مردمی‌ شده‌ایم که حوصله‌ای برای حسن‌معاشرت نداریم؟ آیا در شرایط بحران اخلاق هستیم؟

خیر در شرایط بحران قرار نداریم. اگر دچار فروپاشی اخلاقی شده بودیم الان ما و شما درباره اخلاق صحبت نمی‌کردیم. اگر می‌بینید همه درباره اخلاق نگران هستند به این دلیل است که می‌خواهند آن را بسامان ببینند. الان در تاکسی یا کسی حرف نمی‌زند یا اینکه ابراز ناراحتی می‌کند که چرا وضعیت - از ترافیک گرفته تا معیشت - اینطور است. اینها یعنی مردم به‌دنبال راه و روشی برای بهتر کردن شرایط هستند. در بین مسئولان هم می‌بینیم که به‌دنبال بسامان کردن هستند. در صحبت‌های مقام ‌معظم‌رهبری و ریاست‌جمهوری همیشه سفارش به اخلاق را می‌بینید.

  • پس در شرایط بی‌اخلاقی نیستیم؟

من واقعیت اجتماعی را می‌بینم که نشانه بداخلاقی است نه بی‌اخلاقی. از طرف دیگر وقتی جامعه را بی‌اخلاق بدانیم دیگر امکان هیچ عملی را نداریم. متأسفانه داوری‌های رادیکال صورت می‌گیرد که یا می‌گویند جامعه بسیار اخلاقی خوبی داریم یا در حال فروپاشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستیم. البته معیار‌های دینی و ایدئولوژیک یا سنتی هم بر این قضاوت‌ها تأثیر می‌گذارد اما اگر شرایط بحرانی بود و اخلاق کاملا از دست رفته بود که الان درباره‌اش صحبت نمی‌کردیم.

  • ایوان کلیما، نویسنده اهل چک در کتاب «روح پراگ» این موضوع را مطرح کرده است که توده مردم وقتی احساس می‌کنند زیان دیده‌اند به‌خودشان اجازه می‌دهند سر دیگران کلاه بگذارند. شاید در میان مردم ما هم این حس رواج یافته باشد؛ یعنی بدنه جامعه با این احساس مشترک روبه‌رو است که «زیان‌دیده» است و در زمانی نامشخص «دیگران» حق او را گرفته‌اند. این فرد فکر می‌کند باید تلافی کند ولی چون دستش به آن «دیگران» نمی‌رسد از روابط عادی و روزانه شروع می‌کند.

همه اینطور نیستند و این حس به همه‌جا سرایت نکرده‌ است. همین الان مردان، زنان، مدیران و روحانیانی هستند که میل به اصلاح دارند و برای بهبود شرایط اخلاقی تلاش می‌کنند. این را در بین هنرمندان و روشنفکران هم می‌بینید. در عرصه فرهنگی کنشگرانی هستند که داعیه اخلاقی دارند و حداقل تلاش می‌کنند به بداخلاقی جامعه دامن نزنند؛ می‌بینید که خبر پدر کشتن و فرزند کشتن در صفحه‌های حوادث به شکلی منتشر می‌شود تا جامعه را به این رفتار وحشیانه تشویق نکند. مطبوعات اصرار دارند در دعواهای سیاسی بی‌اخلاقی را کم کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند.

  • شاید این واکنش نوعی پنهان‌کاری باشد. بالاخره ما فرهنگی داریم که همیشه در آن معایب خودمان را انکار کرده‌ایم.

من بارها شنیده‌ام که می‌گویند مردم دروغ می‌‌گویند و آن را انکار می‌کنند. لابد انتظار داریم دروغ بگویند و دروغگویی را تأیید کنند. من فکر می‌کنم همین هم نشانه دوری کردن از بی‌اخلاقی است. این تلاش ریاکارانه‌ای نیست. در جامعه اخلاقی وقتی کسی خطایی می‌کند هم رسانه‌ها و هم خودش سعی می‌کند که دروغ را پنهان کند.

  • سالمندان اغلب از گذشته‌ای تعریف می‌کنند که در آن همه مردم راستگو، درستکار و خوش‌اخلاق بودند و عشق، محبت و انسانیت همه‌ جا فوران می‌کرد. در این‌باره چه فکری ‌می‌کنید؟

اصلا درست نیست. آدم‌ها وقتی به سن و سال بالا می‌رسند سعی می‌کنند خودشان و نسل خودشان را پاکیزه جلوه دهند. ما هم این را می‌پذیریم که نسل قبلی خوب بودند ولی این معنی را نمی‌دهد که نسل فعلی ناپاک است؛ چون آدم و نسل مطلقا خوب نداریم. از طرف دیگر اگر این نسل جدید واقعا پلید و پست بودند نسل قبلی را تحمل نمی‌کردند.

  • اما این نکته که یک نسل به‌دنبال معیشت هستند، یک نسل به‌دنبال آرمان و نسلی دیگر به‌دنبال سودجویی مستقیما اخلاق آنها را عوض می‌کند و روی معاشرت آنها با یکدیگر یا میزان تحملشان تأثیر می‌گذارد.

نسل جدید نه بی‌اعتنا به هنجارهاست، نه بی‌اخلاق و نه بی‌میل به دین. همان نسل قدیم است که در متنی متفاوت اخلاقی متفاوت دارد. همین نسلی که ادعا می‌کند خیلی به والدینش خدمت کرده در زمان جوانی و نوجوانی به‌خاطر درس‌ نخواندن خانواده‌‌اش را گرفتار کرده بود. اتفاقا نسل جدید فرهنگی‌تر، آگاه‌تر و متعهد‌تر است. تفاوت اصلی در شرایط اقتصادی زمانه است. نیازها، امکانات و انتظارات به تناسب زمان تغییر کرده است. الان انفجار ارزش‌ها و امکانات است. الان از نسل جوان خیلی بیشتر خواسته می‌شود. پدر و مادری که از تحصیل به جایی نرسیده‌اند به فرزندشان فشار می‌آورند که باید تحصیل کنی. الان من خودم توی دانشگاه‌ها به وضوع این امکانات محدود و انتظار زیاد از نسل جدید را می‌بینم.

  • قدیمی‌ها از زمانی می‌گویند که مردم تهران همه اهل همین‌جا بودند و الان مهاجرت بی‌رویه باعث شده که بی‌نظمی و بی‌حرمتی زیاد شود اما سرشماری‌ای که در سال 1335از تهران گرفته شد نشان می‌دهد که در این سال نیمی از افراد ساکن این شهر مهاجر بوده و در جای دیگری به دنیا‌ آمده بودند. بنابراین داستان «اهل تهران» خیلی هم درست نیست؛ چون در همان زمان رویایی هم عده زیادی از ساکنان شهر مهاجر بوده‌اند. آیا همزیستی با غریبه‌ها را یاد گرفته‌ایم؟

ما الان با مهاجران افغان که زبان، فرهنگ و دین شبیه خودمان دارند هم بیگانه برخورد می‌کنیم، مثلا زمانی دشمنی داشتیم که به ما لطمه زده و حالا که آن دشمن دیگر نیست به جایش ما با آنها برخورد می‌کنیم؛ این بیگانه‌ستیزی است. از طرف دیگر مهاجرت اساس ثابتی دارد و جمعیت جایی می‌رود که پول باشد چون دنبال امکانات بهتر است.

  • شاید جنگ دیرینه شهر و روستا عامل این بداخلاقی است. این جنگ باید چند دهه قبل به پایان می‌رسید.

انقلاب یک پدیده شهری بود که ظهور روستایی پیدا کرد. امام‌خمینی (ره) از نجف به پاریس رفتند و بعد به تهران آمدند. آدم‌هایی که انقلاب را شکل دادند مبهم نیستند بلکه متفکر و صاحب‌اندیشه بودند اما می‌بینیم که این تحول بزرگ رنگ و شکل روستایی پیدا می‌کنند. تصور اصلی این بود که الگوی توسعه درست اجرا نشده و پس از انقلاب به درستی عمل خواهد شد ولی درنهایت به شکلی درآمد که انگار تغییراتی از روستا برای ویرانگری شهر آمده است. به‌طور مشخص دولت قبلی در سفرهای استانی پایان زندگی آسان حداقل گرایانه و پایان روستا را ناخواسته اعلام کرد؛ نوعی تز ضد‌شهر.

  • بعضی وقت‌ها که برنامه‌های دوربین مخفی از یک کشور توسعه‌یافته پخش می‌شود ناخودآگاه تصور می‌کنیم اگر همین نمایش در پیاده‌رو‌های یکی از شهر‌های پرجمعیت ما اجرا شود چه اتفاقی می‌افتد؟ به‌احتمال زیاد واکنش مردم ما در مقابل یک اتفاق غیرمنتظره و طنزآمیز می‌تواند متفاوت باشد. گروهی از مردم ما از قرارگرفتن در هر شرایط مشکوکی هراس داشته دارند که مبادا اتهامی به آنها زنده شود یا مجبور شوند پولی بپردازند. این هم نتیجه فضای اخلاقی است؟

ناشی از سیاست است چون اعتمادی به حوزه سیاست ندارند. مداخله سیاست و حکومت در زندگی شهروندان خیلی زیاد است و هیچ کاری به‌خود این شهروندان سپرده نشده ما نگاه انفعالی به مردم داریم. مردم از مقصر بودن مبرا نمی‌شوند ولی اختیاری هم ندارند. خیلی از دستگاه‌هایی که مشغول مداخله در زندگی روزمره مردم هستند در واقع باید کار دیگری انجام دهند. الان می‌بینید که محدودیت‌های ترافیکی دائما بیشتر می‌شود. محدوده طرح ترافیک، محدوده زوج و فرد و محدوده‌های دیگری گسترش پیدا می‌کند. راننده‌ها دائما به‌دنبال این هستند که از این محدوده‌ها عبور کنند و پلیس هم می‌خواهد به هرشکلی شده راننده‌های متخلف را گیر بیندازد. نتیجه‌ اینکه وضع ترافیک بهتر نمی‌شود. یا اینکه در جاده‌ها دائم تصادف‌ اتفاق می‌افتد و کار پلیس این شده که آمار تصادف‌ها را اعلام یا درصد مقصر بودن ارگان‌های دیگر را مشخص کند. حکومت آنقدر وارد فضای جامعه شده و انواع دخالت‌ها را انجام می‌دهد که هیچ جایی باقی نمانده است.

  • در سال‌های 60رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌های ایران دائما در حال تبلیغات علیه زندگی غربی بودند. برنامه‌ها و گزارش‌هایی ساخته و منتشر می‌شد تا ثابت کند جامعه غرب تا یک دهه بعد دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود و از شدت خشونت و فساد نابود خواهد شد اما این اتفاق نیفتاد. تصور می‌کنید چه چیزی مانع فاجعه اخلاقی در غرب شد؟

جامعه غربی چند ساحت گوناگون دارد و دائما در حال بازسازی خودش است؛ همانطور که در رکود‌های مالی فرصتی برای بازسازی اقتصادی پیدا می‌کند. از نظر فرهنگی هم بازگشت به نوعی اخلاق را درپیش می‌گیرد تا از بحران‌ها گذر کند. برخی جامه‌شناسان مدعی هستند که فرایند بازگشت به خانواده در غرب شکل گرفته است.

برنامه‌هایی که گفتید باعث شده دچار نوعی تصور اشتباه درباره خودمان و جهان بشویم. الان می‌بینیم موج‌های مهاجرتی شکل گرفته که عامل آن حسرت خوردن نسبت به غرب است.

  • تصور می‌کنید جامعه امروز ما چقدر به خشونت رفتاری گرایش دارد؟

در واقع بدنه جامعه ما نمی‌خواهد وارد نزاع شود. مردم ما اهل مسالمت هستند وگرنه هر روز فروپاشی رخ می‌داد. همین مسالمت‌جویی باعث شده که دمکراسی در این کشور جواب بدهد درحالی‌که در جایی تبدیل به رادیکالیسم می‌شود اما دمکراسی مبتنی بر امکانات، ظرفیت‌ها و حزب است درحالی‌که می‌بینیم اصل تحزب هم گاهی انکار می‌شود. اینجا دولت‌ها بر آمده از جامعه‌اند اما تلاش می‌کنند جامعه را کنترل کنند. اگرخودمان این شرایط را سر و سامان بدهیم و بگذاریم تعیین کنند اقتصاد ملی رقابتی باشد خواهیم دید که در اثر افزایش تولید ملی، افزایش ثروت و بیشتر شدن رابطه با جهان سطح تحمل افراد هم بیشتر و حسن‌معاشرت، تحمل و صفات خوب اخلاقی هم بیشتر دیده می‌شود.

  • و این اخلاق خودش بخشی از سرمایه ملی ما خواهد بود؟

بله. ما الان 3 سرمایه بزرگ داریم. نفت، خانواده و مذهب شیعه. به مردم ما امکان و توانایی کمی داده شده و نمی‌شود آنها را متهم کرد یا به آنها برچسب بی‌اخلاقی زد. همانطور که گفتم هنوز در وضعیت بحران نیستیم اما اگر به مردم فرصت و فضای کافی ندهیم سرانجام روزی به بحران اخلاقی خواهیم رسید.

روزنامه همشهری 28 بهمن 1392 صفحه 9  - اجتماعی

 http://www.hamshahrionline.ir/details/249984

 


 
 
گروه موسیقی رستاک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

گروه موسیقی رستاک

محمد سرابی

می‌گویند موسیقی اروپایی هم در چند قرن اخیر است که به صورت مکتوب و کلاسیک درآمده در حالی که برای بیش از هزار سال چیزی که نواخته و شنیده می‌شد موسیقی‌های محلی بود که در هر منطقه با ساز‌های همان منطقه اجرا می‌شد.  تقریبا در همه جای جهان این روند طی شده است اما زمانی که موسیقی به شکل جدید در آمد گروه‌های ارکستر با لباس‌های سیاهرنگ رسمی از یک طرف و نوازنده‌های جوان با گیتار‌های برقی از طرف دیگر توانستند مخاطب‌ها را شکار کنند. اما هنوز هم در گوشه‌هایی از جهان موسیقی محلی باقی‌مانده است. در ایران گروه رستاک توانسته با استفاده از موسیقی اقوام مختلف و باز آفرینی آن توجه مخاطبان را به خود جلب کند و مخاطبانی که بسیاری از آنان نوجوانان هستند. در یک روز سرد به میدان فاطمی رفتیم تا با سیامک سپهری  سرپرست گروه و نوازنده تار و  فرزاد مرادی خواننده و نوازنده تنبور صحبت کنیم.

///////////////////////////////

=الان با وجود شبکه جهانی اینترنت نوجوان‌های ما به هر نوع موسیقی از هر نقطه جهان دسترسی دارند و در این بین موسیقی تجاری از همه پر طرفدار تر است. اما کسانی هم هستند که در این بین به انواع موسیقی ایرانی علاقه پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنید چرا این نوع موسیقی هم طرفداران خودش را دارد ؟

سپهری: نمی‌شود به سادگی دلیل این علاقه را مشخص کرد چون عواملی زیادی باعث این اتفاق شده است اما این «جهانی شدن» یک روند معکوس هم دارد یعنی در کنار کسانی که دنبال این نوع موسیقی ها هستند بعضی‌ها هم می‌خواهند موسیقی محلی را دنبال کنند. البته آن‌ها هم به فضای متنوع و جدید علاقمند هستند که اجرای جذابی داشته باشد.

=شما در آثار گروهتان به زبان‌ها و لهجه‌های مختلف ایران می پردازید وقتی برای اجرا می‌روید مردمی که به همان زبان و لهجه حرف ‌می‌زنند حتما متوجه تقلید آن لهجه و تفاوت‌ با لهجه بومی می‌شوند آنوقت چه واکنشی نشان می دهند ؟

سپهری: معمولا خیلی استقبال می‌کنند که یک گروه موسیقی از جای دیگری آمده و به زبان و لهجه آن‌ها اجرا می‌کند. این را در برخورد با نوجوان‌ها و جوان‌هایی که در اجرا‌های استانی ‌می‌بینیم حس کرده ایم. حتی بعضی ‌ها با همان زبان خودشان با اعضای گروه حرف می‌زنند شاید احساس می کنند که ما زبان آنها را بلدیم

مرادی: از سال 1376 که گروه تشکیل شده تا حالا تجربه‌های زیادی از برخورد با فرهنگ و موسیقی اقوام ایرانی کسب کردیم. نگاه مردم بومی هر یک از نقاط مختلف ایران متفاوت و جالب است. مثلا در بعضی از مناطق ایران شعر کاملا به موسیقی پیوند خورده و نمی‌شود یک آهنگ محلی را با شعر دیگری اجرا کرد اما در برخی دیگر از مناطق ملودی شخصیت کاملا مستقل از شعر دارد و می‌شود بدون شعر یا حتی با اشعار دیگری آن را اجرا کرد. این یک مثال بود ولی خیلی موضوعات دیگری هست که باید به آنها توجه شود.

= از زمانی که رادیو و تلویزیون راه افتاد و ساز‌های خارجی رایج شدند موسیقی سنتی ضعیف شد بعدا که دنیای دیجیتال و سازهای الکترونیک آمد دیگر همه چیز از اساس عوض شد. الان چیزی از موسیقی اقوام  در ایرانی باقی مانده که بتوان آن را نجات داد ؟

مرادی: با اجرای یک آهنگ که نمی‌شود یک فرهنگ را نجات داد. تاریخ هزار ساله پشت این فرهنگ‌‌ها است. این ملودی ها در نسل‌های مختلف توسط مردم به وجود آمده اند. زنده ماندن موسیقی هر منطقه بستگی به تلاش و علاقه مردم به فرهنگ و آداب و رسومشان دارد. ما خیلی از نوجوان‌های نسل جدید را می‌شناسیم که در خانواده خود به صورت موروثی با یک ساز محلی آشنا هستند ولی به خاطر اینکه جذابیت خاصی درموسیقی محلی نمی دیدند به موسیقی سنتی و دیگر موسیقی ها رو آورده اند. تلاش ما برای برگرداندن این علاقه و نشان دادن جذابیت های موسیقی محلی است . به نظرم نگاه نسل نوجوان آرام آرام دارد تغییر می کند. امیدواریم و آرزو داریم در 10 یا 20 سال آینده موسیقی محلی کشورمان با ورود این هنرمندان کوچک پیشرفت زیادی بکند در واقع ما منتظر یک جهش فرهنگی هستیم.

= گفتید گرایش از موسیقی محلی به سنتی. این دو چه فرقی دارند؟

سپهری: تعریف این دو نوع موسیقی پیچیده است ولی به صورت خلاصه می‌شود گفت موسیقی سنتی در واقع موسیقی شهری است که از ملودی های مختلفی تشکیل شده که در هفت دستگاه و پنج آواز دسته بندی شده که  به آن موسیقی کلاسیک ایرانی گفته می شود. اما موسیقی محلی از زندگی طبیعی مردم گرفته شده ساز‌های و موسیقی های متنوعی دارد خیلی از ملودی‌ها بی واسطه و مستقیما از زندگی روزمره شکل می‌گیرد. مثلا برای بسیاری از اتفاقات جاری در زندگی، مانند تولد و مرگ، ساز‌های و نغمه‌های متفاوتی وجود دارد که در زمان به دنیا آمدن کودک یا فوت کردن یک نفر اجرا می‌شود و جزء آداب و رسوم و زندگی مردم است.

= در شرح کوتاهی که برای معرفی رستاک در لندن هم انتشار پیدا کرده بود عبارت « موسیقی ناشناخته » دیده می‌شد. اجرای لندن چطور بود؟

مرادی: امسال برای دومین بار بود که در لندن اجرا می کردیم. سال قبل بیشتر ایرانی‌ها به تماشای اجرا آمدند ولی امسال خارجی‌ها هم آمده بودند. قطعات جدید هم داشتیم که استقبال از کارمان را بیشتر کرد و برای سال بعد سالن‌های بزرگتری به ما پیشنهاد شد.

سپهری: یک دلیل استقبال مخاطبان خارجی این بود که خیلی از آنها به دنبال آشنا شدن با فرهنگ‌های جدید هستند و با وجود اینکه شناخت کمی از موسیقی ایران دارند آن را جستجو می‌کنند. مسن‌‌ترها شناخت فرهنگی بیشتری داشتند ولی جوان‌ها مشخص بود که برای لذت بردن از یک موسیقی جدید و ناشناخته آمده اند.

= در بین کشورهای خارجی کدامیک فرهنگ نزدیکتری به ایران داشت؟

سپهری: زندگی در اسپانیا خیلی شبیه به فرهنگ ما و جذاب بود. یک بار سفر طولانی به چند کشور داشتیم که از اسپانیا شروع شد و بعدا که در پایان سفر دوباره به این کشور برگشتیم احساس می‌کردیم به خانه رسیده‌ایم

مرادی: خاطرات جالبی از اجراهای خارجی داریم. چند سال پیش شب یلدا به بلاروس رفتیم در آنجا هوا خیلی سرد بود. با اینکه سالن‌های کنسرت خیلی استاندارد بودند ولی دمای هوا در بیرون به 35 تا 40 درجه زیر صفر می‌رسید. یک سال هم شهریورماه رفتیم ژاپن. هوای توکیو چنان گرم و مرطوب بود که پوست دهل رطوبت کشیده و افتاده بود. مالزی هم درست یک هفته قبل از انتشار آلبوم « همه اقوام من» و در فصل تابستان رفتیم که تمام مدت باران می بارید.

= فکر می‌کنید چه کاری باقیمانده که رستاک باید درسال‌های آینده آن را انجام دهد؟ خیال مهاجرت گروهی از ایران را دارید؟

سپهری: به خاطر جنس کارمان تا جایی که امکان دارد باید در کشور‌ خودمان فعالیت کنیم. باید به مناطق مختلف سفر کنیم و‌ از اساتید هر منطقه کمک بگیریم و در عین حال  فکر می کنم در ایران بودن آرزوی هر ایرانی باشد. از طرف دیگر یک برنامه کلی داریم که مثلا 10 سال بعد کجا باشیم ولی چون رستاک یک گروه تجربی است هر روز ممکن است یک اتفاق جدید بیفتد که مسیرمان را عوض کند. هدف اصلی ما لذت بردن از موسیقی و انتقال دادن آن به مخاطبان است. آرزو داریم موسیقی رستاک از مرز‌های ایران بگذرد و همانطور که در دیگر کشور‌های جهان هم کسانی هستند که موسیقیشان را به جهان معرفی می‌کنند ما هم سفیر موسیقی محلی ایران باشیم

 

--------------------------------

کسانی که اخبار گروه‌های موسیقی جهان را دنبال می‌کنند میدانند که گروه‌های مختلف بارها تشکیل وتجزیه می‌شوند. گروه‌هایی هم هستند که سال‌های سال با همان اعضای اولیه باقی می‌مانند ولی در دنیای موسیقی که سلیقه‌های بسیار گوناگون است اختلاف سلیقه هم عادی است. از دو عضو گروه رستاک سوال کردیم با وجود اینکه

می‌گویند کار گروهی در ایران جواب نمی‌دهد چطور 16 سال این گروه حفظ شده است.

مرادی می‌گوید:  «کار گروهی یعنی همه اعضای گروه طبق قانون « همه برای یک نفر و یک نفر برای همه » در جهت موفقیت تلاش کنند. مثلا وقتی بازی تیم ملی والیبال کشورمان را می بینم، لذت می برم از این روحیه تیمی که بچه های تیم ملی دارند. در ماندگاری رستاک مدیریت و سختگیری سیامک بسیار مهم بوده که این روحیه تیمی را در بچه های گروه ایجاد کرده است .»

