محمد سرابی

www.msarabi.com

 
آنتوان لحد و فالانژ‌ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤
 

 

 آنتوان لحد و فالانژ‌ها

محمد سرابی

یک چریک کمونیست که تمام جوانیش را در کوهستان به خیال جامعه برابر گذرانده و جان خودش و دیگران را به خطر انداخته است باز هم بر مزدوری که به نفع دشمن کشورش می‌جنگد، برتری دارد. «آنتوان لحد» سرباز فراری نبود که جهت جنگ را گم کرده باشد. او ژنرال فارغ التحصیل آکادمی نظامی ارتش لبنان بود که به وضوح به رژیم صهیونیستی خدمت می‌کرد.

بعد از جنگ جهانی دوم و اعلام تشکیل  رژیم صهیونیستی گروه‌های مسلح فراوانی در منطقه شروع به فعالیت کردند که فلسطینی‌ها و یگان‌های کماندویی صهیونیستی تنها دوقطب اصلی را تشکیل می‌دهند در حالی که بازیگران دیگری هم در صحنه جنگ حضور دارند. بعد از مهاجرت فلسطینی‌ها به کشور‌های اطراف مانند لبنان و ساخت اردوگاه و حضور دائمی مسلحانه در این کشور‌؛ گروه‌های قومی لبنان مانند هر کشور عربی دیگری به جنبش در آمدند. بخشی از مسیحیان مارونی که قبلا در قالب حزب دست راستی فالانژ (کتائب) در آمده بودند از اقامت اعضای سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان ناراضی و برای ضربه زدن و بیرون کردن آن‌ها با اسراییل هم پیمان شدند. از زمانی که اسراییل به جنوب لبنان حمله کرد و تا بیروت پیش رفت بهترین فرصت برای قدرت گرفتن این گروه بود اما سازمان آزادیبخش فلسطین هم از جنگ همزمان با دو دشمن باکی نداشت. در 1975 اعضای این سازمان به کلیسایی در بیروت تیراندازی کردند تا «پیر جمایل» بنیانگذار کتائب را بکشند اما موفق نشدند. جنگ داخلی لبنان بعد از این حمله آغاز شد و 15 سال ادامه داشت. سپتامبر 1982 پسر او که محبوبیت زیادی داشت به ریاست جمهوری انتخاب شد و زنگ خطر برای فلسطینی‌ها مهاجر به لبنان به صدا در آمد. «بشیر جمایل» به همراه اعضای حزب کتائب در انفجار بزرگ دفتر حزب کشته شد و کسی به جز فلسطینی‌ها متهم نبود. دو روز بعد از این انفجار اعضای مسلح فالانژ با همکاری نیرو‌های اسراییلی مستقر در محل به فرماندهی «آریل شارون» به اردوگاه «صبرا و شتیلا» حمله کردند و در 48 ساعت تعداد نامشخصی، شاید تا 3 هزار نفر را قتل عام کردند. پیامد‌های این کشتار هنوز هم در صحنه سیاسی لبنان ادامه دارد.

ارتش اسراییل بنا به قطعنامه سازمان ملل باید در سال 1978 از این کشور بیرون می‌رفت اما عملا این کار را نکرد و در یک عقب نشینی ظاهری نیرو‌های هوادار خود را برای حفظ منطقه‌ای که بین مرز دولت صهیونیستی و ارتش لبنان قرار می‌گرفت باقی گذاشت. ارتش جنوب لبنان SLA که بعد‌ها مدعی ایجاد دولت محلی بود این منطقه را با حمایت اسراییل بر علیه حزب ا... و عوامل سوریه اداره می‌کرد و فالانژ‌ها هم در بیروت وظیفه فشار آوردن به فلسطینی‌ها را ادامه می‌دادند. در بین اعضای ارتش جنوب لبنان عناصری از دروزی‌ها یا دیگر مذاهب لبنان پیدا می‌شدند و اگر فالانژ‌ها ادعای میهن پرستی داشتند این گروه مسلح به شکل واضح مزدور بودند. «سعد حداد» تا سال 1984 فرمانده ارتش جنوب لبنان بود و بعد از مرگ او لحد ریاست این نیروی نظامی و دولت محلی آن را تا سال 2000 به عهده گرفت. در این زمان معادلات سیاسی تغییر کرده بود و اسراییل دیگر نمی‌خواست از این مزدور قدیمی حمایت کند. لحد بار‌ها سعی کرد به تل‌آویو ثابت کند که نیرو‌های او در این منطقه چقدر برای امنیت رژیم صیهیونیستی ارزش دارند ولی تاریخ مصرف او گذشته بود. ارتش جنوب لبنان منحل شد و باقیمانده اعضای آن به اسراییل مهاجرت کردند.لحد در اسراییل هم احساس امنیت نمی‌کرد و به فرانسه رفت تا از انتقامجویی فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها که اکنون او را خائن می‌شمردند در امان باشد. او به فرانسه رفت و از آنجا می‌دید چگونه حزب ا... در جنوب لبنان قدرت گرفت و در سال 2006 در مقابل نظامیان اسراییلی مقاومت کرد. چندی قبل «آنتوان لحد» در فرانسه مرد و لبنانی‌هایی که او را خائن به شمار میاورند با بازگرداندن جسد این مزدور قدیمی به کشورشان مخالفت می‌کنند.

اول مهر 94 – روزنامه روزان


 
 
یادگار‌هایی در قاب آلمینیومی - جنگ و شهدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤
 

 

 

یادگار‌هایی در قاب آلمینیومی

 محمد سرابی

صادقانه ترین یادبود شهدا همان تابلو‌های آلمینیومی بالای سنگ مزار‌ها هستند. پسری که یک روز شناسنامه‌اش را برداشت تا برای رفتن به جنگ اسم نویسی کند و دست پدر و مادرش را بوسید و با چند تکه لباس همراه کاروان اعزام به جبهه رفت؛ دیگر برنگشت. چند بار نامه نوشت و تلفن زد که اینجا همه‌چیز خوب است و به همه سلام برسانید. یک بار عکسی فرستاد از خودش و پسران دیگری مانند خودش که در منظره‌ای خاکی ایستاده‌اند و لبخند می‌زنند و مادر فکر می‌کرد که لاغر شده است. یک روز مادر دید که همسایه‌ها جمع شده‌اند و انگار می‌خواهند خبری به او بدهند خبری که خودش فهمیده بود چیست و فردا کسی را پیچیده در پارچه سفید آوردند و گفتند این همان پسری بود که پشت سرش کاسه‌ای آب ریختی.

