محمد سرابی

www.msarabi.com

 
معنویت در فضای بیگانه‌
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٦
 
معنویت در فضای بیگانه‌
 

محمد سرابی/روزنامه نگار


پدر پیر و دانا از خواب بیدار شده است. اطرافیانش لباس سفید بلندی به او می‌پوشانند و پنجه پا‌هایش را با احترام می‌شویند. او درباره ملاقات با خالق حرف می‌زند و می‌خواهد به جست‌وجوی پاسخ مهمترین سوال بشر برود. این سوال که چه کسی انسان را ساخته است و چگونه می‌توان او را از مرگ نجات دهد. اینها صحنه‌هایی از مراسم مذهبی کلیسا نیست. بخشی از اواخر فیلم «پرومتئوس»، پنجمین فیلم از سری بیگانه است که در ژانر وحشت تقسیم‌بندی می‌شود. ساخت مجموعه فیلم‌های بیگانه با سوژه اصلی موجودات وحشی فضایی از ٨٣ سال قبل شروع شد اما به دلیل نامشخصی هربار که قسمت جدیدی به این مجموعه اضافه شد، سهم «معنویت» در آن افزایش یافت. آخرین قسمت آن‌که محصول ٧١٠٢  است، به شکل واضح نماد‌ها و حتی مباحثات «کلامی» درباره آفرینش را مطرح می‌کند.
جالب این‌که قسمت‌های ساخته‌شده براساس خط داستانی مستقیم نیستند و قبل و بعد از یکدیگر اتفاق می‌افتند. کارگردان‌های مختلفی هم این ۶ فیلم را کارگردانی کردند اما نمی‌شود گفت که علایم مذهبی ارتباطی به گرایش کارگردان‌ها دارد. اولین قسمت بیگانه را رایدلی اسکات در ‌سال ٩٧٩١ ساخت که هیچ نشانه دینی در آن به چشم نمی‌خورد. فضانوردان، موجودات سوسمار مانند درنده فضایی و ربات‌های انسان‌نما شخصیت‌های فیلم هستند که در راهرو‌های سفینه یکدیگر را تعقیب می‌کنند. در قسمت دوم که جیمز کامرون آن را کارگردانی کرد، هم نشانه مذهبی خاصی وجود ندارد. کارگردانی قسمت سوم فیلم در ٢٩٩١ به دیوید فینچر سپرده شد که فضا را کاملا تغییر داد. در این فیلم زندانیان لباسی شبیه راهبه‌ها به تن دارند، دعای صبحگاهی می‌خوانند و طلب بخشش و رستگاری می‌کنند و در بخش‌هایی از موسیقی فیلم، آواز‌های مذهبی به سبک قرون وسطا شنیده می‌شود. در این فیلم بر مفهوم «ایثار» تأکید می‌شود. فیلم چهارم که در ‌سال ٧٩٩١ به دست یک کارگردان کمتر شناخته شده، فرانسوی ساخته شد هم می‌توانست خالی از مذهب باشد، مخصوصا که صحنه‌های درگیری آن دیگر منحصر به دانشمندان و فضانوردان نبود بلکه سربازان و مزدورانی که به اوباش شباهت دارند هم، در آن حضور داشتند. در اواخر فیلم سرنشینان سفینه از یک ربات انسان‌نما می‌خواهند به سامانه کنترل سفینه وصل شود و مسیر آن را اصلاح کند. او به کلیسای درون سفینه می‌رود که اطراف صلیب بزرگ آن با شمع روشن شده است. ربات روی سینه‌اش صلیب می‌کشد و روی نیمکت می‌نشیند. دانشمندی که او را همراهی می‌کند، یک کتاب انجیل الکترونیک دارد. قسمت بعدی فیلم در‌ سال ٢١٠٢ به دست‌‌ همان کارگردان قسمت اول ساخته شد. در تمام این فیلم‌ها، توضیحی برای وجود موجودات بیگانه داده نشده بود، برای همین اسکات در خط داستانی عقب رفت تا به این سوال جواب دهد. سکانس آغاز فیلم موجودی شبیه شخصیت‌های داستان‌های اسطوره‌ای است که در سرزمین سرد و بدون گیاه کنار رودی خروشان ایستاده و از ظرفی کوچک مایعی سیاهرنگ را می‌نوشد. بدن او تبدیل به خاکستر و در آب‌های رودخانه حل می‌شود. زن دانشمند/ فضانورد فیلم پرومتئوس یک صلیب یادگاری به گردن دارد و دایم اصرار می‌کند که آن را همراه داشته باشد. او تاریخ ماموریت را با اصطلاحات سنتی و کامل مذهبی ثبت می‌کند. فیلم ٧١٠٢ که باز هم اسکات آن را ساخت هم، از‌‌ همان لحظه اول به سراغ دین و فلسفه می‌رود. نقاشی میلاد مسیح، مجسمه داوود میکل آنژ و قطعه موسیقی کلاسیک «ورود خدایان به تالار والهالا» تنها در چند دقیقه اول فیلم نشان داده می‌شود. در میانه فیلم به حمله هوایی به تمدنی خرقه‌پوش می‌رسیم که تبدیل به عذاب آسمانی شده است، درحالی ‌که مهاجم شعری با نام فرعون رامسس دوم را می‌خواند.
فیلم‌های بیگانه در ابتدا یک نمایش پر زدوخورد و ترسناک از حمله جانوران ناشناخته قوی و سریع به انسان‌ها بودند. فیلمسازان تلاش می‌کردند به سوال‌هایی مانند این‌که این جانوران چگونه به وجود آمده‌اند، چه ارتباطی با انسان‌ها یا دیگر موجودات احتمالی هوشمند فضا دارند، جوابی ندهد و فیلم را با‌‌ همان صحنه‌های درگیری و وحشت به پایان ببرند ولی با گذشت زمان و با وجود این‌که قسمت‌های مختلف فیلم‌ها با فاصله زیادی از هم ساخته شدند، نوعی پس‌زمینه فلسفی- دینی، درحال رشد در این مجموعه است.

روزنامه شهروند - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۴ مرداد


 
 
ماچه‌ته؛ قداره‌‌ مکزیکی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٦
 

  ماچه‌ته؛ قداره‌‌ مکزیکی

  محمد سرابی روزنامه نگار

 

کلمه <<ماچه ته>> در فرهنگ منطقه  اطراف مرز مشترک آمریکا و مکزیک به معنای کارد بزرگ و سنگین است. ابزاری شمشیر مانند و تیز که ظاهرا زمانی وسیله کار کردن در مزرعه بوده و کاربردی مانند داس داشته است اما اکنون سلاح سرد محسوب می شود.  دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا در دوران مبارزات انتخاباتی وعده داده بود که مرز مکزیک را با دیوار بزرگی مسدود می کند تا مانع ورود مهاجران به آمریکا شود. البته این دیوار از گذشته در نقاطی از مرز وجود دارد اما اینکه کاندیدای ریاست جمهوری از ساختن یک دیوار سرتاسری صحبت کند و مردم هم به او رأی دهند اتفاق خاصی است. به دلیل اینکه هزینه ساخت دیوار در خط مرزی بسیار طولانی جنوب آمریکا زیاد است رئیس جمهوری موطلایی مدتی قبل خلاقیت دیگری نشان داد و گفت که چون در این منطقه آفتاب خیلی شدید می تابد روی این دیوار صفحه های جذب انرژی خورشیدی نصب می کند تا خرج ساخت دیوار را تامین کند.

https://i.ytimg.com/vi/Eig0bJJXmu8/maxresdefault.jpg

در فیلم <<ماچه ته می کشد>> 2013 (Machete Kills) که در ادامه فیلم <<ماچه ته>> 2010 (Machete) ساخته شد صحنه ای وجود دارد که مامور امنیتی یاغی به همراه رئیس خوش قلب یک گروه تبهکار، سوار بر خودرویی که به صورت دست ساز زره پوش شده است، به سمت دیوار بتونی بزرگی که در مرز آمریکا و مکزیک کشیده شده است، رانندگی می کنند. تبهکار <<مارکوس مندس>>  به مامور <<ماچه ته>> اطمینان می دهد که با همان سرعت در جاده بیابانی خشک حرکت کند و خودرو را به یک تابلو چوبی کوچک که تصادفا تصویری شبیه به خدایان باستانی آزتک روی آن کشیده شده است بکوبد. مامور با وجود اینکه تردید دارد پدال گاز را فشار می دهد. پشت تابلو زمین فروکش می کند و خودرو درون تونلی از پیش ساخته شده می افتد؛ تونلی مناسب حرکت خودرو ها که با لامپ روشن شده است. با عبور خودرو،  آن ها در آن طرف مرز از زمین بیرون می آیند. ماچه ته از مندس می پرسد: <<تونل را کِی ساختید؟>> مندس می گوید: <<همان موقعی که آن ها دیوار را می ساختند!>>

http://img07.deviantart.net/a6e1/i/2013/153/a/7/machete_kills_by_herrowley-d67l2xe.jpg

<<رابرت آنتونی رودریگز>> کارگردان فیلم <<ماچه ته می کشد>>، سبک خاصی در فیلم سازی دارد که در فیلم  قبلی خود <<ماچه ته>> (با ترجمه های ماشته، ماچته یا قمه) هم آن را نشان داده بود. <<ماچه ته می کشد>> (با ترجمه دیگر قداره کشتار) یک پارودی- کمدی درباره اتفاق های خیالی و واقعی این مرز مشترک است؛ روئسای کارتل های مواد مخدر که ادعای مبارزه به نفع محرومان را دارند و ماموران مرزی که خود بخشی از سامانه قاچاق هستند. بخش مشترک هر دو فیلم بازی دنی تریخو بازیگری با چهره و فیزیک بدنی خاص است. تریخو که از سال های 1970 بازیگری را آغاز کرده و اکنون در دهه هفتم عمر قرار دارد با صورت خشن و پوست خراشیده خود در فیلم های زیادی نقش خلافکاران را ایفا می کند. از میان آن ها می توان نقش چاقو انداز فیلم <<روزی روزگاری مکزیک>> (ادامه فیلم <<دسپرادو>>) را نام برد ولی او به جز دو فیلم ماچه ته که در آن ها با میشل رودریگز همبازی است، کمتر نقش اول را برعهده داشته است.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/0/04/Machete_Kills.jpg

رفت و آمد مهاجران،  مواد مخدر، اسلحه و انواع تجارت های دیگر در این مرز آنقدر سودآور است که جمعیت بزرگی از سیاستمداران و سرمایه گذاران تا فقیر ترین گروه های مردم محلی را درگیر خود کرده است. این کسب و کار را نمی توان به سادگی از میان برد. ترامپ قبلا این وعده را هم داده بود که پول ساختن دیوار را از مکزیکی ها خواهد گرفت و واضح بود که مکزیک این هزینه را تقبل نکرد، او حالا ایده دیوار خورشیدی را پیش کشیده و احتمالا تا آخر دوران ریاست جمهوری اش هر چند وقت یک بار نقشه های دیگری برای ساختن  این دیوار سراسری تقریبا غیرممکن را مطرح خواهد کرد.

 روزنامه شهروند

ستون: سفر به جزایر لانگر هانس

۱۳۹۶ سه شنبه ۱۳ تیر

 

 


 
 
کتاب باستان شناسی و ادیان جهانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
 

کشف تدریجی تاریخ

کتاب « باستان شناسی و ادیان جهانی» نوشته « تیموتی اینسی»

 

محمد سرابی

زمانی که مردم خانه‌هایشان را از خشت و گل می‌ساختند معبد‌ها از سنگ‌های تراش خورده بنا می‌شدند. خدایان آنقدر اهمیت داشتند که برای عبادت کردن آن‌ها باید جایی در شان قدرت و اهمیتی که داشتند فراهم می‌شد. ساختمان‌هایی که امروز در کشفیات باستان شناسی پیدا می‌شوند بیشتر یا کاخ‌های پادشاهان هستند و یا عبادت‌گاه‌هایی که همیشه در طول زندگی بشر متمدن او را همراهی کرده‌اند.

اما باستان شناسی مذهبی به یافتن ساختمان‌های با شکوه خلاصه نمی‌شود. در کتاب « باستان شناسی و ادیان» جهانی نوشته « تیموتی اینسی» می‌خوانیم که گستره باستان شناسی دین درست مانند روانشناسی دین، جامعه شناسی دین، فلسفه دین و تاریخ دین در گروه دانش‌هایی قرار می‌گیرد که مجموعه پژوهش‌های مذهبی را می‌سازند. در این رشته تحقیقی آنچه که بیشتر از همه مورد بحث قرار می‌گیرد تاثیری است که پیدا کردن مدارک باستانی بر طرفداران امروزی یک دین  می‌گذارد. کسانی که به یک روایت مذهبی اعتقاد دارند همیشه در مقابل پیدا شدن یافته‌ها باستانی مواضع خاصی می‌گیرند که در چهارچوب‌های علمی – مانند دیگر شاخه‌های باستان شناسی – قرار نمی‌گیرد. جالب ترین مثال آن زمانی بود که یک سیاح فرانسوی در نیمه قرن بیستم نمونه‌ای از یک تیرک تراش خورده را در ارتفاعات کوه آرارات ترکیه پیدا و آن را به عنوان باقیمانده کشتی نوح معرفی کرد. ابتدا تصور می شد که این چوب 3 هزار سال قبل از میلاد مسیح تراشیده شده است بعد مشخص شد که قدمت چوب و چند تکه که بعدا به دست آمد تنها 800 سال قبل از میلاد مسیح است که نمی‌تواند متعلق به طوفان نوح باشد. بحث بین کسانی که اشیای مانند پارچه‌های تاریخی کلیسا را متعلق به قدیسان می‌دانند و کسانی که می‌خواهند جعلی بودن آن‌ها را ثابت کنند هم همچنان ادامه دارد. اما باستان شناسی دینی گاهی هم می‌تواند مدارک جالبی را پیدا و تشریح کند که با تصور کلی ما از دامنه گسترش ادیان تفاوت دارد مثلا آثاری از کلیسا‌ها و گورستان‌های مسیحیان در شمال شرقی شبه جزیره عربستان و ساحل خیلج فارس یافته شده است که متعلق به سده 4 تا 7 میلادی است. زمانی که تصور نمی‌شود چنین دینی در این منطقه وجود داشته باشد. معابدی که بر روی پرستش‌گاه‌های ادیان قبلی ساخته شده‌اند نیز یکی از شاخه‌های مهم باستان شناسی ادیان به شمار میاید. کتاب باستان شناسی و ادیان جهانی ترجمه مجید خانلری از سوی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شده است. این کتاب در 9 فصل تفکیک شده وجوه گوناگون این رشته را بررسی می‌کند.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن 26 – 10 شهریور 94


 
 
سنگ‌های چاپ سنگی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
 

 

سنگ‌های چاپ سنگی

 

محمد سرابی

 

هزاران صفحه کتاب و روزنامه و اعلامیه با استفاده از چاپ سنگی در ایران منتشر شده و برای هر صفحه آن یک لوح سنگی ساخته و به کار گرفته شده است اما عجیب اینکه امروزه حتی یکی از این صفحه‌های سنگی هم پیدا نمی‌شود.

چاپ سنگی برای مدتی بسیار طولانی اصلی‌ترین روش انتشار در ایران بود. در دوران فتحعلی‌شاه این صنعت از روسیه به ایران آورده شد و به سرعت مورد توجه قرار گرفت. ابتدا کتاب‌های مذهبی و بعد کتاب‌های ادبی به تعداد زیاد چاپ شدند سپس آثار تاریخی مورد توجه قرار گرفتند و چاپخانه‌های زیادی در شهر‌های بزرگ شروع به کار کردند این همان زمانی بود که ایرانیان با توسعه صنعتی اروپا آشنا می‌شدند و درباریان و ثروتمندان در سفر به این کشور‌ها صنعت چاپ و گسترش باسوادی را راهی برای بهتر کردن شرایط کشور می‌دانستند. ابزاری که می‌توانست در این میان مفید باشد دستگاه چاپ بود. تاقبل از آن کتاب‌ها به صورت رونویسی تکثیر می‌شدند و در نتیجه کمیاب و نایاب بودند اما چاپ سنگی سرعت و تعداد صفحه‌ها را به جایی رساند که انتشار روزنامه هم با آن ممکن شد. چاپ به جز تولید انبوه امتیازی داشت که طرفداران آن را زیاد می‌کرد و حتی زمانی که چاپ سربی هم به ایران راه پیدا کرد تا مدت‌های طولانی نتوانست جای چاپ سنگی را بگیرد. امتیاز چاپ سنگی زیبایی‌ خطوطش بود چشم ایرانیان که به خطوط نستعلیق نوشته‌ها و کش و قوس کتیبه و کاشی‌کاری‌ها عادت داشت زیبایی حروف خطاطی شده چاپ سنگی را درک می‌کرد. خوشنویسان ماهر این عبارات را می‌نوشتند و با تذهیب و تحشیه زینت داده می‌شد. معدودی تصاویر هم به این کتاب‌ها اضافه می‌شد که زیبایی‌ آن‌ها را بیشتر می‌کرد. وسایل و موادی که برای چاپ سنگی به کار می‌رفت همه در داخل ایران ساخته می‌شد. کار چاپ صنعتی بزرگ و تخصصی به حساب میامد و هر قسمت از کار‌های یک چاپخانه سنگی برای خود استادی صاحب فن داشت زیرا صفحه‌های که دست آخر بیرون میامد با یک اشتباه و کم و زیاد شدن جوهر و حتی تنظیم نادرست کاغذ شکل خود را از دست می‌دادند. این کتاب‌ها اکنون اگرچه قدیمی‌شده اند اما کمیاب نیستند آنقدر که در بعضی‌ خانه‌ها هم می‌شود کتاب‌های چاپ سنگی را پیدا کرد. مخصوصا اگر  کسی از اهل خانواده به کتاب‌های جلد چرمی علاقه‌مند باشد. کتاب‌فروشی‌های بزرگ هم که کتاب‌های دست دوم می‌فروشند کتاب چاپ سنگی کم ندارند. طبیعی است که کتاب‌های ماندگار تر از سنگ‌های « نگاتیو» باشند اما چرا همه سنگ‌ها و ابزار و لوازم استفاده از آن‌ها از بین رفته‌اند؟ آن هم در حالی که کشور‌هایی که این صنعت را از آن‌‌ها وارد کردیم اکنون موزه‌های کامل صنعت چاپ دارند.

ما در موزه‌ها می‌توانیم آثار باقی‌مانده از تاریخ باستان و قرن‌های دور را ببینیم و برای کسب افتخار از لوح‌های خط میخی یاد کنیم اما نمونه میراثی که در فاصله یک تا دو قرن قبل داشتیم کاملا از میان رفته است. این انهدام آنقدر فراگیر و دقیق بوده است که تقریبا هیچ یک از سنگ‌هایی که زمانی صد‌ها صفحه از روی ‌آن‌ها چاپ شده بود باقی نمانده است. ممکن است برخورد ما با آنچه که امروز در اختیار داریم هم همینطور باشد چنانکه یک قرن بعد به دنبال چیزی بگردیم که امروز فراوان و در دسترس است.

یکشنبه 8 شهریور 94

روزنامه همشهری صفحه 16


 
 
کتاب زندگی نو نوشته اورهان پاموک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
 

 

کتاب و شناسنامه

نگاهی به کتاب «زندگی نو» نوشته اورهان پاموک

 

محمد سرابی

کتاب‌های زیادی می‌توانند در زمان خواندن بر ما تاثیر بگذارند اما پس از مدتی این تاثیر گذاری از بین می‌رود حتی اگر با یک اثر کاملا جامع و کامل که مدعی شرح و بیان همه جزییات زندگی است روبرو باشیم باز هم نمی‌شود به ادامه یافتن تاثیر آن امیدوار بود. البته کتاب‌هایی هم هستند که زندگی روزمره خوانندگانشان را به هم می‌ریزند و آن‌ها را از مسیری که همیشه در حال گذران آن بودند دور می‌کنند. کتاب‌هایی که او را به کشف آنچه که می‌خواهد و به آن علاقه دارد وادار می‌کنند. «اورهان پاموک» در اولین جمله رمان « زندگی نو » درباره کتابی می‌نویسد که زندگیش را دگرگون کرده است. کتابی که از صفحاتش نور می‌تابد.

http://www.nobelprize.org/nobel_prizes/literature/laureates/2006/pamuk.jpg

زندگی نو را نشر «ققنوس» با ترجمه « ارسلان فصیحی» منتشر کرده است. نثر پاموک در این کتاب هم مانند دیگر آثارش تصویری و جزئی است. در هرجا که ممکن است تمام اشیای اطراف از خانه و کوچه و مبلمان و نقاشی‌های روی دیوار تا شکل اتوبوس و ظرف آب‌نبات را توصیف کرده است. داستان در ترکیه‌ای روی می‌دهد که درگیر برخورد دو فرهنگ است و کسانی که در مقابل این اتفاق موضع‌های متضادی گرفته‌اند. رمان اگرچه ساده شروع می‌شود اما آشنایی راوی با دختری به نام جانان و دنبال کردن و همراهی او ماجرایی را می‌سازد که شخصیت‌های بعدی را هم وارد می‌کند. رها کردن خانه مادری و ضعف در شناختن جهان اطراف شخصیت راوی را هرچه بیشتر به کتاب‌هایی که می‌خواند وابسته می‌کند. کسانی که برای او آشنا هستند هم هریک داستانی دارند که گاهی به حوادث مرگبار ختم می‌شود. سیر و سلوک در جهان پاموک چندان هم بدون برخورد نیست و خشونت که برای برخی اتفاقی است برای برخی یک شیوه کاری به شمار می‌رود. دل‌مشغولی پاموک در آثارش فرهنگ‌های گوناگون غربی و شرقی است که بنا به شرایط جغرافیایی در ترکیه بیش از دیگر نقاط خاورمیانه بروز می‌‌‌کند. اگرچه فرهنگ امروز ترکیه هم در همین شرایط شکل گرفته اما این هراس وجود دارد که این داشته‌های فرهنگی هم در هجوم‌ مکرر غرب از میان برود همچنان که راوی درباره هویتش و حتی شناسنامه اش چنین احساسی دارد.

روزنامه اعتماد ضمیمه کرگدن 25

3 شهریور 94

http://static.guim.co.uk/sys-images/Guardian/Pix/pictures/2012/4/27/1335524147446/Orhan-Pamuks-Museum-of-In-006.jpg

 


 
 
کتاب تقسیم نوشته پیرو کیارا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤
 

سه خواهر ایتالیایی

 

نگاهی به کتاب «تقسیم» نوشته «پیرو کیارا»

 محمد سرابی

 بعضی‌ها می‌خواهند در زندگی زیباترین چیز‌ها را داشته باشند بعضی‌ها هم که می‌خواهند با همه متفاوت باشند برای همین برای زشتی تلاش می‌کنند. مد‌های لباس هر چند وقت این تلاش برای زشتی را نشان می‌دهد که گاهی اوقات هم موفقیت آمیز است و ظاهر آدم‌ها را به شکل دیگری از آنچه که هست نشان می‌دهد. البته تا وقتی که این کار فقط به خودشان مربوط می‌شود و قابل عوض کردن است مشکلی پیش نمی‌‌آید. حتی شاید یک نفر بخواهد محصولات جالیزی کج و کوله داشته باشد و اندام متناسب کدو و بادمجان را به زور از شکل طبیعی خود خارج کند اما وقتی یک پدر بخواهند دختران زشتی داشته باشد و موفق شود؛ بر روی زندگی آن‌ها و کسانی که ممکن است به آن‌ها علاقه پیدا کنند تاثیر می‌گذارد. «مانسونتو تتامانتزی» وکیل دادگاه در یک شهر کوچک ایتالیا در نیمه قرن بیستم بود که عقیده داشت ساختن چیز‌های زشت هم دست کمی از ساختن چیز‌های زیبا ندارد و این کار را بر روی گیاهان باغچه و گلخانه‌اش آزمایش کرده بود. البته اینکه عقید‌ه اش چطور از آرزو به مرحله عمل رسید مشخص نیست اما او پس از مرگ 3 دختر نزدیک به 40 سال بر جای گذاشت که مطابق سیستم فکری پدر رشد کرده بودند. تتا علاوه بر زشتی انزوا را هم برای آن‌ها به ارث گذاشته بود. خانه‌ای بزرگ با دیوار‌های بلند و یک ندیمه. زندگی در یک شهر کوچک سنتی و مذهبی برای این خواهر‌ها که با معیار‌های زمان خود « ترشیده » هم محسوب می‌شدند خیلی یکنواخت بود. برنامه هر روز طی مسیری از خانه به کوچه، میدان و کلیسا و بعد بازگشت از همان مسیر بود. اما وقتی یک کارمند موقر اداره دارایی به نام «امرنتزیانو پارونتزینی» وارد شهر می‌شود و این سه را می‌بیند زندگی آن‌ها عوض می‌شود. این آقای باشخصیت فقط قصد ازدواج دارد!

کتاب « تقسیم » نوشته « پیرو کیارا » نویسنده ایتالیایی ماجرای روابط رمانتیک بین چندنفر را روایت می‌کند که گوشه به طنز اجتماعی می‌زند. ترجمه « مهدی سحابی » ظرافت ماجرا‌ها را به خوبی منتقل کرده است. ایتالیا به عنوان جامعه‌ای با پشتوانه فرهنگی بسیار قوی شناخته می‌شود. تحولات قرن بیستم هم بر طرز فکر مردم تاثیر می‌گذاشت و هم شیوه زندگی آن‌ها را عوض می‌کرد. پیشرفت کشور‌های دیگر فرصت‌های فراوان مهاجرت را در اختیار جوانان گذاشته بود و مکتب‌های فکری چپ و راست عقاید آن‌ها درباره سیاست و حتی خانواده را هم تغییر می‌داد. در کتاب تقسیم از انتشارات مرکز می‌بینیم که در این گیر و دار قشری هم وجود داشتند که به سنت‌های خود سرگرم بودند.

روزنامه همشهری 21 مرداد 94

 


 
 
کتاب هنر دقت – نوشته مایکل اوپیتس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
 

 

 

شمن ‌های سرزمین کور

 

نگاهی به کتاب هنر دقت – نوشته مایکل اوپیتس و احمد الستی

 

محمد سرابی

 

ساختن فیلم مستند با سوژه‌ای که در همین نزدیکی است اگرچه سختی‌های خاص خودش را دارد اما به نسبت سوژه‌های دور افتاده ساده‌تر است. باید چند نفری را برای صحبت در مقابل دوربین راضی کنید و اگر آن‌ها قبلا با فیلمبرداری برخورد داشته باشند کار ساده‌تر هم می‌شود اما هر قدر از شهر دور شوید ساخت فیلم سخت تر می‌شود. اگر از کشور خودتان هم خارج شوید که دیگر باید آماده یک پروژه طولانی باشید. اگر سوژه باقیمانده شمن‌های آسیایی باشند که در جوامع کوچک روستایی هنوز هم گوشه‌های از آیین‌‌های خود را اجرا می‌‌کنند و شما امکانات آنالوگ را در اختیار داشته باشید می‌شود مدتی طولانی درباره اینکه چطور این فیلم را ساختید صحبت کرد. کتاب «هنر دقت» از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه یکی از این فیلم‌ها را بررسی می‌کند.

«مایکل اوپیتس» مدرس مستند سازی و مردم نگاری دانشگاه مونیخ قبل از ساخت این فیلم در میان قوم ناگار زندگی کرده و دو کتاب درباره آن‌ها نوشته بود. او فیلم‌ » شمن ‌های سرزمین کور» را در سال‌های 80 میلادی ضبط و تدوین کرد و گفتگویی مفصل که بیشتر متن کتاب را تشکیل می‌دهد در آمریکا و در سال 1986 بین او و «احمد الستی» عضو هیات علمی دانشگاه تهران انجام شده است. جالب اینکه دوربین را «مهدی صاحبی» فیلمبردار ایرانی که اکنون در اروپا ساکن شده هدایت می‌کرده است. فرهنگ مردم نپال در سال‌های 80 هنوز از فناوری‌های جدید آسیب ندیده بود. با وجود اینکه پای رادیو به این منطقه باز شده بود و تبلیغات مائوئیست‌ها هم رفتار‌های سنتی را سرکوب می‌کرد اما آیین‌های دینی هنوز بخشی از زندگی مردم بودند.

قسمتی از کتاب به موضوع کلی فیلم‌های مستند ارتباط پیدا می‌کند و اینکه چگونه و چقدر می‌توان اطلاعات علمی را از برداشت‌های کارگردان و محدودیت‌های فنی تفکیک کرد. اگرچه این کتاب مکمل فیلم ساخت شده در کوهستان‌های نپال است اما اگر فیلم را هم ندیده باشید باز هم خواندن کتاب به درک فیلم‌های مستند مردم نگارانه کمک می‌کند.

روزنامه اعتماد ضمیمه کرگدن 13 مرداد 94


 
 
کتاب بی‌سایگان - فرانسواز ساگان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
 

هنرمندان پاریسی

 

نگاهی به کتاب «بی‌سایگان » نوشته فرانسواز ساگان

محمد سرابی

 

«شهرت چیزی نیست که با یک انفجار ناگهانی بیاید، بلکه چیزی است که به تدریج گسترش پیدا می‌کند. ممکن است شهرت از یک روز تا یک روز دیگر اتفاق بیفتد». بئاتریس یک بازیگر تئاتر است که تمرین‌هایش را با خواندن نمایشنامه‌ها در مقابل آیینه خانه‌اش شروع می‌کند. او با مهربانی و بی‌تفاوتی به سوالات خبرنگار‌ها جواب می‌دهد که دقیقا مناسب یک هنرپیشه است البته او هنوز هنرپیشه معروفی نیست. در هیچ فیلمی بازی نکرده است و نامش هنوز با هیچ رسوایی همراه نشده است. آدم‌های دیگر کتاب « بی سایگان» ترجمه «علیرضا دوراندیش» هم همینطور هستند. گروهی هنرمند نوگرای پاریسی که بیشتر مشغولیت‌شان روابط بر فراز و نشیب با یکدیگر است. برنارد جوان غلط گیر چاپخانه یک شرکت است و آرزو دارد یک رمان خوب بنویسد. آلاین، مرد پنجاه ساله دیگری که در همان شرکت کار مشابهی انجام می‌دهد تجسم آینده او است.

«فرانسواز ساگان» نویسنده این کتاب در میان روایت کردن زندگی شخصیت‌هایش شرح می‌دهد که شخصیت‌های این داستان در زندگی روزمره به دنبال عشق و شادی می‌گردند اما این موهبت‌ها هیچ گاه در زندگی آنان دوام پیدا نمی‌کند. ساگان نویسنده‌ای از نسل جوانان پس از جنگ فرانسه است که دگرگونی‌های اساسی در هنر فرانسه ایجاد کردند. تحولاتی که بخشی از آن به موج نو معروف شد. ساگان نیز مانند هم نسلانش به سوسیالیسم گرایش پیدا کرده بود و اگرچه عضو حزب خاصی نبود اما با اتفاقات سیاسی آشنایی داشت. شخصیت‌های بی‌‌سایگان از این نظر با او متفاوت هستند. نیکول،‌ادوارد،‌ژاک و بقیه به چیزی خارج از همین حلقه‌های دوستانه فکر نمی‌کنند و در آن هم چیزی که آن‌ها را به آینده امیدوار کند پیدا نمی‌کنند.

ساگان که در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمده بود موفقیتی  در تحصیل‌کردن نداشت و احتیاجی هم به آن پیدا نکرد او که به رانندگی با خودرو‌های سریع علاقه داشت پس از تصادف با یکی از آن‌ها دچار مصدومیت شدید شد. ساگان در هنگام مرگ نویسنده شناخته شده‌ای بود و بیش از 20 رمان در کارنامه خود داشت که داستان معروف «سلام بر غم» او سال‌ها قبل به فارسی ترجمه شده است. در تصویر روی جلد کتاب بی‌سایگان، دو نفر چتر در دست و با فاصله زیادی از یکدیگر در خیابانی که با باران خیس شده است قدم می‌زنند.

روزنامه اعتماد ضمیمه کرگدن 20 تیر 94


 
 
ژوپیتر و ماتریکس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

ژوپیتر و ماتریکس

محمد سرابی

بزرگترین سیاره منظومه شمسی نه از خاک و نه از سنگ ساخته شده است. مشتری یا ژوپیتر از گاز و بخار و مایع گردان و پر آشوبی تشکیل شده و شاید بشود تصور کرد خدایان اساطیری که زمانی در قله‌کوه‌های بلند ساکن بودند الان در عمق این ابر‌های قرمز زندگی می‌کنند.

فیلم صعود به مشتری Jupiter Ascending 2015 که به فارسی ژوپیتر بالارونده هم ترجمه شده است همین ایده خیالی را مطرح می‌کند. آخرین اثر واچفسکی‌ها چیزی بین سه گانه مشهور متعلق به خود آن‌ها ماتریکس و مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان ( باز هم با ترجمه فارسی جنگ‌های ستاره‌‌ای) جرج لوکاس است.

آثاری از بن مایه ماتریکس را می‌‌توان در این فیلم پیدا کرد. وجود جهان موازی با جهان عادی و روزمره انسان‌ها، امکان ارتباط انسانی که زندگی و شغل عادی دارد با دنیای پر از جنگ و رقابت دیگر و درگیری بدنی و سلاح‌های عجیبی که به کار گرفته می‌شوند.

در ژوپیتر صعود کننده باز هم آدم‌هایی که فکر می‌کنند زندگی عادی دارند محصولات مزرعه موجوداتی برتر هستند اما این ماجرا مانند ماتریکس به شکل معما گونه طرح نمی‌شود. در قسمت اول ماتریکس زمان قابل توجهی صرف شد تا شخصیت نیو پی به معمای اصلی ببرد و جزئیات حتی تا آخر فیلم هم حل نشده بود. در ژوپیتر صعود کننده معمای خاصی در بین نیست و شرایط به سرعت شرح داده شد.

انتقادی که به ژوپیتر بالارونده می‌شود چند پاره بودن شکل فیلم است. زمانی که ژوپیتر جونز در حال دریافت عنوان سلطنتی است با طنز عروسکی روبرو هستیم. بخش‌هایی از فیلم شبیه ژانر وسترن است که در آن شخصیت زن ماجرا نیاز به کمک یکه سوار دارد و دائم هم از جایی سقوط می‌کند! هجوم کین وایز برای شکستن سپر دفاعی قصر تیتوس آبراساکس، یادآور تعقیب و گریز‌ در فیلم‌های اول جنگ ستارگان است و صحنه جنگ در قرارگاه بالم آبراساکس به فیلم‌های استیم پانک Steampunk بیشتر شباهت داشت. آثار دیگر واچفسکی‌ها مانند مسابقه سرعت یا اطلس ابر از انسجام بیشتری بهره مند بود اما به نظر می‌رسد تلاش برای تجاری کردن فیلم باعث تسط جلوه‌های ویژه بر یکدستی فضا شده است.

از طرف دیگر نمی‌توان فیلم را چندان علمی - تخیلی دانست زیرا جنبه علمی آن از قدرت کافی بهره ندارد. کسانی که داستان فولکور اروپایی دیو و دلبر را مثال می‌زنند، در کلیسا‌های قدیمی با نشان حلقه روی انگشت دست چپ ازدواج می‌‌کنند، لباس شب می‌پوشند و برای امواتشان شمع روشن می‌کنند به جای اینکه موجوداتی برتر و مسلط به کهکشان جلوه کنند شبیه انسان‌هایی مهاجر به فضا میایند. صحنه‌های درگیری طوری ساخته شده است که نیاز به پخش روی پرده‌های وسیع دارد و بازماندن پایان فیلم و زنده ماندن شخصیت‌های اصلی نشان می‌دهد که می‌توانیم در انتظار قسمت‌های بعدی ژوپیتر باشیم. شاید این قسمت‌ها نقاط ضعف این فیلم را تکرار نکرده باشند.

روزنامه روزان 29 اردیبهشت 94


 
 
شاعری در دربار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

شاعری در دربار

 

محمد سرابی

در دیوان‌های شعر قدیمی، حدود صفحه‌های 3 و 4 یک صفحه به مدح حاکم اختصاص پیدا کرده است. معمولا این حاکم که اغلب اوقات ناشناخته است قرار بود بابت این کتاب شعر دستمزدی بپردازد و کتاب را به گنجینه کتابخانه‌اش اضافه کند. این اتفاق زمانی می‌افتاد که سلسله‌ای از حاکمان اهل ادب و هنر باشد و این علاقه را در فرزندان خود پرورش دهند یا اینکه وزیر و درباریان بخواهند از هنرمندان حمایت کنند و به همین انگیزه توجه حاکم را به حمایت از شاعران و نویسندگان جلب کنند. زندگی کردن در چنین زمانه‌ای خوشبختی به شمار میامد زیرا پیش آمده بودکه در سال‌های طولانی سلسله‌های جنگجو و بی‌سواد به قدرت می‌رسیدند و به جز شمشیر زدن و به دندان کشیدن گوشت کباب چیز دیگری نمی‌فهمیدند. البته باز هم نوشتن در مدح حاکم از رواج نمی‌افتاد زیرا ممکن بود زمانی برسد که شاعر از آزار و اذیت او در امان نگه دارد.

 

کتاب نوشتن در کشور ما هیچ گاه شغل اصلی یک طبقه اجتماعی نبوده و درآمدی نداشته است تا گروهی به نام نویسندگان ساخته شوند بتوانند از این راه زندگی کنند. برای اینکه نهادی با کارکرد «نوشتن» پدید بیاید باید نسل‌های متمادی تا چند قرن در این حرفه مشغول کار باشند و ذخایر خود را پیوسته برای آیندگان به جا بگذارند. نویسندگان قدیمی یا ثروتی خانوادگی داشتند یا اینکه در سمتی مشغول به کار بودند که فرصتی برای تحصیل و دسترسی به منابع نوشتاری پیشینیان فراهم می‌کرد. معدودی هم از نویسندگان بودند که حرفه دیگری برای معاش فراهم کرده بودند اما جاذبه کتاب آن‌‌ها را وادار کرده بود که اوقاتی را برای خواندن و نوشتن اختصاص دهند. بعد از آمدن چاپ سنگی و سربی و ژلاتینی هم این شرایط چندان تغییر نکرد. حتی زمانی که سواد آموزی بیشتر شد انتظار می‌رفت با بیشتر شدن جمعیت کتابخوان نوشتن تبدیل به یک حرفه تمام وقت برای گروه بزرگی از مردم شود. زمانی که موج‌های تحصیلات دانشگاهی پشت سر هم رسیدند و نسل جوان عمر جوانی خود را برای کسب مدارک علمی صرف کرد باز هم خیال این بود که میزان مطالعه از نوع غیر درسی بیشتر شود. تغییرات و تحولات اجتماعی و سیاسی هم برای مدتی کوتاهی توانست تیراژ کتاب را دگرگون کند اما هیچ کدام این‌ها باعث نشد که بازار ماندگار کتاب شکل بگیرد و بیش از یک نسل دوام داشته باشد. با رشد فناوری عناوین کتاب‌ها و سرعت چاپ و صحافی و توزیع بیشتر شد، کتابخانه‌ها در درسترس عموم قرار گرفت و نشریات و رسانه‌های راه‌هایی برای انتقال دانش مکتوب در کنار کتاب‌های فراهم کردند اما هنوز هم نویسندگان و شاعران نمی‌توانند به این شغل اکتفا کنند و تقریبا تمام آن‌ها حرفه دیگری دارند تا توان زندگی کردن در شهر‌ها را داشته باشند. امروز زمانی که خبر از کارافتادگی انتشاراتی‌ها و فروشگاه‌های کتاب می‌رسد نمایشگاه‌ کتاب جمعیت زیادی را به طرف خود می‌کشاند و تناقض جالبی را به‌وجود می‌آورد. زمانی که بزرگترین پدیده فرهنگی برگزاری یک گردهمایی کشوری کتاب است و تیراژها یکسره پایین میایند می‌شود فهمید که بیشتر شدن باسوادان و بالا رفتن سطح تحصیلات عالی با عادت به مطالعه ارتباط مستقیم ندارد.

 

معمولا خوانندگانی که می‌خواهند از اشعار قدیمی فیض ببرند و قصد تحقیق تاریخی درباره سلسله‌های گوناگون را ندارند از صفحه مدح حاکم به سرعت می‌گذرند تا زودتر به محتوای اصلی کتاب برسند. احتمالا خود شاعر هم برای سرودن این چند بیت شعر وقت زیادی نگذاشته است.

روزنامه همشهری 27 اردیبهشت 94


 
 
موسیقی آب گرم - بوکوفسکی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
 

 

شاعر و سیاست

 

محمد سرابی

 

چارلز بوکوفسکی به زحمت کارثابتی پیدا کرده بود. بعد از مدت‌های آوارگی و شغل‌های گوناگون که تقریبا همه آن‌ها نوعی کارگری بودند به عنوان کارمند پست مشغول شده بود  اما آن را رها کرد تا به نویسندگی بپردازد. بیشتر مردم این کار را عاقلانه نمی‌دانستند و اتفاقا خود بوکوفسکی هم در داستان‌هایش نشان داده است که درباره نویسندگان بیکار عقیده مشابهی دارد. کتاب موسیقی آب گرم نمونه خوبی از داستان‌های این نویسنده آمریکایی است. بوکوفسکی در تعدادی از داستان‌هایش شخصیت ثابتی دارد که درست مانند خودش است. او همراه همسرش به کافه‌ای می‌رود تا شعر خوانی یک شاعر دیگر را بشنود « می‌خواند: ترحمی‌جویده شده، ما چنینیم؛ ترجمی‌جویده شده... گفتم: الان یه چیزی درباره‌ کلاغ می‌گه. والف ادامه داد: ترحمی‌جویده شده، کلاغی نامیرا... من خندیدم و والف صدای خنده‌ی من رو شناخت. به من نگاه کرد و گفت: خانم‌ها و آقایان،‌ امشب در بین ما یک شاعر هست هنری چینانسکی.»

آدم‌هایی که بوکوفسکی از آن‌ها می‌گوید هیچ وابستگی خاصی ندارند. اگر حرفه‌ای داشته باشند نگران مسئولیت آن نیستند و اگر صاحب خانواده باشند برای بقای آن تلاشی نمی‌کنند اما در عین حال به اتفاقات اطرافشان توجه می‌کنند. در صفحه‌های مختلف کتاب اشاره می‌شود که سیاست برای راوی اهمیتی ندارد همین اشاره‌ها اهمیت سیاست در زندگی اقشار پایین جامعه را ثابت می‌کند. در داستان حباب غم «  پوستری با شعار ریگان را رسوا کنید! به دیوار کافه زده بودند. رسوایی ریگان برای من هیچ اهمیتی نداشت.» و در داستان شاعر بزرگ « - عقیده ات درباره ریگان و بیکاری چیه؟ - من به ریگان و بی کاری فکر نمی کنم. این چیزها حوصله ام رو سر میبره. چیزهایی مثل سفرهای فضایی و بازی کریکت.»

کتاب اصلی موسیقی آب گرم که در سال 1983 منتشر شد بیش از 35 داستان کوتاه دارد که «بهمن کیارستمی» تعدادی از آن‌ها و همینطور تعدادی از داستان‌های کتاب «جنوب بدون شمال» را در نسخه فارسی موسیقی آب گرم ترجمه و نشر ماه‌ریز آن را منتشر کرده است.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن – 29 اردیبهشت 94


 
 
مجموعه داستان کوتاه شاهد اعدام
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
 

راهی برای وزن کم کردن

نگاهی به مجموعه داستان کوتاه «شاهد اعدام» ترجمه «دیبا داوودی»

محمد سرابی

در مجموعه‌های داستان کوتاه خارجی می‌شود سبک‌های گوناگون داستان نویسی را نشان داد و اگر همه این داستان‌ها از یک کشور و در دوره‌ زمانی نزدیک به هم گردآوری شده باشند نمونه‌هایی از تغییر روش‌های رایج داستان نویسی را در اختیار خواننده می‌گذارند. در مجموعه داستان «شاهد اعدام» ده داستان کوتاه از ده نویسنده آمریکایی جمع آوری شده است که همین کارکرد را دارد. اگرچه بعضی از این داستان‌ها قبلا در نشریات ایران به چاپ رسیده‌اند اما در این مجموعه می‌توان نمونه‌‌های متفاوتی از داستان‌های کوتاه آمریکایی را مرور کرد.

داستان بسیار کوتاه شاهد اعدام ازاین کتاب متعلق به آمبروس بیرس است که نام کتاب هم از روی آن برداشته شده است. ظاهرا بیرس باید قدیمی‌ترین نویسنده این سری باشد اما «بنجامین کوچولو» اثر لورا ریچارد متولد 1850 بهتر از بقیه سبک داستان نویسی قرن 19 را نشان می‌دهد. « مری بزرگترین دختر خانواده بدل به زنی بالغ، متین و جسور شده بود. او با تمام توان می‌کوشید در این دوسال جای خالی مادر را پر کند که با لبخندی به لب چشم از جهان فروبسته بود. پدر چشم از کتابی که مشغول مطالعه‌اش بود برداشت. اکنون دیگر مردی مسن بود اما در چشمانش هنوز برق جوانی و مهربانی را می‌شد جست.» شیوه بیان کردن موضوع و توصیف اعضای یک خانواده سنتی که پدیده جدیدی را می‌بینند و باید درباره آن تصمیم بگیرند یادآور رمان‌های رمانتیک است که با همین محور نوشته می‌شدند. در مقابل در داستان «دور آخر» نوشته ایوان هانتر که در سال 1926 به دنیا آمده است روایت صحنه رولت روسی کاملا جدید بیان شده است « تیگو ماشه را رو شقیقه اش چکاند و صدای کلیک خالی به گوش رسید. نفس عمیقی کشید. هفت تیر را پایین گذشت و گفت: می‌دونستی این راه خوبی واسه وزن کم کردنه؟»

کنارهم چیدن سوژه‌های طنز یا کاملا تخیلی در کنار روایت‌های کلاسیک اسطوره مانند هم نمایانگر شیوه دیگری از تغییر سلیقه مخاطبان داستان در طول یک قرن است. شاهد اعدام با گرد آوری و ترجمه دیبا داوودی در 140 صفحه و قطع کوچک منتشر شده است.

روزنامه اعتماد - ضمیمه کرگدن 12 خرداد 94


 
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
 
مهدی پاکدل؛ بازیگر فیلم سینمایی محمد (ص) درگفت‌و گو با هفته‌نامه‌ی دوچرخه

این افتخار را برای خودم نگه‌ داشتم!

کودک و نوجوان > اجتماع - محمد سرابی:
ابوطالب، عموی پیامبر را همیشه به شکل مردی میانسال یا پیر مجسم می‌کنیم، اما بازیگر نقش او در فیلم محمد‌(ص) (اگر چه مو‌های جو گندمی دارد) ولی پیر نیست.

 پاکدل می‌گوید با همه‌ی سختی‌های نقشی که برعهده داشته، حاضر نشده بازی در نقش کهنسالی حضرت ابوطالب را از دست بدهد و می‌خواسته این افتخار را برای خود نگه دارد.

مهدی پاکدل، متولد 1359 اصفهان است با کوله‌باری از تجربه‌ی کار در تئاتر، سینما و تلویزیون. در فرصت کوتاهی پس از یک سفر طولانی و قبل از یک برنامه‌ی تمرین، با او به گپ و گفتی صمیمانه در چارچوب گفت‌وگوهای کافه دوچرخه می‌نشینیم.

پاکدل دوران نوجوانی را مرحله‌ای شگفت انگیز می‌داند که زندگی و سرنوشت آینده‌ی هرکسی را تعیین می‌‌کند و با این‌که تازه از سفر برگشته، پرانرژی در گفت‌وگو حضور دارد؛ درست همان روزی که خبر انتشار آلبوم موسیقی «در انعکاس کوچه‌های خیس» او را می‌شنویم.

  • این موهای سیاه و سفید برای عکس روی آلبوم موسیقی خوب هستند، نه؟

آن کار، آلبوم موسیقی نیست. فقط دکلمه‌ی اشعار روی موسیقی است. پیشنهاد کردند که متن شعر‌هایی را به این شکل بخوانم، خودم هم می‌خواستم تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم.

  • شاید یک‌جور طبع‌آزمایی باشد. حالا چرا وقت بازی در فیلم‌ها، با لهجه‌ی اصفهانی حرف نمی‌زنید؟

شخصیت(کاراکتر)‌هایی که تا به حال بازی‌کرده‌ام، نیاز به لهجه‌ی اصفهانی نداشته‌اند. اما مثلاً  این روزها در سریال «کیمیا» که در حال تولید است، نقش یک جوان اصفهانی را بازی می‌کنم که در بحبوحه‌ی انقلاب و اتفاقات بعد از آن حضور دارد. البته یک فیلم بازی‌کرده‌ام به اسم «آزاد‌راه» که در آن نقش یک طلبه‌ی جوان را داشتم و اصفهانی حرف می‌زدم.


 
 
کتاب بازگشت به دریاچه ژنو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
 

سلاح بی استفاده

 

کتاب بازگشت به دریاچه ژنو

محمد سرابی

بین فرهنگ آلمان و روسیه پیوندی وجود دارد که درجریان حوادث تاریخی مانند جنگ‌های جهانی و تحولات اقتصادی و اجتماعی قبل و بعد از آن‌ها شکل گرفته است. این پیوند را می‌توان در ادبیات این کشور‌ها هم دید. مجموعه داستان «بازگشت به دریاچه ژنو» شامل یازده داستان کوتاه از نویسندگان آلمانی به ترجمه « سعید فرهودی» و از انتشارات نون است که عنوان کتاب از نام اولین داستان آن گرفته شده است. ماجرا در سال 1918 رخ می‌دهد مردی بی‌نام و نشان سوار بریک کلک چوبی روی دریاچه ژنو سویس پیدا می‌شود. غریبه ژولیده که توجه اهالی شهری در ساحل دریاچه را جلب می‌کند سربازی روس است که برای جنگیدن در جایی که آن را نمی‌شناخته به خدمت گرفته شده و بعد از فرار از صحنه نبرد در فرانسه خودش را به دریاچه رسانده و خیال می‌کند که با گذشتن از آن راهی به روسیه پیدا می‌‌کند.

