محمد سرابی

www.msarabi.com

 
این زنان راست قامت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
 

گفت و گو با یکی از زنان رزمنده در جبهه جنوب

محمد سرابی

روزیکه خرمشهر آزاد شد یک دختر دبیرستانی در حال بازگشت از مدرسه این خبر راشنید و مانند دیگر همکلاسیهایش سرشار از شادمانی شد.البته او با بقیه همکلاسیهایش یک تفاوت عمده داشت.او یک دختر مدرسه ای عادی مثل بقیه دخترها نبود.او یک مربی بود که در اردوگاهی نیمه مخفی در خوزستان کار با اسلحه و شیوه جنگیدن را به دیگر زنان داوطلب می آموخت تا در مقابل دشمن بعثی از خود و عقیده و کشور خود دفاع کنند.با گذشت نزدیک به 30 سال او اکنون کارمندی در یک اداره است که در میان زنگ تلفن ها و راه انداختن کار ارباب رجوع به سوالات ما پاسخ می دهد.همچنان که در آن زمان همکلاسی هایش نمی دانستند این دختر توانایی به کارگیری انواع سلاحها را دارد امروزه هم بیشتر همکاران او نمی دانند که این زن چه خاطرات زیادی از سال  های دفاع در مقابل دشمن را در دل پنهان کرده است.او از سهمیه دانشگاه و استخدام استفاده نکرده است و امروز نیز از ما خواست از نوشتن نامش خودداری کنیم همانند بسیاری از انسان های بزرگ اطراف ما که در هنگامه نبرد به میدان جنگ رفتند و امروز زخمی برتن و حکایت بزرگی در یاد دارند.



 

.درمنطقه جنگی خوزستان چکار می کردید؟

پدر من معلم بود و از سال 1350در خوزستان تدریس می کرد.وقتی جنگ شروع شد مدیر دبیرستانی در میانکوه بود.میانکوه، میدان جعفر و امیدیه شهرک های شرکت نفتی هستند که بیشترکارکنان شرکت نفت و مارکنان دولتی درآن سکونت داشتند.شکل خانه ها شبیه خانه های انگلیسی بود و در روستاها و شهرهای اطراف بومی های منطقه مانند بختیاری ها هستند.عرب ها هم در خرمشهر و شلمچه تا ماهشهر زندگی می کنند.

. و از همان جا هم جنگ شروع شده بود.می دانیم که ار بهار سال 59 تنش مرزی آغاز می شود.

بله خبر بمبگذاری در خرمشهر و آبادان می رسید.هوز اهواز درگیر نبود.

. خبر شروع جنگ را چطور شنیدید؟

ما با آنتن معمولی تلویزیون شبکه های کویت،عربستان و عراق را می گرفتیم.من 17 سال داشتم و پدر مادر وخواهر وبرادر کوچکترم به خانه همسایه رفته بودند.مشغول درس خواندن بودم.ساعت 8 یا 9 شب تلویزیون عراق یک بخش کوتاه فارسی داشت.تلویزیون را روشن کردم،صدام را نشان داد که می گفت می خواهیم ملت ایران را نجات بدهیم!

. با چه لقبی از صدام اسم می برد.اب القائد؟رییس القاعد؟

نه هنوز اول جنگ بود.می گفتند رییس جمهور.چند روز بعد بود که هواپیماهای میگ 21 عراق به سمت ما آمدند ودر ارتفاع پایین روی امیدیه پرواز کردند.آنقدر پایین که اتصالات و پیچ های روی بدنه شان دیده میشد و تیر های چراغ برق تکان می خوردند.پرچم و نشانه ای هم نداشتند.ما فکر می کردیم بنی صدر ارتش را فرستاده است که با صدام بجنگند.برای همین مردم برای هواپیماها دست تکان دادند.شب که شد تلویزیون عراق گفت مردم غیور امیدیه از ما استقبال کردند.خنده دار بود.بعد توی مسجد اعلامیه ای را پخش کردند که فرق هواپیمای ایرانی و عراقی را توضیح می داد تا دوباره برای هواپیمای اشتباهی دست تکان ندهیم.عراق میگ 21 ومیراژ داشت بعدا میگ 29 هم آمد.ایران اف5 شکاری داشت و اف4 شکاری بمب افکن . اف14 که قدرت مانور خوبی داشت و در فضای کوچک دور می زد.

. هواپیماها را می شناسید؟

بله یک بار توی جاده صدای هواپیماها را شنیدیم.پدرم نگه داشت.همه پیاده  شدیم و روی زمین خوابیدیم.دیدیم که دوتا میگ21 از بالای سرما رد شدند و رگبار گلوله هایشان در چند متری ما به زمین خورد.بعد هم دوتا اف5 به دنبال انها رفتند.

