محمد سرابی

www.msarabi.com

 
گفت‌و گو با بهداد سلیمی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
 
گفت‌و گوی دوچرخه با بهداد سلیمی، قهرمان وزنه‌برداری المپیک

روزی ۸ ساعت تمرین برای طلای ریو!

محمد سرابی

وزنه‌برداری، مسابقه‌دادن انسان با فولاد سرد است و برای این کار باید قدرت خیلی زیادی را در تمام بدن ذخیره و در یک لحظه آزاد کرد.

آن هم در لحظه‌ای که هزاران نفر مستقیم به ورزشکار نگاه می‌کنند و منتظر پیروزی او هستند. فکر می‌کنید قلب یک وزنه‌بردار، وقتی که دستانش میله‌ی هالتر را لمس می‌کند، با چه سرعتی می‌‌زند؟ هرچند این روزها وزنه‌برداران ملی‌پوش کشور در حال تمرین ‌هستند، با همکاری روابط‌عمومی فدراسیون وزنه‌برداری، می‌توانیم درست بعد از تمرین نوبت صبح، با برنده‌ی مدال طلای وزنه‌برداری المپیک، یعنی بهداد سلیمی به گفت‌وگو بنشینیم.

راست می‌گویند که وزنه‌برداری قد را کوتاه می‌کند؟

نه. من در 13 سالگی که می‌خواستم این رشته را شروع کنم 130 سانتی‌متر قد داشتم و حالا بعد از همه‌ی این سال‌ها که تمرین ‌کردم و هالتر ‌زدم قدم 197 سانتی‌متر شده‌. اگر قرار بود هالترزدن و کار‌کردن با وزنه قد را کوتاه کند که من نباید رشد می‌کردم. برای همین فکر نمی‌‌کنم ارتباط زیادی داشته باشد. بیش‌تر به ژنتیک مربوط است. البته چون بعضی از پیشکسوتان این رشته که قهرمان‌های قبلی بدنسازی بودند مانند آقای محمود نصیری، قد کوتاهی داشتند، مردم فکر می‌کردند به‌خاطر تمرین‌های وزنه‌برداری این اتفاق افتاده است.


 
 
ژوپیتر و ماتریکس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

ژوپیتر و ماتریکس

محمد سرابی

بزرگترین سیاره منظومه شمسی نه از خاک و نه از سنگ ساخته شده است. مشتری یا ژوپیتر از گاز و بخار و مایع گردان و پر آشوبی تشکیل شده و شاید بشود تصور کرد خدایان اساطیری که زمانی در قله‌کوه‌های بلند ساکن بودند الان در عمق این ابر‌های قرمز زندگی می‌کنند.

فیلم صعود به مشتری Jupiter Ascending 2015 که به فارسی ژوپیتر بالارونده هم ترجمه شده است همین ایده خیالی را مطرح می‌کند. آخرین اثر واچفسکی‌ها چیزی بین سه گانه مشهور متعلق به خود آن‌ها ماتریکس و مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان ( باز هم با ترجمه فارسی جنگ‌های ستاره‌‌ای) جرج لوکاس است.

آثاری از بن مایه ماتریکس را می‌‌توان در این فیلم پیدا کرد. وجود جهان موازی با جهان عادی و روزمره انسان‌ها، امکان ارتباط انسانی که زندگی و شغل عادی دارد با دنیای پر از جنگ و رقابت دیگر و درگیری بدنی و سلاح‌های عجیبی که به کار گرفته می‌شوند.

در ژوپیتر صعود کننده باز هم آدم‌هایی که فکر می‌کنند زندگی عادی دارند محصولات مزرعه موجوداتی برتر هستند اما این ماجرا مانند ماتریکس به شکل معما گونه طرح نمی‌شود. در قسمت اول ماتریکس زمان قابل توجهی صرف شد تا شخصیت نیو پی به معمای اصلی ببرد و جزئیات حتی تا آخر فیلم هم حل نشده بود. در ژوپیتر صعود کننده معمای خاصی در بین نیست و شرایط به سرعت شرح داده شد.

انتقادی که به ژوپیتر بالارونده می‌شود چند پاره بودن شکل فیلم است. زمانی که ژوپیتر جونز در حال دریافت عنوان سلطنتی است با طنز عروسکی روبرو هستیم. بخش‌هایی از فیلم شبیه ژانر وسترن است که در آن شخصیت زن ماجرا نیاز به کمک یکه سوار دارد و دائم هم از جایی سقوط می‌کند! هجوم کین وایز برای شکستن سپر دفاعی قصر تیتوس آبراساکس، یادآور تعقیب و گریز‌ در فیلم‌های اول جنگ ستارگان است و صحنه جنگ در قرارگاه بالم آبراساکس به فیلم‌های استیم پانک Steampunk بیشتر شباهت داشت. آثار دیگر واچفسکی‌ها مانند مسابقه سرعت یا اطلس ابر از انسجام بیشتری بهره مند بود اما به نظر می‌رسد تلاش برای تجاری کردن فیلم باعث تسط جلوه‌های ویژه بر یکدستی فضا شده است.

از طرف دیگر نمی‌توان فیلم را چندان علمی - تخیلی دانست زیرا جنبه علمی آن از قدرت کافی بهره ندارد. کسانی که داستان فولکور اروپایی دیو و دلبر را مثال می‌زنند، در کلیسا‌های قدیمی با نشان حلقه روی انگشت دست چپ ازدواج می‌‌کنند، لباس شب می‌پوشند و برای امواتشان شمع روشن می‌کنند به جای اینکه موجوداتی برتر و مسلط به کهکشان جلوه کنند شبیه انسان‌هایی مهاجر به فضا میایند. صحنه‌های درگیری طوری ساخته شده است که نیاز به پخش روی پرده‌های وسیع دارد و بازماندن پایان فیلم و زنده ماندن شخصیت‌های اصلی نشان می‌دهد که می‌توانیم در انتظار قسمت‌های بعدی ژوپیتر باشیم. شاید این قسمت‌ها نقاط ضعف این فیلم را تکرار نکرده باشند.

