محمد سرابی

www.msarabi.com

 
جوانیم در جنگ گذشت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

محمد سرابی

 mohammad sarabi

سرتیپ دوم بازنشسته و  استاد مدیریت استراتژیک است. دوران خدمت نظامی او با شروع جنگ همزمان شد و تا چند سال قبل ادامه داشت به همین دلیل در تمام طول جنگ در آن حضور داشته است چه به عنوان رزمنده و چه در سطوح مختلف مدیریت.«مجتبی اصلانی مقدم» یک نظامی به تمام معنا است و این را می­توان از سحرخیزی و برنامه دقیق کاری او دریافت. در خانه اش در یکی از مجتمع های بزرگ منطقه به دیدنش رفتیم با همراه با نشان دادن آلبوم عکسها از دوران 8 سال دفاع مقدس برایمان بگوید.


         زمانی که جنگ شروع شد را به خاطر دارید؟

بله آن موقع درجه ستوان دوم داشتم و نزدیک روز فارغ التحصیلی از دانشکده افسری (امام علی)بود. هرسال در روز سوم مهر جشن فارغ التحصیلی افسران با حضور بالاترین مقام کشور برگزار میشود. در آن سال هم ما خودمان را آماده می­کردیم و برای خرید کفش مخصوص رژه با پسرخاله ام به خیابان جمهوری رفته بودیم که صدای انفجار شدیدی را شنیدم. در خیابان همه فکر میکردند یک بمب گذاری از طرف سلطنت طلب­ها است کسی تصور نمیکرد که عراق جرائت حمله به ایران را داشته باشد. بعدا فهمیدیم که هواپیماها فرودگاه مهرآباد را بمباران کرده­اند. حمله هوایی برای مردم غیر نظامی ترس زیادی دارد. من متولد 1339 هستم و در محله­ای که الان چهار راه قصر نام دارد زندگی میکردیم از اقوامان شنیده بودم که وقتی هواپیما های متفقین بر روی شهر پرواز میکردند مردم به درون مزارع اطراف پناه میبردند. ایران از شهریور 1320 مورد حمله یک ارتش خارجی قرار نگرفته بود و کسی برای جنگ آماده نبود. ارکان مملکت تازه داشت شکل می­گرفت

-          وقتی فهمیدید که عراق حمله کرده چه حسی داشتید؟

نوعی هراس در همه مردم دیده می­شد چون با شرایط بعد از انقلاب و نوپا بودن نهادها اصلا آماده جنگ نبودیم. شب وقتی پیام امام پخش شد که در آن گفته بودند دزدی آمده و سنگی انداخته است این اضطراب کم شد و احساس کردیم دشمن آنقدر ها هم ترسناک نیست. صبح روز بعد شهید نامجو فرمانده دانشکده افسری که نماینده اما در شورای عالی دفاع بود همه افسران جوان را در آمفی تئاتر دانشکده جمع کرد حدود 400 نفر بودیم و اولین جمله ای که گفت این بود هل من ناصر ینصرنی. و بعد گفت منسجم ترین نیرو شما هستید و هرکس که به عنوان سرباز توانایی دارد باید در جنگ شرکت کند. می­دانستیم دشمن از اصل غافلگیری استفاده کرده است و چون به همت امام ارتش منحل نشده بود ما وظیفه داشتیم از کشور دفاع کنیم.

-          اولین بار به کدام نقطه جنگی رفتید؟

با ده فروند هواپیمای 330 به اهواز اعزام شدیم ولی وقتی رسیدیم جنگنده های عراقی مانع نشستن هواپیماها شدند و دوباره به تهران برگشتیم و برای بار دوم به سمت اهواز پرواز کردیم. شهر شکل جنگزده داشت. در کل مناطق مرزی همین وضعیت حاکم بود و عده زیادی درحال مهاجرت بودند که هرچه میتوانستند بار خودروهایشان کرده بودند.بعضی ها هم مانند روستاییان یا افراد مسن چاره­ای جز ماندن نداشتند. گروهی هم بودند که فکر می­کردند جنگ یک هفته ای تمام می­شود. بعدا که وارد خرمشهر شدیم دیدم که بعضی از خانواده ها از سر سفره غذا بلند شده اند و سفره هنوز وسط اتاق پهن بود. عده زیادی هم بودند که مانده بودند و می­خواستند مقاومت کنند