سپهری اضافه می‌کند: «ما فقط دور هم جمع نشده‌ایم که چند آلبوم و اجرا داشته باشیم. کاری که ما می‌کنیم لذت بردن از موسیقی در کنار هم است. چون تعداد اعضای گروه زیاد است هماهنگی به صورت تصاعدی سخت می‌شود برای همین اولین پیش نیاز نظم است. »

فیلم اجرای زنده گروه نشان می‌دهد که چقدر روی صحنه و زمانی که قطعات را می‌نوازند خوشحال هستند مرادی در اینباره می‌گوید: «به خاطر  ویژگی موسیقی محلی است. مثلا در موسیقی سنتی که اجرا با پیش درآمد شروع می‌شود و معمولا بسیار آرام است و با ریتمی سنگین اجرا می شود نمی توان خندید. ولی وقتی که به شادمانه‌های محلی مثل موسیقی کردی، لری، آذری و بندری می رسیم واقعا اخم کردن و جدی نشستن، خنده دار است. »

حالا سوال این است که پس چرا مردم فکر می‌کنند موسیقی ایرانی شاد نیست؟ سپهری می‌گوید: «شاید یکی از دلایل آن توجه کمتر به این بخش از موسیقی بوده است اما باید نشان بدهیم که شادمانه هم داریم. ما در سفر‌هایمان دیده‌ایم فرهنگ موسیقی محلی ایران انقدر صادقانه و بی‌واسطه است که نمی‌شود در مقابل غم و شادیشان بی تفاوت بود. موقعی که به یک روستا سفر می‌کنید و می‌بینید با ساز‌های محلی یک تولد را جشن گرفته‌اند کاملا آن شادی را حس می‌کنید.»

 

 

-------------------------

هوای بیرون خیلی سرد است. دیوارهای اتاق‌های موسسه با صفحه‌های سفید رنگ جذب کننده صدا پوشانده شده است. کف اتاق‌های هم موکت‌های ضخیم قرمز دارد. شعله‌های یک بخاری کوچک اتاق را حسابی گرم می‌کند. صحبت‌های ما از اینکه چگونه می‌توان اساتید موسیقی محلی را پیدا کرد و آموخته‌های بزرگ هنری آن‌ها را ثبت و نگهدار کرد آغاز می‌شود و به آموزش موسیقی به کودکان می‌رسد. نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از فرهنگ‌های جهان نوجوانان این عقیده را دارند که موسیقی یک توانایی ذاتی و«مادرزاد» است. مرادی می‌گوید که موسیقی هم به تمرین و هم به استعداد ذاتی بستگی دارد مخصوصا که ثابت شده افراد با استعداد و نبوغ بالا هم برای موفقیت نیازمند پشتکار و تمرین خیلی زیادی هستند. سپهری به نکته دیگری اشاره می‌کند و شرح می‌دهد که کلاس‌های مقدماتی موسیقی که برای کودکان برگزار می‌شود در واقع راهی برای «افزایش مهارت‌های اجتماعی» است. بچه‌ها دور هم می‌نشینند و همراه با آموزش موسیقی ارتباط و همکاری را یاد می‌گیرند البته بعضی وقت‌ها در کشور ما موسیقی کودکان تبدیل به ‌آموختن یک ساز خاص می‌شود در این صورت باید بر اساس توانایی کودک و زیر نظر اساتید انجام شود .

 

روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه 


 
 
فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند! - هوشنگ مرادی کرمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
 
«هوشنگ مرادی کرمانی» در گفت‌وگو با دوچرخه:

فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند!

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابی:
هوشنگ مرادی‌کرمانی هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش به این‌جا می‌آید. این‌بار ما هم آمده‌ایم تا بعد از پیاده‌روی با او به گفت‌وگو بنشینیم، من و فرهاد حسن‌زاده و علی مولوی.

 

 

زمان: صبح یک روز زمستانی (دی 1391)

مکان: پارک ملت

بارها با مرادی‌کرمانی درباره‌ی زندگی‌ و آثارش گفت‌وگو شده. خودش هم به‌طور جدی ماجراهای دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌اش را در کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشته و ما سعی می‌کنیم چیز‌هایی بپرسیم که کم‌تر از او پرسیده شده. هوا آن‌قدر سرد است که جوهر خودکار هم انگار یخ‌ زده، ولی با انجیر خشک‌ها و مویزهایی که مرادی‌کرمانی به ما می‌دهد، به‌قدر کافی برای گفت‌وگو انرژی می‌گیریم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

سرابی: هر روز ورزش می‌کنید؟

بله، حداقل از 40 سال قبل هر روز به پارک می‌آیم و هر پنج‌شنبه به کوه می‌روم. دوران دانشجویی ساعت پنج عصر با دوستان راه می‌افتادیم و از کوه بالا می‌رفتیم. شب به پناهگاه می‌رسیدیم و می‌خوابیدیم تا فردا که از کوه پایین بیاییم.

سرابی: چرا کتاب «شما که غریبه نیستید»، با رسیدن به تهران تمام شد؟

«برتولد برشت» می‌گوید که بهترین جا برای تمام کردن داستان، جایی است که در ذهن خواننده شروع می‌شود. من به لحظه‌ای رسیدم که «هوشو» سوار اتوبوس به تهران می‌آید و باد، ماسه‌ها را به شیشه‌ی اتوبوس می‌زند. بقیه‌اش را در چند صفحه خلاصه کردم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی اولین داستان شما به اسم «کوچه‌ی ما، خوشبخت‌ها» در مجله‌ی «خوشه» چاپ شد، چه حسی داشتید؟

سال 47 بود و من 24 ساله بودم. چند‌بار آن را برای چاپ دادم، ولی هی گم می‌شد! روزی که این داستان در مجله چاپ شد، سر راه هرچی مجله می‌دیدم می‌خریدم و به همه هدیه می‌دادم.

مولوی: اولین کتابتان چه‌طور چاپ شد؟

«معصومه» زمانی منتشر شد که دانشجو بودم و برای مجلات می‌نوشتم. درآمدم از این راه بود. استاد «سیروس ملک‌زاده» که استاد من بود، گفت از همین‌هایی که می‌نویسی یک مجموعه داستان جمع‌آوری کن. بریده‌ی مجلاتی را که داشتم جمع کردم و خودش هم سرمایه‌گذاری کرد و در چاپخانه‌ی فیروز در خیابان جمهوری به چاپ رسید. آن موقع کتاب‌ها را بعد از چاپ، برای نظارت می‌خواندند!

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی «قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی رادیویی‌تان می‌نوشتید، حدود 140 قسمت شده بود، اما در کتاب تعداد کمی از آن‌ها را چاپ کردید. چرا در کتاب،‌ تعداد قصه‌ها کم شده؟

سعی می‌کنم هیچ‌چیز تکراری در کتاب‌هایم نباشد. بعضی از نویسندگان وقتی یک کتاب پرفروش دارند کتاب بعدی را مثل همان یکی می‌نویسند و فقط اسمش را عوض می‌کنند. من می‌خواهم از دیگری یا از خودم تقلید نکنم. الآن هم دنبال موضوع‌هایی هستم که مغایر با همه‌ی این سال‌ها باشد.

موضوع بعدی ایجاز است. بعد از حروفچینی، هر‌بار که «شما که غریبه نیستید» را بازنویسی می‌کردم، 20 صفحه یا بیش‌تر از آن خط می‌زدم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: در اقتباس سینمایی قصه‌های مجید در قصه‌ها تغییراتی هم داده شد، مثل اصفهانی شدن مجید یا تغییر ماهی به میگو در آن قصه که مجید می‌خواهد فسفر مغزش زیاد شود.

زمانی که من داستان را نوشتم، واقعاً ماهی در کرمان کمیاب بود؛ ولی در اصفهان زمانی که فیلم ساخته شد، فراوان بود. «کیومرث پوراحمد» به من زنگ زد و گفت این‌که مجید در اصفهان ماهی نخورده باشد، خیلی دور از ذهن است. برای همین آن را تبدیل به میگو کردند و من برای این‌که واقعی‌تر باشد درخواست کردم که با اسم «ملخ دریایی» کار شود. برای اولین‌بار «داریوش فرهنگ» قصه‌های مجید را برای فیلم شدن پیشنهاد کرد. ولی آن موقع می‌گفتند آموزشی نیست، چون مجید درس‌خوان نیست و دروغ می‌گوید! آخرش راضی شدند فیلم فقط برای پرکردن برنامه‌ها ساخته شود.

دنبال کسی بودند که با قیمت هرچه کم‌تر آن را بسازد. «عباس کیارستمی»، «منوچهر عسگری‌نسب»، «سیف‌الله داد»، صدا و سیمای شیراز، رشت، گرگان و... همه در مقاطعی قصد ساخت این فیلم‌ها را داشتند. اما در نهایت «کیومرث پوراحمد» آن را درست کرد. محل فیلم هم ابتدا قرار بود همان کرمان باشد که راهش دور بود و مشکلاتی برای تولید داشت و بعد به اصفهان تغییر کرد.

حسن‌زاده: پس از اخلاق مجید راضی نبودند.

انتقاد می‌کردند که چرا به بی‌بی می‌گوید «تو» نه «شما». بعد از پخش فیلم هم مدام از آموزش و پرورش نامه‌ می‌آمد. من نمی‌خواستم و البته نمی‌توانستم یک‌شبه همه‌ی جامعه و دانش‌آموزان را اصلاح کنم. نگاه من به بچه‌های فقیر خیلی متفاوت است. حدود 20 سال این کتاب توی مدرسه‌ها نرفت. البته از در نرفت، ولی از دیوار رفت. بعضی از مسئولان آموزش و پرورش هم موافق کتاب بودند و می‌گفتند که اتفاقاً شخصیت دانش‌آموز ما همین است  که شیطنت می‌کند و دروغ می‌گوید، ولی در عین حال صادق و پاک است و هنر را دوست دارد.

سرابی: برخوردی هم پیش آمد؟

نه، ولی چند‌بار با اعتراض شدید مواجه شدم. پیش آمد که کتاب‌هایم هم جمع‌آوری شود یا پس فرستاده شود. در مراسمی که برگزار شده بود، خانمی بلند شد و با جیغ و داد گفت که با این کتاب در حق بچه‌ها جنایت کرده‌اید و بدآموزی دارد. من ترسیده بودم ولی یک معلم دیگر بلند شد و گفت من سر کلاس می‌خوانم و اتفاقاً خیلی برای بچه‌ها جالب است.

سرابی: با گذر از این‌همه سال‌ و الآن که بسیاری از آثارتان به زبان‌های گوناگون ترجمه و منتشر شده، کدام‌یک از نوشته‌هایتان را موفق‌تر می‌دانید؟

من در نقاط مختلف فقیرنشین تهران زندگی کرده‌ام. جعبه‌های نوشابه پخش کرده‌ام. کارشناس وزارت بهداشت شدم. تنهایی رفتم خواستگاری، زن گرفتم و بچه‌دار شدم. بالأخره کتاب‌هایم چاپ و ترجمه شدند. به کشورهای خارجی دعوت شدم و در آن‌جا سخنرانی کردم. اما هنوز هم در حسرت این‌که یک داستان خوب بنویسم، باقی مانده‌ام و حس نمی‌کنم کامل شده‌ام.

دوچرخه

عکس: رضا رواسیان  

http://www.hamshahrionline.ir/print/199251

روزنامه همشهری 5 بهمن 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی



 
 
فرصت ملاقات در کافه - آیدین آغداشلو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 
کافه‌های قدیمی در گفت‌وگوی دوچرخه با آیدین آغداشلو

فرصت ملاقات در کافه

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: پاییز فصل باران نم‌نم و پیاده‌رو‌های پر از برگ‌های زرد و قرمز است. فصل قدم زدن در نسیم سرد و نوشیدن چای داغ.

 

بعضی وقت‌ها هم نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی داغ در گوشه‌ی کافه‌ای که به دیوارهایش عکس‌های سیاه و سفید قدیمی زده‌اند. خیلی از نوجوان‌ها فضای کافه را دوست دارند زیرا نشانه‌ای از هنرمندان و متفکران قبلی در خود دارد. کسانی که در کافه‌ها پاتوق داشتند و داستان‌های زیادی از صحبت‌ها و عادت‌ها و خصوصاً رفتارشان باقی مانده است. بعضی‌ها هم سعی می‌کنند این رفتارها و عادت‌ها را تقلید کنند شاید به آن‌ها نزدیک‌تر شوند. یکی از کسانی که خودش تجربه‌ی آن دوران کافه‌نشینی را دارد «‌آیدین آغداشلو» نقاش، گرافیست، محقق و مدرس هنرهای تجسمی است. دوچرخه به همین بهانه با این هنرمند بزرگ، در باره‌ی خودش و تجربه‌ی حضورش در کافه‌های قدیمی به گفت‌وگو می‌نشیند.

***

 

درمیان نوجوان‌های امروزی از جمله مخاطبان نشریه‌ی دوچرخه گرایش به کافه‌نشینی به‌طور جدی دیده می‌شود. بعضی از نوجوان‌ها در همین سن و بعضی‌ها به محض ورود به دانشگاه کافه را تجربه می‌کنند. دوره‌ی جوانی شما این‌کافه‌ها چه‌طور جاهایی بودند؟

کافه جایی بود که آدم‌ها همدیگر را بدون قرار قبلی می‌دیدند. جایی برای دیدار و کشف آدم‌های تازه و تبادل افکار. بعضی کافه‌ها برای طبقات مرفه بود. کافه‌هایی هم بودند که هدف از رفتن به آن‌ها بیش‌تر تفریحی بود. کافه‌هایی که هنرمندان به آن‌جا می‌رفتند جاهای خاصی بودند و هرکسی هرکافه‌ای نمی‌رفت. معیار گروه‌های مختلف هنری و فکری بودند. اصطلاحاً «میقات» بودند، این عبارتی بود که «آل احمد» به کار می‌برد. به مرور زمان این میقات‌ها به‌صورت مشخص‌تری تقسیم‌بندی شدند و ملاقات‌ بین افراد را ممکن کردند.

 

مثل حلقه‌های ادبی و هنری؟

بله، در آن کافه‌ها حلقه‌های فرهنگی تشکیل می‌شد؛ حلقه‌هایی که در زمینه‌ی هنر و فرهنگ نقش ایفا می‌کردند و نقش‌شان عمده بود. روشنفکران مهم و معتبر به کافه‌های خودشان می‌رفتند.

 

جایی گفته بودید که اولین تابلو نقاشی‌تان را در 14 سالگی فروختید. می‌دانیم که شما از جوانی و سن نسبتاً کم وارد گروه‌های هنرمندان شدید و به کافه‌ها هم می‌رفتید. پس خیلی از این هنرمندان و پاتوق‌هایشان را می‌شناختید.

آل احمد به کافه نادری می‌رفت. کافه فردوسی جایی بود که صادق هدایت در آن آمد و شد می‌کرد و دوستانش آن‌جا می‌توانستد او را ببینند. در یک زمان خاص در دهه‌ی 40 کافه ریورا پاتوق روشنفکران جوانی بود که شاید در حدود 20 سالگی به سر می‌بردند. در هتل مرمر که کافه نبود، شعرا و نویسنده‌ها و اهل ادبیات جمع می‌شدند. البته این افراد همیشه یک جا نبودند. هدایت از کافه‌ای به کافه‌ای دیگر می‌رفت و آل احمد هم همین‌طور بود. شاید در یک شب سه کافه عوض می‌کردند.

 

از چه‌ سنی به کافه‌ می‌رفتید؟

من زود سری در سرها درآوردم. 18- 19 ساله بودم که پایم به کافه‌ها باز شد.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

 

شما را به‌عنوان یک جوان هنرمند می‌پذیرفتند؟

اگر نامه‌ی اعمال داشته باشی. من اولین مقاله‌ها را در 1342 نوشتم و زمانی که به این جمع‌های هنری ‌رفتم به‌عنوان نویسنده و نقاش پذیرفته شدم. مهم این بود که بتوانی ارتباط برقرار کنی و سر میزی بروی و دوست‌هایی داشته باشی.

 

حتماً سر میزی که چند نفر دیگر هم نشسته‌اند و کسی را به جمع خودشان دعوت می‌کنند؟

خیلی‌ها اول تنهایی می‌نشستند و بعد دوست‌هایشان را می‌دیدند و سر میز آن‌ها می‌رفتند و چند بار میز عوض می‌کردند. گاهی هم بحث بالا می‌گرفت و به یقه‌گیری و کتک‌کاری هم می‌‌رسید.

 

این که گروهی از هنرمندان یک‌دیگر را در جایی ببینند و حرف بزنند و با هم معاشرت کنند، این جمع‌ها چه نتیجه‌ای داشت؟

زمینه‌ی کارهای فرهنگی پیدا می‌شد. نویسنده‌ها آن‌جا ناشر پیدا می‌کردند. نقاش‌ها قرار برگزاری نمایشگاه می‌گذاشتند. این‌طوری زمینه‌ی فعالیت هنری فراهم می‌شد، چون فضای زنده و پویایی بود.

 

استادان هنرمند به تازه واردها کمک هم می‌کردند؟

بله، استاد یک میز مشخص داشت و بقیه جمع می‌شدند و از بین جوان‌ها کسی اجازه می‌گرفت شعری برای جمع بخواند. البته بعضی‌ها خوش‌خلق بودند و جوان‌ها را راحت می‌پذیرفتند و بعضی‌ها هم تندخو بودند. آدمی مثل آل احمد هر کسی می‌آمد با خلق خوب می‌پذیرفت، ولی هدایت این‌طور نبود.

 

بعضی‌ها می‌گویند که کافه‌های قدیمی فضایی افسرده و پر از دود سیگار و آه کشیدن بود؟

نه، درست نیست. اصلاً مهم‌ترین فضای تبادل آرا و برگزاری نمایشگاه و نشر کتاب همین‌جاها بود و خیلی از جوان‌ها وقتی بزرگانشان را در همین کافه‌ها پیدا می‌کردند تشویق می‌شدند و مطمئن می‌شدند راهی که می‌روند راه درستی است. حتماً می‌شد هرکسی را که در رشته‌ی هنری خودش کسی بود در کافه ای پیدا کرد. مخصوصاً شعرا خیلی به کافه‌ها رفت و آمد داشتند.

 

پس این هنرمندان برنامه‌ی ثابتی برای هر روز عصر خود داشتند.

کافه رفتن از غروب شروع می‌شد و همین‌طور شب را ادامه می‌دادند. بعضی‌ها بعداً به منزل هم‌دیگر می‌رفتند.

 

تا چه سالی کافه‌ها برقرار بودند؟

کافه‌بازی تا سال 1357 کاملاً رایج بود. آن زمان خود این کافه‌ها کانون‌هایی شدند برای نشر افکار انقلابی. با کم‌رنگ شدن قدرت ساواک بحث‌ها بیش‌تر و قوی‌تر هم شده بود.

 

ساواک؟

بله، بعضی از کسانی که می‌آمدند خبرچین ساواک بودند. ساواک سرک می‌کشید و هراس داشت که چه خبر است و مردم راجع به چی حرف می‌زنند. زمینه‌ی بسیاری از نظریه‌ها و اشاعه و تبلیغ نظریه‌ها در کافه‌ها صورت می‌گرفت. چون سانسور اجازه نمی‌داد این افکار پخش شود.

 

هر شب کافه می‌رفتید؟

من نه، چون خیلی کار می‌کردم. به‌عنوان یک گرافیست فرصت چندانی نداشتم. ولی خب آدم دلش تنگ می‌شد و می‌رفتم که هم بزرگان را ببینم، هم دوستانم را. الآن اگر یک نوجوان یا جوان بخواهد یکی از هنرمندان خیلی مهم را ببیند کجا می رود؟

 

جایی را نمی‌شناسم.

مسلماً الآن زمانه از هنرمندان یا متفکران طراز اول یا اساتید ادبی خالی نیست، ولی در دسترس نیستند. هنرمندان الگوهای نسل جوان هستند، ولی نمی‌شود راحت پیدایشان کرد. ما آن موقع می‌دانستیم که مثلاً آل احمد را می‌شود فلان موقع در کافه فیروز پیدا کنیم.

 

از کی دیگر کافه نرفتید؟

از حدود سال 55 کم‌تر کافه می‌رفتم. کارم زیاد شد و بحث‌ها هم به سمتی رفت که فکر کردم یک عدم تعادلی وجود دارد. توجه من به مباحث اساسی و جنبه‌های خلاقه‌ای که در دیگر نقاط دنیا بود جلب شد. بعد به جای این‌که دنبال بحث‌های پایان‌ناپذیر باشم متون بیش‌تری به زبان اصلی خواندم و با سفر به خارج، سعی کردم هرچه بیش‌تر یاد بگیرم و بیش‌تر از این جدل‌ها و مکان آن‌ها فاصله گرفتم. جذبه‌ی دیدار و گپ هم کم‌رنگ شد.

 

الآن پیش می‌آید که به کافه‌ای بروید؟

 فقط وقتی که برای تماشای اشیای قدیمی می‌رویم خیابان جمهوری و اگر با دوستان باشم برای ناهار می‌روم کافه نادری. سالن و حیاط همان است که بود، ولی کسانی که نشسته‌اند آن شکل همگون قبلی را ندارند. بخش عمده‌ای فروشنده‌ی ارزند یا جوان‌هایی که انگار از آموزشگاهی آمده‌اند و پیرمردها و پیرزنانی که روزنامه می‌خوانند. ولی پیشخدمت‌ها همان قدیمی‌‌ها هستند و لنگ‌لنگان می‌آیند و می‌ترسم زمین بخورند.

 

به گذشته خیلی فکر می‌کنید؟

من مطلقاً نوستالژیک نیستم و فکر نمی‌کنم قدیم بهتر بوده و چیزهایی که من دیده‌ام اهمیت ویژه‌ای دارند. از خاطراتم نفرتی هم ندارم و ضدیتی هم با گذشته ندارم، ولی نمی‌توانم هر قلوه سنگی را که در راه می‌بینم در بیاورم و تمیز کنم و نگه دارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

  • دری به روی من باز می‌شود

در کارگاه که بسیار تمیز و مرتب است و به موزه شباهت دارد. یک تابلوی ناتمام روی سه‌پایه قرار دارد که ظرف شکسته‌ی آبی رنگی را نشان می‌دهد. روی میز کار هم قلم‌موها و طرح‌های اولیه آماده‌ی تکمیل است. ظاهراً همه‌ی این کارها باید در زمان کوتاهی آماده شوند. چندکتاب تحقیقاتی در باره‌ی آثار هنری قدیمی در مراحل نوشتن و چاپ هستند. آغداشلو در 72 سالگی کارهای زیادی دارد و با این حال برای مصاحبه با روزنامه‌ها همیشه وقت دارد.

 

سرتان با توجه به کتاب‌ها و آثاری که در دست دارید شلوغ است، چرا اجازه می‌دهید که بقیه بیایند و وقتتان را بگیرند؟

مراجعه‌ی این افراد اشکالی ندارد. من این‌جا هستم که اگر چیزی می‌دانم به هر جوانی که احتیاج دارد کمک کنم. دوستی داشتم که مدتی جواب تلفن‌ها را نمی‌داد. جایی او را دیدم و گفت که دیگر گوشی تلفن را برنمی‌دارد، بلکه هرکسی که با او کار دارد باید موضوع کار و شماره تلفنش را روی برگه‌ای بنویسد و فکس کند، بعداً اگر خودش تشخیص داد با آن شماره تماس می‌گیرد. من از همین‌جا دوستی‌ام با او را تمام شده حساب کردم.

بعضی‌ها هم هستند که می‌خواهند روی کارشان تمرکز کنند و این حقشان است. من زیاد کار می‌کنم و کم می‌خوابم. سنم هم بالا است و سخت است، ولی خود کارکردن برایم نیروبخش است. اما یک آدم حتی زمانی که به سن پختگی رسیده و ثمره‌ی کارش را عرضه می‌کند بی نیاز از حضور دیگران نیست. آدم از آدم‌هایی که در آمد و شد هستند چیز‌های زیادی یاد می‌گیرد.