نام اشتفان تسوایک نویسنده این داستان برای خوانندگان ایرانی آشنا است همینطور دیگر نویسندگانی مانند هانریش بل و گونترگراس که در این کتاب داستان‌هایشان را می‌خوانیم. بل از معلول جنگی نوشته است که به دنبال کار می‌گردد و گراس از پیرزنی که درگیر تعقیب و گریز فراریان و ژاندارم‌ها می‌شود.

بعضی از دیگر نویسندگان کمتر شناخته شده این کتاب این مجموعه متولد روسیه هستند و درباره آن می‌نویسند مانند « لو شیشرنین» که از خیانت‌ها و مجازات‌های عوامل مقابله با بلشویک‌ها می‌گوید یا « بوریس رژابنتین » که داستان خانواده گمشدگان جبهه جنگ را نقل می‌‌کند. اثر جنگ‌های‌ جهانی بر بیشتر داستان‌های کتاب دیده می‌شود. تاثیری که این اتفاق بر فرهنگ جامعه آلمان گذاشت مسیر جدیدی را برای نویسندگانی که آن را تجربه کردند آنچنان زیاد بود که مسیر ادبیات غنی آلمانی به عنوان کشوری که پیشینه ادبی طولانی دارد تغییر داد. در بخشی از داستان گریز اثر تنها نویسنده زن این مجموعه کریستینا ولف، یک دختر بچه‌ به افسران آمریکایی‌ سوار برجیپ که آلمان را فتح کرده‌اند، نگاه می‌کند و از روی قهقه زدن، آدامس جویدن، یونیفرم‌های تمیز و رفتار تحقیر آمیز آن‌ها با آوارگان جنگی حدس می‌زند که « چون از شکست ما مطمئن بودند، در تمام مدت این جنگ اسلحه کمری خود را از غلاف در نیاورده‌اند».

روزنامه اعتماد  22 تیر 94 – ضمیمه کرگدن


 
 
در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی - ایوان کلیما
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

کتاب «در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی» اثر «ایوان کلیما»

 

در انتظار گرگ و میش

 

محمد سرابی

 

وقتی امید از زندگی کسی رفته باشد چه فرقی می‌کند که در انتظار نور باشد یا ظلمات ؟  در کتاب «در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی» اثر «ایوان کلیما» زندگی هنرمندی را در بلوک شرق می‌خوانیم که درگیر فعالیت در چهارچوب‌های نظامی خودکامه است. هنرمند برای تلویزیون دولتی کار می‌‌کند و باید از تظاهرات ضد دولتی طوری فیلم‌برداری کند که قابل پخش باشد. کاری که ممکن نیست و او هم میلی به انجام آن ندارد.

راوی که جوانی خود را پشت سر گذاشته مردی تنها است و دیگر کسانی که با آن‌ها تماس دارد هم کمابیش با همین وضعیت زندگی می‌کنند. معدود افرادی که کار یا خانواده دارند هم تصور روشنی از آینده خود ندارند. احتمالا این اتمسفر افسرده کننده نمادی از فضای پس از  بهار پراگ است که بر تمام هنرمندان چک در نسل کلیما تاثیر گذاشته بود. داستان‌های موازی دیگری هم روایت می‌شوند که مردی مجرم و همینطور دیکتاتور حاکم را نشان می‌دهد. دیکتاتور پیر هم به همه چیز بدبین است و تصور‌ می‌کند که خائنان اطرافش را گرفته‌اند.

در بخشی از رمان فیلمبردار برای ماموریتی دیگر به سراغ صنایع اسلحه سازی می‌رود و متوجه می‌شود ساختمان کارخانه مهمات سازی طوری ساخته شده است که سقف آن سبک و قابل تعویض باشد زیرا انفجار‌های خارج از کنترل متعدد اتفاق می‌افتد و کارگران را به کشتن می‌دهد. مسئولان کارخانه که در یک نظام سوسیالیستی شعار حمایت از کارگران را می‌دهند به جای بهبود تولید و تامین ایمنی کاری، سقف را به شکلی ساخته‌اند که از جا کنده شود و موج انفجار را خنثی کند تا دیوار‌ها و تجهیزات اصلی باقی بمانند و با کمی تعمیر دوباره شروع به کار کنند. کارگران هم این را می‌دانند و بدون هیچ اعتراضی به کار ادامه می‌دهند. راوی این کارخانه را به عنوان نمادی از کشوری که در آن زندگی می‌‌کند، نشان می‌دهد. در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی را انتشارات «آگه» با ترجمه «فروغ پوریاوری» منتشر کرده است. اگر کتاب را به دست آوردید این را هم مدنظر داشته باشید که تاریخ اولین انتشار آن چند سال پس از فروپاشی بلوک شرق است.

روزنامه اعتماد 22 اردیبهشت 94 - ضمیمه کرگدن

 


 
 
کتاب تاریخ مختصر اسطوره
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 

زمانی که جهان یک اسطوره بزرگ بود

 

کتاب تاریخ مختصر اسطوره

محمد سرابی

 

اسطوره را معمولا داستان های خیالی قدیمی می دانیم که به درد ساختن فیلم‌های هالیوودی یا بازی‌‌های رایانه‌ای‌ می‌خورد. دست بالا آن را بخشی از ادبیات و هنر باستانی به شمار میاوریم اما اسطوره زمانی تمام زندگی بشر بود چنانکه هرچه انجام می‌داد و هرچه که می‌دانست در قالب آن جای می‌گرفت. اسطوره‌ها از جهان دیگری صحبت می‌کنند که در کنار دنیای ما حضور دارد و هرچه که روی زمین می‌بینیم و می‌شنویم همتایی قوی‌تر و پایدار تر در آسمان دارد

«کارن آرمسترانگ» پژوهشگر ادیان در کتاب «تاریخ مختصر اسطوره» روایت کوتاهی از زندگی بشر را نقل می‌کند از زمانی که انسان‌ها در طبیعت زندگی می‌کردند و جهان را از دید یک قبیله کوچنده و شکارچی می‌دیدند. اسطوره‌ها در این دوران همه‌جا حضور داشتند.

«یکی از مشخصه‌های اسوره‌شناسی کهن سنگی حرمت گذاری فراوان انسان به حیواناتی است که ناگزیر است آنها را بکشد. شکار فعالیتی مقدس است که اضطراب بالایی دارد. آنها درباره انسان‌هایی که تبدیل به حیوان شده‌اند داستان‌هایی می‌گویند و کشتن یک حیوان را معادل کشتن یک انسان می‌دانند» صفحه 20

زمانی که بشر به کشاورزی پرداخت هم اسطوره‌ها حضور داشتند زیرا معمای بزرگ این بود که چگونه زمین خشک می‌تواند مادر همه گیاهانی باشد که رشد می‌کنند تا غذای انسان شوند. به همین دلیل است که در اسطوره‌های باستانی برای گیاهان هم خدایانی تعریف شده‌اند که هدیه‌ها یا مراسمی دارند و به باروری زمین کمک می‌کنند. یا اینطور که در روایت‌های آفرینش جهان می‌خوانیم شخصیت‌های مقدسی که پیکرشان به آب و خاک و گیاه تبدیل شد و در چرخه زندگی قرار گرفت. آرمستراگ در بخش‌های دیگر کتاب این را هم شرح می‌دهد که در دوران‌‌های متاخر چگونه اعتقاد به ادیان جدید و پس از آن رشد دانش دیدگاه بشر را به اسطوره عوض کرد. جهان اسطوره‌ها از انسان دورتر شد اما تلاش کرد به حیات خود ادامه دهد.

« اسطوره بود که به زندگی معنا می‌بخشید. از قرن شانزدهم به بعد شواهدی از نوعی نومیدی کرخت کننده را می‌بینیم و حسی از ناتوانی و خشم  در پی فروریختن اندیشه‌های اسطوره‌ای کهن و این‌که چیز تازه‌ای جای آن را نگرفته بود.» صفحه 86

بخش پایانی کتاب به آخرین اتفاقاتی که در مسیر زندگی اسطوره‌ها رخ داد اختصاص دارد و تا ابتدای قرن معاصر پیش می‌آید. زمانی که مردم مجبور بودند بین اعتقاد به علوم عقلانی و تجربی یا دانسته‌های محاسباتی و باورکردن جهانی که در آن نماد‌ها و داستان‌های باشکوه و رمزآمیز دائما جریان داشت یکی را انتخاب کنند.

کتاب تاریخ مختصر اسطوره با ترجمه عباس مخبر و  توسط انتشارات مرکز منتشر شده است. این کتاب مرور سریعی بر زندگی بشری است که زمانی در دنیایی کاملا آیین و مقدس زندگی می‌کرد و اکنون از آن دور مانده است.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن – 15 اردیبهشت 94

 


 
 
زمان لرزه - کورت ونه گات
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

وقتی زمان می‌لرزد

 

محمد سرابی

 

زمان لرزه کمی خانوادگی‌تر از بقیه آثار کورت ونه گات است او در این کتاب بیشتر از همه به تبار آلمانی‌اش،‌ اعضای خانواده‌اش و دوستانی که با او بسیار نزدیک و صمیمی بوده‌اند اشاره می‌کند و نقل کردن از آدم‌ها و اتفاقاتی که برای آن‌ها یا خودش افتاده است را آنقدر تکه تکه ادامه می‌دهد که گاهی نمی‌شود فهمید کدامیک از شخصیت‌ها واقعی هستند و کار‌هایی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود را انجام داده‌اند.

« مادر من به ثروتمند‌بودن، داشتن پیشخدمت و حساب‌های اعتباری بی‌پایان، ضیافت‌های مفصل شام و سفر‌های درجه یک به اروپا معتاد بود. به همین خاطر می‌توان گفت که در دوران رکود اقتصادی علائم و عوارض ترک اعتیاد زجرش می‌داد»  صفحه 48

ماجرای اصلی داستان که بعد از خواندن بخش‌های اول مشخص می‌شود تغییر زمان است. بر اثر یک اتفاق زمان از  2001 به 1991 عقب می‌رود. این تغییر ممکن است خیلی جالب باشد ولی در ادامه می‌فهمیم که آدم‌ها در این مدت مجبور هستند تمام کار‌هایی که در 10 سال گذشته‌ ‌کرده‌اند را به همان ترتیب دوباره تکرار کنند و اختیاری برای عوض‌کردن آن‌ها ندارند. این کار خیلی اوقات دردناک است.

« پس از زمان لرزه فرانک از قبرش بیرون می‌آمد و دوباره مجبور می‌شد مغزش را در حضور همسر و سه فرزندش متلاشی کند» صفحه 53

 ونه گات تجربه ناخوشایندی از خدمت سربازی در جنگ جهانی دوم داشت که برداشت مستقیم از آن را در سلاخ‌خانه شماره پنج تصویر کرده است. اما در آثار دیگرش مانند زمان لرزه هم بازتاب‌های آن را نشان می‌دهد. اصل کلی بر این است که خطر جنگ و نابودی ناشی از سلاح‌های مرگبار جدید می‌تواند به همه مردم جهان نزدیک باشد.

« بعد از اینکه آمریکایی‌ها یک بمب روی هیروشیما و یکی هم روی ناکازاکی انداختند قرار شد که بمب دیگری روی یوکوهاما بیندازند ... بمب بنفش رنگ و به بزرگی منبع آب گرم در زیرزمین یک دبیرستان معمولی بود. آنقدر بزرگ که در محفظه مخصوص جا نمی‌گرفت به همین دلیل آن را زیر شکم هواپیما بستند و زمانی که هواپیما بلند می‌شد بمب فقط نیم متر با باند فاصله داشت» صفحه 26

ونه گات در این رمان حرفه‌های اجتماعی مانند پلیس و آتش‌نشان و همینطور حرفه خودش به عنوان یک داستان نویس و تمام کار‌هایی که با ثبت اطلاعات یا انتشار آن سر و کار دارند را به استهزا می‌گیرد و بسیاری از آموزش‌ها یا رسانه‌ها را متهم به دگرگون کردن واقعیت می‌‌کند.

« بچه‌ها به فیلم‌هایی علاقه دارند که صحنه‌های کشت و کشتار زیادی داشته باشند چون بازیگران این فیلم‌ها وانمود می‌کنند که مردن چندان هم دردناک نیست و افرادی که تفنگ به دست دارند را می‌توان متخصصان غیر رسمی بیهوشی نامید.» صفحه 264

انتشارات مروارید زمان لرزه را با ترجمه «مهدی صداقت پیام» منتشر کرده است. این رمان خط داستانی مستقیم را دنبال نمی‌‌‌کند اما می‌توان پیوستگی‌هایی منظمی را بین بخش‌های آن یافت.

 هشت اردیبهشت 94

روزنامه  اعتماد  ضمیمه کرگدن


 
 
خیالات ماهی بزرگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

خیالات ماهی بزرگ

 

محمد سرابی

 

تیم برتون کارگردان خیال‌پرداز و صاحب سبک یکی از معروف‌ترین آثارش را از روی کتاب کوچک دانیل والاس نویسنده‌ای گمنام اقتباس کرده است. این کتاب با شیوه خاص و دور از معیار‌های عادی نوشته شده و تفاوت‌هایی با فیلمی که از روی آن ساخته شده است دارد.

ماهی بزرگ داستان پدری داستان پرداز و پسر جدی است و در فضایی نیمه روستایی که دائما با طبیعت درگیر است شکل می‌گیرد. پدری به نام ادوارد بلوم که ماجرا‌هایی عجیب، باور نکردنی و سرگرم‌کننده از دوران جوانیش برای همه تعریف می‌کند. اتفاقاتی که چندان هم غیر عادی نیست ولی به نظر میاید از ذهن پیر و بیمار پدر منشا گرفته باشد.

« برف همه جا را پر کرده بود. 10 کیلومتر راه رفت تا به مدرسه کوچکشان رسید. در راه مردی را دید که در قالبی از یخ منجمد شده بود. خودش هم داشت یخ می‌زد. چند دقیقه‌ای زود رسید. معلم‌شان روی پشته‌ای چوب نشسته بود و مطالعه می‌کرد. تنها چیزی که از مدرسه باقی‌مانده بود بادنما بود. ما بقی زیر بارش برف آخر هفته مدفون شده بود. گفت صبح به خیر ادوارد. ادوارد جواب داد: صبح به خیر. و آنوقت بود که یادش آمد مشق‌هایش را فراموش کرده است. برگشت خانه تا مشق‌هایش را بیاورد.» صفحه 11

زندگی شخصیت اصلی می‌تواند ماجرای یک کتاب آموزشی درباره موفقیت باشد. از روزی که در شهر کوچک و فقیر و خسته کننده‌ای به دنیا میاید و بعد از آن که صاحب ثروت می‌شود -  آن هم از راه بازاریابی - و همه از او خوششان میاید، مردی که زندگی شاد و خانواده‌ای خوشبخت دارد. اما تفاوت از اینجا شروع می‌شود که ما در این داستان غول‌های بزرگی را می‌بینیم که حیوانات مزرعه را می‌خورند. پیرزنی که جوانان می‌توانند آینده‌شان را در چشم مصنوعی او ببینند و سگ‌های وحشی که آماده دریدن همه هستند. داستان را پسر برای خواننده تعریف می‌کند و از پدرش با ضمیر سوم شخص و معمولا با اسم کوچک نام می‌برد. همین روش فاصله مفیدی میان روایتی که می‌خوانیم و آنچه که رخ داده است  ایجاد می‌کند گویی یک ماجرا را بعد از گذشت زمان و از زبان واسطه‌ای می‌شنویم که گاهی جزئیات بسیار دقیقی را می‌داند.

« بالاخره پدرم کسی را به نام ویلی ملاقات کرد. مرد روی نیمکتی نشسته بود و وقتی ادوارد به او رسید بلند شد انگار منتظرش بوده باشد. گوشه‌های لبش خشک و ترک خورده بود، موهای کوتاهش خاکستری و زبر و چشمانش ریز و سیاه. سه انگشتش را از دست داده بود. دو انگشت از یک دست و یک انگشت از دست دیگر. و پیر بود. آن قدر پیر بود که به نظر می‌رسید تا جایی که آدمیزاد می‌تواند در مسیر زمان جلو رفته بود.» صفحه 39

ما زمانی با ادوارد بلوم آشنا می‌شویم که مرده و پسرش به او ایمان آورده است. صحنه‌ای که قهرمان در بستر مرگ قرار دارد چند بار در طول کتاب تکرار می‌شود. برش‌های گوناگونی از زمان‌ها مختلف دنیا‌های پسر که بسیار واقع بین است و پدر که هیچ وقت مشخص نمی‌شود کدام داستانش واقعی است و کدامیک خیالی به هم وصل می‌شود و داستانی شکل می‌گیرد که اگرچه شیوه روایی خاصی دارد اما پیوستگی‌های درونی را حفظ کرده است. نشر مرکز این کتاب را با ترجمه احسان نوروزی منتشر کرده است.

روزنامه اعتماد 1 اردیبهشت 94 ضمیمه کرگدن شماره 7 صفحه 23


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

27 فروردین 94 روزنامه همشهری - دوچرخه


 
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 
گفت‌وگو با علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی پویانمایی (انیمیشن)

فیلم‌های پویانمایی چه طور تولید می شوند؟

محمد سرابی:
فیلم‌های پویا‌نمایی (انیمیشن‌) هالیوود را گروه‌های بزرگی با برنامه‌ریزی شرکت‌های بزرگ تولید می‌کنند، چون ساختن یک فیلم پویا‌نمایی کار بسیار دشواری است، سخت‌تر از ساختن فیلم زنده. به‌خاطر همین، کشور‌های کمی به‌طور مستمر و گسترده فیلم‌ پویا‌نمایی تولید می‌کنند.

شاید این روزها، مخصوصاً در تعطیلات نوروز، پویانمایی‌های کوتاهی را  دیده باشید که با نام «دیرین دیرین» از تلویزیون پخش می‌شد و البته پخش آن در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی ادامه دارد. این مجموعه‌ فیلم‌ کوتاه اغلب با زبان طنز و البته با نگاهی نقادانه، به وضعیت، رفتارها و روابط انسان امروزی با محیط پیرامون خود و دیگران می‌پردازد. این مجموعه، از تازه‌ترین ساخته‌های علی درخشی، کارتونیست و سازنده‌ی فیلم‌های پویا‌نمایی است. با این هنرمند درباره‌ی خودش، پویانمایی و تکنیک‌ و خلاقیت در این هنر به گفت‌وگو می‌نشینیم.

  • تلویزیون معمولاً فیلم‌های پویانمایی (انیمیشن‌) پخش می‌کند. اغلب برای بچه‌ها و البته گاهی برای عموم بیننده‌ها. این فیلم‌ها چه‌طور ساخته می‌شوند؟

انیمیشنی که اول پدید آمد از نوع کاغذی یا پیپر (paper) بود، یعنی همه‌ی تصاویر را روی کاغذ می‌کشیدند و بعد نمایش می‌دادند. بخش‌هایی از تصاویر روی طلق نقاشی می‌شد و قسمتی هم پس زمینه بود. یک تکنیک دیگر هم به اسم «کات اوت» هست که شبیه  کلاژ است. یعنی تصاویر جداگانه کشیده و بعد رویِ هم چیده و به هم‌دیگر چسبانده می‌شوند. این تکنیک هم از قدیم بوده، مثل استاپ موشن1 در فیلم‌های عروسکی. الآن نرم‌افزار‌هایی آمده که می‌شود همه‌ی این تکنیک‌ها را کنار هم پیاده کرد. «تری.‌دی مکس» یکی از این نرم‌افزار‌ها است. در هالیوود هم با این نرم‌افزار‌ها کار می‌کنند.

  • ولی هنوز هم کارتون‌های زیادی به صورت دو بعدی تولید می‌شود.

خروجی دو بعدی می‌گیرند. انیمیشن دو بعدی جذابیت‌هایی دارد که از بین نمی‌رود. برای همین همه‌ی کارتون‌ها را سه‌بعدی نمی‌سازند. نرم‌افزار‌هایی هست که یک قسمت کات‌اوت می‌سازد، ولی جایی که لازم است حرکات پیچیده‌تر باشند، به روش پیپر کار می‌کنند و گاه در بخشی دیگر تکنیک سه‌بعدی را به کار می‌گیرند و دوربین را حرکت می‌دهند. اما موقع خروجی گرفتن و زمانی که باید محصول نهایی انتخاب شود، باید تکنیک را مشخص کرد. مثلاً مجموعه‌ی «شکرستان» از نظر تکنیکی کاملاً کات‌اوت است، اما در نرم‌افزار تری‌.دی آماده شده است.

  • این ابتکارها خیلی جذاب است.

جذاب‌تر از این هم وجود دارد. در کارهای «آوانگارد»2 و «آرتیستی» با رنگِ روغن روی شیشه و یا با شن، تصاویر را می‌سازند. انیمیشن محدودیت ندارد.

  • یعنی در همه‌ی کارتون‌های قدیمی که بدون کامپیوتر ساخته شده‌اند، تک‌تک فریم‌ها را کشیده بودند؟ این کار خیلی وقت‌گیر و طاقت‌فرسا نیست؟

چرا. تقریباً در هر قسمت 20 دقیقه‌ای، 10 یا 20 طراح اصلی هستند که حرکت‌های کلیدی را طراحی می‌کنند. گروهی هم فاصله‌ی بین این حرکت‌ها را پر می‌کنند که به این فاصله «بیتوین» می‌گوییم. بعد همه‌ی این‌ها با قلم‌گیری و اصلاح یکدست می‌شود. من  آن تکنیک را هم در آخرین روز‌هایی که هنوز در ایران کار می‌شد، تجربه‌ کرده‌ام که جذابیت‌های خودش را داشت. در این تکنیک، نیروی کار زیاد با بازدهی بالا لازم است. ژاپنی‌ها هفته‌نامه‌های کمیک‌استریپ فراوانی دارند. فکر کنید هر هفته چه‌قدر کمیک‌استریپ تولید می‌شود و کسانی که به‌‌آن‌ها علاقه دارند مجلات را می‌خوانند و بعد هم آن‌ها را دور می‌اندازند. طراح‌های پویانمایی (انیمیشن) ژاپنی، بازدهی بالایی داشتند، اما در زمینه‌ی نگارش داستان ضعیف بودند. برای همین، داستان‌های کلاسیک مثل تام سایر و بینوایان را می‌ساختند، مثل همه‌ی آن‌هایی که ما در بچگی می‌دیدیم.

  • این تکنیک وقت‌گیر است و به گروه بزرگی احتیاج دارد. نسلی که الآن داریم شاید این ‌قدر صبر نداشته باشند؟ رایانه زمان کار را کم نمی‌کند؟

خروجی‌ ما در آن زمان بد نبود و الآن هم نرم‌افزار‌هایی ساخته شده که تولید خیلی بالا را فراهم می‌کند. پارسال بخشی از پروژه‌ی «بر همگان واضح و مبرهن است» از تلویزیون پخش شد. من این اثر را با همین تولید بالا ساختم. روش کار، کات‌اوت بود، ولی به لطف نیرو‌هایی که خیلی خلاقانه کار می‌کردند و نرم‌افزارهایی که به کار می‌گرفتیم، بازدهی خیلی خوب بود و به نظرم می‌شود در زمانی کم‌تر از یک سال و حتی شاید در چند ماه یک فیلم بلند تولید کرد.

  • گروهی که یک فیلم پویانمایی می‌سازند، مدتی طولانی باید با هم‌دیگر کار کنند. آیا معمولاً  دچار اختلاف نمی‌شوند؟ چه‌طور  همه‌ی آن‌ها را با هم هماهنگ می‌کنند؟

با برنامه‌ریزی می‌شود این کار را کرد. البته مسئولیت‌ها روی دوش یک نفر است، ولی اگر ابزار‌ها و طراح‌ها و مخاطب مشخص باشند می‌شود این کار را انجام داد. من حیات وحش را با تیم خیلی جمع و جوری کار کردم. شاید پنج، شش نفر بودیم. می‌دانستم که از نظر نیروی انسانی محدودیت دارم. یک انیماتور داشتم به نام مهران ایرانلو که فوق‌العاده بود.

البته نمی‌شود سه انیماتور کنار هم بگذاریم. ما انیماتور خوب داریم ولی کنار هم کار نمی‌کنند، چون سلیقه‌هایشان معمولاً متفاوت است. حکایت همان مَثَل می‌شود که: «...دو پادشاه در یک اقلیم ‌نگنجند.» بازدهی ما در مقایسه با کشور‌هایی که قدرت‌های انیمیشن هستند، پایین‌تر است، یعنی تولید فیلم انیمیشن در کشور ما خیلی کند پیش می‌رود. انیمیشن کاری است که بازدهی در آن خیلی اهمیت دارد وگرنه چیزی مثل رج زدن موقع مشق نوشتن می‌شود.

  • در دوران نوجوانی هم در گروه‌های هنری فعالیت می‌کردید؟

نه. اتفاقاً خجالتی بودم و در این فعالیت‌ها شرکت نمی‌کردم. معمولاً خودم بودم و نقاشی‌هایم.

  • پس چه‌طور الآن می‌توانید یک گروه را برای تولید فیلم پویانمایی هدایت کنید؟

معمولاً کار جمع‌و‌جوری برمی‌دارم که بتوانم  قسمت‌های مختلف آن را کنترل کنم. البته الآن برادرم مدیر شرکتی است که پروژه‌هایمان را در آن‌جا انجام می‌دهیم. کار‌ها را تقسیم می‌کنیم و به‌تدریج پیش می‌بریم. از طرف دیگر با نیرو‌های محدودی کار می‌کنیم که سلیقه‌ی مشترک داشته باشیم.

  • البته در آموزش جدید می‌گویند که دانش‌آموزان باید کار‌ گروهی را تجربه کنند تا در آینده بتوانند کار‌های گروهی انجام دهند.

من متولد 1355 هستم. الآن کسانی که کار انیمیشن می‌کنند یا نسل من هستند یا چند سال جوان‌تر از من. سیستم آموزشی دوره‌ی ما پر از ایراد بود و خلاقیت در آن کشته می‌شد.

کار‌های جمعی، محدود می‌شد به دهه‌ی فجر و مسابقه‌های آن موقع. اتفاق دیگری یادم نمی‌آید. حتی ریاضیات هم حفظ کردنی شده بود. من هیچ وقت نمی‌فهمیدم جبر یعنی چه و به چه دردی می‌خورد؟ الآن می‌فهمم که کاربردش چیست. کافی بود دبیر‌ها یک توضیح کوچولو می‌دادند که کجا از این معادله‌های سرعت استفاده می‌شود و اگر این علم نبود کسانی که در برج مراقبت هستند، نمی‌توانستند هواپیما را برای فرود روی باند هدایت کنند. لازم نبود توضیح زیادی بدهند، اما اگر این را می‌گفتند، ما همه بیست می‌گرفتیم.

 

 

  • فکر می‌کنید نسل جدید کودکان چه کارتونی دوست دارند؟

باب اسفنجی.

  • باب اسفنجی گاهی حرف‌های جدی می‌زند که برای بزرگ‌سال‌ها معنی دارد.

من شنیده‌ام که این کارتون مخرب است، ولی بچه‌ها عاشقش هستند. مهم‌تر از همه این است که خودش بچه است، ولی توی همبرگر فروشی کار می‌کند. الآن خیلی نمی‌شود بچه را محدود کرد که کار بزرگ‌سال نبیند. بعضی وقت‌ها آدم‌بزرگ‌هایی مثل من که هنوز علاقه‌مندی‌های بچگی را با خودشان دارند کار کودک می‌سازند، اما دغدغه‌هایی که دارند مال دنیای بزرگ‌سالی است. برای همین، این را توی کار‌هایشان می‌بینیم. البته انیمیشن‌هایی هم داریم که فقط برای بزرگ‌سال تولید می‌شود، ولی باب اسفنجی همه‌جور مخاطبی دارد.

  • می‌گویند انیماتور‌های هالیوود و طراح‌های جلوه‌های ویژه، شاگرد نسل قبل بوده‌اند و چند نسل پشت سرهم، از یک‌دیگر یاد می‌گرفتند و به هم یاد می‌دادند که الآن فیلم‌های سینمایی مثل هابیت‌ را می‌سازند. در ایران هم این سبک استاد و شاگردی لازم است؟

استاد من در کاریکاتور آقای جواد علیزاده بود و مدت‌ها کار می‌زدم و ایشان رد می‌کردند. از ایشان خیلی یاد گرفتم، اما متاسفانه در انیمیشن ایران گسستگی وجود دارد. پدر انیمیشین ایران استاد زرین‌کلک که کار‌های خیلی خوبی در شرایط سخت ساختند، اما بعد دیگر نساختند و فرصتی برای آموزش به‌وجود نیامد. برای آقای فرشید مثقالی هم که آثار بسیار خوبی داشتند استودیویی نبود تا شاگرد تربیت کنند. فعال‌ترین نهادی که انیمیشن کار می‌کرد، کانون پرورش فکری بود و گاهی هم صدا و سیما. با این تعداد کم و تولید محدود نمی‌شد شاگرد تربیت کرد. حالا نسلی آمده که دارد از طریق تماشا کردن آثار خارجی یاد می‌گیرد و این به هر حال خوب نیست. الآن کسانی هستند که نرم‌افزار یاد می‌گیرند، یک کار کوتاه می‌سازند و می‌گذارند توی شبکه‌های اجتماعی و 10 هزار تا لایک می‌گیرند، بدون این‌که کارشان به‌صورت اساسی نقد شود. با همان ضعف‌هایی که دارند باقی می‌مانند چون در این شبکه‌ها که با نقد واقعی روبه‌رو نمی‌شوید. کاریکاتور هم به همین مشکل دچار شده است.

  • شما زمانی کمیک‌استریپ می‌کشیدید. چرا این نوع تصویرسازی در ایران پانگرفته است؟ ما تقریباً مجله‌ی تصویری برای کودکان نداریم.

 

من کارتون‌استریپ می‌کشیدم. کمیک کتاب‌ داستان‌های مصور است که برخلاف اسمش، قرار نیست بخنداند. مطالب دراماتیک و هیجان‌انگیز و اکشن است. کارتون‌استریپ به کاریکاتور شبیه است و اتفاقی است که در چند تصویر می‌افتد. کمیک به سینما نزدیک است. در ایران علاقه‌مندی به کمیک‌استریپ  هست، ولی صنعتش نیست.  تیراژ این مجله‌ها در آمریکا و ژاپن خیلی زیاد است و سبک مخصوص خودشان را دارند که شاید توی ایران جواب ندهد. با تقلید از آن‌ها نتیجه‌ی درستی به دست نمی‌آید. کمیک‌استریپ در ایران هم می‌تواند جا بیفتد، به شرطی که نویسنده داشته باشیم.

  • می‌شود از منابع فرهنگی خودمان استفاده کنیم.

خیلی وقت‌ها از شاهنامه صحبت می‌کنند، اما شاهنامه یک شاهکار ادبی است و بخش زیادی از آن به این برمی‌گردد که فردوسی استاد به کار گرفتن کلمات بوده است. وقتی می‌خواهیم این را تصویری بکنیم قسمت بزرگی از حالت ادبی نابود می‌شود. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما تصویری نیست و فضاسازی آن، مایه‌های تصویری ندارد. این میراث ارزشمند ادبی، قابل احترام و خیلی هم جذاب است، اما بر اساس کلمات ساخته شده نه تصاویر. این را هم در نظر بگیرید که «بت‌ من» و «اسپایدر من» می‌توانند در جنگ‌هایشان تحقیر شوند و شکست بخورند، اما مخاطب ایرانی دوست ندارد رستم تحقیر شود. این شخصیت‌های اسطوره‌ای حق ندارند اشتباه کنند. برای همین من فکر می‌کنم باید نویسنده تربیت کنیم.

  • شما خودتان به نویسنده می‌گویید چه بنویسد؟

من می‌گویم خلاقیت داشته باشد و  تخیل مخاطب را به کار بیندازد. ذهنش را از همه‌ی انیمیشن‌هایی که دیده خالی کند و چیزی را پیاده کند که در ذهن خودش است و شبیه چیز دیگری نیست. من به خلاقیت بها می‌دهم. چیزی که در دوره‌ی کودکی ما به آن بها داده نمی‌‌شد. حتی پزشک‌ و مهندس‌ هم باید خلاقیت داشته باشد.

***

استوری‌بردی برای حیوانات

مجموعه‌ی حیاتِ وحش در جشنواره‌ی پویانمایی، هم در بخش مسابقه‌ی ایران و هم در بخش بین‌الملل، برنده‌ی عنوان بهترین اثر تلویزیونی شد. با این‌که کار دوبله نشده بود، داور‌های بین‌المللی هم به آن رأی دادند. گوینده‌ی آن، محمدرضا علی‌مردانی نیز به‌دلیل خلاقیت در بداهه‌گویی مورد تقدیر قرار گرفت. حیات وحش جایزه‌ی خانه‌ی سینما را هم گرفت. درخشی درباره‌ی این اثر می‌گوید: «دیالوگ‌ها را خودم می‌نوشتم، اما از آن‌جا که آقای محمدرضا علی‌مردانی آدم خیلی خوش‌صحبت  و خلاقی است در استودیو آن‌ها را عوض می‌کردیم. فکر می‌کنم سال 87 یا 88 شروع کردیم و 16 قسمت تولید شد.

تهیه‌کننده در فکر یک پروژه‌ی ارزان و طولانی بود که با هزینه‌ی کم قسمت‌های زیادی تولید کنیم.  من ایده‌ی حیات وحش را در کاریکاتور اجرا کرده بودم و می‌خواستم یک کار خاص انجام بدهم که ماندگار شود. قسمت اول را که ساختم، دیدم بودجه فقط جواب سه، چهار نفر از عوامل تولید را می‌دهد. هیچ پولی برای خودم یا برادرم نمی‌ماند، آن بچه‌ها هم زیاد نمی‌گرفتند، ولی کار را جلو بردند. یکی از نمونه کار‌های شرکت از دفتر ما بیرون رفته بود و توی اینترنت پخش شده بود. تیتراژ هم نداشت اول یک قسمت پخش شد بعد دو قسمت دیگر هم لو رفت. هنوز هم نمی‌دانیم کی این کار را کرد. بعداً هم شبکه‌ی آی.فیلم آن را پخش کرد و الآن همه‌ی قسمت‌هایش توی اینترنت هست. آن اوایل که دیده شده بود می‌گفتند انیمیشن خارجی با دوبله‌ی ایرانی است. کسی فکر نمی‌کرد این انیمیشن توی ایران ساخته شده باشد.»

از درخشی سؤال می‌کنم که فیلم‌نامه‌های قسمت‌های بعدی را دارد؟ درخشی جواب می‌دهد: «نه، فیلم‌نامه‌ای نداشتم و همه را همان روز می‌نوشتم. کنار انیماتور بودم استوری بورد می‌زدم و همان موقع پلان‌پلان می‌ساختیم.»  الآن فرصت خوبی است که معنای کلمه استوری بورد را بپرسیم. او می‌گوید: « برای هر فیلم یک فیلم‌نامه داریم که قصه را توضیح می‌دهد یعنی شخصیت پردازی و فضا‌ها. این که فیلم‌نامه از نظر بصری چه‌طور ارائه شود و نمابندی‌ها چه شکلی باشد می‌شود دکوپاژ. مثلاً در فیلم‌نامه نوشته که شخصیت وارد خانه می‌شود. حالا دوربین چه‌طور این شخصیت  را نشان می‌دهد. از بالا؟ از روبه‌رو؟ از پشتِ سر؟ چه‌قدر از در خانه در کادر دوربین مشخص است؟  تمام این‌ها در سینما دکوپاژ است.

در انیمیشن به این  قسمت که طراح‌ها آن را می‌سازند استوری بورد می‌گویند. حیات وحش به همان سبک پیپر سنتی فریم به فریم طراحی شده بود. من چون خیلی به طراحی کیفی اهمیت می‌دادم تصاویر میانی را حذف کردم. در کار پیپر معمولاً تصاویر کلیدی داریم که اصلی‌ترین حالت‌ها هستند، آن حرکت‌های میانی را، که معمولاً چشم نمی‌بیند و بیتوین نام دارد، به دست طراح‌های دیگر می‌دهند. طراح‌های خوب این کار را قبول نمی‌کنند. طراح‌های متوسط هم کار را خوب انجام نمی‌دهند. بنابراین انیمیشن پییر در ایران لنگ می‌زند. من قسمت‌های بیتوین را حذف کردم و حرکت‌ها را هم طوری طراحی کردیم که بیتوین زیادی نخواهد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. استاپ موشن: یکی از تکنیک‌های ساخت فیلم پویانمایی است. در این روش، انیماتور اجسام و یا شخصیت‌های درون صحنه را به‌‌صورت کاملاً تدریجی به حرکت درمی‌آورد و عکس می‌گیرد. وقتی این عکس‌ها پشت سر هم نمایش داده می‌شوند، بیننده احساس می‌کند که انگار خود اجسام و شخصیت‌ها حرکت می‌کنند.

2. آوانگارد: پیشتاز، پیشرو. در هنر نیز به‌طور کلی، این پیشرو بودن در اثر بروز می‌کند که بیرون از جریان‌های رایج و معمول خواهد بود.

 

27 فروردین 94 - روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه


 
 
کاخ رویا‌ها - اسماعیل کاداره
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤
 

اداره رویا‌پردازی

نگاهی به کتاب « کاخ رویا‌ها» نوشته اسماعیل کاداره

محمد سرابی

«مارک عالم» مرد جوانی از یک خانواده با اصل و نسب و پر افتخار با معرفی‌نامه‌ای در جیب به «تابیر ساراییل» می‌رود؛ جایی که رویا‌های رعایای سلطان عثمانی تفسیر می‌شوند.

نویسنده آلبانیایی تبار این کتاب «اسماعیل کاداره» جزییات صحنه و شخصیت‌ها را به دقت توصیف کرده است.کاخ رویا‌ها که شبیه به معابد بزرگ و فراموش شده است و راهرو‌های خالی و بدون نشانه‌ آن بارها باعث گیج شدن مارک می‌شود در واقع یک ساختمان اداری در وسط شهر است و مثل هر اداره دیگری بخش پذیرش، انتخاب، تفسیر و بعد بایگانی دارد. کل اداره بر اساس این نظریه ساخته شده است که تعبیر خواب موضوعی کاملا جدی است و برای اینکه بشود از راه آن آینده را پیش بینی‌ کرد باید خواب‌های همه مردم کشور را جمع و تدوین کرد. همه مردم حتی روستاییان مناطق دور افتاده هم خواب‌هایشان را برای نمایندگان محلی سازمان تعریف می‌کنند تا به دست اداره مرکزی برسد. انبوهی از نوشته‌ها که به شکل پرونده‌های ضخیم در آمده است دائما دسته بندی، ارسال و بررسی می‌شوند. قسمت زیادی از این رویا‌ها طی روند اداری کنار می‌روند اما بخش باقیمانده اگر مهم محسوب شود می‌تواند در تصمیم‌گیری‌های اساسی کشور تاثیر بگذارد.

مارک خیلی سریع‌تر از آنچه که تصور می‌‌کند استخدام می‌شود و کارش را شروع می‌کند اما بیشتر اوقاتش به این می‌گذرد که بفهمد در تابیر ساراییل واقعا چه می‌گذرد؟کارمندان اگر چه برنامه کاری دقیق و آزار دهنده‌ای دارند - مانند اینکه دست جمعی و در زمان مشخصی قهوه بخورند – اما از روابط معمول میان کارمندان و گروه‌های کاری هم بی‌بهره نیستند و هر بخش خودش را مهمترین قسمت اداره می‌داند.

رمان کاخ آرزو‌ها انتقادی از حکومت‌های تمامیت‌خواه است و نه تنها بوروکراسی بلکه هراس بیمارگونه این دولت‌ها از نفوذ اندیشه‌های مخالف را به تصویر می‌کشد. اگر چه در رمان به صراحت از پادشاهی عثمانی نام برده می‌شود اما این کتاب به محض انتشار در سال 1981 در کشور کمونیستی آلبانی ممنوع شد.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن – 9 تیر 94


 
 
ظلمت در نیمروز نوشته آرتور کستلر
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
 

دندان درد نظام کمونیستی

کتاب «ظلمت در نیمروز» نوشته آرتور کستلر

 

محمد سرابی

در هیچ جایی از کتاب «ظلمت در نیمروز» از استالین نام برده نمی‌شود اما برای همه مشخص است که مقصود از «شماره یک» او است. کسی که داستان را تعریف می‌کند هم یکی از افرادی است که در جریان تصفیه‌های داخلی سال‌های نزدیک به  1938 منتظر حکم دادگاه انقلابی است. او که روباشکف نام دارد یکی از انقلابی‌های بزرگ مارکسیست است که به همراه دیگران نظام شوروی را بنیان‌گذاری می‌‌کنند و مانند بسیاری از همرزمانش پس از مدتی دچار تصفیه می‌شود. این اتفاق پس از انقلاب اکتبر چند بار در روسیه تکرار شده بود و در هر مرحله گروهی از انقلابیان به دست گروه دیگر از میان برداشته شدند به همین دلیل می‌توان روباشکف را مانند تروتسکی یک مبارز یا مانند بوخارین یک متفکر تصور کرد. « آرتور کستلر» نویسنده مجارستانی کتاب هر دو جنگ جهانی را تجربه کرده بود و سفر‌های زیادی به کشور‌های مختلف داشت.

روباشکف در ابتدای کتاب زندانی می‌شود و تقریبا تمام داستان را از درون زندان روایت می‌‌کند. او دندان دردی دارد که نشانه‌ای از پوسیدگی درونی هر نظام سیاسی تمامیت‌خواه است، دردی که آن را رنج می‌دهد اما باعث نمی‌شود از پا دربیاید. نظامی که روباشکف را زندانی و بازجویی می‌‌کند هم پس از دادگاه‌ها و اعدام های اعضایش به حیات خود ادامه می‌دهند. بازجویان دلیل‌های زیادی مانند حفظ اهداف انقلاب کمونیستی را شرح می‌دهند که حذف مخالفان را توجیه می‌کند و زندانیان هم تسلیم تشکیلاتی هستند که می‌خواهد آن‌ها را از بین ببرد.

روباشکوف به بازجویان و این تشکیلات نگاه می‌کند و به یاد میاورد که خودش آن را ساخته است و تا مدتی قبل قاب عکسش روی دیوار و در کنار عکس شخصیت شماره یک نصب شده بود. نام این کتاب که با ترجمه «مژده دقیقی» منتشر شده است یک اصطلاح مذهبی به معنای کشته شدن با وجود بیگناهی است اما روباشکف که خودش به ساختن این سیستم کمک کرده بود، بیگناه نبود.

روزنامه اعتماد 5 خرداد 94 ضمیمه کرگدن

 


 
 
رایش چهارم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 

رایش چهارم

 

محمد سرابی

 

مخالفان گونترگراس در تجمع‌هایشان دو حرف آخر نام خانوادگی او را که به دو s ختم می‌شد به صورت نشان اس اس، واحد نظامی آلمان نازی می‌نوشتند. گراس می‌دانست که سابقه عضویت او در ارتش نازی چقدر روی خوانندگان کتاب‌هایش می‌گذارد و مخصوصا داوران جایزه‌های ادبی را از انتخاب کتاب‌هایش منصرف می‌کند. کتاب‌های گراس موضعی ضد جنگ دارند اما او تا چند سال بعد از گرفتن نوبل ادبیات این راز را که زمانی به عنوان سرباز هیتلر خدمت کرده است مخفی‌ کرد. زمانی که در زندگی‌نامه‌اش نوشت در جوانی نازی بوده است و موقعی که در یک شعر به فعالیت‌های نظامی  اسراییل طعنه زد همان واکنش‌هایی را دید که انتظار داشت.

البته گراس آخرین نازی نبود. اسکار گرونینگ 93 ساله احتمالا باید آخرین کسی باشد که مستقیما متهم به دست داشتن در کشتار آشویتس است. خودش می‌گوید در آشویتس فقط حسابدار بوده و حساب لوازم شخصی باقیمانده از قربانیان را نگه می‌داشته اما متم است که در کشتن 300 هزار نفر نقش داشته است. گرونینگ یک بار دیگر همه به دلیل حضور در آشویتس به دادگاه فراخوانده شد اما اتهام او اثبات نشده بود. اشتباه گرونینگ این بود که فکر می‌کرد ماجرا تمام شده است بنابراین در مصاحبه با بی بی سی گفته بود که در زمان اعدام‌های زندانیان در آنجا بوده و همه چیز را دیده است. او این حرف را برای اثبات هلوکاست زده بود اما مصاحبه او در مجموعه تلویزیونی مستند آشوویتس، نازی‌ها و راه‌‎حل نهایی استفاده شد و حالا همین اعتراف به صورت مدرکی علیه او در آمده است.

بعضی‌های هم از اینکه شبیه نازی‌ها باشند ناراضی نیستند. از گروه پگیدا Pegida در آلمان که علیه مهاجران خاورمیانه‌ای فعالیت می‌کند و تا حالا سابقه خشونت نداشته‌اند تا حزب طلوع طلایی یونان که به وضوح نشانه‌های مشابه نژاد پرستان دارند همه می‌توانند نشانه‌ای از احیای دوباره نازیسم باشند. این ‌ها همه در صورتی است که به رایش چهارم و ادامه یافتن مرام نازی‌ها پس از سقوط برلین عقیده نداشته باشیم.  کسانی که رایش چهارم را باور دارند رد پای نازی‌ها را در نظام سیاسی اقتصادی امروز و حتی در حوادثی مانند انفجار آمیا دنبال می‌کنند.

عجیب نیست که در سال 2015 و حالا که 70 سال از پایان جنگ جهانی دوم می‌گذرد نظریه مرگبار نازیسم هنوز هم جلب توجه می‌کند؟

روزنامه روزان 15 اردیبهشت 94

Follow Your Leader by Esonax


 
 
گوریلی که به آدم نگاه می‌کند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
 

 گوریلی که به آدم نگاه می‌کند

محمد سرابی

 

آخرین ساخته گادفری رجیو Godfrey Reggio تماشاگران Visitors نام دارد و اولین تصویری که در آن دیده می‌شود صورت یک گوریل با مو‌های براق است که به دوربین نگاه می‌کند. البته در ادامه تماشاگران واقعی را می‌بینیم. انسان‌هایی از نژاد‌ها و سن‌های گوناگون که به دوربین خیره شده‌اند. نگاه کردن مستقیم یکی از تکنیک‌های رایج بین مستند سازان و عکاسان است. بر این اساس چهره انسانی دیگر می‌تواند پیامی را از نمایش دهنده به تماشاگر منتقل کند که بیشتر مفهومی عاطفی و شبیه به همدردی دارد.

اما در فیلم تماشاگران چندان از درد خبری نیست. در ساخته‌های دیگر رجیو مخصوصا سه‌گانه معروف کاتسی ( 1982 – 1988 – 2002 Qatsi ) تصاویر گوناگونی ار اوج و حضیض تمدن به نمایش در میاید که شامل سرگردانی بین دست‌ساخته‌ها و از دست رفته‌های بشر است. او در این فیلم‌ها روش‌های گوناگون تدوین را به کار گرفت که بیشتر از همه با استفاده فراوان از حرکت آهسته دیده شد.  برای نمونه سقوط فضاپیمای چلنجر در فیلم اول کاتسی Koyaanisqatsi  که پس از پرتاب از سکوی موشکی آتش گرفت و با تمام سرنشینانش سوخت، به شکلی نمایش داده می‌شود که در کادر صفحه، فقط گلوله فلزی شعله‌وری که به دور خود می‌گردد و در قوسی بلند پایین میاید را می‌بینیم. فاجعه تاریخ فضانوردی که در چند دقیقه با سقوط کابین اصلی رخ داد در پلانی بسیار طولانی‌تر از زمان رخ دادن آن تدوین شده است. بد نیست به این نکته هم توجه کنیم که بعد از سقوط چلنجر مشخص شد سرنشینان درون کابین تا پیش از برخورد به زمین زنده بودند و احتمالا نزدیک شدن به مرگ را حس می‌کردند.

این تکنیک حرکت آهسته در تماشاگران هم به کار گرفته شده اما کمتر به چشم میاید. می‌شود فهمید که سرعت فیلم گرفته شده از بازیگران و همینطور گوریل کمی کاهش یافته است.

تماشاگران و آثار مشابه آن‌ها آنقدر زیاد نیستند که تشکیل یک دسته اثر سینمایی یا  ژانر را بدهد. فیلم‌هایی طولانی و یکنواخت که تماشا کردن آن‌ها انگیزه کافی لازم دارد و در آن‌ها از داستان، بازیگر، کلام، نوشته و هیچ عنصر رایج دیگر خبری نیست. تنها تصاویری هستند که پشت سر هم همراه با موسیقی نشان داده می‌شوند. این آثار اگرچه در گروه مستند طبقه بندی می‌شوند اما تفاوت‌های جدی با فیلم‌های مستند عادی دارند که یک موضوع واضح را دنبالی می‌کنند.

بقیه سکانس‌های تماشاگران که از نمای بتونی مجتمع‌های مسکونی بزرگ یا ساختمان‌های متروک گرفته شده است هم به روال دیگری فیلم‌های این سبک همینطور به کندی پخش می‌شود. این قسمت از ساختمان‌های بناشده و رها شده در دیگر فیلم‌های همین کارگردان یا «باراکا» و «سمسارا» آثار دیگر کارگردان این ژانر رون فریک Ron Fricke هم به کار گرفته شده است اما رجیو در این فیلم تمرکز بیشتری بر تصاویر بسته داشته و دوربین را تا حد انگشت‌هایی که با صفحه‌های لمسی کار می‌‌کنند نزدیک کرده است. نما‌های بزرگ از حرکت سریع خودرو‌ها در بزرگراه یا تخریب انفجاری ساختمان‌ها در کار‌های قبلی رجیو تبدیل به ضبط صحنه‌ها در فضای آرام استدیو شده و اکنون که سینما به سمت سه بعدی شدن می‌رود این کارگردان از فیلم‌های رنگی قبلی به سوی اثری سیاه و سفید حرکت کرده است است. موسیقی تماشاگران نیز به نسبت سه‌گانه کاتسی خیلی آرامتر و تکراری تر اجرا می‌شود گویی تمام تمرکز بر تماشای چهره‌ها است. پیر‌ها، جوان‌ها،‌‌ بچه‌ها، آدم مصنوعی و گوریل.