. بالاخره از تهران کمک آمد؟

نه اوایل جنگ همین پسران و مردان خوزستان بودند که به جنگ رفتند.بعضی از غیر بومیها برگشتند عقب ولی کسانی مثل پدر من ایستادند.پدرم  قبل ازانقلاب می توانست برود کانادا.ولی عرق ملی داشت که باقی ماند وهمان عرق ملی هم باعث شده بود که با شاه مبارزه کند.

.پشت جبهه چکار می کردید؟

اوایل که جنگ به خرمشهر رسیده بود کوکتل مولوتف درست می کردیم.روزی 30 تا آماده می کردیم.کسی اسلحه نداشت.توی خرمشهر با هرچیزی که داشتند می جنگیدند.پسر های چوان خوزستانی که قلاب سنگ داشتند وهدفگیری شان هم خوب بود با همین وسیله در خرمشهر مقاومت کردند.ماهم کمکهای مردمی را جمع می کردیم.غذا و لباس را در گونی های بزرگ جمع آوری می کردیم و با وانت می فرستادیم.

. کی می برد؟کجا می رفت؟

می رفت خط اول.دقیقا معلوم نبود کجا می رود یا چه کسی می برد.

. نمی ترسیدید جنگ به منطقه شما برسد؟

می گفتند صدام قرار است چتر باز بفرستد.اول همه می خندیدند ولی بعد فکر کردیم اگر واقعا چتر بازها بیایند یا اصلاجنگ همانطور که به خرمشهر رسید به منطقه ما هم برسدچه کار کنیم.مسجد پایگاه مقاومت بود.کلاس آموزش رزم گذاشت.با پنج شش خانم دیگر می رفتیم.رزمنده ای می آمدوکار باانواع سلاح را یاد میداد.اول کلت رولور داشتیم که خیلی قشنگ بود و در دست گرفتنش حس خوبی داشت.بعد ژ3 که از همه بیشتر پیدا می شد  وبعد از آن هم کلاشینکف که تازه آمده بود آموزش می دادند.برنو و ام یک را هم یاد می دادند.

. برای جنگیدن با چتر بازها؟

نه برای چتر بازها نوک چوبهای بلندی را با تراشیدن تیز کرده بودیم و تمرین می کردیم که اگر چتر باز پایین بیاید ته چوب را کنار پاشنه پا به زمین بکوبیم وسرش را رو به آسمان بگیریم.

. یعنی چتر باز را سوراخ کنید؟واقعا این کار را می کردید؟

اگر لازم بود بله.آن رزمنده ای که به ما آموزش می داد میگفت این آموزشها برای دفاع از خودتان است و در موقعییت جنگی از هرچه می دانید وتوانایی دارید استفاده کنید وگرنه کشته می شوید.

. میدان تیر که نرفتید؟

در این مرحله نه.اصلا اسلحه دست ما نمی دادند.ولی بعدا من را برای دوره نظامی انتخاب کردند و رفتیم اهواز.اوایل در دانشکده کشاورزی اهواز بودیم.عراق دائم شهر را با توپ و موشک می کوبید.موشک9 متری در کوچه 6 متری همین بود.مردم در کف زیرزمین خانه ایشان تونل کنده بودند وپناهگاه ساخته بودند که گاهی خمپارهه به آن هم می رسید.مااوایل کار فرهنگی می کردیم.با ورقه عکس رادیولوژی شابلون درست می کردیم و روی دیوار ها شعار می نوشتیم ولی بعدا به یک پادگان منتقل شدیم.

. اردوگاه نیمه مخفی زنان؟

بله اردوگاه وسط یک دره بود و دور تادورش حصار توری و سیم خاردار داشت.از کفتار تا مار وعقرب پیدا می شد.یک بار یک رتیل را با کفش کشتم.آنقدر بزرگ بود که دست وپاهایش از زیر کفش بیرون مانده بود.یک بار هم عقرب سیاه بزرگی را کف کانتینر و کنار تخت هایمان پیدا کردم.همه نوع جانورگزنده و درنده ای داشت.البته سنجاب هم داشت.

. چه کسانی مربی بودند؟

زنانی که شوهرانشان رزمنده و نظامی بودند.آنهاجنگ را از شوهرانشان یاد گرفته بودند.تقریبا تمام پادگان زن بودند.لباس هایمان مانتو و شلوار ومقنعه خاکی رنگ بود با کفش های ورزشی ساق دار،یک دستمال هم دور گردن می بستیم تا موقع رزم تکان نخورد و جلوی دید را نگیرد.