فکر می‌کنم 21 یا 22 سال داشتم. به منزل یک فیلم‌ساز مشهور (ابراهیم گلستان) رفته بودم که پولدار بود. به او گفتم کاش من مثل شما آن‌قدر پول داشتم که ناچار نمی‌شدم به این شدت کار کنم و دنبال علایق خودم می‌رفتم. گفت اصلاً این‌طوری نیست. کسی که سرکار نرود و فقط در خانه‌اش بنشیند از چه مسیری می‌خواهد معنای دنیای اطرافش را دریافت کند. من یک کلاس نقاشی دارم که نقش کافه را بازی می‌کند. نفع مادی زیادی ندارد و وقت زیادی می‌گیرد اما سعی می‌کنم ادامه دهم. جوان‌ها می‌آیند و در کلاس نقاشی را باز می‌کنند. انگار دری است که به درون من باز می‌شود تا با دنیای جوان‌ها ارتباط داشته باشم.

  • درباره‌ی چیزی که شبیهش هستی

 

الآن هرکافه‌ای در بازار رقابت سعی می‌کند دکور جالب‌تر و عجیب‌تری بسازد و با فضایی که درست کرده مشتریان بیش‌تری جذب کند. مشتری‌ها هم انگار این را می‌پسندند و شکل و ظاهر کافه‌ها برای نسلی که تازه از نوجوانی وارد جوانی می‌شوند جذابیت خاصی دارد. در کافه‌ها نوجوان‌ها و جوان‌های زیادی هستند که شکل و ظاهر متفاوتی دارند. در باره‌‌ی این موضوع هم کنجکاوی می‌کنیم و از آغداشلو در این باره می‌پرسیم.

لباس و قیافه‌ها توی کافه‌ها چه‌طور بود؟

در کافه به این صورت غلو شده‌ای که الآن تصور می‌کنند نبود. ولی هنرمند بنا داشت مثل بقیه به ظاهر خودش نپردازد. بعضی‌ها هم ویژگی‌هایی داشتند که مخصوص خودشان بود. مثلاً بهمن محصص، عصای سرنقره‌ای داشت که قسمتی از ظاهرش محسوب می‌شد. به جوان‌های خوش‌لباس گاهی طعنه هم می‌زدند، ولی من همیشه لباس عادی می‌پوشیدم. بعضی‌ها هم به‌خاطر سادگی شکل خاصی پیدا می‌کردند و معلوم بود اولین لباسی را که در خانه جلوی دستشان بوده برداشته‌اند.

 

از این‌که بعضی جوان‌ها ادای آن دوران را در می‌آورند ناراحت نمی‌شوید؟

من سخت نمی‌گیرم. این‌که جایی با لباس یا ظاهر عجیبی خودنمایی می‌کنند اشکالی ندارد. یک جور نمایش است. یکی از دوستان می‌گفت من تحمل این جوان‌ها را ندارم که چند کتاب زیر بغلشان می‌زنند و نمی‌خوانند. من گفتم حداقل می‌خرند و ناشرها ورشکست نمی‌شوند. خود تظاهر زمینه‌ی مسئولیت به وجود می‌آورد و نزدیک‌تر می شوند به همان موضوعی که ادایش را در می‌آورند.

  • قهوه‌ی 10 یورویی

کافه و این نوع فضاها سابقه‌ زیادی دارد. در قدیم قهوه‌خانه همین کارکرد را داشت، از زمان صفویه و بعد قاجاریه. با شروع فرهنگ غربی، کافه‌ها در سطح شهر ظاهر شدند. الگوی آن‌ها از اروپای قرن 19 آمد که در آن کافه‌نشینی سنت بود. دوستی داشتم که پدربزرگش از زمین‌دارهای بزرگ همدان بود. برایم تعریف می‌کرد که همین پدربزرگ که در فرانسه درس می‌خواند، ناچار می‌شود تحصیل را رها کند و بازگردد سر املاک پدری‌اش در یکی از روستا‌های دورافتاده. مدتی که می‌گذرد، تصمیم می‌گیرد از روی عکس‌ها و کارت پستال‌هایی که از پاریس آورده بود، یک کافه‌ی پاریسی برایش بسازند و نوکرانش را وادار می‌کند از همان پیش‌بند‌های بلند که تاساق پا می‌آید ببندند و مشتری‌ها هم دوستان و آشنایان بودند که ماهی یک بار، راه می‌افتادند و در کافه جمع می‌شدند و قهوه می‌خوردند و دومینو بازی می‌کردند.

 

در کشورهایی مثل فرانسه این فرهنگ کافه رفتن از قدیم باقی‌مانده. این‌جا بعضی از جوان‌هایی که به کافه‌ها می‌روند نمایشی‌تر رفتار می‌کنند یا آن‌ها که به کافه‌های خارجی می‌روند؟

در جهان غرب جاهایی که من می‌دانم رفتار نمایشی به حد غیر قابل تحملی رسیده و صد بار بیش‌تر از این‌جاست. ولی بخش دانشگاهی هم وجود دارد بدون هیچ ادا و با وسواس و تعهد فرهنگی کار می‌کنند و درنتیجه مشکلی پیش نمی‌آید.

 

آن‌جا هم قیمت یک فنجان قهوه در کافه‌ای معروف بالا است؟

بله، مثلاً زمانی بود که یک فنجان قهوه در کافه دو فلور 10 یورو و در کافه‌های دیگر دو یورو بود.

 

در آن کافه‌ها هم متفکر یا هنرمند بزرگی دیده‌اید؟

اتفاقاً حدود 20 سالگی در یکی از کافه‌های فرانسه تصادفاً یکی از روشنفکران معروف را دیدم که در زمان خودش خیلی‌ها هلاکش بودند.

 

ذوق زده شدید؟

نه، چون هیچ وقت از افکارش خوشم نمی‌آمد. الآن هم از مد افتاده.

http://www.hamshahrionline.ir/details/191202

روزنامه همشهری 25 آبان 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام - رضا برجی، عکاس جنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با رضا برجی، عکاس جنگ

14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام

کودک و نوجوان > رسانه- محمد سرابی:
سالگرد حمله‌ی ارتش بعثی عراق به ایران نزدیک شده و خاطرات جنگ دوباره زنده می‌شود. هشت سال رویارویی نظامی برای کشوری که به تازگی انقلاب کرده بود، آزمون بزرگی بود و آثار ماندگاری داشت.

کسانی که آن روزها را از نزدیک دیده‌اند الان در میان ما زندگی می‌کنند و کوله‌بار بزرگی از خاطره‌های آن روزها دارند که شنیدنش هنوز جذاب است. «رضا برجی» در سال 1343 به‌دنیا آمد و سال‌های نوجوانی را در تب‌و‌تاب انقلاب و جنگ گذراند. او با شروع جنگ تحمیلی دوربین را برداشت و بعد از آن هرجایی که در خاورمیانه جنگی شروع شد، خودش را به صحنه‌ی نبرد رساند تا ثبت‌کننده‌ی صحنه‌های آن باشد. او چند تا از عکس‌هایش را هم برای چاپ در اختیارمان گذاشت که دوتای آن‌ها را که از جنگ بوسنی گرفته، در این دوصفحه می‌بینید.

***

  • عکاسی را از کی شروع کردید؟

در یک مسابقه‌ی نقاشی برنده شدم و یک دوربین ساده جایزه گرفتم که با آن از یک بچه‌ی آب‌فروش در میدان بهارستان عکس گرفتم. با عکس هم برنده‌ شدم و یادم است فرهاد مهراد در مراسم اهدای جایزه مرا در آغوش گرفت و گفت که این نگاه را از دست نده. منظورش نگاه به طبقه‌ی پایین جامعه بود. بعداً که انقلاب و جنگ شد، عکاسی می‌کردم و به افغانستان، تاجیکستان، کشمیر هند و پاکستان، قره‌باغ، چچن، بوسنی، کوزوو، لبنان، سومالی، غزه و نقاط دیگر هم رفتم. الآن هم ‌دنبال پروژه‌ای درباره‌ی میانمار هستم.

  • پس این علاقه از دوران مدرسه شروع شده است.

دوست داشتم کارهای متفاوتی انجام دهم. در مدرسه خانم «معارفی» معلم ما بود که توی میدان راه‌آهن و در مدرسه‌ی روشن امیریه هم درس می‌داد. اول راهنمایی بودم که یک انشا داد با موضوع «بهار را وصف کنید» من هم نوشتم از این موضوع تکراری و وصف گل و بلبل خسته شده‌ام و زمستان را دوست دارم. گفت: «خودت نوشته‌ای؟» گفتم: «یکی دیگر هم نوشته‌ام» و از طرف سفید کاغذ برایش انشا خواندم. خیلی خوشش آمد و یک کتاب داد که اشعار مبارزان انقلابی آن دوره بود.

  • در آن سن معمولاً چه کتاب‌هایی می‌خواندید؟

کتاب‌های «تن‌تن» را خیلی دوست داشتم. از 13 سالگی کتاب می‌خواندم و می‌رفتم کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری. دو کتاب می‌دادند از شنبه تا چهارشنبه ولی من تا دوشنبه هردو را خوانده بودم و می‌خواستم پس بدهم و دو کتاب دیگر بگیرم.

  • زمان انقلاب شما نوجوان بودید. از آن دوره چه خاطراتی دارید؟

سوم راهنمایی بودم که انقلاب شد. یادم است قبل از انقلاب همسایه‌ی بالایی ما را به‌خاطر این‌که کتاب‌های شریعتی داشت، گرفتند. ما توی خانه خوابیده بودیم که ساواکی‌ها و سربازها ریختند توی خانه. خانه‌ها مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی به این شکل بود که درست از کنار اتاقمان یک راه پله بالا می‌رفت و به طبقه‌ی دوم می‌رسید. همه را با قنداق تفنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند تا تکان نخوریم. یادم است گفتند همین‌طور روی زمین بخوابید و هیچ کاری نکنید. از لای پتو نگاه می‌کردم و قیافه‌هایشان را می‌دیدم. از کسانی که وارد خانه‌ی ما شده بودند و داشتند همه را می‌زدند خیلی ناراحت بودم و می‌خواستم زمانی برسد که این کار را تلافی کنم.

  • رفتن به همه‌ی جاهایی که برای عکاسی رفته‌اید انتخاب خودتان بود یا این‌که مأموریت داشتید؟

خودم دوست داشتم. تا دغدغه نداشته باشم کاری را انجام نمی‌دهم. شاید در تمام مدت فعالیتم دو تا کار بدون دغدغه انجام داده‌ام. جاهایی هم بوده که نرفته‌ام و خیلی آشفته بودم که چرا نتوانسته‌ام خودم را برسانم. مثلاً جنگ 22 روزه‌ی غزه. تحملش خیلی سخت بود چون هروقت جنگی بوده که می‌خواستم در آن باشم خودم را می‌رساندم و درست کنار همان مردم بودم. هرجایی که آن‌ها بودند من هم بود و اگر گلوله و بمبی می‌آمد ممکن بود به من هم بخورد، ولی وقتی می‌دیدم که بچه‌های ساکن غزه دارند کشته و زخمی می‌شوند و بقیه‌ی عکاس‌ها آن‌جا هستند و من باید توی خانه بمانم و نمی‌توانم بروم خیلی درد می‌کشیدم. جای دیگری که دوست دارم باشم و بتوانم عکس بگیرم قدس است که رفتن به آن ممکن نیست. حتی یک بار فکر کردم که کلکی بزنم و راهی پیدا کنم تا مخفیانه بروم و از قدس عکس بگیرم.

  • فکر می‌کنم آخرین بار همین فروردین امسال بود که به‌خاطر عوارض شیمیایی در بیمارستان بستری بودید. چی شد که دچار این عوارض شدید؟

من دو بار شیمیایی شدم. یک بار توی روستای «سرگلو» کردستان بود که ماسکم را به یک دختربچه‌ی 13،14ساله دادم. چشم‌های آبی قشنگی داشت و از ترس حمله‌ی شیمیایی می‌لرزید. ماسک را باز کردم و روی صورتش گذاشتم. دفعه‌ی دیگر در فاو بود که قبل از رسیدن ما حمله‌ی شیمیایی کرده بودند و منبع آب آلوده شده بود، اما اثر دیگری نبود. من و یکی از دوستانم که نمی‌دانستیم آب سمی است، از آن خوردیم و هنوز چیزی نگذشته بود که تمام حلق و گلویم تاول زد. در جنگ سن و سال زیادی نداشتم و جوان محسوب می‌شدم ولی بارها آسیب دیدم.

  • تیر و ترکش هم خورده‌اید؟

بله، مخصوصاً زمانی که با لودر کار می‌کردم و درست در تیررس دشمن بودیم. ترکش و موج انفجار هم بود. یک بار توی سنگر خوابیده بودیم که با گلوله‌ی توپ بیدار شدیم. گلوله در ارتفاع پنج متری بالای سقف سنگر منفجر شده بود و تمام ترکش‌های ریز و درشتش توی تنم رفت، ولی توانستم بلند شوم و بیرون بیایم. تمام تنم پر از ترکش‌های ریز شده بود. موقعی که دو امدادگر داشتند مرا به سنگر بهداری می‌بردند خودشان سرشان را خم کردند ولی به من نگفتند که سرم را خم کنم، این بود که پیشانیم محکم به بالای در خورد و افتادم. بعداً دکتر پرسید: «کجایت درد می‌کند؟» گفتم: «الآن سرم.»

  • چی باعث می‌شد جوان‌هایی با آن سن و سال به جبهه بروند؟

عشق به امام. این رابطه خیلی قوی بود. یادم است که بین مجروحان قرعه‌کشی کردند تا به دیدن امام برویم. در آن دیدار امام جملات ساده‌ای می‌گفتند مثل این‌که «من پدر پیر شما هستم» و «کاش جای شما بودم» اما کسانی بودند که با شنیدن همین جملات سخت گریه می‌کردند یا ناگهان بیهوش می‌شدند.

  • در کشورهای دیگر هم دیده‌اید که نوجوان‌ها به جنگ بروند؟

بله، در خیلی از نقاط نوجوانان برای مقابله با مهاجمان دست به اسلحه برده بودند. در بوسنی نوجوانان‌ 16 ساله‌ای دیده‌ام که می‌جنگیدند و از یکی از آن‌ها عکسی گرفتم که عینک آفتابی و پیشانی بند الله‌اکبر دارد. در بوسنی حتی دخترها هم اسلحه به دست گرفته بودند.

  • در جنگ‌هایی که رفته‌اید صحنه‌ای بوده که بخواهید از آن عکس یا فیلم بگیرید و به هر دلیلی نتوانسته باشید؟

بله، چندین صحنه بوده که واقعاً دوست داشتم عکس بگیرم و نتوانستم. مثلاً هنوز روس‌ها در افغانستان بودند و ما آن طرف «بادغیس» روی تپه‌ای نشسته بودیم، دیدیم یک زن بچه به بغل فقیر که مقداری هیزم روی سرش بود به طرف روستا می‌رفت که ناگهان هواپیماهای شوروی، روستا را بمباران کردند و همان خانه‌ای که آن زن و بچه وارد آن شده بودند، جلوی چشم ما ویران شد. ما سراسیمه به آن طرف رفتیم. دوربین در خورجین اسب‌هایمان بود. من داد زدم: «این‌جا کسی زنده است؟» دوستم هم به لهجه افغانی تکرار کرد. پس از آن، یک لحظه صدای خفیف و گرفته‌ای از زیر زمین بلند شد که ما زنده‌ایم. به‌سرعت به طرف صدا رفتیم دیدیم تخته سنگی تکان خورد و کنار رفت و دستی از توی تنور بیرون آمد و بچه‌ای را داد بیرون و از داخل تنور، زن با لهجه افغانی گفت: ‌اوی برادر! بچه را بگیر. بچه که لپ سرمازده و قرمزی داشت ترسیده بود، ولی گریه نمی‌کرد و فقط با تعجب نگاهمان می‌کرد و دست و پایش را تکان می‌داد. صحنه‌ی بسیار زیبایی بود. همیشه فکر می‌کنم این صحنه را بازسازی کنم، ولی صحنه‌ی اصلی نمی‌شود. باید جزو چیزهایی باشد که تا ابد داغش روی دل من می‌ماند که نتوانستم آن را بگیرم.

  • حالا باید بپرسیم با این همه سابقه‌ی حضور در صحنه‌های مختلف تیر و ترکش و موج انفجار، چه نظری درباره‌ی پدیده‌ای به نام «جنگ» دارید؟

جنگ بدترین چیزی است که خلق شده و در آن اول از همه حقوق زنان و بچه‌ها زیر پا گذاشته می‌شود. در یکی دو نمایشگاه عکس خارجی، عکس بزرگی از پرتره‌ی بچه‌های مختلف را چاپ کردم و انداختم کف راهرو و کنارش نوشتم «اولین چیزی که در جنگ‌ها زیر پا گذاشته می‌شود حقوق زنان و کودکان است، لطفاً شما پا روی ما نگذارید.» مردم می‌آمدند و وقتی به این عکس‌ها می‌رسیدند
دور می‌زدند.

  • بزرگ شدن زیر صدای گلوله‌ها

دوران اولیه‌ی زندگی نقشی اساسی در شکل‌گیری شخصیت کودکان دارد. فضای فکری، نوع تفریح و آموزش‌هایی که به‌صورت مستقیم به کودکان داده می‌شود یا این‌که خودشان به‌شکل غیرمستقیم با مشاهده‌ی شرایط اطراف درک می‌کنند در سال‌های بعد می‌توانند زندگی آینده آن‌ها را تغییر دهند. از برجی می‌پرسم درباره‌ی شرایطی که الآن در کشورهای اطراف ما وجود دارد و نوجوان‌هایی که در عراق و افغانستان، در شرایط نیمه‌جنگی زندگی می‌کنند چه فکر می‌کند و به نظرش بزرگ شدن آن‌ها در زیر صدای گلوله‌ها بر آینده‌شان چه تأثیر‌ی می‌گذارد؟

- الآن توی عراق فضای خیلی عصبی و خشنی وجود دارد که حتماً روی نوجوان‌هایش هم تأثیر گذاشته. حتی این ترس پنهان هم وجود دارد که صدام برگردد و دوباره دوران او تکرار شود. از یک نسل پیش در این کشور جنگ بوده، یعنی پدران این نوجوان‌ها هم تحت تأثیر جنگ بوده‌اند و این خیلی ناراحت کننده است. زمانی که نسل‌کشی بوسنی راه افتاده بود با جوان 23 ساله‌ای به نام «هیراگ» صحبت کردم که یکی از جنایتکارهای معروف صرب بود. می‌گفتند که سر 100 نفر را بریده است. خودش به من گفت: «اولین بار سر یک خوک را بریده که تا مدتی حالش خیلی بد بوده، ولی بعداً عادت کرده و آدم کشتن برایش خیلی راحت شده بود.» می‌گفت که از بچگی به ما گفته بودند که هر لحظه ممکن است دشمن به شما حمله کند و باید همیشه آماده باشید. معلوم است که این بچه‌ها چه روحیه‌ای پیدا می‌کنند.

  • ذخیره‌ی تربیت بدنی

برجی از کودکی ورزش می‌کرده و تا امروز هم فعالیت بدنی را کنار نگذاشته است. از او می‌پرسم که ورزش هم برای تحمل شرایط سخت در صحنه‌های نبرد به او کمک کرده است؟

- بله، مثلاً یک بار توی چادر بودیم که خبر رسید شیمیایی زده‌اند. باید به‌طرف ارتفاعات و بلندی‌ها می‌رفتیم، چون ماده‌ای که در این نوع سلاح به کار می‌رفت سنگین بود و در نقاط گود جمع می‌شد. چادرها توی دره بود و همه به‌سمت کوه‌هایی که در اطرافمان بودند دویدیم. این خارج شدن از چادر و بیرون دویدن هم فنی داشت که جوان‌ها و نوجوان‌هایی که تازه به منطقه آمده بودند از آن خبر نداشتند. برای همین ما می‌دانستیم که احتمالاً چند نفر از رزمنده‌های کم سن و سال به‌خاطر این‌که روش و جهت دور شدن از منطقه‌ی شیمیایی را نمی‌دانند همان اطراف افتاده‌اند و پایشان شکسته است. خلاصه از چادر بیرون آمدیم و همان‌طور که فکر می‌کردیم دو نفر پا شکسته پیدا کردیم. من و دوستم، هرکدام یک نفر را بلند کردیم و شروع کردیم به دویدن در سربالایی کوه.

آن هم در شرایطی که مه همه جا را گرفته بود. یکی دو بار هم نزدیک بود مسیر بالا رفتن را اشتباه کنیم تا بالأخره توانستیم از منطقه‌ی آلوده دور شویم. نفس‌زنان بالا می‌رفتیم که مه تمام شد و نجات پیدا کردیم. من از هفت سالگی کوهنوردی می‌کردم و دایی‌ام مربی سنگ‌نوردیم بود. شاید اگر این آمادگی بدنی را نداشتم نمی‌توانستم در آن شرایط از کوه بالا بروم. شاید این‌که می‌توانم عوارض شیمیایی و مجروحیت را تحمل کنم به‌خاطر همان آمادگی بدنی باشد که در نوجوانی داشتم. البته مجروح شدن بالأخره آسیب می‌زند. الآن پای راستم چهار بار شکسته، یک بار ترکش خورده و یک بار هم تیر خورده. گاهی فکر می‌کنم آیا این بار که پایم را زمین می‌گذارم، می‌توانم دوباره بردارمش؟

http://hamshahrionline.ir/details/185941

روزنامه همشهری 30 شهریور 1391 ضمیمه همشهری


 
 
دوپینگ اسب آهنی - اسپرت کردن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 
  • چه بلاهای غیرقانونی می‌توان سر ماشین آورد؟
  • دوپینگ اسب آهنی
  • فرهنگ ایرانی‬ (10) / محمد سرابی