روزنامه روزان 17 فروردین 94

 http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/f/fe/Visitors_%282013_film%29.jpg/220px-Visitors_%282013_film%29.jpg


 
 
قصه‌هایی که پدرم به من آموخت - بلقیس سلیمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
 
گفت‌وگوى دوچرخه با بلقیس سلیمانی، نویسنده

قصه‌هایی که پدرم به من آموخت

محمد سرابی:
شب یلدا، شب قصه‌گفتن بود؛ قصه‌هایی که هرکدام برای بچه‌ها راهی به دنیای خیال و افسانه و آرزو باز می‌کرد، آن‌هم زمانی که هنوز سرگرمی‌های دیگری وجود نداشت.

داستان‌ها هم از دل همین قصه‌ها بیرون آمدند. «بلقیس سلیمانی» داستان‌نویس، منتقد ادبی و داور بسیاری از مسابقات داستانی است. او هرچند برای بزرگ‌سالان می‌نویسد، اما خاطرات و تجربیات کودکی و نوجوانی را سرمایه‌ی اصلی یک نویسنده می‌داند.

سلیمانی که قصه‌گویی‌های پدرش در شب‌های سرد زمستان را به یاد دارد برای ما از آن دوران می‌گوید.

 

  • در کودکی و نوجوانی قصه گوش می‌کردید؟

بله و شاید به‌خاطر همین بود که داستان‌نویس شدم. من اهل یکی از روستاهای «رابر» کرمان به نام «موردوئیه» هستم. روستای ما از خوش ‌آب‌و‌هواترین مناطق کرمان بود، اما در دهه‌ی اخیر دچار خشک‌سالی شده است. موردوئیه تا حدود سال‌های 1350 یا 1353 برق نداشت. برای همین بزرگ‌تر‌ها برای سرگرمی‌ بچه‌ها و همین‌طور سرگرمی خودشان قصه می‌گفتند. شب‌های بلند زمستان دور هم جمع می‌شدند و با تعریف‌کردن قصه اوقات را دور هم می‌گذراندند. اسم پدر من حاج اسماعیل بود. در قصه گفتن مهارت زیادی داشت و چون باسواد بود، شاهنامه و امیر ارسلان می‌خواند. قصه‌‌ی جن و پری می‌گفت. از سحر و جادو تعریف می‌کرد و داستان‌های مفصلی از افسانه‌های محلی کرمان می‌گفت.

  • چه‌قدر جذب این قصه‌های قدیمی می‌شدید؟

بگذارید ماجرایی را برایتان تعریف کنم. اوایل بهار بود و یک شب ما بچه‌ها دور اجاق هیزمی وسط خانه، قصه گوش می‌کردیم. هیزم‌ها را به این دلیل به یاد دارم که در روستای ما وقتی کسی هول می‌کرد، هیزم نیم‌سوز را به آب می‌زدند و آب را به او می‌دادند تا ترسش تمام شود. درِ اتاق‌های خانه‌ی ما رو به حیاط باز می‌شد. یکی از شیشه‌های در شکسته بود. پدرم داشت داستانی درباره‌ی «دیو» تعریف می‌کرد. جای خیلی پُراضطراب قصه، شریک پدرم که سن و سال زیادی داشت و مو‌های سر و ریشش ژولیده و سفید بود، سرش را از همان پنجره، توی اتاق آورد. از شش بچه‌ی توی اتاق چهار تا بیهوش شدند که من هم یکی از آن‌ها بودم. چیزی یادم نیست تا جایی‌که بیدار شدم و دیدم که چوب نیم‌سوز را توی آب زده بودند و آب را به من می‌دادند.

دوچرخه


 
 
ناهمگون و گرفتار هزارتو - سینمای تین ایجری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
 

 ناهمگون  و گرفتار هزارتو

 

محمد سرابی

 گروهی نوجوان که در شرایط دشوار نبرد و آزمون قرار گرفته‌اند و باید مثل مبارزان حرفه‌ای بجنگند. این  الگوی ثابتی برای چند فیلم اخیر «تین ایجری» در هالیوود است. در دونده هزار تو (The Maze Runner 2014) نوجوان‌هایی در یک مزرعه بیدار می‌شوند. جامعه کوچک دهکده مانندی بین دیوار‌های بلند شکل گرفته است و ساکنان آن نمی‌دانند از کجا آمده‌اند و باید چکار کنند. تنها می‌دانند هرکسی از دریچه میان دیوار‌ها عبور کند در هزار تویی خطرناک به دام میافتد و بر نخواهد گشت. قهرمان فیلم پسری است که می‌خواهد بگریزد.

همین داستان در ناهمگون (Divergent 2014) به شکل دیگری ساخته شده است. جامعه‌ای محدود به یک شهر، پس از جنگی بزرگ باقی مانده است و مردم آن به پنج طبقه کشاورز، نظامی، دانشمند، نیکوکار و حاکم تقسیم می‌شوند. گروهی نیز بدون طبقه و بی‌خانمان هستند. هر نوجوانی پس از رسیدن به بلوغ باید طبقه خود را انتخاب کند معمولا نوجوان‌ها شغل اجدادی دنبال می‌کنند اما برخی از هم طبقه خود ر تغییر می‌دهند. شهر آرام و بدون تنش است اما مشخص می‌شود که راز‌هایی در میان است و خطری برخی از افراد را تهدید می‌کند. قهرمان دختری است که می‌خواهد راز را پیدا کند.

در عطش مبارزه (The Hunger Games 2012) وقسمت‌های دوم و سوم آن که در سال‌های بعد به اکران در آمد هم قهرمان یک دختر است اما این بار داستان پیچیدگی بیشتری دارد. حکومتی ظالم و قدرتمند بر تمام کشور تسلط دارد و بهترین نوجوانان را وادار به کشتن یکدیگر می‌کند. قهرمانان نه تنها با یک بازی مرگبار بلک با یک قدرت مسلط و بی‌رحم هم روبرو هستند. کنایه‌های سیاسی و سمبل‌های تاریخی فراوانی در این مجموعه به چشم می‌خورند که گاهی به داستان‌های باستانی و گاهی به ایدئولوژی‌های معاصر شباهت پیدا می‌کنند. عطش مبارزه مانند هری‌پاتر که بر اساس کتاب‌های پرفروش ساخته شده است بر مبنای کتاب‌های سه گانه سوزان کالینز طراحی شده است و بخش دوم از قسمت سوم آن در سال 2015 وعده اکران دارد. قسمت‌های قبلی فروش خوبی داشتند و این موفقیت تا پایان کامل مجموعه پیش بینی می‌شود شاید به همین دلیل امکان ادامه دادن داستان در هر دو فیلم دیگر دونده هزارتو و ناهمگون هم طراحی شده است و پایان بندی هر فیلم به شکلی است که تماشاگر را در انتظار ادامه آن نگه دارد. هیچ یک از شخصیت‌ها آن‌چنان که در فیلم‌های چنددهه قبل رایج بود عصیانگر و آرمانگرا نیستند اما در میان نسل خود «فعال» و « موثر» به حساب میایند.  بازار مناسبی برای فیلم‌های دنباله‌دار با موضوع نوجوانان مبارز شکل گرفته که رو به گسترش است.

روزنامه روزان 25 آذر 93 صفحه آخر


 
 
آدامس‌های شبانه - سریال
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
 

آدامس ذهنی

 

 محمد سرابی

 

قبل از اینکه آدامس جویدن در ایران رایج شود هم کسانی بودند که فک و دندان خود را به جویدن صمغ گیاهان مشغول می‌کردند. سقز، کندر و مصطکی یا ترکیبی از همه این‌ها می‌توانست تقریبا همان خدمتی را ارائه که آدامس در زمان ما انجام می‌دهد. جویدن آدامس می‌تواند به آرام شدن اعصاب کمک کند اما فایده خاصی ندارد.

برنامه‌های صوتی و تصویری بخشی از زندگی روزمره شهرنشینان است. در میان تمام برنامه‌هایی که از شبکه‌های 24 ساعته تلویزیون پخش می‌شود همه چیز را می‌شود پیدا کرد. گزارش‌های ورزشی، اخبار، کارتون‌های کودکان، موسیقی، اخبار و فیلم‌های سینمایی. بخش مهمی از بهترین ساعات پخش در اختیار داستان‌های سرگرم کننده است. در بین‌ آن‌ها سریال‌ها بیشتر از همه‌ می‌توانند بینندگان را به خود وابسته کنند. هر سریال برای مصرف کننده‌ای ساخته می‌شود و سوژه‌های آن‌ها از معماهای خشن ماورایی تا خانوادگی‌های آرام متغییر است. با رونق دنیای دیجیتال فیلمسازهایی که تمام تمرکز خود را بر پرده‌های سینما‌ها گذاشته بودند هم به دنبال ساخت داستان‌های دنباله‌داری رفتند که بر روی لوح‌های فشرده توزیع می‌شد و امروز دنیای عصرگاهی خانه‌ها با سریال پر می‌شود.

دنبال کردن یک ماجرای طولانی و درگیر شدن با آن برای ذهن ما آرامش بخش است زیرا هرقدر بیشتر با آن همزیستی داشته باشیم بیشتر به شخصیت‌ها وابسته می‌شویم و آن‌ها را مانند انسان‌های واقعی می‌پذیریم. زمانی که یک سریال پس از گذشتن فصل‌های متمادی بالاخره تمام می‌شود احساس می‌کنیم دوستانمان را از دست داده‌ایم و وقتی سریال تازه‌ای شروع می‌شود دوستان جدید پیدا می‌کنیم. داستان‌ها تکرار می‌شوند. دشمنی و دوستی، قهر و آشتی‌، شرارت و معصومیت و همه چیز‌هایی که دوست داریم در این سریال‌ها جمع شده است. هرکسی می‌تواند سبک‌های مختلف را جستجو کند و درست مانند انواع مختلف غذا انواع سریال را هم پیدا کند. بعضی‌ از داستان‌ها بسیار پیچیده هستند و تحلیل و تفسیر داده‌های آن بخش مهمی از مغز را اشغال می‌کنند برای همین ذهن باید دائم هوشیار و محاسبه‌گر باقی بماند. این سریال ابزار خوبی برای استراحت کردن نیست چون انرژی مضاعفی برای نگهداری و به روزرسانی اطلاعات از تماشاگر طلب می‌کند اما مخاطبان خاص خودش را دارد. سریال هم هستند که می‌شود به راحتی از دیدن چند قسمت آن صرفنظر کرد زیرا هر داده‌ای را بارها تکرار می‌کنند و در آن آدم‌ها به زبان خودشان رو به دوربین می‌گویند که می‌خواهند چکار کنند. این محصولات مناسب ذهن خسته شهری هستند و به آن آرامش می‌بخشند. تماشای این سریال‌ها ساده‌تر است و در هر فرهنگی از آسیا تا آمریکا نمونه‌های محلی به تناسب فرهنگ بومی و سطح انتظار مردم آن‌ تولید شده‌است. تماشای آن‌ها مثل جویدن یک آدامس گاهی تنها سرگرمی ممکن و در دسترس است.

روزنامه همشهری 22 دی 1393


 
 
ماه پیشونی - قصه‌های شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
 

ماه پیشونی

 

 محمد سرابی

 

« بعد از اینکه چند شب و روز راه رفت، توی بیابون، جایی که هیچ کسی نبود، چشمش به یک باغ افتاد. یک باغ بزرگ و سر سبز که دور تا دورش دیوار‌های خیلی بلند داشت... »

پیرمردی که بالای کوه زندگی می‌کند، چشمه‌ای که ناگهان از زمین می‌جوشد و درنده‌ای که در کمین بچه‌های دورشده از خانه است تصاویر قدیمی قصه‌های کودکان بودند. داستان‌هایی که مادربزرگ‌ها در شب‌های سرد و طولانی زمستان تعریف می‌کردند و بچه‌ها قد و نیم قد را برای لحظه‌ای روی زمین می‌نشاندند تا از دنیای ساده خودشان فاصله بگیرند و خیالشان را به پرواز دربیاورند. دنیای قصه‌ها نشان می‌داد که غیر از کار در مزرعه و آبیاری زمین و انبار کردن محصول جهان دیگری هم وجود دارد که در آن مردان و زنان جوانی شاد و زیبا زندگی می‌کنند و در جستجوی خوشبختی قدم بر می‌دادند. دنیای قصه‌ها پر از راز بود. دره‌ای‌ که شب‌های صدای ساز و آواز از آن میاید، موجودات کوچکی که در تاریکی خانه های مخروبه‌ای پرسه می‌زنند، غول‌های وحشی تنومند که در بیابان‌ها شکار می‌کنند و هزاران فضای رمزآلود دیگر که همگی در اطراف محل زندگی بودند دنیای بچه‌ها را بزرگتر می‌کرد. بچه‌ها از کودکی با این داستان‌ها آشنا می‌شدند و می‌فهمیدند جهان فقط همین خانه و باغ و مزرعه‌ای نیست که هر روز می‌بینند. جهان عجیب‌تر و بزرگتر و رمز‌آمیز تر از چیزی است که با چشم دیده می‌شود و پشت هر بوته‌های و زیر هر سنگی ممکن است چیزی ناشناخته، خطرناک یا جالب و خوش یمن پنهان باشد. تمام راز‌ها در نزدیکی خانه‌‌‌آن‌ها بود. مادر‌هایی که می‌خواستند فرزندشان را از خطر حفظ کنند قصه‌هایی از جانوران کمین کرده در دور و بر خانه می‌ساختند و به کوه و سنگ و درخت و رودخانه جان می‌دادند. همه چیز اسراری داشت و شهامتی برای کشف کردن می‌خواست. امروز این جهان دیگر وجود ندارد و رازی در نزدیکی ما باقی نمانده است. هرچیزی که در اطراف خود می‌شناسیم شناخته شده و ساخته شده است. همه چیز تعریف دقیقی دارد که از خردسالی آموزش داده می‌شود و برای همه سوال‌ها جواب‌های کاملی از پیش آماده شده است. داستان‌ها به درون صفحه‌های تلویزیون کوچ کرده‌اند و سرشار از جلوه‌های تصویر و صدا هستند اما از آن صفحه‌های درخشان بیرون نمی‌آیند. اگر از بچه‌هایی که مقابل تلویزیون نشسته‌اند سوال کنید می‌فهمید که آن‌ها هم می‌دانند این تصاویر واقعی نیستند.

قصه‌های شب‌های بلند زمستان از جهانی آشنا در آنطرف پنجره‌های خانه حرف می‌زدند. بچه‌های همه این‌ها را باور می‌کردند و از ته دل می‌پذیرفتند که پرنده‌ها می‌توانند حرف بزنند، نه پرنده‌هایی که در تلویزیون با صدای بهترین گویندگان سخن می‌گویند، بلکه پرنده‌هایی که روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه لانه درست کرده‌اند هم می‌توانند صحبت کنند اگر مخفیانه به حر‌ف‌هایشان گوش کنیم.

روزنامه همشهری اول دی 1393 صفحه 12 شماره6428


 
 
اسپارتاکوس‌ها - ناشر مولف
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
 

 

اسپارتاکوس‌ها

برای پرونده نشریه کتاب هفته

محمد سرابی

می‌گویند اولین نسخه « اسپارتاکوس» به صورت ناشر - مولف منتشر شده است. این کتاب ابتدا یک داستان ساده درباره جنگ‌های باستانی به حساب میامد اما بعدا آنقدر مورد توجه قرار گرفت که ناشر‌ها و بعد از آن سینماگران دست به تولید نسخه‌های متعدد از آن زدند.

ناشر – مولف قاعدتا باید نویسنده‌ای باشد که خودش مراحل چاپ کتابش را پیش می‌برد. برخی از بزرگترین نویسنده‌ها اولین کتاب‌هایشان را خودشان چاپ کردند (که البته همه در این مرحله موفق نبودند)  اما در ایران نوع دیگری از ناشر – مولف را داریم که تحت عنوان یک انتشاراتی منتشر می‌شود. انتشاراتی‌هایی که هزینه چاپ را از نویسنده می‌گیرند و در پایان کتاب‌ها را بسته بندی‌شده بار یک خودرو می‌کنند و به او تحویل می‌دهند تا خودش برای پخش یا احیانا فروش آن تصمیم بگیرد. از سال 90 که قانون ناشر مولف رسما لغو شد تا از ناشرانی که نگران عنوان و تخصص خود بودند حمایت شود، نویسنده‌هایی که می‌توانند مخارج چاپ کتابشان را بپردازند راهی به جز اینکه یک پیمانکار – ناشر پیدا کنند ندارند. روشی که با افزایش قیمت کاغذ رواج بیشتری پیدا کرده است و با عنوان «شراکت» هم از آن نام برده می‌شود.

ناشر- مولف بودن می‌تواند دلایل متفاوتی داشته باشد. گاهی ناشر‌ها نمی‌خواهند با چاپ اثر متفاوتی از یک نویسنده ناشناس خطر کنند و سرمایه و اعتبار خود را به خطر بیندازند. در خیلی از موارد ناشر درست تشخیص می‌دهد و کتاب ارزش کافی برای انتشار و تضمینی برای فروش ندارد اما نویسنده آرزومند دست بردار نیست و می‌خواهد حتما اثرش را در کتابفروشی‌ها ببیند. اینجاست که باید دست به جیب شد و هزینه چاپ را پرداخت کرد در حالی که تضمینی برای بازگشت آن وجود ندارد.

مشکل دیگری که در زمینه فعالیت ناشر مولف‌ها در ایران وجود دارد مراحل طولانی و خسته‌کننده دریافت مجوز انتشار است. این کار می‌تواند وقت زیادی از نویسنده حرفه‌ای را بگیرد و باعث شود او اوقاتی را به جای نوشتن، به دنبال امضا گرفتن باشد. مدیربرنامه‌های ادبی که در ایران نایاب هستند این وظیفه را در کشور‌های توسعه یافته بر عهده دارند. اساسا شغلی به نام « انتشارات»‌ برای این شکل گرفته است که نویسنده‌ها تنها به فکر نوشتن باشند و پرونده به دست راهرو‌ اداره و پله چاپخانه را طی نکنند. اگر نویسنده‌ای بخواهد درگیر روند چاپ و توزیع کتاب شود قسمت زیادی از تمرکزش برای تولید اثر را از دست می‌دهد البته به شرط اینکه گرفتاری‌های روزمره تمرکزی برای نویسنده باقی گذاشته باشد. انتشارات یک تخصص در شناخت بازار مصرف است که می‌تواند مکمل ذوق وسلیقه نویسنده باشد و او را برای رسیدن به مخاطبان همراهی کند. ناشرها بازار را مستقل و متفاوت از نویسنده می‌بینند و این خود یک امتیاز است که در صورت ترکیب نقش‌ها از میان خواهد رفت. همچنان که ویراستار باید مستقل از نویسنده و و حتما متخصص کار خود باشد، دست اندرکاران انتشارات‌ها نیز باید جایگاه متفاوتی با خالقان کتاب‌ها داشته باشند.

اسپارتاکوس نزدیک 60 سال قبل و درست وسط محاکمات مک کارتی  چاپ شده است. اتهام‌هایی که به آثار هنری عصیانگر وارد می‌شد دلیلی برای «هاوارد فاست» نویسنده کمونیست آن بود تا به دنبال انتشار شخصی کتابش برود و مانند قهرمانش معیار‌های امپراطوری را بکشند. تا الان معیار‌های چاپ و انتشار از بیخ و بن دگرگون شده‌اند. الان یکی از روش‌های رایج در کشور‌های خارجی انتشار الکترونیک کتاب است که نویسندگان پر فروشی مانند جی کی رولینگ هم به آن روی آورده‌اند. هزینه‌های رایج چاپ و توزیع در این روش حذف می‌شود اما در ابتدا باید جامعه‌ای فراهم باشد که بخش زیادی از کتاب‌خوان‌های آن از فناوری‌های جدید برای مطالعه استفاده کنند. تازمانی که‌ جمعیت کتابخوان اقبالی به مطالعه نشان ندهند انتشار فردی یا گروهی یا الکترونیک کتاب‌ها نتیجه کافی نخواهد داشت.

کتاب هفته شماره 454 تاریخ اول آذر 1393


 
 
لوسی؛ نیرو بخش و نابود کننده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
 

لوسی؛ نیرو بخش و نابود کننده

محمد سرابی

انسان‌ها خودشان را منحصر به فرد می‌دانند و بر همین اساس تمام نظام اجتماعی خودشان را پایه ریزی کرده‌اند. در واقع اعداد و حروف وجود ندارند. ما این مقیاس‌ها رو ساختیم تا اون مقیاس غیر قابل اندازه‌گیری رو فراموش کنیم. یک ماشین در حال حرکت را در جاده تصور کنید. سرعت ماشین را زیاد کنید. حالا سرعتش را به بی‌نهایت برسانید. ماشین ناپدید می‌شود. چه دلیلی برای وجود داشتنش داریم؟ زمان تنها واحد اندازه گیری است که وجود ماده را ثابت می‌کند. (لوسی 2014)

این نظریه که هر انسان کمتر از 10 درصد مغزش را به کار می‌گیرد رد شده است. دلایل علمی ثابت می‌کنند که نمی‌توان گفت بخش‌هایی از مغز بدون فعالیت ‌هستند اما این ایده برای ساختن یک فیلم اکشن کافی است. «لوسی» فیلم اخیر «لوک بسون» از همان ابتدا عناصر واضحی از فیلم‌های قبلی او را نشان می‌دهد. قهرمان تنهایی که توانایی فوق العاده‌ای دارد اما بدون اینکه بخواهد گرفتار مشکل بزرگی می‌شود و توانایی که هم امتیاز و هم نقطه ضعف او محسوب می‌شد را قبلا در «لئون؛ حرفه‌ای» دیده‌ایم. زن مبارز که در این فیلم می‌توانست مردان را بدون آسیب دیدن خودش به راحتی از پای درآورد با همین شمایل بیمار و بهت‌زده در «نیکیتا» حضور داشت و بالاخره باند تبهکاران که به ماده خاصی وابسته هستند و زبان عجیبی دارند در فیلم کمتر دیده شده او «آخرین نبرد» به دنبال کشتن دیگران بودند.

اما چیزی که لوسی را متفاوت می‌کند فرضیه علمی به کار رفته در محتوای داستان است. چند اثر دیگر او مانند «عنصر پنجم» که مایه‌های علمی داشتند بیشتر به فانتزی شباهت پیدا می‌کردند و به این اندازه بر مبنای نظریه‌های زیست شناسی (و دراین جا عصب شناختی) مبتنی نبودند. نماهایی میانی که از ابتدای فیلم آغاز می‌شود شبیه برنامه‌های حیات وحش است و همزمان شدن آن‌ها با سخنرانی‌های علمی دانشگاهی و این تصور را ایجاد می‌کنند که شاید با اثری بر پایه زیست شناسی روبرو هستیم. اما دید کلی کارگردان واکنش‌های قربانی یا همان قهرمانی است که آلوده به مواد مخدر خطرناک می‌شود، ماده‌ای هم نیروبخش و هم نابود کننده.

روزنامه روزان 28 آبان 93


 
 
روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم - گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
 

 

 

گفتگو با مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست

 

روی دیوار‌ها نقاشی می‌کردم

 

محمد سرابی

عکس مهبد فروزان

کاریکاتور بیشتر به تصاویر اغراق شده از صورت می‌گویند و کارتون معمولا تصاویری است که در آن یک اتفاق می‌افتد. داستان‌های مصور، تصاویری که در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان هست، فیلم‌های پویانمایی و همه چیز‌های مرتبط دیگر هم جز کار کاریکاتوریست‌ها است. «مسعود شجاعی طباطبایی» مدیر خانه کاریکاتور ایران و سایت ایران کارتون است که با سبک خاص طراحی‌هایش شناخته می‌شود. خانه کاریکاتور تعداد زیادی از مسابقات و جشنواره‌های کاریکاتور ایران را برگزار می‌کند و در همه آن‌ها می‌توانید او را ببینید.

 

حتما کاریکاتور کشیدن را از کار‌های کوچک شروع کردید؟

خیر اتفاقا از کارهای خیلی بزرگ شروع کردم. خیلی بزرگ بودند.

از چه نظر؟

از نظر ابعاد. اوایل انقلاب من روی دیوار‌های فرودگاه مهر‌آباد نقاشی می‌کردم. مسیری هست که مسافران فرودگاه برای ورود و خروج طی می‌کردند. تمام آن قسمت را داربست زده بودند و من برای طرح‌هایی متناسب با فضای انقلابی آن موقع درست کرده بودم و در ابعاد بزرگی که تمام دیوار را بپوشاند می‌کشیدم. شبیه همین نقاشی دیواری‌هایی که الان در شهر می‌کشند ولی به صورت کاریکاتور بود و سران آن موقع کشور‌های جهان که با ایران روابط خوبی هم نداشتند را می‌کشیدم. یک سرباز هم مراقب بود چون پیش آمده بود که به نقاش‌های دیوار‌ها حمله کنند. البته من نمی‌گذاشتم نگهبانی بدهد. بیشتر وردستم بود و قلم‌مو‌ها را می‌شست و قوطی رنگ میاورد.

توی مدرسه کاریکاتور می‌کشیدید؟

بله  دوران انقلاب بود. دوم دبیرستان بودم و کلاس ادبیات داشتیم. کاریکاتور معلممان را کشیده بودم. البته ناجور نبود ولی موقعی که کاغذ داشت دست به دست می‌چرخید که معلم فهمید و بدون اینکه چیزی بپرسد فهمید چه اتفاقی افتاده و بلافاصله گفت « شجاعی بیرون» از قبل ذهنیت داشت که کار کی است. آن موقع دور‌ه‌ای بود که دبیرستان‌ها هم مثل دانشگاه‌ها تعطیل می‌شد. این بود که وقتی من را از کلاس بیرون کردند بقیه هم بیرون آمدند و کلاس تعطیل شد.


 
 
عرق ریزان معرفی کتاب
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
 

عرق ریزان معرفی کتاب

محمد سرابی

 

فرض کنیدکسی از شما بخواهد نام چند کتاب ‌ساده را به او بگویید تا بتواند در وقت‌های خالی که دارد آن‌ها را بخواند. فرض کنید که این شخص، جوان و بااستعداد است اما تا به حال با چیزی به اسم مطالعه کتاب زیاد برخورد نکرده است. او می‌تواند مخاطب جدیدی برای کتاب‌های داستانی باشد و به صورت عضو جدیدی از جامعه‌ کتاب‌خوان‌های ایران در آید اما در صورتی که با خواندن کتاب‌‌های ساده مطالعه‌اش را شروع کند. اگر کتاب‌های بسیار بازاری و زردی را به او پیشنهاد کنید این احتمال وجود دارد که گرفتار این گروه از ادبیات داستانی شود و همیشه مصرف کننده کتاب‌هایی بماند که با کلیشه‌های تکراری نوشته و خوانده و فراموش می‌شوند. آثاری که اگرچه راحت و بی‌دردسر خوانده می‌شوند و پرفروش هم هستند اما معمولا جز محصولات اصلی جریان داستان نویسی به حساب نمی‌آیند. اگر برعکس این اتفاق بیفتد و پیچیده‌ترین شاهکار‌های هنری را به این جوان معرفی کنید با خواندن ده صفحه اول هرکدام ممکن است از هرنوع کتابی اعم از کلاسیک و پست مدرن بیزار شود. با معرفی اشتباه درجایی که سرگرمی‌های صوتی و تصویری فراوان و رایگان هستند، کتاب‌ها یک خواننده را از دست خواهند داد.

حالا چطور می‌شود کتاب‌هایی را پیدا کرد که هم ساده باشند و هم بازاری نباشند؟ کتاب‌هایی که بتوانند خواننده خود را پرورش دهند و او را عضو گروه علاقمندان به مطالعه دائمی کنند تا کم کم تبدیل به خواننده حرفه‌ای شود و بتواند از آثار پیچیده تر هم لذت حرفه‌ای ببرد. باید از چه کسی پرسید؟ لابد از کسانی که تجربه طولانی کتاب‌خواندن دارند. کسانی که سال‌های سال به خوبی و خوشی در کنار ادبیات داستانی زندگی کرده‌اند و انبوهی از آثار داخلی و ترجمه‌های خارجی جدید و قدیم را خوانده اند. کسانی که می‌توانند ساعت‌ها سبک‌های مختلف و نویسنده‌های گوناگون را نقد کنند. کسانی که از ادبیات آگاهی دارند یا اینطور نشان می‌ دهند.

این کاری بود که من انجام دادم و به نتیجه غیر منتظره‌ای رسیدم. همه توضیحاتی که اینجا خواندید را برای کسانی که اهل کتاب بودند دادم و از آن‌ها خواستم تا نام چند کتاب ساده را بنویسند. برای بعضی‌ها این مقدمه را روی کاغذ چاپ کردم و جای نوشتن نام کتاب‌ها را خالی گذاشتم. با گذشت چند ماه و تا این لحظه به جز یکی دو نفر، کس دیگری توانایی نام بردن از حتی یک کتاب ساده را هم نداشته است. ظاهرا تقریبا هر کسی می‌‌تواند سخت‌ترین آثار مشهوری که خوانده و به خواندنش افتخار می‌کند را نام ببرد و کتاب‌های سطح پایین که زمانی همدمش بوده را انکار کند اما معرفی کردن کتاب‌های ساده کار بسیار سختی است.

روزنامه همشهری شماره 6394

تاریخ 19 آبان 93

صفحه 16

 


 
 
گروه موسیقی رستاک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

گروه موسیقی رستاک

محمد سرابی

می‌گویند موسیقی اروپایی هم در چند قرن اخیر است که به صورت مکتوب و کلاسیک درآمده در حالی که برای بیش از هزار سال چیزی که نواخته و شنیده می‌شد موسیقی‌های محلی بود که در هر منطقه با ساز‌های همان منطقه اجرا می‌شد.  تقریبا در همه جای جهان این روند طی شده است اما زمانی که موسیقی به شکل جدید در آمد گروه‌های ارکستر با لباس‌های سیاهرنگ رسمی از یک طرف و نوازنده‌های جوان با گیتار‌های برقی از طرف دیگر توانستند مخاطب‌ها را شکار کنند. اما هنوز هم در گوشه‌هایی از جهان موسیقی محلی باقی‌مانده است. در ایران گروه رستاک توانسته با استفاده از موسیقی اقوام مختلف و باز آفرینی آن توجه مخاطبان را به خود جلب کند و مخاطبانی که بسیاری از آنان نوجوانان هستند. در یک روز سرد به میدان فاطمی رفتیم تا با سیامک سپهری  سرپرست گروه و نوازنده تار و  فرزاد مرادی خواننده و نوازنده تنبور صحبت کنیم.

///////////////////////////////

=الان با وجود شبکه جهانی اینترنت نوجوان‌های ما به هر نوع موسیقی از هر نقطه جهان دسترسی دارند و در این بین موسیقی تجاری از همه پر طرفدار تر است. اما کسانی هم هستند که در این بین به انواع موسیقی ایرانی علاقه پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنید چرا این نوع موسیقی هم طرفداران خودش را دارد ؟

سپهری: نمی‌شود به سادگی دلیل این علاقه را مشخص کرد چون عواملی زیادی باعث این اتفاق شده است اما این «جهانی شدن» یک روند معکوس هم دارد یعنی در کنار کسانی که دنبال این نوع موسیقی ها هستند بعضی‌ها هم می‌خواهند موسیقی محلی را دنبال کنند. البته آن‌ها هم به فضای متنوع و جدید علاقمند هستند که اجرای جذابی داشته باشد.

=شما در آثار گروهتان به زبان‌ها و لهجه‌های مختلف ایران می پردازید وقتی برای اجرا می‌روید مردمی که به همان زبان و لهجه حرف ‌می‌زنند حتما متوجه تقلید آن لهجه و تفاوت‌ با لهجه بومی می‌شوند آنوقت چه واکنشی نشان می دهند ؟

سپهری: معمولا خیلی استقبال می‌کنند که یک گروه موسیقی از جای دیگری آمده و به زبان و لهجه آن‌ها اجرا می‌کند. این را در برخورد با نوجوان‌ها و جوان‌هایی که در اجرا‌های استانی ‌می‌بینیم حس کرده ایم. حتی بعضی ‌ها با همان زبان خودشان با اعضای گروه حرف می‌زنند شاید احساس می کنند که ما زبان آنها را بلدیم

مرادی: از سال 1376 که گروه تشکیل شده تا حالا تجربه‌های زیادی از برخورد با فرهنگ و موسیقی اقوام ایرانی کسب کردیم. نگاه مردم بومی هر یک از نقاط مختلف ایران متفاوت و جالب است. مثلا در بعضی از مناطق ایران شعر کاملا به موسیقی پیوند خورده و نمی‌شود یک آهنگ محلی را با شعر دیگری اجرا کرد اما در برخی دیگر از مناطق ملودی شخصیت کاملا مستقل از شعر دارد و می‌شود بدون شعر یا حتی با اشعار دیگری آن را اجرا کرد. این یک مثال بود ولی خیلی موضوعات دیگری هست که باید به آنها توجه شود.

= از زمانی که رادیو و تلویزیون راه افتاد و ساز‌های خارجی رایج شدند موسیقی سنتی ضعیف شد بعدا که دنیای دیجیتال و سازهای الکترونیک آمد دیگر همه چیز از اساس عوض شد. الان چیزی از موسیقی اقوام  در ایرانی باقی مانده که بتوان آن را نجات داد ؟

مرادی: با اجرای یک آهنگ که نمی‌شود یک فرهنگ را نجات داد. تاریخ هزار ساله پشت این فرهنگ‌‌ها است. این ملودی ها در نسل‌های مختلف توسط مردم به وجود آمده اند. زنده ماندن موسیقی هر منطقه بستگی به تلاش و علاقه مردم به فرهنگ و آداب و رسومشان دارد. ما خیلی از نوجوان‌های نسل جدید را می‌شناسیم که در خانواده خود به صورت موروثی با یک ساز محلی آشنا هستند ولی به خاطر اینکه جذابیت خاصی درموسیقی محلی نمی دیدند به موسیقی سنتی و دیگر موسیقی ها رو آورده اند. تلاش ما برای برگرداندن این علاقه و نشان دادن جذابیت های موسیقی محلی است . به نظرم نگاه نسل نوجوان آرام آرام دارد تغییر می کند. امیدواریم و آرزو داریم در 10 یا 20 سال آینده موسیقی محلی کشورمان با ورود این هنرمندان کوچک پیشرفت زیادی بکند در واقع ما منتظر یک جهش فرهنگی هستیم.

= گفتید گرایش از موسیقی محلی به سنتی. این دو چه فرقی دارند؟

سپهری: تعریف این دو نوع موسیقی پیچیده است ولی به صورت خلاصه می‌شود گفت موسیقی سنتی در واقع موسیقی شهری است که از ملودی های مختلفی تشکیل شده که در هفت دستگاه و پنج آواز دسته بندی شده که  به آن موسیقی کلاسیک ایرانی گفته می شود. اما موسیقی محلی از زندگی طبیعی مردم گرفته شده ساز‌های و موسیقی های متنوعی دارد خیلی از ملودی‌ها بی واسطه و مستقیما از زندگی روزمره شکل می‌گیرد. مثلا برای بسیاری از اتفاقات جاری در زندگی، مانند تولد و مرگ، ساز‌های و نغمه‌های متفاوتی وجود دارد که در زمان به دنیا آمدن کودک یا فوت کردن یک نفر اجرا می‌شود و جزء آداب و رسوم و زندگی مردم است.

= در شرح کوتاهی که برای معرفی رستاک در لندن هم انتشار پیدا کرده بود عبارت « موسیقی ناشناخته » دیده می‌شد. اجرای لندن چطور بود؟

مرادی: امسال برای دومین بار بود که در لندن اجرا می کردیم. سال قبل بیشتر ایرانی‌ها به تماشای اجرا آمدند ولی امسال خارجی‌ها هم آمده بودند. قطعات جدید هم داشتیم که استقبال از کارمان را بیشتر کرد و برای سال بعد سالن‌های بزرگتری به ما پیشنهاد شد.

سپهری: یک دلیل استقبال مخاطبان خارجی این بود که خیلی از آنها به دنبال آشنا شدن با فرهنگ‌های جدید هستند و با وجود اینکه شناخت کمی از موسیقی ایران دارند آن را جستجو می‌کنند. مسن‌‌ترها شناخت فرهنگی بیشتری داشتند ولی جوان‌ها مشخص بود که برای لذت بردن از یک موسیقی جدید و ناشناخته آمده اند.

= در بین کشورهای خارجی کدامیک فرهنگ نزدیکتری به ایران داشت؟

سپهری: زندگی در اسپانیا خیلی شبیه به فرهنگ ما و جذاب بود. یک بار سفر طولانی به چند کشور داشتیم که از اسپانیا شروع شد و بعدا که در پایان سفر دوباره به این کشور برگشتیم احساس می‌کردیم به خانه رسیده‌ایم

مرادی: خاطرات جالبی از اجراهای خارجی داریم. چند سال پیش شب یلدا به بلاروس رفتیم در آنجا هوا خیلی سرد بود. با اینکه سالن‌های کنسرت خیلی استاندارد بودند ولی دمای هوا در بیرون به 35 تا 40 درجه زیر صفر می‌رسید. یک سال هم شهریورماه رفتیم ژاپن. هوای توکیو چنان گرم و مرطوب بود که پوست دهل رطوبت کشیده و افتاده بود. مالزی هم درست یک هفته قبل از انتشار آلبوم « همه اقوام من» و در فصل تابستان رفتیم که تمام مدت باران می بارید.

= فکر می‌کنید چه کاری باقیمانده که رستاک باید درسال‌های آینده آن را انجام دهد؟ خیال مهاجرت گروهی از ایران را دارید؟

سپهری: به خاطر جنس کارمان تا جایی که امکان دارد باید در کشور‌ خودمان فعالیت کنیم. باید به مناطق مختلف سفر کنیم و‌ از اساتید هر منطقه کمک بگیریم و در عین حال  فکر می کنم در ایران بودن آرزوی هر ایرانی باشد. از طرف دیگر یک برنامه کلی داریم که مثلا 10 سال بعد کجا باشیم ولی چون رستاک یک گروه تجربی است هر روز ممکن است یک اتفاق جدید بیفتد که مسیرمان را عوض کند. هدف اصلی ما لذت بردن از موسیقی و انتقال دادن آن به مخاطبان است. آرزو داریم موسیقی رستاک از مرز‌های ایران بگذرد و همانطور که در دیگر کشور‌های جهان هم کسانی هستند که موسیقیشان را به جهان معرفی می‌کنند ما هم سفیر موسیقی محلی ایران باشیم

 

--------------------------------

کسانی که اخبار گروه‌های موسیقی جهان را دنبال می‌کنند میدانند که گروه‌های مختلف بارها تشکیل وتجزیه می‌شوند. گروه‌هایی هم هستند که سال‌های سال با همان اعضای اولیه باقی می‌مانند ولی در دنیای موسیقی که سلیقه‌های بسیار گوناگون است اختلاف سلیقه هم عادی است. از دو عضو گروه رستاک سوال کردیم با وجود اینکه

می‌گویند کار گروهی در ایران جواب نمی‌دهد چطور 16 سال این گروه حفظ شده است.

مرادی می‌گوید:  «کار گروهی یعنی همه اعضای گروه طبق قانون « همه برای یک نفر و یک نفر برای همه » در جهت موفقیت تلاش کنند. مثلا وقتی بازی تیم ملی والیبال کشورمان را می بینم، لذت می برم از این روحیه تیمی که بچه های تیم ملی دارند. در ماندگاری رستاک مدیریت و سختگیری سیامک بسیار مهم بوده که این روحیه تیمی را در بچه های گروه ایجاد کرده است .»

سپهری اضافه می‌کند: «ما فقط دور هم جمع نشده‌ایم که چند آلبوم و اجرا داشته باشیم. کاری که ما می‌کنیم لذت بردن از موسیقی در کنار هم است. چون تعداد اعضای گروه زیاد است هماهنگی به صورت تصاعدی سخت می‌شود برای همین اولین پیش نیاز نظم است. »

فیلم اجرای زنده گروه نشان می‌دهد که چقدر روی صحنه و زمانی که قطعات را می‌نوازند خوشحال هستند مرادی در اینباره می‌گوید: «به خاطر  ویژگی موسیقی محلی است. مثلا در موسیقی سنتی که اجرا با پیش درآمد شروع می‌شود و معمولا بسیار آرام است و با ریتمی سنگین اجرا می شود نمی توان خندید. ولی وقتی که به شادمانه‌های محلی مثل موسیقی کردی، لری، آذری و بندری می رسیم واقعا اخم کردن و جدی نشستن، خنده دار است. »

حالا سوال این است که پس چرا مردم فکر می‌کنند موسیقی ایرانی شاد نیست؟ سپهری می‌گوید: «شاید یکی از دلایل آن توجه کمتر به این بخش از موسیقی بوده است اما باید نشان بدهیم که شادمانه هم داریم. ما در سفر‌هایمان دیده‌ایم فرهنگ موسیقی محلی ایران انقدر صادقانه و بی‌واسطه است که نمی‌شود در مقابل غم و شادیشان بی تفاوت بود. موقعی که به یک روستا سفر می‌کنید و می‌بینید با ساز‌های محلی یک تولد را جشن گرفته‌اند کاملا آن شادی را حس می‌کنید.»

 

 

-------------------------

هوای بیرون خیلی سرد است. دیوارهای اتاق‌های موسسه با صفحه‌های سفید رنگ جذب کننده صدا پوشانده شده است. کف اتاق‌های هم موکت‌های ضخیم قرمز دارد. شعله‌های یک بخاری کوچک اتاق را حسابی گرم می‌کند. صحبت‌های ما از اینکه چگونه می‌توان اساتید موسیقی محلی را پیدا کرد و آموخته‌های بزرگ هنری آن‌ها را ثبت و نگهدار کرد آغاز می‌شود و به آموزش موسیقی به کودکان می‌رسد. نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از فرهنگ‌های جهان نوجوانان این عقیده را دارند که موسیقی یک توانایی ذاتی و«مادرزاد» است. مرادی می‌گوید که موسیقی هم به تمرین و هم به استعداد ذاتی بستگی دارد مخصوصا که ثابت شده افراد با استعداد و نبوغ بالا هم برای موفقیت نیازمند پشتکار و تمرین خیلی زیادی هستند. سپهری به نکته دیگری اشاره می‌کند و شرح می‌دهد که کلاس‌های مقدماتی موسیقی که برای کودکان برگزار می‌شود در واقع راهی برای «افزایش مهارت‌های اجتماعی» است. بچه‌ها دور هم می‌نشینند و همراه با آموزش موسیقی ارتباط و همکاری را یاد می‌گیرند البته بعضی وقت‌ها در کشور ما موسیقی کودکان تبدیل به ‌آموختن یک ساز خاص می‌شود در این صورت باید بر اساس توانایی کودک و زیر نظر اساتید انجام شود .

 

روزنامه همشهری 26 دی 92 ضمیمه دوچرخه 


 
 
بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم! - جواد علیزاده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 
جواد علیزاده، ‌سردبیر مجله‌ی طنز و کاریکاتور در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

بین اولی و دومی، شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم!

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
دفتر مجله‌ی طنز و کاریکاتور پر است از شماره‌های مختلف این مجله و انبوه برگه‌ها‌ی طرح و کاریکاتور. آثاری که برنده‌ی جوایز بین‌المللی شده‌اند در کنار پوستر بازیگران فیلم‌های سینمای کلاسیک دیوارها را پرکرده‌اند.

به این دفتر کوچک آمده‌ایم تا با جواد علیزاده گفت‌وگو کنیم. چند نفر به نام «جواد علیزاده» در ایران وجود دارند که هریک در حوزه‌‌ی متفاوتی فعالیت می‌کند و هنرمندی که با او به گفت‌وگو می‌نشینیم، این تفاوت را دارد که آنتونی کویین کار برایش جور کرده و احتمالاً نسبتی هم با اینشتین دارد. حاصل این گفت‌وگو پیش روی شماست.

 

  • از چه سنی کاریکاتور کشیدن را انتخاب کردید؟

بیش‌تر همکاران من به این سؤال یک جواب مشترک می‌دهند. کاریکاتوریست‌ها همه در بچگی سر کلاس درس، کاریکاتور هم‌کلاسی‌هایشان و معلمشان را کشیده‌اند و بعد هم معلم مچشان را گرفته. از این لحظه سرنوشتشان عوض شده و فهمیده‌اند که وقتی کاریکاتور یک نفر را می‌کشی، ممکن است حس شوخ‌طبعی داشته باشد و بخندد یا این‌که عصبانی شود و دانش‌آموز را بیرون کند. تجربه‌ی خوبی است که در آینده بدانند سوژه‌هایشان چگونه با آن‌ها برخورد می‌کنند. برای من هم این اتفاق افتاد.

  • در چه رشته‌ای درس خواندید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707سال 50 که دیپلم طبیعی (تجربی) گرفتم، می‌خواستم پزشکی بخوانم. توصیه‌ی خانواده هم بود، ولی قبول نشدم. به‌جای آن در سه رشته‌ی دیگر پذیرفته شدم که هر کدامشان به‌نوعی علاقه‌های دیگرم را نشان می‌داد. اول دانشکده‌ی «هنرهای تزیینی» بود که الآن دانشگاه هنر است و در چهار راه ولی‌عصرعج قرار دارد. بانمره‌ی خوبی آن‌جا قبول شدم، چون طراحی‌ام خوب بود. قبلاً به کلاس‌های طراحی‌ای می‌رفتم که آن‌موقع جلوی دانشگاه زیاد بود. سر این کلاس‌ها کاریکاتور استاد و شاگردها را می‌کشیدم.

جای دومی که قبول شدم «مدرسه‌ی تلویزیون و سینما» نام داشت که الآن اسمش «دانشکده‌ی صدا و سیما» است. امتحان می‌گرفتند و بعد مصاحبه برای کارگردانی و گویندگی داشت. کسی هم که مصاحبه می‌گرفت گفت که شما خیلی قیافه‌ی فتوژنیکی دارید. خودم هم به سینما علاقه داشتم. جای سوم، مدرسه‌ی ترجمه در رشته‌ی انگلیسی بود که الآن یکی از دانشکده‌های دانشگاه علامه طباطبایی است. به زبان انگلیسی علاقه داشتم چون می‌خواستم بدانم توی این فیلم‌های سینمایی چه می‌گویند.

  • کدام‌یک را انتخاب کردید؟

بین اولی و دومی شیر یا خط انداختم و سومی را انتخاب کردم.

  • بعداً نظرتان عوض نشد؟

بعداً فکر کردم، اولی و دومی بهتر بودند. چون بعد از فارغ التحصیل شدن، از مترجمی زبان انگلیسی عملاً چیز زیادی یاد نگرفته بودم. البته کلاس‌های مکالمه و سخنرانی داشتیم با استادهای خارجی که خیلی مفید  بود. با همان دیپلم هم زبانم خوب بود و نمی‌دانم اگر به این دانشگاه نرفته بودم، چیزی عوض می‌شد یا نه؟ 

  • هیچ جایی به درد نخورد؟

چرا، موقعی که رفتم سربازی در فضای نظامی نمی‌شد کاریکاتور فرمانده را بکشم، ممکن بود عواقب خطرناکی داشته باشد. این بود که به دانشکده‌ی افسری رفتم و انگلیسی درس دادم.

  • سراغ سینما نرفتید؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707نه، ولی خاطرات فیلم‌هایی را که در کودکی دیده‌ام همیشه به یاد دارم. مثلاً فیلم وسترن معروفی بود به اسم «وراکروز». سال 40 بود که در سینما پردیس، پشت میدان مخبرالدوله آن را دیدم. در این فیلم برت لنکستر و گاری کوپر که آن‌موقع بازیگران روز دنیا بودند با هم دوئل می‌کردند. فیلم خیلی اخلاقی بود و هر سه شخصیتش تا الآن یادم مانده‌اند.

  • این‌ها که دوتا شخصیت بودند؟

شخصیت سوم، مرحوم پدرم بود که من را به سینما برد. فیلم برای من سه قهرمان داشت. خیلی سال بعد، رفتم دوباره به سینما سر بزنم که دیدم مخروبه شده. فقط یک عکس از آن گرفتم. الآن یکی از اسم‌های مستعاری که دارم «داوج پارادیزو» است، داوج برعکس جواد است و پارادیزو همان سینما پردیس. متروکه شدن سینما برایم حس نوستالژیک ایجاد کرد. پیوندی در مکانی که الآن هیچ چیزی از آن نمانده است.

  • چی شد که به‌صورت حرفه‌ای دنبال کاریکاتور رفتید؟

در دوران مدرسه نقاشی‌ام خوب بود. در مسابقات منطقه و استانی اول می‌شدم. مدیر و معلم‌ها نقاشی من را می‌فرستادند برای چاپ در مجلاتی مثل اطلاعات کودکان و کیهان بچه‌ها. این‌طوری شد که از بچگی عشق کاغذی پیدا کردم. به‌عنوان شاگرد ممتاز هم اسمم چاپ می‌شد که الآن این مجلات، برای من مدارک ارزشمندی هستند. آن‌موقع عکس ابن‌سینا و نهرو و شخصیت‌هایی را می‌کشیدم که می‌شناختم. به چهره علاقه داشتم.

  • مجله‌های طنز آن موقع چاپ می‌شدند؟

بله، مجله‌ی مشهور توفیق بود و مجله‌ی دیگری هم شروع به چاپ کرد به اسم کاریکاتور. در سال نهم دبیرستان، در مسابقه‌ای به‌نام «دنیا از دید من» شرکت کردم. موضوع روز، جنگ خاورمیانه بود و نتیجه‌ی جنگ شش‌روزه‌ی اعراب و رژیم صهیونیستی. یک کاریکاتور کشیدم در دو فریم که نیکسون و برژنف سران آمریکا و شوروی را نشان می‌داد. به‌عنوان نماد رژیم صهیونیستی هم موشه دایان را کشیدم که یک چشم داشت و خیلی معروف بود. صحنه‌ی اول دو ابرقدرت دارند درِ گوش اعراب و صهیونیست‌ها چیزهایی می‌گویند و در صحنه‌ی دوم زمانی که این دو با هم  کتک‌کاری می‌کنند، دو ابر قدرت می‌خندند.