روزنامه روزان 29 اردیبهشت 94


 
 
شاعری در دربار
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

شاعری در دربار

 

محمد سرابی

در دیوان‌های شعر قدیمی، حدود صفحه‌های 3 و 4 یک صفحه به مدح حاکم اختصاص پیدا کرده است. معمولا این حاکم که اغلب اوقات ناشناخته است قرار بود بابت این کتاب شعر دستمزدی بپردازد و کتاب را به گنجینه کتابخانه‌اش اضافه کند. این اتفاق زمانی می‌افتاد که سلسله‌ای از حاکمان اهل ادب و هنر باشد و این علاقه را در فرزندان خود پرورش دهند یا اینکه وزیر و درباریان بخواهند از هنرمندان حمایت کنند و به همین انگیزه توجه حاکم را به حمایت از شاعران و نویسندگان جلب کنند. زندگی کردن در چنین زمانه‌ای خوشبختی به شمار میامد زیرا پیش آمده بودکه در سال‌های طولانی سلسله‌های جنگجو و بی‌سواد به قدرت می‌رسیدند و به جز شمشیر زدن و به دندان کشیدن گوشت کباب چیز دیگری نمی‌فهمیدند. البته باز هم نوشتن در مدح حاکم از رواج نمی‌افتاد زیرا ممکن بود زمانی برسد که شاعر از آزار و اذیت او در امان نگه دارد.

 

کتاب نوشتن در کشور ما هیچ گاه شغل اصلی یک طبقه اجتماعی نبوده و درآمدی نداشته است تا گروهی به نام نویسندگان ساخته شوند بتوانند از این راه زندگی کنند. برای اینکه نهادی با کارکرد «نوشتن» پدید بیاید باید نسل‌های متمادی تا چند قرن در این حرفه مشغول کار باشند و ذخایر خود را پیوسته برای آیندگان به جا بگذارند. نویسندگان قدیمی یا ثروتی خانوادگی داشتند یا اینکه در سمتی مشغول به کار بودند که فرصتی برای تحصیل و دسترسی به منابع نوشتاری پیشینیان فراهم می‌کرد. معدودی هم از نویسندگان بودند که حرفه دیگری برای معاش فراهم کرده بودند اما جاذبه کتاب آن‌‌ها را وادار کرده بود که اوقاتی را برای خواندن و نوشتن اختصاص دهند. بعد از آمدن چاپ سنگی و سربی و ژلاتینی هم این شرایط چندان تغییر نکرد. حتی زمانی که سواد آموزی بیشتر شد انتظار می‌رفت با بیشتر شدن جمعیت کتابخوان نوشتن تبدیل به یک حرفه تمام وقت برای گروه بزرگی از مردم شود. زمانی که موج‌های تحصیلات دانشگاهی پشت سر هم رسیدند و نسل جوان عمر جوانی خود را برای کسب مدارک علمی صرف کرد باز هم خیال این بود که میزان مطالعه از نوع غیر درسی بیشتر شود. تغییرات و تحولات اجتماعی و سیاسی هم برای مدتی کوتاهی توانست تیراژ کتاب را دگرگون کند اما هیچ کدام این‌ها باعث نشد که بازار ماندگار کتاب شکل بگیرد و بیش از یک نسل دوام داشته باشد. با رشد فناوری عناوین کتاب‌ها و سرعت چاپ و صحافی و توزیع بیشتر شد، کتابخانه‌ها در درسترس عموم قرار گرفت و نشریات و رسانه‌های راه‌هایی برای انتقال دانش مکتوب در کنار کتاب‌های فراهم کردند اما هنوز هم نویسندگان و شاعران نمی‌توانند به این شغل اکتفا کنند و تقریبا تمام آن‌ها حرفه دیگری دارند تا توان زندگی کردن در شهر‌ها را داشته باشند. امروز زمانی که خبر از کارافتادگی انتشاراتی‌ها و فروشگاه‌های کتاب می‌رسد نمایشگاه‌ کتاب جمعیت زیادی را به طرف خود می‌کشاند و تناقض جالبی را به‌وجود می‌آورد. زمانی که بزرگترین پدیده فرهنگی برگزاری یک گردهمایی کشوری کتاب است و تیراژها یکسره پایین میایند می‌شود فهمید که بیشتر شدن باسوادان و بالا رفتن سطح تحصیلات عالی با عادت به مطالعه ارتباط مستقیم ندارد.

 

معمولا خوانندگانی که می‌خواهند از اشعار قدیمی فیض ببرند و قصد تحقیق تاریخی درباره سلسله‌های گوناگون را ندارند از صفحه مدح حاکم به سرعت می‌گذرند تا زودتر به محتوای اصلی کتاب برسند. احتمالا خود شاعر هم برای سرودن این چند بیت شعر وقت زیادی نگذاشته است.

روزنامه همشهری 27 اردیبهشت 94


 
 
فلاشا، قبیله گم شده
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

فلاشا، قبیله گم شده

محمد سرابی

یهودیان سیاهپوست از جالب‌ترین پدیده‌های مذهبی هستند. امروز که دولت آمریکا با اعتراض گسترده سیاهپوستان به خشونت پلیس و قتل متهمان بی‌دفاع در خیابان مواجه شده‌ رژیم نژادپرست صهیونیستی هم در سوی دیگر جهان دست به سرکوب اقلیت سیاهپوست «فلاشا» زده است.