وقتی شهدای جنگ را می‌آوردند همه آن‌ها را به مادر و پدر‌هایشان نشان نمی‌دادند. کشته شدن در جنگ همیشه هم با یک گلوله مستقیم در قلب نبود. گاهی مین از زیر خاک شعله می‌کشید؛ گاهی انفجاری سرخ و سیاه رخ می‌داد و موجی پیکر جوان را از هم می‌شکافت، گاهی ترکشی زوزه کشان می‌چرخید و هرچه در سر راه داشت، می‌درید. آن‌هایی که اجساد را می‌آوردند در گوشی به کسی از آشنایان می‌گفتند رویش را به مادرش نشان ندهید؛ جراحت آنقدر دردناک است که تحمل نخواهد کرد. کسی از مردان آشنا، از هم کلاسی‌ها،‌ از بچه‌ محل‌ها یا از پسر‌های فامیل مخفیانه گوشه کفن را باز می‌‌‌کرد اگر سر و صورت سالم مانده بود نگاهی می‌کرد تا مطمئن شود از میان کاروان پیکر‌های بازگشته از از صحنه نبرد، امانتی به نشانی درست رسیده است. آن موقع همه به دنبال آخرین عکس از جوان می‌گشتند. بیشتر از همه عکس‌هایی پیدا می‌شد که برای دبیرستان گرفته بودند و بالای برگه دیپلم منگنه شده بود. عکاسی محل آن را بزرگ چاپ و قاب می‌کرد. یک عکس می‌رفت روی تاقچه خانه پدری و یک عکس درون تابلو‌های آلمینیومی بالای سنگ مزار جای می‌گرفت. مادر همین تصویر را از پسرش می‌شناخت و هر بار که به مزارش سر می‌زد چیزی برای او می برد. پرده توری، قلاب بافی سفید، گلدان مرمر با گل‌های پلاستیکی، مهر و تسبیح گلی، عکس کوچکی از حرم امام رضا (ع)، سجاده دست دوز، آینه پایه‌دار و هرچیز کوچک و زیبای دیگر. انگار پسرش زنده است و انتظار سرزدن او را می‌کشد. پدر هم با او بود. کلید می‌انداخت و در تابلو شیشه‌ای را باز می‌کرد. پشت شیشه و توی قاب صورت پسرش را که انگار لبخند می‌زد، می‌دید و خداحافظیش را به یاد می‌آورد. آبی روی سنگ قبر سفید که عکسی از کبوتر و گل و قرآن داشت می‌ریخت و به خانه برمی‌گشتند.

هیچ کس این تابلو‌های بالای سنگ مزار را طراحی نکرده و الگویی برای آن‌ها نساخته بود. تمام زیبایی آن‌ها در همین نکته بود که شبیه هم نبودند. تابلو‌ها همه نشانه محبت پدر و مادر‌هایی بودند که فرزندشان را از دست داده‌اند و خیلی از آن‌ها مزار فرزندشان را از روی همین تابلو‌ها می‌شناختند. هر مزار شهید با دیگری تفاوت داشت. هر کدام قصه‌ای را تعریف می‌کردند از زمانی که پسری شناسنامه‌اش را برداشت و دست پدر و مادرش را بوسید و ...

روزنامه همشهری – 31 شهریور 94


 
 
تکه‌های گوشت اسب - کتاب هیتلر و نازی‌ها
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤
 

 

تکه‌های گوشت اسب

نگاهی به کتاب « هیتلر و نازی‌ها» نوشته دیوید اف کرو

 

محمد سرابی

 

هر مدرک تاریخی می‌تواند یک سند باشد و مورخان از آن برای اثبات اتفاق یا نظریه‌ای استفاده کنند. مدارک باقی‌مانده از دوران باستان به لوح‌های گلی، کنده‌کاری‌های روی بنا‌ها یا حتی اشعار و  روایت‌های گوناگونی که پیچیده در خیال و افسانه نقل شده بود محدود می‌شد اما از زمانی که چاپ آغاز شد و مخصوصا موقعی که روزنامه‌ها کارشان را شروع کردند منابع تاریخی قدرت و اعتبار فوق‌العاده‌ای پیدا کردند. جنگ جهانی دوم زمانی روی داد که رادیو و دوربین‌های سبک عکاسی هم اتفاقات را ثبت می‌کردند.

شاید همین هم باعث شده است که بررسی مدارک این جنگ کار بسیار دشوار و شاید غیر ممکنی باشد. میلیون‌ها سند تاریخی از اتفاقاتی که منجر به روی دادن جنگ جهانی دوم شد باقی مانده است. مهمترین منبع درباره نازی‌ها خود نازی‌ها هستند که تمام کار‌هایشان را با یک سازمان تبلیغاتی منظم ثبت و طبقه‌ بندی می‌کردند. با توجه به اینکه حزب نازی نزدیک به 20 سال قبل از شروع جنگ جهانی دوم در سطوح مختلفی فعالیت می‌کرد مکاتبه‌ها و سخنرانی‌های اعضا این تشکیلات خود نشان‌دهنده این است که حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان چگونه تبدیل به یک سازمان نظامی مرگبار شد. کمتر از یک دهه مانده به شروع جنگ تبلیغات حزب نازی به شدت افزایش پیدا کرد و همه تشویق می‌شدند برای نجات از فقر و محرومیت و تحقیری که همه آلمان را فرا گرفته بود به جای کمونیست‌ها به نازی‌ها بپیوندند. آلمان شکست خورده از جنگ جهانی اول دچار قحطی طولانی شده بود. در صفحه 41 کتاب « هیتلر و نازی‌ها» نوشته «دیوید اف کرو» و ترجمه «مستوره خضرائی» عکسی از اهالی پایتخت دیده می‌شود که تکه‌های گوشت را از لاشه یک اسب جدا می‌کنند تا به عنوان غذا بخورند. نمادی از محرومیت شدید که قدرت‌های پیروز در جنگ اول جهانی بر کشور آلمان اعمال کردند و تصور نمی‌کردند منجر به قدرت گرفتن راست افراطی شود. در این کتاب که «بنگاه نشر و ترجمه کتاب پارسه» آن را منتشر کرده است برخی پوستر‌های تبلیغاتی نازی علیه کمونیست‌ها، سرمایه‌داران قدیمی و یهودی‌ها هم دیده می‌شود. بخش از اسناد نیز درگیر شدن آلمان در جنگ و شکست مجدد آن را نشان می‌دهد که بیشتر اسناد برجنبه‌های انسانی و اجتماعی فعالیت نازی‌ها تمرکز دارد.