  • می‌توان درهای خودرو پژو 206 را به شکلی درآورد که به جای دو طرف، به سمت بالا باز شوند و موقع پیاده و سوار شدن چشم‌ها را به دنبال خود بکشند ولی این جراحی روی خودرو‌هایی که از قبل برای این کار ساخته نشده‌اند، می‌تواند عوارضی هم داشته باشد. اگر لولا‌های جدید از جنس تقلبی ساخته شده باشند وسط کار می‌شکنند؛ در تبدیل به گیوتین می‌شود. این هم یک جنبه از اسپرت کردن خودرو است.
    از زمانی که خودرو در ایران زیاد شد، اسپرت کردن هم به همراه آن آمد و کسی که ذوقی و حوصله‌ای داشت، با کمی ابتکار می‌توانست شکل خودرویش را عوض کند. قبلا اسپرت کردن محدود به افزودن تزییناتی به خودرو‌های ساده بود. پیکان و رنو و حتی ژیان با عوض کردن چراغ و آفتابگیر و آینه کمی متفاوت می‌شدند و بودند کسانی که می‌توانستند قطعاتی از موتور را هم دستکاری کنند ولی این کار زیاد رواج نداشت و بیشتر افراد به همان زینت‌آلات قناعت می‌کردند. از اوایل دهه 50، اسپرت کردن، به صورت حرفه‌ای تقریبا مجزا، شکل گرفت. آن زمان ماشین‌بازها کمتر از تعداد فعلی بودند و چند پاتوق مشخص مانند خیابان سورنا یا خیابان جردن داشتند. مونتاژ انبوه خودرو و فروش قسطی، باعث گسترش آن در بین قشر متوسط شد و طبیعی است که مشاغل جانبی را هم به وجود آورد. اما بحث از زمانی شدت گرفت که خودرو‌هایی مانند پراید در تعداد انبوه به خیابان‌ها آمدند و نسل جوانی پشت فرمان آنها نشست که آرزوهایی بیشتر از عوض کردن آینه داشت.
    تا مدتی قبل پاتوق ماشین‌باز‌ها انتهای بلوار آفریقا (جردن) بود. شب‌های پنجشنبه بعد از ساعت 10 در بزرگراه صدر و اطراف پل پارک‌وی، خودرو‌هایی دور می‌زدند و این طرف و آن طرف می‌ایستادند. راننده‌ها و سرنشینان با هم صحبت می‌کردند. فضا دوستانه بود اما بعضی اوقات به «کل‌کل» و در نهایت مسابقه می‌کشید. دو مسیر کوتاه و بلند مسابقه مورد توافق همه بود و دو خودرو به همراه گروهی از مشایعت‌کنندگان با یکدیگر رقابت می‌کردند. جالب اینکه دو کلاس نیز تعریف شده بود. خودروهای استاندارد که فقط بهسازی شده‌اند و خودرو‌هایی که به جای موتور اصلی دارای موتور دیگری هستند. رانندگی با خودرو استاندارد این افتخار را داشت که راننده می‌توانست برنده شدن را تماما به حساب مهارت خود بگذارد.
    شاید برخی از تصادف‌های روی‌داده در بزرگراه‌های تهران مربوط به همین مسابقه‌ها باشد. مشکل این بود که وقتی موتور پراید را برمی‌داشتند و به جای آن موتور مزدا می‌گذاشتند، دیگر قطعات خودرو توان همراهی با آن را نداشت و به اصطلاح ترمز از موتور عقب می‌ماند. در حین رانندگی هم مهارت نداشتن راننده در سرعت زیاد با یک حرکت غیرمنتظره که در بزرگراه‌ها زیاد اتفاق می‌افتد، حادثه‌آفرین است. یکی از شگرد‌های برنده شدن در مسابقه شبانه خودرو‌های اسپرت، دور زدن در راستگرد و چپگرد است که با استفاده از ترمز و گاز ناگهانی انجام می‌شود. ناهماهنگی یکی از این اجزا به پرت شدن به بیرون از بزرگراه منجر خواهد شد.
    خیابان سورنا در نزدیکی میدان تختی یکی از مراکز اسپرت کردن خودرو‌هاست. احسان یکی از کسانی است که در مغازه خود رینگ و لاستیک می‌فروشد ولی مثل بیشتر مغازه‌داران اینجا از ریزه‌کاری‌های اسپرت کردن خبر دارد. او می‌گوید: «بعضی‌ها رینگ و لاستیک فابریک را با رینگ و لاستیک بزرگ‌تر عوض می‌کنند که به گلگیر ‌گیر می‌کند. بعد برای اینکه جای کافی برای گردش چرخ باشد قسمت‌های اضافی را سنگ می‌زنند یا داغ می‌کنند و مثل صافکاری‌ها تغییر شکل می‌دهند که به آن باد دادن می‌گوییم. این قسمت‌های گلگیر استحکام کلی بدنه را حفظ می‌کنند و با تراشیدن آنها، احتمال لوله شدن گلگیر در تصادف بیشتر می‌شود.» و اضافه می‌کند: «تعویض رینگ و لاستیک بدون توجه به اصل خودرو روی کیلومترشمار، دور موتور و ترمز‌ها تاثیر می‌گذارد. این تغییرات در سرعت بالا خودش را نشان می‌دهد.»
    می‌توان موتور مزدا و فورد روی پراید نصب کرد و در بزرگراه با کسانی که نمی‌دانند زیر کاپوت ماشین چه چیزی خوابیده، مسابقه داد و حیرت‌زده‌شان کرد. تغییر موتور در بین ماشین‌بازها خیلی رایج است و روش‌های متفاوتی برای آن اختراع کرده‌اند تا جایی که می‌توانند روی رنو پی‌کی موتور مزدا 320 جاسازی کنند. گروهی هم سرسیلندر و دسته پیستون را تراشکاری و سر سوپاپ‌ها و برخی قطعات دیگر را عوض می‌کنند. این ابتکارها از خودرو‌های معمولی و کم‌جان هیولاهایی ناقص می‌سازد که یک عضو قوی و یک عضو ضعیف دارند. یکی دیگر از مغازه‌داران خیابان سورنا، با شنیدن گفت‌وگوی ما می‌گوید: «الان دیگر این طور نیست که فقط یک قسمت ماشین را عوض کنند. نصاب همیشه به صاحب ماشین می‌گوید که نمی‌شود فقط یک تکه از موتور را عوض کرد بلکه باید بقیه قطعات و دستگاه‌های درگیر هم به تناسب آن عوض شوند تا ایمنی داشته باشند. اگر صاحب ماشین اصرار داشته باشد و فکر کند ما برای سود خودمان این حرف را می‌زنیم، دیگر خودش مقصر است.» لازم نیست حتما متخصص بود تا خطرناک بودن برخی از وسایل مورد تقاضای مشتریان را کشف کرد. امروزه دستگاهی با نام‌های متفاوت و از جمله «کروز کنترل» روی خودرو نصب می‌شود که می‌تواند سرعت را روی یک عدد ثابت نگه دارد و حتی با رها کردن پدال گاز هم این سرعت کم نخواهد شد. دستگاه «اسموک» که دود سفید غلیظی ایجاد می‌کند هم، تنها به درد مه‌آلود کردن پشت سر و کور شدن دید رانندگان بعدی می‌خورد. البته آنها هم می‌توانند با چراغ مخصوص زنون و نور تیز آن این مه را بشکافند و صحنه‌ای از تعقیب و گریز را به نمایش بگذارند که فقط در فیلم‌های سینمایی دیده می‌شود.
    این تغییرات مربوط به سیستم محرکه بود ولی عوض کردن قسمت‌هایی که به نظر ظاهری می‌آیند هم بی‌خطر نیست. فرمان خودروهای مسابقه و کورسی دایره کامل نیستند و قسمت بالای آن بریده شده و تیغه فلزی محور وسط باقی مانده است. می‌شود مشابه این فرمان را روی هر خودرویی نصب کرد ولی یک مشکل پیش می‌آید، در صورت تصادف و زمانی که راننده کمربند را بسته باشد احتمال برخورد صورت با فرمان زیاد خواهد بود. رانندگان مسابقه کلاه ایمنی دارند ولی پیشانی راننده سواری عادی، مستقیما به تیغه فلزی وسط فرمان برخورد می‌کند.
    اسپرت کردن خیلی از خودرو‌ها بیشتر شامل سیستم صوتی است و بین خودرو‌های قدیمی تقریبا هیچ خودرویی نیست که همان سیستم کارخانه را داشته باشد. اما این وسیله را هم نمی‌توان دست‌کم گرفت. یکی از کسانی که در زمینه سیستم‌های صوتی فعالیت می‌کند، در یک مغازه فروش باتری نشسته است. او می‌خواهد یک باتری خشک برای خودرویی که سفارش اسپرت کردنش را گرفته است، پیدا کند. بالاخره جعبه بسیار سنگینی را که شبیه صندوقچه‌ای آهنی است، انتخاب می‌کند و دلیلش را این طور توضیح می‌دهد: «سیستم‌های صوتی سطح بالا، مصرف برق زیادی دارند و با باتری‌های عادی پشتیبانی نمی‌شوند. برای آنها باید باتری قوی‌تری استفاده کرد تا توان کافی داشته باشد.» او در زمینه سازماندهی و فاکتورهای مختلف سیستم صوتی هم توضیح می‌دهد که ناهماهنگی در پخش صوت می‌تواند به تدریج باعث ایجاد سرگیجه در سرنشینان شود که به آرامی روی تمرکز و سرعت واکنش راننده تاثیر می‌گذارد؛ چیزی شبیه سرگیجه ملایم که حرکات را کند می‌کند. پایونیر، جی وی سی، جی‌بی‌ال، سونی، کلاریون، کن وود، آلپاین، اینها همه مارک‌های تجاری فعال در حوزه سیستم‌های دیجیتالی خودرو هستند و الان دیگر بدون نصب صفحه‌نمایش کامل نیستند؛ صفحه‌نمایشی که در دیگر کشور‌ها برای نقشه خواندن و مکان‌یابی کاربرد دارد و در اینجا شاید بتوان با آن فیلم دید. البته هنوز فیلم دیدن در خودرو آنقدرها رایج نشده است.
    به غیراز پژوهای 206 و 405، پراید و زانتیا، خودروهایی مانند پرادو، هیوندایی، تویوتا، مرسدس بنز، بی‌ام‌و، ماکسیما و ماشین‌های مدل بالا هم گذارشان به مغازه‌های مخصوص اسپرت کردن می‌افتد. با این حال، از وقتی که واردات خودرو بیشتر شده، قشر مرفه کمتر سراغ این کار می‌روند چون خود خودرو به قدر کافی دارای امکانات است. تمایل آنها محدود به اسپرت کردن تنها شامل برخی تغییرات ظاهری و وسایل اضافی است.
    برخی از خودروسازان بین‌المللی، خودشان با توجه به معیارهای استاندارد خودرو‌های مشتریان را تغییر می‌دهند و حتی برای اطمینان از استاندارد بودن آن را دوباره در شرایط آزمایشگاهی امتحان می‌کنند. چند سال قبل، بعضی از خودروسازان داخلی هم سعی کردند از این گرایش نسل جوان استفاده کنند و بخش آپشن را به تولیدات خود اضافه کردند. این کار درست زمانی اتفاق افتاد که تولید و فروش خودرو در نقطه اوج قرار داشت ولی حالا مشکلات تولید گریبانگیر شده و یکی از خودروسازان معروف که قبلا روزهای جمعه هم کارگرانش را به سرکار می‌کشید، از دو ماه قبل پنجشنبه و چهارشنبه را تعطیل کرده و از 20 اسفند کارگران را به تعطیلات نوروزی می‌فرستد. با نشانه‌های مشکلات اقتصادی خودروسازان، احتمالا کنترل کیفیت هم کاهش پیدا می‌کند و با این وصف نمی‌توان امید زیادی به استاندارد شدن اسپرت کردن در ایران داشت. اضافه کردن و تغییر دادن خودرو به این بستگی دارد که محصول اولیه دارای حداقلی از استاندارد باشد. می‌توان تصور کرد خودرویی که در همان کارخانه تولید‌کننده از ترکیب موتور و گیربکس و اتاق چند مدل خودرو درست شده، خودرویی که خود به خود آتش می‌گیرد و خودرویی که پلیس آن را غیراستاندارد اعلام کرده است، بعد از اسپرت کردن غیرحرفه‌ای به چه وسیله‌ای تبدیل می‌شود؟
  • روزنامه شرق 18 اسفند 90
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/05/27/27111.html

 
 
زندگی با درهای ضد‌سرقت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 
  • زندگی با درهای ضد‌سرقت 12 زبانه رمز‌دار متصل به آیفون تصویری و آژیر
  • فرهنگ ایرانی‬ (6) / محمد سرابی


  • در بخشی از فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور، او به سراغ شهری در کانادا می‌رود و در خانه‌ها را یکی‌یکی باز می‌کند و از ساکنان خانه‌ها می‌پرسد که چرا وقتی خانه هستند در را قفل نمی‌کنند. در این صحنه‌ که مانند دیگر صحنه‌ها و دیگر فیلم‌های مایکل مور تبلیغاتی است و نه مستند، هدف اثبات امنیت بسیار زیاد در کانادا بود در حالی‌که هرکسی می‌داند در شهرهای امروزی چه در مکزیک، چه در هند و چه در ایتالیا، شهروندان در خانه‌هایشان را قفل می‌کنند.
    صنعت قفل و کلید یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین صنایعی است که به همت دزدان و قاتلان از دوران باستان تاکنون رواج داشته است. در روستا‌ها و شهر‌های کوچک مشکل حفاظت از دزدی وجود نداشت غیر از اینکه اساسا به جز احشام و محصولات کشاورزی، چیز زیادی برای دزدیدن پیدا نمی‌شد. همه یکدیگر را می‌شناختند و هر غریبه‌ای فورا دیده می‌شد. پیشگیری از دیگر جرایم نیز به همین شیوه انجام می‌شد. مخصوصا که زندگی خانواده‌ها پیوستگی بسیار زیادی با یکدیگر داشت و هرکس باید چارچوب‌ها و قواعد رفتاری قومی را رعایت می‌کرد. این وضعیت در شهر‌های بزرگ از بین رفته و شکل وارونه به خود گرفته است و حالا دیدن شخص آشنا به ندرت پیش می‌آید.
    درهای چوبی خانه‌های قدیمی ایران با «کلون» بسته می‌شد که چوبی افقی در پشت در بود و تنها از داخل بسته می‌شد. در نوع پیشرفته‌تر، این کلون با یک کلید بزرگ اهرم مانند از بیرون در باز می‌شد که شکلی ابتدایی از قفل بود. قفل‌های واقعی که به دست صنعتگران هنرمند ساخته می‌شد، به صندوقچه سرمایه‌داران و قصر حاکمان اختصاص داشت. امروزه این شیوه زندگی در روستا‌ها هم از بین رفته است و در هر خانه دسته کلیدهای متعددی پیدا می‌شود و هرکس مجموعه‌ای از آنها را با خود حمل می‌کند. غیر از این، انواع روش‌های حفاظتی و امنیتی برای مراقبت از اموال و خودرو به‌کار گرفته می‌شود و هنوز احساس ناامنی به پایان نرسیده است. آگهی‌های تجاری زیادی برای فروش لوازم حفاظتی منتشر می‌شوند و بازار یکی از این لوازم اکنون بسیار داغ است؛ دوربین‌های مدار بسته. ایجاد یک شبکه مدار بسته با
    دو یا سه دوربین ساده و یک دستگاه کنترل مرکزی که بتواند فیلم را ضبط کند، کمتر از ۵۰۰ هزار تومان خرج دارد. خیلی از مراکز عمومی از بقالی‌ و لوازم تحریر‌فروشی تا مدرسه و بیمارستان این شبکه‌ها را برپا کرده‌اند و هرچه تعداد دوربین‌ها و کیفیت تصویر آن بالا‌تر برود، قیمت هم بیشتر می‌شود. برعکسِ دو دهه قبل، دیدن دوربین مدار‌بسته عجیب نیست و لزوما هم ثابت نمی‌کند که با فعالیتی مرموز و ارزشمند روبه‌رو هستیم. بعضی از این شبکه‌ها می‌توانند تصاویر را به‌وسیله ارتباط تلفنی از یک نقطه به نقطه دیگری برسانند.
    سامانه‌های اصطلاحا هوشمندی که در بازار لوازم حفاظتی ایران به فروش می‌رسند، تنها کار فیلمبرداری و مراقبت از ورود افراد نا‌شناس را انجام نمی‌دهند، این وسایل شناساگرهایی دارند که می‌‌توانند نشت گاز آتش‌سوزی یا موارد مشابه دیگر را هم شناسایی کنند. فعالیت این دستگاه‌ها را می‌توان گسترش داد و با اضافه کردن دوربین و صفحه‌های جداگانه به آن، ماموریت مراقبت از شرایط سالمند و کودک را هم سپرد یا اینکه دستگاه را روی گاوصندوق و اشیای گرانقیمت تمرکز داد تا مانند یک نگهبان وظیفه‌شناس هر حرکتی را گزارش دهد. چنین دستگاه‌هایی توسط شرکت‌های نمایندگی به فروش می‌رسند و نصب و استفاده از آنها نیازمند مهارت کافی است. در برخی شرکت‌ها هم دیده شده است که وقتی یک ارباب رجوع می‌خواهد به شرکت وارد شود، بلافاصله با دوربین عکس او گرفته می‌شود و برای واحد مربوطه فرستاده می‌شود. سپس اگر رییس آن واحد، فرد را تایید کرد، اجازه ورود داده می‌شود.
    وسیله‌ای که از چند سال قبل در ایران رواج زیادی پیدا کرده، درهای ضد سرقت هستند. ماجرا از سرقت‌های آپارتمانی شروع شد که در آن سارقان به راحتی از درهای چوبی عبور می‌کردند و به همین دلیل، حفاظ‌های فلزی تاشو و کشویی که روی چار چوب فلزی در نصب می‌شد، بازار خوبی پیدا کرد. ابتدا آهنگر‌های محلی این کار را انجام می‌دادند ولی با افزایش تقاضا، شرکت‌هایی ایجاد شدند که درهای کشویی را در ابعاد مختلف می‌ساختند. با رشد آپارتمان‌سازی این بازار همچنان برپا است و ساخت حفاظ پنجره هم همراه با آن ادامه دارد. این حفاظ‌ها قیمت زیادی ندارد و براساس مساحت در محاسبه می‌شود؛ این درها اگر به شرکت پرکاری سفارش داده شود، در مدتی کمتر از یکی، دو هفته آماده خواهد شد. نصب نرده روی دیوار حیاط هم به همین ترتیب انجام می‌گیرد و بنا به ارتفاع آن – ۳۰ سانتی‌متر یا ۱۵۰ سانتی‌متر – قیمت متفاوتی دارد. هریک از این حفاظ‌ها بنا به توصیه اهل فن جزییاتی دارند مثلا گروهی می‌گویند نباید فاصله دو میله از ۱۵ سانتی‌متر بیشتر باشد و گروه دیگری عقیده دارند معیار امنیت حفاظ این است که دزد نتواند سرش را از میان نرده‌ها رد کند.
    اشکال کار اینجا است که حفاظ‌های فلزی شکل ظاهری خوبی ندارد و فقط با قفل‌های آویز بسته می‌شوند که با قیچی آهن‌بر قابل بریده شدن است. این بود که درهای ضد دزد یا ضد سرقت به میان آمدند. این در‌ها را می‌توان در راسته‌هایی که قبلا در چوبی می‌فروختند، پیدا کرد. یکی از فروشندگان که مغازه بزرگی دارد و انواع در‌ها را در آن به نمایش گذاشته، می‌گوید: «این در‌ها از هر نظر مناسب آپارتمان هستند و تضمین می‌کنند که کسی نتواند وارد ساختمان شود. شرکت‌های تجاری بیشتر از خانه‌های مسکونی مشتری ما هستند و با این روش ایمنی خود را حفظ می‌کنند.» مغازه پر از انواع مختلف در فلزی است که از دور به نظر چوبی می‌آیند و از نزدیک به راحتی فلزی بودن آنها مشخص است. شاگرد مغازه جزییات این در‌ها را شرح می‌دهد. با چرخاندن کلید، ۱۲ زبانه از چهار طرف وارد چار‌چوب می‌شود. قفل در با باتری کار می‌کند و مجموعه‌ای از کلید‌ها آن را باز می‌کند. می‌توان هر کلید را به کسی داد و با کلید اصلی آن را فعال کرد یا از کار انداخت. چشمی در هم قابل تعویض با آیفون تصویری است. بعضی از این در‌ها با یک لایه ‌ام‌دی‌اف روکش شده‌اند تا ظاهر «چوبی»‌تری داشته باشند. درون در، لایه فولادی مقاوم به سوراخ‌کاری قرار گرفته و فاصله بین در و چارچوب با نوار پلاستیکی درز‌گیری شده است. هریک از در‌ها که هرکدام حداقل یک میلیون تومان قیمت دارند، ضد دزد و ضد آتش و ضد همه چیز هستند. در مغازه مجاور، قفل‌های متعدد در ارایه می‌شود. اینها درست مانند قفل‌های معمولی آپارتمان به اضافه یک صفحه کلید برای واردکردن رمز و
    کارت خوان هستند و چندین روش مختلف برای رمزگذاری دارند. حتی در صورت تلاش مداوم برای باز کردن آژیر می‌کشند تا صاحب خانه را از نفوذ غریبه‌ها آگاه کنند. برخی با ریموت کنترل باز می‌شوند و خوشامد می‌گویند یا اگر در زیاد باز ماند، مثل در یخچال ملودی می‌نوازند. قیمت هریک از این قفل‌ها به نسبت توانایی و کیفیت حدود ۴۰۰ هزار تومان است. با در فولادی و قفل هوشمند می‌توان خانه را تبدیل به گاوصندوق بزرگی کرد و شب‌ها با خیال راحت درون آن خوابید.
    مشابه همین وسایل برای خودرو‌ها هم ساخته شده‌اند که طیف بسیار گسترده‌ای از دزدگیر‌ها را شامل می‌شوند. دزدگیر‌های چینی که به اسم کره‌ای فروخته می‌شوند یا مونتاژ داخل با استفاده از قطعات چینی هستند، بازار را پر کرده‌اند. این دزدگیر‌ها حدود ۱۵۰ هزار تومان قیمت دارند و با برد‌های متفاوت، از خودرو خبر می‌دهند. تعدادی از آنها که «تصویری» نامیده می‌شوند، انواع مختلف خرابکاری را روی ریموت به نمایش می‌گذارند و تا ۲۰۰ هزار تومان قیمت دارند. اگر ضربه‌ای به بدنه وارد شود، تصویر چکش و اگر قفل دستکاری شود، تصویر درهای باز را نشان می‌دهند. میزان خطای دزدگیر‌ها که هم ناشی از کیفیت کالا و هم ناشی از نصب و استفاده نادرست است، باعث ‌شده که دایما صدای آژیر گوش‌نواز آنها را در کوچه و خیابان بشنویم و در نتیجه کسی به این صدا واکنش نشان ندهد. دزدگیر‌های بهتر، قیمت‌های بالاتری دارند و می‌توان بیشتر به آنها اعتماد کرد. با این حال، توصیه شده که حتما از قفل‌های فیزیکی برای مهار کردن خودرو استفاده شود. پدال، دنده و فرمان سه قسمتی هستند که معمولا قفل می‌شوند و در این بین قفل فرمان به دلیل شکل زیبا و سهولت استفاده طرفداران بیشتری دارد. مخصوصا که در مواقع لزوم می‌توان از آن به عنوان اسلحه استفاده کرد. زنجیر فرمان هم هنوز استفاده می‌شود ولی بیشتر قفل‌های آن از نوع کتابی هستند و با رنگ نقره‌ای مات اعلام می‌کنند که در مقابل اسید هم مقاومت خواهند کرد.
    قفل‌های آویز، اول از همه در بستن کرکره مغازه‌ها اعتبار خود را از دست دادند زیرا با دیلم کردن و پیچاندن می‌شکستند و از جا در می‌آمدند. به همین دلیل قفل‌های کتابی بیشتر شدند و الان انواعی که گفته می‌شود کلید غیرقابل کپی دارند بریده نمی‌شوند، مورد استفاده قرار می‌گیرند. کرکره‌ها هم برقی و سفیدرنگ شده‌اند و با ریموت کنترل بالا و پایین می‌روند.
    بازار وسایل حفاظتی که کم‌کم به سوی فروش لوازمی چون شوکر یا استخدام بادیگارد کشیده شده است، از رونق نمی‌افتد بلکه تنها محصولات آن تغییر می‌کند. شاید کاهش روابط شخصی به این امر کمک کرده‌اند و شاید اخبار گوناگون سرقت و قتل و تجاوز، باعث نگرانی شده است. اما تنها دلیل قطعی که می‌توان برای شکل گرفتن این بخش ارایه کرد، شیوه زندگی نوین شهری است؛ زندگی که در آن هرکس مسوول قفل کردن در خانه خود است.
  • روزنامه شرق 6 بهمن 1390
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/05/10/22913.html

 
 
عشق‌بازی آهنی - بازار گمرک تهران
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
 