اشکنازی‌ها، سفاردی‌ها، میزراحی‌ها که اقوام اصلی یهودی را می‌سازند، اگرچه بر اساس منشا خود از موطلایی‌های اروپایی تا مو‌سیاه‌های خاورمیانه‌ای تفاوت دارند اما همه سفیدپوست و اندکی شبیه به هم هستند. قبل از تشکیل رژیم صهیونیستی هم اختلاف‌هایی میان اقوام مختلف یهودی وجود داشت که پیروان دیگر ادیان چندان از آن با خبر نمی‌شدند اما بعد از ساخته شدن این رژیم اختلافات شکل دیگری گرفت و به طور مشخص میان اشکنازی‌ها و سفاردی‌های بروز کرد.

یهودیان فلاشا یا فلاخا Falasha که از آن‌ها با نام Beta Israel هم اسم برده می‌شود اهل اتیوپی هستند. بیشتر اعضای این گروه مذهبی بسیار کوچک به سرزمین‌های تحت حکومت رژیم تل آویو مهاجرت کردند به امید اینکه در آن شرایط زندگی بهتری داشته باشند اما از همان زمان ورود متوجه دشواری زندگی در نظام صهیونیستی و نابرابری بین خود و دیگران شدند.

بنا به قول رایج، دین یهودیت تفاوت جدی با دو دین دیگر ابراهیمی دارد. کسی نمی‌تواند یهودی شود بلکه باید یهودی به دنیا بیاید و بر این اساس باید تمام یهودیان فعلی جهان نسبی از بنی اسراییل داشته باشند و از آنجا که بنی اسراییل سفید پوست بودند فرزندان آن‌ها نمی‌توانند کاملا سیاهپوست باشند. البته ادعای متعددی درباره منشا این قوم وجود دارد که معتبر ترین آن‌ نسل یهودیان اتیوپی را از قبیله‌های گمشده بنی‌اسراییل می‌داند. گروه‌های کوچکی از یهودیان سیاهپوست در آمریکا هم زندگی می‌کنند اما همکیشان‌ آن‌ها در یهودی بودنشان تردید دارند.

روزنامه روزان 23 اردیبهشت 94


 
 
در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی - ایوان کلیما
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

کتاب «در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی» اثر «ایوان کلیما»

 

در انتظار گرگ و میش

 

محمد سرابی

 

وقتی امید از زندگی کسی رفته باشد چه فرقی می‌کند که در انتظار نور باشد یا ظلمات ؟  در کتاب «در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی» اثر «ایوان کلیما» زندگی هنرمندی را در بلوک شرق می‌خوانیم که درگیر فعالیت در چهارچوب‌های نظامی خودکامه است. هنرمند برای تلویزیون دولتی کار می‌‌کند و باید از تظاهرات ضد دولتی طوری فیلم‌برداری کند که قابل پخش باشد. کاری که ممکن نیست و او هم میلی به انجام آن ندارد.

راوی که جوانی خود را پشت سر گذاشته مردی تنها است و دیگر کسانی که با آن‌ها تماس دارد هم کمابیش با همین وضعیت زندگی می‌کنند. معدود افرادی که کار یا خانواده دارند هم تصور روشنی از آینده خود ندارند. احتمالا این اتمسفر افسرده کننده نمادی از فضای پس از  بهار پراگ است که بر تمام هنرمندان چک در نسل کلیما تاثیر گذاشته بود. داستان‌های موازی دیگری هم روایت می‌شوند که مردی مجرم و همینطور دیکتاتور حاکم را نشان می‌دهد. دیکتاتور پیر هم به همه چیز بدبین است و تصور‌ می‌کند که خائنان اطرافش را گرفته‌اند.

در بخشی از رمان فیلمبردار برای ماموریتی دیگر به سراغ صنایع اسلحه سازی می‌رود و متوجه می‌شود ساختمان کارخانه مهمات سازی طوری ساخته شده است که سقف آن سبک و قابل تعویض باشد زیرا انفجار‌های خارج از کنترل متعدد اتفاق می‌افتد و کارگران را به کشتن می‌دهد. مسئولان کارخانه که در یک نظام سوسیالیستی شعار حمایت از کارگران را می‌دهند به جای بهبود تولید و تامین ایمنی کاری، سقف را به شکلی ساخته‌اند که از جا کنده شود و موج انفجار را خنثی کند تا دیوار‌ها و تجهیزات اصلی باقی بمانند و با کمی تعمیر دوباره شروع به کار کنند. کارگران هم این را می‌دانند و بدون هیچ اعتراضی به کار ادامه می‌دهند. راوی این کارخانه را به عنوان نمادی از کشوری که در آن زندگی می‌‌کند، نشان می‌دهد. در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی را انتشارات «آگه» با ترجمه «فروغ پوریاوری» منتشر کرده است. اگر کتاب را به دست آوردید این را هم مدنظر داشته باشید که تاریخ اولین انتشار آن چند سال پس از فروپاشی بلوک شرق است.