  • انعکاس هم داشت؟

بله، استقبال خوبی از آن شد و در یکی از مجلات خارجی به اسم «میدل ایست نیوز» ستون «فارین پالیسی» چاپ شد.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

  • مجله‌ی خارجی؟ چه‌طور از چاپ کاریکاتور در آن مجله با خبر شدید؟

آن‌موقع به‌خاطر این‌که آمریکایی‌ها و خارجی‌های دیگر زیاد به ایران می‌آمدند، مجلات خارجی را در هتل‌های تهران توزیع می‌کردند. نسخه‌ای از این مجله هم به دست مسئولان روزنامه رسیده بود و چون دیدند اثری از مجله‌شان چاپ شده خبر آن را در شماره‌ی نوروزی منتشر کردند.

  • خیلی لذت داشت؟

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

خیلی زیاد. سال 48 بود و من فقط 17 سال داشتم. همین باعث شد که از مجله‌ی کاریکاتور دعوتم کردند برای کار کردن.

  • همان جا ماندید؟

مدتی در همان مجله بودم تا وقتی‌که آنتونی کویین من را به کیهان برد.

  • آنتونی کویین؟

بله، سال 55 آنتونی کویین به ایران آمده بود و ما از طرف مجله برای مصاحبه رفته بودیم. کاریکاتورش را که با ماژیک کشیده بودم، توی فرودگاه مهرآباد نشانش دادم. او هم خوشش آمد و آن را امضا کرد. فیلم  محمد رسول‌الله‌ص را بازی کرده بود ولی هنوز اکران نشده بود. در ایران او را با زنده باد زاپاتا، باراباس، و زوربای یونانی می‌شناختیم. خبرنگار هنری کیهان که آن‌جا بود کار من را دید و دعوت کرد به روزنامه بروم.

  • درست است که موضوع‌های خنده‌ی خارجی‌ها با ما تفاوت دارد؟

درباره‌ی هنرهای تجسمی و به‌طور خاص کاریکاتور یک زبان جهانی وجود دارد که بیش‌تر مردم از کشورهای مختلف پیام آن رادرک می‌کنند، اما در طنز گفتاری تفاوت هست. در بعضی از کشورها راحت‌تر به موضوعاتی می‌خندند که برای ما خنده‌دار نیست.

  • اگر تشویقتان نمی‌کردند باز هم دنبال کاریکاتور می‌رفتید؟

من اصلاً نگفتم تشویقم کردند. می‌رفتم کاریکاتوریست‌های بزرگ را می‌دیدم و سعی می‌کردم از آن‌ها یاد بگیرم. سرخوردگی هم خیلی پیش می‌آمد. سال 53 حس کردم کارهایم کم‌تر چاپ می‌شود و کاریکاتور‌های رقیبانم را بیش‌تر چاپ می‌کنند. برای چند سال کاریکاتور را کنار گذاشتم، ولی نمی‌توانستم تحمل کنم. جلد مجله‌ها را می‌دیدم و فکر می‌کردم حالا که این مجله وجود دارد چرا کارهای من چاپ نشود.

  • الآن  هم سرخورده می‌شوید؟

بله، یک بار شبی زنگ زدند و گفتند در مسابقه کار شما  رتبه‌ی اول را به‌دست آورده. همان شب رأی را عوض کردند و فردا جایزه به اثر دیگری داده شد. ولی اگر کسی می‌خواهد کار حرفه‌ای بکند، نباید از این اتفاق‌ها دلسرد شود.

  • خیلی از کاریکاتوریست‌ها در زمینه‌ی انیمیشن و فیلم فعال‌اند، سینما و کاریکاتور چه نسبتی با هم دارند؟

خیلی از هم دور نیستند. هنرهای نمایشی حالا به‌طور خاص با کاریکاتور نقاط مشترکی دارند. «تیم برتون» کار گرافیک و انیمیشن انجام داده بود. من 15 سال قبل فیلم ادوارد دست قیچی را دیدم و به نظرم فیلم رمانتیک قشنگی است. با این‌که فیلم فانتزی است، جانی دپ خیلی خوب بازی کرده و تنهایی‌اش حس می‌شود. «فدریکو فلینی» ایتالیایی هم قبل ازکارگردانی، کاریکاتوریست مطبوعات دهه‌ی 50 بود و کارتون استریپ می‌کشید. من معتقدم سینما و کاریکاتور به هم مرتبط‌اند.

  • الآن در مجله‌ی طنز و کاریکاتور به نیرو‌های جوان فرصت فعالیت می‌دهید؟

بله، اصلاً یکی از اهدافی که در مجله دنبال می‌کنیم همین کشف و پرورش استعدادهای جوان است. در کاریکاتور بلد بودن نکات فنی کافی نیست، کاریکاتوریست باید تحلیلگر باشد. اصول فنی را می‌شود تمرین کرد، ولی تفکر و سوژه‌یابی به مطالعات شخصی بستگی دارد. از این استعداد‌های جوان و اهل مطالعه در بین نوجوان‌های امروزی فراوان داریم.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

15 سال پیش، گلی زدم که هنوز لذتش را حس می‌کنم!

دو عنصر در کاریکاتور‌های علیزاده به چشم می‌خورند؛ یکی فوتبال و دیگری اینشتین. وقتی در این باره از او سؤال می‌کنم می‌گوید: «در دهه‌ی 60 مدتی وقت آزاد داشتم و دنبال مطالعه رفتم. از نوجوانی فکر می‌کردم چرا اینشتین این‌قدر معروف است؟ مگر درباره‌ی چه چیزی نظر داده؟ این بود که کتاب‌های مربوط به نظریات فیزیکی اینشتین را پیدا کردم. مسائلی مثل نسبیت برایم جالب بود و با نظریه‌هایی مثل منحنی بودن فضا و وزن داشتن نور هم آشنا شدم. از آن‌موقع شروع به کشیدن کاریکاتور‌های او کردم. شاید بیش‌تر از هر کاریکاتوریستی در جهان درباره‌ی اینشتین کاریکاتور کشیده‌ام.»

مجسمه‌ی مفسر شوت که نشانه‌ی مجله‌ی طنز و کاریکاتور است، در گوشه‌ای روی کاغذها قرار گرفته. علیزاده در باره‌ی علاقه‌اش به فوتبال می‌گوید: «فوتبال ضد افسردگی است. وقتی خسته به خانه برمی‌گردیم و به تماشای یک مسابقه می‌نشینیم در لحظه‌ی گل زدن خیلی به وجد می‌آییم و در شادی پیروزی تیم، شریک می‌شویم.

بازی‌های فوتبال تنها پخش مستقیم و ارتباط لحظه‌ای ما با جهان خارج است. بازیکن‌های پول‌ساز میلیاردری هستند که در کشور دیگری بازی می‌کنند و برای بازی ملی به کشور خودشان برمی‌گردند. بعد در بازی ملی به کشوری که در آن بازی می‌کنند و باشگاه دارند، گل می‌زنند.

گل زدن کم لذتی نیست. مثل چاپ کاریکاتور دوران نوجوانی در یک مجله است. 15 سال قبل در یک بازی گل کوچیک، توپ کاشته را توی دروازه کوبیدم و دروازه‌بان نتوانست آن را بگیرد. هنوز لذت آن گل را حس می‌کنم.»

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

 

تجربه را نمی‌توان نادیده گرفت

ما استاد و پیشکسوت داشتیم. من زمانی که آماتور بودم از کار یک نفر خوشم می‌آمد و کارهایم شبیه او می‌شد. بعد نوآوری به خرج می‌دادم و مسیر خودم را دنبال می‌کردم. حالا که نگاه می‌کنم شاید کار آن شخص یا اساتید آن‌موقع را قبول نداشته باشم، ولی دلیل نمی‌شود نقش آن‌ها را نادیده بگیرم.

الآن با اینترنت و فناوری‌هایی مثل عکاسی دیجیتال وضعیت همه‌ی رشته‌ها تغییر کرده است. دیگر نیازی نیست که حتماً سر یک کلاس بنشینی تا رشته‌ی هنری را یاد بگیری. ولی کسب تجربه لازم است. برای این‌که شاید نکات فنی را بشود یاد گرفت، ولی وقتی‌که می‌خواهید یک اثر هنری را در جامعه عرضه کنید، باید درباره‌ی تأثیر اجتماعی آن تجربه داشته باشید. درست مثل بازیکنان فوتبال و مربیان فوتبال. این تجربه‌ی مربی است که باعث هدایت بازیکنان و پیروزی تیم می‌شود. این‌که می‌بینید یک کاریکاتور در روزنامه‌ای منتشر می‌شود و جنجال بزرگی به پا می‌کند، به‌خاطر استفاده کردن یا استفاده نکردن از تجربه است.

درباره‌ی این‌که باید حتماً زیر نظر استاد خاصی کار هنری را شروع کرد، نمی‌شود جواب قاطعی داد. نمی‌شود گفت اصلاً نیازی به استاد نیست و از طرف دیگر جوان مبتکر حتی اگر در ابتدا از کس دیگری تقلید کند، بعداً مسیر خودش را پیدا می‌کند.

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی 707

عکس‌ها: مهبد فروزان

روزنامه همشهری 27 تیر 1392 ضمیمه دوچرخه

http://hamshahrionline.ir/details/223607

محمد سرابی Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012 Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013 still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
حرفه هنرمند، حرفه پزشک - افشین یداللهى
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با افشین یداللهى که برای ترانه سرودن، منتظر الهام شاعرانه نمی‌ماند

حرفه هنرمند، حرفه پزشک

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابى:

حتماً این را می‌دانید که سراینده بسیاری از ترانه‌های آشنای ما بی‌دلیل عنوان دکتر ندارد.

«افشین یداللهی»، پزشک متخصص اعصاب و روان است و به گفته‌ی خودش شناخته شدن به نام ترانه‌سرا باعث شده است که بیماران حس مثبت‌تری نسبت به او داشته باشند و در نتیجه راحت‌تر حرفشان را بزنند و حسشان را بیان کنند. گفت‌وگوی ما در یکی از مراکز مشاوره و در زمان کوتاهی که تا شروع ویزیت بیماران باقی مانده بود، انجام شد. یداللهی سرودن ترانه را کاری کاملاً حرفه‌ای و با انضباط می‌داند. گفت‌وگوی دوچرخه را با این پزشکِ ترانه‌سرا بخوانید.

 

الآن خیلی‌ها زیاد کار می‌کنند و وقت فراغت کمی دارند، ولی بیش‌تر آن‌ها همیشه خسته‌ به‌نظر می‌رسند. شما چه‌طور با این همه کار و گرفتاری و وقت کم، فراغت لازم برای سرودن ترانه پیدا می‌کنید؟

خب، به‌صورت پراکنده مطالعه می‌کنم و بالأخره فرصت‌های کوتاهی پیدا می‌کنم. ترانه‌هایی که می‌گویم حاصل تجربه‌ی زندگی است. زندگی من جریان دارد. بعضی اوقات سریع و متراکم و بعضی اوقات آرام‌تر. الآن یک دوره‌ی آموزشی مربوط به کارم هم می‌بینم که وقت‌گیر است. آدمی نیستم که هیچ وقت فراغتی نداشته باشم. همان برنامه‌هایی که دارم دستمایه‌ی شعر می‌شود. به اکثر کارهایی که می‌کنم علاقه دارم. بعضی مربوط به کار و بعضی مربوط به ترانه است و بعضی روان‌پزشکی.

بعضی نوجوان‌ها تصور می‌کنند برای آفرینش هنری باید فضای خاصی فراهم باشد. آیا شعر گفتن نیاز به شرایط آرام و تنهایی و فرصت کافی دارد؟ شما با این برنامه‌ی کاری که باید سرِساعت به کارهایتان برسید و ترانه هم می‌گویید، تضاد و مشکلی برایتان پیش نمی‌آید؟

اولاً آفرینش هنری حتماً نباید در فضای خاصی انجام شود. خیلی خوب است که کسی خلوتی داشته باشد. برای من هم این شرایط خوبی است، ولی مدتی است که به این زندگی عادت کرده‌ام. گاهی در جریان همین برنامه‌های کاری جرقه‌ای زده می‌شود که به یک ترانه تبدیل می‌شود. گاهی هم خودم می‌خواهم که زده شود.

مگر حس ترانه گفتن خواستنی است؟

خواستنی هم هست. البته نه این‌که تمامش در اختیار من باشد. من می‌خواهم و بعد آن پروسه شروع به فعالیت می‌کند. نه این‌که کاملاً در حال تلاش باشم. می‌خواهم و به آن موضوع فکر می‌کنم. بعد واژه‌ها خودشان چیده می‌شوند و ترانه شکل می‌گیرد.

پس بیش‌تر کوششی است تا جوششی؟

نمی‌شود کاملاً گفت کوششی. وقتی فکر می‌کنم، خیلی از کارهایم را که خیلی موفق هم بوده‌اند، وقتی گفته‌ام که از من خواسته‌اند برای سریال یا ملودی خاصی ترانه بگویم. میوه‌ی ممنوعه، شب دهم و مدار صفردرجه این‌طور بوده‌اند. باید متناسب با مضمون سریال یا آن‌چه خواننده می‌خواسته بخواند، ترانه‌ای را آماده می‌کردم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703

عکس‌ها: مهبد فروزان

این‌طور وقت‌ها منتظر حس شاعرانه نمی‌شوید؟

همان‌طور که یک فیلم‌نامه‌نویس سینما باید بتواند در یک محدوده‌ی زمانی مشخص اثرش را آماده کند، ترانه‌سرایی هم که به‌دنبال کار حرفه‌ای است، باید بتواند در زمانی که از او کاری را می‌خواهند آن را انجام دهد. قطعاً زمانی هست که جرقه یا طرح یک داستان به ذهن نویسنده می‌رسد، بعد آن را بسط و گسترش می‌دهد ولی اگر دید حرفه‌ای دارید باید با الهامتان در تعامل باشید. من گاهی سفارش یک کار هنری می‌گیرم می‌گویند این سریال تا دو هفته دیگر روی آنتن می‌رود، گاهی هم شب قبل از پخش سریال سفارش می‌دهند.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703می‌شود یک مثال بزنید؟

وقتی سریال «برای آخرین بار» آماده‌ی پخش بود  با من تماس گرفتند و گفتند ترانه‌ای را که داشتیم، برای تیتراژ اول گذاشته‌ایم. اگر می‌توانی یک ترانه برای تیتراژ دوم که آخر هر قسمت پخش می‌شود بگو که اسم سریال هم تویش باشد. بعد هم ناباورانه پرسیدند سریال فردا عصر می‌رود روی آنتن، می‌توانی بگویی؟ گفتم بله. کار را با آقای خواجه‌امیری انجام دادیم. من یک تکه از ترانه را گفتم و برایش فرستادم او هم برای آن قسمت ملودی ساخت و برای من فرستاد. در طول مدتی که داشت ملودی را می‌ساخت من به قسمت بعدی ترانه فکر می‌کردم. وقتی ملودی رسید بقیه‌ی متن را آماده کردم و فرستادم. آقای خواجه‌امیری شبانه ترانه را خواند و ضبط کرد. صبح تیتراژ را میکس کردند و برای تصویب فرستادند که تا ظهر تأیید شد و عصر هم در انتهای قسمت اول سریال پخش شد. اتفاقاً ترانه موفقی بود و با مخاطب ارتباط برقرار کرد.

ولی باز هم باید جایی برای الهام ناگهانی گذاشت.

البته گاهی هم مثلاً می‌بینم کسی دارد گریه می‌کند به‌خاطر مجموعه‌ی فضا و شرایط، ممکن است با دیدن همان اشک جرقه‌ای بخورد و یک بیت از ترانه‌ای به ذهنم برسد. آن موقع همان حس را می‌گیرم و جلو می‌روم.

یادداشت می‌کنید؟

بله.

اگر یادداشت نشود؟

یادم می‌رود و بعداً اگر تمام کلماتش هم یادم بیاید آن شعر به صورت منسجم در نمی‌آید. حتماً یادداشت می‌کنم.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703خاص‌ترین حالتی که در آن ترانه به ذهنتان می‌رسد کدام حالت است؟

وقتی می‌خواهم بخوابم و هنوز نخوابیده‌ام. در حالتی بین بیداری و خواب. قبل از این‌که کاملاً خوابم ببرد. برای همین قلم و کاغذ آماده نگه‌می‌دارم.

زیاد موسیقی گوش می‌دهید؟

زمانی خیلی گوش می‌کردم، ولی الآن نه. الآن وقتی توی ماشین هستم بیش‌تر ترجیح می‌دهم سکوت باشد. مگر این‌که بخواهم بروم سفر یا با کسی همراه باشم. گاهی وقت‌ها هم یک ملودی داده‌اند و باید برای آن شعر بگویم که همان را گوش می‌دهم.

نوجوان‌هایی را دیده‌اید که هدفون را اصلاً از گوششان بیرون نمی‌آورند؟

خوب است آدم موسیقی گوش کند و با انواع آن و سبک‌ها و سلیقه‌های مختلف موسیقی آشنا باشد.

خودتان همه نوعی موسیقی گوش می‌کنید؟

من زمانی موسیقی ملی و سنتی گوش می‌کردم و همین‌طور موسیقی پاپ و سبک‌های مختلف دیگر، ولی الآن کم‌تر گوش می‌کنم.

رپ هم گوش می‌دادید؟

آن موقعی که موسیقی گوش می‌کردم هنوز رپ فارسی این‌قدر فراگیر نشده بود. ولی اگر منظورتان این است که از رپ خوشم می‌آید یا نه،  اولین کاری که یک مقداری رپ بود و به‌صورت رسمی منتشر شد، در سریال O+ بود که شعرش را من گفته بودم: «زندگی گله‌ای، آدم‌های فله‌ای/ دلخوشی‌شون قیافه، تو ژستن و کلافه/ از بس خطری و خلافن، یه پخ کنی غلافن»

این اصطلاحات را از کجا می‌دانید؟

بالأخره توی همین جا زندگی کرده‌ایم. زمانی که خودمان محصل بودیم تولید هم می‌کردیم و بین خودمان اصطلاحات خاصی رواج داشت. مثل هر گروهی از نوجوان‌ها که برای خودشان این اصطلاحات را دارند.

درمورد سبک شعر تعصب خاصی دارید؟

نه. بعضی وقت‌ها در بین شعرهای آزادی که می‌شنوم نمونه‌های خیلی خوبی پیدا می‌کنم ولی بعضی‌ها هم هستند که هر چی گوش می‌کنم ارتباطی با  آن برقرار نمی‌کنم. فکر می‌کنم جای تک‌تک این کلمات خیلی کلمات دیگر می‌شود گذاشت. خودم شعر سپید و انواع شعرهای آزاد را خیلی دوست دارم. به‌خصوص که ما الآن هم در غزل و هم در شعر آزاد خیلی پیشرفت خوبی کرده‌ایم. الآن در غزل کارهای خوبی سروده شده که نو هست و دیگر زیر سایه‌ی گذشتگان نیست. همین اتفاق توی شعر سپید افتاده و زبان‌های تازه داریم می‌شنویم که از آن لذت می‌بریم. در کنار این‌ها شعر‌های دیگری هم هست که انگار شاعر برای خودش گفته است.

این روزها روی چه کاری تمرکز دارید؟

الآن بیش‌تر به چند ترانه که می‌خواستم بگویم فکر می‌کنم. زمانی روی غزل و شعر کلاسیک و این‌ها تمرکز کردم. قبلاً هم از این نوع شعر گفته بودم که با فضای ارکستر ملی اجرا شد. یک مجموعه ‌هم با همایون شجریان و فردین خلعتبری آماده شده و یک مجموعه‌ی دیگر که با فضای ارکستر ملی کار می‌کنم.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703نه عقل بود و نه دلی

 

اگر موسیقی تیتراژ سریال مدار صفر درجه و فراز و فرود‌های آن را شنیده باشید حتماً متن ترانه‌ی آن را هم به‌خاطر دارید. ترانه‌ای که اگرچه از عشق می‌گفت، ولی بر روی تصاویر جنگ جهانی دوم و آشوب‌های آن زمان تناسب عجیبی پیدا کرده بود.

چرا مدار صفر درجه آن‌قدر مشهور شد؟

اصولاً کارهایی که با ارکستر ملی اجرا شوند و زبان کلاسیک  داشته باشند، دیرتر فراگیر می‌شوند، ولی ماندگارترند. زبان کتابی به همان نسبت که دیرتر می‌گیرد، دیرتر هم فراموش می‌شود. مثل خاک که دیرتر از آب گرم می‌شود و دیرتر هم گرما را از دست می‌دهد. موفق شدن اثر در این ژانر طول می‌کشد. توجه کنید که این‌ها نقطه قوت یا ضعف نیست. یک ترانه‌ای زودتر پخش می‌شود ولی قدرت ماندگاری کم‌تری دارد، اما در زمان حیاتش تأثیر حسی و عاطفی خودش را می‌گذارد. هر‌کدام این‌ها یک نوع هستند که جای هم‌دیگر را پر نمی‌کنند. یک دلیل دیگرِ این‌که مدار صفر درجه موفق بود، به مفهومی ارتباط دارد که بیان می‌کند؛ مفهومی که تاریخ مصرف نداشت و در هر شرایط جغرافیایی و تاریخی و اعتقادی معنی پیدا می‌کند.

اصلاً فکر می‌کردید این‌قدر معروف شود؟

نه، فکر می‌کردیم به‌خاطر همان کلام و موسیقی‌ و ارکسترش مخاطب خاص خواهد داشت. حالا طوری شده که با تمام شدن سریال هنوز هم هفته‌ای نیست که درباره‌ی این ترانه چیزی نشنوم و بازخوردی نبینم.

احساس رضایت می‌کنید؟

بله، طبیعی است، انگار نمره قبولی گرفته‌ام.

از مخاطب نوجوان هم در باره‌ی این ترانه بازخورد گرفته‌اید؟

بله یکی از کارهایی بود که فکر نمی‌کردم مخاطب نوجوان داشته باشد ولی دختر و پسر 13 ساله هم بودند که برای من از این ترانه می‌گفتند.

بیش‌تر از چه قسمتی خوششان آمده بود؟

ابتدای کار عبارت‌های پیچیده‌ای گفته می‌شد ولی زمانی که بعد از این پیچیدگی‌ها جمله‌ی ساده‌ی من عاشق چشمت شدم می‌آمد انگار که آن بغرنج بودن موضوع تبدیل می‌شد به سادگی و صمیمیت. نوجوان‌ها با همین عبارت ارتباط برقرار می‌کردند.

«من و رسوایی و این بار گناه/تو و تنهایی و آن چشم سیاه/ از من تازه مسلمان بگذر بگذر/ از سر پیمان بگذر» چرا می‌گویند ترانه شب دهم معنا گریزی دارد؟

این ترانه را بر اساس موضوع سریال گفتم. نشان‌دهنده‌ی شوق این فرد بود برای کشته شدن که از شوق شمشیر بیش‌تر بود. به شکلی گفتم که تا پایان سریال مشخص نشود. وقتی فهمیدم خانم ریاحی نقش فخرالزمان را بازی کرده به آهنگ‌ساز زنگ زدم و گفتم توی شعر آمده «چشم سیاه» که منظورم فخرالزمان بوده حالا باید آن را عوض کنم. آقای خلعتبری گفت لنز گذاشتند و رنگ چشم بازیگر نقش فخرالزمان سیاه شده است. به هرحال جدا از معنای سریال گفت‌و‌گوی یک عاشق با معشوقش بوده که می‌خواسته بگذرد و سراغ عشقی برود که بزرگ‌تر است.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703شغل شما چیست دکتر؟

 

نمی‌شود قاطعانه گفت که هنرمند باید شغل دیگری هم داشته باشد یا این‌که تمام وقتش را در همان رشته‌ی هنری خودش صرف کند، چون هنرمندانی داریم که با همین شغل زندگی می‌کنند و زندگی‌شان هم تأمین می‌شود. نوع دیگری هم هستند که بیش‌تر قناعت می‌کنند و تمام تمرکز و انرژی‌شان را صرف هنرشان می‌کنند. این گروه وقتی می‌بینند که هنر به لحاظ اقتصادی کم‌تر بازده دارد سطح توقعشان را پایین آورده‌اند. ولی اگر هم کسی بخواهد مجموعه‌ی این چیزها را داشته باشد و مجبور نباشد به‌خاطر معاشش هر کاری را انجام بدهد، بد نیست یک شغل هم پیدا کند که خیلی  با هنرش بی‌ارتباط نباشد و تضادی ایجاد نکند. در این شرایط هنرمند می‌تواند قدرت انتخاب داشته باشد و مستقل‌تر و مقتدرانه‌تر از میان درخواست‌هایی که از او می‌کنند انتخاب کند. آن موقع خودش تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد و با چه کسی همکاری کند. در شرایط فعلی ما، چون هنر خیلی آن بار اقتصادی را که باید داشته باشد ندارد، انتخاب شغل جداگانه خیلی مهم است.

از طرف  دیگر شغل، هنرمند را به جامعه مرتبط می‌کند. چرا ما سپیدسرایی داریم که کارگر ساختمان است و شعرهای سپید‌ خوبی هم می‌گوید. وقتی که به جلسات خانه‌ی ترانه می‌آید می‌بینیم شعرش از کارش و از زحمتی که می‌کشد تأثیر گرفته است. چون مجموعه‌ی اتفاقاتی را که در جامعه‌ی اطرافش می‌افتد با گوشت و پوست و خون حس و لمس کرده، کارش و رنجش دستمایه‌ی شعرش شده و به همان نسبت تأثیرگذار است. اتفاقاً کتابش در همین دوره‌ی نمایشگاه کتاب منتشر شد و از آن استقبال خوبی کردند.

بعضی‌ها هم ممکن است درگیر مسائل مالی یا شهرت شوند. مثلاً با کمی شناخته شدن بروند به‌دنبال این‌که از این قضیه درآمدزایی کنند. هرچند هنرمند حرفه‌ای باید درآمد داشته باشد و ارزش مالی کالایش را بالا ببرد، به شرطی که منجر به تولید انبوه و تکرار کارها و افت کیفیت نشود. حتی امکان دارد سفارش‌هایی را قبول کند که برخلاف نظر خودش است یا این‌که با سلیقه و خواست مردم تضاد دارد. چنین موقعی است که زود فراموش می‌شود.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703انجمن ترانه‌سرایان زنده

 

خانه‌ی ترانه، گروهی از علاقه‌مندان ترانه‌سرایی هستند که پنج‌شنبه‌ها ساعت 2 بعد‌از‌ظهر در فرهنگ‌سرای ارسباران جمع می‌شوند. مسئولیت اجرای این برنامه‌ی دائمی با افشین یداللهی است. در این برنامه به‌صورت منظم اعضا ترانه می‌‌خوانند و به نقد ترانه‌ها می‌پردازند. از  این ترانه‌سرا سؤال می‌کنم که آیا نوجوان‌ها هم در این جلسات شرکت می‌کنند و او می‌گوید: نوجوان‌هایی بود‌ند که ترانه‌سرایی را از همین جلسه‌ها شروع کردند و با رشد دائمی توانستند موفق شوند. سؤال بعدی ما از آفت‌های ترانه‌سرایی است. مشکلاتی که ممکن است در اوایلِ کار ترانه‌سرایان را گرفتار کند. یداللهی در این‌باره می‌‌گوید: یکی از آفت‌ها تقلید است.

ترانه‌سرای تازه کار در ابتدا ممکن است تقلید کند تا قلق کار دستش بیاید ولی بعداً باید به زبان شخصی خودش برسد و اندیشه‌ی شخصی خودش را مطرح کند. مشکل بعدی غرور است. بعد از این‌که چند تا ترانه گفت و تشویق شد و یا این‌که ترانه‌اش با صدای خواننده‌ی معروفی اجرا شد ممکن است دچار غرور شود و با خودش بگوید دیگر تمام شد و به جایگاهی رسیدم که دیگر دست نیافتنی است. کسانی که چنین غروری پیدا می‌کنند رفتارشان تغییر می‌کند و دیگر تلاش نمی‌کنند و فکر می‌کنند هرچه بگویند خوب است. در نتیجه وسواسی که باید داشته باشند ندارند، درجا می‌زنند و مهم‌تر از هم این‌که رفتارشان با بقیه فرق می‌کند.

روزنامه همشهری 30 خرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد - فرزاد فربد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با فرزاد فربد، مترجم کتاب‌هاى فانتزى

بدون تخیل، نمى‌شود زندگى کرد

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابى:
شاید شما هم به دنیای خیال علاقه داشته باشید. دنیایی از اسب‌های بالدار، قطب‌نما‌های جادویی، کوتوله‌های جنگجو و سرزمین‌های جادویی. این دنیا را در کتاب‌هایی که فرزاد فربد ترجمه کرده هم می‌توان پیدا کرد.

«فرزاد فربد» یکی از مترجم‌هایی است که چندین سال است به‌طور تخصصی به ترجمه‌ی داستان‌های فانتزی برای نوجوانان می‌پردازد. او چند نویسنده را در این حوزه به نوجوانان ایران معرفی کرده است. در ماه اردیبهشت که ماه نمایشگاه کتاب است، به گفت‌وگو با فرزاد فربد می‌نشینیم تا هم درباره‌ی خودش بپرسیم، هم در مورد کتاب‌هایی که ترجمه کرده کنجکاوی کنیم و هم از چند و چون فن ترجمه و نکات ظریف ترجمه‌ی ادبی برای نوجوانان سؤال کنیم.

  • بعضی از کسانی که یک‌رشته‌ی هنری خاص را دنبال می‌کنند در دوران نوجوانی به آن علاقه‌مند شده‌اند. در سال‌های کودکی و نوجوانی چه تماسی با دنیای فانتزی داشتید؟

در دوران کودکی من در دهه‌ی 50 خیلی به کتاب تخیلی مخصوص نوجوانان دسترسی نداشتیم. ما در کرمانشاه زندگی می‌کردیم و کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درست نزدیک خانه‌‌ی ما بود. البته آن موقع کتاب‌های ژول‌ورن در دسترس بود. بعداً اوایل دهه‌ی 60 بعضی ناشرها به‌صورت منظم آثار ژول ورن را ترجمه و چاپ کردند. دبستان که بودم، سه‌گانه‌ى جان کریستوفر را هم خواندم.

  • غیر از خواندن این کتاب‌ها، برای ارضای علاقه‌تان به دنیای علمی، تخیلی، چه راه دیگری پیشِ رو داشتید؟

تلویزیون هم با سریال‌هایی که پخش می‌کرد خیلی تأثیر داشت. سریال‌هایی مانند پیشتازان فضا، فضای 1999، اوریون 7 و همین‌طور منطقه گرگ و میش با نام اصلی «twilight zone»  که یکی از مهم‌ترین سریال‌های علمی، تخیلی بود. در این سریال بازیگرهای معروفی نقش داشتند و کارگردان یک قسمتش استیون اسپیلبرگ بود.

  • فقط به همین گونه (ژانر) علاقه داشتید؟

به فیلم‌های وسترن هم علاقه داشتم. سریال «گالری شبانه» هم پخش می‌شد که ترسناک بود ولی به سبکی که روی ماهیت ترس کارمی‌کند نه اسلشر. الآن قسمت‌هایی از این سریال به عنوان فیلم سینمایی بازسازی شده است. «گییرمو دل تورو» که کارگردان فیلم هزارتوی پن است تهیه کننده‌ی فیلمی است که از روی یکی از قسمت‌های منطقه گرگ و میش ساخته شده. در زمان کودکی از این‌ها استفاده می‌کردم.

  • در دوران نوجوانی شما وضعیت کتاب‌های تخیلی چه‌طور بود؟

تقریباً قحطی کار علمی‌، تخیلی و فانتزی و پلیسی بود. انگار به‌جز معدودی، مترجمان و ناشران سراغ این گروه کتاب‌ها نمی‌رفتند. این‌جور کتاب‌ها اگر هم چاپ می‌شد ناشرهای معروف چاپ نمی‌کردند و کارها بی‌کیفیت بود. مثلاً فقط یک جلد شیر کمد و جادوگر از مجموعه‌ی نارنیا چاپ شده بود. الآن همه‌ی مجموعه‌ی نارنیا را چندین ناشر چاپ کرده‌اند. حالا با شرایط دیگری مواجه هستیم. یک نوع بی‌سلیقگی هم هست. مثلاً نوعی داستان وحشت رشد زیادی کرده که شاید ارزش ادبی خاصی نداشته باشد ولی حساسیت ایجاد کرده و باعث واکنش شده که بعضی‌ها فکر ‌کنند کتاب‌های فانتزی تیره (Dark fantasy) یا وحشت کتاب‌های بی‌ارزشی هستند.

  • این نوع داستان وحشت بقیه‌ی کتاب‌های ژانر وحشت چه تفاوتی ‌دارند؟

ژانر وحشت چندین زیرشاخه دارد. نیل گیمن ادبیات و اسطوره را می‌شناسد، با سینما آشنایی دارد و اکثر داستان‌های قدیمی را بازآفرینی کرده. کتاب گورستان او برداشتی از «جنگل» اثر «رودیار کیپلینگ» است که آن‌جا پسری در جنگل بزرگ می‌شود و این‌جا پسربچه‌ی داستان به گورستان می‌رود و اشباحی که از دوران روم باستان تا زمان حال در آن هستند او را بزرگ می‌کنند. اتفاقاً فضای لطیفی دارد. درباره‌ی بچه‌ای که توانایی‌های خاصی دارد. آد و غول‌های یخی بازآفرینی اساطیر «نوردیک» است و اشاره به نشانه‌ها و اسطوره‌های باستانی دارد.

  • پس همه‌ی گونه‌های ادبیات وحشت هم برای نوجوان مناسب نیستند؟

نمی‌شود به این صراحت مشخص کرد و من هم موافق این تقسیم‌بندی‌ها نیستم. مثلاً بعضی از داستان‌های برادران گریم خیلی خشن‌اند، مانند هنسل و گرتل. یا داستان‌های اندرسن که زندگی ناگواری داشته و می‌گویند جوجه اردک زشت روایت زندگی خودش است، یا پری دریایی که انتهای خیلی بدی دارد. بین خود منتقدان هم گاهی اختلاف نظر وجود دارد. ولی بعضی کتاب‌ها غیر از تخلیه‌ی هیجان تأثیری ندارد وکاری برای شکل دادن به سلیقه‌ی نوجوان‌ها انجام نمی‌دهد. البته نوجوان خودش راهش را پیدا می‌کند. من تن‌تن‌باز بودم و به کمیک‌های آستریکس و اوبلیکس هم خیلی علاقه داشتم. کتاب‌های پلیسی هم می‌خواندم.

  • غیر از این‌ها کتاب‌هایی از گونه‌های دیگر هم می‌خواندید؟ یا مجلات ویژه‌ی نوجوان‌ها؟

بله، مثلاً داستان‌های اریش کستنر را می‌خواندم. خواندن کیهان بچه‌ها را هم از دبستان شروع کردم که آن موقع کمیک‌هایی مثل جنگ ستارگان در آن چاپ می‌شد.

  • به یاد دارید اولین متنی که ترجمه کردید، چی بود؟

شعری از جبران خلیل جبران بود، به اسم «زیبایی مرگ» که سال 75 در مجله‌ی مترجم چاپ شد. اولین کتاب ترجمه‌ام هفتمین کتابم بود که چاپ شد و خیلی هم بد پخش شد.

  • چرا وارد ادبیات کودک و نوجوان شدید؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698من همیشه کتاب‌هایی را که خودم، دوست داشتم برای ترجمه انتخاب می‌کردم، نه این‌که از بازار نشر پیروی کنم. مجموعه‌ی هنک سگ گاوچران را هم برای این ترجمه کردم که برایم جالب بود. آن موقع کار تدریس زبان انجام می‌دادم. برگرداندنش به فارسی مشکل بود زیرا با لهجه‌ی تگزاسی نوشته شده است. بعداً که منتشر شد و با نویسنده تماس گرفتم خود او هم تعجب کرده بود که کتابش در ایران چاپ شده و مورد استقبال قرار گرفته، چون این کتاب در شمال آمریکا هم که لهجه‌ی متفاوتی دارند مخاطب کم‌تری داشت. ترجمه‌ی کتاب‌های پولمن هم با تحقیق درباره‌ی او شروع شد و بعد لابه‌لای کارهایم کتاب‌هایش را ترجمه کردم.

  • در بخش دیگری از ترجمه هم کار می‌کنید، مثلاً برای دیگر رشته‌های هنری؟

مترجم سینمایی هم هستم، ولی فقط به‌خاطر علاقه به سینما. غیر از زمان دانشجویی هیچ وقت کار سفارشی برای ترجمه قبول نکردم. آن موقع هم به متنی که ترجمه می‌کردم علاقه داشتم.

  • سه‌گانه‌ی «نیروی اهریمنی‌اش» را در چه مدت ترجمه کردید؟

یک سال و نیم طول کشید. حدود 18 ماه  کار کشنده که برایش همه‌ی کارهایم را  تعطیل کردم.

  • فرصت کمی داشتید؟

قبل از شروع ترجمه کتاب‌ها را دو بار خواندم و یک بار صوتی گوش کردم. مصاحبه‌های نویسنده را خواندم. راهنما‌های کتاب را پیدا کردم که نکات اصلی کتاب را شرح می‌داد. آماده‌سازی جمعاً یک سال طول کشید. هر روز از 10 صبح شروع می‌کردم تا پنج عصر. بعد استخر می‌رفتم چون این کار پشت میزی باعث ناراحتی‌های جسمی می‌شد. بعد از شام دوباره شروع می‌کردم تا ساعت سه صبح. شب‌ها تمرکز بیش‌تری دارم.

  • این زحمت سود مالی هم داشت؟

ترجمه و نشر کلاً بازگشت مالی ندارد. الآن هم در انتشارات پریان دنبال کتاب‌هایی هستیم که وجودش برای خواننده‌ی فانتزی ضروری است. کاری به بازار نداریم که چه‌قدر سود دارد. «حکایت مریخ» ری‌برادبری،  «گزارش اقلیت» فیلیپ کدیک در یک مجموعه سه داستانی و «تصاویر فسیلی» در مجموعه پنج داستانی فانتزی و ساینس فیکشن هم که الآن چاپ و توزیع شده‌اند، براساس همین روش انتخاب شده‌اند.

  • با وجود این همه تفاوت زبانی که گفتید «هنک، سگ گاوچران» چه‌طور ترجمه شد؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698هنک قبلاً در شش جلد افست شده در ایران پیدا می‌شد که به‌عنوان کتاب کمک آموزشی به‌همراه نوار کاست به آموزش زبان انگلیسی کمک کند. اوایل ترجمه با لهجه آن‌جا خیلی سخت بود، مثلاً کلماتی که به ow  ختم می‌شوند با er  نوشته شده بود. window  می‌شود winder  در هیچ دیکشنری هم نیست. یا اینکه اصطلاحی مثل لعنتی رو شکسته می‌گویند من نوشتم «نعلتی» و بعداً فکر می‌کردند اشتباه تایپی است.

  • خود هنک هم متفاوت حرف می‌زند

هنک که خودش هم راوی است فکر می‌کند خوش‌تیپ‌ترین و با‌هوش‌ترین سگ گله است و از بقیه ناراحت می‌شود و قهر می‌کند و می‌رود، اما دستیارش از او باهوش‌تر است. نمایش «مترسک» حسن معجونی که اقتباسی از کتاب هنک بود، سال قبل روی صحنه رفت. از روی ترجمه‌ی من نمایش را نوشته بودند و دیالوگ‌ها با خلاقیت خوبی تغییر کرده بود.

  • بعضی از نویسند‌ها و مترجم‌ها از این‌که آثارشان وقت تبدیل به فیلم و نمایش تغییر می‌کند، ناراحت می‌شوند.

خب، قبل از اجرا با کارگردان و نویسنده جلسه‌ای داشتیم و دیدم که متن خوبی آماده شده. بعد از اجرا خیلی خوشم آمد چون جوهر کار را گرفته بودند. شخصیت‌هایی تغییر کرده بود و شخصیت‌های اضافه شده بود که خودش به کار کمک می‌کرد.

  • چند جلد از کتاب‌های هنک در ایران چاپ شده است؟

22 جلد چاپ شده و اصل اثر بیش‌تر از 50 جلد است. نویسنده همین الآن هم کتاب‌های جدید را به آن اضافه می‌کند. اتفاقاً در آمریکا برای متن کتاب محدودیت‌هایی ایجاد شد. اتحادیه‌های صنفی فشار آوردند و در نوشتن کتاب‌های بعدی لحن نویسنده کمی عوض شد. ادبیات نوجوانان بسیار حساس است.

  • ترجمه‌ی کدام کتاب نوجوانان برایتان از بقیه سخت‌تر بود؟

ترجمه‌ی «ادی دیکنز» از نظر تکنیکی مشکل‌تر بود، زیرا پر از جناس‌های کلامی است. با چارلز دیکنز و دیگر نویسنده‌های بزرگ دوران ویکتوریایی و کتاب‌هایی مثل آرزوهای بزرگ شوخی کرده بود. نیروی اهریمنی‌اش هم سخت بود، مخصوصاً که دنیا‌های مختلفی داشت و نویسنده چیزهایی از خودش ساخته بود.

  • در بین این همه شخصیت‌های خیالی خودتان را جای چه کسی قرار می‌دهید؟

نمی‌توانم هیچ شخصیتی را انتخاب کنم، فقط این را می‌شود گفت که وقتی ترجمه را شروع می‌کنم خودم را به جای شخصیت‌ها و در فضای آن‌ها قرار می‌دهم. البته این کار باعث می‌شود که وقتی ترجمه به پایان می‌رسد، حسی مثل دلتنگی بروز کند. انگار که بخشی از زندگی خودم به پایان رسیده است.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698

سرزمین فانتزی‌بازها

دفتر انتشارات پریان بسیار مرتب و منظم است و در کتابخانه‌ی ‌آن نسخه‌های اصلی کتاب‌های علمی، تخیلی و فانتزی دیده می‌شود. سه کتاب نیروی اهریمنی‌‌اش روی قفسه‌ی بالایی هستند و درست کنار آن‌ها مجسمه‌ی یکی از خرس‌های زره‌پوش چپ‌دست قرار دارد، خرس‌هایی که از شخصیت‌های مهم همین کتاب‌ها هستند. طبقه‌ی پایین «گالوم» شخصیت جن‌مانند ارباب حلقه‌ها روی سنگی نشسته و با دست یک ماهی گرفته است. پایین‌تر ماکت شهری است که ارتش اورگ‌های داستان ارباب حلقه‌ها آن را با منجنیق بمباران کردند. این‌جا سرزمین فانتزی است.

تا به حال کتاب‌های علمی، تخیلی، فانتزی و وحشت در انتشاراتی‌های مختلف به چاپ می‌رسیدند و اگر کسی می‌خواست مجموعه‌ای از این داستان‌ها را مطالعه کند باید هر بار به بازار کتاب سر می‌زد و در کتاب‌فروشی‌های مختلف به‌دنبال ژانر مورد علاقه‌ی خود می‌گشت. فربد که برنا‌مه‌ای برای انتشار منظم کتاب‌های این ژانر طراحی کرده، می‌گوید: بزرگ‌ترین برنامه‌ی ما مجموعه‌ی انتخاب پریان است. کارهایی که بیش‌تر آثار شاخص علمی، تخیلی و فانتزی هستند. در آن‌ها بزرگسال و کودک مطرح نیست و آثار فقط بر اساس ژانر انتخاب شده‌اند. بعضی‌ها مثل مری پاپینز، پیتر پن، پسرم میو و آخرین تک شاخ، قبلاً ترجمه شده‌اند و برخی برای اولین بار معرفی می‌شوند، مثل آثار ریچارد میترسون. از بین کتاب‌های بزرگسالان هم سولاریس و فارنهایت 451 را داریم.

او درباره‌ی هدف چاپ مجموعه کتاب انتخاب پریان می‌گوید: به‌خاطر محدودیت بازار، علاقه‌ی خواننده‌های ما درست پاسخ نگرفته و نوجوان‌هایی که پولمن و گیمن خوانده‌اند مسلماً دیگر نمی‌توانند به پله‌ی پایین‌تر برگردند. این قاعده‌ی مطالعه است، اگر بالاتر از پولمن هم بخوانیم شاید دیگر سراغ او نیاییم. من به پسر پنج ساله‌ی خودم و هم‌سن و سال‌هایش فکر می‌کنم که اگر بزرگ شد و خواست چیزی بخواند کتاب خوب در اختیار داشته باشد. وقتی کتاب سطحی را می‌بندیم تمام می‌شود، ولی کتابی که تخیل سازنده دارد تازه شروع می‌شود.

به فربد می‌گوییم این پروژه نیاز به لشگری از مترجمان دارد و او جواب می‌دهد: با این‌که خودم مترجمان زیادی از بین همکاران می‌شناسم، برای ترجمه‌ از چهره‌های جدید و جوان دعوت می‌کنیم تا به آن‌ها فرصت بدهیم. خودمان آموزش ویراستاری و ترجمه می‌دهیم و کارهای اول را  ویراستاری می‌کنیم تا به نام مترجم تازه کار بیرون بیاید. بعد می‌بینیم در ترجمه‌ی بعدی کارشان بهتر شده است.

خود او الآن ترجمه‌ی نسخه‌ی دهمین سالگرد کورلاین نیل گیمن را در دست دارد. این کتاب دوبار باز نویسی شده و تصاویر آن هم تغییر کرده است. فربد درباره‌ی فضایی که در آن ترجمه می‌کند می‌گوید: عادت خاصی برای ترجمه ندارم، ولی مثل بیش‌تر مترجمان باید در سکوت کار کنم. الآن بیش‌تر کارم را در دفتر انتشارات انجام می‌دهم، چون در خانه باید برای فرزندم وقت بگذارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه، شماره‌ی 698سرمایه‌ی پنهان گذشته

فربد تکیه بر سرمایه‌ی ادبی  گذشته را در موفقیت انواع آثار ادبی بسیار مؤثر می‌داند و با اشاره به کتاب نیروی اهریمنی‌اش می‌گوید: «فضای این کتاب بهترین فضایی بود که در آن قرار گرفتم. نویسندگانی که اطلاعات کافی دارند می‌توانند از سرمایه‌ی ادبی گذشته‌ی خود استفاده کنند و داستان‌های بسیار جذابی بسازند. در کارهای تالکین «الف» و «اورگ» و «گابلین» را می‌بینیم که بخشی از فرهنگ آن کشورها است و در نروژ و سوئد هنوز هم معنی دارد. درحالی‌که خیلی از نویسنده‌های ما با پیشینه‌ی ادبی خودشان آشنا نیستند. ما سابقه‌ی طولانی در شعر کلاسیک داریم، ولی چند نویسنده‌ می‌شناسیم که در کارهایشان از این پشتوانه استفاده کرده باشند؟ از طرف دیگر مخالفت‌هایی هم با پرورش خیال در نوجوان‌ها داریم. مگر می‌شود بدون خیال زندگی کرد؟ اگر خیال نداشته باشیم، اصلاً ادبیات و سینما وجود نخواهد داشت و ادبیات نوجوانان برای کمک به پرورش تخیل ضروری است. از طرف دیگر همیشه خیال با افسانه‌ها، اساطیر و با علم آمیخته است.

اگر در ایران نویسندگانی با استفاده از سرمایه‌ی گذشته‌ی ما شروع به کار کنند، مسلماً می‌توانند نتایج خوبی بگیرند، مثل کارهای آرمان آرین نویسنده‌ی «پارسیان و من» که اثرش مخاطب پیدا کرد. افراد دیگری هم بودند که کتاب‌هایی نوشتند، ولی اشکالات زیادی داشت. من یک دوره در جایزه‌ی هنر و ادبیات گمانه‌زن عضو هیئت داوران بودم. بعضی‌ آثار ضعیف بود، ولی در ژانر وحشت و فانتزی آثار خوبی فرستاده شده بود. نسل جدید چون کتاب‌های بهتری می‌خوانند تولیدشان هم قوی‌تر خواهد بود.

استقبال از یک کتاب

فربد از اتفاق خوبی که برای یکی از ترجمه‌هایش افتاده هم یاد می‌کند: زمانی که نیروی اهریمنی‌اش چاپ شد. سازمان فرهنگی، هنری شهرداری از آن خیلی استقبال کرد و در سال 1386 در موزه‌ی امام علی‌عبرای کتاب مراسم رونمایی گرفتند. این کار برای خودم هم جالب بود.

روزنامه همشهری 26 اردیبهشت 1392 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
عید، همه چیز را عوض می‌کرد - مرتضی احمدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 
دیدار با یک صدای آشنا، مرتضی احمدی

عید، همه چیز را عوض می‌کرد

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
عید نوروز از خیلی قدیم مانده و نسل‌های پیشین آن را با آداب و رسومی، نسل به نسل به ‌ما رسانده‌اند. البته هر نسل کمی به این آداب و رسوم قدیمی، اضافه یا از آن کم کرده ‌است.

در آستانه‌ی نوروز 92، سراغ استاد «مرتضی احمدی» می‌رویم. او از معدود هنرمندانی است که در این باره، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. احمدی 88 سال پیش (سال 1303) در تهران به دنیا آمد و آن‌قدر زادگاهش را دوست دارد که در آثارش، همیشه بر «تهرون» و «تهرونی» بودن تأکید می‌کند. وقتی گفتیم از دوچرخه، ضمیمه‌ی نوجوانان روزنامه‌ی همشهری تماس می‌گیریم، گفت که به همشهری خیلی علاقه دارد و قرار مصاحبه را برای چند روز بعد گذاشتیم. برای آشنا شدن با حال و هوای نوروز در تهران قدیم، پای صحبت‌های مرتضی احمدی، هنرمندِ تهرونیِ فوتبال‌دوست می‌نشینیم؛ هنرمندی که در آستانه‌ی 90 سالگی هم‌چنان پر انرژی و سرزنده و فعال است. 

  • قدیم‌ها شهر از کی، حال و هوای نوروز به خود می‌گرفت؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

از اول اسفند، همان موقعی که زندگی در داخل خانه‌ها عوض می‌شد. خانه‌تکانی آن موقع، با جارو و گردگیری تمام نمی‌شد. اگر بارندگی نبود که همه‌ی اثاثیه را می‌ریختند توی حیاط. اگر هم نمی‌شد و ممکن بود باران بیاید، همه چیز را وسط اتاق جمع می‌کردند و از بالای دیوارها تا پایین حیاط همه‌جا را تمیز می‌کردند. کرسی را جمع می‌کردند، فرش‌ها را می‌شستند و زیر فرش‌ها آب تنباکو می‌ریختند تا مورچه جمع نشود.