بعد از پایان جنگ  پوستر‌های باقیمانده از تبلیغات نازی‌ها در سال‌های 30 میلادی دوباره مورد توجه قرار گرفت و کسانی که قبلا با دیدن آن‌ها تصور نمی‌کردند نازی‌ها تا این حد توانایی جنگ افروزی داشته باشند متوجه شدند که نفرت و تعصب آن‌ها در همان پوستر‌های تبلیغاتی اولیه هم مشاهده می‌شود.

روزنامه اعتماد – 31 شهریور 94 – ضمیمه کرگدن


 
 
نوعی اطمینان کردن
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٤
 

 نوعی اطمینان کردن

محمد سرابی

وقتی لوله‌کش‌ها می‌گویند « اطمینان کرده » منظور آن‌ها همان چیزی نیست که بقیه مردم فکر می‌کنند. اطمینان کردن در زبان این شغل با بقیه اطمینان‌ها تفاوت دارد.

در گذشته اطمینان کردن خیلی‌ ساده‌تر از امروز بود زیرا روابط کاری بین کسانی اتفاق می‌افتاد که قبلا همدیگر را می‌شناختند. خیلی از آدم‌ها ترجیح می‌دادند حتی معامله‌های کوچک را هم با کسانی انجام دهند که آشنا باشند و وقتی صحبت خرید و فروش‌های کلان می‌شد هیچ تضمینی به جز شناختن طرف معامله وجود نداشت. وقتی که هیچ ساز و کاری برای کیفیت جنس و دریافت پول ساخته نشده بود هرکس باید از شهرت و اعتباری که قبل از آن در بازار به دست آورده بود استفاده می‌کرد. خیلی از محصولات کشاورزی و دامی که کالای اصلی تجارتی بودند در زمان خاصی آماده تحویل می‌شدند و بعد از آن هم ممکن بود فاسد و بی‌استفاده شوند. بنابراین هر حجره دار باید به کسانی که اجناس را برای او می‌آوردند اطمینان کافی داشت و اگر قرار بود کسب و کار جدیدی با شراکت چند نفر به راه بیفتد همین شناسایی در بازار هم کافی نبود و شرکت‌ بین هم ولایتی‌ها و اقوام ساخته می‌شد.

جامعه‌های کوچک هم زبان و هم خانواده از نوعی نظارت اجتماعی برخوردار بودند که مانع فریب و سواستفاده می‌شد. اگر قرار بود چند نفر کار مشترکی انجام دهند و دارایی خود را به خطر بیندازند راهی به جز اطمینان‌کردن‌های سنتی وجود نداشت. اگر مشخصات بنگاه‌های تجاری یک قرن گذشته در شهر‌های بزرگ ایران را جستجو کنید. متوجه می‌شوید که بیشتر بنیان‌گذاران آن‌ها ریشه‌های مشترک قومی، زبانی و خونی داشته‌اند. هنوز هم شراکت‌‌ها در شهر‌ها و مناطقی که بافت سنتی دارد از همان قاعده‌ هم‌زبانی و هم‌خونی پیروی می‌کند تا شریک‌ها بتوانند به هم اعتماد کنند اما نظارت اجتماعی گذشته در حال کمرنگ شدن است. از نیم قرن قبل پای ضمانت‌های دیگر هم به تجارت کشیده شد و بازاری که تنها بر قول و وعده استوار بود به سراغ چک و قرارداد محضری رفت؛ برگه‌هایی که هرکدام ضمانتی دارند تا قابل اطمینان باشند. در بازار سنتی اگر کسی بدقولی و کلاهبرداری می‌دید چاره‌ای نداشت به جز اینکه به انتظار قضاوت عمومی بماند تا فشار اجتماعی طرف معامله او را مجبور به ادای دین کند. اگرچه دستخط نوشتن و شکابت به قاضی بردن تاریخ طولانی دارد اما راه حل رایج در یک جامعه سنتی به شمار نمی‌رود. صبر کردن و ریش سفیدی روش‌های اصلی حل اختلافات در میان طرفین دعوا بود که الان هیچ کاربردی ندارد. امروزه معامله‌ها با انواع ضمانت‌ها همراه هستند و کسی برای پیگیری یک چک بعد از تاریخ پرداختش زیاد صبر نمی‌کند. توافق‌های بین المللی هم از همه طرف صدها نوع ضمانت دارند و بر اساس اطمینان تنظیم نمی‌شوند. کار‌ها سرعت گرفته و تخصصی شده است و همین هم نوع اطمینان کردن به کسی که نمی‌شناسیم یا حتی می‌شناسیم را عوض کرده است. لوله‌کش‌ها وقتی یک شبکه آب گرم در ساختمانی کار می‌گذراند برای جلوگیری از داغ شدن و انفجار آن یک شیر اطمینان در بالای مخزن نصب می‌کنند و زمانی که دمای آب بیش از حد بالا می‌رود و از شیر بیرون می‌زند می‌گویند « اطمینان کرده » است.

 

روزنامه همشهری  29 شهریور 94


 
 
وقتی نویسنده در مسیر حوادث قرار می‌گیرد - گفتگو با احمد دهقان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤
 

با روایت‌گران قصه‌ی سرگشتگی مردم در دوران جنگ

وقتی نویسنده در مسیر حوادث قرار می‌گیرد

نویسنده: محمد سرابی
 
تصویر کودکی که در راه فرار از جنگ سوریه در دریای مدیترانه غرق شد و پیکرش بر ساحل افتاد، الآن شناخته شده‌ترین نماد جنگ است. جنگ‌هایی که در حال خراب‌کردن خانه‌ها و از بین بردن زندگی‌ در کشور‌های اطراف ما است...