  • عشق‌بازی آهنی
  • فرهنگ ایرانی‬ (8) / محمد سرابی

  • می‌گویند چند سال قبل یک شرکت تولید‌کننده موتوسیکلت‌های ارزان‌قیمت که محصولاتش را قسطی به جوانان می‌فروخت، ورشکست شد زیرا مشتریانش آنقدر زنده نمی‌ماندند که قسط‌هایشان را پرداخت کنند. ماجرای موتوسیکلت در کشور ما طولانی است و از سال‌های دوری شروع می‌شود که این وسیله در کنار خودرو‌ها به خیابان راه پیدا کرد و برای بیشتر کسانی که آن را خریدند، وسیله رفت‌وآمد بود، همچنان که هنوز هم برای این کار استفاده می‌شود. برخی هم برای کار از آن استفاده کردند و بالاخره در حوالی سال‌های 50 تعداد جوان‌های شهرنشینی که از موتوسیکلت به عنوان یک وسیله تفریحی – ورزشی استفاده می‌کردند آنقدر افزایش پیدا کرد که بازار خاص آن شکل گرفت. همزمان تصادفات موتوسیکلت هم زیاد شد و در اثر مانورهای جوانان بی‌احتیاط تلفات و خسارت‌های فراوانی آغاز شد که هنوز ادامه دارد.
    در خیابان مولوی از حوالی وحدت اسلامی مغازه‌های موتور شروع می‌شود و با رسیدن به میدان گمرک تقریبا تمام مغازه‌های کوچک و بزرگ یا موتور یا قطعات آن را می‌فروشند. تمام شرق میدان که نام رسمی میدان رازی را دارد پر از مغازه‌های فروش انواع قطعات است و کوچه‌های منشعب از آن مانند برادران جوادیان که در ادامه به سرای محله قلمستان می‌رسد، همین شغل را دارند ولی انگار توافق ناگفته‌ای در میان باشد، درست از ابتدای خیابان کارگر حرفه عوض می‌شود و کاپشن و رخت و لباس سربازی جای آن را می‌گیرد.
    خرید موتوسیکلت بستگی به نوع مصرف دارد و ساده‌ترین نوع آن برای جابه‌جایی بین خانه و محل کار استفاده می‌شود و بیشتر از همه رواج پیدا کرده است. هر وقت نام موتور را می‌شنویم شکل «هوندا 125» را در ذهن می‌آوریم. دست اول این موتور الان 700 هزار تومان قیمت دارد «پاژنگ» را که ارزان‌تر است و فقط 70 سی‌سی ظرفیت انجین دارد می‌توان با قیمت 430 هزار تومان هم خرید. هیچ‌کدام از موتور‌های این رده قسطی نیستند و کاملا نقد معامله می‌شوند. قیمت موتور نسبت مستقیمی با ظرفیت انجین آن دارد که میزان قدرت و سرعت را هم تعیین می‌کند. صدای موتور که از جمله شرایط جذاب آن است، در موتور‌های با ظرفیت بالای انجین زیباتر و قدرتمند‌تر به گوش می‌رسد و لذت سوار شدن را افزایش می‌دهد.
    از نزدیک یک دهه قبل موتور‌هایی با طراحی بدنه جدید به بازار ایران آمدند و قطعات اضافه‌شده به بدنه که اضلاع تیز و کشیده‌ای داشتند و حسی از سرعت و تناسب را القا می‌کردند با هوندا‌های قدیمی به رقابت برخاست و با وجود قیمت زیاد فروش خوبی داشتند. «آپاچی» که اسمی آمریکایی دارد، توسط یک کارخانه هندی تولید می‌شود و از طریق شرکت‌های نمایندگی به بازار ایران رسیده است. این موتور با قیمت دو میلیون و 400 هزار تومان در کنار «پالس» با همین قیمت فروش بدی ندارد و انواع دست دوم آن به شرطی که کم کار کرده باشند و ظاهر براق‌شان حفظ شده باشد تا دو میلیون پایین آمده است. این موتور‌ها را می‌توان «کمی» قسطی خرید یعنی نزدیک به دو میلیون نقد و بقیه چک. اگر طالب موتورهای واقعا گران‌قیمت هستید، می‌توانید به یک دستگاه «کاوازاکی» که روی قفسه آهنی بالای بقیه موتور‌ها نگهداری می‌شود، نگاهی بیندازید. این موتور 11 میلیون تومان قیمت دارد.
    با یک دست لباس مناسب و کلاه ایمنی زیبا که با رنگ بدنه هماهنگ شده باشد، موتورسوار می‌توانست این حس را به دست بیاورد که نه در پیچ و خم‌های معابر پرچاله تهران بلکه در بزرگراه‌های یک شهر پیشرفته و مدرن موتورسواری می‌کند؛ این لوازم هم در میدان گمرک به فروش می‌رسد. لباس کامل موتورسواری حرفه‌ای با ضربه‌گیر‌های متعدد، دستکش حباب‌دار و کلاه ایمنی که بنا به جنس و اینکه فک متحرک و نقاب داشته یا نداشته باشد از 15 تا 60 هزار تومان و بیشتر قیمت دارد. کلاه‌ها قیمت بیشتری دارد. در بین لوازم حرفه‌ای، محافظ پارچه‌ای که برای پوشاندن لب و بینی در مسابقات استفاده می‌شود و شکل دندان‌های اسکلت یا بال اژدها دارد هم دیده می‌شود. ابزار پلاستیکی ساده‌ای که به رنگ سیاه هستند و یک آفتابگیر کوچک دارند، آنقدر غیرایمن هستند که تقریبا می‌توان از قیمت آنها صرف‌نظر کرد. کلاه‌های ایمنی شکل و رنگ‌های گوناگونی دارند و در تمام مغازه‌های لوازم به فروش می‌رسند. انگار فرهنگ استفاده از کلاه ایمنی به زور جریمه نهادینه شده است.
    در سمت غربی میدان، خیابان هلال احمر قرار دارد که در سمت جنوبی آن بازار پتو سربازی و دیگر لوازم مربوطه گرم است و تا حاشیه میدان ادامه دارد اما در سمت شمالی دوچرخه‌فروشی‌ها هم جا باز کرده‌اند. موتوسیکلت در مقایسه با خودرو تفاوت‌های عمده‌ای دارد که باعث می‌شود نتوان آن را مثل خودرو به دست تغییرات سپرد و «اسپرت» و «آپشن» کرد. خودرو سطح و بدنه گسترده‌ای دارد و به هر جای آن می‌توان چیزی اضافه کرد ولی موتور جای کافی ندارد. تنها راه تعویض قطعات با نمونه‌های بهتر است که همین‌جا انجام می‌گیرد. هر مغازه تعمیرکاری دارد که در کنار پیاده‌رو و با چند آچاری که در جیب کنار شلوار نگه می‌دارد قطعات را به سرعت عوض می‌کند. اینجا هم هوندای معروف بیشتر حضور دارد. اگر کسی بخواهد با موتور مسافربری کند یا به عنوان پیک موتوری بسته‌ها را از جایی به جای دیگر ببرد و چک نقد کند، باید سراغ همین هوندا برود. قبلا موتور‌های ارزان‌قیمتی در استان‌های مرکزی ایران تولید می‌شد که ابدا کیفیت نداشت و هر سال عده‌ای از جوانان را زخمی می‌کرد یا به کشتن می‌داد به همین دلیل پس از فروش فراوان و پر کردن تمام روستاها بازار خود را از دست داد. الان شاید بتوان یک موتور دست دوم سالم که 500 یا 600 هزارتومان قیمت دارد، پیدا کرد. بعضی از نسیه‌فروشان هم هستند که 300 هزار تومان نقد و کلی سند و مدرک و ضمانت به عنوان پشتیبان چک‌ها می‌گیرند. وقتی موتور تحویل شد باید چند وسیله جانبی را به آن اضافه کرد تا وارد صنف شود. برای ترک‌بند عقب که محکم باشد و خوب آبکاری شده باشد، هفت هزار تومان و برای خورجین پنج، شش هزار تومان لازم است. اگر خورجین لاستیکی و در‌دار باشد که در مقابل باد و باران از بسته کند تا 11 هزار تومان قیمت دارد. موتور را باید حتما در مقابل ساختمان‌هایی که پیک احضار کرده‌اند، قفل کرد و یک زنجیر از جنس سیم بکسل پنج هزار تومان و اگر آهنی و مفصلی باشد که راحت قابل بریدن نیست 12 هزار تومان قیمت دارد. کسی که ساعت‌های طولانی پشت موتور می‌نشیند و دایم باد سرد زمستان به صورتش می‌خورد، به سپر طلقی بادشکن نیاز دارد که 14 هزار تومان قیمت دارد و می‌توان با هفت هزار تومان سقفی را هم روی آن نصب کرد. موتور‌های دست دوم معمولا فرسودگی‌هایی دارند که باید آنها را تعویض کرد و گلگیر سه تا هفت هزارتومانی، تایر 15 تا 18 هزار تومانی و باک 15 هزار تومانی در رنگ‌های مختلف از آن جمله است.
    موتور تریل هم در این خیابان پیدا می‌شود و نوع 200 سی‌سی آن یک میلیون و 500 هزار تومان قیمت دارد. دایچی متنوع‌تر است و از نوع صد سی‌سی 800 هزار تومانی تا 250 سی‌سی دو میلیون و 300 هزار تومانی عرضه می‌شود. بنا به سلیقه می‌توان «اسکوتر» صد سی‌سی که را بسیار آرام و غیراسپورت است، با 900 هزار تومان خرید یا به سراغ «ناتالی» 150 سی‌سی با یک میلیون و صد هزار تومان رفت. ناتالی مشابه «هارلی دیویدسون» موتور سنگین‌وزن آمریکایی که خود نماد نوعی فرهنگ خیابانی است، ساخته شده است.
    تا به حال که سهم زنان ایران از موتورسواری نشستن روی ترک بود و در خیابان‌های شهر زنی دیده نشده است که دو دستش را به دسته‌ها گرفته باشد در حالی که موتورسواری زنان در کشورهای اروپایی و حتی آسیایی بسیار عادی است. تولید موتورهای سبک با ویژگی‌های جسمی زنانه نیز به همین دلیل انجام می‌شود. نمونه این موتورها در کشور ما چند مدل معدود است که اغلب توسط افراد کوچک‌جثه مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته با توجه به ماجراهایی که درباره دوچرخه‌سواری دختران پیش آمد به سادگی می‌توان دریافت که استعداد موتورسواری در بین دختران ایرانی کم نیست.
    در نزدیکی بازار یا نقاط دیگر که موتوری‌های مسافربر انحصار سرعت در حمل و نقل را در اختیار دارند، می‌توان زنانی را دید که سوار ترک پیک موتوری شده‌اند و اجناس خریداری‌شده یا کیف‌شان را بین خود و راکب گذاشته‌اند اما در راسته موتوری‌های میدان گمرک هیچ زنی به جز عابران نیست و در بین آنها نیز زنان جوان یافت نمی‌شوند. تمام فروشندگان و خریداران مردان جوان هستند و اشخاص مسن نیز کمتر دیده می‌شوند. این راسته ویژگی‌های بافت تجاری را دارد و در معبر اصلی آن به جز مغازه‌هایی کاملا مرتبط با موتوسیکلت و اغذیه‌فروشی‌هایی که بیشتر فست‌فود هستند، مغازه دیگری پیدا نمی‌شود. دنیای موتوسیکلت‌های کلکسیونی و گران‌قیمت یا موتور‌های فرسوده و اسقاطی هم در همین اطراف است.
  • روزنامه شرق 3 آذر 1390

 
 
تاتو با رنگ دیسکویی شب‌نما
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 
  • تاتو با رنگ دیسکویی شب‌نما
  • فرهنگ ایرانی‬ (9) / محمد سرابی


  • خالکوبی چنان در جهان رایج شده که در برخی از شبکه‌های اجتماعی گزینه‌هایی برای مشخص کردن نوع و محل خالکوبی وجود دارد. جایی که می‌توان مشخص کرد کجای تنت را نقاشی کرده‌ای، شاید این هم راهی برای پیدا کردن دوستان جدید باشد.
    خالکوبی یا تاتو در بین قبایل اولیه رایج بود و به اندازه زینت‌آلات و لباس‌های مارک‌دار امروزی اعتبار داشت. صد سال قبل، خالکوبی در اروپا اشاره به افرادی مانند کارکنان کشتی داشت و در ایران سمبل افرادی چون «داش»ها به شمار می‌آمد که چهره دوگانه‌ای از قدرت و مزاحمت داشتند ولی این کار در سطح عمومی جامعه به هیچ‌وجه مقبول نبود. این عادت که زمانی ناپسند شمرده می‌شد و نشانه‌ای از خلافکاری به حساب می‌آمد، حالا دوباره برگشته است.
    در جامعه سنتی ایران، خالکوبی با روش ساده‌ای انجام می‌شد. جوهر را روی پوست می‌ریختند و با سوزن زدن آن را ذره‌ذره وارد لایه‌های عمیق‌تر می‌کردند. غیر از سوزن فلزی از الیاف محکم گیاهی مانند ساقه نی هم استفاده می‌شد و درد زیادی داشت که همین می‌توانست سمبلی از مقاومت مردانه محسوب شود و هرچه خالکوبی بزرگ‌تر بود افتخار بیشتری به همراه می‌آورد. نقش‌ها اکثرا ضخیم و مات بودند و تصاویری از حیوانات قوی مانند شیر و عقاب را نشان می‌داند. نوشته‌ها اشعار و عباراتی در توصیف جوانمردی و معرفت و رنج روزگار بود. قبلا قهوه‌خانه و حمام می‌‌توانست جای خالکوبی باشد که با ورود مظاهر جدید زندگی به سربازخانه، خوابگاه کارگری و زندان تغییر کرد و این محیط‌های مردانه جایی برای خالکوبی بر تن تازه‌واردان شد تا با آن به گروه مردان راه پیدا کنند. این مفهوم در دیگر نقاط جهان نیز رایج بود و در «داستان غم‌انگیز ارندیرا» نوشته گابریل گارسیا مارکز صحنه‌ای از حمام کردم یک پیرزن سنگدل و شیطان‌صفت توصیف می‌شود با این نکته که او خالکوبی‌هایی داشت که دریانوردان هم از داشتن آنها شرم می‌کردند.
    حالا خالکوبی با اسم «تاتو» یا «تتو» چهره‌ای بسیار مدرن و جذاب دارد. قسمتی از آنکه مربوط به آرایشگاه‌های زنانه می‌شود و نوعی آرایش ثابت را در اطراف چشم و لب ایجاد می‌کند، بیشتر رایج است و مشکل خاصی ندارد به جز اینکه اگر درست اجرا نشود صورت مشتری را از شکل خارج می‌کند و قابل پاک شدن هم نیست یا اینکه برای پاک کردنش باید شرایط بسیار سختی را قبول کرد اما آنچه که می‌تواند به‌عنوان یک پدیده فرهنگی مورد بررسی قرار گیرد نقش کردن تصاویر و نشانه‌ها روی پوست بدن است. نقش‌هایی که درجات ماندگاری متفاوتی دارند و امروزه خواهان فراوان پیدا کرده‌اند.
    در فیلم و ویدیوکلیپ‌ها می‌توان الگو‌های خالکوبی را دید و از آنها تقلید کرد و کسانی که به خارج از کشور سفر کرده باشند، این شانس را دارند که خالکوبی‌های «اصل» را ببینند. این خالکوبی‌ها با یک ویژگی شناخته می‌شود: ظرافت طرح. خانم «غ» که خودش را بهترین آموزشگر خالکوبی در ایران معرفی می‌کند، می‌گوید: «متاسفانه خالکوبی‌های نادرست و غیرحرفه‌ای باعث می‌شود که کار درست از آب درنیاید و اگر کسی که این خالکوبی را دارد به خارج از کشور برود با تمسخر مواجه خواهد شد. مثلا نقطه شروع و پایان هر طرح به نسبت اینکه روی چه اندامی کار شود، فرق دارد وگرنه جلوه نخواهد کرد. ترکیب رنگ‌ها و انواع سوزن‌ها هم خیلی مهم هستند.»
    ابزار‌های خالکوبی، دیگر مثل قدیم نیستند و تفنگ و قلم برقی به ایران هم راه پیدا کرده است. قلم‌ها برای صورت و نقاطی که حساس‌تر هستند، استفاده می‌شود و سوزن قابل تعویض آنها ۸۰ تا ۱۵۰ بار در دقیقه به درون پوست فرو می‌رود. با جعبه رنگ‌ها مانند رنگ‌های آبرنگ به ترتیب در کنار هم قرار دارند، می‌توان نقاشی کاملی را با تمام جزییات رسم کرد. در این جعبه رنگ‌ها، حتی رنگ‌هایی هم وجود دارند که در شب می‌درخشند؛ رنگ‌هایی به غیر از آبی و سیاه که بیشتر کربنی هستند که ممکن است در این صورت در بدن جذب یا تجزیه شوند می‌توانند حساسیت‌زا باشند.
    تاتو در آرایشگاه‌های زنانه انجام می‌گیرد و مشتری می‌تواند از روی آلبوم یا شابلون‌ها طرح مورد نظرش را انتخاب کند. بسیاری از کسانی که تاتو انجام می‌دهند، زن هستند و تجربه و مهارت خود را در تاتوی آرایشی یاد گرفته‌اند. آنها به مشتریان خود می‌گویند که می‌توانند تاتو را پاک کنند ولی این کار با تاتوی مجدد و این بار همرنگ پوست انجام می‌شود تا رنگ قبلی را بپوشاند و معمولا هم موفقیت‌آمیز نیست. خانم «غ» می‌گوید: «اگر تاتو درست انجام شده باشد می‌توان آن را با تزریق محلول ریموور پاک کرد. این محلول زیر پوست تزریق می‌شود و مواد رنگی را بیرون می‌کشد. کسانی هم هستند که با اسید‌های گیاهی می‌خواهند تاتو را پاک کنند ولی اثر اسید روی پوست باقی می‌ماند.»
    آخرین راه برای بد‌ترین و ماندگار‌ترین تاتو‌ها جراحی یا سایش پوست در شرایط بی‌حسی است. اگر به نظرتان این کار خیلی دردناک می‌آید، این نکته را هم به یاد داشته باشید که نوعی از تاتو در برخی کشور‌ها رایج است که خوشبختانه هنوز به ایران راه پیدا نکرده و با حکاکی روی پوست انجام می‌شود. پوست قسمت‌های کنده شده به شکل متفاوتی جوش می‌خورد و زخمی به شکل یک طرح مورد نظر ایجاد می‌شود. نقش‌ها متفاوت هستند و نشانه‌های بصری آنها دامنه وسیعی از الگوهای تیز و پیچیده تا طرح‌های آرام یا حتی ابتکاری را شامل می‌شود مانند نشانه‌های الکترونیکی و رایانه‌ای. درباره نقش تاتوها هم باید گفت نشانه‌های باستانی ایران در این بین طرفداران زیادی دارد و از عبارات انگلیسی هم استفاده می‌شود ولی هنوز نوشتن به خط فارسی رایج نشده است.
    تاتو مخصوص اروپا یا آمریکا نیست و در برخی از کشور‌های جنوب هم مشتری فراوان دارد. «ف» دختر جوانی که به هندوستان سفر کرده است است، می‌گوید: «قبلا در جنوب ایران دیده بودم که زنان محلی می‌توانند روی پوست دست نقش‌های زیبایی بکشند و خودم هم چند بار امتحان کرده بودم. آنها مهارت زیادی داشتند و طرح‌هایی سنتی را می‌کشیدند که به مرور زمان پاک می‌شد. اما وقتی به شهر گوا در هندوستان رفتم، دیدم که تاتو بسیار رایج است و توریست‌هایی که به این شهر می‌آمدند مشتری اصلی بودند. توریست‌های بعضی از کشور‌ها مانند روسیه خودشان هم خالکوبی داشتند و مغازه‌های کوچک و بزرگ تاتو فراوان بود. واقعا وسوسه شده بودم که خودم هم یکی از این خالکوبی‌ها را انجام دهم.» او خوشحال است که قبل از عملی کردن این هوس، سفرش به پایان رسید و برگشت. وقتی در فضایی قرار بگیری که همه خالکوبی دارند، مقاومت کردن دشوار است مخصوصا زمانی که طرح‌ها زیبا و ظریف باشند.
    قیمت تاتو به نسبت ساخت و جایی که ترسیم می‌شود، متفاوت است. پسر‌ها کتف و پشت و دختر‌ها شکم و پا را ترجیح می‌دهند و بازو بین همه مشترک است. ظاهرا برای تاتوکاران هم نقاط مختلف تفاوت دارد. قیمت یک تاتوی خیلی کوچک سیاه یا آبی رنگ، حدود ۵۰ هزار تومان است. رنگ خارجی قیمت را بالا می‌برد و آن را به صد هزار تومان هم می‌رساند. رنگ‌های دیگر و سایه یا هاشور زدن به اضافه طرح بزرگ، قیمت کار را تا ۳۰۰ هزار تومان هم بالا می‌برد. کمتر کسی تمام بدنش را تاتو می‌کند ولی در این صورت قیمت به شدت بالا می‌رود و به چند میلیون هم خواهد رسید. اکثر تاتوهایی که در ایران انجام می‌شود، بعد از گذشت زمان اندکی مایل به سبز آبی یا قرمز می‌شوند بنابراین تاتوکاران برای رنگ‌های خارجی خود تبلیغ می‌کنند یا اگر با شک مشتری برای حساسیت‌زا نبودن مواد روبه‌رو شوند، می‌گویند که این مواد گیاهی هستند.
    در فرهنگ سنتی ایران برای ترساندن کسانی که قصد خالکوبی داشتند، می‌گفتند که در غسال‌خانه محل خالکوبی را آنقدر می‌سایند تا پوست و خالکوبی آن کنده شود. ولی باز هم خالکوبی از رواج نمی‌افتاد و مردان جوان مشتری‌های خوبی برای خالکوب‌ها بودند. گفته می‌شود در دوره پهلوی، قسمتی از یونیفورم‌های نیروهای نظامی تغییرکرد و درجه‌داران موظف به پوشیدن پیراهن‌های آستین کوتاه شدند. بعد از این دیده می‌شد که بسیاری از آنها روی ساعد دست اثر سوختگی دارند و کسانی که از دنیای مردانه این نظامیان و سوابق آنها خبر داشتند، می‌دانستند که این سوختگی‌ها جای پاک کردن خالکوبی‌ها با اسید است.
  • روزنامه شرق 26 آبان 1390
  • http://old.sharghdaily.ir/news/90/04/19/17044.html

 
 
نگاهی به وضعیت بچه‌هایی که شناسنامه ندارند - برای وجود داشتن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 
نگاهی به وضعیت بچه‌هایی که شناسنامه ندارند

برای وجود داشتن

کودک و نوجوان > اجتماع- محمد سرابی:
شناسنامه داشتن یعنی وجود داشتن و کسی که شناسنامه نداشته باشد و نامش در هیچ جایی ثبت نشده باشد انگار اصلا وجود ندارد هرچند که زندگی کند و مشغول کار باشد و همه هم او را به نامی بشناسند.

فقط نداشتن شناسنامه در کار نیست شاید شناسنامه در گرو یک وعده غذا مانده باشد. به هر حال نبودن سند هویتی باعث ایجاد مشکلات زیادی می‌شود.

هر وقت از بچه‌های بی‌شناسنامه گفته می‌شود ذهن‌ها به طرف بچه‌های افغان یا بچه‌هایی که پدر افغان دارند می‌رود. این گروه، بخش بزرگی از بی‌شناسنامه‌ها را تشکیل می‌دهند. بر اساس قوانین ایران تابعیت از طریق خون به متولدان می‌رسد و بچه‌هایی که پدر ایرانی دارند، می‌توانند صاحب شناسنامه باشند. وقتی گروه بزرگی از آوارگان جنگی و مهاجران کشور‌های افغانستان و عراق به ایران آمدند حاشیه شهر‌ها و نقاط فقیرنشین روستاها محل سکونت آنها شد؛ جایی که ایرانیانش هم در فقر به سرمی‌برند؛ جایی که هر خانواده زاغه‌نشین چندین فرزند قد و نیم قد دارد و پدر خانواده دختران نوجوانش را به هرکسی که بتواند شیربها پرداخت کند و یک نان خور ناخواسته را از سر سفره او کم کند تحویل می‌دهد. در این فرهنگ که فقر نشانه اصلی آن است شناسنامه در درجه اول اهمیت قرار ندارد و حتی نیازی به ثبت رسمی ازدواج دیده نمی‌شود بلکه یک معتمد محلی یا ریش سفید و بزرگ طایفه می‌تواند عقد را جاری کند. سپس بچه‌ای به دنیا می‌آید و بعد هم نوبت فرزندان بعدی می‌رسد؛ فرزندانی از پدر غیر ایرانی که شاید جواز اقامت هم نداشته باشد ولی آنقدر پول داشته که از خانواده‌های فقیر، زن بگیرد. شاید برای پایتخت‌نشینان این اتفاق عجیب باشد ولی در استان‌های مرزی و شهرهای فقیر این شکل از خانواده رواج دارد.