  • وقتی کرسی را جمع می‌کردند، اگر بعدش هوا سرد می‌شد چه‌ اتفاقی می‌افتاد؟

اگر هوا سرد می‌شد تحمل می‌کردند، چون باید همه چیز عوض می‌شد. سه نوع گل شمعدانی و عبایی و شویدی همه جا توی همه‌ی خانه‌ها بود. توی پله‌ها دم حوض تو آشپزخانه. گلدان‌ها را بیرون می‌آوردند. توی باغچه پای گل‌ها کود می‌ریختند. باید همه چیز عوض می‌شد.

  • کی این همه کار را انجام می‌داد؟

مادر که زحمتکش روزگار بود. پدر و بچه‌ها هم کمک می‌کردند ولی باز هم همه‌ی زحمت‌ها گردن مادر بود. از 20 اسفند به بعد خانه‌تکانی تمام شده بود و بقیه‌ی کارهای مربوط به عید را انجام می‌دادند، مثل سبزه خواباندن.

  • شب چهارشنبه سوری چه برنامه‌ای داشتند؟ جشن بود یا مثل الآن جنگ شهری؟

چند روز مانده، کنار خیابان‌ بوته می‌فروختند. بوته‌هایی که آتش می‌زدند و از رویش می‌پریدند. کار بی‌خطری بود...

  • پس بچه‌های الآن خشن‌تر شده‌اند؟

نه، این‌طور نیست. من فکر می‌کنم هیچ بچه‌ی بدی نداریم. اصلاً بدی وجود ندارد. بچه‌ها احساسات قوی دارند و دوست‌داشتنی هستند. خودشان هم همه را دوست دارند. بچه‌های الآن حرف بزرگ‌تر‌ها را گوش می‌کنند و به بزرگ‌تر‌ها و پیش‌کسوت‌ها احترام می‌گذارند. ولی ما پدر و مادرها نسبت به بچه‌هایمان خودخواه و بی‌رحم هستیم. آن‌ها را قاطی کارها نمی‌کنیم.

  • پس این اختلافی که بین نسل‌ها به‌وجود آمده، چه دلیلی دارد؟


اگر ایرادی هست از بزرگ‌ترها است... الآن بچه‌ها با فرهنگ بالایی بزرگ می‌شوند و شعور و اطلاعات و مطالعه‌ی بیش‌تری دارند. من می‌بینم که بچه‌ها کتاب‌خوان هستند و خیلی می‌فهمند.

  • به نظرتان، بچه‌های الآن چی لازم دارند؟

اخلاق، ملایمت، مهربانی و دوست داشتن. بچه ‌این‌ها را می‌خواهد، ولی رفتار ما درست نیست. پول نمی‌خواهند، اگر ملایمت و مهربانی ببینند، پول زیادی از پدر و مادرشان نمی‌خواهند. وقتی پدر را هفته به هفته نمی‌بینند. اصلاً این وسط بچه‌ها قربانی می‌شوند. پدر که صبح تا شب کار می‌کند مگر نمی‌خواهد کنار زن و بچه‌اش باشد. بچه‌ها این را می‌فهمند و درک می‌کنند.

  • الآن عید بیش‌تر از همه، بچه‌ها را خوشحال می‌کند، مخصوصاً که مدرسه‌ها تعطیل می‌شود و مسافرت و برنامه‌ها‌ی تلویزیون جایش را می‌گیرد. قدیم‌ها خوشحالی بچه‌ها از کی و با چی شروع می‌شد؟

از اول اسفند که پدر می‌رفت برای خانواده‌اش لباس می‌خرید. برای پسرها پارچه‌ی کت و شلواری و برای دخترها پارچه‌ی پیراهن و چادرگل‌گلی. پارچه‌ها را برای دوختن می‌دادند به خیاطی، چون اغلب لباس بازاری خریدن را عیب می‌دانستند. توی محله همه خیاط مخصوص داشتند که اندازه‌ی آن‌ها را داشت. خوشحالی بعدی شیرینی‌ بود. این یکی را از مغازه می‌خریدند. خانم‌هایی هم بودند که شیرینی خانه‌شان را درست می‌کردند.

  • شب عید، دسته جمعی عکس هم می‌انداختند؟

نه، من این را نشنیده‌ام.

  • سرخاک درگذشتگان هم می‌رفتند؟

بله، حتماً می‌رفتند. پنج‌شنبه‌ی آخر سال در قبرستان‌ها جای خالی پیدا نمی‌شد. همه به یاد در گذشتگان خود آمده بودند. وقتی سر یک خاک می‌نشستند غیر از آن به قبر‌های اطراف هم گلاب می‌زدند. رد که می‌شدی می‌دیدی مردم دم قبرها لب‌هایشان تکان می‌خورد. برای سنگ‌های خالی که کس و کاری نداشتند هم فاتحه می‌خواندند و بعد فاتحه‌ای برای همه‌ی اهل قبور.

  • به نظر شما مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین قسمت عید کدام است؟

عید دیدنی. مادر‌ها روی پا بند نمی‌شوند که سال تحویل بشود و بچه‌هایشان برای عید دیدنی بیایند. پدر و مادر کلافه هستند، کی در باز می‌شود. بچه‌ها که می‌آیند زنده می‌شوند. دید و بازدید هنوز هم مهم‌ترین قسمت عید است.

  • بچه که بودید اول کجا می‌رفتید؟

اول به دیدن مادربزرگم می‌رفتیم. مادرِ پدرم بود و دیوار به دیوار خانه‌ی ما زندگی می‌کرد. «بی‌بی خانم» صدایش می‌کردیم. نوه‌ها دورش جمع می‌شدیم. به‌خاطر کهن‌سالی، کوچک و ریزاندام بود. از زیر تشکش پول درمی‌آورد و به ما می‌داد. پنج زاری (ریالی) یا یک تومنی. اسکناس‌ها متفاوت بود و بستگی به شانس نوه‌ها داشت. بی‌بی خانم 121 سال عمرکرد. بعد به دیدن «خانم جان» می‌رفتیم که مادر بزرگِ مادریم بود. من هیچ‌کدام از پدر بزرگ‌هایم را ندیدم. رفتن به خانه‌ی بزرگ‌تر‌ها قدم اول عید بود. البته همه توی یک محله بودند و خانه‌ها دور نبود.

  • عید دیدنی ‌و بحث و رقابت بین فامیل باعث کدورت نمی‌شد؟

نه، چون دنبال کدورت نبودند. برعکس اگر اختلافی داشتند در همین ایام عید رفع می‌شد. اصلاً در عید و عزا اختلاف را کنار می‌گذاشتند و قهر تمام می‌شد. آن هم قهری که مثلاً توی خیابان به هم سلام نمی‌کردند، ولی در عید‌دیدنی فراموش می‌شد.

  • پس کسانی که با هم قهر بودند تا عید صبر می‌کردند تا راه آشتی باز شود؟

نه، یک راه دیگر هم بود که با کاسه‌ی شله زرد و حلوا انجام می‌شد. این‌ها نذری نبود، یک‌جور رابطه‌ی بین آدم‌ها و خانواده‌ها بود. وقتی منِ مرتضی احمدی با کسی اختلاف داشتم و برایم یک کاسه شله زرد می‌فرستاد، طبیعی بود که فکر می‌کردم پس من در جریان قهر و دعوا مقصر هستم. ظرف را می‌شستم و موقع پس فرستادن آب‌نبات، گل یا یک برگ سبزه می‌ریختم و قهر تمام می‌شد.

  • الآن خیلی خاطرات آن روز‌ها در ذهنتان زنده می‌شود؟

بله، زیاد. چند وقت قبل رفته بودیم اراک برای فیلم‌برداری. کوه‌های اطراف محل فیلم‌برداری عین کوه‌های شمرون قدیم پر از برف بود. یاد آن دوران افتادم و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. حالا نگو فیلم‌بردار دارد فیلم می‌گیرد. کوه‌هایی که قدیم‌ها می‌توانستم ببینم و الآن از پشت این همه دود راحت دیده نمی‌شود.

  • میکروفن و کتاب

مشهورترین نقشی که مرتضی احمدی به جای آن صحبت کرد «روباه مکار» در سریال پینوکیو بود. خود او هم این نقش را یکی از بهترین کارهایش می‌داند و می‌گوید: «ما قبلاً 60 دوبلور داشتیم و بهترین تیم دوبله‌ی جهان بودیم. الآن 240 نفر دوبلور هستند، ولی به آن اندازه تیپیک‌گو ندارند. من چون هنرپیشه تئاتر بودم کار دوبله را راحت شروع کردم و تیپ روباه مکار را همان موقع که سریال را دیدم پیدا کردم. این خیلی اهمیت دارد که یک دوبلور دو شخصیت را نباید با یک لحن بگوید. کلمات باید با حالت صورت بازیگر تناسب داشته باشد و خیلی ریزه‌کاری‌های دیگر که قدیمی‌های این حرفه آن‌ها را می‌دانند.»

اگر فیلم انیمیشن «هورتون» را دیده باشید، احتمالاً ابتدای آن را که یک «بحر طویل» با صدای استاد احمدی است به یاد دارید. احمدی همین قطعه و نقش راوی در مجموعه‌ی «شکرستان» را از آثار دلخواهش در این سال‌ها می‌داند ولی می‌گوید که خیلی از آثار تولید شده برای کودکان به دلیل نداشتن داستان جذاب و مناسب ماندگار نشده‌اند.

  • بی نسل جوان، ما هیچیم

دوستان گفته بودند اگر در شهرکتاب با مرتضی احمدی مصاحبه کنید، به‌خاطر شهرت استاد، دور و برتان شلوغ می‌شود. چند لحظه‌ای به پایان مصاحبه مانده بود که جمعی از کارکنان و مشتریان شهرکتاب جلد آلبوم «صدای تهرون قدیم» و کتاب‌های استاد را برای امضا گرفتن آوردند. فرصت زیادی نداشتیم و آقای احمدی بعد از مصاحبه باید برای سفر به بندرعباس آماده می‌شد، ولی با حوصله‌ی زیاد تمام آن‌ها را برایشان امضا کرد.

احمدی می‌گوید: «در سن و سال من آدم‌ها بی‌حوصله می‌شوند. اخلاقشان تند می‌شود. تحمل ندارند، ولی من اگر شوخی نکنم زندگی‌ام نمی‌گذرد. قسمتی از آن مال ورزش است. قدیم هر محله زورخانه داشت و پسر‌ها ورزش را از پدر و مردان فامیل یاد می‌گرفتند. از 16 سالگی به زورخانه‌ی محل می‌رفتم. همه را همان اول راه نمی‌دادند. اول بیرون گود تمرین می‌کردیم. اگر میل اشتباه می‌گرداندیم پیش‌کسوت یاد می‌داد تا کتفمان خراب نشود. بعد که یاد می‌گرفتیم توی گود می‌رفتیم و خیلی طول می‌کشید تا به میانداری برسیم.»

علاقه‌ی دیگر احمدی فوتبال است و این‌طور درباره‌اش حرف می‌زند: «چون خودم راه‌آهنی بودم، رفتم تیم راه‌آهن. سال 1324 فوتبال را کنار گذاشتم و الآن قدیمی‌ترین هوادار پرسپولیس هستم. استادیوم هم می‌رفتم، ولی شلوغ می‌شد و همه می‌خواستند عکس یادگاری بیندازند. حالا از پای تلویزیون بازی‌ها را می‌بینم. آن بازی معروف شیش تایی‌ها را هم توی استادیوم بودم.»

ولی‌ همه چیز هم ورزش نیست. این «تهرونی» قدیمی می‌گوید: «برای خوب زندگی کردن باید این سینه را صاف کرد. کینه و کدورت را کنار گذاشت. باید همه‌چیز را خوب نگاه کرد. این همه چیز ناراحت کننده وجود دارد، ولی باید در مقابل این‌ها ایستاد. باید خوش‌بین بود و با این خوش‌بینی می‌شود مشکلات را حل کرد.»

معمولاً پیرمردهایی که خاطرات زیادی دارند و کودکی و جوانی خوبی را گذرانده‌اند دائم دوران خودشان را با دوران فعلی مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که جوان‌ها و نوجوان‌های قدیم خیلی بهتر از جوان‌ها و نوجوان‌های امروز بودند. اما مرتضی احمدی این‌طور نیست. او همان‌طور که به فرهنگ و اخلاق سنتی خیلی علاقه دارد، بچه‌ها و نوجوان‌های امروز را هم قبول دارد و به آن‌ها امیدوار است.

او می‌گوید: « الآن مشکلات زیاد است ولی عاطفه‌ی ما ایرانی‌ها همیشه هست. چند وقت قبل رفته بودم برای پسرم که خارج زندگی می‌کند پسته بفرستم. راه پله‌ها‌ی اداره‌ی پست نرده نداشت. به پسر جوانی گفتم «دستم را بگیر کز غم ایام خسته‌ام.» او نه تنها کمک کرد از پله‌ها بالا بروم، بلکه تمام کارهایم را انجام داد. این‌ها همین بچه‌های امروزی هستند.»

وقتی می‌گوییم نصیحتی برای نسل نوجوان ندارید می‌گوید: «نصیحت تلخ است. من خودم دوست ندارم نصیحت شوم، پس چه‌طور از یک نوجوان انتظار داشته باشم به نصیحت کسی گوش کند. هر توصیه‌ای را باید با مهربانی و با خوش‌اخلاقی بیان کرد تا تأثیر داشته باشد و بدانیم که بدون نسل جوان ما هیچ هستیم.»

  • بچه‌ی «ترون»

همه از علاقه‌ی استاد به تهران قدیم خبر دارند. روی جلد کتاب «فرهنگ بر و بچه‌های ترون» عکس یک نان سنگک هست که با پنیر و گردو یا دمپختک و کله‌جوش غذاهای مورد علاقه‌ی او هستند. وقتی درباره‌ی کتاب‌هایش می‌پرسم، می‌گوید: «چهار تا کتاب چاپ شده دارم. دو کتاب در مرحله‌ی مجوز گرفتن است و دو تا هم آماده شده. یک کتاب هم در دست نوشتن دارم.» بیش‌تر این آثار مربوط به فرهنگ تهران قدیم یا آثار نمایشی گذشته در آن است. به همین دلیل خواستیم تا بعضی از صفات و عادت‌های تهرانی‌ها را برایمان شرح دهد.

«تهرونی‌های واقعی دروغ نمی‌گویند. پول کسی را نمی‌خورند. رفاقت دارند. ناجوانمرد نیستند مهمان نوازند و سفره‌شان به روی همه باز است. من این‌ها را از تهرونی‌ها دیده‌ام. تهرونی داد نمی‌زند، هوار نمی‌کشد. بچه تهرونی‌ها با چاقو مخالفند و می‌‌گویند ناجوانمردی است. این فیلم‌هایی که تویش بچه‌های تهرون داد می‌زنند و چاقو می‌کشند، درست نیست. کارگردانش هم تحقیق نکرده. بچه تهرون دهنش را زیاد باز نمی‌کند. در اکثر کلماتی که به الف و نون ختم می‌شود الف را حذف کرده تا دهنش باز نشود. در خانه‌ی لوطی‌ها و پهلوان‌های تهرون بسته نمی‌شد. پشت در پارچه می‌انداختند تا داخل حیاط مستقیم دیده نشود. کسی هم که وارد می‌شد سرش را پایین می‌گرفت.

ما محله‌ی گمرک بودیم. با بچه‌های خانی‌آباد کُری داشتیم. گاهی برای دعوا کردن جمع می‌شدیم و دو تا سنگ کوچک را به هم می‌زدیم و با این سر و صدا همه جمع می‌شدند. ولی هیچ‌وقت چاقو نداشتیم. الآن نصف بچه‌های تهرونی از تهرون بیرون رفته‌اند. من هم اگر می‌شد شاید از این‌جا می‌رفتم. این هیولا شهر ما نیست. خود من هم اگر مسئله‌ی کارم نبود، شاید تهرون نمی‌ماندم. من خونه‌ با حیاط و باغچه داشتم. سه باز دزد زد. در 200 متر حیاط گلکاری می‌کردم، سبزی خوردن و فلفل می‌کاشتم. الآن 11 سال است انگار توی زندان هستم.

تهرون باغ و باغات بود. بعد از جنگ جهانی دوم مگر چه‌قدر جمعیت داشت. شهرها امنیت نداشت. کار نبود. متفقین حمله کرده بودند. 30 سال قبل جمعیت تهرون چهار میلیون نفر بود، الآن بالای 15 میلیون شده است.

من در کتاب‌‌هایم بیش‌تر از 40 بازی برای بچه‌ها نوشته‌ام که بچه‌های الآن یک دانه اش را هم بلد نیستند. یک زمانی همه‌ی زن‌های محله، انگار مادر همه‌ی بچه‌های محل بودند. برای همین بچه‌ها همیشه امنیت داشتند. ولی الآن عاصی شده‌اند و آرام نمی‌گیرند. حق هم دارند، بچه‌های نسل ما توی حیاط فوتبال بازی می‌کردند، ولی الآن تمام وقت بچه‌ها پای کامپیوتر می‌گذرد که خودش بلایی است.

هوا هم عوض شده. ما تابستان بیرون می‌خوابیدیم. با وجود دیوارهای بلند، شب مادر یک پتو به هرکس می‌داد چون هوا سرد می‌شد. باد شهریار می‌آمد. زمستان‌ها هفت، هشت بار برف می‌بارید. گاهی تا اردیبهشت توی کوچه‌های فرعی برف بود. شش ماه سال، زنجیرِ چرخ همراهمان بود. الآن همین ماشین‌ها هر کدام یک بخاری هستند و برف که می‌آید انگار نم باران روی زمین زده.»

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

در کنار تیم افشین، قهرمان باشگاه‌های تهران (53 سال پیش)

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

مرتضی احمدی بعد از گفت‌و‌گو با دوچرخه، سی‌دی تازه‌اش، «صدای تهرون قدیم 2» را برای علاقه‌مندانش امضا کرد

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

http://www.hamshahrionline.ir/details/205553

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه


 
 
فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند! - هوشنگ مرادی کرمانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
 
«هوشنگ مرادی کرمانی» در گفت‌وگو با دوچرخه:

فقط نوشتن راضی‌ام می‌کند!

کودک و نوجوان > ادبیات- محمد سرابی:
هوشنگ مرادی‌کرمانی هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش به این‌جا می‌آید. این‌بار ما هم آمده‌ایم تا بعد از پیاده‌روی با او به گفت‌وگو بنشینیم، من و فرهاد حسن‌زاده و علی مولوی.

 

 

زمان: صبح یک روز زمستانی (دی 1391)

مکان: پارک ملت

بارها با مرادی‌کرمانی درباره‌ی زندگی‌ و آثارش گفت‌وگو شده. خودش هم به‌طور جدی ماجراهای دوره‌ی کودکی و نوجوانی‌اش را در کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشته و ما سعی می‌کنیم چیز‌هایی بپرسیم که کم‌تر از او پرسیده شده. هوا آن‌قدر سرد است که جوهر خودکار هم انگار یخ‌ زده، ولی با انجیر خشک‌ها و مویزهایی که مرادی‌کرمانی به ما می‌دهد، به‌قدر کافی برای گفت‌وگو انرژی می‌گیریم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

سرابی: هر روز ورزش می‌کنید؟

بله، حداقل از 40 سال قبل هر روز به پارک می‌آیم و هر پنج‌شنبه به کوه می‌روم. دوران دانشجویی ساعت پنج عصر با دوستان راه می‌افتادیم و از کوه بالا می‌رفتیم. شب به پناهگاه می‌رسیدیم و می‌خوابیدیم تا فردا که از کوه پایین بیاییم.

سرابی: چرا کتاب «شما که غریبه نیستید»، با رسیدن به تهران تمام شد؟

«برتولد برشت» می‌گوید که بهترین جا برای تمام کردن داستان، جایی است که در ذهن خواننده شروع می‌شود. من به لحظه‌ای رسیدم که «هوشو» سوار اتوبوس به تهران می‌آید و باد، ماسه‌ها را به شیشه‌ی اتوبوس می‌زند. بقیه‌اش را در چند صفحه خلاصه کردم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی اولین داستان شما به اسم «کوچه‌ی ما، خوشبخت‌ها» در مجله‌ی «خوشه» چاپ شد، چه حسی داشتید؟

سال 47 بود و من 24 ساله بودم. چند‌بار آن را برای چاپ دادم، ولی هی گم می‌شد! روزی که این داستان در مجله چاپ شد، سر راه هرچی مجله می‌دیدم می‌خریدم و به همه هدیه می‌دادم.

مولوی: اولین کتابتان چه‌طور چاپ شد؟

«معصومه» زمانی منتشر شد که دانشجو بودم و برای مجلات می‌نوشتم. درآمدم از این راه بود. استاد «سیروس ملک‌زاده» که استاد من بود، گفت از همین‌هایی که می‌نویسی یک مجموعه داستان جمع‌آوری کن. بریده‌ی مجلاتی را که داشتم جمع کردم و خودش هم سرمایه‌گذاری کرد و در چاپخانه‌ی فیروز در خیابان جمهوری به چاپ رسید. آن موقع کتاب‌ها را بعد از چاپ، برای نظارت می‌خواندند!

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: وقتی «قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی رادیویی‌تان می‌نوشتید، حدود 140 قسمت شده بود، اما در کتاب تعداد کمی از آن‌ها را چاپ کردید. چرا در کتاب،‌ تعداد قصه‌ها کم شده؟

سعی می‌کنم هیچ‌چیز تکراری در کتاب‌هایم نباشد. بعضی از نویسندگان وقتی یک کتاب پرفروش دارند کتاب بعدی را مثل همان یکی می‌نویسند و فقط اسمش را عوض می‌کنند. من می‌خواهم از دیگری یا از خودم تقلید نکنم. الآن هم دنبال موضوع‌هایی هستم که مغایر با همه‌ی این سال‌ها باشد.

موضوع بعدی ایجاز است. بعد از حروفچینی، هر‌بار که «شما که غریبه نیستید» را بازنویسی می‌کردم، 20 صفحه یا بیش‌تر از آن خط می‌زدم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

مولوی: در اقتباس سینمایی قصه‌های مجید در قصه‌ها تغییراتی هم داده شد، مثل اصفهانی شدن مجید یا تغییر ماهی به میگو در آن قصه که مجید می‌خواهد فسفر مغزش زیاد شود.

زمانی که من داستان را نوشتم، واقعاً ماهی در کرمان کمیاب بود؛ ولی در اصفهان زمانی که فیلم ساخته شد، فراوان بود. «کیومرث پوراحمد» به من زنگ زد و گفت این‌که مجید در اصفهان ماهی نخورده باشد، خیلی دور از ذهن است. برای همین آن را تبدیل به میگو کردند و من برای این‌که واقعی‌تر باشد درخواست کردم که با اسم «ملخ دریایی» کار شود. برای اولین‌بار «داریوش فرهنگ» قصه‌های مجید را برای فیلم شدن پیشنهاد کرد. ولی آن موقع می‌گفتند آموزشی نیست، چون مجید درس‌خوان نیست و دروغ می‌گوید! آخرش راضی شدند فیلم فقط برای پرکردن برنامه‌ها ساخته شود.

دنبال کسی بودند که با قیمت هرچه کم‌تر آن را بسازد. «عباس کیارستمی»، «منوچهر عسگری‌نسب»، «سیف‌الله داد»، صدا و سیمای شیراز، رشت، گرگان و... همه در مقاطعی قصد ساخت این فیلم‌ها را داشتند. اما در نهایت «کیومرث پوراحمد» آن را درست کرد. محل فیلم هم ابتدا قرار بود همان کرمان باشد که راهش دور بود و مشکلاتی برای تولید داشت و بعد به اصفهان تغییر کرد.

حسن‌زاده: پس از اخلاق مجید راضی نبودند.

انتقاد می‌کردند که چرا به بی‌بی می‌گوید «تو» نه «شما». بعد از پخش فیلم هم مدام از آموزش و پرورش نامه‌ می‌آمد. من نمی‌خواستم و البته نمی‌توانستم یک‌شبه همه‌ی جامعه و دانش‌آموزان را اصلاح کنم. نگاه من به بچه‌های فقیر خیلی متفاوت است. حدود 20 سال این کتاب توی مدرسه‌ها نرفت. البته از در نرفت، ولی از دیوار رفت. بعضی از مسئولان آموزش و پرورش هم موافق کتاب بودند و می‌گفتند که اتفاقاً شخصیت دانش‌آموز ما همین است  که شیطنت می‌کند و دروغ می‌گوید، ولی در عین حال صادق و پاک است و هنر را دوست دارد.

سرابی: برخوردی هم پیش آمد؟

نه، ولی چند‌بار با اعتراض شدید مواجه شدم. پیش آمد که کتاب‌هایم هم جمع‌آوری شود یا پس فرستاده شود. در مراسمی که برگزار شده بود، خانمی بلند شد و با جیغ و داد گفت که با این کتاب در حق بچه‌ها جنایت کرده‌اید و بدآموزی دارد. من ترسیده بودم ولی یک معلم دیگر بلند شد و گفت من سر کلاس می‌خوانم و اتفاقاً خیلی برای بچه‌ها جالب است.

سرابی: با گذر از این‌همه سال‌ و الآن که بسیاری از آثارتان به زبان‌های گوناگون ترجمه و منتشر شده، کدام‌یک از نوشته‌هایتان را موفق‌تر می‌دانید؟

من در نقاط مختلف فقیرنشین تهران زندگی کرده‌ام. جعبه‌های نوشابه پخش کرده‌ام. کارشناس وزارت بهداشت شدم. تنهایی رفتم خواستگاری، زن گرفتم و بچه‌دار شدم. بالأخره کتاب‌هایم چاپ و ترجمه شدند. به کشورهای خارجی دعوت شدم و در آن‌جا سخنرانی کردم. اما هنوز هم در حسرت این‌که یک داستان خوب بنویسم، باقی مانده‌ام و حس نمی‌کنم کامل شده‌ام.

دوچرخه

عکس: رضا رواسیان  

http://www.hamshahrionline.ir/print/199251

روزنامه همشهری 5 بهمن 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی



 
 
فرصت ملاقات در کافه - آیدین آغداشلو
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 
کافه‌های قدیمی در گفت‌وگوی دوچرخه با آیدین آغداشلو

فرصت ملاقات در کافه

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: پاییز فصل باران نم‌نم و پیاده‌رو‌های پر از برگ‌های زرد و قرمز است. فصل قدم زدن در نسیم سرد و نوشیدن چای داغ.

 

بعضی وقت‌ها هم نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی داغ در گوشه‌ی کافه‌ای که به دیوارهایش عکس‌های سیاه و سفید قدیمی زده‌اند. خیلی از نوجوان‌ها فضای کافه را دوست دارند زیرا نشانه‌ای از هنرمندان و متفکران قبلی در خود دارد. کسانی که در کافه‌ها پاتوق داشتند و داستان‌های زیادی از صحبت‌ها و عادت‌ها و خصوصاً رفتارشان باقی مانده است. بعضی‌ها هم سعی می‌کنند این رفتارها و عادت‌ها را تقلید کنند شاید به آن‌ها نزدیک‌تر شوند. یکی از کسانی که خودش تجربه‌ی آن دوران کافه‌نشینی را دارد «‌آیدین آغداشلو» نقاش، گرافیست، محقق و مدرس هنرهای تجسمی است. دوچرخه به همین بهانه با این هنرمند بزرگ، در باره‌ی خودش و تجربه‌ی حضورش در کافه‌های قدیمی به گفت‌وگو می‌نشیند.

***

 

درمیان نوجوان‌های امروزی از جمله مخاطبان نشریه‌ی دوچرخه گرایش به کافه‌نشینی به‌طور جدی دیده می‌شود. بعضی از نوجوان‌ها در همین سن و بعضی‌ها به محض ورود به دانشگاه کافه را تجربه می‌کنند. دوره‌ی جوانی شما این‌کافه‌ها چه‌طور جاهایی بودند؟

کافه جایی بود که آدم‌ها همدیگر را بدون قرار قبلی می‌دیدند. جایی برای دیدار و کشف آدم‌های تازه و تبادل افکار. بعضی کافه‌ها برای طبقات مرفه بود. کافه‌هایی هم بودند که هدف از رفتن به آن‌ها بیش‌تر تفریحی بود. کافه‌هایی که هنرمندان به آن‌جا می‌رفتند جاهای خاصی بودند و هرکسی هرکافه‌ای نمی‌رفت. معیار گروه‌های مختلف هنری و فکری بودند. اصطلاحاً «میقات» بودند، این عبارتی بود که «آل احمد» به کار می‌برد. به مرور زمان این میقات‌ها به‌صورت مشخص‌تری تقسیم‌بندی شدند و ملاقات‌ بین افراد را ممکن کردند.

 

مثل حلقه‌های ادبی و هنری؟

بله، در آن کافه‌ها حلقه‌های فرهنگی تشکیل می‌شد؛ حلقه‌هایی که در زمینه‌ی هنر و فرهنگ نقش ایفا می‌کردند و نقش‌شان عمده بود. روشنفکران مهم و معتبر به کافه‌های خودشان می‌رفتند.

 

جایی گفته بودید که اولین تابلو نقاشی‌تان را در 14 سالگی فروختید. می‌دانیم که شما از جوانی و سن نسبتاً کم وارد گروه‌های هنرمندان شدید و به کافه‌ها هم می‌رفتید. پس خیلی از این هنرمندان و پاتوق‌هایشان را می‌شناختید.

آل احمد به کافه نادری می‌رفت. کافه فردوسی جایی بود که صادق هدایت در آن آمد و شد می‌کرد و دوستانش آن‌جا می‌توانستد او را ببینند. در یک زمان خاص در دهه‌ی 40 کافه ریورا پاتوق روشنفکران جوانی بود که شاید در حدود 20 سالگی به سر می‌بردند. در هتل مرمر که کافه نبود، شعرا و نویسنده‌ها و اهل ادبیات جمع می‌شدند. البته این افراد همیشه یک جا نبودند. هدایت از کافه‌ای به کافه‌ای دیگر می‌رفت و آل احمد هم همین‌طور بود. شاید در یک شب سه کافه عوض می‌کردند.

 

از چه‌ سنی به کافه‌ می‌رفتید؟

من زود سری در سرها درآوردم. 18- 19 ساله بودم که پایم به کافه‌ها باز شد.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

 

شما را به‌عنوان یک جوان هنرمند می‌پذیرفتند؟

اگر نامه‌ی اعمال داشته باشی. من اولین مقاله‌ها را در 1342 نوشتم و زمانی که به این جمع‌های هنری ‌رفتم به‌عنوان نویسنده و نقاش پذیرفته شدم. مهم این بود که بتوانی ارتباط برقرار کنی و سر میزی بروی و دوست‌هایی داشته باشی.

 

حتماً سر میزی که چند نفر دیگر هم نشسته‌اند و کسی را به جمع خودشان دعوت می‌کنند؟

خیلی‌ها اول تنهایی می‌نشستند و بعد دوست‌هایشان را می‌دیدند و سر میز آن‌ها می‌رفتند و چند بار میز عوض می‌کردند. گاهی هم بحث بالا می‌گرفت و به یقه‌گیری و کتک‌کاری هم می‌‌رسید.

 

این که گروهی از هنرمندان یک‌دیگر را در جایی ببینند و حرف بزنند و با هم معاشرت کنند، این جمع‌ها چه نتیجه‌ای داشت؟

زمینه‌ی کارهای فرهنگی پیدا می‌شد. نویسنده‌ها آن‌جا ناشر پیدا می‌کردند. نقاش‌ها قرار برگزاری نمایشگاه می‌گذاشتند. این‌طوری زمینه‌ی فعالیت هنری فراهم می‌شد، چون فضای زنده و پویایی بود.

 

استادان هنرمند به تازه واردها کمک هم می‌کردند؟

بله، استاد یک میز مشخص داشت و بقیه جمع می‌شدند و از بین جوان‌ها کسی اجازه می‌گرفت شعری برای جمع بخواند. البته بعضی‌ها خوش‌خلق بودند و جوان‌ها را راحت می‌پذیرفتند و بعضی‌ها هم تندخو بودند. آدمی مثل آل احمد هر کسی می‌آمد با خلق خوب می‌پذیرفت، ولی هدایت این‌طور نبود.

 

بعضی‌ها می‌گویند که کافه‌های قدیمی فضایی افسرده و پر از دود سیگار و آه کشیدن بود؟

نه، درست نیست. اصلاً مهم‌ترین فضای تبادل آرا و برگزاری نمایشگاه و نشر کتاب همین‌جاها بود و خیلی از جوان‌ها وقتی بزرگانشان را در همین کافه‌ها پیدا می‌کردند تشویق می‌شدند و مطمئن می‌شدند راهی که می‌روند راه درستی است. حتماً می‌شد هرکسی را که در رشته‌ی هنری خودش کسی بود در کافه ای پیدا کرد. مخصوصاً شعرا خیلی به کافه‌ها رفت و آمد داشتند.

 

پس این هنرمندان برنامه‌ی ثابتی برای هر روز عصر خود داشتند.

کافه رفتن از غروب شروع می‌شد و همین‌طور شب را ادامه می‌دادند. بعضی‌ها بعداً به منزل هم‌دیگر می‌رفتند.

 

تا چه سالی کافه‌ها برقرار بودند؟

کافه‌بازی تا سال 1357 کاملاً رایج بود. آن زمان خود این کافه‌ها کانون‌هایی شدند برای نشر افکار انقلابی. با کم‌رنگ شدن قدرت ساواک بحث‌ها بیش‌تر و قوی‌تر هم شده بود.

 

ساواک؟

بله، بعضی از کسانی که می‌آمدند خبرچین ساواک بودند. ساواک سرک می‌کشید و هراس داشت که چه خبر است و مردم راجع به چی حرف می‌زنند. زمینه‌ی بسیاری از نظریه‌ها و اشاعه و تبلیغ نظریه‌ها در کافه‌ها صورت می‌گرفت. چون سانسور اجازه نمی‌داد این افکار پخش شود.

 

هر شب کافه می‌رفتید؟

من نه، چون خیلی کار می‌کردم. به‌عنوان یک گرافیست فرصت چندانی نداشتم. ولی خب آدم دلش تنگ می‌شد و می‌رفتم که هم بزرگان را ببینم، هم دوستانم را. الآن اگر یک نوجوان یا جوان بخواهد یکی از هنرمندان خیلی مهم را ببیند کجا می رود؟

 

جایی را نمی‌شناسم.

مسلماً الآن زمانه از هنرمندان یا متفکران طراز اول یا اساتید ادبی خالی نیست، ولی در دسترس نیستند. هنرمندان الگوهای نسل جوان هستند، ولی نمی‌شود راحت پیدایشان کرد. ما آن موقع می‌دانستیم که مثلاً آل احمد را می‌شود فلان موقع در کافه فیروز پیدا کنیم.

 

از کی دیگر کافه نرفتید؟

از حدود سال 55 کم‌تر کافه می‌رفتم. کارم زیاد شد و بحث‌ها هم به سمتی رفت که فکر کردم یک عدم تعادلی وجود دارد. توجه من به مباحث اساسی و جنبه‌های خلاقه‌ای که در دیگر نقاط دنیا بود جلب شد. بعد به جای این‌که دنبال بحث‌های پایان‌ناپذیر باشم متون بیش‌تری به زبان اصلی خواندم و با سفر به خارج، سعی کردم هرچه بیش‌تر یاد بگیرم و بیش‌تر از این جدل‌ها و مکان آن‌ها فاصله گرفتم. جذبه‌ی دیدار و گپ هم کم‌رنگ شد.

 

الآن پیش می‌آید که به کافه‌ای بروید؟

 فقط وقتی که برای تماشای اشیای قدیمی می‌رویم خیابان جمهوری و اگر با دوستان باشم برای ناهار می‌روم کافه نادری. سالن و حیاط همان است که بود، ولی کسانی که نشسته‌اند آن شکل همگون قبلی را ندارند. بخش عمده‌ای فروشنده‌ی ارزند یا جوان‌هایی که انگار از آموزشگاهی آمده‌اند و پیرمردها و پیرزنانی که روزنامه می‌خوانند. ولی پیشخدمت‌ها همان قدیمی‌‌ها هستند و لنگ‌لنگان می‌آیند و می‌ترسم زمین بخورند.

 

به گذشته خیلی فکر می‌کنید؟

من مطلقاً نوستالژیک نیستم و فکر نمی‌کنم قدیم بهتر بوده و چیزهایی که من دیده‌ام اهمیت ویژه‌ای دارند. از خاطراتم نفرتی هم ندارم و ضدیتی هم با گذشته ندارم، ولی نمی‌توانم هر قلوه سنگی را که در راه می‌بینم در بیاورم و تمیز کنم و نگه دارم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی676

  • دری به روی من باز می‌شود

در کارگاه که بسیار تمیز و مرتب است و به موزه شباهت دارد. یک تابلوی ناتمام روی سه‌پایه قرار دارد که ظرف شکسته‌ی آبی رنگی را نشان می‌دهد. روی میز کار هم قلم‌موها و طرح‌های اولیه آماده‌ی تکمیل است. ظاهراً همه‌ی این کارها باید در زمان کوتاهی آماده شوند. چندکتاب تحقیقاتی در باره‌ی آثار هنری قدیمی در مراحل نوشتن و چاپ هستند. آغداشلو در 72 سالگی کارهای زیادی دارد و با این حال برای مصاحبه با روزنامه‌ها همیشه وقت دارد.

 

سرتان با توجه به کتاب‌ها و آثاری که در دست دارید شلوغ است، چرا اجازه می‌دهید که بقیه بیایند و وقتتان را بگیرند؟

مراجعه‌ی این افراد اشکالی ندارد. من این‌جا هستم که اگر چیزی می‌دانم به هر جوانی که احتیاج دارد کمک کنم. دوستی داشتم که مدتی جواب تلفن‌ها را نمی‌داد. جایی او را دیدم و گفت که دیگر گوشی تلفن را برنمی‌دارد، بلکه هرکسی که با او کار دارد باید موضوع کار و شماره تلفنش را روی برگه‌ای بنویسد و فکس کند، بعداً اگر خودش تشخیص داد با آن شماره تماس می‌گیرد. من از همین‌جا دوستی‌ام با او را تمام شده حساب کردم.

بعضی‌ها هم هستند که می‌خواهند روی کارشان تمرکز کنند و این حقشان است. من زیاد کار می‌کنم و کم می‌خوابم. سنم هم بالا است و سخت است، ولی خود کارکردن برایم نیروبخش است. اما یک آدم حتی زمانی که به سن پختگی رسیده و ثمره‌ی کارش را عرضه می‌کند بی نیاز از حضور دیگران نیست. آدم از آدم‌هایی که در آمد و شد هستند چیز‌های زیادی یاد می‌گیرد.

فکر می‌کنم 21 یا 22 سال داشتم. به منزل یک فیلم‌ساز مشهور (ابراهیم گلستان) رفته بودم که پولدار بود. به او گفتم کاش من مثل شما آن‌قدر پول داشتم که ناچار نمی‌شدم به این شدت کار کنم و دنبال علایق خودم می‌رفتم. گفت اصلاً این‌طوری نیست. کسی که سرکار نرود و فقط در خانه‌اش بنشیند از چه مسیری می‌خواهد معنای دنیای اطرافش را دریافت کند. من یک کلاس نقاشی دارم که نقش کافه را بازی می‌کند. نفع مادی زیادی ندارد و وقت زیادی می‌گیرد اما سعی می‌کنم ادامه دهم. جوان‌ها می‌آیند و در کلاس نقاشی را باز می‌کنند. انگار دری است که به درون من باز می‌شود تا با دنیای جوان‌ها ارتباط داشته باشم.

  • درباره‌ی چیزی که شبیهش هستی

 

الآن هرکافه‌ای در بازار رقابت سعی می‌کند دکور جالب‌تر و عجیب‌تری بسازد و با فضایی که درست کرده مشتریان بیش‌تری جذب کند. مشتری‌ها هم انگار این را می‌پسندند و شکل و ظاهر کافه‌ها برای نسلی که تازه از نوجوانی وارد جوانی می‌شوند جذابیت خاصی دارد. در کافه‌ها نوجوان‌ها و جوان‌های زیادی هستند که شکل و ظاهر متفاوتی دارند. در باره‌‌ی این موضوع هم کنجکاوی می‌کنیم و از آغداشلو در این باره می‌پرسیم.

لباس و قیافه‌ها توی کافه‌ها چه‌طور بود؟

در کافه به این صورت غلو شده‌ای که الآن تصور می‌کنند نبود. ولی هنرمند بنا داشت مثل بقیه به ظاهر خودش نپردازد. بعضی‌ها هم ویژگی‌هایی داشتند که مخصوص خودشان بود. مثلاً بهمن محصص، عصای سرنقره‌ای داشت که قسمتی از ظاهرش محسوب می‌شد. به جوان‌های خوش‌لباس گاهی طعنه هم می‌زدند، ولی من همیشه لباس عادی می‌پوشیدم. بعضی‌ها هم به‌خاطر سادگی شکل خاصی پیدا می‌کردند و معلوم بود اولین لباسی را که در خانه جلوی دستشان بوده برداشته‌اند.

 

از این‌که بعضی جوان‌ها ادای آن دوران را در می‌آورند ناراحت نمی‌شوید؟

من سخت نمی‌گیرم. این‌که جایی با لباس یا ظاهر عجیبی خودنمایی می‌کنند اشکالی ندارد. یک جور نمایش است. یکی از دوستان می‌گفت من تحمل این جوان‌ها را ندارم که چند کتاب زیر بغلشان می‌زنند و نمی‌خوانند. من گفتم حداقل می‌خرند و ناشرها ورشکست نمی‌شوند. خود تظاهر زمینه‌ی مسئولیت به وجود می‌آورد و نزدیک‌تر می شوند به همان موضوعی که ادایش را در می‌آورند.

  • قهوه‌ی 10 یورویی

کافه و این نوع فضاها سابقه‌ زیادی دارد. در قدیم قهوه‌خانه همین کارکرد را داشت، از زمان صفویه و بعد قاجاریه. با شروع فرهنگ غربی، کافه‌ها در سطح شهر ظاهر شدند. الگوی آن‌ها از اروپای قرن 19 آمد که در آن کافه‌نشینی سنت بود. دوستی داشتم که پدربزرگش از زمین‌دارهای بزرگ همدان بود. برایم تعریف می‌کرد که همین پدربزرگ که در فرانسه درس می‌خواند، ناچار می‌شود تحصیل را رها کند و بازگردد سر املاک پدری‌اش در یکی از روستا‌های دورافتاده. مدتی که می‌گذرد، تصمیم می‌گیرد از روی عکس‌ها و کارت پستال‌هایی که از پاریس آورده بود، یک کافه‌ی پاریسی برایش بسازند و نوکرانش را وادار می‌کند از همان پیش‌بند‌های بلند که تاساق پا می‌آید ببندند و مشتری‌ها هم دوستان و آشنایان بودند که ماهی یک بار، راه می‌افتادند و در کافه جمع می‌شدند و قهوه می‌خوردند و دومینو بازی می‌کردند.

 

در کشورهایی مثل فرانسه این فرهنگ کافه رفتن از قدیم باقی‌مانده. این‌جا بعضی از جوان‌هایی که به کافه‌ها می‌روند نمایشی‌تر رفتار می‌کنند یا آن‌ها که به کافه‌های خارجی می‌روند؟

در جهان غرب جاهایی که من می‌دانم رفتار نمایشی به حد غیر قابل تحملی رسیده و صد بار بیش‌تر از این‌جاست. ولی بخش دانشگاهی هم وجود دارد بدون هیچ ادا و با وسواس و تعهد فرهنگی کار می‌کنند و درنتیجه مشکلی پیش نمی‌آید.

 

آن‌جا هم قیمت یک فنجان قهوه در کافه‌ای معروف بالا است؟

بله، مثلاً زمانی بود که یک فنجان قهوه در کافه دو فلور 10 یورو و در کافه‌های دیگر دو یورو بود.

 

در آن کافه‌ها هم متفکر یا هنرمند بزرگی دیده‌اید؟

اتفاقاً حدود 20 سالگی در یکی از کافه‌های فرانسه تصادفاً یکی از روشنفکران معروف را دیدم که در زمان خودش خیلی‌ها هلاکش بودند.

 

ذوق زده شدید؟

نه، چون هیچ وقت از افکارش خوشم نمی‌آمد. الآن هم از مد افتاده.

http://www.hamshahrionline.ir/details/191202

روزنامه همشهری 25 آبان 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود - وحید نیکخواه‌آزاد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
 
«وحید نیکخواه‌آزاد»‌در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

نوجوانی دیگر تکرار نمی‌شود

کودک و نوجوان > جشنواره- محمد سرابی:
شعر، داستان، فعالیت مطبوعاتی، ترجمه، تهیه‌کنندگی در سینما و تلویزیون،فیلم‌نامه‌نویسی، کارگردانی و...، «وحید نیکخواه‌آزاد» همه‌ی این‌ها را در سه دهه‌ی گذشته، مخصوصاً برای مخاطبان کودک و نوجوان، تجربه کرده.

او در دوره‌های گوناگون در یک یا چند تا از این حوزه‌ها حضوری مؤثر داشته و نامش به‌عنوان چهره‌ای شناخته شده در حوزه‌ی هنر و ادبیات کودک و نوجوان مطرح است.

نیکخواه‌آزاد، هشتم اردیبهشت 1335 در تهران به‌دنیا آمد و در نیمه‌ی دهه‌ی 50‌، برای تحصیل در رشته‌ی جامعه‌شناسی وارد دانشگاه تهران شد. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سردبیری کیهان‌بچه‌ها را برعهده گرفت و حالا «فرزندخوانده» تازه‌ترین فیلم نیکخواه، امسال در بخش سینماى ایران بیست‌و‌ششمین جشنواره‌ى بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان اصفهان، چهار پروانه‌ی ‌زرین و سه دیپلم افتخار دریافت کرد.

پس از پیروزی انقلاب، فیلم‌های سینمایی زیادی در ایران ساخته شد و جریان بزرگی با نام سینمای کودک و نوجوان به وجود آمد؛ جریانی که حالا تا حدودى خاموش و فراموش شده است و به ندرت اثری از آن دیده می‌شود. جشنواره‌ی امسال، بهانه‌ای شد برای صحبت درباره‌ى گذشته، حال و آینده‌ى سینمای کودک و نوجوان با نیکخواه‌آزاد. پیش از شروع جشنواره، به یکی از لوکیشن‌های فیلم تازه‌‌اش (فرزند خوانده)در «شهر کتاب مرکزی» (خیابان شریعتی) رفتیم و پای صحبت‌های او نشستیم.

  • در سینمای دنیا، سینمای کودک و نوجوان بخش مستقلی است که کودکان و نوجوانان موضوع و مخاطب اصلی‌اش هستند و به زندگی، هیجان‌ها و علاقه‌مندی‌های آن‌ها می‌پردازد. در دهه‌ها‌ى60 و70، این سینما در ایران هم فعال بود. فیلم‌های مخصوص این گروه ساخته می‌شد و خود شما هم از فعالان آن بودید. چرا دیگر شاهد حضور فعال این گونه‌ى سینمایی در کشور نیستیم؟ آیا به مدیریت خاصی نیاز است؟

در سینمای جهان، فیلم‌ها براساس عرضه و تقاضا ساخته می‌شود. محصولی می‌سازند که مشتری‌ دارد. وقتی نظام عرضه و تقاضا به‌صورت طبیعی وجود نداشته باشد، باید مدیر فرهنگی، نقش خودش را نشان دهد.

در آن سال‌ها مدیرفرهنگی، هم نیازها را می‌شناخت، هم ظرفیت‌ها را می‌دانست و هم برنامه‌ریزی می‌کرد؛ مانند آقای سیدمحمد بهشتی. در آن سال‌ها وقتی بنیاد سینمایی فارابی تأسیس می‌شود، خودش براى ساخت فیلم پیش‌قدم می‌شود.

یکی از آن فیلم‌ها «شهر موش‌ها» است. برنامه‌ى تلویزیونی جذاب «مدرسه‌ى موش‌ها» برای بچه‌ها به نمایش در مى‌آمد و طرفداران زیادی داشت و بر اساس آن فیلمی ساخته شد که موفق بود. تقریباً مثل همین الگوی «کلاه‌قرمزی». مدیر فرهنگی، این نیاز را تشخیص می‌داد و آدم‌های مناسب را پیدا می‌کرد و خودش قصد تبدیل‌شدن به تهیه‌کننده نداشت.

  • آن زمان سالن‌های مخصوص سینمای کودک هم داشتیم.

بله، سال 1367 گروه سینمای کودک و نوجوان تشکیل شد؛ با لوگوى یک خورشید خندان که شعاع‌های نورش، فریم‌های فیلم بود. قرار بود آموزش و پرورش هم درگیر شود، ولی نشد. برای تکمیل شدن پازل لازم است که همه‌چیز داشته باشیم؛ عوامل تولید، سالن، جشنواره، مدیر خوب و البته مخاطب، تا سینمای کودک و نوجوان شکل بگیرد. الآن مدیریت فرهنگی یا اهمیت را درک نمی‌کند، یا ظرفیت‌ها را نمی‌شناسد یا اگر می‌شناسد، راه مناسبی پیدا نمی‌کند.

  • یعنى مدیران فعلی، ضرورت فعال بودن این سینما را حس نمی‌کنند؟

فکر کنم به‌طور کامل حس نمی‌کنند. ببینید، در جشنواره‌ى قبلی، چه وعده‌هایی دادند و الآن چه‌قدرش محقق شده است. مثلاً پارسال گفتند، اصفهان و چند شهر دیگر سینمای مخصوص کودک خواهد داشت یا گفتند زنگ سینما درست از اول مهر شروع می‌شود. الآن نیمه‌ها‌ی مهر است و ببینید چه‌قدرش اجرا شده است.

  • و فرصت‌ها از دست می‌رود.

بله، چیزی که مرا آزار می‌دهد دقیقاً همین است که دوره‌ى کودکی و نوجوانی، دیگر تکرار نمی‌شود. اگر در20 یا 25 سالگی، کاری را نتوانستی بکنی، در 30 سالگی می‌توانی انجام بدهی. چون به نوعی ثبات رسیده‌ای، ولی اگر کسی نتواند کاری را در کودکی و نوجوانی انجام دهد، فرصت عظیمی از دست می‌رود. همه‌چیز سریع در حال تغییر است. نوجوانی می‌گذرد و نوجوان به جوانی می‌رسد که دیگر نه آن فرصت قبلی را دارد و نه آن نیاز و حس و حال قبلی را. الآن کوله‌پشتی فرهنگی نوجوان، راحت پر نمی‌شود. محصول کافی برایش نیست. نوجوان، خودش جستجوگر است و چشم به آسمان دارد. وقتی هم سراغ فیلم‌های خارجی می‌رود و یا دنبال بازی‌های جدید می‌گردد، در واقع محصول مورد نیازش را طلب می‌کند. حالا که این لقمه آماده نیست، طبیعی است که سراغ آثار خارجی می‌روند.