تصویر کودکی که در راه فرار از جنگ سوریه در دریای مدیترانه غرق شد و پیکرش بر ساحل افتاد، الآن شناخته شده‌ترین نماد جنگ است. جنگ‌هایی که در حال خراب‌کردن خانه‌ها و از بین بردن زندگی‌ در کشور‌های اطراف ما است. این‌روزها و این‌سال‌ها، ما در صلح و امنیت زندگی می‌کنیم، اما 35 سال قبل دشمن به کشور ما هم حمله  کرد و جنگی شروع شد که دو سال طولانی‌تر از جنگ دوم جهانی بود؛ جنگی که با حمله‌ی دشمن شروع شد و با دفاع جانانه‌ی مردم، از هر قشر و گروه روبه‌رو شد. از بین کسانی که در جبهه‌های نبرد حضور داشتند، بعضی‌ نویسنده شدند و داستان‌هایی نوشتند درباره‌ی آن‌چه که دیده بودند.
احمد دهقان که در سال‌های نوجوانی به جبهه رفته، یکی از این نویسنده‌هاست که کتاب‌هایی هم درباره‌ی نوجوانان دارد. دهقان می‌گوید که اگرچه آن جنگ، سال‌‌ها قبل با آتش‌بس بین ایران و عراق تمام شد؛ اما برای نویسنده‌های ما هنوز هم سرمایه‌ی‌ بزرگی به‌حساب می‌آید؛ حتی برای کسانی که تازه داستان‌نویسی را شروع کرده‌اند.

چرا بیش‌تر کتاب‌های شما درباره‌ی جنگ است؟
آرزوی هر نویسنده‌ای است که در مسیر حوادث بزرگ تاریخی قرار بگیرد و آن ماجرا‌ها را در داستان‌هایش به‌کار بگیرد.http://2charkheh.hamshahrilinks.org/getattachment/907faa4c-f61e-4bb6-94ba-b8bf46938a3b/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF?file=.jpg


 
 
اسیر حلقه‌ها - شبکه اجتماعی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤
 

 اسیر حلقه‌ها

 محمد سرابی

 وقتی عضو یک شبکه اجتماعی می‌شویم و می‌توانیم با هر کسی در هرجای جهان ارتباط داشته باشیم تصور می‌کنیم از تمام محدودیت‌ها رها شده‌ایم اما در واقع فقط سطح ارتباط ما تغییر کرده و محدودیت به شکلی دیگر همچنان باقی‌مانده است.

قبل از اینکه شبکه‌های اجتماعی روی رایانه و گوشی تلفن همراه رایج شوند پیامک کار انتقال و انتشار پیام‌ها را انجام می‌داد. یک پیام وقتی send to all  می‌شد به شماره تمام کسانی که در گوشی ذخیره شده بودند می‌رسید. بعضی‌ها این کار را انتخابی انجام می‌دادند و مخاطبانشان را بسته به سلیقه و عقاید و اینکه قبلا چقدر سر شوخی را با هم باز کرده‌ اند انتخاب می‌کردند و گروهی هم فهرست‌های از قبل ذخیره شده داشتند تا جوک‌های کنایه آمیز را به یک فهرست و پیام‌های رژیم غذایی را به یک فهرست دیگر بفرستند.

البته همه هم کپی نمی‌کردند و افراد خلاقی بودند که در سر سلسله پیام رسانی قرار داشتند و خودشان یک نوشته کوتاه درباره نتیجه آخرین دربی فوتبال یا گران شدن لبنیات می‌نوشتند و برای تمام فهرست تلفن ارسال می‌کردند. طبیعی است که انتظار داشتند پیام فرستاده شده در یک زنجیره توزیع بیشتر و بیشتر پخش شود و به همه برسد ولی بعید نبود که این پیام پس از چند بار گردش، از یک شماره ناشناس به خودشان برسد.

موقعی که آشنایی‌ها چهره به چهره برقرار می‌شد گروه دوستان کوچک بود و در هر حلقه همه علاقه‌مندی‌هایی مشترک داشتند. اگر تیم فوتبالی که طرفدار آن بودند بازنده می شد همه با خبر بودند و یک عقیده مشابه درباره ناداوری داشتند.

 الان با استفاده از اینترنت ما وارد گروه‌های مختلفی می‌شویم که دوستانمان عضو آن هستند. با کسانی ارتباط پیدا می‌کنیم که دوست دوست ما هستند و این حلقه همینطور بزرگ می‌شود اما نمی‌شکند. وقتی یک فیلم کوتاه مخفیانه در شبکه ها کپی می‌شود و به فاصله چند ساعت همه از مضمون شرم آور آن با خبر می‌شوند، حسی پیدا می‌کنیم که با جهان بزرگی در ارتباط هستیم و از همه چیز خبر داریم اما در واقع در یک گروه بزرگ عضو شده‌ایم که با وجود گسترده بودن عقاید مشابهی دارند و همان را انتشار می‌دهند. به این دلیل که همه به هم شبیه هستیم یک عکس یا خبر اثبات نشده یا حتی اثبات شده که با آن موافق باشیم را بار‌ها به اشتراک می‌گذاریم و از خواندن و دنبال کردن چیزی که آن را قبول نداشته باشیم پرهیز می‌کنیم. زمان هم به ما فرصت کافی را نمی‌دهد اما وقتی که عکسی از یک مد لباس یا نوشته‌ای درباره قیمت خودرو‌ها از گروه‌های مختلف به گوشی تلفن همراه ما می‌رسد ولی هیچ خبری از شرایط خشکسالی در یک نقطه کشور یا انبوه جنگ‌زدگان آواره در جهان نداریم پس در گروه‌ها مشابهی با علایق مشابه عضو هستیم. با وجود انبوه اطلاعاتی که هر روز از همه طرف به ما می‌رسد هنوز هم ما در چهارچوب دوستان مجازی و حقیقی خودمان فکر می‌کنیم که البته طبیعی است. داشتن قدرت ارتباط با دنیا بر شیوه استفاده کردن ما اطلاعات تاثیر گذاشته اما نتوانسته است هر کس را از دنبال کردن آنچه که به آن گرایش دارد دور کند.

روزنامه همشهری – 22 شهریور 94


 
 
خاک و خون و خلق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤
 

 خاک و خون و خلق

محمد سرابی

 

هرچه شهر‌ها بزرگ می‌شوند رابطه ساکنان‌ آن‌ها هم با یکدیگر عوض می‌شود و گاهی تمام پیوند‌های قبلی به تدریج و به آرامی از میان می‌روند. امروزه ما پایه‌های اصلی زندگی چند نسل قبل از خود را از دست داده‌ایم و روابط جدید جای آن را پر کرده است.