-          رفتید خرمشهر؟

بله ما در قالب یک یگان نظامی اعزام شدیم. خرمشهر یک بیمارستان خیلی کوچک داشت که برای مجروحان کافی نبود و باید آنها را به آبادان می­بردند. حتی امکانات کافی برای دفن هم نبود. محلی ها می­جنگیدند ولی منظم نبود یادم هست در خیابان طالقانی خون زمین را پوشانده بود. عراق اول شهر را با توپ زده بود وقتی به نزدیکی آن رسید با خمپاره حمله میکرد. من تا 24 مهر که شهر اشغال شد در آنجا بودم. انگار دنیا را ازدست داه بودیم و آرزو می­کردم زمانی که خرمشهر را آزاد می­کنیم آنجا باشم.

-          به این آرزو رسیدید؟

من در عملیاتهای شناسایی که در چهارچوب عملیات بیت المقدس برگزار میشد شرکت داشتم. میدانید که عملیات بیت المقدس مدت زیادی طول کشید. بعد از فتح المبین در روز دوم فروردین برای شناسایی اعزام شدیم. شبانه 30 تا 35 کیلومتر در منطقه جنگی در دست عراق پیشروی می­کردیم در حالی که اسلحه و تجهیزات را به همراه داشتیم با پشت خمیده مسافت های طولانی را راه می­رفتیم. یک بار که همراه چند نفر دیگر سوار خوردو تویوتا استیشن بودیم گلوله توپ کنار ما به زمین خورد و ترکشها و موج انفجار من را به شدت زخمی کرد به همین دلیل در روز 3 خرداد در خرمشهر نبودم.

-          همین یک بار مجروح شدید؟

بار دوم در کردستان بودم و سوار بر کامیون از جاده کوهستانی می­گذشتیم که خودرو به دره سقوط کرد بقیه توانستند خودشان را به بیرون پرت کنند ولی من که پشت همه بودم گیر افتدام و تا ته دره رفتم.آنجا بنزین کامیون نشت کرده بود و من هم با اسلحه و مهمات بیحرکت مانده بودم تا انفجاری اتفاق نیفتد. بار آخر هم در سال 69 در مانور بزرگداشت هفته دفاع مقدس بود که با پرش با چتر را انجام دادم ولی چتر به صورت ناقص باز شد و به خاطر برخورد به زمین هردوپا و کمرم شکست.

-          این همه جراحت الان مشکلی ایجاد نمیکند؟

خیر. الان ورزش هایی مثل جودو و شنا انجام می­دهم.

-          جنگ چقدر بر زندگی شما تاثیر گذاشت؟

خیلی زیاد زمانی که جنگ شروع شد مجرد بودم و زمانی که تمام شد پسرم امیر مهدیار مدرسه میرفت. تولد او را با بیسیم خبر دادند. آمدم شناسنامه گرفتم گوسفند کشتیم و برگشتم.پسر دومم امیر کسری بعد از جنگ به دنیا آمد ولی من تا 3 سال بعد از جنگ هم در منطقه بودم. همسرم در نگهداری و بزرگ کردن بچه ها زحمت زیادی کشید.

-          الان نسبت به حضور در جنگ 8 ساله چه احساسی دارید؟

درباره خودم افتخار می­کنم که در زمان جنگ از هر لحظه عمرم استفاده برای دفاع می­کردم. ما نسلی بودیم که شگفتیهای زیادی را دیدیم از پایان دوره شاهنشاهی تا انقلاب و جنگ و پس از آن و در همه آنها افتخارات زیادی داریم.

 

 

اصلانی مقدم خاطره ای از برخورد مستقیم با دشمن تعریف کرد که نمونه ای از صحنه های نبرد نابرابر در طول 8 سال دفاع مقدس است.