روزنامه اعتماد 22 اردیبهشت 94 - ضمیمه کرگدن

 


 
 
همه چیز سمی نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

همه چیز سمی نیست

 

محمد سرابی

 

بهترین راه انتقال سرب به درون بدن همین کاری ‌است که ما انجام می‌دهیم. ترکیبات سرب را به بنزین اضافه می‌کنیم تا بهتر بسوزد و با آتش‌گرفتن نامنظم کار موتور را دچار اختلال نکند اما سرب بعد از اینکه به حرکت خودرو‌ها کمک کرد با دود بیرون میاید و با هوایی که نفس می‌کشیم مخلوط می‌شود. موقعی که غبار سرب وارد ریه و بعد از آن خون می‌شود اختلال در کار بدن را انجام می‌دهد. اگر مقداری سربی که جذب بده شده‌ است کم باشد اتفاقی نمی‌افتد ولی با نفس کشیدن در هوایی که پر از دود سرب باشد بیمار‌ها شروع می‌شوند اما سرب که سم نیست پس چطور بدن را مسموم می‌کند؟

نمی‌شود دقیقا گفت که چه‌ عادت‌هایی زیان‌بار هستند زیرا گروه بزرگی از مردم با آن‌ها زندگی می‌کنند و سبک‌های زندگی آنقدر متنوع و گسترده‌ شده‌اند که هرکس برای خودش روشی دارد و آن را درست می‌داند. کم تحرکی بیماری‌زا است اما در شهر‌های بزرگ استفاده دائم از خودرو برای هر مسافت کوتاه و لم دادن روی مبل برای ساعت‌های طولانی عادی است. دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن ساعت کاری بدن را به هم می‌زند اما افراد زیادی تا نیمه شب بیدار هستند و اگر روز تعطیلی پیدا کنند خواب شب را با بالاآمدن آفتاب هم ادامه می‌دهند. اضافه وزن اندام‌های مختلف بدن را ضعیف می‌‌کند و به قلب و استخوان‌ها فشار میاورد اما تعداد کسانی که با گذر کردن از سن جوانی به ذخیره چربی می‌پردازند، افزایش پیدا کرده است. گوش دادن به موسیقی با صدای بلند یا در معرض هر نوع سر و صدای بیش از اندازه قرار گرفتن بر تمرکز ذهن تاثیر می‌گذارد. تماشای بیش از حد تلویزیون در دراز مدت بر اعصاب و پس از آن بر کیفیت روانی زندگی تاثیر می‌گذارد. وقت گذرانی در شبکه‌های اجتماعی ارتباطات انسانی را دگرگون می‌کند. اما این‌ها همه بخش جدا نشدنی از زندگی روزمره ما هستند. چند وعده غذای چرب برای شام یا تماشای پشت سرهم قسمت‌های بی‌انتهای یک سریال که ضرری ندارد. اگر قرار بود با این عادت‌ها کسی بیمار شود که تا حالا تلفات زیادی درست شده بود.

فرهنگی که روابط انسانی خود را بر اساس آن تنظیم می‌کنیم به دلیلی تغییراتی که هرسال شتاب بیشتری می‌گیرد نیاز به بازبینی دائمی دارد تا جدید تر و کار‌آمدتر شود. محصولاتی که برای تغذیه ذهنی و روحی مصرف می‌کنیم و سرگرمی‌هایی که به ما معرفی می‌شود یا خودمان به دنبالش هستیم هم بخشی از زندگی هستند. اما ظرفیت ما برای مصرف کردن هر کالای مادی و معنوی محدود است و هر وقت که به سراغ یکی برویم یکی دیگر را از دست خواهیم داد.

سرب سمی نیست و یکی از فلزات عادی محسوب می‌شود که از معدن استخراج شده و به کارخانه‌های صنعتی می‌رود اما خاصیتی دارد که می‌تواند بیماری‌های زیادی ایجاد کند. بدن ما به عناصری مانند آهن، کلسیم، روی و مواد دیگر احتیاج دارد. سرب در طول سال‌های طولانی به تدریج جای این مواد را می‌گیرد و نمی‌گذارد کار اصلی خودشان را انجام بدهند. کمبود آهن خون را و کمبود کلسیم استخوان را ضعیف می‌کند و بعد از مدتی بیماری‌ها شروع می‌شوند. در گذشته به همین دلیل نمی‌فهمیدند که سرب چرا سم نیست اما مسموم می‌کند. سرب جایگزین موادی می‌شود که برای حفظ سلامتی به آن‌ها نیاز داریم. شیوه زندگی جدید ما غلط نیست اما ممکن است جایگزین روش سالم زیستن شود.

روزنامه همشهری 16 اردیبهشت 94


 
 
رایش چهارم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 

رایش چهارم

 

محمد سرابی

 

مخالفان گونترگراس در تجمع‌هایشان دو حرف آخر نام خانوادگی او را که به دو s ختم می‌شد به صورت نشان اس اس، واحد نظامی آلمان نازی می‌نوشتند. گراس می‌دانست که سابقه عضویت او در ارتش نازی چقدر روی خوانندگان کتاب‌هایش می‌گذارد و مخصوصا داوران جایزه‌های ادبی را از انتخاب کتاب‌هایش منصرف می‌کند. کتاب‌های گراس موضعی ضد جنگ دارند اما او تا چند سال بعد از گرفتن نوبل ادبیات این راز را که زمانی به عنوان سرباز هیتلر خدمت کرده است مخفی‌ کرد. زمانی که در زندگی‌نامه‌اش نوشت در جوانی نازی بوده است و موقعی که در یک شعر به فعالیت‌های نظامی  اسراییل طعنه زد همان واکنش‌هایی را دید که انتظار داشت.