در کتاب هم این وضع را داریم که وقتی رمان ایرانی جذاب برای نوجوانان نداریم، انواع فراوان خارجی‌اش به بازار آمده است. ما خوشحال نیستیم که تولید ما کم شده، ولی به هرحال وقتی نیست، باید از جایی به‌دست آورد. کاش حداقل محصول خوب را مصرف کنند. از آن گذشته نشریه‌های مخصوص نوجوانان هم خیلی محدودند.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672

  • در تلویزیون که ساعت و حجم برنامه‌های کودک و نوجوان زیاد شده است.

بله، اما شخصیت محبوبی از بینشان بیرون نمى‌آید. الآن این‌همه شخصیت تلویزیونی به‌وجود آمده‌اند که عمو و خاله نام دارند و برنامه‌های تولیدی دمِ دستی اجرا می‌کنند، اما آن شخصیت محبوب را ندارند که باید داشته باشند. امسال فیلمی که یکی از همین برنامه‌ها ساخت و بیرون داد، در اکران نوروزی 200 میلیون تومان هم نفروخت.

  • 30 سال قبل، تکنیک‌های فنی سینمای ایران به سینمای جهان نزدیک بود یا حداقل فاصله‌ی خیلی زیادی نداشت. اما حالا تکنیک‌های فیلم‌سازی در جهان نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده است. اگر فضای فیلم ساختن برای نوجوان‌ها باز شود، از نظر تکنیکی می‌توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم؟

در این‌که فرصت‌ها را از دست داده‌ایم، شکی نیست. آن‌ها به‌صورت بسیار پر شتاب در حال حرکتند و مسیری را طی کرده‌اند که حتی برای خودشان هم عجیب است و ما نه تنها جلوتر نرفته‌ایم، بلکه عقب‌نشینی کرده‌ایم. البته من مدتی قبل یک تبلیغ تلویزیونی برای یک محصول تجاری دیدم که باور نمی‌کردم در ایران ساخته شده است. این نشان می‌دهد که اگر لازم باشد، از نظر تکنیکی می‌توانیم جلو برویم. به لحاظ نیروی انسانی هم توانایی خوبی داریم.

  • یعنی به نسبت دهه‌ى60، ارتباطمان با سینمای مورد نیاز کودک و نوجوان، قطع نشده است؟

آن زمان شرایط متفاوت بود. مثلاً ویدیو در دهه‌ی 60 ممنوع بود، درحالی‌که الآن این سد شکسته شده و محصول‌های خارجی با کیفیت خوب و ارزان در دسترس همه قرار دارد. اگر یک کار خوب سینمایی بیاید، بزرگ‌تر‌ها بچه‌‌هایشان را هم می‌برند. نیروی انسانی خوب و کارآزموده داریم. سابقه و تاریخچه داریم. مردمی داریم که بچه‌هایشان را در مدرسه‌ای با شهریه‌ی بالا می‌گذارند و برای بچه‌هایشان خرج می‌کنند. فقط یک نخ تسبیح که آن مدیریت فرهنگی است باید از توی این مهره‌ها رد شود. اگر این کار انجام شود احیای سینمای کودک و نوجوان، غیر ممکن که هیچ، دشوار هم نیست.

  • اما درباره‌ی جشنواره‌ی اصفهان. یک سؤال اساسی این است که چرا با وجود هیئت داوران کودک و نوجوان، هم در بخش سینمای ایران و هم در بخش پویانمایی بین‌الملل، کودکان و نوجوانان سهم کمی در اهدای پروانه‌ی زرین دارند و بیش‌تر پروانه‌های زرین را بزرگ‌ترها به فیلم‌ها اهدا می‌کنند؟

البته جشنواره‌هایی هستند که در آن‌ها همه‌ی جوایز را کودکان و نوجوانان می‌دهند؛ مثل جشنواره‌ی «جیفونی» ایتالیا که داورانی از سراسر دنیا دعوت می‌کند تا فیلم‌های برتر انتخاب شوند. ولی وقتی در جشنواره قرار است بخش‌های تخصصی و کارشناسی را در نظر بگیرند، بچه‌‌ها ممکن است تشخیص‌دهنده‌ی خوبی نباشند. در جشنواره‌ی اصفهان، کودکان و نوجوانان را انتخاب می‌کنند و در دو سه هفته به آن‌ها آموزش می‌دهند، طوری که از پسند و سلیقه‌ی خودشان خارج می‌شوند و در آخر هم فقط فیلم محبوب را انتخاب می‌کنند.

  • پس جشنواره نمی‌تواند معیار کاملی باشد؟

واقعیت این است که در مقایسه با بازار عظیمی که باید وجود داشته باشد، جشنواره چیز مهمی نیست. جشنواره به اکران غلبه پیدا کرده است. مدیران می‌توانند بگویند چه فیلم‌های عمیقی با چه مضامین بالایی ساخته‌اند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا مخاطب ریزش داشته است؟ جشنواره مثل این است که در یک فامیل، یک عروسی بزرگ اتفاق بیفتد. همه خودشان را مرتب می‌کنند و در آن‌روز، با بهترین لباس‌هایشان شرکت می‌کنند و بهترین غذاها را می‌خورند، ولی باید دید در بقیه‌ی سال چه می‌پوشند و چه می‌خورند. مایک هفته در سال جشن می‌گیریم و بقیه‌ی هفته‌های سال را کنار سفره‌ی خالی سینما نشسته‌ایم.

  • زنگ سینما و برنامه‌ی بردن بچه‌ها از مدرسه به سینما می‌تواند نتیجه‌ای داشته باشد؟

بله، طبق آمار، امسال 12 میلیون دانش‌آموز داریم. اگر حداقل پنج میلیون از آن‌ها در جایی مدرسه بروند که به سینما دسترسی داشته باشند و سالی دو فیلم نیم‌بها ببینند، در آمد حاصل از این برنامه، چیزی حدود 10 میلیارد تومان می‌شود. اگر حتی نیمی از آن به آموزش و پرورش داده شود و فقط نیمی به سینما برگردد، با این پول می‌شود پنج فیلم یک‌میلیارد تومانی ساخت و این رقم می‌تواند اقتصاد سینمای کودک را تغییر ‌دهد. مخاطبان سینمای کودک 9 ماه از سال در اختیار مدرسه‌ها هستند و پدر و مادرها فرصت زیادی ندارند. پس تنها همین راه باقی می‌ماند، اما سال قبل با وجود برنامه‌ریزی و ادعای فراوان مسئولان، فقط 200هزار دانش‌آموز از مدرسه‌ها به سینما رفته‌اند.

  • چرا دیگر فیلم‌های موزیکالی مثل «گلنار» تولید نمی‌شود؟ تا کی باید فیلم محبوب همه‌ی نسل‌های ما «گلنار» باشد؟

در سینمای کودک ‌و نوجوان فیلم محبوب، کلاً تولید نمی‌شود! موزیکال هم یک‌گونه از این سینما است. مسئولان به‌دنبال مضمون‌هایی هستند که فیلم موزیکال در آن جایی ندارد و نتیجه‌اش فیلم‌هایی کند و بی‌حادثه است.

  • چرا دیگر مثل آن روزها برای کودکان و نوجوانان شعر نمی‌گویید؟

آن‌زمان زیاد شعر می‌گفتم. بعداً کسانی در جریان شعر کودک آمدند و رشد کردند. تعداد زیادتر و کارهایشان خوب شد. من هم رفتم به سمت سینما و از آن فضا دور شدم. البته هنوز هم در خلوتم شعر می‌نویسم، ولی خب لزوماً شعر کودک و نوجوان نیست.

  • هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی672فکر می‌کنید روحیه‌ی نوجوانان امروز با نوجوانان دهه‌ی 60 فرق کرده است؟

نوجوان‌ها فرق کرده‌اند، ولی با نوجوانان دهه‌ی 60 فرقی ندارند. گرایش‌هایشان عوض نشده است. هر کسی وقتی بزرگ‌تر می‌شود، از جامعه چیز‌هایی اکتساب می‌کند که در ظاهر به نظر می‌رسد تغییر ایجاد می‌کند. 20سال قبل، یک نوجوان از یک شخصیت قهرمان خوشش مى‌آمد و امروز هم یک نوجوان به شکل دیگری به همین شخصیت‌ها علاقه دارد. صنعت سینمای جهان هم بر همین اساس کار می‌کند. مثلاً در این سال‌ها دو نسخه‌ی جدید از «شرلوک هلمز» ساخته شده است، یکی یک مجموعه‌ی تلویزیونی است که همان شخصیت را با ابزارهایی جدید و در عصر ارتباطات نشان می‌دهد و دیگری نسخه‌ای سینمایی و پرهیجان است که در در همان دوران هولمز می‌گذرد، اما این شخصیت را بسیار هیجان‌انگیزتر ساخته است. اساس کار همان کاراگاهی است که می‌تواند چیزهایی را ببیند که مردم عادی نمی‌بینند و از روی ظاهر افراد خیلی چیزها درباره‌شان بفهمد، اما همان شخصیت به روز شده تا این نسل از آن خوشش بیاید. یا مثلاً مجموعه‌ی جدید «پوآرو» دوباره ساخته شده که همان شیوه‌ی قدیمی مجموعه‌اش را ادامه می‌دهد.

  • با تمام این‌ حرف‌ها، وضعیت کلی سینمای کودک و نوجوان ما را چه‌طور می‌بینید؟

همه‌چیز فراهم است. نیروی انسانی متخصص، تاریخچه، مخاطب، پدر و مادر علاقه‌مند و مسئولانی که با مقابله با تهاجم‌فرهنگی موافق هستند. مشکل زمینه نیست، استفاده از زمینه است. مثل نفت که خودمان داریم و نمی‌توانیم آن را تبدیل به کالا کنیم و باید آن را صادر کنیم. در زمینه‌ی سینمای کودک و نوجوان هم استعداد کافی داریم، ولی نمی‌توانیم از آن بهره‌برداری کنیم.

  • از جنس شکلات

وحید نیکخواه‌آزاد در عرصه‌ى شعر و ادبیات هم شناخته‌شده است. او غیر از ترانه‌هایش در فیلم‌های موزیکال کودک و نوجوان، اشعار دیگری هم دارد که برای نوجوان‌ها گفته ‌شده. نقش او در تأسیس خانه‌ى هنر و ادبیات کودک و نوجوان و فعالیت‌هایش در حوزه‌ى ادبیات نوجوانان باعث می‌شود درباره‌ى محصولی دیگر (البته مرتبط با فیلم) هم از او سؤال کنیم.

وقتی می‌پرسیم که «رمان» امروز نوجوانان را چگونه می‌بیند، مى‌گوید: «در نوجوانی کتابی داشتم به اسم «قهرمان صحرا». سالی سه بار آن را می‌خواندم و هربار گریه می‌کردم. چند سال قبل، دوباره خواستم آن را بخوانم، ولی اصلاً نتوانستم. رها کردم تا خاطره‌ى خوبش از بین نرود. آن رمان محبوب نوجوان‌ها بود، نه بزرگسالان. حالا مشکل بسیاری از رمان‌های نوجوان این است که مخصوص نوجوان‌ها نیستند.»

تعدادی رمان که برای نوجوان‌ها نوشته شده به ما نشان می‌دهد. نزدیک 25 کتاب که بسیاری از آن‌ها را نویسندگان معروف و شناخته‌شده نوشته‌اند. چند نمونه از آن‌ها را نشان می‌دهد و می‌گوید:« مسئله این است که الآن آمار از مخاطب، مهم‌تر شده است. رمان‌های دولتی خسته‌کننده با شمارگان زیاد چاپ می شوند و تعدادی از آن‌ها را آموزش و پرورش و تعدادی را وزارت ارشاد می‌خرند، 600- 700تایش فروش می‌رود و 200 ‌تا هم هدیه داده می‌شود به دوستان. تا وقتی نویسنده به جای دست مردم، به دنبال فروش دولتی باشد همین می‌شود.»

یکی از کتاب‌ها را نشان می‌دهد. تعداد زیادی از صفحه‌هاى قبل و بعد از فصل‌ها، سفید مانده و به زحمت قطر کتاب زیاد شده است. می‌گوید: «یادمان نرود هنر از جنس اوقات فراغت است. درس نیست. نوجوانان مجبور به استفاده از آثاری که تولید می‌کنیم نیستند. باید هنرمان از جنس شکلات باشد تا خودش آن‌ها را جذب کند.»

  • در سرزمین فیلم

وحید نیکخواه‌آزاد، به‌عنوان کارگردان فیلم‌هایی مثل «علی و دنی»، «نصف مال من، نصف مال تو» و «دیو و دلبر» شناخته می‌شود، اما در تهیه‌ی فیلم‌های زیادی مثل «گلنار»، «پاتال و آرزوهای کوچک» و... نقشی جدی داشته و خودش را وقف سینمای کودک و نوجوان کرده است.

او درباره‌ی آخرین فیلمش «فرزندخوانده» می‌گوید:«این فیلم برخلاف فیلم‌های قبلی‌ام، کم‌تر «برای» نوجوان‌ها و بیش‌تر «درباره‌ی» نوجوان هاست. یک حدیث نبوی داریم که هر نوزادی که به دنیا مى‌آید، بر اساس سرشتش، خدایی است؛ بعدکه بزرگ‌می‌شود، پدر و مادرش او را یهودی، مسیحی یا مسلمان می‌کنند. در این فیلم می‌بینیم که پدرها و مادرها چگونه راه این نوجوان را تغییر می‌دهند و این اتفاق را در چهار یا پنج موقعیت بررسی می‌شود. ما با چند قصه مختلف، تأثیر تصمیم‌‌های غلط بزرگ‌ترها را در زندگی بچه‌هایشان، نشان می‌دهیم.»

http://hamshahrionline.ir/details/188187

روزنامه همشهری 27 مهر 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام - رضا برجی، عکاس جنگ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با رضا برجی، عکاس جنگ

14 جنگ، از چشمی دوربینم دیده‌ام

کودک و نوجوان > رسانه- محمد سرابی:
سالگرد حمله‌ی ارتش بعثی عراق به ایران نزدیک شده و خاطرات جنگ دوباره زنده می‌شود. هشت سال رویارویی نظامی برای کشوری که به تازگی انقلاب کرده بود، آزمون بزرگی بود و آثار ماندگاری داشت.

کسانی که آن روزها را از نزدیک دیده‌اند الان در میان ما زندگی می‌کنند و کوله‌بار بزرگی از خاطره‌های آن روزها دارند که شنیدنش هنوز جذاب است. «رضا برجی» در سال 1343 به‌دنیا آمد و سال‌های نوجوانی را در تب‌و‌تاب انقلاب و جنگ گذراند. او با شروع جنگ تحمیلی دوربین را برداشت و بعد از آن هرجایی که در خاورمیانه جنگی شروع شد، خودش را به صحنه‌ی نبرد رساند تا ثبت‌کننده‌ی صحنه‌های آن باشد. او چند تا از عکس‌هایش را هم برای چاپ در اختیارمان گذاشت که دوتای آن‌ها را که از جنگ بوسنی گرفته، در این دوصفحه می‌بینید.

***

  • عکاسی را از کی شروع کردید؟

در یک مسابقه‌ی نقاشی برنده شدم و یک دوربین ساده جایزه گرفتم که با آن از یک بچه‌ی آب‌فروش در میدان بهارستان عکس گرفتم. با عکس هم برنده‌ شدم و یادم است فرهاد مهراد در مراسم اهدای جایزه مرا در آغوش گرفت و گفت که این نگاه را از دست نده. منظورش نگاه به طبقه‌ی پایین جامعه بود. بعداً که انقلاب و جنگ شد، عکاسی می‌کردم و به افغانستان، تاجیکستان، کشمیر هند و پاکستان، قره‌باغ، چچن، بوسنی، کوزوو، لبنان، سومالی، غزه و نقاط دیگر هم رفتم. الآن هم ‌دنبال پروژه‌ای درباره‌ی میانمار هستم.

  • پس این علاقه از دوران مدرسه شروع شده است.

دوست داشتم کارهای متفاوتی انجام دهم. در مدرسه خانم «معارفی» معلم ما بود که توی میدان راه‌آهن و در مدرسه‌ی روشن امیریه هم درس می‌داد. اول راهنمایی بودم که یک انشا داد با موضوع «بهار را وصف کنید» من هم نوشتم از این موضوع تکراری و وصف گل و بلبل خسته شده‌ام و زمستان را دوست دارم. گفت: «خودت نوشته‌ای؟» گفتم: «یکی دیگر هم نوشته‌ام» و از طرف سفید کاغذ برایش انشا خواندم. خیلی خوشش آمد و یک کتاب داد که اشعار مبارزان انقلابی آن دوره بود.

  • در آن سن معمولاً چه کتاب‌هایی می‌خواندید؟

کتاب‌های «تن‌تن» را خیلی دوست داشتم. از 13 سالگی کتاب می‌خواندم و می‌رفتم کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری. دو کتاب می‌دادند از شنبه تا چهارشنبه ولی من تا دوشنبه هردو را خوانده بودم و می‌خواستم پس بدهم و دو کتاب دیگر بگیرم.

  • زمان انقلاب شما نوجوان بودید. از آن دوره چه خاطراتی دارید؟

سوم راهنمایی بودم که انقلاب شد. یادم است قبل از انقلاب همسایه‌ی بالایی ما را به‌خاطر این‌که کتاب‌های شریعتی داشت، گرفتند. ما توی خانه خوابیده بودیم که ساواکی‌ها و سربازها ریختند توی خانه. خانه‌ها مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی به این شکل بود که درست از کنار اتاقمان یک راه پله بالا می‌رفت و به طبقه‌ی دوم می‌رسید. همه را با قنداق تفنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند تا تکان نخوریم. یادم است گفتند همین‌طور روی زمین بخوابید و هیچ کاری نکنید. از لای پتو نگاه می‌کردم و قیافه‌هایشان را می‌دیدم. از کسانی که وارد خانه‌ی ما شده بودند و داشتند همه را می‌زدند خیلی ناراحت بودم و می‌خواستم زمانی برسد که این کار را تلافی کنم.

  • رفتن به همه‌ی جاهایی که برای عکاسی رفته‌اید انتخاب خودتان بود یا این‌که مأموریت داشتید؟

خودم دوست داشتم. تا دغدغه نداشته باشم کاری را انجام نمی‌دهم. شاید در تمام مدت فعالیتم دو تا کار بدون دغدغه انجام داده‌ام. جاهایی هم بوده که نرفته‌ام و خیلی آشفته بودم که چرا نتوانسته‌ام خودم را برسانم. مثلاً جنگ 22 روزه‌ی غزه. تحملش خیلی سخت بود چون هروقت جنگی بوده که می‌خواستم در آن باشم خودم را می‌رساندم و درست کنار همان مردم بودم. هرجایی که آن‌ها بودند من هم بود و اگر گلوله و بمبی می‌آمد ممکن بود به من هم بخورد، ولی وقتی می‌دیدم که بچه‌های ساکن غزه دارند کشته و زخمی می‌شوند و بقیه‌ی عکاس‌ها آن‌جا هستند و من باید توی خانه بمانم و نمی‌توانم بروم خیلی درد می‌کشیدم. جای دیگری که دوست دارم باشم و بتوانم عکس بگیرم قدس است که رفتن به آن ممکن نیست. حتی یک بار فکر کردم که کلکی بزنم و راهی پیدا کنم تا مخفیانه بروم و از قدس عکس بگیرم.

  • فکر می‌کنم آخرین بار همین فروردین امسال بود که به‌خاطر عوارض شیمیایی در بیمارستان بستری بودید. چی شد که دچار این عوارض شدید؟

من دو بار شیمیایی شدم. یک بار توی روستای «سرگلو» کردستان بود که ماسکم را به یک دختربچه‌ی 13،14ساله دادم. چشم‌های آبی قشنگی داشت و از ترس حمله‌ی شیمیایی می‌لرزید. ماسک را باز کردم و روی صورتش گذاشتم. دفعه‌ی دیگر در فاو بود که قبل از رسیدن ما حمله‌ی شیمیایی کرده بودند و منبع آب آلوده شده بود، اما اثر دیگری نبود. من و یکی از دوستانم که نمی‌دانستیم آب سمی است، از آن خوردیم و هنوز چیزی نگذشته بود که تمام حلق و گلویم تاول زد. در جنگ سن و سال زیادی نداشتم و جوان محسوب می‌شدم ولی بارها آسیب دیدم.

  • تیر و ترکش هم خورده‌اید؟

بله، مخصوصاً زمانی که با لودر کار می‌کردم و درست در تیررس دشمن بودیم. ترکش و موج انفجار هم بود. یک بار توی سنگر خوابیده بودیم که با گلوله‌ی توپ بیدار شدیم. گلوله در ارتفاع پنج متری بالای سقف سنگر منفجر شده بود و تمام ترکش‌های ریز و درشتش توی تنم رفت، ولی توانستم بلند شوم و بیرون بیایم. تمام تنم پر از ترکش‌های ریز شده بود. موقعی که دو امدادگر داشتند مرا به سنگر بهداری می‌بردند خودشان سرشان را خم کردند ولی به من نگفتند که سرم را خم کنم، این بود که پیشانیم محکم به بالای در خورد و افتادم. بعداً دکتر پرسید: «کجایت درد می‌کند؟» گفتم: «الآن سرم.»

  • چی باعث می‌شد جوان‌هایی با آن سن و سال به جبهه بروند؟

عشق به امام. این رابطه خیلی قوی بود. یادم است که بین مجروحان قرعه‌کشی کردند تا به دیدن امام برویم. در آن دیدار امام جملات ساده‌ای می‌گفتند مثل این‌که «من پدر پیر شما هستم» و «کاش جای شما بودم» اما کسانی بودند که با شنیدن همین جملات سخت گریه می‌کردند یا ناگهان بیهوش می‌شدند.

  • در کشورهای دیگر هم دیده‌اید که نوجوان‌ها به جنگ بروند؟

بله، در خیلی از نقاط نوجوانان برای مقابله با مهاجمان دست به اسلحه برده بودند. در بوسنی نوجوانان‌ 16 ساله‌ای دیده‌ام که می‌جنگیدند و از یکی از آن‌ها عکسی گرفتم که عینک آفتابی و پیشانی بند الله‌اکبر دارد. در بوسنی حتی دخترها هم اسلحه به دست گرفته بودند.

  • در جنگ‌هایی که رفته‌اید صحنه‌ای بوده که بخواهید از آن عکس یا فیلم بگیرید و به هر دلیلی نتوانسته باشید؟

بله، چندین صحنه بوده که واقعاً دوست داشتم عکس بگیرم و نتوانستم. مثلاً هنوز روس‌ها در افغانستان بودند و ما آن طرف «بادغیس» روی تپه‌ای نشسته بودیم، دیدیم یک زن بچه به بغل فقیر که مقداری هیزم روی سرش بود به طرف روستا می‌رفت که ناگهان هواپیماهای شوروی، روستا را بمباران کردند و همان خانه‌ای که آن زن و بچه وارد آن شده بودند، جلوی چشم ما ویران شد. ما سراسیمه به آن طرف رفتیم. دوربین در خورجین اسب‌هایمان بود. من داد زدم: «این‌جا کسی زنده است؟» دوستم هم به لهجه افغانی تکرار کرد. پس از آن، یک لحظه صدای خفیف و گرفته‌ای از زیر زمین بلند شد که ما زنده‌ایم. به‌سرعت به طرف صدا رفتیم دیدیم تخته سنگی تکان خورد و کنار رفت و دستی از توی تنور بیرون آمد و بچه‌ای را داد بیرون و از داخل تنور، زن با لهجه افغانی گفت: ‌اوی برادر! بچه را بگیر. بچه که لپ سرمازده و قرمزی داشت ترسیده بود، ولی گریه نمی‌کرد و فقط با تعجب نگاهمان می‌کرد و دست و پایش را تکان می‌داد. صحنه‌ی بسیار زیبایی بود. همیشه فکر می‌کنم این صحنه را بازسازی کنم، ولی صحنه‌ی اصلی نمی‌شود. باید جزو چیزهایی باشد که تا ابد داغش روی دل من می‌ماند که نتوانستم آن را بگیرم.

  • حالا باید بپرسیم با این همه سابقه‌ی حضور در صحنه‌های مختلف تیر و ترکش و موج انفجار، چه نظری درباره‌ی پدیده‌ای به نام «جنگ» دارید؟

جنگ بدترین چیزی است که خلق شده و در آن اول از همه حقوق زنان و بچه‌ها زیر پا گذاشته می‌شود. در یکی دو نمایشگاه عکس خارجی، عکس بزرگی از پرتره‌ی بچه‌های مختلف را چاپ کردم و انداختم کف راهرو و کنارش نوشتم «اولین چیزی که در جنگ‌ها زیر پا گذاشته می‌شود حقوق زنان و کودکان است، لطفاً شما پا روی ما نگذارید.» مردم می‌آمدند و وقتی به این عکس‌ها می‌رسیدند
دور می‌زدند.

  • بزرگ شدن زیر صدای گلوله‌ها

دوران اولیه‌ی زندگی نقشی اساسی در شکل‌گیری شخصیت کودکان دارد. فضای فکری، نوع تفریح و آموزش‌هایی که به‌صورت مستقیم به کودکان داده می‌شود یا این‌که خودشان به‌شکل غیرمستقیم با مشاهده‌ی شرایط اطراف درک می‌کنند در سال‌های بعد می‌توانند زندگی آینده آن‌ها را تغییر دهند. از برجی می‌پرسم درباره‌ی شرایطی که الآن در کشورهای اطراف ما وجود دارد و نوجوان‌هایی که در عراق و افغانستان، در شرایط نیمه‌جنگی زندگی می‌کنند چه فکر می‌کند و به نظرش بزرگ شدن آن‌ها در زیر صدای گلوله‌ها بر آینده‌شان چه تأثیر‌ی می‌گذارد؟

- الآن توی عراق فضای خیلی عصبی و خشنی وجود دارد که حتماً روی نوجوان‌هایش هم تأثیر گذاشته. حتی این ترس پنهان هم وجود دارد که صدام برگردد و دوباره دوران او تکرار شود. از یک نسل پیش در این کشور جنگ بوده، یعنی پدران این نوجوان‌ها هم تحت تأثیر جنگ بوده‌اند و این خیلی ناراحت کننده است. زمانی که نسل‌کشی بوسنی راه افتاده بود با جوان 23 ساله‌ای به نام «هیراگ» صحبت کردم که یکی از جنایتکارهای معروف صرب بود. می‌گفتند که سر 100 نفر را بریده است. خودش به من گفت: «اولین بار سر یک خوک را بریده که تا مدتی حالش خیلی بد بوده، ولی بعداً عادت کرده و آدم کشتن برایش خیلی راحت شده بود.» می‌گفت که از بچگی به ما گفته بودند که هر لحظه ممکن است دشمن به شما حمله کند و باید همیشه آماده باشید. معلوم است که این بچه‌ها چه روحیه‌ای پیدا می‌کنند.

  • ذخیره‌ی تربیت بدنی

برجی از کودکی ورزش می‌کرده و تا امروز هم فعالیت بدنی را کنار نگذاشته است. از او می‌پرسم که ورزش هم برای تحمل شرایط سخت در صحنه‌های نبرد به او کمک کرده است؟

- بله، مثلاً یک بار توی چادر بودیم که خبر رسید شیمیایی زده‌اند. باید به‌طرف ارتفاعات و بلندی‌ها می‌رفتیم، چون ماده‌ای که در این نوع سلاح به کار می‌رفت سنگین بود و در نقاط گود جمع می‌شد. چادرها توی دره بود و همه به‌سمت کوه‌هایی که در اطرافمان بودند دویدیم. این خارج شدن از چادر و بیرون دویدن هم فنی داشت که جوان‌ها و نوجوان‌هایی که تازه به منطقه آمده بودند از آن خبر نداشتند. برای همین ما می‌دانستیم که احتمالاً چند نفر از رزمنده‌های کم سن و سال به‌خاطر این‌که روش و جهت دور شدن از منطقه‌ی شیمیایی را نمی‌دانند همان اطراف افتاده‌اند و پایشان شکسته است. خلاصه از چادر بیرون آمدیم و همان‌طور که فکر می‌کردیم دو نفر پا شکسته پیدا کردیم. من و دوستم، هرکدام یک نفر را بلند کردیم و شروع کردیم به دویدن در سربالایی کوه.

آن هم در شرایطی که مه همه جا را گرفته بود. یکی دو بار هم نزدیک بود مسیر بالا رفتن را اشتباه کنیم تا بالأخره توانستیم از منطقه‌ی آلوده دور شویم. نفس‌زنان بالا می‌رفتیم که مه تمام شد و نجات پیدا کردیم. من از هفت سالگی کوهنوردی می‌کردم و دایی‌ام مربی سنگ‌نوردیم بود. شاید اگر این آمادگی بدنی را نداشتم نمی‌توانستم در آن شرایط از کوه بالا بروم. شاید این‌که می‌توانم عوارض شیمیایی و مجروحیت را تحمل کنم به‌خاطر همان آمادگی بدنی باشد که در نوجوانی داشتم. البته مجروح شدن بالأخره آسیب می‌زند. الآن پای راستم چهار بار شکسته، یک بار ترکش خورده و یک بار هم تیر خورده. گاهی فکر می‌کنم آیا این بار که پایم را زمین می‌گذارم، می‌توانم دوباره بردارمش؟

http://hamshahrionline.ir/details/185941

روزنامه همشهری 30 شهریور 1391 ضمیمه همشهری


 
 
چند سالی است پیامک‌های شاد کم شده‌اند - امیرحسین صدیق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
 
گفت‌وگو با امیرحسین صدیق، بابای زی‌زی‌گولو

چند سالی است پیامک‌های شاد کم شده‌اند

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی: وقتی با او تماس گرفتیم خارج از تهران و آن‌طور که خودش گفت مشغول کشاورزی بود. امیر حسین صدیق، متولد 1351 و بازیگر شناخته شده‌ی سینما و تلویزیون است که با توجه با سابقه و نقش‌هایش، زیاد با مخاطب نوجوان ارتباط دارد.

 

با او درباره‌ی فیلم‌ها وسریال‌های مخصوص نوجوانان به‌گفت‌وگو می‌نشینیم و این‌که چرا این نوع سرگرمی، مدتی است چندان در کشور ما دیده نمی‌شود. آن هم زمانی که محصولات سینمایی و انیمیشن دیگر کشورها از همه جا در دسترس است.

  • سینمای مخصوص نوجوان‌­ها

از یک سؤال جدی شروع می‌کنیم. در سینما و تلویزیون جهان سینمای مخصوص نوجوان‌ داریم. یعنی فیلم‌ها و سریال­هایی که برای نوجوان‌ها تولید می‌شوند، نه برای کودک یا بزرگسال. چرا در ایران سینمای نوجوان نداریم؟ 

قبلاً این سینما و تلویزیون وجود داشت که اتفاقاً پیشرو بوده و در سطح جهان مطرح می‌­شد. کارگردان­‌هایی مثل آقای پوراحمد، خانم برومند، و تهیه کننده‌هایی مثل خانم طائرپور، آقای نیکخواه‌آزاد و دیگران بودند و فضای خوبی وجود داشت. الآن خود اصل سینما هم زیر سؤال است. وقتی یک کلّیت زیر سؤال برود، جزء آن هم پیوسته‌ا‌ی از کل است. الآن هم استعدادهای خیلی زیادی داریم و خود من فیلم‌­نامه‌های خوب زیادی خوانده‌ام ولی امکانات کافی برای این کار نیست و در واقع به‌همان دلیلی که گفتم، یعنی مشکل‌داشتن اصل سینما، این بخش هم رونق ندارد، وگرنه پدر و مادرهای دلسوز و هنرمندی داریم که می‌توانند این محصولات را برای فرزندانشان تولید کنند.

پس طبیعی است که نوجوان­‌ها به طرف آثار خارجی می­‌روند. بعضی از این فیلم­‌ها و سریال­‌ها با وجود تمام سختگیری‌ها به کشور ما راه پیدا کرده‌اند، سریال‌هایی که الآن کفش و کیف و لوازم تحریرش در مدارس پخش شده و فیلم‌هایش هم با زیر نویس پیدا می­‌شود.

متأسفانه زمانی که فیلم و سریال خارجی پخش می‌­شود، غیراز تفاوت فرهنگی آن‌ها با ما، دچار حذفیاتی هم می­‌شوند که همان پیام اصلی را که می‌تواند اخلاقی- آموزشی باشد، هم از بین می‌­رود. در واقع از اصلش یک درجه هم پایین‌تر می‌آید و فقط وقت پرکن می­‌شود. ولی چیزی که من به آن فکر می‌کنم این است که ممکن است در ذهن نوجوان دو سؤال با دیدن این آثار ایجاد شود. یکی این‌که پس مسائلی که من با آن­‌ها درگیرم چه جوابی دارند و یکی دیگر احساس حسرت نسبت به آن شیوه‌ی زندگی که می‌­بیند. بنا بر این فقط وقت پرکن خواهد شد.

 

شما خودتان چه خاطره‌ای از سینما و تلویزیون دوره‌ی نوجوانی‌تان دارید؟

دوران نوجوانی من سال­‌های جنگ بود با وجود تمام سختی‌­ها، عزیزانی بودند که کارهای خوبی می‌­ساختند و برای خود من و دوستان هم‌سن و سالم خاطره‌انگیز بود. الآن هم استعدادش هست فقط باید زمینه‌اش به‌وجود بیاید.

 

اگر زمانی سینما دوباره رونق پیدا کرد؟

مسلماً سینمای نوجوان هم آن موقع سهم مهمی خواهد داشت.

 

مهم‌ترین مسئله در ساخت محصولات تلویزیونی و سینمایی نوجوانان را چه چیزی می‌­دانید؟

تلویزیون و سینما یک بخش سرگرم کننده دارد و یک بخش مربوط به پیامی که باید فرستاده شود، ولی نباید بخش سرگرم کننده از بین برود. در بعضی برنامه‌­ها آن‌قدر به بخش آموزشی می‌پردازند که برای تماشاچی خسته کننده می­‌شود. گاهی وقت‌ها هم آن‌قدر سطحی می‌شود که دیگر معنایی ندارد. احتیاج به متخصص هست تا بشود محصولی ساخت که در عین حالی که تماشاچی نشسته و نگاه می‌کند در ناخودآگاهش تأثیر بگذارد و شعاری هم نباشد.

 

اصلاً مخاطب نوجوان حوصله‌ی جذب پیام دارد؟ 

بستگی دارد که از طرف چه کسی داده شود. مثل موادی که دست هر آشپز باشد تبدیل به غذای متفاوتی می­‌شود. اگر مواد خوب دست یک مادر خوب بیفتد، نتیجه فرق خواهد داشت. الآن هم مادران و پدران مهربان زیادی داریم که می‌­توانند چنین برنامه‌هایی تولید کنند و بچه‌های بی‌­اشتهایی را که دیگر حوصله ندارند، سرذوق بیاورند.

 

چرا توصیه‌های شما بیش‌تر به مسئولان و مدیران است؟ خود نوجوان‌ها چه نقشی خواهند داشت؟ 

مسلماً آن‌ها هم به‌عنوان مخاطبان اصلی، سهم مهمی در استقبال از محصولات دارند، ولی الآن شبکه‌­های تلویزیون دولتی است و بخش زیادی از سینما هم دولتی است. طبیعی است که برنامه‌ریزی­‌های بلند مدت و کوتاه مدتشان باید صحیح باشد.

 

با این وصف توصیه می­‌کنید که نوجوان‌ها وارد حرفه‌ی بازیگری شوند؟

من در چند سال اول به بازیگری به‌عنوان شغل نگاه نمی‌­کردم تا وقتی که دیدم زمان زیادی می­‌گیرد و خب، به این فکر افتادم که درآمد هم داشته باشم. ولی الآن دنبال این هستم که شغل دیگری پیدا کنم تا درآمدم را از راه دیگری تأمین کنم. می‌خواهم این را به نوجوان‌ها بگویم که وقتی تنها شغلتان بازیگری باشد مسائل زیادی پیش می‌آید، از جمله این‌که باید پیشنهادهای زیادی را قبول کنید و سطح کارها برای کسب درآمد پایین می‌آید و به جنبه‌ی هنری آن لطمه می‌­زند. شاید مجبور شوید نقشی را در یک سریال یا فیلم قبول کنید که با مفهوم کلی آن موافق نباشید. به‌عنوان شغل توصیه نمی‌­کنم. اگر علاقه دارند می‌­توانند تئاتر و بازیگری را در کنار شغل­‌های دیگر دنبال کنند.

 

می­‌شود در کنار شغل­‌های دیگر به بازیگری هم رسید؟

در کنار بعضی‌ها نه، ولی می‌­توان کاری کرد که به بازیگری هم رسید.

 

جایی گفته بودید که گریاندن راحت‌تر از خنداندن شده‌است. این حس و برداشت آن لحظه بود یا واقعاً این‌طور فکر می­‌کنید؟

نه، فقط حس آن لحظه نبود. دیده‌ام که واقعاً این‌طوری است. توی رانندگی می‌بینم که به‌خاطر کرایه‌ی اضافه یا تصادف چه ناسزاهایی به‌هم می‌گویند و می‌خواهند هم‌دیگر را خفه کنند‌. متأسفانه جامعه‌ای خشمگین و عصبی داریم و خیلی سخت است که بشود افراد را از این حالت درآورد. دقت کرده‌اید که در چند سال اخیر تعداد پیامک‌های طنز کم شده است. قبلاً پیامک‌هایی که رد و بدل می‌شد، خیلی شاد بود.

 

نوجوان‌های امروز این عادت­‌ها را می­‌بینند و به ارث می‌برند. فکر می­‌کنید نتیجه­‌اش چه باشد؟

مطمئناً این خشم جامعه‌ی اطرافشان ‌را که می‌بینند، تأثیر نابه‌جایی روی آن‌ها می­‌گذارد. می­‌دانیم که سن سکته‌ی قلبی پایین آمده و نوجوان­‌های ما، جوانان و میانسالان سال‌­های بعد هستند و از فضای عمومی جامعه امروز تأثیر می‌گیرند.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی 659

  • تجربه‌ی عملی مدیریت

مدتی قبل از چند بازیگر خواسته شد برای یک روز شغل­‌هایی متفاوت انتخاب کنند و از تجربه‌شان بگویند. حاصل این کار به‌صورت مجموعه‌ای از گزارش و عکس منتشر شد. صدیق، شغل چوپانی را انتخاب کرد و با لباس محلی و در بین گوسفندان عکس گرفت. از او سؤال کردیم که چرا این شغل را انتخاب کرد؟

اول این‌که چوپانی شغل انبیا بوده، علاقه‌ی زیادی هم به طبیعت و طبیعت‌گردی دارم. غیر از این‌ها فکر می‌کنم با چوپان بودن، آدم می‌تواند مدیریت هم یاد بگیرد. بعضی از مدیران ما اگر دوران نوجوانی‌شان چوپانی کرده بودند تجربه‌ی بهتری در مدیریت داشتند. همین الآن هم اگر این کار را انجام دهند، فایده زیادی دارد.

 

جدی می‌گویید؟ مثلاً چه فایده‌ای؟

بله، در برنامه‌ریزی کمک می­‌کند. مثلاً این‌که ساعت حرکت را چه‌طور انتخاب کنید تا همه حرکت کنند و یک گروه بزرگ را ببرید و بیاورید و آب و غذا بخورند و آسیب نبینند و به آن­‌هاحمله نشود. تازه باید چشمتان به همه باشد. فکر نکنید حالا اون «بز گر» به درد نمی‌­خورد و آن بره‌ی قشنگ مهم‌تر است. چون یک چوپان این‌طور فکر نمی­‌کند و همه‌ی گوسفندها، برایش اهمیت دارند.

 

مخصوصاً که نوجوان‌ها در محیط­‌های مختلف مثل کلاس درس با موضوع «فرق گذاشتن» زیاد روبه‌رو می‌شوند.

بله، من هم برای شغل دوران بازنشستگی‌ام به این فکر هستم. اتفاقاً در طبیعت و تنهایی خیلی‌ها به مقامات عرفانی می‌­رسند.

  • بابای زی‌زی‌گولو

جانی دپ می­‌گوید: «تمام جایزه‌ها و موفقیت­‌ها به اندازه‌ای ارزش ندارند که یک بچه در خیابان مرا می‌بیند و فریاد می‌زند کاپیتان جک گنجشکه!» صدیق سال­‌ها قبل نقشی را بازی کرد که در خاطر همه باقی ماند و از دیگر نقش­‌هایش برجسته‌تر شد.

 

نقشی هست که بچه‌­ها، شما را با آن می‌­شناسند؟ نسبت به آن چه حسی دارید؟ 

بچه­‌ها، بزرگ­‌ها و پیرها، من را با نقش بابای زی­‌زی­‌گولو می­‌شناسند. زمانی که این نقش را بازی کردم بیش‌تر به‌خاطر علاقه بود که سراغ بازیگری می‌­رفتم و خیلی به‌صورت شغل و حرفه نبود. برای همین هم خیلی به این نقش علاقه دارم.

 

دلی بود؟ 

خیلی دلی بود. کلاً در سال­‌های اول، خیلی کارهای دلی می‌کردم و بعداً دیدم که وقتم را می‌­گیرد و بیش‌تر به‌صورت شغل نگاه کردم. استادی می­‌گفت این ارزش را مردم داده‌اند و با بخش‌نامه‌ی دولتی هم گرفته نمی­‌شود. چیزی که ارزشمند است این است که مخاطبین ما با دیدنمان یاد لحظات خوب زندگی‌شان بیفتند.

 

دوست نداشتید با نقش دیگری شناخته می‌شدید؟ مثلاً با یک نقش کمی جدی‌تر.

نه، در بین کارهایی که انجام داده‌ام خودم این را خیلی دوست داشتم و فکر می‌­کنم نقش ماندگار و خوبی بود. کارگردان آن هم از اساتید حوزه‌ی کودک
هستند.

 

نقش قاسم در «خودروی تهران 11» که فقط یک قسمت از یک سریال بود، چه‌طور جا افتاد؟

این نقش که به نام محبوبه خانم معروف شد متن خیلی خوبی داشت. تیمی که کار می­‌کردند به سرپرستی خانم برومند آن مجموعه را تهیه می‌کردند حرفه‌ای بودند و نگاه کارگردان و این‌که دست من هم باز گذاشته شده بود، مؤثر بود. مناسبت آن هم شب عید بود که خیلی تأثیر گذاشت.

 

چرا بعضی از سریال­‌هایی که تولید می­‌شوند و مدت زمان زیادی هم پخش می­‌شوند کیفیت لازم را ندارند؟

سریال­‌های طولانی‌مدت در خارج از ایران هم تولید می‌شود، ولی کار با برنامه‌­ریزی طولانی مدت و نقشه‌ی کاری دقیق، برای مدتی طولانی و متمرکز انجام می‌­شود، اما وقتی کسی یک طرح کلی می­‌زند و بر اساس آن تولید را شروع می­‌کند که به پخش هم‌زمان هم می­‌رسد، معلوم است که آن نتیجه به‌دست نمی‌آید.

  • خانواده‌ی نسل بعد

یکی از مشکلاتی که امروزه با آن روبه‌رو هستیم موضوع خانواده است. به نظر می­‌رسد که بخشی از نسل جوان یا نوجوان برای برنامه‌ی آینده‌ی خودش اولویتی به اسم تشکیل خانواده ندارد و ممکن است نهاد اصلی جامعه ضعیف شود. الآن هم نشانه‌های این ضعف دیده می‌شود. فکر می‌کنید نوجوان‌‌های ما در یکی دو دهه‌ی بعد چه دیدی درباره‌ی خانواده خواهند داشت؟ 

می­‌گویند بچه­‌های پدر و مادرهای سیگاری خودشان سیگاری نمی­‌شوند. ما هم می‌‌توانیم امیدوار باشیم که این نسل با دیدن شرایط این سال‌‌ها به خانواده اهمیت بیش‌تری بدهد.

http://www.hamshahrionline.ir/details/178844

روزنامه همشهری 29 تیر 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
لحظه‌هایی در دنیای عروسک‌ها - گفت‌وگو با عبدالله علی‌مراد
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با عبدالله علی‌مراد، کارگردان انیمیشن‌های «استاپ‌موشن»

لحظه‌هایی در دنیای عروسک‌ها

محمد سرابی:
«عبدالله علی‌مراد» در رشته‌ی پویانمایی در مرکز تجربیات و آموزش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تحصیل کرد و در چند دهه‌ی اخیر، به‌طور مستمر مشغول فیلم‌برداری، طراحی صحنه و کارگردانی انیمیشن است.

او علاوه بر جوایز جشنواره‌های داخلی جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر، جشنواره‌‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان و جشنواره‌ی فیلم رشد ، جوایزی چون نخل طلایی فیلم کوتاه جشنواره‌ی کن، دوربین طلایی جشنواره‌ی کاروسل کانادا، فیل نقره‌ای جشنواره‌ی حیدرآباد هند، تقدیرنامه‌ی داوران یونیسف جشنواره‌ی فیلم برلین و پلاک برنزی جشنواره‌ی فیلم کودک قاهره را دریافت کرده است. از آثار عبدالله علی‌مراد می‌توان به فیلم سه‌اپیزودی «قصه‌های بازار» (شامل«طوطی و بقال»، «ورود به دنیای عروسک‌ها» و «کوه جواهر»)، «کاغذ و تا»، «کلید قفس»، «بچه‌ها در موزه»، «یکی کم است»، «بهادر» و «سپید بالان» اشاره کرد.

* * *

این‌جا عروسک‌ها جان می‌گیرند، راه می‌روند، حرف می‌زنند و اجزای صورتشان تکان می‌خورد. ما آن‌ها را می‌بینیم که مثل آدم‌های واقعی زندگی می‌کنند و به تماشای قصه‌های زندگی‌شان می‌نشینیم. در دنیای استاپ‌موشن، لحظه‌ها خیلی اهمیت دارند، خیلی بیش‌تر از دنیای واقعی؛ زیرا انیمیشن‌های استاپ‌موشن از لحظه‌های به هم چسبیده ساخته می‌شوند و کسی که این لحظه‌ها را به هم می‌چسباند، باید حوصله و دقت داشته باشد که آدمک ۲۰ سانتی‌متری‌اش را ذره‌ذره در هر قدم راه ببرد. «عبدالله علی‌مراد» هنرمندِ پیشکسوت این عرصه است؛ هنرمندی که خیلی از این آدمک‌ها را ساخته و قصه‌های زیادی با این تصاویر برایمان روایت کرده است. این‌بار پای صحبت‌های عبدالله علی‌مراد می‌نشینیم تا از دنیای عروسک‌ها برایمان بگوید.

* * *

  • این روزها آن‌قدر انیمیشن در دنیا تولید می‌شود که نمی‌توان تمام آن‌ها را دید. علاوه بر بعضی از فیلم‌های سینمایی، برنامه‌های تلویزیونی زیادی هم به‌روش استاپ‌موشن ساخته می‌شوند. زمان کودکی و نوجوانی شما، چه‌قدر انیمیشنِ استاپ‌موشن وجود داشت؟

۵۰ سال پیش که من یک نوجوان ۱۵ ساله بودم، فیلم‌های انیمیشن از تلویزیون به‌صورت سیاه و سفید پخش می‌شد. از تماشای آن انیمیشن‌ها لذت زیادی می‌بردیم، مثل کسانی که تشنه هستند و با چند قطره آب سیراب می‌شوند. الآن که تولیدات انیمیشن مثل سیل جریان پیدا کرده دیگر آن لذت را پیدا نمی‌کنم.

  • چه‌قدر تلویزیون تماشا می‌کردید؟

سه شبکه‌ی سیاه‌و‌سفید در دسترس بود. دو شبکه‌ی ایرانی و یک شبکه‌ی آمریکایی که برای افسران ارتش آمریکا راه‌اندازی شده بود.

  • کجا زندگی می‌کردید که به این شبکه دسترسی داشتید؟

تهران در نزدیکی میدان فردوسی فعلی. تقریباً در سال‌ ۱۳۴۵ این شبکه روزی هفت، هشت ساعت برنامه به زبان انگلیسی  پخش می‌کرد و مخاطبان آن نزدیک به ۵۰۰۰ نظامی آمریکایی بودند که در تهران حضور داشتند. از این شبکه انیمیشن‌های بیش‌تری پخش می‌شد و من مشتری همیشگی آن کارتون‌ها بودم؛ کارتون‌هایی مانند پاپای ملوان، فیلیکس گربه و میکی ماوس.

  •  سینما هم بود؟

بله، سالی یکی، دوبار هم انیمیشن‌های بلند در سینما‌ها اکران می‌شد. این انیمیشن‌ها اغلب از تولیدات شرکت دیزنی بودند؛ انیمیشن‌هایی مثل زیبای خفته، شمشیر در سنگ و گربه‌های اشرافی. انیمیشن‌های بلند سینمایی در دنیا خیلی کم تولید می‌شد اما امروزه هرسال چندین انیمیشن بلند تولید می‌شود که به قول شما دیگر فرصتی برای تماشای همه‌ی آن‌ها باقی نمی‌ماند.

  • از چه سنی تصمیم گرفتید به‌سمت ساخت انیمیشن و مشخصاً متحرک‌سازی عروسکی بروید؟

نقاشی و انیمیشن را از کودکی دوست داشتم، اما تصور نمی‌کردم که روزی حرفه‌ام شود. در دوره‌ی دبیرستان حاشیه‌ی تمام کتاب‌های درسی من پر بود از نقاشی متحرک که با سریع ورق زدن، آن نقاشی‌ها به حرکت در می‌آمدند. این نقاشی‌ها توجه هم‌شاگردی‌ها را خیلی جلب می‌کردند. زمان انتخاب رشته‌ی تحصیلی خیلی سرگردان بودم، به حرفه‌هایی مانند معماری، معماری داخلی و حتی دندان‌پزشکی هم توجه داشتم، اما بالأخره عشق به انیمیشن مرا به‌سمت آن کشاند و در آزمون ورودی مرکز تجربیات و آموزش سینمای نقاشی متحرک که در امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان توسط دکتر زرین‌کلک تأسیس شده بود شرکت کردم و بعد به اروپا رفتم.