400 نفر نیرو را باید به سوی مواضع دشمن هدایت میکردم حرکت در شب انجام می­شد و ومن در ابتدای نفرات با قطب نما راه میرفتم روی زمین آنقدر مین زیاد بود که انگار کشاورزی بذر پاشیده است. زمانی که به نزدیکی خاکریز دشمن رسیدیم پایم به سیمی خورد. اول فکر کردم تله میدان مین است یعنی سیمی که میتواند تعداد زیادی از مین­ها را با هم منفجر کند ولی متوجه شدم سیم تلفن است و احتمالا بین دو نقطه از قرار گاه کشیده شده. اگر این سیم­ها را قطع میکردیم ممکن بود متوجه شوند زیرا با قطع آن چراغ قرمز رنگی روشن میشد. به افراد پشت سر موضوع را گفتم و یکی یکی از روی سیم رد شدیم وقتی بیشتر افراد عبور کردند یک فرد بی تجربه با سرنیزه کلاشنیکف سیم را قطع کرد. ناگهان اطرافمان مثل روز روشن شد و دشمن از همه طرف حمله کرد. روی زمین صاف خوابیده بودیم و گلوله ها از بالای سرمان رد میشد طوری که نمیتوانستیم تکان بخوریم. سروان اسدی که فرمانده گردان ما بود به فرمانده تیپ بیسیم زد که چکار کنیم و شهید هاشمیان گفت جای درنگ نیست. نرسیده به خاکریز عراق زمین گیر شده بودیم و نزدیک صبح دیدم که تانک­های عراقی از یک طرف به سمت ما میایند. نیروهای پشت سرشان زخمی ها را می­کشتند و در تمام منطقه اگر کسی سرش را بلند میکرد از روی خاکریز با تفنگ دوربین دار او را میزدند.یکی از دوستانم به نام فرامرز فرنیا نزدیک من بود. با هم فکر کردیم که قبل از رسیدن تانک ها بلند شویم و به سمت مواضع خودی بدویم ولی باید 3 کیلومتر را بدون توقف می­دویدیم. هردو شروع به­دویدن کردیم و جا به جا روی زمین می­خوابیدیم بعد دوباره به سرعت بلند می­شدیم.وقتی بالاخره به خاکریز خودی رسیدیم دیدم برادرم مصطفی آنجا نشسته است و همدیگر را بغل کردیم. چون خبر اتفاقی که برای گروه ما افتاده بود به عقب رسیده بود همه فکر می­کردند شهید شده ام.

 

 

 اگر یک روز دوربینی بردارید که آثار جنگ را نشان می­دهد و در خیابانهای  به دنبال نشانه های باقیمانده از جنگ بگردید در هرقدم به آنها برخورد خواهید کرد. چکسانی از پیر و جوان که جنگ را مستقیما به چشم دیده اند و چه یادگارهایی که از آن دروان باقیمانده اند.

 

انجام وظیفه

از کسبه یکی از محله های قدیمی  است ولی نمی­خواهد که نامش برده شود. اطرافیان سرهنگ صدایش می کنند و بعضی از همرزمان دوران جنگ هنوز به دیدنش میایند.