اواخر مردادماه امسال خبری منتشر شد که از قول اداره کل اتباع خارجی استانداری تهران اعلام می‌کرد 32هزار کودک بدون هویت و شناسنامه حاصل ازدواج زنان و دختران ایرانی با اتباع بیگانه هستند. طبق آمار رسمی 30هزار زن ایرانی با مردان افغان ازدواج کرده‌اند، مثل همیشه به‌نظر می‌آید آمار غیر رسمی بیشتر باشد. از زمانی که جنگ در کشورهای همسایه ما هجوم آوارگان را بیشتر کرد باید فکری برای ازدواج‌های غیر رسمی می‌شد ولی واکنش به آن دیر آغاز شد. در سال85 مجلس شورای اسلامی طرحی را تحت عنوان تابعیت ایرانی فرزندان حاصل از ازدواج مادر ایرانی و پدر خارجی در دستور کار قرار دارد، ظاهرا ماده واحده‌ای هم به تصویب رسیده است که بر اساس آن فرزندانی که قبل از این تاریخ به دنیا آمده باشند تا قبل از 18سالگی دارای تابعیت پدر هستند و بعد از آن می‌توانند تابعیت خود را انتخاب کنند. اما مشکل آنجاست که آنان تا 18 سالگی شناسنامه ندارند و طبیعتا نمی‌توانند به مدارس رسمی بروند. بر اساس قانون ازدواج اتباع خارجی با زنان ایرانی باید با ثبت و اجازه مراجع مسئول انجام شود ولی وقتی رئیس طایفه یا بزرگ خانواده‌ای صلاح نداند که این ازدواج را ثبت کند برای بچه‌های متولد شده چه باید کرد؟
یک مشکل دیگر هم وجود دارد، بر اساس قوانین افغانستان زنانی که به ازدواج مردان افغان درآیند تابعیت افغان خواهند داشت.

مسلما تابعیت فرزندان نیز از این رویکرد پیروی می‌کند اما زمانی که مرد می‌خواهد به افغانستان برود زن ایرانی اگر از حمایت خانوادگی قوی برخوردار باشد از این خواسته شوهرش تبعیت نخواهد کرد و وضعیت دشواری در این صورت پدید خواهد آمد. فرزندی که در ایران به دنیا آمده و زندگی کرده، در ایران بدون هویت و در آنطرف مرز، افغان است. این فرزند اگر تا 18سالگی در ایران بماند، می‌تواند هویت ایرانی کسب کند ولی در این 18سال بر او چه گذشته است؟ هر فرد تا 18سالگی باید آموزش‌های مقدماتی مانند نگارش زبان رسمی را پشت سر گذاشته باشد و با تاریخ و هنر‌ها و دیگر ویژگی‌‌های سرزمین خود به صورت رسمی آشنا شده باشد؛ کاری که مدارس وظیفه انجام آن را دارند.

تا اینجا مشکل فقط درباره بچه‌هایی بود که دارای والد غیرایرانی هستند ولی بی‌شناسنامه بودن مشکلی است که در مورد بچه‌های کاملا ایرانی هم اتفاق می‌افتد؛ بچه‌هایی که ظاهرا پدر، مادر، خانواده و همه چیز دارند به جز شناسنامه، زیرا برای والدین آنها شناسنامه موضوع بی‌ارزشی است. به یکی از مراکز جمعیت خیریه امام علی می‌رویم؛ جایی که جوانان عضو این سازمان مردم‌نهاد تلاش می‌کنند با آموزش دادن به بچه‌های محروم، چرخه محرومیت را قطع کنند. ابتدای ورود با فضایی شبیه کلاس درس ولی خیلی ساده‌تر و کم جمعیت‌تر روبه‌رو می‌شویم که کف آن را موکت کرده‌اند. امیرحسین زنگنه یکی از بچه‌هایی است که در اینجا درس می‌خواند. او اصرار دارد که شماره تلفن غلامرضا رضایی را به دست بیاورد تا بتواند از او امضا بگیرد ولی علیرضا چهارگانه، یکی دیگر از بچه‌ها عقیده دارد که برعکس، این فوتبالیست باید از او امضا بگیرد. محیط نسبتا شاد و صمیمی به‌نظر می‌رسد. معصومه نجفی، مدیر طرح کودکان بی‌کتاب این جمعیت می‌گوید: «مشکل اصلی ما این است که والدین لزومی به گرفتن یا حفظ شناسنامه نمی‌بینند. خیلی از این بچه‌ها گواهی تولد بیمارستان هم دارند ولی یا شناسنامه‌ای برایشان گرفته نشده یا اینکه شناسنامه در جایی به گرو گذاشته شده و همانجا مانده است»؛ این جایی که شناسنامه را گرو گرفته می‌تواند چلوکبابی هم باشد؛ مثلا پدری با لشکر فرزندانش به رستوران رفته و بعد به جای صورت‌حساب یک شناسنامه گرو گذاشته و حالا 4-3 سالی از این ماجرا می‌گذرد. تا وقتی که سن مدرسه رفتن برسد شاید کسی به یاد خاطره غذا خوردن در چلوکبابی هم نیفتد.

مسئله، نداشتن پول غذا نیست بلکه به بی‌ارزش بودن این مدرک شناسایی در این نگاه بازمی‌گردد. در فرهنگ خاصی که منبع درآمد اصلی خرده فروشی مواد‌مخدر است و نشئگی هرویین و شیشه همه جا را پر کرده است جایی برای مسئولیت فرزند باقی نمی‌ماند. جالب اینکه بیشتر این بچه‌ها خودشان می‌خواهند مانند همسالانی که در کوچه‌ها با هم بازی می‌کنند به مدرسه بروند ولی بالاخره باید یک بزرگ‌تر آنها را ثبت نام کند. بعضی از اعضای گروه‌های خیریه حاضر هستند این مسئولیت را برعهده بگیرند اما از نظر حقوقی قادر به این کار نیستند. نجفی می‌گوید:« ما حاضر هستیم برای گرفتن شناسنامه اقدام کنیم ولی موانع متعددی راه را بسته‌اند. اداره سرپرستی قوه قضاییه با ما همکاری نمی‌کند وگرنه با یک قیم‌نامه از سوی این مراجع می‌توانستیم کار را شروع کنیم و در چند ماه برای این بچه‌ها شناسنامه بگیریم. پدران بچه‌ها هم گاهی خودشان مانع هستند؛ نه خودشان کار را دنبال می‌کنند و نه به ما وکالت می‌دهند». می‌توان بر اساس صیغه‌نامه یا عقدنامه و بعد از آن گواهی تولد هم اقدام کرد ولی
به گفته او همکاری‌ای از سوی نهاد‌ها دیده نمی‌شود در حالی که نوزادان سر راهی سریع‌تر از این دارای شناسنامه خواهند شد.
در مرکز نگهداری بنت‌الرسول که مخصوص معلولان ذهنی است تعدادی بچه‌ سر راهی هم به سر می‌برند.

مدیر مرکز اجازه می‌دهد بعضی از پرونده‌ها را ببینیم؛ گزارش کلانتری درباره پیدا کردن طفل، گواهی قاضی کشیک برای سپردن طفل به شیرخوارگاه و دیگر مدارکی که یکی پس از دیگری پشت سر هم منگنه شده‌اند. بچه کم‌کم صاحب اسم می‌شود و با اتکا به همین مدارک می‌شود برای او شناسنامه گرفت. شناسنامه او هم در همین پرونده نگهداری می‌شود. غیر از عکس، تمام مشخصات دیگر مانند نام و نام خانوادگی، نام پدر و مادر و تاریخ تولد ساختگی است ولی قطعا ارزش داشتن شناسنامه را دارد. رضا یکی از این بچه‌هاست که با سن حدود 15سال تجربه‌های دشواری مانند زندگی خانوادگی درون چادر و وادار شدن به دزدی را پشت سر گذاشته است. او اکنون به صورت غیررسمی درس می‌خواند و تعدادی دانشجوی داوطلب، درس‌های مدرسه را به او یاد می‌دهند. او مدرکی برای تمام کردن دوره‌های درسی نمی‌گیردولی با دیدن او که مداد را در دست گرفته و از روی کتابی می‌نویسد، می‌توان امیدوار بود که آینده بهتری داشته باشد.

http://hamshahrionline.ir/details/147782

روزنامه همشهری 16 مهر 1390


 
 
جنگ سرد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
 

پرونده دو صفحه‌ای دوچرخه درباره جنگ سرد

بزن بزن

محمد سرابی:
جنگ سرد به معنی جنگی آرام بین امریکا و شوروی است که هیچ وقت به مرحله شعله‌ورشدن نرسید. بعضی وقت‌ها هم روابط سیاسی- اقتصادی سرد و محدود بین آنها را جنگ سرد می‌نامند.

شوروی و امریکا در این دوران دست از دشمنی با یکدیگر برنداشتند. موارد زیر چند مشخصه آن جنگ هستند.

تبلیغات:هرکدام از دوطرف جنگ سرد علیه طرف دیگر تبلیغ می‌کردند و می‌خواستند وضع کشور مقابل را ناگوار و شرایط خود را بهترین وضعیت جهان نشان دهند. شوروی وجود فقیران و اسلحه و جرم و جنایت در امریکا را بزرگ‌نمایی می‌کرد و در مقابل امریکا محدودیت‌ها و عقب‌ماندگی شوروی را نشان می‌داد. کشورهای وابسته به آنها هم این روش را دنبال می‌کردند. تبلیغات بیشتر در انتشار اخبار و بعد در هنرهایی مانند سینما و ادبیات نمود داشت.

توطئه: در امریکا خیلی از اتفاقات داخلی به توطئه شوروی و کمونیست‌ها ارتباط داده می‌شد، حتی تغییر ناگهانی آب و هوا. شوروی هم در مقابل همین کار را می‌کرد و ضعف‌ها و شکست‌های خود را به توطئه و خرابکاری امریکایی‌ها نسبت می‌داد.

 جاسوس‌بازی: فرستادن جاسوس و دستگیری جاسوس‌های طرف مقابل، در دوران جنگ سرد زیاد اتفاق می‌افتاد. هر دو دولت عوامل نفوذی را به کشور مقابل می‌فرستادند و به دنبال پیدا کردن عوامل دشمن در کشور خود بودند. یکی از معروف‌ترین پرونده‌های جاسوسان، دستگیر شدن روزنبرگ‌ها  بود؛  زن و شوهری که در امریکا به این جرم اعدام شدند.

مسابقه تسلیحاتی: شوروی و امریکا در زمینه‌های مختلفی با هم رقابت داشتند ولی بدترین رقابت آنها تولید اسلحه‌های مرگبار بود. اول امریکا سلاح اتمی ساخت و بعد شوروی و آن را به متحدان خود هم انتقال دادند. موشک‌های با برد بالا برای حمل کلاهک هسته‌ای هم به همین ترتیب ساخته شد. شوروی نیروی زمینی قوی و امریکا نیروی هوایی قوی داشت.

 زیردریایی‌های شوروی و ناوهای هواپیمابر امریکا هم در دریاها به دنبال یکدیگر بودند. ساختن این اسلحه‌ها هزینه زیادی برد و بیشتر آنها هیچ وقت استفاده نشدند ولی دائماً در رژه‌ها و مانورها به نمایش در می‌آمدند. در سال‌های پایان جنگ سرد قرارداد کاهش سلاح‌های هسته‌ای بین ریگان، رئیس‌جمهور وقت امریکا و گورباچف، آخرین رئیس‌جمهوری شوروی امضا شد.

--------------------------

به دنبال عوامل دشمن

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
«جوزف ‌‌مک‌کارتی» در دهه 1950 با کمک بقیه سیاستمداران امریکایی دادگاه‌هایی به راه انداخت

 تا هرکس را که به کمونیسم گرایش دارد محاکمه کنند. خیلی از هنرمندان، نویسندگان و فیلم‌سازان به همین اتهام بی‌کار شدند.

آن موقع کمونیست بودن اتهام بسیار بزرگی بود و باعث ترس امریکایی‌ها می‌شد. در شوروی هم عده زیادی به زندان یا اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده یا برای همیشه ناپدید شدند.

-------------------------

دیوار جدایی

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
بعد از جنگ جهانی دوم، شهر برلین، پایتخت آلمان نازی توسط شوروی و امریکا از دو طرف اشغال شد.

به تدریج در دو طرف، دولت‌های وابسته روی کار آمدند و آلمان در طی چند سال به دو کشور تقسیم شد؛ اما مردم و مخصوصاً متخصصان و افراد تحصیل‌کرده از آلمان شرقی کمونیست به آلمان غربی فرار می‌کردند.

به دستور شوروی بین دو نیمه شهر ابتدا سیم خاردار و بعد دیواری کشیده شد که تا سال‌های سال،  هیچ کس نمی‌توانست از دروازه‌های این دیوار عبور کند مگر با مجوز رسمی و شرایط خیلی سخت.

در نوامبر 1989 (18 آبان 1368) بلوک شرق و نظام کمونیستی به دلیل اعتراض‌های سیاسی مردم و مشکلات اقتصادی ضعیف شده بود و مردم آلمان شرقی از روش‌های مختلف در حال فرار به سمت غرب بودند.

دولت آلمان‌شرقی مجوز رفتن شهروندان به سمت برلین غربی را صادر کرد و مردم با هجوم به دیوار از آن بالا رفتند و در مدتی کوتاه دیوار را خراب کردند. تصاویر آن روزها  لحظه به لحظه در تمام جهان پخش شد

--------------------------

سالروز مبارزه با استکبار

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
روز 13 آبان به سه مناسبت در ایران شناخته می‌شود:

تبعید امام خمینی، روز دانش‌آموز و تسخیر سفارت (لانه جاسوسی) امریکا. در این بین مناسبت سوم این روز در سطح جهانی هم شهرت دارد، چرا که در دوران جنگ سرد اتفاق بسیار مهمی محسوب می‌شد. حمله به سفارت ابرقدرت بزرگ غرب و دستگیری اعضای آن، در هیچ کشور دیگری اتفاق نیفتاده است. می‌توان گفت که تمام انقلاب‌های آن دوران به یکی از دو قدرت بزرگ زمان خود ارتباط پیدا می‌کرد، ولی شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» از همان ابتدا نشان داد که این انقلاب نمی‌خواهد به هیچ یک از دو ابرقدرت وابسته باشد.

به مناسبت روز 13 آبان، روز مبارزه با استکبار جهانی، این مطلب را به مفهوم جنگ سرد ابرقدرت‌ها اختصاص داده‌ایم. دوران جنگ سرد دورانی بود که پیش از تولد بیشتر شما به پایان رسید، ولی اگر می‌خواهید روابط سیاسی امروز جهان را بهتر درک کنید، باید ریشه‌های آن را بشناسید.

سوسیالیسم چیست؟

مهم‌ترین مفهوم در دوران جنگ سرد، سوسیالیسم بود. در سوسیالیسم، اقتصاد بیشتر به‌وسیله دولت کنترل می‌شود؛ یعنی امکانات کشور در اختیار دولت قرار می‌گیرد و آن را بین مردم تقسیم می‌کند. صنایع، کارخانه‌ها و گاهی حتی مزارع کشاورزی به دولت تعلق دارند. آموزش و پیدا‌کردن شغل هم با برنامه‌ریزی و سازماندهی دولتی به انجام می‌رسد. در مقابل سوسیالیسم، سرمایه‌داری یا کاپیتالیسم قرار می‌گیرد. در نظام سرمایه‌داری اشخاصی که صاحب پول و سرمایه هستند صنایع، بازار و مراکز اقتصادی را کنترل می‌کنند. تولید و مصرف و خدمات براساس رقابت پیش می‌رود و دولت می‌تواند مالیات بگیرد، اما نباید بیش از حد در اقتصاد دخالت کند.

اتحاد جماهیر شوروی نظام کاملاً سوسیالیستی داشت. تمام صنایع بزرگ این کشور به دولت تعلق داشت و یک حزب اصلی دولت را اداره می‌کرد. مردم آن کشور فقط در حد معمول می‌توانستند خرید و فروش کنند و اموال شخصی داشته باشند. شوروی پیش از آن، حکومت پادشاهی داشت  در سال 1917 با سرنگونی تزار، دولت سوسیالیستی به ریاست لنین روی کار آمد و بعد از مرگ او، استالین به ریاست رسید. کمونیست اصطلاحی است که به شوروی یا کشورهای وابسته به آن می‌گویند. کمونیست‌ها آموزه‌های دینی و مذهبی، ضرورت تشکیل خانواده، وجود بازار آزاد و مواردی مانند آن را قبول ندارند یا به آن اهمیت نمی‌دهند.

---------------------------

سقوط

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
دلیل‌های سقوط شوروی و بلوک شرق (کشورهای وابسته به آن) زیاد هستند.

شوروی پس از 70 سال دچار مشکلاتی شد که دیگر قابل حل نبود. ضعف اقتصادی، نیاز اجتماعی به آزادی، سرکوب مذهب و سنت‌ها و به نتیجه نرسیدن وعده‌هایی که در طول این سال‌ها به مردم داده شده بود، باعث شد بعضی از سیاستمداران شوروی مانند میخائیل گورباچف فضای سیاسی و اقتصادی را باز کنند.

اما این حرکت، ناگهان سرعت گرفت و از اختیار آنها خارج شد. سرانجام در شب آغاز سال 1992 شوروی رسماً اعلام انحلال کرد و از دل آن، جمهوری‌های تاجیکستان، ارمنستان، آذربایجان، قزاقستان، بلاروس، استونی، گرجستان، لتونی، مولداوی، لیتوانی، ازبکستان، اوکراین، قرقیزستان، ترکمنستان و البته فدراسیون روسیه متولد شدند.

--------------------------------

پس از طوفان

فرهنگ و تاریخ > تاریخ جهان- محمد سرابی:
موضوع اصلی و مسلط دوران جنگ سرد، ارائه بهترین راه و تنها راه نجات و سعادت همیشگی بشر بود و امریکا و شوروی هردو مدعی پیدا کردن آن بودند.

بعد از پایان جنگ سرد اتفاقاتی افتاد و نظریه‌هایی مطرح شد که تا قبل از آن سابقه نداشت. بعضی از این بحث‌ها الان هم موضوع روز هستند.

با فروپاشی شوروی نظریه «پایان تاریخ»، در امریکا مطرح شد. امریکایی‌های طرفدار این نظریه خیال می‌کردند بعد از نابودی نظریه سوسیالیستی شوروی دیگر رقیبی و کشمکشی وجود ندارد و هیچ راهی جز سرمایه‌داری امریکایی برای بقیه کشورها نیست. تشکیل اتحادیه اروپا با پول یکسان، زیاد شدن قدرت اقتصادی چین، هند، ژاپن و... و گسترش تروریسم، نظریه پایان تاریخ را باطل کرد.

زمانی که امریکا با شوروی در حال رقابت بود از گروه‌های مسلح مختلف حمایت می‌کرد مانند مبارزان افغان که به ارتش اشغالگر شوروی حمله می‌کردند. همچنین زمینه را برای شکل‌گیری گروه‌هایی مانند القاعده و طالبان فراهم کرد که بعدها به دشمن امریکا و غرب تبدیل شدند.

نظریه جهانی شدن هم بعد از جنگ سرد مطرح شد. فناوری علمی و ارتباطات سرعت زیادی پیدا کرد و بیشتر کشورها تلاش کردند در مسیری قرار بگیرند که پیشرفت و اعتبار بین‌المللی بیشتری پیدا کنند و مستقل باشند.

محیط‌زیست در چند دهه اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؛ البته در همین دهه‌ها بیشتر از قبل مورد تخریب قرار گرفته است و بعضی‌ها عقیده دارند که اهمیت حفظ محیط‌زیست،  ارتباطی به پایان جنگ سرد ندارد، ولی در دوران جنگ سرد، رقابت‌های شدید شرق و غرب جایی برای بحث در مورد طبیعت باقی نمی‌گذاشت و سیاستمداران در زمان انتخابات برنامه‌هایی در مورد محیط‌زیست ارائه نمی‌کردند.

 

13 آبان 1389 روزنامه همشهری ویژه نامه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/120160


 
 
گفت وگو با محمد تقی فاضل میبدی - تقابل یا تعامل مساله این نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
 
گفت وگو با محمد تقی فاضل میبدی
 
تقابل یا تعامل مساله این نیست
 


محمد سرابی

از آن زمان که نهادی به نام مذهب در جامعه ایجاد شد تا امروز، متولیان دین در هر عصر روش های متفاوتی را در مقابل قدرت حکومت در پیش گرفتند تا بقای این بنا را حفظ کنند و بر بلندی و شکوه آن بیفزایند. در هر عصر مرامی بر دیگر مرام ها برتری جست و پشتوانه یی عقیدتی برای خود فراهم کرد. دوران ما زمانی است که امور سیاسی در تمامی زوایای جامعه در میان عارف و عامی به گردش افتاده است و جایی باقی نمانده که از تاثیر آن به دور مانده باشد. اما آنچه در این دوران به گوش می رسد و بسیاری از اندیشمندان بر آن تاکید می کنند استقلال حوزه های علمیه از حکومت ها است. به همین جهت به سراغ حجت الاسلام محمدتقی فاضل میبدی از استادان حوزه و دانشگاه رفتیم تا در مورد روابط میان روحانیت شیعه و حکومت های وقت پرسش کنیم. فاضل میبدی تاریخچه یی طولانی و پرفراز و نشیب را در این باره نقل می کند. 

---

-از استقلال عالمان دینی شیعه در کشور های اسلامی مکرراً سخن گفته شده و آن را با وضعیت مفتیان بعضی کشور های عربی که تابع حکومت هایشان هستند مقایسه کرده اند. اما سوال اینجاست که حوزه های علمیه شیعه در طول تاریخ خود چه موضعی در مقابل حکومت ها داشته اند؟ 


از دیدگاه تاریخی نمی توان روش یکسانی را برای این امر مشخص کرد و گفت در تمام مدت حوزه های شیعی یا عالمان شیعی بر یک منهج حرکت می کردند. طبیعتاً در زمان شیخ طوسی یا قرن چهارم، پنجم پس از عصر غیبت نظریه اصلی این بود که حکومت در زمان غیبت از آن معصوم است و چون معصوم غایب است پس تشکیل حکومت برای غیرمعصوم یا واجب نیست یا جایز نیست لذا چیزی به عنوان فلسفه سیاسی چندان جدی نبود چون فرض داشتن حکومت در این میان منتفی بود. در این زمان به ندرت کسانی میا ن روحانیت پیدا می شدند که اعتقاد به حکومت غیرمعصوم داشتند. البته رساله یی به عنوان «رساله فی عمل السلطان» یا کتاب « العمل السلطان» در قرن چهارم یافت شده که در جای خود باید بحث شود. شیخ مفید معتقد بود همکاری با حکومت اگر دربردارنده منافعی برای مردم باشد، اشکال ندارد. سیدمرتضی نیز رساله یی درباره همکاری با سلطان نوشت. 