البته گراس آخرین نازی نبود. اسکار گرونینگ 93 ساله احتمالا باید آخرین کسی باشد که مستقیما متهم به دست داشتن در کشتار آشویتس است. خودش می‌گوید در آشویتس فقط حسابدار بوده و حساب لوازم شخصی باقیمانده از قربانیان را نگه می‌داشته اما متم است که در کشتن 300 هزار نفر نقش داشته است. گرونینگ یک بار دیگر همه به دلیل حضور در آشویتس به دادگاه فراخوانده شد اما اتهام او اثبات نشده بود. اشتباه گرونینگ این بود که فکر می‌کرد ماجرا تمام شده است بنابراین در مصاحبه با بی بی سی گفته بود که در زمان اعدام‌های زندانیان در آنجا بوده و همه چیز را دیده است. او این حرف را برای اثبات هلوکاست زده بود اما مصاحبه او در مجموعه تلویزیونی مستند آشوویتس، نازی‌ها و راه‌‎حل نهایی استفاده شد و حالا همین اعتراف به صورت مدرکی علیه او در آمده است.

بعضی‌های هم از اینکه شبیه نازی‌ها باشند ناراضی نیستند. از گروه پگیدا Pegida در آلمان که علیه مهاجران خاورمیانه‌ای فعالیت می‌کند و تا حالا سابقه خشونت نداشته‌اند تا حزب طلوع طلایی یونان که به وضوح نشانه‌های مشابه نژاد پرستان دارند همه می‌توانند نشانه‌ای از احیای دوباره نازیسم باشند. این ‌ها همه در صورتی است که به رایش چهارم و ادامه یافتن مرام نازی‌ها پس از سقوط برلین عقیده نداشته باشیم.  کسانی که رایش چهارم را باور دارند رد پای نازی‌ها را در نظام سیاسی اقتصادی امروز و حتی در حوادثی مانند انفجار آمیا دنبال می‌کنند.

عجیب نیست که در سال 2015 و حالا که 70 سال از پایان جنگ جهانی دوم می‌گذرد نظریه مرگبار نازیسم هنوز هم جلب توجه می‌کند؟

روزنامه روزان 15 اردیبهشت 94

Follow Your Leader by Esonax


 
 
کتاب تاریخ مختصر اسطوره
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 

زمانی که جهان یک اسطوره بزرگ بود

 

کتاب تاریخ مختصر اسطوره

محمد سرابی

 

اسطوره را معمولا داستان های خیالی قدیمی می دانیم که به درد ساختن فیلم‌های هالیوودی یا بازی‌‌های رایانه‌ای‌ می‌خورد. دست بالا آن را بخشی از ادبیات و هنر باستانی به شمار میاوریم اما اسطوره زمانی تمام زندگی بشر بود چنانکه هرچه انجام می‌داد و هرچه که می‌دانست در قالب آن جای می‌گرفت. اسطوره‌ها از جهان دیگری صحبت می‌کنند که در کنار دنیای ما حضور دارد و هرچه که روی زمین می‌بینیم و می‌شنویم همتایی قوی‌تر و پایدار تر در آسمان دارد

«کارن آرمسترانگ» پژوهشگر ادیان در کتاب «تاریخ مختصر اسطوره» روایت کوتاهی از زندگی بشر را نقل می‌کند از زمانی که انسان‌ها در طبیعت زندگی می‌کردند و جهان را از دید یک قبیله کوچنده و شکارچی می‌دیدند. اسطوره‌ها در این دوران همه‌جا حضور داشتند.

«یکی از مشخصه‌های اسوره‌شناسی کهن سنگی حرمت گذاری فراوان انسان به حیواناتی است که ناگزیر است آنها را بکشد. شکار فعالیتی مقدس است که اضطراب بالایی دارد. آنها درباره انسان‌هایی که تبدیل به حیوان شده‌اند داستان‌هایی می‌گویند و کشتن یک حیوان را معادل کشتن یک انسان می‌دانند» صفحه 20

زمانی که بشر به کشاورزی پرداخت هم اسطوره‌ها حضور داشتند زیرا معمای بزرگ این بود که چگونه زمین خشک می‌تواند مادر همه گیاهانی باشد که رشد می‌کنند تا غذای انسان شوند. به همین دلیل است که در اسطوره‌های باستانی برای گیاهان هم خدایانی تعریف شده‌اند که هدیه‌ها یا مراسمی دارند و به باروری زمین کمک می‌کنند. یا اینطور که در روایت‌های آفرینش جهان می‌خوانیم شخصیت‌های مقدسی که پیکرشان به آب و خاک و گیاه تبدیل شد و در چرخه زندگی قرار گرفت. آرمستراگ در بخش‌های دیگر کتاب این را هم شرح می‌دهد که در دوران‌‌های متاخر چگونه اعتقاد به ادیان جدید و پس از آن رشد دانش دیدگاه بشر را به اسطوره عوض کرد. جهان اسطوره‌ها از انسان دورتر شد اما تلاش کرد به حیات خود ادامه دهد.

« اسطوره بود که به زندگی معنا می‌بخشید. از قرن شانزدهم به بعد شواهدی از نوعی نومیدی کرخت کننده را می‌بینیم و حسی از ناتوانی و خشم  در پی فروریختن اندیشه‌های اسطوره‌ای کهن و این‌که چیز تازه‌ای جای آن را نگرفته بود.» صفحه 86

بخش پایانی کتاب به آخرین اتفاقاتی که در مسیر زندگی اسطوره‌ها رخ داد اختصاص دارد و تا ابتدای قرن معاصر پیش می‌آید. زمانی که مردم مجبور بودند بین اعتقاد به علوم عقلانی و تجربی یا دانسته‌های محاسباتی و باورکردن جهانی که در آن نماد‌ها و داستان‌های باشکوه و رمزآمیز دائما جریان داشت یکی را انتخاب کنند.

کتاب تاریخ مختصر اسطوره با ترجمه عباس مخبر و  توسط انتشارات مرکز منتشر شده است. این کتاب مرور سریعی بر زندگی بشری است که زمانی در دنیایی کاملا آیین و مقدس زندگی می‌کرد و اکنون از آن دور مانده است.