مردم یک روستا نسل اندر نسل همانجا زندگی کرده بودند. اهالی محله‌های شهر‌ها هم همینطور بودند و خانه‌ها و مغازه‌های متعلق به یک خانواده و باقی می‌ماند. زمین‌های کشاورزی صاحبان مشخصی داشت که در کودکی کنار پدرشان بر روی آن کار کرده بودند و بعد هم همان زمین را به ارث می‌بردند. در دوران قبل از آن حتی تقسیم کردن زمین‌ هم کمتر اتفاق می‌افتاد و اراضی و باغ‌ها به صورت عشیره‌ای شناخته می‌شد. آدم‌‌ها آنقدر به زمین و خانه محدوده مشخص زیستن تعلق داشتند که به سختی می‌توانستند خارج از آن یا بدون آن زندگی کنند. چادر نشینان هم اگرچه رسما مالک زمین نبودند اما همین پیوند‌ها را در شیوه زندگی خود داشتند.

دومین نشانه جامعه سنتی این بود که اهالی یک منطقه با هم نسبت خانوادگی داشتند. تقریبا تمام ساکنان یک روستا بسته به مقدار جمعیتی که داشت؛ تشکیل یک خانواده خیلی بزرگ را می‌دادند. اجداد آن‌ها مشترک بودند و ازدواج‌های متعدد که بیشتر درون همان گروه انجام می‌شد شبکه‌ پیچیده‌ای را به وجود میاورد که سالمندان به دقت آن را به خاطر می‌سپردند. این روش اطمینان زیادی داشت زیرا ازدواج‌ها همیشه با افراد آشنا انجام می‌شد و چیزی به نام اختلاف فرهنگی به وجود نمیامد. اگر پیوند ازدواج با بیرون محله یا روستا انجام می‌شد شکل متمایزی به خود می‌گرفت زیرا کسی وارد شده بود که کمی متفاوت به شمار می‌رفت.

سومین عامل پیوستگی میان اهالی یک منطقه اخلاق و عادت‌ هایشان بود. کسانی که در کنار هم زندگی می‌کردند اخلاق مشابهی داشتند. اگر اهالی یک روستا به سخت کوشی معروف بودند همه آن‌ها این صفت را داشتند. اگر مردم یک عشیره به سرخوشی و شادی شناخته می‌شدند تقریبا در تمام آن‌ها این خلق و خوی دیده می‌شد. مردم محله‌ای در شهر که بخشنده و سخاوتمند نام گرفته بودند هم رفتار را نشان می‌دادند. بسته بودن جامعه باعث می‌شد که نماد‌های اخلاقی در بین این مردم ریشه بزند و پایدار شود. دیگران هم این صفت‌ها که گاهی تا محدوده یک شهر و یک سرزمین گسترش ییدا می‌‌کرد را می‌شناختند.

در شهر‌های بزرگ و حتی در شهر‌های کوچک این قوانین سنتی عوض شده است. مهاجرت باعث جدا شدن از خاک شد. اهالی محله‌های قدیمی آن را ترک کردند و مهاجران جدید که چیزی از گذشته نمی‌دانند جای آن‌ها را گرفتند. نسبت‌ های خانوادگی هم به هم خورد زیرا جوانان خودشان یکدیگر را پیدا می کنند و لزومی ندارد که این انتخاب را از میان اقوام انجام دهند. معیار‌های نسل جوان در شهر‌های بزرگ آنقدر متفاوت شده است که نسبت قومی در آن جای نمی‌گیرد و بالاخره اینکه شیوه زندگی و مشاغل و سرگرمی‌های جدید روی اخلاق هر کس هم تاثیر گذاشته است.

خاک و خون و خلق سه پیوند اصلی بین مردم بودند که اساس زندگی و هویت سنتی را تشکیل می‌دادند و درشهر‌های بزرگ اثری از آن‌ها دیده نمی‌شود ا ما هنوز هم برخی جوامع کوچک این سه عنصر را حفظ کرده‌اند.

روزنامه همشهری 15 شهریور 94


 
 
سقوط امپراطوری نیل
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤
 

سقوط امپراطوری نیل

محمد سرابی

تمدن مصر با شکوه‌ترین پادشاهی تاریخ بود. ثروتمند،‌قدرتمند و بزرگ. اولین کشوری که با قدرت مرکزی تشکیل می‌شد و اشرافی که غرق در رفاه بودند. از این تمدن بزرگ و تکبر حاکمانش در کتاب‌های مقدس نام برده شده است.

تمدن مصر آنقدر پیشرفت‌های مالی و فرهنگی داشته‌  که برای درک آن رشته‌های دانشگاهی ساخته شده‌ است ولی هنوز هم معما‌های زیادی از آن باقی‌مانده و کسانی هستند که می‌خواهند حجم عظیم عجایب بازمانده از دوران فرعون‌ها را رمز گشایی کنند. حکومت فراعنه نزدیک 3 هزار سال ادامه داشت و هیچ جنگی نتوانست آن‌ها را از میان بردارد. اکنون بیشتر آثار این تمدن تخریب یا غارت شده است اما همان سهم اندکی که در موزه‌های دنیا قابل دسترسی است حیرت و تحسین تماشاگران را برمی‌انگیزد.

اگر الان به مصر سفر کنید و به دیدن اهرام ثلاثه بروید تعجب می‌کنید که چرا در بیابان خشک چنین بناهایی ساخته شده است. اگر مجسمه ابوالهول و عمارت الاقصر و بقیه ساختمان‌هایی که از آن دوران باقی مانده است را ببینید این سوال بیشتر به ذهن میاید که چگونه در یک منطقه بی‌آب و علف چنین تمدن بزرگی به وجود آمده است.

پادشاهی فرعون در بیابان به وجود نیامد. زمانی که اولین تاج و تخت در مصر ساخته شد این کشور سرسبز و غنی بود. نخستین فراعنه موقعی کشور مصر را متحد کردند و دشمنانشان را شکست دادند که اراضی اطراف رود نیل از آب سرشار آن استفاده می‌‌کرد و دیگر نقاط این کشور هم مسکونی و قابل کشاورزی بود. بنیان حکومت فراعنه 3 هزار سال قبل برقرار شد. آثار بزرگی که امروزه گردشگران را جذب می‌کنند هم در همین دوران که به نام مصر کهن نامیده می‌شود، ساخته شدند. کشاورزان محصول زیادی به دست میاوردند و کار کاتب‌ها ثبت ثروت بی‌کرانی بود که هرسال به خزانه اضافه می‌شد. آب و آبادانی زندگی را برای همه آسان کرده بود و کسی تصور نمی‌کرد این همه شکوه و جلال زمانی به پایان برسد.