-تشکیل دولت صفوی به عنوان دولت شیعه چه تاثیری بر این تفکر گذاشت؟ 

پیش از دوران صفوی کشور ایران چندپاره بود و حکومت مرکزی قدرتمندی وجود نداشت. عالمان چندانی هم به عنوان فقیه در ایران نبودند. پیش از صفویه میان فقیهان و متصوفان درگیری های جدی تا حد تکفیر و تفسیق وجود داشت و عرفا و متصوفه غالباً بر فقها پیروز بودند. با تشکیل دولت صفوی (اوایل قرن دهم) و رسمی کردن مذهب تشیع زمینه یی باز می شود تا فقهای شیعه به ایران هجرت و برای تحکیم مبانی فقه شیعه در ایران تلاش کنند. بنابراین به دعوت شاهان صفوی از مراکز علمی شیعه در لبنان و سوریه و به طور مشخص از جبل عامل لبنان فقیهان بزرگی به ایران می آیند. برخی از این فقها چون محقق کرکی رسماً با دربار رابطه برقرار می کند و در زمره درباریان قرار می گیرد که لقب «شیخ الاسلام» را کسب می کند. البته در میان آنها تفاوت هایی در فهم و سلیقه وجود دارد. برخی از آنها که با شاه توافق هایی می کنند که نمونه عالی آنها محقق ثانی یا محقق کرکی است، مورد غضب برخی قرار می گیرند. برخی فقهای شیعه در عصر صفویه همکاری با سلاطین جور را مطلقاً جایز نمی دانستند. جالب اینکه با قدرت گرفتن فقها رساله یی در رد تصوف، عرفان و فلسفه نگاشته می شود. عنوان این رساله «الردعلی الصوفیه» است که آقابزرگ آنها را در الذریعه آورده است. در هر صورت کسانی چون شاه طهماسب مشروعیت خود را از فقها می گیرد. دو مساله مهم در این میان مورد اهتمام قرار می گیرد؛ یکی نماز جمعه و دیگری خراج و مالیات و اینکه آیا عطایای دولت حلال است یا حرام؟ فقهایی چون قطیفی یا محقق اردبیلی در برابر این دو مساله موضع می گیرند و همکاری را جایز نمی دانند و هرگونه هدیه یی از طرف حکومت را جایز نمی دانند و استقلال خود را از حکومت حفظ می کنند. و اینان هیچ گونه رابطه یی با دربار و حکومت نداشتند و بر همان اصل دور بودن از حکومت در عصر غیبت تکیه می کنند. یا صاحب مدارک و صاحب معالم از ترس اینکه شاه عباس اینها را دعوت به همکاری کند، به ایران نیامدند. ولی به طور کلی در زمان صفویه به دلیل قدرت متمرکز این دولت و امنیتی که به عالمان تشیع می داد مراوده غالب علما با حکومت بیشتر از دوران قبل است. مثلاً پدر شیخ بهایی شیخ عبدالصمد به دعوت شاه صفوی به ایران می آید و در دربار حضور پیدا می کند و شیخ بهایی که نخستین رساله علمیه فارسی را می نگارد به نام شاه عباس نام آن را جامع عباسی می گذارد. یا اینکه مرحوم مجلسی به دربار صفوی بسیار نزدیک است. در ساختار حکومت صفوی، شاه به علمایی که در کنار او بودند «صدر»- به مفهوم جانشین شاه- می گفت و دیگران با لقب شیخ الاسلام از آنان نام می بردند. خلاصه می توان گفت رابطه میان حکومت و روحانیت در عصر صفویه مثبت بوده است. 

-افشاریه و زندیه سلسله های کوتاه و پرآشوبی بودند. در سلسله قاجار چه اتفاقی افتاد؟ 

در دوران قاجاریه روابط علما با دربار فرق می کند. در روزگار صفویه همان طور که گفتم، رابطه خیلی وثیق بود. در شهر اصفهان که پایتخت صفویان است، دقت کنید می بینید مدرسه علمیه چهارباغ عباسی و کاخ عالی قاپو فاصله زیادی از هم ندارند بلکه به هم تکیه دارند. به تعبیر مورخان شیخ و شاه در کنار یکدیگر هستند ولی از آن به بعد روحانیت از حکومت فاصله می گیرد. در دوره افشاریه بیشتر علما مخالف دربار هستند. در دوران قاجار که پایتخت تهران است، فقها سه دسته اند؛ گروهی بی طرف، گروهی مخالف و گروهی نزدیک دربار. در عهد ناصری میرزای شیرازی از مخالفان دربار است و شیخ فضل الله نوری از نزدیکان و مشاوران مظفرالدین شاه. غالب علمای بزرگی مانند شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی ، کاشف الغطا و... در نجف هستند. برخلاف دوران صفویه که ملاصدرا، میرفندرسکی، میرداماد، شیخ بهایی، مجلسی و خیلی عالمان دیگر در ایران بودند اما در زمان قاجار چنین نیست. در انقلاب مشروطه هم می بینید موافقان مشروطه مانند آخوندخراسانی و نائینی و همین طور محمدکاظم یزدی که تقریباً مخالف مشروطه بود در نجف ساکن هستند. بعد از این است که می بینیم مرحوم شیخ عبدالکریم حائری از نجف می آید و در قم حوزه را تاسیس می کند که بعد از او با حضور آقایانی چون بروجردی، صدر، حجت، خوانساری و... این مرکز قدرت می گیرد. به طور کلی در تاریخ هزارساله شیعه یک تفکر خاص در مورد تعامل دین و حکومت وجود ندارد. 

-از تعامل میان دین و حکومت گفتید. این تعامل چه شکلی دارد؟ 

فقهای شیعه بین حکومت عادل و جائر فرق گذاشته اند. تعامل با حکومت جائر را یا مطلقاً حرام دانسته اند یا برای کمک به مظلوم جایز دانسته اند. در مورد حکومت عادل می توان سه شکل اصلی را برای این تعامل متصور شد؛ اول اینکه عالم نسبت به حکومت نقش ارشادی دارد و خودش در امور سیاسی دخالت نمی کند. دوم اینکه عالم در امور سیاسی دخالت کند مانند زمان صفویه یعنی نقشی را در ساختار حکومتی برعهده می گیرد یا اینکه اعمال حکومت را تایید و توجیه می کند. شکل سوم این است که عالم خود مدعی شود و حکومت را در دست بگیرد یعنی عالم فقیه و مرجع، خود حاکم کشور باشد هرچند حکومت عادل باشد. نظریه ولایت فقیه حکومت را از آن فقیه جامع الشرایط می داند. 

-در سده اخیر مخصوصاً دوران پهلوی که جامعه با نشانه های دنیای جدید و روند مدرن شدن آشنا می شود، چه روشی از سوی علما در پیش گرفته شد؟ 

برخورد علما با مساله تجدد مساله یی است که باید آن را در عهد قاجار دنبال کرد. زمانی که امیرکبیر دنبال عرفی کردن و اصلاحات در کشور بود غالب علما با مساله تجدد مخالف بودند. در عهد مشروطیت دودستگی یا چنددستگی آشکار می شود. ایده مشروطیت ایده تجددطلبانه است. اندیشه آخوندخراسانی یا میرزای نائینی در زمان خود تجددطلبانه است. سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی آزادیخواه و متجدد هستند. این تقابل بنیادگرایی و تجددطلبی در عهد پهلوی وجود داشته است ولی تعامل با حکومت پهلوی مساله دیگری است. کسی مانند مدرس از اول موضع منفی دارد اما مرجعی چون حائری موسس حوزه مصلحتاً در دهه اول حکومت پهلوی در عراق و بعداً در ایران سرناسازگاری با حکومت را ندارد. همین طور موضع آیت الله بروجردی در برابر پهلوی دوم عموماً جنبه ارشادی داشته و در دهه 20 می توان این روش را در عمل آیت الله طالقانی و امام خمینی دید. نمونه بسیار مشهود آن رویه حضرت آیت الله بروجردی در برخورد با محمدرضاشاه است. به نظر می رسد سیاست مرحوم بروجردی همان سیاست مرحوم حائری است و روش امام خمینی همان روش مدرس است. 

-گفته می شود محمدرضا شاه از نفوذ آیت الله بروجردی هراس داشت. 

بله، حکومت پهلوی برخلاف حاکمان پیشین از نفوذ علما هراس داشت، به دلیل آنکه از اواخر عهد قاجار و در حکومت پهلوی نهاد مرجعیت شکل می گیرد. ما پیش از آن چیزی به عنوان مرجعیت، به شکل فعلی نداشتیم. بعد از فتوای تنباکو و بعد از مشروطیت مرجعیت شکل می گیرد و این مراجع در میان مردم مقبولیت فراوانی داشتند و می توانستند با فتوای خود همه چیز را عوض کنند. البته به این نکته توجه داشته باشید که غالب مراجع ابا داشتند از اینکه در حکومت دخالت کنند یا اینکه سهمی برای خود بخواهند. 

-ولی میرزای شیرازی با فتوای تحریم تنباکو بزرگ ترین حرکت سیاسی زمان خود را انجام داد. 

بله میرزای شیرازی فتوایی داد که از سامرا انتشار یافت و در تمام ایران تاثیر زیادی گذاشت. بعد از فتوا هم کسانی مانند سید جمال الدین اسدآبادی به دیدنش رفتند و خواستند با شاه مبارزه کنند و قدرت و حکومت را در اختیار بگیرند ولی همین عالم بزرگ که ازجمله روحانیون سیاسی زمان خود به شمار می رفت نپذیرفت. آخوند خراسانی و علامه نایینی هم همین رویه را داشتند و حکومت فردی عادل در زمان غیبت را به جای حکومت کردن ترجیح می دادند. 

-دلیل پیش گرفتن این رویه چه بود؟ آیا روحانیون به تجربه چنین ضرورتی را دریافته بودند یا اینکه مبنایی فقهی آنها را وادار می کرد؟ 

استدلال اصلی این بود که روحانیت یک نهاد دینی و قدسی است و کار اصلی آن فراهم آوردن تشکیلاتی است که اولاً به مسائل شرعی برسد و ثانیاً درد های اجتماعی مردم را کاهش دهد. کار اصلی روحانیت تدبیر امر سیاست نیست. روحانیت باید مهارکننده قدرت حاکمان و ارشادکننده آنان و مانع فساد آنها شود نه اینکه خود به دنبال تصاحب قدرت باشد. چون قدرت سیاسی آلودگی های خاص خود را دارد و هر چه روحانیت از این عرصه به دور باشد نفوذ او بیشتر است. این خلاصه استدلال روحانیون بزرگی بود که بنیانگذاران مدارس و مکاتب دینی محسوب می شوند. امثال آیت الله بروجردی نیز بر همین مسیر حرکت می کردند. به همین دلیل زمانی که فداییان اسلام در حوزه به دنبال فعالیت هایی بودند، ایشان به نواب صفوی روی خوشی نشان نداد و با آنها همکاری نکرد و در پاره یی مواقع مخالفت خود را اظهار کرد تا حوزه وارد قدرت و سیاست نشود. میرزای شیرازی بنیان یک قدرتی را تکان داد ولی وارد قدرت نشد. همین طور نفوذ معنوی آیت الله بروجردی در تاریخ تشیع کم نظیر است. 

-ولی حتماً یک حجت شرعی برای این رویه وجود داشته است. 

مبنای اول همان مطلبی بود که ذکر شد یعنی اعلام می کردند در دوران غیبت ما وظیفه تشکیل حکومت را نداریم. در کنار آن روایتی از پیامبر اسلام هست که فقیهان را از نزدیک شدن به درهای دربار سلاطین بر حذر می دارد زیرا اگر نهاد مرجعیت در قالب سیاست به قدرت نزدیک شود، ممکن است به وجهه معنوی آن لطمه وارد شود. امام خمینی اوایل خواهان خلع سلطنت نبود، همواره شاه را نصیحت می کرد و او را از کارهای خلاف شرع بر حذر می داشت. 

-الان هم این روش در حوزه رواج دارد؟ 

الان نظرات سیاسی در حوزه متفاوت است. گروهی به دخالت در امور سیاسی اعتقاد دارند و گروهی ندارند. روش آیت الله سیستانی در عراق روش دخالت در حکومت نیست. روش نظارت بر قدرت و حکومت است و با وجود نفوذ و مقبولیت فراوان در میان شیعیان و مردم عراق به دنبال تشکیل حکومت و رهبری سیاسی نیست و سهمی هم برای خود طلب نمی کند ولی در مواقع احساس خطر مواضع خود را اعلام می کند و موثر واقع می شود. به نظر من روش ایشان همانند روش آخوندخراسانی است. آخوندخراسانی نخست با دربار قاجار تعامل داشت و در پایان نامه هایی که می نگاشت، دوام سلطنت را آرزو می کرد ولی پس از طغیان محمدعلی شاه و دیکتاتوری او نامه هایی به شدت اعتراض آمیز نوشت و طی نامه یی به دولت ها تمام قراردادها و استقراض های شاه را از درجه اعتبار ساقط دانست. ولی هیچ گاه آخوند خود را جای شاه قلمداد نکرد. امروز هم در حوزه ها کسانی هستند که شأن روحانی را در حدود امثال آخوند می دانند. 

-با و جود تغییرات فراوان در ساختار جامعه که بنیان های اجتماعی و رفتاری ما را عوض کرده است هنوز هم شاهد هستیم که بسیاری از مردم نزد مراجع می روند و تظلم خواهی می کنند. ارتباط این موضوع با دوری جستن روحانیون از قدرت را چگونه می بینید؟ 

طبیعتاً مردم مراجع را پناهگاه خود می دانند. در گذشته وقتی حاکمی دست به ظلم و ستم می زد مردم در خانه علما تظلم می کردند یا بست می نشستند زیرا علما را مرجع و ملجاء خود می دانستند. شاید نظر عالمانی که از قدرت دوری می کرده اند این بود که باید این پناهگاه مردمی حفظ شود زیرا اگر روحانیت اصیل به قدرت آلوده شود و از چشم مردم سقوط کند، دیگر مردم جایی برای تظلم نخواهند داشت زیرا کسی که شریک در قدرت شود قطعاً اشتباهات خود یا حاکمیت را کمتر می بیند یا اینکه سعی می کند آنها را توجیه کند. امروز برخی آقایان پاره یی از اشتباهات را توجیه می کنند. برخی کارهای حکومت برای برخی مراجع و علمای حوزه ها قابل توجیه نیست. عجیب اینکه عده یی از امامان جمعه به جای نهی از منکر در مقام کتمان و توجیه خطاها هستند. مرحوم امام در اوایل انقلاب براین نظر بود که روحانیت به حوزه ها برگردد و با حفظ نفوذ معنوی خود ناظر بر قدرت باشد تا خطاها را صواب نبیند. 

-وضعیت فعلی استقلال حوزه را چطور می بینید؟ 

تصور می کنم امام خمینی هم این نظر را داشتند که استقلال حوزه باید حفظ شود. ولی الان حساسیت هایی ایجاد شده است و برخی نگران دخالت هایی از بیرون هستند و گاهی حرکاتی در حوزه رخ می دهد که مورد رضایت مراجع نیست. اگر مرجعی در مقام امر و نهی برآید و به مذاق حاکمیت خوش نیاید، کسانی خارج از حوزه با هو و جنجال دخالت می کنند. حال اینکه یک روحانی پست دولتی قبول کند مساله دیگری است و ربطی به استقلال حوزه ندارد. تاکید می کنم که مقصود اصلاً خوب یا بد بودن حکومت نیست. بحث استقلال حوزه است. حتی اگر ما دولتی اسلامی و شیعی داشته باشیم که کلیه مسائل دینی را رعایت کند باز هم بعضی روحانیون این را برنمی تابند که عواملی از سوی حکومت در حوزه دخالت کند.

روزنامه اعتماد 28مهر 1388


 
 
آب سیاه - حادثه میدان صادقیه
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
 
آب سیاه

 

آب سیاهدختر جوان کنار خیابان ایستاده بود. باران می بارید. همه آدم ها در حال دویدن به این طرف و آن طرف بودند. ماشین ها پشت سر هم بوق می زدند. آب از زیر تایرهایشان به اطراف می پاشید. هر کسی چیزی را روی سرش گرفته بود تا از قطره های درشت باران در امان باشد. دختر کنار خیابان و پشت به جوی آب منتظر تاکسی بود. ناگهان دست سیاهی از زمین بیرون آمد او را گرفت و به پایین کشید. دختر جیغ زد و به دوروبرش چنگ انداخت. در شلوغ ترین نقطه شهر هیچ کس از آدم هایی که دوروبرش بودند، صدایش را نشنید.
این اتفاق در فیلم های هالیوودی یا داستان های تخیلی مدرن نیفتاده است. این حادثه دقیقاً چهار سال قبل و در میدان صادقیه روی داد. تقریباً ابتدای فصلی که باران های سرد آغاز می شوند، در ضلع شمال غربی میدان صادقیه، جلوی پیاده رو بزرگ مقابل داروخانه و عینک سازی، دختر جوانی کنار جوی آب ایستاده بود که درست همان جا از وضعیت روباز به شکل سرپوشیده درمی آمد و مسیری را به سوی جنوب طی می کرد. آب سیاهرنگ و پر از زباله به شدت جریان داشت. دختر به دلیل نامشخصی مثلاً عقب رفتن یا سرخوردن به درون جوی آب می افتد و جریان آب او را به زیر بلوک های سیمانی می کشد. فریاد های او در میان سر و صدای ماشین ها و عبور رهگذر ها توجه هیچ کس را جلب نمی کند و پس از چند لحظه با سرخوردن انگشتانش از لبه بلوک های سیمانی درون تونل تنگ و خیس ناپدید می شود. تا مدت ها بعد از حادثه پلاکارد زردرنگ بزرگی در آنجا آویخته بود؛ «در تاریخ.... دختر جوانی در این مکان.... ناپدید شده.... خواهشمند است در صورت داشتن هرگونه اطلاعی با شماره های....» از متن نوشته مشخص بود کسی از نحوه روی دادن حادثه خبر ندارد. پیاده رو و اطرافش طوری حفاری شده بود که به نظر می آمد یک پروژه عمرانی در حال اجراست. «ادریس» پسر جوانی که در همان عینک فروشی کار می کرد به من گفت آتش نشان ها تا ۱۰ روز تمام سنگ های جوی را از جا درآوردند که شاید جسد او را پیدا کنند و در این مدت پدربزرگ دختر هر روز به اینجا می آمد و در کنار پلاکاردی که نوشته بود، می ایستاد تا از رهگذران سرنوشت نوه اش را بپرسد. مدتی بعد جسد کیلومتر ها دورتر، در نهر پارک ارم پیدا می شود. در آن روز بارانی، آب جسم کوچک او را تا بیرون شهر برده بود.
پاییز و زمستان امسال حادثه شهری خاصی در مورد بارندگی رخ نداد. کسی غرق نشد و دیوار خانه یی هم نم نکشید و پایین نیامد. از سیل سال نیمه دوم دهه ۶۰ که شمیران را زیر آب برده بود و بساط دیزی فروشی های دربند را تا سیدخندان با خودش آورد خیلی گذشته است. سرمای سال قبل هم استثنا بود. با این باران های کم جان و برفی که به زمین نرسیده، آب می شود، احتمال خشکسالی خیلی بیشتر از سیل است ولی بعضی ها عقیده دارند شهر های ایران باید همیشه برای وقوع سیل آماده باشند. شهرداری در چند نقطه شهر بخش هایی از روی مسیل ها را پوشانده است تا هم مانع ریختن زباله شود و هم فضایی را به شهر اضافه کند. سازمان مدیریت بحران به این کار اعتراض کرده است زیرا کارشناسان آن از احتمال وقوع بارندگی های ناگهانی در فصل های سرد و به راه افتادن سیل خبر می دهند. آن وقت است که تمام ظرفیت مسیل ها و جوی ها مورد نیاز خواهد بود. شهر که به نظر ما از این نظر خیلی امن است، می تواند خطرناک هم باشد.

محمد سرابی
 
منبع : روزنامه اعتماد

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیMohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013


 
 
صاعقه بر کلیسای سنت پترس - پاپ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
 

 صاعقه بر کلیسای سنت پترس

محمد سرابی

درست بعد  از خبر استعفای پاپ، عکسی منتشر شد که نشان می‌داد صاعقه‌ای به گنبد اصلی کلیسای سنت پترس اصابت کرد. اگر الان قرون وسطی بود و در دوران جلال و شکوه پاپ‌ها به سر می‌بردیم این اتفاق قطعا واکنش‌های فراوانی به دنبال داشت ولی الان مرکز قدرت کلیسای واتیکان خیلی «زمینی» شده و صاعقه تنها یک اتفاق تصادفی مربوط به هوای زمستانی است نه شادمانی آسمان از کنار رفتن ژوزف راتزینگر آلمانی.

فردا استعفای پاپ به صورت رسمی منتشر می‌شود و شورای کاردینال‌ها باید با «دود سفید» انتخاب پاپ جدید را اعلام کنند. احتمالا بازهم صدا و سیما و برخی از رسانه‌های دیگر عنوان اشتباه « پیشوای مسیحیان جهان» را برای او به کار می برند. مسیحیت شاخه‌ها فراوانی دارد و پاپ تنها بالاترین مقام کلیسای «کاتولیک رومی» است.

کلیسای کاتولیک هم از نظر تعداد پیروان و هم از نظر وسعت قلمرو بزرگترین دستگاه مذهبی جهان است. هر فرقه مذهبی خود را به یک شخص اولیه یا بنیانگذار نخستین منسوب می‌کند. تشکیلات کاتولیک منسوب به «پیتر» یکی از حواریان مسیح است. بنا به قولی مسیح در شهر رم  کلید‌های آسمان و زمین را به او داد و گفت که « من بر روی این صخره، کلیسای خود را بنا می‌کنم، و قدرتهای جهنم، هرگز قادر به نابودی آن نخواهند بود. من کلیدهای ملکوت خدا را در اختیار تو (پطرس) می‌گذارم تا هر دری را بر روی زمین بگشایی در آسمان نیز گشوده شود و هر دری را بر روی زمین ببندی، در آسمان بسته شود.» جایی که این اتفاق افتاد همان جایی است که الان کلیسای سنت پطرس قرار دارد و مومنان در میدان مقابلش جمع می‌شوند تا پاپ را روی بالکن ساختمان ببینند. کلید‌هایی که عیسی به پطرس داد در پرچم کشور واتیکان و بسیاری از نشان‌های دیگر کاتولیکی دیده می‌شود. مسیحیان حدود دو میلیاد نفر و کاتولیک‌ها نزدیک به یک میلیارد نفر از این جمعیت هستند.

هزار سال پس از میلاد پاپ لئون نهم و اسقف اعظم قسطنطنیه بر سر ماهیت روح القدس اختلاف پیدا کردند و کلیسای ارتدکس شرقی از رم جدا شد. البته هم این اتفاق و هم بوجود آمدن پروتستان‌ها در 500 سال با دلایل سیاسی هم همراه بود زیرا تا پیش از دوران مدرن کلیسا ارتباط مستقیمی با پادشاهان اروپا داشت و برخی اوقات قدرتی بیشتر از آن‌ها داشت بنابراین در بسیاری از ماجراهای اتحاد و جدایی و جنگ‌به راه انداختن و مالیات جمع کردن دخالت می‌کرد. کلیسای ارتدکس به شاخه‌های یونانی و روسی تقسیم شد در سیاست دخالت نکرد و به حفظ سنت‌ها پرداخت. پروتستان‌ها بنا به ماهیت فکری خود تا جای ممکن تجزیه شدند و از بین آنها عقاید عجیبی مانند «مورمون‌ها» بیرون آمد. پروتستان‌ها در سرزمین های جدیدی مثل آمریکا و استرالیا رشد کردند. گروهی از آن‌ها به صورت جمعیت‌های کوچک باقی ماندند و برخی اتحادیه‌هایی را تشکیل دادند و در دوران معاصر صاحب روسایی مانند «جری فالول» شدند.

کلیسای کاتولیک‌ در طول حیات خود با خطرات زیادی روبرو شده و خودش هم کمابیش خطرناک بوده است. در قرون وسطی تکتازی این دستگاه مذهبی و برپاکردن تجهیزات تفتیش عقاید باعث جنایات بسیاری شد. نکته اصلی این است که کار تجسس و شکار مخالفان مذهبی و شکاکان و کافران و هرکسی که با دستگاه کلیسا مشکل داشت در آن زمان از سوی بسیاری از مردم اروپا پشتیبانی می‌شد و جمع زیادی در آتش زدن جادوگران مشارکت فعال داشتند.