  • این آموزش‌ها چه‌قدر طول کشید؟

یک‌سال و نیم بعد از این‌که یادگرفتن انیمیشن را شروع کردم، به‌عنوان شاگرد برجسته‌ی کلاس برای مسافرت به کشور چک انتخاب شدم یعنی همان کشوری که زیباترین فیلم‌های عروسکی دنیا را تولید می‌کرد. برای مدت دو ماه به چک رفتم و در استودیوی معروف «کراکتی فیلم» پراگ به فراگیری انیمیشن عروسکی پرداختم.

بعد از برگشتن تلاش می‌کردم از چیزهایی که یاد گرفته‌ام استفاده کنم و چند فیلم کوتاه عروسکی تجربی ساختم. بعد از انقلاب، در استودیوی جدیدی که در امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان راه‌اندازی شده بود، شروع به کار کردم که 30 سال این همکاری طول کشید و نتیجه‌ی آن طراحی و کارگردانی حدود ۱۲ فیلم عروسکی و انیمیشن بود.

  • وقتی تمام کارهای یک انیمیشن تمام می‌شود و نسخه‌ی بازبینی آن را تماشا می‌کنید، چه حسی دارید؟

احساس عجیبی که توصیف آن سخت است، احساس هیجان و شعف خاص و گاهی توام با نگرانی از این‌که نتیجه‌ی کار چه شده است. البته در گذشته خیلی بیش‌تر احساس نگرانی داشتیم چون با نگاتیو فیلم‌برداری می‌کردیم و پس از تمام شدن فیلم‌برداری نگاتیو را برای ظهور و چاپ به لابراتوار می‌دادیم و سه، ‌چهار  روز در انتظار ظاهر شدن نگاتیو و چاپ می‌ماندیم. با فناوری امروزی و کار با روش‌های دیجیتال بلافاصله کار متحرک‌سازی شده را تماشا می‌کنیم. این روش محاسن زیادی دارد، اما آن هیجان کار با نگاتیو را ندارد.

  • کار استاپ‌موشن خیلی وقت‌گیر و طولانی است. چرا به سراغ یک رشته‌ی دیگر سینمایی نرفتید؟

این کار اصطلاحاً کیلویی نیست، قیراطی است. تولید محدودی دارد، ولی اگر علاقه‌ی کافی داشته باشید به آن عادت می‌کنید و ادامه می‌دهید. در استاپ‌موشن باید به‌دنبال کیفیت بود نه تولید سریع و انبوه.

  • استفاده از رایانه چه‌قدر وقت و هزینه‌ی تولید استاپ‌موشن را در ایران کم کرد؟

کامپیوتر الآن توانسته کمک زیادی بکند. قبلاً با نگاتیو کار می‌کردیم و غیر از وقت و زحمت بسیار زیادی که صرف می‌شد، حتی امکان داشت نگاتیو‌ها از بین برود. یک بار نگاتیو ما در جریان جابه‌جا کردن در لابراتوار‌ها گم شد و زحمات چند‌ماه از بین رفت. اما الآن می‌توانیم فیلم را در جریان تولید هم ببینیم. با این حال، استاپ‌موشن هنوز هم وقت‌گیر است و اگر یک روز کامل کار کنید، فقط 20 ثانیه فیلم تولید می‌شود.

  • پس فیلم‌های سینمایی طولانی و متعددی که دائم به بازار می‌آیند چه‌طور تولید می‌شوند؟

در استودیو‌های ساخت این فیلم‌ها چهار یا پنج نفر کار نمی‌کنند. گاهی اوقات ۵۰۰ نفر در ۱۰ صحنه‌ی مشابه در حال ضبط یک فیلم هستند و به این شکل کار با سرعت پیش می‌رود.

  • بعد از تمام شدن ضبط فیلم چه به سر دکور و صحنه‌ها می‌آید؟

بعد از اتمام هر پروژه عروسک‌ها و آن بخش از دکورها و لوازم صحنه که دارای ارزش هنری باشند در مکان‌هایی مانند موزه نگه‌داری می‌شوند و مابقی قطعات که ارزش چندان ندارند، دور ریخته می‌شوند. اسکلت عروسک‌ها از لوازم ماندگاری هستند که در چندین فیلم می‌توانند مورد استفاده قرار بگیرند. من تقریباً از تمام فیلم‌هایی که ساخته‌ام، بعضی از عروسک‌ها یا اشیا را نگه داشته‌ام.

  • با تمام این سختی‌ها چرا هنوز هم در ایران فیلم استاپ‌موشن ساخته می‌شود؟ آیا نسل جوان به این سبک انیمیشن علاقه دارد؟

بله، حدود ۱۰ سال است که جهش خوبی در این رشته اتفاق افتاده و چند دانشگاه آن را تدریس می‌کنند. بعضی‌ها هم به شیوه‌ی استاد-شاگردی آن را یاد می‌گیرند. الآن خیلی از جوانان در ایران به این رشته علاقه دارند، آن‌قدر که نیازی به تشویق کردن ندارند. تا رسیدن به کشورهایی که در صدر قرار دارند هنوز فاصله داریم، اما مطمئناً آینده‌ی بسیار روشنی در پیش رو است.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

انیمیشن و پیشینه‌ی نمایش عروسکی

زمانی بهترین تولید کننده‌های استاپ موشن در کشور‌های اروپای شرقی بودند. تعداد زیادی از این انیمیشن‌ها در برنامه‌های کودک سال‌های ۶۰ در ایران پخش می‌شد. تقریبا تمام کسانی که امروزه کار انیمیشن را دنبال می‌کنند سبک‌ها و آثار استاپ موشن در اروپای شرقی را می‌شناسند. علی‌مراد می‌گوید: «در اروپای شرقی فرهنگ نمایش عروسکی بسیار غنی و پرباری وجود داشت که زمینه ساز متحرک‌سازی عروسکی نوین شد. بین آن‌ها کشور چک بهترین انمیشن‌سازان را داشت اما بعد از فروپاشی بلوک شرق (۱۹۹۲) افت زیادی کرد و الآن انگلیس، آمریکا و روسیه بهترین انیمیشن‌سازان هستند. در آسیا هم کشورهایی که نمایش سنتی قوی داشتند الان انیمیشن بهتری دارند مانند ژاپن. هرچقدر از سمت این کشور به طرف غرب آسیا می‌آیید می‌بینید که کشور‌ها نمایش عروسکی کم‌تری داشتند و در نتیجه الآن هم انیمیشن ضعیف‌تری دارند.»

پس می‌توان نتیجه گرفت که انیمیشن فعلی براساس داشته‌های فرهنگی قدیمی کشور‌ها ساخته و دنبال می‌شود. با این‌حساب ما هم می‌توانیم براساس داشته‌های فرهنگی خودمان کار انیمیشن را انجام دهیم. علی‌مراد که کار تدریس انیمیشن را انجام می‌دهد می‌گوید: «داستان قصه‌های بازار را ما براساس همین عناصر فرهنگی و در دکوری با معماری شناخته شده تولید کردیم. ظاهر عروسک‌ها هم با استفاده از پوشاک ایرانی طراحی شده بود. قسمتی از این دکور و عروسک‌ها الآن در ساختمان مرکز آفرینش‌های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان قرار دارد بخش‌هایی را هم به موزه سینما اهدا کردیم.»

وقتی از او می‌پرسیم که چرا کودکان و نوجوانان ایرانی متحرک‌سازی‌های عروسکی خارجی را بیش‌تر تماشا می‌کنند، می‌گوید: «این مسئله‌ی مهمی است انیمیشن‌های خارجی دارای ساخت بهتر، گرافیک و رنگ‌آمیزی بهتر و قصه‌های جذاب‌تری هستند. طبیعی است که آن انیمیشن‌ها بیش‌تر مقبول واقع می‌شود اما کودکان و نوجوانان ایرانی انیمیشن‌های خوب ایرانی را دوست دارند. نمونه‌ی بازر آن سریال شکرستان که مورد استقبال قرار گرفت.»

اما باز هم تفاوت‌های خیلی زیادی بین انیمیشن در کشور ما و دیگر کشور‌ها باقی می‌ماند. در کشورهای غربی انیمیشن فصل‌های نمایش طولانی درسینما‌ها دارند. انیمیشن‌های ایرانی بیشتر به تلویزیون راه پیدا می‌کنند و کم‌تر پیش می‌آید که اکران سینمایی داشته باشند. حتی توزیع انیمیشن در شبکه خانگی هم محدود است. علی‌مراد که بارها توانسته است با فیلم‌هایش جوایز داخلی و خارجی بگیرد می‌گوید: «مخاطبان تلویزیون و سینما با هم فرق دارند یک محصول نمایشی در تلویزیون برای عموم مردم عرضه می‌شود اما مخاطبان سینما فیلم را انتخاب می‌کنند و به سینما می‌روند. متاسفانه مردم ما به انیمیشن علاقه چندانی ندارند و آن را محصولی مربوط به کودکان می‌دانند. در کشور های غربی توده مردم انیمیشن را دوست دارند به همین دلیل است که فیلم‌هایی انیمیشن اکران موفق دارند و گاهی به فروش بیش از یک میلیارد دلار می‌رسند.» و برای آخرین می‌پرسیم که اگر استاپ موشن‌های خارجی در سینماهای ما عرضه شوند مخاطبان را جذب می‌کنند یا خیر. جواب او کمی متفاوت است. «تصور من این است که اگر ما یکی از زیباترین انیمیشن‌های دنیا را در ایران اکران کنیم یک دهم یک فیلم متوسط زنده هم موفقیت به دست آورد.»

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

پیچ و میخ و آهن‌ربا

خیلی پیش می‌آید که از من درباره‌ی نکات فنی ساخت یک فیلم استاپ‌موشن می‌پرسند. این کار توضیحات مفصلی دارد که نمی‌توان به سادگی شرح داد. اما به‌طور خلاصه شخصیت‌ها و دکور‌های فیلم استاپ‌موشن معمولاً با مقیاس یک به ده ساخته می‌شود، یعنی  یک انسان با دو متر قد، به یک عروسک با قد ۲۰سانتی‌متر تبدیل می‌شود و متحرک‌سازی آن‌ها با روش عکاسی یک به یک انجام می‌گیرد.
صحنه پردازی یک فیلم عروسکی یا استاپ‌موشن شبیه فیلم زنده است اما در مقیاس کوچک‌تر به ازای هر ثانیه ۲۴بار باید عروسک‌ها متحرک‌سازی شوند. البته در حرکت‌های آهسته برای صرفه‌جویی به ازای هر حرکت دو کادر عکس گرفته می‌شود. بنابراین در هر ثانیه ۱۲بار عروسک‌ها متحرک‌سازی می‌شوند. معمولاً هر عروسک یک اسکلت فلزی یا سیمی دارد و پوشش روی اسکلت‌ها از اسفنج و پارچه و گاهی مواد خاصی شبیه لاستیک، درست می‌شوند. عروسک‌هایی هم که بیش‌تر از آن‌ها استفاده می‌شود، اسکلت فلزی با مفصل‌های متحرک برنجی دارند.
بعضی اوقات دست عروسک را در اندازه‌ی واقعی می‌سازند، اما در نماهایی از آن‌ها استفاده می‌شود که قرار است از این دست به تنهایی فیلم‌برداری شود. مثلاً ممکن است این دست بخواهد سوزنی را نخ کند. این سوزن و نخ را دیگر با مقیاس یک دهم نمی توان ساخت. نکته‌ی بعدی ایستادن عروسک بر روی دکور است. روش‌های مختلفی برای این کار وجود دارد. می‌توان پای عروسک‌ را پیچ کرد یا آن را با آهن‌ربا به صفحه چسباند. بعضی‌ها هم کف دکور را با اسفنج می‌سازند و پای عروسک با یک سیم تیز در آن فرو می‌رود یا این‌که اصلاً پای عروسک را میخ می‌کنند. عروسک باید محکم باشد تا در زمانی که دیگر قسمت‌های بدنش را تکان می‌دهید نیفتد و به هم نخورد. حالا تصور کنید زمانی که یک اسب در صحنه راه می‌رود، چه‌قدر تنظیم حرکت‌هایش مشکل می‌شود.
صورت عروسک در طول فیلم یک شکل نیست. سر به شکل‌های مختلف خندان، عصبانی، ناراحت و... ساخته و مورد استفاده قرار می‌گیرد. تعویض در حین حرکت بدن انجام می‌شود، مثلاً زمانی که عروسک خم می‌شود تا چیزی را بردارد سر آن را عوض می‌کنیم، زیرا اگر عروسک در این صحنه ثابت بماند مشخص می‌شود. این یکی از نکاتی است که به‌تدریج و با تجربه کردن به‌دست می‌آید. کار استاپ‌موشن خیلی به مهارت و تجربه بستگی دارد. خیلی از کسانی که از این کار سرخورده می‌شوند، به‌خاطر این است که کم حوصله‌اند.

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۲

عکس: مهبد فروزان

 

پنجشنبه 30 آبان 1392روزنامه همشهری ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/239013


 
 
گفت وگو با بهروز غریب‌پور - این عروسک‌ها بزرگ شده‌ا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 
گفت وگو با بهروز غریب‌پور، کارگردان اپرای عروسکی «مولوی»

این عروسک‌ها بزرگ شده‌اند!

کودک و نوجوان > هنر- آن‌قدر عروسک‌­ها را در برنامه کودک دیده‌­ایم که فکر نمی‌­کنیم بتوان با عروسک، متن‌­های نمایشی سنگین‌تر را اجرا کرد، اما بهروز غریب‌­پور در این چند سال نمایش‌نامه‌­های مختلفی را به­‌صورت اپرای عروسکی روی صحنه برده است.

اجرای این نمایش‌ها نه‌‌تنها در ایران، بلکه در خارج ازکشور هم با استقبال مخاطبان رو‌به‌رو شده. مهم‌ترین جنبه کار، استفاده از ترکیب عروسک و اپرا است؛ یک ترکیب عجیب، ولی تأثیرگذار. تأثیر آن را می‌توان از تشویق تماشاگران در پایان اجرا دریافت.

این‌جاسالن فردوسی است که مخصوص نمایش عروسک نخی ساخته و تجهیز شده است. نور به تدریج کم می‌شود و صندلی‌های قرمز و دیوارهای سیاه در تاریکی فرو می‌روند. نمایش شروع می‌شود و ناگهان از عمق تاریکی، صدای ترسناکی می‌آید. وقتی پرده کنار می‌­رود، صحنه حمله مغولان، کشت و کشتار و فریادهای مردم را در نور قرمز می­‌بینیم.

داستان مولوی از جوانی او آغاز می‌‌شود و در ادامه به آشنایی‌اش با شمس می‌­رسد. گفت‌وگوها از آواز سنتی ایرانی تشکیل شده است و موسیقی و تغییر صحنه‌آرایی، پرده‌ها را از هم جدا می‌کند. صحنه پایانی سماع درویشان است. کمی قبل از این‌که نمایش تمام شود، کرکره بالای صحنه باز می‌شود و می‌توان عروسک‌گردان‌ها را در حال کار دید. ایجاد حرکات ظریف عروسک‌ها مثل لرزیدن کف دست‌ها بدون این‌که بقیه اندام‌های عروسک تکان بخورد، مهارتی است که تنها پس از تمرین بسیار زیاد حاصل می‌شود. تشویق‌ها از همین‌جا آغاز می‌شود و تا روشن شدن سالن ادامه پیدا می‌کند.

بعد از نمایش، فرصت کوتاهی فراهم می‌شود تا با بهروز غریب‌پور صحبت کنیم. سؤال اول درباره دلیل انتخاب عروسک نخی برای این نمایش‌هاست. غریب‌پور می‌گوید: «برخلاف تصور، ثابت شده که عروسک نخی فقط برای موضوع‌های سطحی و سرگرم‌کننده نیست. اگر تسلط و تواناییِ کافی باشد، می‌شود این  روش را تبدیل به وسیله‌ای برای انتقال پیام کرد. بنابراین اگر یک اثر عروسکی را می‌بینید که  سطحی به‌نظر می‌آید به‌دلایلی مانند متن یا اجراست. همین نگاه  مرا وادار کرد این روش را انتخاب کنم. اپراهای عروسکی «رستم و سهراب»، «مکبث» و  «عاشورا» موفق شدند مخاطب را جلب کنند، حالا هم «مولوی» و در آینده «حافظ» را خواهیم داشت.»

در اجرای خارج ازکشور «عاشورا»، با این که مخاطبان با زبان اجرا و موضوع آن آشنا نبوده‌اند، تحت‌تأثیر آن قرار گرفته‌اند. کارگردان می‌گوید: «برای خود من عجیب نبود که تماشاگران خارجی از کار استقبال کنند، چون اعتقاد دارم که با یک زبان بین‌المللی کار می‌کنم. الان هم برای اجرا در بزرگ‌ترین جشنواره امریکای لاتین در سال 2012 که در کلمبیا برگزار می‌شود، برنامه‌ریزی می‌کنیم.»

حالا به موضوع اصلی می‌رسیم. نوجوان‌هایی که مجذوب تئاتر عروسکی شده‌اند باید از کجا شروع کنند؟ غریب‌پور می‌گوید: «باید از روی اصول آموزشی شروع کرد. کتاب‌هایی هست مثل «نمایش عروسکی گام‌به‌گام» که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ کرده. گروه خودمان هم ممکن است به‌تدریج کلاس‌های آموزشی برگزار کند. مهم قرارگرفتن در فضای تئاتر عروسکی  است. الان در گروهمان چند تا از فرزندان اعضا هستند که می‌توانند مثل منتقدهای مجرب یک اثر عروسکی را نقد کنند و اشکال‌های کار را هم بگویند.»  و اضافه می‌کند که: «گروهمان الان جوان هستند و میانگین سنی‌شان تقریباً 22 سال است. وقتی کار را شروع کردند، نوجوان بودند. من همیشه می‌گویم اولین وظیفه ما تربیت مخاطب است، دوم ترویج این هنر، سوم فراهم کردن شرایط آموزش؛ آموزشی دقیق و سخت تا با ضربات چکش از درون مرمر یک اثر هنری در بیاید.» چند نفری منتظر گفت‌وگو با غریب پور هستند. پس آخرین سؤال را طرح می‌کنم. اولین نمایشتان را در چه سنی کارگردانی کردید؟ او جواب می دهد: «14سالگی، نمایش «آرش» در سنندج.»

گروه عروسکی آران که این نمایش‌ها را اجرا می‌کند شش‌سال قبل با طراحی و ساخت عروسک‌های نخی و جا انداختن اپرای عروسکی باعث شد این زبان هنری از شکل سابق خود به عنوان یک سرگرمی کودکانه در بیاید.  اگر شما هم هنوز فکر می‌کنید عروسک‌های نخی فقط به درد سرگرم کردن بچه‌ها می‌خورد، یکی از این نمایش‌ها را ببینید.

http://www.hamshahrionline.ir/details/130241

روزنامه همشهری 12 اسفند 1389 ضمیمه دوچرخه


 
 
نوجوان راه خودش را پیدا می‌کند - مسعود کرامتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با مسعود کرامتی، کارگردان، عروسک‌گردان و بازیگر

نوجوان راه خودش را پیدا می‌کند

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
داخل یک کره‌ی جغرافیایی که ممکن است روی میز هر دانش‌آموزی باشد، چه خبر است؟ آیا ممکن است درون آن، موجود کوچک با مزه‌ای باشد که می‌تواند همه‌ی آرزوهای یک نوجوان را حتی برای یک روز برآورده کند؟

این اتفاقی است که در فیلم پاتال و آرزوهای کوچک می‌افتد. کره مثل صدف باز می‌شود و جای پدر و پسر و مادر و دختر را عوض می‌کند. «مسعود کرامتی» کارگردان این فیلم، متولد ۱۳۳۵ و فارغ‌التحصیل هنرهای نمایشی از دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. کرامتی در سینما کارهای مختلفی از عروسک‌گردانی و بازیگری تا کارگردانی و فیلم‌نامه‌نویسی را انجام‌ داده‌ است. این کارگردان به‌تازگی یک اپیزود از فیلم سه‌ اپیزودی گنجشگک اشی‌مشی را کارگردانی کرده است. این فیلم هفته‌ی پیش، پروانه‌ی زرین ویژه‌ی هیئت داوران بیست‌ و هفتمین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان و نوجوانان اصفهان را دریافت کرد. کرامتی در کافه‌نشینیِ این ماه، میهمان هفته‌نامه‌ی دوچرخه است و در این گفت‌وگو تأکید می‌کند که تخیل نیاز ضروری سن نوجوانی است و می‌گوید که محدویت‌های تربیتی امروز باعث شده که بچه‌ها بچگی نکنند.

* * *

بیش‌تر کسانی که وارد کار سینما شده‌اند، در کودکی مشتاق فیلم و تلویزیون بوده‌اند. شما هم به فیلم علاقه داشتید؟

بله، سینما برای من جذاب بود. روی پرده‌، دنیایی غریب و جذاب و دست نیافتنی می‌دیدم، ولی فکر نمی‌کردم خودم زمانی وارد این عرصه شوم. البته آن‌موقع سینما وسیله‌ی سرگرمی بود و ما با آن اوقات فراغت را می‌گذراندیم، اما جذاب‌ترین لحظات زندگی با آن می‌گذشت. وقتی بچه بودم در خانه تلویزیون نداشتیم. اما قهوه‌خانه‌ی محله‌مان تلویزیون داشت و به ما بچه‌ها اجازه می‌دادند که با دادن دو ریال برویم داخل قهوه‌خانه.

یعنی قهوه‌خانه ورودیه داشت؟

برای بچه‌ها بله، ولی بزرگ‌ترها پول نمی‌دادند و هروقت هم که می‌خواستند می‌رفتند و برمی‌گشتند. ما چون بچه بودیم باید پول می‌دادیم. از ساعت چهار، پنج عصر می‌رفتیم و یک‌سره تلویزیون تماشا می‌کردیم تا 9 شب. بیرون هم نمی‌آمدیم وگرنه دوباره راهمان نمی‌دادند. واقعاً آرزو داشتم بزرگ بشوم و دیگر مجبور نباشم پول بدهم و هر وقت خواستم بیرون بروم. در محله‌ی ما دوتا قهوه‌خانه بود، یکی توی صیاد شیرازی و یکی هم پایین‌تر از خیابان معلم توی خواجه نظام‌الملک، ایستگاه اکبریان که تبدیل به نمایشگاه اتوموبیل شد.

خانه‌تان دقیقاً کجا بود آن موقع؟

من در خیابان مرودشت به دنیا آمدم و بزرگ شدم. یادم هست در اطراف زندان قصر نگهبان‌ها سوار اسب گشت می‌زدند. بیش‌تر خیابان‌ها خاکی بودند و زمین خاکی برای فوتبال زیاد داشتیم که در آن دائم با بچه محل‌ها بازی می‌کردیم. محله‌ی ما از نظر مالی متوسط و متوسط رو به پایین بود و بچه‌ محل‌های شاد و پر انرژی‌ای داشتیم که همه‌ی وقتمان را با هم می‌گذراندیم. اگر زمانی از هم دلخوری داشتیم، زود برطرف می‌شد و قهر کردن ‌زیاد طول نمی‌کشید، چون در آن فضا معنی نداشت. این بازی‌های و وقت‌گذرانی‌ها باعث می‌شد که نسبت به محل خودمان نوعی علاقه داشته باشیم. الآن زمین خاکی نیست، بچه محل نیست، دیگر حتی محله‌ای هم نیست.

بچه محل‌ها هم فیلم دوست داشتند؟

بله، همه همین‌طور بودیم. من خودم هرزمانی فرصتی پیدا می‌کردم فیلم و تلویزیون می‌دیدم. نه این‌که بگویم از بچگی فیلم روشنفکری می‌دیدم. از هشت تا حدود 11 سالگی فیلم و فوتبال و این نوع سرگرمی‌ها دوران بچگی ما را می‌ساخت.

هنوز هم با دوستان آن دوره ارتباط دارید؟

الان بیش‌تر از 40 سال گذشته، ولی هنوز هم با خیلی‌ها در ارتباط هستم. بعد از دیپلم و ورود به دانشگاه ارتباطمان را حفظ کردیم، حتی بعد از این‌که همه ازدواج کردند.

چه‌طور دراین شهر بزرگ گم نشدند؟

بچه محل بودن برای ما خیلی مهم بود. یک‌جور ارتباط ویژه بود. الآن حسرت می‌خورم که چرا بچه‌ها آن زندگی را ندارند. البته مشکلاتی داشتیم یا به نظر می‌آمد داریم و رفاهی که الآن هست، قابل مقایسه با آن دوران نیست، ولی ما کودکی کردیم و نسل بعد کودکی نکردند.

مثلاً چه جور کودکی؟

ما بچه‌ها با هم‌دیگر زندگی می‌کردیم و وارد دنیای بزرگ‌تر‌ها نمی‌شدیم. اصلاً توی اتاق مهمان‌خانه راهمان نمی‌دادند. خودمان هم نمی‌رفتیم، چون دوست داشتیم با هم بازی کنیم. الآن بچه‌ها با آدم بزرگ‌ها زندگی می‌کنند و ما به اشتباه فکر می‌کنیم خیلی باهوش‌اند و رشد کرده‌اند و بیش‌تر از سنشان نشان می‌دهند. در واقع آن‌ها کودکی خود را از دست داده و در عوض چیزهایی به خاطر سپرده‌اند که مال آدم بزرگ‌ها است. اما آن‌ها باید دوران کودکی و نوجوانی را آن‌طوری‌که دوست دارند بگذرانند.

و سینمای خودشان را هم داشته باشند؟

بله، نیاز دارند که فیلم مورد علاقه‌ی خودشان را داشته باشند یا فیلم‌هایی که توجه آن‌ها را جلب می‌کند. من وقتی نوجوان بودم به فیلم‌های پرهیجان علاقه داشتم.

حتماً مثل همه‌ی پسر بچه‌ها که طرفدار قهرمان یکه‌بزن هستند؟

بله، این برای نوجوان‌ها طبیعی است، زیرا نیاز به هیجان و خطرکردن دارند. در این سن پسرها نیاز به قدرت پیدا می‌کنند و این قدرت را در شخصیت فیلمی که می‌بینند جست‌وجو می‌کنند.

پس سهم دختر‌ها چه می‌شود؟ فکر می‌کنید آن‌ها هم به هیجان نیاز دارند؟

شاید علاقه‌ی دختر‌ها مقداری کم‌تر یا متفاوت تر باشد، ولی آن‌ها هم این هیجان را دوست دارند.

زمانی که وارد سینما شدید می‌خواستید برای نوجوان‌ها فیلم بسازید؟

زمانی که من کار سینما را شروع کردم، سینمای کودک و نوجوان در اوج شکوفایی بود. تقریباً سال 63 به‌بعد دوره‌ی خاصی به نظر می‌آمد و فکر می‌کردیم حالاحالاها ادامه پیدا می‌کند. البته آن‌موقع سینمای بزرگ‌سال ممنوعیت‌هایی داشت که الآن نیست. شرایط طوری بود که فقط در فیلم کودک می‌شد از کنار ممنوعیت‌ها گذشت.

مثلاً چه ممنوعیت‌هایی؟

متلاً ترانه خواندن حتی برای تیتراژ ممنوع بود. ولی می‌شد به بهانه‌ی این‌که مخاطبان بچه هستند این ترانه‌ها را به‌شکلی حفظ کنیم و فضای شاد و رنگی را در دنیای بچه‌ها نشان دهیم. البته مسئولان سیاستگذار هم کمک می‌کردند. خیلی از کسانی که بعد‌ها تجاری‌ساز شدند آن سال‌ها در سینمای کودک فعال بودند. فارابی هم حمایت می‌کرد. حتی مجموعه‌ سینما‌هایی برای نمایش فیلم‌های کودک و نوجوان داشتیم.

آن نشانه‌ی خورشیدِ خندان که بالای سردر سینماها بود، هنوز هم بعضی جاها هست.

بله، ولی بعدا‌ً با بازشدن فضا خیلی‌ها به سمت سینمای بزرگ‌سال رفتند.

الآن یکی از مشکلات بزرگ این است که قسمتی از ما فیلم‌سازان وقتی می‌خواهیم برای نوجوان‌ها فیلم درست کنیم، درباره‌ی دنیای نوجوانی خودمان می‌سازیم. مثلاً مشکلی را به‌عنوان دغدغه‌ی نوجوان فیلم مطرح می‌کنیم که اصلاً مشکل نوجوان امروز نیست. فعلاً تنها نوری که از سینمای کودک مانده همین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان و نوجوانان است.

چه شد که سراغ عروسک‌گردانی رفتید؟

مرحوم «اردشیر کشاورزی» برای نمایش «لوبیای سحرآمیز» از من دعوت کرد. البته من گفتم که رشته‌ام تئاتر است، ولی وقتی کار را شروع کردم به‌نظرم خیلی جالب آمد. پنج داستان از مثنوی بازنویسی کرده بودند که با تکنیک سایه انجام می‌شد. دیدم این فانتزی ویژگی‌های خاصی دارد. بعد یک کار دیگر به اسم «کرم شبتاب» را انجام دادم و بعد از آن با خانم «مرضیه برومند» برای کار «یک، دو، سه، همه با هم» و بعد «مدرسه‌ی موش‌ها» همکاری کردم. در مدرسه‌ی موش‌ها عروسک‌گردان «دم دراز» بودم و صدا مال خانم «راضیه برومند» بود. بعد هم «شهر موش‌ها» و «مهمان ناخوانده»  و «خونه‌ی مادربزرگه».

و بعد؟

دیگر کار عروسکی خاصی انجام ندادم. الآن چند فیلم‌نامه دارم که یکی درباره‌ی «پنگول» است.

پاتال چه‌طور درست شد؟

بعد از سریال مسافرخانه، چند سناریو به دستم رسید که یکی پاتال بود. آن را بسط دادیم و بازنویسی کردیم تا این‌که به‌صورت فیلم پاتال درآمد.

چرا الآن به‌سادگی نمی‌شود فیلم پاتال را پیدا کرد؟

مشکل مربوط به واگذاری و انتشار اثر است.

به فرزند خودتان پیشنهاد می‌کنید وارد کار سینما بشود؟

من دختری به نام ماه‌گل دارم که درباره‌ی وارد شدن به سینما یا وارد نشدن هیچ توصیه‌ی خاصی به او نمی‌کنم. دارد دوره‌ی پیش دانشگاهی را می‌گذراند و الآن هم به فیلم و سینمای ایران علاقه دارد. کلاً به سینما علاقه دارد، ولی من تشویق نمی‌کنم و نگران هم نیستم. سعی می‌کنم او را آزاد بگذارم.

پس فکر می‌کنید نوجوانان راه خودشان را پیدا می‌کنند؟

باید برای همه‌ی آدم‌ها شرایطی باشد که جرئت و حق انتخاب داشته باشند. ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم که حق انتخاب ایجاد کنیم، اگر محدود کنیم همان جوابی را می‌گیریم که الآن گرفته‌ایم. این جهان جهانی نیست که دریچه‌ها را ببندیم و بگوییم در دنیا فقط سه نوع غذا وجود دارد. چه بهتر که خودمان انتخاب‌های دیگر را در اختیار نوجوان‌ها بگذاریم تا حس اعتماد بین نوجوان و بزرگ‌سال ایجاد ‌شود. اگر حس اعتماد وجود داشته باشد آن نوجوان با دل بازتر و ذهن بازتر برای مشورت می‌آید. هرچه محدویت بیش‌تر باشد، او هم بیش‌تر فرار می‌کند که هم به ضرر بزرگ‌سال است و هم به ضرر او.

دوران سینمای کودک سال‌های 60 و 70 تمام شده و نسلی که آن فیلم‌ها را هم تماشا می‌کرد الآن بزرگ شده است. اما نسل نوجوان امروز هم به فیلم مناسب نیاز دارد؟

بله، ولی گفتن این‌که به چه فیلمی نیاز دارد خیلی سخت است.

چرا؟

چون نوجوان الآن پر از تضاد است. نوجوان امروز دوگانه زندگی می‌کند. آدم بزرگ‌ها دروغ می‌گویند و بعد به بچه می‌گویند چرا دروغ می‌گویی؟ در خانه یک نوع تربیت شده و در مدرسه چیز دیگری یاد گرفته. برای همین پیدا کردن دغدغه‌ی او سخت است. منِ بزرگ‌سال چه‌طور تصمیم بگیرم که چی برای او خوب است؟ ما زمانی که نوجوان بودیم دوستی‌هایمان واقعاً فقط دوستی بود. هیچ فکر بدی درباره‌ی دوستمان نمی‌کردیم، یعنی به ذهنمان راه نمی‌دادیم. همه چیز برایمان پاک بود.

الآن اطراف ما پر از واقعیت‌هایی است که بخشی از آن هم آزاردهنده است. معمولاً برای مراقبت از نوجوان می‌خواهند که خیلی به این واقعیت‌ها توجه کند. فکر می‌کنید خیال‌پردازی نوجوانانه این وسط چه می‌شود؟

زمانی که از نوجوان‌ می‌خواهند وقتی از خانه بیرون می‌آید با واقعیتی که ربطی به خودش ندارد کنار بیاید و حرفی هم نزند، معلوم است که به خیال و خیال‌پردازی نیاز دارد. من اصلاً موافق نیستم که دیدن همه‌ی فیلم‌ها و کارتون‌های خارجی فرهنگ بچه‌ها را خراب می‌کند. برای این‌که حداقل در آن فضا رؤیاهایی که نیاز دارد فراهم می‌شوند و می‌تواند به آن فکر کند. ما همه‌ی این دوره را گذرانده‌ایم. توی نوجوانی گاهی یک موضوع ساده را کشف می‌کنی و فکر می‌کنی برای اولین بار در جهان آن را پیدا کرده‌ای. بعداً که بیش‌تر با جهان آشنا می‌شوی، می‌فهمی نوجوانی برای لذت بردن و کشف کردن چیز‌های نا‌آشنا است.

* * *

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۹تلویزیون و پدیده‌ی کلاه قرمزی

دوران اوج سینمای کودک و نوجوان در دهه‌ی 60 تمام شد، ولی چرا سرمایه‌ای که در این سال‌ها جمع شده بود، دوباره به کار نیفتاد تا باز هم بتواند فیلم بسازد. برنامه‌های کودکانِ تلویزیون هم این‌روز‌ها پر از تبلیغات ماکارونی شده است.

وقتی از کرامتی در این‌باره سؤال می‌کنیم، می‌گوید: «ارگان‌های دولتی عمده‌ترین نهادهای فرهنگی ما هستند و زمانی‌که آن‌ها بخواهند این اتفاق می‌افتد. متأسفانه اتفاقات خوبی نیفتاده و اگر همین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان ونوجوانان هم نبود، دیگر هیچ حرفی از سینمای کودک و نوجوان هم باقی نمی‌ماند. با توجه به امکاناتی که داریم، همین‌ها را می‌توانیم بسازیم. حتی از جشنواره انتظار هم دارند که چرا برای سینمای کودک و نوجوان کاری نمی‌کند؟ که چنین چیزی به جشنواره ربطی ندارد. یک جشنواره به تنهایی نمی‌تواند سینما را نجات بدهد، تنها هدفگذاری می‌کند و نوعی از فیلم‌ها را مشخص می‌کند.»

این کارگردان درباره‌ی برنامه‌های ویژه‌ی کودک و نوجوان در تلویزیون می‌گوید: «خودتان هم می‌توانید ببینید که در صدا و سیما چه اتفاقی برای گروه کودک افتاده و سطح کیفی برنامه‌ها به چه حدی رسیده که قابل مقایسه با 15 یا 20 سال قبل نیست.»

البته کرامتی کلاه قرمزی را از دیگران متفاوت می‌داند و می‌گوید: «کلاه قرمزی به‌خاطر مضمون و کاراکتر و جذابیتی که برای بزرگ‌سال دارد جذاب است.  ایرج طهماسب هم  نکات آموزشی خوبی را در آن می‌آورد.  من خودم اگر خانه باشم برنامه‌ی کلاه قرمزی را می‌بینم، ولی در مجموع نمی‌شود کلاه قرمزی را به‌عنوان شاخص خوبی از سینمای کودک در نظر گرفت، چون  شکل تولیدش ربطی به تلویزیون ندارد. دلیل این‌که ماندگار شد این بود که از تلویزیون بیرون رفت و وارد بخش خصوصی شد و به‌صورت سرمایه‌ی ایرج طهماسب و حمید جبلی درآمد. تلویزیون هم الآن به‌همین شکل با آن برخورد می‌کند.  بقیه‌ی کاراکتر‌ها هم اگر وارد بخش خصوصی شده بودند ادامه پیدا می‌کردند.»

کرامتی این را هم می‌گوید که امیدوار است فیلم شهر موش‌های 2 موفق باشد، حتی بیش‌تر از شهر موش‌های 1.

* * *

بن بست

کرامتی تا به حال به‌خاطر فعالیتش در سینما برنده جوایزی شده است. در جشنواره‌ی امسال هم او با«بن‌بست»،  اپیزود اول فیلم گنجشکک اشی‌مشی حضور داشت. او می‌گوید که فیلمش مضمونی اجتماعی با پایانی امیدوارکننده دارد و تلاش کرده است در این داستان 30 دقیقه‌ای، آدم‌ها خوب مطرح شوند و گنگ نباشند. اما این را هم اضافه می‌کند که در زمان ساختن فیلم‌هایش به جایزه گرفتن فکر نمی‌کند. کرامتی عقیده دارد که جایزه‌ی سینمایی یعنی گروهی فیلم را تأیید کرده‌اند، ولی به‌هر حال جایزه‌ی هر جشنواره‌ای نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌ی داوران آن جشنواره است که ممکن است یک سال به سلیقه‌ی کارگردانی نزدیک‌تر باشد و سال بعد تغییرکند.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۹

عکس‌ها: مهبد فروزان

 

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیMohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013


 
 
صدایی‌از دنیای ‌زیرزمینی - رپ فارسی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

صدایی‌از دنیای ‌زیرزمینی

موسیقی > ایرانی- محمد سرابی:
موسیقی زیرزمینی در ایران تبدیل به ابزاری برای فریب پسران و دختران جوان شده است.

کم نیستند افرادی که با وعده ستاره شدن در دنیای موسیقی زیرزمینی، ‌علاقه‌مندان را به این راه می‌کشانند. از وقتی چند خواننده زیرزمینی موفق به دریافت مجوز رسمی انتشار آثار خود شدند و چند نفر دیگر هم از شبکه‌های ماهواره‌ای سردرآوردند استقبال از دنیای موسیقی مخفی بیشتر و به همان نسبت میزان سوء استفاده هم بیشتر شده است. آیا تا به حال یک قطعه موسیقی زیرزمینی ایرانی را شنیده‌اید؟

تغییرات از حدود یک دهه قبل آغاز شد. آن روزها نسل جوان ایران تازه با انواع موسیقی جدید دنیای غرب آشنا می‌شد و گوش کردن به آهنگ‌های «آیزون مدن» و «متالیکا» بین برخی وجهه داشت. همزمان «پاپ» هم رسمیت پیدا کرد و در مقطعی کوتاه انبوهی موسیقی پاپ در داخل کشور تولید شد و ساز رایج از ارگ به گیتار تغییر کرد. موسیقی پاپ گسترش یافت و آثار پیش از خود را پشت سر گذاشت.

همان‌طور که از نام این موسیقی مشخص است پاپ، توده مردم را مخاطب قرار می‌دهد ولی در مدتی که اهالی هنر و سیاستگذاران فرهنگی به بحث میان سنتی و پاپ سرگرم بودند نوجوان‌ها نوع دیگری از موسیقی را کشف کردند که به دنیای روزمره آنها نزدیک‌تر بود.

رپ فارسی

گوش کردن به رپ انگلیسی به دلیل تفاوت زبان محدود بود و در میان خوانندگان لس‌آنجلسی هم خواننده رپ پیدا نمی‌شد اما در درون ایران نوجوان‌هایی بودند که توانستند محصول مورد نیاز را تولید کنند.

کمی آن طرف‌تر از برج ... خیابان ... درون یکی از کوچه‌ها استودیوی مخفی ضبط موسیقی قرار دارد. اینجا معمولا شلوغ است و رفت‌وآمدها از رونق کار خبر می‌ دهند. ارگ، گیتار الکتریک و مهمتر از همه رایانه‌های مجهز، ابزار کار هستند. روی مبل‌های فرسوده چند نفر نشسته‌اند و سیگار می‌کشند. پشت شیشه متخصص «میکس» گوشی را به گوش گذاشته و مشغول ساخت یک قطعه است. تولید موسیقی رپ زیاد مشکل نیست و خوانندگان نیاز به چند سال تمرین و هنرآموزی ندارند. پایه‌های قطعات موزیک ثابت هستند و به هم شباهت دارند؛ اشعار نیز به گفت‌و گوهای روزمره شبیه است که اندکی موزون شده یا باید موزون ادا شود.

تنها استعدادی لازم است که این مواد را با هم ترکیب کند و معجونی جدید بسازد. اگر نوجوانی بخواهد خواننده رپ شود شاید بتواند با پول توجیبی خودش هم به این آرزو دست پیدا کند. «آدونیس» صدابردار استودیو زیرزمینی و یکی از همین افرادی است که در کار تولید قطعات رپ هستند. او می‌گوید: «ما بسته به پولی که می‌گیریم آهنگ می‌سازیم؛ هرچقدر بیشتر پول بدهند موزیک بهتری آماده می‌کنیم». او که در حال پاسخ دادن به تلفن‌های همراه متعددش است با اطلاع یافتن از اینکه با خبرنگار یک روزنامه صحبت می‌کند وحشت‌زده شده و از ادامه گفت‌و گو می‌گریزد.

ضبط صدا در مقابل میکروفون بزرگ استودیوهای خانگی انجام می‌شود. این استودیوها ممکن است در گاراژ، انباری یا اتاق یک مجتمع آپارتمانی هم واقع شده باشند. دیوارها با موکت و گونی، ضد صدا می‌شوند و به وسیله تجهیزات ساده‌ای صدای خواننده در رایانه ضبط می‌شود. در مدتی کوتاه از میان موزیک‌های موجود در حافظه دستگاه هر کدام که تطابق بیشتری داشته باشد انتخاب شده و پس از چند روز یک قطعه موسیقی رپ آماده است.

این قطعه در گوشی‌های تلفن همراه ذخیره شده و در میان دوستان جا به جا می‌شود یا اینکه  روی سایت‌های اینترنتی قرار می‌گیرد. در این سایت‌ها همه چیز از قطعات جدید، آلبوم‌ها،‌ عکس و پوسترهای خوانندگان، مصاحبه، زندگینامه و اخبار مربوط به رپ زیرزمینی ارائه می‌شود. در سایت‌های معتبر اثری از تصاویر غیر اخلاقی یا سرگرمی‌های متفرقه وجود ندارد و اداره کنندگان آنها شدیدا مدعی‌اند که مطابق قوانین کشور فعالیت می‌کنند. یک سایت موسیقی رپ می‌تواند آگهی‌های زیادی جذب کند.

اصلی‌ترین بازار مصرف رپ جمع‌های نوجوانان و طبیعتا مدارس هستند. محمد عبدالرئوف، محققی که در مورد رپ زیرزمینی پژوهش‌هایی را انجام داده است می‌گوید:« ما به نوجوان‌های کم سن و سال  یا حتی کودکانی برخورد کردیم که کاملا با دنیای رپ زیرزمینی مانوس بودند؛ حتی با پسر بچه 7ساله‌ای آشنا شدیم که می‌توانست آوازهای طولانی را از اول تا آخر با دقت تقلید کند. هیچ مدرسه‌ای نبود که از این موج دور مانده باشد.»

در خیابان ولیعصر از پل پارک‌وی تا ابتدای بلوار نیایش نشانه‌های گروه‌های مختلف رپ روی دیوارها و جعبه‌های فلزی برق و تلفن دیده می‌شود. نشانه‌ها با ماژیک سیاه کشیده شده‌اند و اشکال تغییر یافته‌ای از نام گروه‌ها هستند. خوانندگان حرفه‌ای با استودیوهای مجهز و گروه‌های حرفه‌ای کار می‌کنند. آنها آثار خود را با دقت بیشتری تنظیم می‌کنند و درنتیجه آهنگ‌های ماندگارتری دارند. مانند دیگر محصولات فرهنگی، مرکز اصلی تولید این موسیقی، پایتخت است ولی شاید رپ از معدود پدیده‌های فرهنگی باشد که تا شهرستان‌ها و حتی شهرهای بسیار کوچک و محروم هم گسترش یافته و شبکه‌ای بزرگ را فراهم آورده است.

یکی دیگر از ویژگی‌های رپ فارسی را می‌توان استفاده از عناصر ایرانی در این موسیقی ذکر کرد؛ اشیایی مانند قمه و قلیان که در ویدئو کلیپ‌ها دیده می‌شود و عبارات کوچه بازاری از این دست هستند. در متن اشعار کلماتی رمزگونه به کار می‌رود که تنها در زبان مخفی نوجوانان معنا پیدا می‌کند.

میانگین سنی خوانندگان رپ فارسی بین 14 تا20 سال است و اندک افرادی با سن بیش از 30 سال در میان آنها پیدا می‌شود. بسیاری از خوانندگان پس از رسیدن به28 -27سالگی به دلیل مشغول شدن به حرفه‌ای تمام وقت یا تشکیل خانواده از این فضا دور می‌شوند مگر اینکه بخواهند به صورت یک خواننده حرفه‌ای کار خود ادامه دهند. خوانندگان تجمعاتی را برگزار می‌کنند که شامل اجراهای سریع و پیاپی است. آخرین کسی که بتواند در این رقابت‌ آزاد پاسخ اشعار دیگران را بدهد برنده محسوب خواهد شد.

محتوای اشعار در موسیقی رپ و مخصوصا رپ زیرزمینی همیشه محل بحث و اختلاف بوده است. خوانندگان و طرفداران رپ زیرزمینی عقیده دارند که رپ، اعتراضی به وضعیت جامعه است و از فقر، مقابله فرهنگ‌ها، دوستی‌های خیابانی،‌ مشکلات اجتماعی، درگیری‌های سیاسی و روابط و سرنوشت‌های انسانی سخن می‌گوید.

مخالفان رپ اما نظر دیگری دارند؛ آنها معتقدند که اشعار رپ از روی خستگی و دلزدگی گفته می‌شود و به موضوعاتی پیش پا افتاده، تکراری و مبتذل می‌پردازد. فردین علی‌خواه - جامعه‌شناس- می‌گوید:« متن ترانه‌های پاپ برای این گروه از مخاطبان فاقد تنوع و گیرایی لازم بود. آنها به اشعاری نیاز داشتند تا با زبان ساده‌تر و نزدیکتر با آن ارتباط برقرار کنند. وقتی رپ زیرزمینی شروع شد به نظر می‌آمد که تغییراتی در مفاهیم موسیقی ایرانی ایجاد شود ولی رپ اگرچه به حوزه‌های جدیدی پرداخت اما هنوز نتوانسته است جریانی را که انتظار می‌رفت به وجود بیاورد.» وی می‌افزاید:«باید ببینیم این نوع موسیقی تا کی قدرت خود را حفظ می‌کند و آیا گرایش به رپ به صورت یک موج گذرا پایان خواهد یافت یا بیشتر ادامه پیدا می‌کند.»

2 سال پیش زمانی که فیلم خصوصی یکی از بازیگران زن تلویزیون پخش شد یکی از خوانندگان  آهنگی در انتقاد به این حرکت منتشر کرد که در آن از شنوندگان خواسته می‌شد لوح فشرده حاوی فیلم را نابود کرده و چرخه تکثیر آن را متوقف کنند. تقریبا همان زمان بود که خواننده دیگری به نام «هیچکس» آهنگی با نام «وطن پرست» را در دفاع از ایران و فناوری انرژی هسته‌ای خواند. در سریال‌های طنز تلویزیونی یکی دو سال اخیر، موسیقی رپ در تیتراژ ابتدا و انتها به گوش می‌رسد.

رپ زیرزمینی فارسی اندک اندک تغییر شکل داده و روی زمین هم خود را نشان می‌دهد. اما نکته آن است که هر چیز زیرزمینی و خارج از قانون به دنبال خود ناهنجاری‌هایی را نیز تولید می‌کند. سیاستگذاران فرهنگی می‌توانند با نظام بخشی به این نوع از موسیقی و خارج کردن این جریان از حالت زیرزمینی بر  مضامین آن نظارت کرده و جلوی خیلی از سو‌ء استفاده‌ها را بگیرند. به هر حال یک پدیده اجتماعی باید از جهات مختلف مورد بررسی قرار گیرد و این گزارش تلنگری است برای این بررسی.

روزنامه همشهری - 10 اسفند 1387

چاپ این مطلب یک سال طول کشید و چند بار بازنویسی شد. جملات اول و آخر این تن از من نیست.

http://hamshahrionline.ir/details/76100

http://www.javanemrooz.com/articles/print.aspx?id=35769

http://vazeh.com/n-3482174_%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%E2%80%8C%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیMohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013


 
 
گلنار را برای بچه‌های جنگ ساختم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
 
«کامبوزیا پرتوی»، نویسنده و کارگردان باتجربه‌ی فیلم‌های کودک و نوجوان در گفت‌و‌گو با دوچرخه:

گلنار را برای بچه‌های جنگ ساختم

محمد سرابی:
«فکرکردم یک فیلم ساده، شاد و رنگی برای بچه‌هایی که هیچ تفریح دیگری ندارند، جالب خواهد بود.»

این را کارگردان فیلم گلنار می‌گوید. آخر، در دهه‌ی 60، سایه‌ی حوادث جنگ تحمیلی روی زندگی کودکان و نوجوانان هم سایه انداخته بود. رویدادهای آن سال‌ها علاوه بر بُعد حماسی، جنبه‌های تلخ بمباران و خرابی‌ها یا اندوه از دست دادن شهیدان را هم درپی داشت. به‌خاطر همین، برخی از سینماگران کشور سعی کردند که در فیلم‌هایشان فضایی ساده، اما شاد برای بچه‌ها بسازند؛ فضایی که در آن، غلبه‌ی دوستی، خوبی و زیبایی بر بدی و زشتی، کمک می‌کرد، امید در دل بچه‌‌ها زنده بماند.