پادشاهی بزرگ مصر را خشکسالی شکست داد. آب نیل کم شد و کشاورزی دیگر بازدهی کافی نداشت. بنیان حکومت که سرگرم هدر دادن منابع برای ساخت هرم ها و یادگار‌های خیره‌کننده بود از این خشکسالی چنان لطمه‌ای دید که دیگر درمان نشد. فرعون‌های بعدی تلاش کردند کشور را حفظ کنند اما تبدیل به پادشاهان معمولی شدند و  آن دوران باشکوه برنگشت.

جنگ‌ها شروع می‌شوند و بعد از مدتی کشاکش و کشته دادن‌‌های فراوان به پایان می‌رسند. بیماری‌های همه گیر پس از تلفات زیاد محو می‌شوند اما خشکسالی از هر دشمنی زیانبار‌تر است. اگر منابع کافی برای تامین آب وجود داشته باشد و خاک قابل کشاورزی باشد می‌شود به بقای جمعیت امیدوار بود. در دوران باستان آب مهمترین شرط زندگی در یک منطقه بود. امروزه توسعه صنعت و زندگی شهری باعث شده است که از اهمیت آن غافل شویم. موقعی که چشم به قنات داشتیم تا زمین‌ها کشاورزی را سیراب کنیم آب ارزشمند تر بود و حالا که با مته چاه عمیق، آب را از لایه‌های زیر خاک بیرون می‌کشیم، تصور می‌کنیم بر طبیعت غلبه کرده‌ایم و می‌توانیم هرچه که می‌خواهیم از آن به دست بیاوریم در حالی که با وجود تمام ابزار‌های صنعتی هنوز هم به طبیعت وابسته هستیم تنها شکل این وابستگی تغییر کرده است. پیش خود خیال می‌کنیم در شهر‌ها جای امنی داریم اما بهره کشی بیش از حد از طبیعت، دوران خشکسالی را پیش روی ما قرار داده است. خشکسالی پیش از این تمدن‌های باشکوه را نابود کرده ‌است.

روزنامه همشهری – 11 شهریور 94


 
 
کتاب باستان شناسی و ادیان جهانی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
 

کشف تدریجی تاریخ

کتاب « باستان شناسی و ادیان جهانی» نوشته « تیموتی اینسی»

 

محمد سرابی

زمانی که مردم خانه‌هایشان را از خشت و گل می‌ساختند معبد‌ها از سنگ‌های تراش خورده بنا می‌شدند. خدایان آنقدر اهمیت داشتند که برای عبادت کردن آن‌ها باید جایی در شان قدرت و اهمیتی که داشتند فراهم می‌شد. ساختمان‌هایی که امروز در کشفیات باستان شناسی پیدا می‌شوند بیشتر یا کاخ‌های پادشاهان هستند و یا عبادت‌گاه‌هایی که همیشه در طول زندگی بشر متمدن او را همراهی کرده‌اند.

اما باستان شناسی مذهبی به یافتن ساختمان‌های با شکوه خلاصه نمی‌شود. در کتاب « باستان شناسی و ادیان» جهانی نوشته « تیموتی اینسی» می‌خوانیم که گستره باستان شناسی دین درست مانند روانشناسی دین، جامعه شناسی دین، فلسفه دین و تاریخ دین در گروه دانش‌هایی قرار می‌گیرد که مجموعه پژوهش‌های مذهبی را می‌سازند. در این رشته تحقیقی آنچه که بیشتر از همه مورد بحث قرار می‌گیرد تاثیری است که پیدا کردن مدارک باستانی بر طرفداران امروزی یک دین  می‌گذارد. کسانی که به یک روایت مذهبی اعتقاد دارند همیشه در مقابل پیدا شدن یافته‌ها باستانی مواضع خاصی می‌گیرند که در چهارچوب‌های علمی – مانند دیگر شاخه‌های باستان شناسی – قرار نمی‌گیرد. جالب ترین مثال آن زمانی بود که یک سیاح فرانسوی در نیمه قرن بیستم نمونه‌ای از یک تیرک تراش خورده را در ارتفاعات کوه آرارات ترکیه پیدا و آن را به عنوان باقیمانده کشتی نوح معرفی کرد. ابتدا تصور می شد که این چوب 3 هزار سال قبل از میلاد مسیح تراشیده شده است بعد مشخص شد که قدمت چوب و چند تکه که بعدا به دست آمد تنها 800 سال قبل از میلاد مسیح است که نمی‌تواند متعلق به طوفان نوح باشد. بحث بین کسانی که اشیای مانند پارچه‌های تاریخی کلیسا را متعلق به قدیسان می‌دانند و کسانی که می‌خواهند جعلی بودن آن‌ها را ثابت کنند هم همچنان ادامه دارد. اما باستان شناسی دینی گاهی هم می‌تواند مدارک جالبی را پیدا و تشریح کند که با تصور کلی ما از دامنه گسترش ادیان تفاوت دارد مثلا آثاری از کلیسا‌ها و گورستان‌های مسیحیان در شمال شرقی شبه جزیره عربستان و ساحل خیلج فارس یافته شده است که متعلق به سده 4 تا 7 میلادی است. زمانی که تصور نمی‌شود چنین دینی در این منطقه وجود داشته باشد. معابدی که بر روی پرستش‌گاه‌های ادیان قبلی ساخته شده‌اند نیز یکی از شاخه‌های مهم باستان شناسی ادیان به شمار میاید. کتاب باستان شناسی و ادیان جهانی ترجمه مجید خانلری از سوی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شده است. این کتاب در 9 فصل تفکیک شده وجوه گوناگون این رشته را بررسی می‌کند.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن 26 – 10 شهریور 94


 
 
فرار از خاورمیانه - مهاجرت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤
 

 

فرار از خاورمیانه

 

محمد سرابی

 

حاضر هستند در راه اروپا بمیرند اما حاضر نیستند در خاورمیانه زندگی کنند. مهاجر‌ها مانند سیل روانه شمال شده‌اند؛ در دریا غرق و در کامیون‌ها خفه می‌شوند اما اگر در وطن خودشان بمانند سرنوشت بدتری خواهند داشت پس در جاده‌ها به راه می‌افتند شاید غربی‌ها به آن‌ها پناه دهند.