روزنامه اعتماد – ضمیمه کرگدن – 15 اردیبهشت 94

 


 
 
جنون سرعت
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

جنون سرعت car driver speedy

محمد سرابی

از موقعی که تعداد دوربین‌های کنترل سرعت در بزرگراه‌ها بیشتر شدند یک شایعه مرگبار هم به بقیه شایعات مربوط به رانندگی اضافه شد که شاید به نظر دروغی عادی بیاید اما کمی جدی گرفتن آن ممکن است خطرناک باشد. به دلیل نقائص طراحی و ساخت بزرگراه‌ها در ایران و کیفیت پایین خودرو‌های تولید داخل این شایعه زیاد قابل آزمایش نیست اما در کشور‌های تولیدکننده خودرو‌های جدید و سازنده بزرگراه‌های شیک و تمیز جوانان راننده به هم می‌گفتند که اگر به محدوده دوربین کنترل سرعت رسیدند لازم نیست سرعت را کم کنند. اگر به جای این کار بتوانند با سرعت خیلی زیاد از مقابل دوربین بگذرند این دستگاه فرصت عکس گرفتن را پیدا نمی‌کند و در مدتی که دوربین سرعت را تشخیص می‌دهد تا وقتی که شاتر و فلاش به حرکت بیفتند، خودرو از کادر خارج شده است.

می‌گویند یکی از نکات طنز تمدن صنعتی این است که خودرو‌های پیشرفته ساخته می‌شوند که بسیار سریع هستند اما پلیس‌هایی هم به کار گماشته می‌شوند تا  مراقب باشند کسی از این سرعت استفاده نکند. طراحان ایمنی خودرو ها را نسل به نسل بهتر می کنند اما سرعت و قدرت آن ها هم بیشتر می شود و به همین خاطر است که وقتی تصادف می‌کنند باز هم مرگبار هستند. بدتر از آن هم اینکه خودرویی در کارخانه یا بعد از خرید در کار‌گاهی دستکاری شده باشد تا با قیمت کمتر توانایی بیشتری داشته باشد.

هرکسی که خودرو‌یی دارد حتما گیرکردن در ترافیک و جا ماندن بین انبوهی خودرو دیگر در ساعات مفید روز را تجربه کرده است اما همه نمی‌توانند تجربه سرعت زیاد را داشته باشند. یک دلیل این است که قطعات بعضی از خودرو‌های تازه از کارخانه در آمده آنقدر دقیق به هم پیوند داده شده ‌اند که اگر کمی سرعت بگیرند خود به خود شروع به اعلام خطر می‌کنند و راننده که تصور می‌کند همین الان چهارچوب شاسی و بدنه از هم می‌پاشد جرات نمی‌کند باز هم پدال را فشار دهد. اگر خودرو سالم و استاندارد باشد هم نمی‌شود بزرگراه طولانی و صافی با آسفالت نو پیدا کرد که مناسب سرعت گرفتن باشد. اگر همه این شرایط فراهم باشد رفتار بقیه رانندگانی که در بزرگراه‌ها حرکات عجیبی مانند دنده عقب رفت و پارک کردن انجام می‌دهند هشدار جدی برای این است که نباید بیشتر سرعت گرفت. حتی اگر شایعه شده باشد که در سرعت‌های بالا صدای تحسین را از بلندگوی خودرو شنیده می‌شود باز هم کسی نمی‌تواند عملا این صدا را بشنود همان موقع اطمینان داشته باشد که به سلامت پیاده خواهد شد.

بعضی از شهروندان زمانی‌که در شلوغی مترو و اتوبوس و بین انبوه مسافران دیگر گرفتار شده‌اند با بازی‌های روی گوشی تلفن همراه خودشان را سرگرم می‌کنند. روی یک صفحه کوچک خودرویی را که در بزرگراه حرکت می‌کند هدایت می‌کنید و از بقیه سبقت می‌گیرید. لاین عوض می‌کنید و همه را پشت سرمی‌گذارید. خودرویی که آن را کنترل می‌کنید هیچ وقت مشکل فنی پیدا نمی‌کند. بزرگراه هم یکدست و صاف است و همینطور امتیاز‌های بیشتر می‌گیرید و همه را پشت سر می‌گذارید. گروه بازی‌های رانندگی طرفداران زیادی دارد. اینجا کسانی که راننده هم نیستند می‌توانند مثل راننده‌های مسابقه از روی پل عبور کنند و کسی هم به اطراف پرت نشود و به درخت هم نزنند.

شایعه رد شدن از جلو دوربین کاملا غلط نیست. اما برای اینکه بتوان از جلو لنز دوربین‌های کنترل سرعت فرار کرد سرعت خودرو باید به اندازه مسابقات اتوموبیل‌رانی سرعت باشد تا در فاصله گرفتن عکس، پلاک عقب هم از کادر بیرون رفته باشد.

روزنامه همشهری 14 اردیبهشت 94


 
 
بئوولف، گرندل و اودین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

 بئوولف، گرندل و اودین

 http://www.old-engli.sh/news%20images/Beowulf_manuscript_detail.bmp

محمد سرابی

ادیان اسطوره‌ها را نقد و نسخ می‌کنند اما اسطوره‌ها درباره ادیان سکوت کرده ‌اند زیرا مدت‌ها پیش از آن‌ها به وجود آمده‌اند به همین دلیل نمی‌توان بئوولف را  یک اسطوره کامل دانست. بئوولف یک حماسه منظوم است که ریشه در باور‌های نوردیک دارد. اعتقاداتی که از فرهنگ عامیانه مردم شمال اروپا شکل گرفته است.