می­گوید «زمانی که عراق با 12 لشگر به غرب و جنوب حمله کرد فرمانده گردانی در سومار بودم. مرز خسروی یکی از نقاط حمله عراق بود و با سقوط آن قصرشیرین و بخشی از سومار تصرف شد تا جایی که دشمن به نزدیک پل هفت دهنه رسید. واحد های نظامی را به منطقه ای به نام  روآن  بردیم. اگر دشمن از ما عبور می­کرد شهر ایلام تصرف می­شد. ما همانجا مستقر شدیم و دشمن را زمینگیر کردیم.» حملات ارتش عراق به ایران از تصرف چند نقطه مرزی جلوتر نرفت و مراکز استانهای درگیر مقاومت کردند. سرهنگ میگوید« دوسال بعد از شروع جنگ بود که من در نقطه دیگری و با درجه سرهنگ دوم خدمت میکردم.این بار قرار بود تعدادی از ارتفاعات را از تصرف عراق خارج کنیم عشایر ایلام که بیشتر از طایفه ملکشاهی بودند به کمک ما آمدند. سلاحشان کلاشنیکوف بود و به همراه دو گردان تانک و یک گردان توپخانه به انضمام دو گردان پیاده زرهی در تنگه بینا به دشمن حمله کردیم و در چند مرحله تپه ها آزاد شدند.» او پیش از این نیز در کردستان مشغول به خدمت بوده است و در این باره می­گوید« زمانی که انقلاب تازه پیروز شده بود و گروه­های مسلح سیاسی در نقاط مختلف کشور نا امنی ایجاد می­کردند من فرمانده گردانی بودم که به شهر کامیاران اعزام شد. حدود 600 تا700 فرد مسلح به صورت سازمان یافته در این شهر بودند که امکان داشت درگیری را آغاز کنند. پیش بزرگان شهر رفتم و در باره شروع درگیری با آنها صحبت کردم. مساله این بود که این افراد ممکن بود غیرنظامی ها را هم به کشتن بدهند. در اطراف شهر و جایی که به ان مسلط بود موضع گرفتیم و افراد را مستقر کردم. شرایط آماده باش ادامه داشت و خوشبختانه حادثه­ای برای غیر نظامیان رخ نداد تا زمانی که شهید صیاد شیرازی به آنجا آمد و در عملیات گسترده ای از کرمانشاه تا سقز را پاکسازی کرد و این گروه­ها قدرت خودشان را ازدست­ دادند.» سرهنگ در انتها میگوید« الان وجدانم از این بابت راحت است که در هر مقطع به وظیفه خودم عمل کرده ام و کاری که به من سپرده شده بود را انجام داده­ام. آن موقع می­گفتیم که ما به این خاک مدیون هستیم» خانواده سرهنگ هم در غرب ایران ساکن بودند و در آن سالها همگی مستقیما با جنگ روبرو شده­اند.

 

کشیدن جنگ بر روی دیوارها

هنرمند است و در صنف خود همگی او را میشناسند ولی شاید کسی نداند که او در جنگ هم حضور داشته است. « مسعود شجاعی طباطبایی» رییس خانه کاریکاتور واقع در نزدیکی ورزشگاه کشوری است و تقریبا همیشه درگیر برگزاری برنامه های مرتبط با کاریکاتور و حواشی این هنر تصویری است.

شجاعی می­گوید« در ابتدای جنگ من روی دیوار های فرودگاه مهر آباد نقاشی دیواری می­کشیدم. تصاویر سیاسی مربوط به جنگ و ابرقدرتهای حامی صدام بود که در ابعاد خیلی بزرگ در مسیر حرکت خودروها کشیده میشد. طوری که مسافران در ورود و خروج آن را میدیدند. بعضی از خارجیها با دقت این تصاویر را تماشا میکردند. نقاشی روی داربست انجام میشد و چون منافقین در نقاط دیگر شهر به نقاشها حمله کرده بودند برای من یک سرباز مسلح گذاشته بودند. من هم او را به کار گرفته بودم مثلا قلم موها را می­شست تا به خاطر خشک شدن رنگ خراب نشوند» رییس خانه کاریکاتور بعدا به جنگ رفت و در برخی عملیاتهای برون مرزی شرکت کرد.او که بیشتر مسوولیت­های تبلیغاتی و خبررسانی داشته است می­گوید«یک بار در منطقه کردستان به کمک برخی از گروههای مسلح که متحد ایران بودند از رودخانه ای گذشتیم ولی مدتی بعد که میخواستیم برگردیم سطح آب بالا آمده بود. آنها گفتند که عبور خیلی سخت است و باید تا پایان فصل و کم شدن دوباره آب همینجا بمانید. یک لحظه شک کردیم شاید نقشه ای دربین باشد. آنها ظاهر عجیبی داشتند و اسلحه های گوناگونی به کار می­بردند. با بقیه همراهان صحبت کردیم ولی هیچ راهی نداشتیم بالاخره گفتیم که حاضریم از رودخانه رد شویم. با هزار دردسر از بین امواج خروشان آب رد شدیم در حالی که هر لحظه ممکن بود غرق شویم.» شجاعی الان هم در زمینه جنگ فعال است و کتاب کاریکاتورهای او درباره سربازان آمریکایی که به عراق رفته اند شهرت زیادی پیدا کرده است.

روزنامه همشهری ضمیمه همشهری محله منطقه سه 30 شهریور 1390

 

 

 محمد سرابی mohammad sarabi