100 سال سیاست و فرهنگ و اقتصاد خاورمیانه این نتیجه را داشته است. آواره‌های سرگردان در خیابان‌ها و ایستگاه‌ها که بچه‌ها و کیسه دار و ندارشان را با خود می‌کشند سمبل افتخارات خاورمیانه هستند. 100 سال قبل خیلی از متفکران و مبارزان ادعا می‌کردند که اگر آنچه می‌خواهند اتفاق بیفتند خاورمیانه بهشتی خواهد شد که از غرب جلو خواهد زد. هر کس از آن‌ها که دستی به قدرت رساند هرچه می‌خواست انجام داد و نتیجه چیزی است که امروز می‌بینیم.

وقتی کشور‌های جدید با نقشه‌کشی استعمارگران مهاجم ساخته شدند خیلی‌ها ادعای نظریه پردازی کردند و مدعی شدند که هم غرب را می‌شناسند و هم خودشان را ولی هیچ یک از این نظریه‌ها نتیجه‌ مفیدی نداشت. پادشاهانی که از عثمانی باقی‌مانده بودند با کودتا سرنگون شدند و ژنرال‌ها جایشان را گرفتند. آن‌ها هم با کودتا جای خود را به نفر بعدی دادند و تاج و تخت ملک فیصل بغداد به عبدالکریم قاسم و حسن البکر و صدام حسین رسید.

در این جهان گروهی غرب گرا شدند؛ گروهی ملی گرا شدند و گروهی سنت‌گرا ماندند. عده‌ای پیشرفت و سنت را با هم ترکیب کردند. عده‌ای کمونیست را آوردند و بقیه آن را با سنت ترکیب کردند. دسته آخر کمونیسم و سنت و ملی‌گرایی را مخلوط کردند و «بعث» را ساختند. بعد از آن گروهی در مصر و لبنان و پاکستان و دیگر کشور‌های خاورمیانه گفتند که باید به خویشتن برگردیم و خودمان را پیدا کنیم ولی چه خویشتنی؟ ما چه میراث قابل عرضه‌ای در بازار پیشرفت دنیا داریم. دانشمندانی که در زمان خود طرد شده و تکفیر شده بودند؟ اندیشمندانی که به جای کشف جهان سرگرم کشف دنیای درون خود شدند؟ شاعرانی که دیوان‌های ضخیم برای نصیحت کردن دیگران و دوری گزیدن از دنیا سروده‌اند؟ کدامیک از این‌ها در صنعت تولید و مصرف دنیا ارزشی دارد؟ کدام تلاش سیاسی و اقتصادی کشور‌های خاورمیانه که ثروتی در جهان به همراه آورده، بر گرفته از فرهنگ بومی بوده است؟

متفکران سیاسی خاورمیانه هم به اندازه حاکمان سردرگم هستند. مصر مرکز اولین اندیشه‌های بزرگ بود. راه حل‌هایی که محمد عبده و سید قطب و حسن البنا ادعا می‌کردند برای نجات ملت خود یافته‌اند به اخوان المسلین رسید که 80 سال نظریه پردازی و مبارزه کرد اما یک سال هم نتوانست حکومت کند. محصول سال‌ها تفکر و تعمق و تدبر این بود که اکنون مبارک تبرئه و سران اخوان به اعدام محکوم شده‌اند.

امسال دقیقا یک قرن از جنگ گالیپولی بین انگلیس استعمارگر و عثمانی رو به انقراض می‌گذرد جنگی که فرمانده آن بعدا بنیانگذار ترکیه شد. اولین تلاش کشور‌های خاورمیانه ملت سازی بود که به نتیجه نرسید و در حد قبیله‌‌ها و عشیره‌ها باقی ماند. مرز‌های روی نقشه‌ها و اعتبار پایتخت‌ها هنوز هم مورد مناقشه است. آخرین تلاش بهار عربی بود که به دولت اسلامی عراق و شام واگذار شد. حالا خادم الحرمین سعودی در حال بمباران یمن است، اعضای حزب عدالت و توسعه ترکیه از نفس افتاده‌اند، قدرت در پاکستان فقط با زور جابه جا می‌شود و افغانستان از طالبان رها نمی‌شود.

نظریه پردازان خاورمیانه چون از خیالات خودشان به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدند و حاضر نبودند بپذیرند که دلیل عقب‌ماندگی ما، خودمان هستیم هر ناکامی و شکستی را به توطئه غربی‌ها نسبت می‌دادند. از عامی‌ترین مردم تا بالاترین مقام‌های سیاسی مطمئن بودند که انگلیسی‌ها عامل همه بدبختی‌ها هستند اما الان تونلی که از قاره اروپا به انگلیس می‌رود پرتردد ترین مسیر مهاجرت مردمی است که از جهنم خاورمیانه می‌گریزند.

روزنامه روزان 9 شهریور 94


 
 
سنگ‌های چاپ سنگی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
 

 

سنگ‌های چاپ سنگی

 

محمد سرابی

 

هزاران صفحه کتاب و روزنامه و اعلامیه با استفاده از چاپ سنگی در ایران منتشر شده و برای هر صفحه آن یک لوح سنگی ساخته و به کار گرفته شده است اما عجیب اینکه امروزه حتی یکی از این صفحه‌های سنگی هم پیدا نمی‌شود.