بئوولف قدیمی‌ترین متن کامل به زبان انگلیسی باستان است که ماجرای آن در دانمارک اتفاق می‌افتد. غولی به نام «گرندل» به مجلس جشن پادشاهی کوچک حمله می‌کند و تعداد زیادی از مردان را می‌کشد. پادشاه که «هروتگار» نام دارد در گذشته مبارزی دلاور بود اما اکنون مردی پیر و مست است که رعایایی روستایی و فقیر در ساحلی سرد و یخزده دارد. مردم او به مذهبی که به نام بزرگترین شخصیتش «اودین» خوانده می‌شود عقیده دارند و مانند تمام اهالی اسکاندیناوی از راه ماهیگیری، شکار و کشاورزی‌های ابتدایی روزگار می‌گذرانند. هروتگار از بئوولف جوان و مشهور کمک می‌خواهد و جنگجوی شکست ناپذیر با افرادش به نبرد با گرندل می‌روند. حماسه داستان این نبرد را با تفصیل فراوان تعریف می‌کند و اینکه گرندل چگونه به جنگاوران هجوم می‌برد و بئوولف او را تا مخفی‌گاه مادرگرندل که خود هیولایی دریایی است، تعقیب می‌کند. جنگ با مادر گرندل بخش دوم حماسه را می‌سازد و بخش سوم که سال‌ها بعد از این دو رخ می‌دهد جنگ شاه بئوولف با اژدهای در کشور خودش است.

در این میان رعایای هروتگار با پدیده دیگری هم روبرو هستند. دینی جدید از جنوب آمده و از ایمان و رستگاری می‌گوید و می‌خواهد جایگزین اعتقاد به اودین شود. دینی با نشان صلیب.

این رزمنامه بار‌ها برای ساخت فیلم و محصولات دیگری چون کمیک و گیم استفاده شده ولی به اندازه اسطوره‌های مشهور نوردیک شهرت پیدا نکرده است. ویژگی حماسه بئوولف دوربودن مکان وقوع داستان از محل زبان ثبت آن است. داستان در دانمارک و سوئد اتفاق می‌افتد اما متن به زبان انگلیسی است و احتمالا بین سال‌های 1000 تا 700 میلادی نوشته شده است. حماسه بیش از 3000 بیت دارد و درک آن برای کسانی که با انگلیسی امروزی آشنا هستند ممکن نیست تا جایی که به عنوان یک متن درسی بسیار دشوار در سطح‌ آکادمیک تدریس می‌شود.

روزنامه روزان 10 اردیبهشت 94

http://www.harpercollege.edu/~kneumann/grendel/beowulf1_10.jpg

http://www.badassoftheweek.com/beowulf1.jpg

http://www.blogofmanly.com/wp-content/uploads/2013/08/beowulf.jpg


 
 
زمان لرزه - کورت ونه گات
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

وقتی زمان می‌لرزد

 

محمد سرابی

 

زمان لرزه کمی خانوادگی‌تر از بقیه آثار کورت ونه گات است او در این کتاب بیشتر از همه به تبار آلمانی‌اش،‌ اعضای خانواده‌اش و دوستانی که با او بسیار نزدیک و صمیمی بوده‌اند اشاره می‌کند و نقل کردن از آدم‌ها و اتفاقاتی که برای آن‌ها یا خودش افتاده است را آنقدر تکه تکه ادامه می‌دهد که گاهی نمی‌شود فهمید کدامیک از شخصیت‌ها واقعی هستند و کار‌هایی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود را انجام داده‌اند.

« مادر من به ثروتمند‌بودن، داشتن پیشخدمت و حساب‌های اعتباری بی‌پایان، ضیافت‌های مفصل شام و سفر‌های درجه یک به اروپا معتاد بود. به همین خاطر می‌توان گفت که در دوران رکود اقتصادی علائم و عوارض ترک اعتیاد زجرش می‌داد»  صفحه 48

ماجرای اصلی داستان که بعد از خواندن بخش‌های اول مشخص می‌شود تغییر زمان است. بر اثر یک اتفاق زمان از  2001 به 1991 عقب می‌رود. این تغییر ممکن است خیلی جالب باشد ولی در ادامه می‌فهمیم که آدم‌ها در این مدت مجبور هستند تمام کار‌هایی که در 10 سال گذشته‌ ‌کرده‌اند را به همان ترتیب دوباره تکرار کنند و اختیاری برای عوض‌کردن آن‌ها ندارند. این کار خیلی اوقات دردناک است.

« پس از زمان لرزه فرانک از قبرش بیرون می‌آمد و دوباره مجبور می‌شد مغزش را در حضور همسر و سه فرزندش متلاشی کند» صفحه 53

 ونه گات تجربه ناخوشایندی از خدمت سربازی در جنگ جهانی دوم داشت که برداشت مستقیم از آن را در سلاخ‌خانه شماره پنج تصویر کرده است. اما در آثار دیگرش مانند زمان لرزه هم بازتاب‌های آن را نشان می‌دهد. اصل کلی بر این است که خطر جنگ و نابودی ناشی از سلاح‌های مرگبار جدید می‌تواند به همه مردم جهان نزدیک باشد.

« بعد از اینکه آمریکایی‌ها یک بمب روی هیروشیما و یکی هم روی ناکازاکی انداختند قرار شد که بمب دیگری روی یوکوهاما بیندازند ... بمب بنفش رنگ و به بزرگی منبع آب گرم در زیرزمین یک دبیرستان معمولی بود. آنقدر بزرگ که در محفظه مخصوص جا نمی‌گرفت به همین دلیل آن را زیر شکم هواپیما بستند و زمانی که هواپیما بلند می‌شد بمب فقط نیم متر با باند فاصله داشت» صفحه 26

ونه گات در این رمان حرفه‌های اجتماعی مانند پلیس و آتش‌نشان و همینطور حرفه خودش به عنوان یک داستان نویس و تمام کار‌هایی که با ثبت اطلاعات یا انتشار آن سر و کار دارند را به استهزا می‌گیرد و بسیاری از آموزش‌ها یا رسانه‌ها را متهم به دگرگون کردن واقعیت می‌‌کند.