«کامبوزیا پرتوی» نویسنده و کارگردان گلنار و بسیاری از آثار ماندگار دهه‌‌های 60 و 70 است. دو دهه‌ای که دوره‌ی شکوفایی سینمای کودک و نوجوان ایران را شکل داده‌اند. حالا به پیشواز بیست‌وهفتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان می‌رویم و پای حرف‌های پرتوی می‌نشینیم؛ کسی که اولین پروانه‌ی زرین بهترین فیلم جشنواره را برای فیلم «ماهی» گرفته است.

* * *

  • معمولاً کارگردان‌ها در سینما، کارشان را با فیلم‌های کودک و نوجوانان شروع نمی‌کنند، ولی فیلم‌های اولیه‌ی شما، همه برای این گروه سنی است. چرا این ژانر را برای کار انتخاب کردید؟

آن موقع، برای ساخت فیلم‌های بزرگ‌سال سخت گیری زیادی بود و هر فیلم‌نامه‌ای، هزارتا اما و اگر داشت. درباره‌ی تئاتر هم حساسیت زیاد بود. با این حال، سینمای کودک و نوجوان مشکل خاصی نداشت. من هم در دهه‌ی 60 ، سینمای کودک را برای کار انتخاب کردم.

  • ولی فکر نمی‌کنم این تنها انگیزه‌ی شما باشد. سینمای کودک، نیاز به علاقه‌ی درونی دارد تا محصول خوبی داشته باشد. حتماً دلیل دیگری هم برای پرداختن به فیلم‌های نوجوان داشتید وگرنه این‌کار را دنبال نمی‌کردید.

در واقع من از سال‌های قبلش، به فکر ساختن فیلم برای کودکان بودم. آن‌زمان، بیش‌تر فیلم‌هایی نمایش داده می‌شد که قصه‌ی دختر پولدار و پسر فقیر یا پسر پولدار و دختر فقیر بود. وقتی که فیلم‌سازی را شروع کردم، با نسلی از هنرمندان همراه شدم که  پرورش یافته‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودند. کارگردان‌هایی مانند «عباس کیارستمی»، «بهرام بیضایی»، «مسعود کیمیایی» و «نعمت حقیقی»، این دغدغه را داشتند که باید برای سینمای کودک و نوجوان کاری کرد. طبیعتاً دغدغه‌ی خودم هم بود. البته اولین فیلم‌نامه‌ای که در سال 62 نوشتم، بزرگ‌سال بود. می‌دانستم سینمای کودک باید ساده و صمیمی باشد و با این انگیزه، شروع به ساخت فیلم‌هایی برای کودکان کردم.

  • «گلنار»، یکی از شاخص‌ترین فیلم‌های ژانر کودک و نوجوان ایران است که از دهه‌ی شصت تا امروز بین مخاطبانش محبوب بوده است. چه شد که تصمیم به ساخت این فیلم گرفتید؟

بچه‌هایی که مخاطب فیلم گلنار بودند، کودکی خود را در زمان جنگ ایران و عراق گذراندند. جنگ، روی زندگی و نگاه این بچه‌ها، تأثیر زیادی گذاشته بود. مثلاً برنامه‌ی کودک، صحنه‌‌های بچه‌ها را پخش می‌کرد و بچه‌ها در نقاشی‌هایی که می‌فرستادند، نقاشی‌هایی از جنگ کشیده بودند. یادم هست بعضی از این نقاشی‌ها، صحنه‌ی بمباران بود. آن موقع  فکرکردم یک فیلم ساده، شاد و رنگی برای بچه‌هایی که هیچ تفریح دیگری ندارند، جالب خواهد بود.

  • پس می‌دانستید موفق خواهد شد.

بله، حدس می‌زدم. تفریح‌ بچه‌ها خیلی محدود بود و امکان دیدن فیلم‌های زیادی را نداشتند.

  • گلنار فیلمی است که خیلی بر بازی شخصیت اصلی آن تکیه دارد. نوع بازی هم از جنسی نبود که در آن زمان از هنرمندان نوجوان انتظار می‌رفت. «غزل شاکری» را چه‌طور برای این فیلم انتخاب کردید؟

خانواده‌ی غزل شاکری را می‌شناختم و در اولین فیلمی که به اسم «عینک» برای تلویزیون ساختم بازی کرد. البته نقش اصلی نداشت، ولی چهره‌ و جسارتی داشت که باعث شد به این فکر بیفتم در آینده از او برای نقش مناسبی دعوت کنم. این بود که در فیلم «ماهی» بازی کرد و بعد در نقش اصلی «گلنار» خودش را نشان داد.

  • شما متولد گیلان هستید؛ داستان گلنار هم در جنگل‌های گیلان می‌گذرد. براساس خاطره‌های کودکی‌تان این فضا را انتخاب کردید؟

نه، چون داستانی که گلنار بر اساس آن ساخته شد، اصلاً ایرانی نبود.

  • «ماشا و خرس»؟

بله، این یک داستان روسی است که اتفاق‌هایش باید در جنگل می‌گذشت و فضایش اصلاً قابل تغییر نبود. برای همین هم در شمال آن را ساختیم. آقای «کامبیز صمیمی‌مفخم»، برای پیدا کردن محل فیلم‌برداری گلنار، سفرهای زیادی رفته بود و چند منقطه برای ضبط فیلم انتخاب شد. عاقبت در جنگل‌های «اسالم» و «هشت‌پر» فیلم‌برداری را انجام دادیم.

  • با استفاده از فضا و تجربه‌ی کودکی خودتان، داستان یا فیلم‌نامه‌ای نوشته‌اید؟

بله، «شیرک». وقتی شیرک را نوشتم، داستان آن در شمال می‌گذشت. اما زمانی که «داریوش مهرجویی» آن را کارگردانی کرد، فضای داستان را به جنوب برد؛ چون می‌گفت شمال خیلی توریستی است و نمی‌شود غم را در آن احساس کرد. تقریباً همان موقعی بود که بهرام بیضایی، «باشو، غریبه‌ی کوچک» را ساخته بود و درباره‌ی فضای داستانی شمال، برای فیلم‌هایی که عنصر نوجوان دارند خیلی صحبت می‌شد.

  • فیلم‌برداری در جنگل با امکانات آن موقع سخت بود؟

فیلم‌برداری همین حالا و در تهران هم سخت است! مشکل اصلی ما، نگاتیو بود. آن‌موقع مثل الآن در تحریم بودیم و نگاتیو با یارانه و سهمیه تهیه می‌شد. در هر صحنه‌ای که بچه‌ها در آن نقش داشتند، به‌خاطر اشتباه‌های بازی و تکرار صحنه‌ها، نگاتیو زیادی مصرف می‌شد. اگر در فیلمی قرار بود از حیوان‌ها فیلم بگیریم هم، مصرف نگاتیو زیاد می‌شد. در گلنار، همه‌ی این مشکل‌ها به سختی فیلم‌برداری در شرایط جنگل، مشکل نور و وضع هوا اضافه ‌شد. مثلاً صحنه‌های حرکت گاری با عروسک‌ها و بچه‌ها و الاغی که گاری را می‌کشید، خیلی مشکل بود.

  • ولی باز هم فیلم به‌خوبی ساخته و پخش شد.

فکر می‌کنم در آن موقع، مسئولان سینمایی توجه بیش‌تری به کودکان و نوجوانان داشتند. در بنیاد سینمایی فارابی، بخش بسیار قوی و مؤثری برای کودک و نوجوان وجود داشت. همین‌طور یک گروه سینمای نمایش‌دهنده، برای فیلم‌های کودک و نوجوان تشکیل شده بود. مجموعه‌ها و اشخاصی بودند که از این فیلم‌ها حمایت می‌کردند. همین جشنواره‌ی اصفهان هم در آن دوران ریشه دارد.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۵

  • بعد، «گربه‌ی آوازه‌خوان» را ساختید که به شکل واضحی و حتی بیش‌تر از گلنار موزیکال بود. مشکلی برای ساخت فیلم موزیکال یا برای موضوع فیلم پیدا نکردید؟

نه، چون تلویزیون راه را با مجموعه‌ی «مدرسه‌ی موش‌ها» باز کرد و فیلم آن هم ساخته شد. گربه‌ی آوازخوان را زمانی ساختیم که جنگ تمام شده بود و عوارض بعد از آن، به چشم می‌خورد. مثلاً بعضی بچه‌ها، پدر و مادرشان را توی جنگ از دست داده بودند. تعداد زیادی هم کودک کار و خیابان داشتیم و می‌خواستیم به آن‌ها نشان دهیم که خودشان باید راهشان را پیدا کنند.

  • درست است که پایان این فیلم، طور دیگری بود؟

بله، تلخ تمام می‌شد و دوباره، گربه‌ها را بیرون می‌کردند. وقتی کار ضبط تمام شد، بعضی از دوستان پیشنهاد کردند، آخر داستان را تغییر بدهیم که در تدوین،  این قسمت را عوض کردیم.

  • فکر می‌کنید بچه‌ها تحمل این‌همه غم و غصه را نداشتند؟

مسئله این است که با شادی هر حرفی را می‌شود زد، ولی با غم نمی‌شود. با خشم واندوه، تنها خاطره‌ی بد ساخته می‌شود. بچه‌ها این نیاز را دارند که محصول‌های شادی‌آفرین در اختیار داشته باشند.

  • در دوره‌ی خاص جنگ تحمیلی و چندسال بعد از آن، بچه‌های ما هم تحت‌تأثیر جنگ قرار گرفتند. شاید به‌خاطر همین محصول‌های فرهنگی ما برای نوجوانانمان، با محصول‌های کشورهای دیگر تفاوت داشت.

اتفاقاً در این‌باره باید موضوعی را شرح بدهم که مربوط به فیلم «بازی بزرگان» است. ایده‌ی این فیلم زمانی به ذهنم رسید که فیلم «تنها در خانه» ساخته‌ی «کریس کلمبوس» را دیدم. یک بچه‌ی آمریکایی در خانه‌ی بزرگی، تنها می‌مانَد و خانواده‌اش به تعطیلات می‌روند. بنابراین او سرگرمی‌های زیادی پیدا می‌کند و ماجراهای خنده‌دار و جالبی اتفاق می‌افتد. داستانی به ذهنم رسید که در آن بچه‌ها در شهر تنها می‌مانند و دشمن شهر را اشغال می‌کند؛ تنها در خانه ماندن در ایران این‌طوری بود. جالب این‌که در کشورهایی مثل بوسنی و هرزگوین که با موضوع جنگ روبه‌رو بودند، از این فیلم استقبال شد.

  • بعد از این دوران هم، فیلم‌نامه‌‌هایی از شما می‌بینیم که موضوعشان نوجوانانه است، ولی مشکلات دیگری را نشان می‌دهد. مانند «من، ترانه، 15سال دارم» یا «دیشب باباتو دیدم، آیدا». چرا مسئله‌ی دختران نوجوان را برای نوشتن فیلم‌نامه انتخاب کردید؟

از دوران بعد از جنگ، ناهنجاری‌هایی شکل گرفت. ساخت و ساز زیاد شد و پولدارهایی به‌وجود آمدند که تفریح می‌خواستند. تفریح برای این گروه، یک باور آسان شده بود. اتفاق‌هایی افتاد که موضوع اصلی، رفتار با دختران نوجوان بود.

  • الآن اگر فیلمی ساخته شود، مخاطبش همین کودک‌ها و نوجوان‌ها هستند، نه آن نسلی که گلنار را دیدند. فکر می‌کنید نوجوان‌های این نسل، چه تفاوتی با نسل قبل از خود دارند؟

آن‌موقع حتی دستگاه ویدیو هم ممنوع بود و فیلم‌هایش قاچاقی جابه‌جا می‌شد. دست بچه‌‌ها، از هر فیلمی کوتاه بود. الآن اگر بخواهید فیلمی برای نوجوان‌ها بسازید، باید تازه‌تر و بهتر از فیلم‌هایی باشد که می‌بینند. حتی بهتر از کارتون‌هایی که در سوپرمارکت‌ها می‌خرند. تنها در این‌صورت می‌توان نوجوان‌ها را به سینما جلب کرد.

  • فکر می‌کنید امکاناتش را داریم؟

نه. اخیراً فیلم پرماجرایی ساخته شد که برای نسخه‌های ضبط شده، آن را به خارج از کشور بردند تا جلوه‌های ویژه بر رویش انجام شود. مسئولان تا به حال چندبار گفته‌اند که باید شهرک سینمایی کودک و نوجوان ساخته شود، ولی این اتفاق نیفتاده است. به تازگی صحنه‌های تصادف و بدلکاری خوبی در ایران ساخته شده است، ولی در سینمای کودک و نوجوان، نیاز به امکانات خیلی زیادی داریم. قسمت زیادی از آن‌ها امکانات رایانه‌ای است که باید برایش متخصص‌های ماهر داشته باشیم. الآن تنها فیلم مشهور کودک و نوجوان، کلاه قرمزی است که سابقه‌ی تلویزیونی دارد و بر شخصیت جذاب آن متکی است.

  • درمدت طولانی 26 سال، تنها هفت فیلم ساختید. چرا به دنبال پر کردن کارنامه‌ی کاریتان نبودید؟

من، وقتی فیلم می‌سازم که حتماً حرفی را برای زدن داشته باشم. هروقت دغدغه‌ای داشته‌ام، فیلم ساخته‌ام یا طرحش را نوشته‌ام؛ ولی الآن دوره‌ی بزرگ‌سال است و از سینمای کودک حمایتی نمی‌شود. الآن سینمای کودک، نگاه تجاری ندارد و فیلم کودک نمی‌تواند در گیشه با فیلم‌های بزرگ‌سال رقابت کند. سرمایه‌گذار و سینمادار هم مایل نیستند فیلمی داشته باشند که ستاره‌‌ی پرفروش ندارد.

  • در سینمای جهان، ژانر «تین فیلم» داریم؛ یعنی فیلم‌هایی که با موضوع نوجوانان ساخته می‌شوند و گروهی از بازیگران، کارگردانان و نویسندگان آن‌ها دائماً در این ژانر کار می‌کنند. چرا در ایران این گونه‌ی سینمایی را نداریم؟

یکی از اولین شرط‌های سینمای «تین‌ایجر»ی این است که بتوانیم نوجوان‌ها را درست به همان شکلی که هستند و با کارهایی که می‌کنند نشان دهیم، ولی این در شرایط فعلی ما ممکن نیست. نوجوان‌ها باید خودشان را در فیلم ببینند، ولی ساخت چنین فیلمی مشکل است.

  • باز هم برای کودکان و نوجوانان فیلم خواهید ساخت؟

بله، همیشه این فکر را در ذهن دارم. طرح‌هایی هم در مراحل مختلف اجرا دارم که آن‌ها را دنبال می‌کنم.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۵

می‌گفتند صدّام فرودگاه را زده

این کارگردان در جریان گفت‌وگو، بارها از جنگ تحمیلی و اثرهایی که بر روی نوجوانان گذاشت، سخن گفت. پایان شهریورماه، سالگرد حمله‌ی ارتش بعثی عراق به میهن عزیزمان، ایران است.‌ از او می‌پرسیم که آیا زمان بمباران فرودگاه مهرآباد را به‌خاطر می‌آورد؛ یعنی زمانی که جنگ آغاز می‌شود؟

پرتوی می‌گوید: «شهریور 1359، نزدیک دانشگاه تهران زندگی می‌کردم. آن‌موقع جلوی دانشگاه، خیلی شلوغ بود و همیشه بساط کتاب‌فروش‌ها پهن می‌شد. جمعیت زیادی هم به‌دنبال کتاب‌های جدید، بحث و گفت‌وگو جمع می‌شدند. من هرروز به آن‌جا می‌رفتم. یک‌روز که با چندنفر از دوستانم رفته بودیم، شنیدیم که مردم می‌گویند صدّام فرودگاه را زده است. شهر خیلی ملتهب بود. البته ما فکر می‌کردیم، جنگ به زودی تمام شود؛ ولی خیلی بیش‌تر از آن‌چه که فکر می‌کردیم طول کشید. بعداً جنگ را از نزدیک‌تر هم دیدم. زمانی که برای تحقیق درباره‌ی ساخت فیلم به آبادان و اهواز رفته بودم، دیدم که چه‌طور جنگ، همه‌چیز را نابود کرده است. شاید همین برخوردها بود که در من دیدگاه خاصی نسبت به نوجوانانی که در معرض جنگ قرار دارند، به وجود آورد.

* * *

این فیلم به کودکی پیامبر‌ص می‌پردازد

پرتوی نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی «محمد‌ص» است. از او می‌پرسیم که درباره‌ی مشهورترین فیلمی که‌ از زندگی پیامبر اسلام ساخته شده است، چه نظری دارد و آیا در نوشتن فیلم‌نامه از «الرساله»‌ی «مصطفی عقاد» هم الهام گرفته است؟ او می‌گوید: «فیلم محمد‌ص، به بخش دیگری از زندگی پیامبر اکرم‌ص می‌پردازد و دوران کودکی ایشان را نشان می‌دهد. فیلم مصطفی عقاد مربوط به ابتدای پیامبری و جنگ‌های آن دوران است. آن‌فیلم در فضایی هالیوودی ساخته شد و عواملش تصور می‌کردند با توجه به جمعیت مسلمانان جهان، فروش خوبی داشته باشد و از نظر تجاری موفق شود. خیلی هم بر موضوع جنگ‌ها تأکید شده بود. درحالی‌که در فیلم محمد‌ص بر مهر و محبت این دین تأکید شده است. الآن هم در دنیای امروز، نیاز داریم که دیدگاه دیگری از اسلام را به نمایش بگذاریم.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۵

از اسمش راضی است!

بیش‌تر هنرمندان علاقه دارند اسم خاصی داشته باشند و با آن شناخته شوند. مثلاً خوانندگان زیرزمینی، اسامی ابتکاری و عجیبی برای خود می‌سازند. «کامبوزیا» خود به خود اسم خاصی است و پرتوی می‌گوید که این اسم را پدرش که خیلی به مطالعه تاریخ ایران علاقه داشت، انتخاب کرده است. کامبوزیا همان نامی است که بیش‌تر با  تلفظ کمبوجبه می‌شناسیم. پرتوی که دوستانش او را کامبیز صدا می‌کنند، از اسمش راضی است ولی این را هم می‌گوید که این نام باعث شده بعضی‌ها فکر کنند، او خیلی پولدار است!

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۵

عکس‌ها: مهبد فروزان

http://hamshahrionline.ir/details/231016

ضمبمه نوجوانان روزنامه همشهری (دوچرخه) پنجشنبه 27 شهریور 1392

 


 
 
بحران مجریان متخصص در تلویزیون در گفت و گو با فرزاد جمشیدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 

اقیانوس‌های سطحی

 محمد سرابی

«با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه بینندگان عزیز، امیدوارم که همگی خوب و خوش و سلامت باشید و برای تک‌تک شما آرزوی موفقیت می‌کنیم. از اتاق فرمان به  من اشاره می‌کنند که.... بله با هم قسمت اول برنامه را می‌بینیم.»

شما دوست ندارید مجری شوید.سال پیش در جریان فراخوانی رسمی برای جذب مجری جمع کثیری برای اثبات استعدادهای مادرزادی خود و ظاهر شدن بر صفحه تلویزیون ثبت نام کردند. از میان آنها بیش از بیست نفر پزشک و نزدیک 200 تن دارای مدرک فوق لیسانس بودند.

روزنامه همشهری 2 خرداد 1386

http://hamshahrionline.ir/details/24788

به نظر می‌آید مجری‌گری هم در کنار سایر مشاغلی قرار گرفته‌اند که انجام آن سهل و آسان به نظر می‌آید. فرزاد جمشیدی مجری تلویزیون و دکترای علوم قرآنی این وضعیت را نتیجه سهل‌انگاری در امر اجرا می‌داند.

 او مدیر ستاد ساماندهی مجریان است که در سال پیش و برای رسیدگی به کیفیت اجرا تشکیل شده است.

  •  در جایی گفته‌اید که با مثال رایج امروز «مجری باید اقیانوسی باشد به عمق یک بند انگشت» مخالف هستید. چرا؟

چون اعتقاد به این مثال باعث می‌شود مجریان خود را از کسب تخصص بی‌نیاز بدانند. در حالی که مجری به دلیل تماس مستقیم با تمام جامعه باید در رشته کاری خود کارشناس باشد وگرنه اعلام برنامه کردن کار چندان سختی نیست. هر کسی با چند بار تمرین و خیره شدن به دوربین می‌تواند فهرست برنامه‌ها را از روی کاغذ بخواند.

  •   الان مجری‌گری بیشتر رواج دارد یا اعلام برنامه؟

 متاسفانه باید گفت عده زیادی از مجریانی که مسئولیت یک برنامه را برعهده دارند به کار خود اهتمام کافی نشان نمی‌دهند و بعضا مخاطبان هم از آنها این توجه را نمی‌طلبند. جریان اقیانوس سطحی هم به این مسئله اشاره می‌کند که مجری فقط گفتگو را آغاز کند و بقیه برنامه خود به خود پیش خواهد رفت.

  •   این ادعا که از نظر مجری ضعیف هستیم می‌تواند انتقاد صریحی به تلویزیون تلقی شود. فکر می‌کنید همکاران شما و مدیران مجموعه چه موضعی نسبت به آن بگیرند؟

همکاران عزیزم مسلما از تخصصی شدن کار استقبال می‌کنند، چون وضعیت فعلی مطلوب آنها هم بد نیست. در سوالاتی که ما از مجریان صدا و سیما داشتیم اغلب آنها تمایل زیادی به کسب مهارتها و اطلاعات لازم داشتند تا سطح کار خود را ارتقا بدهند. مدیران هم از بهبود وضعیت اجرا استقبال خواهند کرد. آقای میرباقری، معاونت صدا و سیما هم دغدغه خود در مورد متخصص بودن مجریان را بیان کرده‌اند.

  •   با این وجود فکر نمی‌کنید در بین مجریان این تصور ایجاد شود که ممکن است شغلشان به خطر بیفتد؟

 اگر شغل کسی اجرا باشد حرفه‌اش به خطر نمی‌افتد. ما الان با اشخاصی روبرو هستیم که اجرا را حرفه چندم خود می‌دانند. در شبکه‌های 1 تا 5 و شبکه قرآن که مورد بررسی قرار گرفتند 168 نفر به عنوان مجری ثبت شده‌اند که تنها 40 نفر از آنها معمولا مشغول به کار هستند. بیکاری بین دو برنامه برای یک مجری به طور متوسط 9 ماه و 20 روز است. پس کسانی که شغل اصلی و اول خود را اجرا قرار داده‌اند مشغول این کار هستند. مشکل اصلی افرادی هستند که روی صفحه تلویزیون می‌آیند در حالی که به جایگاه اجتماعی مجری واقف نیستند.

  •   جایگاه اجتماعی مجری کجاست؟

 ببینید در تمام دنیا حاکمیت‌ها رسانه‌ها را به عنوان ابزاری برای گسترش فرهنگ و یکسان‌‌سازی مردم به کار می‌برند. در عین حال کشور ما فرهنگ شفاهی قدرتمندی دارد و با این حساب مجری در تلویزیون ما تنها یک فرد نیست، بلکه شخصیتی در یک بافت فردی شغلی اجتماعی است که مستقیما با تک‌تک افراد اجتماع ارتباط دارد؛ نه فقط احوالپرسی و خداحافظی.

رفتار مجری الگو قرار خواهد گرفت و به همین دلیل باید همیشه خود را در معرض قضاوت احساس کند. انگار که در یک مهمانی نشسته و همه به او خیره شده‌اند.

  •   این وضعیت مجری را تحت فشار قرار نمی‌دهد؟

 البته. ولی باید گفت هر وقت افراد عادی بتوانند مثل مجری صحبت کنند لحظه مرگ مجری رسیده است. در این صورت کیفیت کار آنقدر نازل است که هر کس دیگری هم می‌خواهد وارد این حرفه شود.

  •   مجری‌های تلویزیون از چه راهی وارد این حرفه شده‌اند؟

گروه اصلی که 86 درصد از کل هستند، مستقیما از اجرای تلویزیونی شروع کرده‌اند. 8 درصد  از گویندگان رادیویی بودند که از جمله موفق‌ترین مجریها هستند چون عنصر بسیار مهم صدا را می‌شناسند. 6درصد هم که می‌توان آنها را مجری– بازیگر نامید تنها به دلیل چهره خود مجری شده‌اند. این دسته با وجود اینکه زیاد نیستند ولی بیشترین ضربه را به حرفه مجری‌گری وارد کرده‌اند.

  •   برنامه‌سازان به چه دلیل این مجریان را به کار می‌گیرند؟

 به طور کلی برنامه‌سازان بیشتر بر پایه روابط با مجریان کار می‌کنند. علاوه بر آن در تهیه یک مجموعه بعد از فراهم کردن همه عوامل به یاد مجری می‌افتند و در نتیجه او فرصتی برای مطالعه ندارد.

  •   اخیرا سبکی در میان مجریان ایجاد شده است که با مهمان برنامه خود گفتگوهای بی‌پروایی انجام می‌دهند، درست برخلاف سبک رسمی و خشک قدیمی. در این مورد چه نظری دارید؟

 مجری باید در مقابل مهمان یک برنامه دو صفت را حفظ کند: ادب کلام و ادب حضور. چون واسطه‌ای است بین مهمان و بینندگان. صمیمت بیش از حد دل‌آزار و زننده می‌شود. خودشیفتگی هم باعث می‌شود که مجری جایگاه خود را بالاتر از مهمان در نظرگیرد و حرمت او را می‌شکند.

 معمولا این روش برای مدت خیلی طولانی جواب نمی‌دهد چون شاید مهمان به خاطر قرار گرفتن در جلو دوربین واکنش نشان ندهد، ولی بعدا نارضایتی خود را بیان خواهد کرد. یک سبک قدیمی هم وجود دارد که واژگان و لحن و نحوه اجرایش دیگر مورد پسند جامعه امروز نیست و اگر چه مجریان بسیار محترمی دارد ولی الان دیگر پرطرفدار نیست و حکم بازیکنان قدیمی تیم فوتبال را پیدا کرده است که به علت رودربایستی تعویض نمی‌شوند.

  •   آیا مجریان تمایل کافی به آموزش دیدن نشان می‌دهند؟

 آفتی به جان مجری‌گری افتاده است که می‌توان آن را یکی از دلایل بحران فعلی دانست. مجریانی که با حضور در تلویزیون معروف شده‌اند برای «تریبون داری» در یک سمینار یا همایش مبالغ گزافی دریافت می‌کنند. در این برنامه‌های عمومی از آنها اطلاعات خاصی هم خواسته نمی‌شود، همین که روی سن بیایند به حاضران خوشامد بگویند و از چند نفر برای سخنرانی دعوت کنند گاهی تا 1 تا 2 میلیون تومان دستمزد خواهد داشت.

 اجرای برنامه‌های عمومی و پشت تریبون رفتن هیچ اشکالی ندارد، ولی این مجری که شهرت خود را از تلویزیون کسب کرده و به همان اعتبار هم درآمد دارد باید وقتی برای اجرای تلویزیونی دعوت می‌شود حداقل یک ساعت مطالعه کرده باشد.

  •   از مبلغ این دستمزدها مطمئن هستید؟

 می‌توانید با تلفن همراه مجریان تماس بگیرید و برای اجرای یک سمینار مثلا در شهرستانی دور دعوت کنید. بعد هم دستمزد و شرایط رفت و آمد و اقامت را بپرسید. آن وقت این مجری برای برنامه خودش در تلویزیون نیازی به مطالعه و جمع‌آوری اطلاعات نمی‌بیند، علاوه بر آن به خاطر اینکه فراموش نشود و بازار کار خود را از دست ندهد دعوت هر برنامه‌ای را حتی اگر درحوزه کاری خود نباشند قبول می‌کند که باز هم در تلویزیون باقی بماند.

  •   چند حوزه کاری مجزا در تلویزیون وجود دارد؟

17 حوزه تعریف شده‌اند که هر مجری نمی‌تواند در چند حوزه همزمان به مهارت و اطلاعات کافی دست پیدا کند. این حوزه‌ها از سرگرمی، اجتماعی، ورزشی... تا دفاع مقدس را شامل می‌شوند. در نوع دیگری از تقسیم‌بندی، سبک کار مجری به پرسشگر، گزارشگر و موارد مشابه تقسیم می‌شود. اگر برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی خارجی را هم بررسی کنیم خواهیم دید که هر مجری تنها به حوزه تخصصی خود می‌پردازد.

  • آیا مجری‌گری در دیگر کشورها نیاز به طی دوره خاصی دارد؟

کاملا. همانطور که در ابتدا گفتم مجری الگودهنده اجتماعی و نماینده مردمی است که پای تلویزیون نشسته‌اند. من فقط از کشور کانادا مثال می‌زنم که 47دانشگاه رسانه دارد. در 41 دانشکده از این دانشگاهها اجرای تلویزیونی تدریس می‌شود و با دریافت مدرک لیسانس فارغ‌التحصیل مجری عمومی می‌شود.

حتی با اینکه دوره‌های عملی و کارگاهی را در تلویزیون‌های محلی طی کرده باشد در دوره فوق لیسانس است که مجری می‌تواند یکی از گرایشات را به طور تخصصی دنبال کند. سندیکای مجریان تلویزیونی نیز در جریان این آموزشها دخالت دارد.

  •   توانایی اداره یک برنامه زنده هم جزء‌ مهارتها محسوب می‌شود؟

 بله اتفاقا اینجاست که مهارت مجری بروز می‌کند. البته اگر منظور شما این است که در برنامه‌های زنده حرفهای ناخواسته‌ای زده می‌شود یا اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی می‌افتد باید گفت در دیگر شبکه‌های تلویزیونی جهان هم برای حل این مسئله چند ثانیه تاخیر وجود دارد و برنامه‌ها کاملا مستقیم نیستند.

  •  با توجه به مجموع گفته‌ها، مجریان فعلی تلویزیون چگونه هستند؟

 اگر مجریان به دنبال آموختن نباشند پس از مدتی باید تنها به شهرت ظاهری تکیه کنند که آن هم اندک‌اندک از میان خواهد رفت. ولی اگر به دنبال رشد دائمی مهارتهای خود بگردند، در آینده حتی خاطرات آنها هم خواندنی خواهد بود.

پنجشنبه 31 خرداد 1386

http://www.hamshahrionline.ir/details/24788


 
 
بحران مجریان متخصص در تلویزیون در گفت و گو با فرزاد جمشیدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦
 

اقیانوس‌های سطحی

 محمد سرابی:

«با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه بینندگان عزیز، امیدوارم که همگی خوب و خوش و سلامت باشید و برای تک‌تک شما آرزوی موفقیت می‌کنیم. از اتاق فرمان به  من اشاره می‌کنند که.... بله با هم قسمت اول برنامه را می‌بینیم.»

شما دوست ندارید مجری شوید.سال پیش در جریان فراخوانی رسمی برای جذب مجری جمع کثیری برای اثبات استعدادهای مادرزادی خود و ظاهر شدن بر صفحه تلویزیون ثبت نام کردند. از میان آنها بیش از بیست نفر پزشک و نزدیک 200 تن دارای مدرک فوق لیسانس بودند.

به نظر می‌آید مجری‌گری هم در کنار سایر مشاغلی قرار گرفته‌اند که انجام آن سهل و آسان به نظر می‌آید. فرزاد جمشیدی مجری تلویزیون و دکترای علوم قرآنی این وضعیت را نتیجه سهل‌انگاری در امر اجرا می‌داند.

 او مدیر ستاد ساماندهی مجریان است که در سال پیش و برای رسیدگی به کیفیت اجرا تشکیل شده است.

  •  در جایی گفته‌اید که با مثال رایج امروز «مجری باید اقیانوسی باشد به عمق یک بند انگشت» مخالف هستید. چرا؟

چون اعتقاد به این مثال باعث می‌شود مجریان خود را از کسب تخصص بی‌نیاز بدانند. در حالی که مجری به دلیل تماس مستقیم با تمام جامعه باید در رشته کاری خود کارشناس باشد وگرنه اعلام برنامه کردن کار چندان سختی نیست. هر کسی با چند بار تمرین و خیره شدن به دوربین می‌تواند فهرست برنامه‌ها را از روی کاغذ بخواند.

  •   الان مجری‌گری بیشتر رواج دارد یا اعلام برنامه؟

 متاسفانه باید گفت عده زیادی از مجریانی که مسئولیت یک برنامه را برعهده دارند به کار خود اهتمام کافی نشان نمی‌دهند و بعضا مخاطبان هم از آنها این توجه را نمی‌طلبند. جریان اقیانوس سطحی هم به این مسئله اشاره می‌کند که مجری فقط گفتگو را آغاز کند و بقیه برنامه خود به خود پیش خواهد رفت.

  •   این ادعا که از نظر مجری ضعیف هستیم می‌تواند انتقاد صریحی به تلویزیون تلقی شود. فکر می‌کنید همکاران شما و مدیران مجموعه چه موضعی نسبت به آن بگیرند؟

همکاران عزیزم مسلما از تخصصی شدن کار استقبال می‌کنند، چون وضعیت فعلی مطلوب آنها هم بد نیست. در سوالاتی که ما از مجریان صدا و سیما داشتیم اغلب آنها تمایل زیادی به کسب مهارتها و اطلاعات لازم داشتند تا سطح کار خود را ارتقا بدهند. مدیران هم از بهبود وضعیت اجرا استقبال خواهند کرد. آقای میرباقری، معاونت صدا و سیما هم دغدغه خود در مورد متخصص بودن مجریان را بیان کرده‌اند.

  •   با این وجود فکر نمی‌کنید در بین مجریان این تصور ایجاد شود که ممکن است شغلشان به خطر بیفتد؟

 اگر شغل کسی اجرا باشد حرفه‌اش به خطر نمی‌افتد. ما الان با اشخاصی روبرو هستیم که اجرا را حرفه چندم خود می‌دانند. در شبکه‌های 1 تا 5 و شبکه قرآن که مورد بررسی قرار گرفتند 168 نفر به عنوان مجری ثبت شده‌اند که تنها 40 نفر از آنها معمولا مشغول به کار هستند. بیکاری بین دو برنامه برای یک مجری به طور متوسط 9 ماه و 20 روز است. پس کسانی که شغل اصلی و اول خود را اجرا قرار داده‌اند مشغول این کار هستند. مشکل اصلی افرادی هستند که روی صفحه تلویزیون می‌آیند در حالی که به جایگاه اجتماعی مجری واقف نیستند.

  •   جایگاه اجتماعی مجری کجاست؟

 ببینید در تمام دنیا حاکمیت‌ها رسانه‌ها را به عنوان ابزاری برای گسترش فرهنگ و یکسان‌‌سازی مردم به کار می‌برند. در عین حال کشور ما فرهنگ شفاهی قدرتمندی دارد و با این حساب مجری در تلویزیون ما تنها یک فرد نیست، بلکه شخصیتی در یک بافت فردی شغلی اجتماعی است که مستقیما با تک‌تک افراد اجتماع ارتباط دارد؛ نه فقط احوالپرسی و خداحافظی.

رفتار مجری الگو قرار خواهد گرفت و به همین دلیل باید همیشه خود را در معرض قضاوت احساس کند. انگار که در یک مهمانی نشسته و همه به او خیره شده‌اند.

  •   این وضعیت مجری را تحت فشار قرار نمی‌دهد؟

 البته. ولی باید گفت هر وقت افراد عادی بتوانند مثل مجری صحبت کنند لحظه مرگ مجری رسیده است. در این صورت کیفیت کار آنقدر نازل است که هر کس دیگری هم می‌خواهد وارد این حرفه شود.

  •   مجری‌های تلویزیون از چه راهی وارد این حرفه شده‌اند؟

گروه اصلی که 86 درصد از کل هستند، مستقیما از اجرای تلویزیونی شروع کرده‌اند. 8 درصد  از گویندگان رادیویی بودند که از جمله موفق‌ترین مجریها هستند چون عنصر بسیار مهم صدا را می‌شناسند. 6درصد هم که می‌توان آنها را مجری– بازیگر نامید تنها به دلیل چهره خود مجری شده‌اند. این دسته با وجود اینکه زیاد نیستند ولی بیشترین ضربه را به حرفه مجری‌گری وارد کرده‌اند.

  •   برنامه‌سازان به چه دلیل این مجریان را به کار می‌گیرند؟

 به طور کلی برنامه‌سازان بیشتر بر پایه روابط با مجریان کار می‌کنند. علاوه بر آن در تهیه یک مجموعه بعد از فراهم کردن همه عوامل به یاد مجری می‌افتند و در نتیجه او فرصتی برای مطالعه ندارد.

  •   اخیرا سبکی در میان مجریان ایجاد شده است که با مهمان برنامه خود گفتگوهای بی‌پروایی انجام می‌دهند، درست برخلاف سبک رسمی و خشک قدیمی. در این مورد چه نظری دارید؟

 مجری باید در مقابل مهمان یک برنامه دو صفت را حفظ کند: ادب کلام و ادب حضور. چون واسطه‌ای است بین مهمان و بینندگان. صمیمت بیش از حد دل‌آزار و زننده می‌شود. خودشیفتگی هم باعث می‌شود که مجری جایگاه خود را بالاتر از مهمان در نظرگیرد و حرمت او را می‌شکند.

 معمولا این روش برای مدت خیلی طولانی جواب نمی‌دهد چون شاید مهمان به خاطر قرار گرفتن در جلو دوربین واکنش نشان ندهد، ولی بعدا نارضایتی خود را بیان خواهد کرد. یک سبک قدیمی هم وجود دارد که واژگان و لحن و نحوه اجرایش دیگر مورد پسند جامعه امروز نیست و اگر چه مجریان بسیار محترمی دارد ولی الان دیگر پرطرفدار نیست و حکم بازیکنان قدیمی تیم فوتبال را پیدا کرده است که به علت رودربایستی تعویض نمی‌شوند.

  •   آیا مجریان تمایل کافی به آموزش دیدن نشان می‌دهند؟

 آفتی به جان مجری‌گری افتاده است که می‌توان آن را یکی از دلایل بحران فعلی دانست. مجریانی که با حضور در تلویزیون معروف شده‌اند برای «تریبون داری» در یک سمینار یا همایش مبالغ گزافی دریافت می‌کنند. در این برنامه‌های عمومی از آنها اطلاعات خاصی هم خواسته نمی‌شود، همین که روی سن بیایند به حاضران خوشامد بگویند و از چند نفر برای سخنرانی دعوت کنند گاهی تا 1 تا 2 میلیون تومان دستمزد خواهد داشت.

 اجرای برنامه‌های عمومی و پشت تریبون رفتن هیچ اشکالی ندارد، ولی این مجری که شهرت خود را از تلویزیون کسب کرده و به همان اعتبار هم درآمد دارد باید وقتی برای اجرای تلویزیونی دعوت می‌شود حداقل یک ساعت مطالعه کرده باشد.

  •   از مبلغ این دستمزدها مطمئن هستید؟

 می‌توانید با تلفن همراه مجریان تماس بگیرید و برای اجرای یک سمینار مثلا در شهرستانی دور دعوت کنید. بعد هم دستمزد و شرایط رفت و آمد و اقامت را بپرسید. آن وقت این مجری برای برنامه خودش در تلویزیون نیازی به مطالعه و جمع‌آوری اطلاعات نمی‌بیند، علاوه بر آن به خاطر اینکه فراموش نشود و بازار کار خود را از دست ندهد دعوت هر برنامه‌ای را حتی اگر درحوزه کاری خود نباشند قبول می‌کند که باز هم در تلویزیون باقی بماند.

  •   چند حوزه کاری مجزا در تلویزیون وجود دارد؟

17 حوزه تعریف شده‌اند که هر مجری نمی‌تواند در چند حوزه همزمان به مهارت و اطلاعات کافی دست پیدا کند. این حوزه‌ها از سرگرمی، اجتماعی، ورزشی... تا دفاع مقدس را شامل می‌شوند. در نوع دیگری از تقسیم‌بندی، سبک کار مجری به پرسشگر، گزارشگر و موارد مشابه تقسیم می‌شود. اگر برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی خارجی را هم بررسی کنیم خواهیم دید که هر مجری تنها به حوزه تخصصی خود می‌پردازد.

  • آیا مجری‌گری در دیگر کشورها نیاز به طی دوره خاصی دارد؟

کاملا. همانطور که در ابتدا گفتم مجری الگودهنده اجتماعی و نماینده مردمی است که پای تلویزیون نشسته‌اند. من فقط از کشور کانادا مثال می‌زنم که 47دانشگاه رسانه دارد. در 41 دانشکده از این دانشگاهها اجرای تلویزیونی تدریس می‌شود و با دریافت مدرک لیسانس فارغ‌التحصیل مجری عمومی می‌شود.

حتی با اینکه دوره‌های عملی و کارگاهی را در تلویزیون‌های محلی طی کرده باشد در دوره فوق لیسانس است که مجری می‌تواند یکی از گرایشات را به طور تخصصی دنبال کند. سندیکای مجریان تلویزیونی نیز در جریان این آموزشها دخالت دارد.

  •   توانایی اداره یک برنامه زنده هم جزء‌ مهارتها محسوب می‌شود؟

 بله اتفاقا اینجاست که مهارت مجری بروز می‌کند. البته اگر منظور شما این است که در برنامه‌های زنده حرفهای ناخواسته‌ای زده می‌شود یا اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی می‌افتد باید گفت در دیگر شبکه‌های تلویزیونی جهان هم برای حل این مسئله چند ثانیه تاخیر وجود دارد و برنامه‌ها کاملا مستقیم نیستند.

  •  با توجه به مجموع گفته‌ها، مجریان فعلی تلویزیون چگونه هستند؟

 اگر مجریان به دنبال آموختن نباشند پس از مدتی باید تنها به شهرت ظاهری تکیه کنند که آن هم اندک‌اندک از میان خواهد رفت. ولی اگر به دنبال رشد دائمی مهارتهای خود بگردند، در آینده حتی خاطرات آنها هم خواندنی خواهد بود.

روزنامه همشهری 2 خرداد 1386

http://hamshahrionline.ir/details/24788


 
 
جیمز جویس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 

جیمز جویس

 نویسنده ای در مقام قهرمان

    محمد سرابی

مهمترین ویژگی جیمز جویس، ایرلندی بودن او است. جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس در دوم فوریه ۱۸۸۲ به دنیا آمد. پدرش جان استانیسلاوس جویس مامور مالیات بود. آنها نسبتی اشرافی داشتند که تقریبا بی اهمیت گشته ولی میهن پرستی آن به جای مانده بود. میهن پرستی و هویت جویی در میان سه قوم ولز، اسکاتلند و ایرلند که در سایه انگلستان قرار دارند فضیلت است و در میان مردم ایرلند به دلیل حس استقلال خواهی افتخار نیز محسوب می شود. در خانواده ۱۲نفره جان جویس عامل دیگری نیز وجود داشت که قسمت دوم هویت آنها را می ساخت و آن اعتقاد کاتولیکی مادر بود. جیمز در ۱۹۱۲ ایرلند را ترک کرد و در سال های بعد، از ایمانش نیز دست کشید ولی در تمام آثار خود این دو عامل را منعکس کرد.

جویس آثار زیادی از خود به جا نگذاشت. یک نمایشنامه، دو دفتر شعر، سه رمان، پانزده داستان کوتاه و چند نقد ادبی ولی با همین نوشته ها توانست نام خود را در میان نویسندگان مشهور جهان جای دهد. جویس در مدارس مذهبی تحصیل کرده بود و در ۱۴سالگی در انجمن مذهبی اخوت به مقام ارشد رسید. او از دوران کودکی استعداد ادبی خود را بروز داد و برنده جوایزی نیز شد ولی مانند دیگر نویسندگان نمی توانست از این راه مخارج زندگی خود را تامین کند و از این رو با مشاغل دفتری و دریافت کمک از انجمن ها روزگار خود را می گذراند. او در ۱۹۱۱ آنچنان از چاپ آثارش ناامید شد که مجموعه دستنویس «چهره هنرمند در جوانی» را در آتش انداخت که البته خواهرش مانع سوختن آن شد.

در سال های بعد او توانست آثارش را به صورت محدودی منتشر کند. وی در سال ۱۹۱۴ درباره مجموعه داستان «دوبلینی ها» گفت می خواهم برای مردم ایرلند وجدان خلق کنم. دوبلینی ها داستان مردمی است درگیر با جمود مذهبی و باورهای سنتی که روحیه ای منزوی و سرخورده دارند. در ۱۹۱۶ «چهره هنرمند در جوانی» و در ۱۹۳۹ «احیای فینگن» به چاپ رسید ولی مشهورترین اثر او که همراه با نامش شناخته می شود «اولیس» نام دارد. در ۱۹۱۹ فصلی از این رمان در مجله «اگونیست» چاپ شد. در ۱۹۲۰ مجله «لیتل ریویو» بخش هایی از کتاب را چاپ کرد که با شکایت انجمن جلوگیری از فساد این کار متوقف شد. داستان اولیس در روز ۱۶ژوئن ۱۹۰۴ در شهر دوبلین اتفاق می افتد و مبتنی بر روابط میان چند شخصیت است که در قالبی ادیسه وار و البته درون یک فضا و زمان کوچک ساحل، خیابان، خانه فساد، منزل مسکونی سفر می کنند. این رمان برای اولین بار در ۱۹۲۲ در پاریس منتشر شد.جویس سال ها بود که در اروپا زندگی می کرد. او در ۱۹۰۴در ایرلند ازدواج کرد و در ۱۹۳۳ صاحب اولین نوه از پسرش «جورجیو» شد. در همین سال دخترش «لوچیا» را به دلیل بیماری روانی به بیمارستان سپرد. جویس که در زمان خود شهرت و ثروت شایسته ای به دست نیاورده بود در۱۳ آگوست ۱۹۴۱ در زوریخ در حالی که تقریبا نابینا شده بود درگذشت. چهره او با صورت لاغر، عینک شیشه گرد و چانه باریک نشانه ای از یک تفکر عمیق درونی دارد. در ایرلند جویس در حد یک قهرمان ملی ستایش می شود و روز ۱۶ ژوئن مانند یک مناسبت ملی گرامی دانسته می شود. این روز را «روز بلوم» نام یکی از شخصیت های داستان اولیس می نامند. و از سال ها قبل تا به حال مراسم و جشن هایی در آن برگزار می شود. جویس با این داستان برای کشورش یک روز تاریخی ساخته است.در ایران اولیس سال ها است که منتظر اجازه چاپ مانده است.

 

شرق ۲۲ مرداد ۱۳۸۵


 
 
راحت الحلقوم(یوسف و اخراجیها)
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

راحت الحلقوم

 

محمد سرابی

 

در بررسی رسانه های جمعی همیشه این بحث مطرح می شود که تلویزیون وسیله یی تفریحی است یا آموزشی و بیشتر مردم برای سرگرم شدن به تماشای تلویزیون می نشینند یا اینکه می خواهند خبر های جدید و اطلاعات بیشتری را دریافت کنند. برنامه های تلویزیونی شامل بخش های خبری، مستند، میزگرد ها، مسابقات و... می شود اما آنچه واقعاً می تواند بخش اعظم شهروندان را جذب کند، سریال است. جذاب ترین سریال باید ویژگی های خاصی را دارا باشد. شخصیت ها سیاه و سفید باشند تا تکلیف موضع گیری بیننده همان اول روشن شود. ضرباهنگ کند باشد و هر موضوع چند بار از زبان شخصیت های مختلف تکرار شود. داستان خطی و مستقیم باشد تا کسی به حفظ کردن اتفاقات نیاز پیدا نکند. تعدادی جوان برومند دلداده همه جا باشند و بالاخره اینکه شخصیت اصلی تنها و معصوم داستان که در میان حسادت ها، کینه ها و خاله زنک بازی های بقیه گیر افتاده، هربار پیروز شود و بقیه به سزای اعمال ننگین شان برسند. این سریال موفقی است که می تواند همه پیرزن ها را به امید جوان شدن پای تلویزیون بکشاند. حتماً هر آینه تا به حال متوجه شده اید مقصود سریال یوسف است. قصد نقد نداریم زیرا رسانه یی به نام تلویزیون در همین سریال ها معنا می شود؛ سریال هایی که یک سال مشهور می شوند و سال بعد از یاد می روند. برای نرگس، وفا، مسافری از هند و در پناه تو همین اتفاق افتاد.

 

رضایت بینندگان در تماشا کردن برنامه های تفریحی و ساده یی است که ذهن را خسته نکند و موفقیت شبکه های تلویزیون هم در جذب تعداد بیننده بیشتر. پس تا اینجا همگی خوب پیش آمده اند، ولی همزمان اتفاق دیگری در حال وقوع است. فیلمی سینمایی همه رکورد ها را شکسته است. اخراجی ها با تمسخر ارزشی ترین اتفاق 30 سال گذشته روی پرده سینماها است. طبیعتاً بیشتر کسانی که تصویر ستاره ها را بر سردر سینما می بینند و به امید ساعتی خندیدن وارد سالن می شوند، چیزی از گذشته کارگردان نمی دانند. اینکه 10 سال قبل چه نظراتی را ابراز می کرد و در چه طیفی جای می گرفت. از بازی روزگار، او اکنون به دست خود در حال تخریب همان ارزش هایی است که زمانی برایشان مبارزه می کرد. در نهایت تعجب، الگوهای ارزشی و لهجه قومیت ها در این فیلم مورد تمسخر واقع شد و کسی اعتراضی نکرد. اگر این داستان در فیلم دیگری می آمد سرنوشت آن و عوامل سازنده اش مشخص بود. فعلاً همه چیز فراهم است تا اخراجی ها ادامه پیدا کند. فروش دو فیلم قبلی سودآور و غرورآفرین بود. کارگردان هم که گویی مجوز عبور از خط قرمزها را دارد. پس در سال های بعد شاهد فیلم های بعدی خواهیم بود که ارزش های دیگری را هدف می گیرند.

 

سرگرم شدن مردم با سریال های سطحی با توجه به کارکرد سرگرم کنندگی تلویزیون عجیب نیست، ولی از سینما انتظار دیگری می رود. اینکه پرفروش ترین فیلم ما اخراجی ها است را باید بیش از این جدی بگیریم.

 

روزنامه اعتماد 12 اردیبهشت 88 صفحه16 ضمیمه

 

با تمسخر در چاپ روزنامه جا افتاده بود