دستگاه پاپ در این دوران با انشعاب‌هایی مواجه شد که تحرکات جدایی طلبانه و صلح جویانه فرقه «فرانسیسکن» و خارج شدن کلیسای« کانتربری» از زیر سلطه رم از آن جمله بود. جدایی کلیسای کانتربری بیش از همه به نفع پادشاهی انگلیس بود که پس از آن راه خود را از فرمانروایان اروپا جدا کرد. چند قرن بعد انقلاب فرانسه ضربه دیگری به پاپ زد. تفکرات علم گرایی و انسان گرایی سایش پایه‌های تخت پاپ را سریع کردند و اندیشه‌های کهن از اعتبار افتادند. در این بین دستگاه کاتولیک ننشست. در معامله‌ای سراسر سود سرزمین‌های نویافته را به نام خدا و مسیح بین استعمارگران مسلح به سالح گرم تقسیم شد. زمانی که کشتی کاشفان اروپایی به خشکی می‌رسید. فرماندار به نام پادشاه پرچمی به زمین می‌کوبید و کشیش به نام کلیسا صلیب را نصب می‌کرد تا حکومت پادشاه به زمینی که مال او نبود مشروعیت داشته باشد. بی‌دلیل نیست که بسیاری از مستعمرات اسپانیا و پرتقال در آمریکای جنوبی و اقیانوس آرام (بنا به نسبت فاتحان با رم) کاتولیک هستند. با گذشت زمان مشکلات دیگری هم بروز کرد. بروز راست افراطی در مقابل چپ افراطی باعث شد کشیش‌های کاتولیک‌ اروپایی موضع راست و همین گروه در آمریکای جنوبی موضع چپ را انتخاب کنند.

در ماجرای کشیش پروتستان آمریکایی که می‌خواست قرآن را آتش بزند و از این راه معروف شود هم اشتباه « پیشوای مسیحیان جهان» تکرار شد و افرادی پاپ را خطاب قرار دادند در حالی که پاپ در بین مسیحیان دشمنانی دارد مخصوصا بین کسانی که او را غاصب جایگاه مسیح و دشمن آن پیامبر می‌دانند. کلیسای کاتولیک امروزه در مقابل تحولات جدید مانند حق طلاق، سقط جنین، اتانازی، رسوایی‌های جنسی و ... مشکلات زیادی دارد اما اعلام شد که استعفای پاپ به خاطر بیماری و کهنسالی او است نه مشکلات پاپ بودن.

روزنامه بهار اسفند 91 صفحه جهان

 mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابی

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo  - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani  - 2013

 دو مطلب مرتبط

http://www.baharnewspaper.com/News/92/01/19/8291.html

http://www.baharnewspaper.com/News/92/01/28/9052.html

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
خون بازی بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
 

خون بازی

بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید

 

 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

 

 

شاید یک کشاورز که با داس به پای خود زده بود یا سربازی که در نبرد مجروح شده بود یا حتی شکارچی که به دنبال شکار زخم برداشته بود اولین بار فهمید که بیرون روفتن خون از بدن همیشه هم باعث ضعف و بدحالی نمی‌شود بلکه می‌تواند خود به کاهش بیماری کمک کند و از آن به انسان‌ها یاد گرفتند که بیماری‌های کلی و مخصوصا آنهایی که دلیلش را به درستی نمی‌دانند با این روش از تن خود بیرون کنند. حداقل ارزش امتحان کردن را داشت و اگر مفید بود که بعدا بار‌ها تکرار می‌شد. 

 


 
 
جوانیم در جنگ گذشت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

سرتیپ دوم بازنشسته و  استاد مدیریت استراتژیک است. دوران خدمت نظامی او با شروع جنگ همزمان شد و تا چند سال قبل ادامه داشت به همین دلیل در تمام طول جنگ در آن حضور داشته است چه به عنوان رزمنده و چه در سطوح مختلف مدیریت.«مجتبی اصلانی مقدم» یک نظامی به تمام معنا است و این را می­توان از سحرخیزی و برنامه دقیق کاری او دریافت. در خانه اش در یکی از مجتمع های بزرگ منطقه به دیدنش رفتیم با همراه با نشان دادن آلبوم عکسها از دوران 8 سال دفاع مقدس برایمان بگوید.


 
 
کبوتر باز ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 

المپیک کبوتر ها

 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

کبوتربازها خود را عشقباز می­نامند، زیرا معتقدند کبوتربازی را تنها می­توان با عشق توصیف کرد. سال­ها قبل کبوتربازی، رسم و سرگرمی مردان شهر بود و بر گوشه هر پشت بامی گنجه­ای با چند پرنده دیده می­شد. ولی زمان گذشت. شهر و سرگرمی­های آن تغییر کرد و کبوتربازی، ممنوع و فراموش شد. اگر چه در گوشه­ هایی از حومه شهر هنوز هم عشقبازها به کار خود ادامه می­دهند. به رسم دیرین،در آغاز هر سال تابستان، عشقبازهای بزرگ  با هم مسابقه می­دهند. این مسابقه که «گرو» نام دارد، هنوز هم طرفدارانی دارد و در آن صدها کبوتر در مقابل چشم تماشاگران به پرواز درمی­آیند.

اینجا حاشیه شهر تهران است. حیاط بزرگ و باغ­مانند یک کارخانه قدیمی که با اولین پرتوهای نور خورشید روشن می­شود. جاده اصلی آنقدر دور است که تنها گاهی صدای عبور خودرویی شنیده می­شود. یک سمت حیاط با  قفس­های کبوتر پر شده است. یک­شکل و اندازه بودن قفس­ها، سایه­بان سرتاسری، قفس بسیار بزرگی که مخصوص پرواز آزمایشی ساخته شده است، لوله­کشی آبخوری­ها و دیگر تجهیزات نگهداری از کبوترها نشان می­دهد که نه با یک سرگرمی ساده، بلکه با فعالیتی جدی و منظم روبرو هستیم.

در این قفس­ها بیشتر از هزار کبوتر نگهداری می­شود. دو نفر در استخدام صاحب کبوترها هستند تا شب و روز به آنها رسیدگی کنند. هر روز باید ظرف­های آب و دانه را عوض کرد. کف قفس­ها را کاردک کشید. همه جا را جارو زد و پرنده­ها را به­دقت از نظر گذراند. خوراک این همه کبوتر در کیسه­های بزرگ خریداری می­شود. ارزن، گاودانه، قره­ماش، سنگینک و گندم دانه­های اصلی هستند. اسرار و رموزکاری اهمیت زیادی دارند، مثلاً از گندم آبی برای خوراک استفاده نمی­شود و گندم باید حتماً دیم باشد. «حجت» از سال­ها پیش عشقبازها را می­شناسد. از او درباره نوع کبوترها سئوال می­کنیم؛ «کله برنجی، دم سیاه، قارا، گرگی، چلجله، هما، سرور، شازده گلی، سفیدتودمی، لک دوش، قلمکار،... . » عشقبازها درست مثل تربیت کنندگان حرفه ای اسب های مسابقه در اروپا نسل و نسب کبوترهایشان را می­دانند. مثلاً خبر دارند که جدّ یک کبوتر چه رنگی داشته و چقدر در پرواز مهارت داشته است. رنگ تنها برای زیبایی نیست، بلکه نشانه­ای از توانایی پرواز هم محسوب می­شود. کبوترهای قرمز و سیاه معمولاً پرواز طولانی­تری دارند. در فرهنگ عامیانه گفته شده کبوترهای طوقی در این میان بدشگون هستند و برای صاحب آنها اتفاقات بدی خواهد افتاد. ولی زمانی که از این جمع کبوتر باز می پرسیم می فهمیم کسی به چنین چیزی اعتقاد ندارد و در همین گروه کبوترها هم یک جفت طوقی نگهداری می­شود.

از ابتدای بهار، کبوترهایی که باید در «گرو» شرکت کنند، مشخص می­شوند. پرهای آنها را می­کشند تا پرهای جدید و سالم به­جای آن بروید. رشد پرهای جدید 40 روز طول می­کشد. پس از آن، تمرین­های مقدماتی در قفس بزرگ آغاز می­شود که در هر تمرین، کبوتر برای پرواز طولانی­تر آماده می­شود. به پرنده­ها باید یکی یکی رسیدگی کرد. مثل یک ورزشکار حرفه­ای در دوران آمادگی.بعد از تمرین به آنها مقدار مشخصی آب می­نوشانند. بال­ها را ماساژ می­دهند و بعد از سردشدن ماهیچه به خوابگاه انتقال می­دهند یا به اصطلاح «جا می­کنند». پس از طی دوره تمرین و در ابتدای تابستان روی پرهای دم کبوتر، مهر نام صاحب آنها را می­زنند و پرنده برای مسابقه آماده می­شود. تابستان، فصل مسابقات گرو است. مسابقه بین 10 یا 20 کبوتر نیست. صدها کبوتر در دو تیم 300 یا 350 عددی به پرواز درمی­آیند و تیمی که بیشتر در هوا بماند، برنده است. البته جزئیات گرو بسیار دقیق­تر از اینها و در حد بازی دو تیم ملی با یکدیگر است.

در حیاط کارخانه، همه منتظر ساعت 6 صبح هستند. جمعیت بیشتری از راه می­رسند. زیر درختان، تخت گذاشته­اند و در گوشه­ای دیگر، کنار دیوار حصیر پهن کرده­اند. درست سر ساعت 6، در قفس­ها را باز می­کنند و 351 کبوتر با شکوه فراوان به سوی آسمان پرواز می­کنند. صدای تشویق تماشاچیان از همه طرف بلند می­شود. اما چرا 351 کبوتر؟

یک کبوتر «قوش­بر» است، یعنی سهم پرنده­ای شکاری مانند قرقی می­شود. پرنده­های شکاری در حاشیه شهرها و همان مکان­هایی که کبوتربازها به پرورش کبوتر مشغولند، به دنبال طعمه می­گردند. آنها ساعتها، گروه کبوترها را تعقیب می­کنند و بعد از چند ساعت، پرنده­ای که از دیگران خسته­تر است را شکار می­کنند. تأسف کبوتربازها وقتی است که بهترین کبوترها شکار می­شوند. «جواد» که در کنار حجت نشسته است، می­گوید: «قیمت کبوتر خیلی متفاوت است. ولی جوجه کبوتر حدوداً از 7 تا 30 هزار تومان قیمت دارد. قیمت پرنده خوب به 50 هزار تومان و بالاتر هم می­رسد. عشقبازها خودشان پرنده خوب را می­شناسند. جوجه پاییز و جوجه بهار هم با یکدیگر فرق دارند.»ساعت 6 صبح، خیلی دورتر از جایی که الان هستیم، در آن سوی شهر همین اتفاق تکرار شده است و 351 کبوتر رقیب به پرواز درآمده­اند. دو رقیب، چند هفته قبل با هم قرارداد «گرو» را نوشته­اند. در این قرارداد، روز و ساعت پرواز، تعداد کبوترها و دیگر شرایط به­دقت ذکر شده است. از هر طرف، سه نماینده به­عنوان داور در کنار طرف مقابل هستند. آنها ساعت فرود هر پرنده در محوطه مقابل قفس­ها را یادداشت می­کنند. اگر کبوتر روی دیوار، درخت، سیم برق یا هر جایی غیر از محوطه بنشیند از دور مسابقه حذف می­شود که به آن «هرز» می­گویند.

وقتی تمام کبوترها به زمین نشستند، میانگین پرواز آنها محاسبه شده و برنده اعلام می­شود. اما شاید چند کبوتر درنقطه­ای دور به زمین بنشینند، خستگی در کنند و ساعتی بعد به سوی لانه برگردند. «عباس رفیعی» که هر سال این مسابقات را دنبال می­کند، می­گوید: «داورها به­راحتی تشخیص می­دهند که کبوتر «دوپر» شده است، یعنی بعد از پرواز صبح این دومین بار است که به زمین می­نشیند. داورها خود از عشقبازهای قدیمی هستند و از رفتار و حرکات کبوتر این را می­فهمند. بقیه هم نظر آنها را می­پذیرند.» او چند نکته دیگر از گرو را برای ما شرح می­دهد: «کبوترها در 4 یا 5 دسته پرواز می­کنند. این دسته­ها که «تیپ» نامیده می­شوند، در کنار هم نیستند، بلکه در ارتفاع­های مختلف و بالای سر هم پرواز می­کنند. بالاترین تیپ­ها از ابرها هم می­گذرند. ولی هر چقدر که پایین­ترین تیپ مقاومت کند و بیشتر در آسمان بماند، بقیه هم دیرتر می­نشینند. کبوتری که جدا از تیپ پرواز می­کند هم زودتر از بقیه خواهد نشست».

سفره بزرگی پهن می­شود و همه به صرف صبحانه می­نشینند. آن طرف­تر کسی منقل ذغالی را باد می­زند و اسپند دود می­کند تا کبوترها چشم نخورند. از 10 صبح، کبوترها یکی یکی پایین می­آیند، دور می­زنند و با کوچکتر شدن حلقه پرواز می­نشینند. چرخاندن دستمال قرمز و ضربه زدن به بشکه­های خالی راهی ساده برای ترساندن کبوتر و ادامه پرواز اوست. ولی اگر کسی بخواهد تقلب کند، داورها می­فهمند و مسابقه به هم می­خورد. امکان دوپینگ هم وجود ندارد. زیرا چند روز قبل از مسابقه، نمایندگان هر طرف به محل نگهداری کبوترهای حریف می­روند و شبانه­روز در نزدیکی قفس­ها نگهبانی می­دهند تا به غیر از آب و دانه­های مجاز، هیچ چیز دیگری مثل داروهای تقویتی به کبوترها داده نشود.

با این همه دقت در جزئیات و سرمایه­ای که برای مسابقات گرو مصرف می­شود و شانه به شانه بزرگترین مسابقات ورزشی میزند، طبیعتاً باید شرط­بندی کلانی در میان باشد. از رفیعی سئوال می­کنیم که براساس قرارداد به طرف برنده چه چیزی می­رسد و او پاسخ می­دهد: «شیرینی، چند شاخه گل یا چند سکه طلا، همین». ولی مگر ممکن است در مسابقه­ای با این همه هزینه و تشریفات، کمتر از چند میلیون پول جابه­جا شود؟ «موضوع، اصلاً پول نیست. هدف این است که دور هم باشیم و از پرواز کبوترها در سینه آسمان لذت ببریم.» و دیگران هم آنچنان با صداقت تمام از نبود شرط بندی کلان در گرو حرف میزنند که راهی جز باور ادعایشان نمی ماند. انگار تماشای مسابقه خود هدف اصلی است. رفیعی مانند بیشتر کسانی که به تماشای گرو آمده­اند، در سال­های جوانی دسته­ای کبوتر بر پشت بام خانه داشت. «الان توی شهر نمی­شود کبوتربازی کرد. هم ممنوع شده است و هم این که همسایه­ها شاکی می­شوند. خانه­های یکی دو طبقه قدیمی، پشت بام وسیع و دورتادور فضای باز داشتند که در آپارتمان­های امروزی پیدا نمی­شود.» همه چیز حتی کبوترها هم عوض شده­اند. به گفته چند نفر، از مدتی قبل که استفاده از تلفن همراه بیشتر شد، کبوترها در تهران بیشتر گم می­شوند و راه «بوم» خود را فراموش می­کنند.

شربت و شیرینی و میوه می­آورند. صاحب نسبتا جوان کبوترها خوشحال و سر افراز و به رسم مردانگی با فروتنی در میان مهمانانش قدم می­زند و با تلفن همراه از وضعیت رقیب خبر می­گیرد. او شخصیت اصلی مجلس جشنی است که به افتخار کبوترانش برپا شده است. رفیعی می­گوید: «هر عشقباز این پول و وقتی که پای کبوتر می­گذارد را اگر پای هر کار دیگری بگذارد، میلیاردر می­شود. ولی چه می­شود کرد که کبوتر عشق است.»

کسی مشتی اسپند بر آتش می­ریزد و بقیه صلوات می­فرستند. همه در سایه نشسته­اند و چشم به آسمان دارند. آفتاب تند شده است. آن بالاها گروه کبوتران بر بال نسیم پرواز می­کنند و چشم­ها را با خود می­کشند.

 

 روزنامه شرق پنجشنبه 20 مرداد 90

صفحه 12 ضمیمه

 

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی

 


 
 
تا 10 سال بعد - انتخابات 88
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
 

تا 10 سال بعد 

 

محمد سرابی

 

هر 120 سال یک بار زلزله در گسل های جنوب البرز رخ می دهد.هر70 سال یک بار شهاب سنگ هایی از کنار زمین عبور می کند و هر 10 سال یک بار پیش می آید که تمام مردم سیاسی شوند.

یکی دو هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری موضوع تمام صحبت ها در صف نانوایی و لابه لای میله های اتوبوس سیاست بود.بعد از مناظره ها دیگر درون خانه ها هم زن و شوهر و فرزندان تمام فکر خود را به جای سریال های شبانه روی گفته های کاندیداها متمرکز کرده بودند. دانش آموزان سال آخر دبیرستان که تازه بالغ سیاسی بودند در تب و تاب رای دادن بی طاقت بودند. جلسات تفسیر اخبار به صورت مستمر در خودروهای مسافرکش برگزار می شد. کارمندان ادارات موضوع مهمی برای حرف زدن داشتند و رادیو تلویزیون و مطبوعات با تمام ظرفیت در خدمت انتخابات بودند.

اگرچه اغلب ما همیشه خود را کارشناس سیاسی تصور می کنیم و هیچ فرصتی را برای اظهارنظر سیاسی و حتی نام نویسی برای انتخابات مختلف از دست نمی دهیم ولی واقعیت این است که سیاست به معنای اصلی آن دغدغه بیشتر شهروندان نیست و نباید هم چنین انتظاری از آنان داشت؛ مردم به معیشت می پردازند نه سیاست.

 

همان طور که پزشکان می خواهند تمام مردم در حال رسیدگی به بیماری های خود باشند و ناشران می خواهند همه باسوادان کتاب در دست بگیرند، سیاست ورزان نیز همه شهروندان را مشغول به کار سیاسی می خواهند اما بزرگ ترین تحولات هم همچنان که در گذشته دیده ایم در نهایت یک یا دو سال شهروندان را سیاسی نگه می دارد و پس از آن مردم دوباره سرگرم زندگی و تفریح روزمره خواهند شد و سیاست از عرصه عمومی بیرون می رود.در انتخابات امسال سیاستمداران از گرم کردن تنور انتخابات سخن می گفتند. هرچه به روز انتخابات نزدیک تر شدیم این تنور گرم تر و گرم تر شد. مناظره ها فضا را کاملاً داغ کرد. جوانان از شدت گرما از خانه بیرون زدند و خیابان ها را بند آوردند. زمانی طول خواهد کشید تا نوبت پخت بعدی تنور برسد.

 

 

این مطلب درست روز بعد از انتخابات سال 88 از چاپ بیرون آمد

 

ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه 16یکشنبه،23 خرداد 1388


 
 
انقلاب رنگی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

جنبش رنگ ها

 

محمد سرابی

 

رنگ ها شهر را پر کرده اند. در کوچه و خیابان دخترها و پسرها هر کدام نواری رنگی به مچ دست خود بسته اند. جوان هایی که با این نوار های رنگی نه طرفداری خود از یک نامزد انتخابات بلکه تعلق به یک گروه فکری و از آن مهم تر تصمیم برای کنشگری سیاسی را نشان می دهند.

همه آنها اعضای ستاد انتخاباتی نیستند و برای تبلیغات کسی ماموریت نگرفته اند ولی همه رویایی برای بهتر زیستن دارند.

پدر و مادر ها فرزندان شان را از سیاست می ترسانند. می گویند این کار عاقبت ندارد. می گویند انگلیسی ها همه چیز را کنترل می کنند. می گویند دست های پنهانی همه را به بازی گرفته اند. آنهایی که پیر تر هستند با نقل خاطره بقیه را نصیحت می کنند و تجربه های شکست خورده خود را برای چندمین بار شرح می دهند. بعد نتیجه می گیرند دنیا از تقلب و دروغ ساخته شده است و نباید فریب خورد اما جوان هایی که نوار های رنگی را به مچ دست و کیف و کوله پشتی هایشان بسته اند می خواهند در دنیایی زندگی کنند که فریب و دروغ کمتری داشته باشد. عده یی از این هم جلوتر می روند و می گویند شناسنامه هایتان را کثیف نکنید.

رای و صندوق و انتخابات را رها کنید تا همه چیز آنقدر خراب شود که خود به خود دوباره درست شود ولی جوان هایی که پوستر ها را روی دیوار می چسبانند در اشتیاق مهری هستند که روی صفحه شناسنامه می خورد و بالاخره گروهی که به نفهمیدن افتخار می کنند. به اینکه درکی از جهان اطراف خود ندارند و تنها سر به پر کردن روزانه شکم خود بسته اند. آنها هم جوان ها را به خاطر فکر کردن مسخره می کنند اما جوان های جنبش رنگ ها ذهن را به کار انداخته اند تا سهمی در آینده داشته باشند. پس رای می دهند و دیگران را تشویق به رای دادن می کنند. بیش از یک دهه پیش نسلی به نام دوم خردادی ها شکل گرفت که در میان تندباد ها گرفتار آمد اما ریشه های خود را حفظ کرد.

گروه جوانانی که امروز جنبش رنگ ها را پدید آورده اند نوید حضور نسلی را می دهند که رای خود را به صندوق می ریزد و به انتظار می ماند تا نتیجه آن را به چشم ببیند؛ نسلی که عصیانگر و آرمانخواه نیست؛ جنبشی که سلاح و ابزارش رنگ مچ بند ها، لباس ها و پرچم ها است؛ نسلی که قصد زیر و رو کردن جهان را ندارد تنها می خواهد قوی، شاد و آزاد زندگی کند.

 

 یک هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری 88 چاپ شد

ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه 16یکشنبه، 17خرداد 1388


 
 
ثبت نام انتخابات 88
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

عجله کار شیطان است

 

محمد سرابی

 

ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری شروع شد و در روزهای اول هیچ یک از نامزد های مطرح سراغ سالن وزارت کشور نرفتند. همیشه ترافیک ثبت نام در روز های آخر است. بعضی ها تصور می کنند این تاخیر به خاطر ایجاد حس تعلیق است، مشابه همان تعلیقی که در مراسم اهدای جوایز و تقدیرنامه ها اتفاق می افتد. یعنی حضرت استادی که مجری برنامه اسمش را صدا می زند همان طور سر جایش در صندلی وسط ردیف اول می نشیند و چند لحظه صبر می کند تا اطرافیان بفرما یید بفرمایید کنند و آ ن وقت استاد با آرامش و انگار که اصلاً جایزه برایش مهم نیست از پله های سکو بالا برود. جوان تر ها هم راهی پیدا کرده اند تا از استادان کم نیاورند. عقب سالن می نشینند تا رسیدن شان به جایزه کمی طول بکشد و حس تعلیق بیشتر شود. ولی این تاخیر ثبت نام از آن نوع تعلیق ها نیست. در انتخابات مجلس این دوره خیلی ها تا روز و ساعت آخر صبر کردند. در ریاست جمهوری رسم است که فیلم انتخاباتی می سازند و صحنه ثبت نام را با موسیقی حماسی و حرکت آرام در آن جای می دهند. قبل از آن هم از خبرنگاران و عکاسان دعوت می شود تا حضور آنها در اطراف نامزد مورد نظر شکوه صحنه را تقویت کند. ولی ثبت نام مجلس که این حرف ها را نداشت. پس چرا آن همه نامزد تا لحظه آخر صبر کردند و بعد مجبور شدند جلوی در وزارت کشور به صف بایستند؟ اصلاً سراغ یک ثبت نام غیرسیاسی می رویم. (اگرچه این حوزه هم فعلاً سیاسی است) چند سال قبل در جریان ثبت نام یکی از تیم های مطرح فوتبال برای یکی از مسابقات بین المللی مسوولان باشگاه آنقدر کار را کش دادند و خودشان را به بی خیالی زدند که فرصت رسمی تمام شد. بقیه ثبت نام ها هم همین ماجرا را دارد. ثبت نام الکترونیکی کنکور در ساعات آخر کاری عملاً باعث از کار افتادن سایت می شود. ثبت نام مدارس غیردولتی تا بعد از شروع سال تحصیلی ادامه دارد و مسوولان هر ثبت نامی هم همیشه آن را تمدید می کنند، زیرا از رفتار مردم خبر دارند.

ماجرای تاخیر در کاری که اتفاقاً برایمان کم اهمیت هم نیست و حتی تمام زندگی مان را در گرو آن می دانیم ریشه در عادتی همگانی دارد؛ جدی نگرفتن نظم و برنامه ریزی عمومی.

ضمیمه روزنامه اعتماد22 اردیبهشت 88 صفحه 16