« بچه‌ها به فیلم‌هایی علاقه دارند که صحنه‌های کشت و کشتار زیادی داشته باشند چون بازیگران این فیلم‌ها وانمود می‌کنند که مردن چندان هم دردناک نیست و افرادی که تفنگ به دست دارند را می‌توان متخصصان غیر رسمی بیهوشی نامید.» صفحه 264

انتشارات مروارید زمان لرزه را با ترجمه «مهدی صداقت پیام» منتشر کرده است. این رمان خط داستانی مستقیم را دنبال نمی‌‌‌کند اما می‌توان پیوستگی‌هایی منظمی را بین بخش‌های آن یافت.

 هشت اردیبهشت 94

روزنامه  اعتماد  ضمیمه کرگدن


 
 
هیچ کس همراه نیست
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 هیچ کس همراه نیست

 

محمد سرابی

 

هیچ کس تنها نیست حتی اگر بخواهد تنها باشد هر کسی یک دوست کوچک دارد که آن را با خودش همه جا ببرد. نمی شود از این دوست جدا شد. صبح‌ها وقتی می‌خواهیم از خانه بیرون برویم او را می‌بریم و یک لحظه از خود جدا نمی‌کنیم. همیشه نزدیک ما است. توی کیف، توی جیب، روی قاب چرمی کمربند و روی میز می‌‌نشیند و گاهی هم به برق وصل می‌شود تا انرژی کافی برای روشن و خاموش شدن و حرف زدن داشته باشد.

کسی نمی‌داند وقتی سارقان می‌خواهند از کسی زور گیری کنند آدم‌ها برای دادن کیف پولشان بیشتر مقاومت می‌کنند یا گوشی همراه و بعدا کدامیک را زودتر پیگیری می‌کنند. اما می‌دانیم که بدون همراه احساس می‌کنیم نوعی نقص عضو پیدا کرده‌ایم. وابستگی به اشیا پدیده جدیدی نیست. مردانی که به موتورسیکلت و خودرو علاقه دیوانه وار داشتند سعی می‌کردند تمام روزشان را به شکلی کنار آن باشند و به هر بهانه‌های سویچ را بچرخانند و دستی به فرمان بزنند. اگر این وسایل بیش از اندازه بزرگ نبودند آن‌ها را درون خانه هم می‌آوردند تا تمام شبانه روز را در کنار هم باشند.

تلفن همراه با همان توانایی اول خود یعنی برقراری تماس صوتی توانست تاثیر زیادی در ارتباط بین مردم داشته باشد اما الان که نوبت به نسل‌های 3 و 4 اینترنت و تبلیغات هر روز آن‌ها رسیده است همراه ما توانایی‌های خودش را چند برابر کرده است. انبوه برنامه‌هایی که روی گوشی‌های لمسی کار گذاشته می‌شوند می‌توانند تمام وقت یک نفر را پر کنند و دائم برای او سرگرمی بسازند. می‌شود موسیقی گوش کرد،  بازی کرد، با دوستان کنفرانس چند جانبه گذاشت و از آخرین عکس‌ها و فیلم‌هایی که شهرت پیدا کرده اند با خبر شد. گوش تلفن همراه سبک زندگی ما را عوض کرده است و همین هم باعث نگرانی عده‌ای شده است که نکند ارتباط‌های مستقیم زندگی گذشته را به خاطر خیره شدن به صفحه آن از دست بدهیم.

اگر یک روز صبح آن را در خانه جا بگذاریم برای برداشتنش بر می‌گردیم و اگر زیادی دور شده باشیم دائم نگران این هستیم که بدون ما تنها مانده است. اگر نشانی انرژی‌اش کم بشود دور تا دور خودمان را نگاه می‌کنیم تا منبع تغذیه‌ای پیدا کنیم.

ما از دوستانمان دلخور می‌شویم و با آن‌ها قهر می‌کنیم اما با همراهمان هیچ وقت قهر نمی‌کنیم. ممکن است یک روز کند باشد و درست کار نکند و کارمان را به موقع راه نیندازد اما باز هم این ما هستیم که منت کشی می‌کنیم و اگر مریض شود می‌خواهیم مریضی‌اش را درمان کنیم. گم کردن همراه اضطراب زیادی درست می‌کند زیرا غیر از اینکه به کار و زندگی هر روزمان کمک می‌کند راز‌هایی دارد و چیز‌هایی می‌داند که نباید دیگران از آن باخبر شوند. اگر همراه دزدیده شود و به دست نا اهل بیفتد که دیگر کار از کار گذشته است.

گوشی همراه باریک و سبک و خوش دست ساخته می‌شود و هر روز امتیازات جدیدی برای آن پیدا می‌شود. البته این رابطه میان انسان و همراه بی وفایی هم دارد وگرنه به همان گوشی‌های قدیمی با کلید‌های بزرگ و صفحه‌های یک رنگ سبز وفادار مانده بودیم و دل به گوشی‌های براق و صاف امروز نمی‌سپردیم. بدون همراه چیزی کم داریم و برای تماس با بقیه‌ آدم‌ها به او نیاز داریم که واسطه میان ما باشد. همراه همیشه همراه ما و همیشه مراقب ما است.

روزنامه همشهری 5 اردیبهشت 94