چاپ سنگی برای مدتی بسیار طولانی اصلی‌ترین روش انتشار در ایران بود. در دوران فتحعلی‌شاه این صنعت از روسیه به ایران آورده شد و به سرعت مورد توجه قرار گرفت. ابتدا کتاب‌های مذهبی و بعد کتاب‌های ادبی به تعداد زیاد چاپ شدند سپس آثار تاریخی مورد توجه قرار گرفتند و چاپخانه‌های زیادی در شهر‌های بزرگ شروع به کار کردند این همان زمانی بود که ایرانیان با توسعه صنعتی اروپا آشنا می‌شدند و درباریان و ثروتمندان در سفر به این کشور‌ها صنعت چاپ و گسترش باسوادی را راهی برای بهتر کردن شرایط کشور می‌دانستند. ابزاری که می‌توانست در این میان مفید باشد دستگاه چاپ بود. تاقبل از آن کتاب‌ها به صورت رونویسی تکثیر می‌شدند و در نتیجه کمیاب و نایاب بودند اما چاپ سنگی سرعت و تعداد صفحه‌ها را به جایی رساند که انتشار روزنامه هم با آن ممکن شد. چاپ به جز تولید انبوه امتیازی داشت که طرفداران آن را زیاد می‌کرد و حتی زمانی که چاپ سربی هم به ایران راه پیدا کرد تا مدت‌های طولانی نتوانست جای چاپ سنگی را بگیرد. امتیاز چاپ سنگی زیبایی‌ خطوطش بود چشم ایرانیان که به خطوط نستعلیق نوشته‌ها و کش و قوس کتیبه و کاشی‌کاری‌ها عادت داشت زیبایی حروف خطاطی شده چاپ سنگی را درک می‌کرد. خوشنویسان ماهر این عبارات را می‌نوشتند و با تذهیب و تحشیه زینت داده می‌شد. معدودی تصاویر هم به این کتاب‌ها اضافه می‌شد که زیبایی‌ آن‌ها را بیشتر می‌کرد. وسایل و موادی که برای چاپ سنگی به کار می‌رفت همه در داخل ایران ساخته می‌شد. کار چاپ صنعتی بزرگ و تخصصی به حساب میامد و هر قسمت از کار‌های یک چاپخانه سنگی برای خود استادی صاحب فن داشت زیرا صفحه‌های که دست آخر بیرون میامد با یک اشتباه و کم و زیاد شدن جوهر و حتی تنظیم نادرست کاغذ شکل خود را از دست می‌دادند. این کتاب‌ها اکنون اگرچه قدیمی‌شده اند اما کمیاب نیستند آنقدر که در بعضی‌ خانه‌ها هم می‌شود کتاب‌های چاپ سنگی را پیدا کرد. مخصوصا اگر  کسی از اهل خانواده به کتاب‌های جلد چرمی علاقه‌مند باشد. کتاب‌فروشی‌های بزرگ هم که کتاب‌های دست دوم می‌فروشند کتاب چاپ سنگی کم ندارند. طبیعی است که کتاب‌های ماندگار تر از سنگ‌های « نگاتیو» باشند اما چرا همه سنگ‌ها و ابزار و لوازم استفاده از آن‌ها از بین رفته‌اند؟ آن هم در حالی که کشور‌هایی که این صنعت را از آن‌‌ها وارد کردیم اکنون موزه‌های کامل صنعت چاپ دارند.

ما در موزه‌ها می‌توانیم آثار باقی‌مانده از تاریخ باستان و قرن‌های دور را ببینیم و برای کسب افتخار از لوح‌های خط میخی یاد کنیم اما نمونه میراثی که در فاصله یک تا دو قرن قبل داشتیم کاملا از میان رفته است. این انهدام آنقدر فراگیر و دقیق بوده است که تقریبا هیچ یک از سنگ‌هایی که زمانی صد‌ها صفحه از روی ‌آن‌ها چاپ شده بود باقی نمانده است. ممکن است برخورد ما با آنچه که امروز در اختیار داریم هم همینطور باشد چنانکه یک قرن بعد به دنبال چیزی بگردیم که امروز فراوان و در دسترس است.

یکشنبه 8 شهریور 94

روزنامه همشهری صفحه 16


 
 
کتاب زندگی نو نوشته اورهان پاموک
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
 

 

کتاب و شناسنامه

نگاهی به کتاب «زندگی نو» نوشته اورهان پاموک

 

محمد سرابی

کتاب‌های زیادی می‌توانند در زمان خواندن بر ما تاثیر بگذارند اما پس از مدتی این تاثیر گذاری از بین می‌رود حتی اگر با یک اثر کاملا جامع و کامل که مدعی شرح و بیان همه جزییات زندگی است روبرو باشیم باز هم نمی‌شود به ادامه یافتن تاثیر آن امیدوار بود. البته کتاب‌هایی هم هستند که زندگی روزمره خوانندگانشان را به هم می‌ریزند و آن‌ها را از مسیری که همیشه در حال گذران آن بودند دور می‌کنند. کتاب‌هایی که او را به کشف آنچه که می‌خواهد و به آن علاقه دارد وادار می‌کنند. «اورهان پاموک» در اولین جمله رمان « زندگی نو » درباره کتابی می‌نویسد که زندگیش را دگرگون کرده است. کتابی که از صفحاتش نور می‌تابد.

http://www.nobelprize.org/nobel_prizes/literature/laureates/2006/pamuk.jpg

زندگی نو را نشر «ققنوس» با ترجمه « ارسلان فصیحی» منتشر کرده است. نثر پاموک در این کتاب هم مانند دیگر آثارش تصویری و جزئی است. در هرجا که ممکن است تمام اشیای اطراف از خانه و کوچه و مبلمان و نقاشی‌های روی دیوار تا شکل اتوبوس و ظرف آب‌نبات را توصیف کرده است. داستان در ترکیه‌ای روی می‌دهد که درگیر برخورد دو فرهنگ است و کسانی که در مقابل این اتفاق موضع‌های متضادی گرفته‌اند. رمان اگرچه ساده شروع می‌شود اما آشنایی راوی با دختری به نام جانان و دنبال کردن و همراهی او ماجرایی را می‌سازد که شخصیت‌های بعدی را هم وارد می‌کند. رها کردن خانه مادری و ضعف در شناختن جهان اطراف شخصیت راوی را هرچه بیشتر به کتاب‌هایی که می‌خواند وابسته می‌کند. کسانی که برای او آشنا هستند هم هریک داستانی دارند که گاهی به حوادث مرگبار ختم می‌شود. سیر و سلوک در جهان پاموک چندان هم بدون برخورد نیست و خشونت که برای برخی اتفاقی است برای برخی یک شیوه کاری به شمار می‌رود. دل‌مشغولی پاموک در آثارش فرهنگ‌های گوناگون غربی و شرقی است که بنا به شرایط جغرافیایی در ترکیه بیش از دیگر نقاط خاورمیانه بروز می‌‌‌کند. اگرچه فرهنگ امروز ترکیه هم در همین شرایط شکل گرفته اما این هراس وجود دارد که این داشته‌های فرهنگی هم در هجوم‌ مکرر غرب از میان برود همچنان که راوی درباره هویتش و حتی شناسنامه اش چنین احساسی دارد.

روزنامه اعتماد ضمیمه کرگدن 25

3 شهریور 94

http://static.guim.co.uk/sys-images/Guardian/Pix/pictures/2012/4/27/1335524147446/Orhan-Pamuks-Museum-of-In-006.jpg