. پس تمرین رزم هم داشتید؟

. رزم شب داشتیم.بالگد وتیر اندازی در کانتینر ها را بازمی کردند.نصف شب از خواب می پریدیم،صورتهایمان را سیاه می کردیم و تفنگ به دست توی بیابان می دویدیم.یک بار شب ما را بردند توی بیابان.هوا تاریک تاریک بود.روی سنگ و بوته های خار خوابیدیم تا صبح شد.

. چند نفر بودید؟

ما سه گروه 8 نفره بودیم.همه دختر و زنان جوان.صبح اول نماز وبعد صبحانه.بعد نرمش بودکه به تدریج سخت ترمی شد مثلا اول کلاغ پر می دادند.بعد می گفتند بعد از هر کلاغ پر باید یک بار هم پشتک بزنید.روی سنگ و خاک.یا پامرغی طولانی یا اینکه ژ3 را با دو دست مستقیم جلوی صورت نگه می داشتیم و هرکس زودتر از 3 دقیقه می انداخت باید کلاغ پر می رفت.

. برای چند دختر جوان این آموزش ها خیلی سخت است.

سینه خیز رفتن زیر سیم خاردار سخت بود.اگر به سیم می خوردیم یا عقب می ماندیم با فشنگ مشقی به سمت ساق پا شلیک می کردندکه ضربه گاز فشنگ را کاملاحس می کردیم.با تیربار،ژ3،آر پی جی،مواد منفجره وکار با سرنیزه هم آشنا شدیم.

. حادثه ای پیش نیامد؟

نه یادم هست یک بار نارنجک را نگه داشته بودم.انگشتهایم عرق کرده بود.کمی دستم را شل کردم.ولی چون ضامن را کشیده بودم دسته نارنجک فشار آورد . از دستم پرت شد.جیغ زدم وخیز رفتم روی زمین.بقیه دختر ها هم که پشت سرم بودند همین کار را کردند.چند لحظه گذشت و اتفاقی نیفتاد.سرمان را بلند کردیم ودیدم مربی می خندد چون قبلا نارنجک را از کار انداخته بود.

. تشویق نداشتید؟

چرا اگر کسی استعدادی نشان میداد مثلا اسلحه را سریع تر از بقیه باز و بسته می کردغذای بهتری می گرفت.

. آن موقع چند سال داشتید؟

18 سال.دختر مدرسه ای بودم.بعد از آنکه آموزش ها تمام شد و خودمان شروع کردیم به بقیه یاد بدهیم مدرسه هم می رفتم.در مدرسه هیچ کس خبر نداشت.اوایل جنگ ود ومنافقین همه جا بودند.محل ستاد هاومراکزنظامی را شناسایی می کردند و گرا می دادند و روز بعد موشکباران می شد.

. در میانکوه چه اتفاقاتی افتاد؟

مدتی که از شروع جنگ گذشته در منطقه پدافند نصب کردند و یک بار یادم هست یک هواپیمای عراق را منفجر کردند.وقتی خرمشهر آزاد شدمن داشتم از مدرسه می آمدم که خبر را از رادیوی بلندگوی مسجد شنیدم.

. شا به چه کسانی آموزش می دادید؟

نسل های بعد زنانی که به جبهه می آمدند بیشتر کسانی بودندکه برادری ا شوهرشان شهید شده بود.البته به ندرت به خط مقدم می رسیدند و همیشه پشت جبهه ودند ولی خیلی ها در آن اردوگاه آموزش دیدند.چند سال بعد پدرم به شیراز منتقل شد وما هم از خوزستان رفتیم.پدرم هیچ وقت از سهمیه تدریس در مناطق جنگی استفاده نکرد و ما هم این کار رانکردیم.آن موقع نمره امتحانات پایان دوره در مناطق جنگی ضریب 4 داشت.

. گفتید با سرنیزه هم کار کرده اید.یعنی جنگ تن به تن.آیا واقعا حاضر بودید درگیر شوید؟

بله برای تمرین با یک دست بسته های علوفه را می گرفتیم و با دست دیگر پشت سر هم سرنیزه را فرومی کردیم.اگر با دشمن روبه رومی شدیم باید برای دفاع از خودمان همین کار رامی کردیم.

. الان کسی از از اقوام و دوستان می داند که مربی زن ان رزمنده بودید و با سلاح ها آشنا هستید؟

همسر و فرزندم می دانند.همین طور پدرم.ولی اقوام فکر می کنند در دوران جنگ کار من شعار نوشتن روی دیوار ها بود.البته این کار را هم با علاقه انجام می دادم.

. چه شعاری می نوشتید؟

ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند.

یکشنبه 2 خرداد 89 صفحه 12