محمد سرابی

www.msarabi.com

 
قصه‌های شب سرما - محمد جعفری قنواتی - شب یلدا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
 

گفتگو با محمد جعفری قنواتی درباره قصه پژوهی به بهانه شب یلدا

قصه‌های شب  سرما

محمد سرابی

 

 

«بیرون خانه برف و سرما بود و بچه‌هایی که در اتاق جمع شده بودند مدام شیطنت می‌کردند و کسی نمی‌توانست آرامشان کند اما وقتی مادربزرگ قصه را شروع کرد همه بچه‌ها آرام نشستند تا آخر قصه را بشنوند» این شاید دلیل خوبی برای قصه گفتن در شب یلدا باشد. اما اگر قصه‌ها فقط برای بچه‌ها است چرا بزرگتر‌ها هم به قصه‌ها گوش می‌دادند؟ قصه‌ها قسمتی از فرهنگ هر جامعه هستند حتی اگر در کتاب‌های ادبی نیامده باشند و فقط سینه به سینه انتقال پیدا کنند. حیف که الان آجیل شب یلدا از قصه‌اش بیشتر طرفدار دارد. گفتگوی ما با دکتر «محمد جعفری قنواتی» در مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی از همینجا شروع شد. اینکه چرا سنت‌هایی مانند قصه گفتن از رونق افتاده اند.

 

،،،،،،،،،،،

= زمانی بود که قصه گو و قصه شنو زیاد بود و در هر خانواده کسی پیدا می‌شد که بچه‌های کوچکتر دورش جمع شوند و با اصرار بخواهند که برایشان قصه بگوید. اما از وقتی شهرها بزرگتر شدند و کانال‌های زیاد تلویزیون و  اینترنت و گیم  رواج پیدا کرد کمتر می‌شود چنین چیزی را پیدا کرد.

اتفاقا این موضوع به گسترش رسانه‌ها یا صنعتی شدن جوامع یا پیشرفت زندگی شهری ارتباطی ندارد. جامعه بشری هزاران سال در حال تحول بوده است. زمانی مردم خط نداشتند  ولی افسانه داشتند. الان هم اقوامی که تا چند دهه قبل بدوی بودند قصه‌های زیادی برای تعریف کردن دارند. اختراع خط و توانایی نوشتن افسانه‌های بومی را نابود نکرد. الان می‌شود اختراع خط را با رسانه‌های امروز مقایسه کرد و فهمید که تلویزیون عامل از بین بردن قصه‌گویی نیست. الان در دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند قصه‌گویان حرفه‌ای وجود دارد که شغلشان تعریف کردن داستان‌ها و افسانه‌ها است. من آنجا کسانی را دیدم که قصه‌گوی حرفه‌ای بودند وقتی شروع می‌کردند صدایشان قطع نمی‌شد. مثل نقالی های ما آنچنان گیرا بودند و شیوه تعریف کردنشان جالب بود که شنونده مسحور می‌شد. اگر توسعه صنعتی عامل از بین بردن قصه‌گویی باشد الان باید در جایی مثل انگلستان افسانه‌های محلی کاملا نابود شده باشند.

= پس از چه زمانی قصه‌هایی که بزرگتر‌ها برای کوچکترها می‌گفتند کم کم فراموش شدند؟

این ماجرا بحث خیلی مفصلی دارد. اول اینکه «ادب شفاهی» شامل گونه‌های خیلی زیادی است که با هم تفاوت دارند. بعضی کاملا اسطوره هستند و بعضی حکایت ‌های کوتاه روزمره. این داستان‌ها در تمام ایران رواج داشته و در هر منطقه نامی به آن داده اند. در خراسان و مازندران اوسنه یا اوسانه، درکهگیلویه متل یا متیل، در شیراز و جنوب کشور قصه، در استان مرکزی شوقات و درخور و بیابانک به آن اوسون می‌‌گفتند. درست همان زمانی که در غرب به دنبال ثبت فرهنگ عامیانه خودشان بودند در ایران بعضی‌ها عقیده داشتند که برای پیشرفت باید فرهنگ عامیانه را کنار بگذارند.

= تقریبا کی؟

نزدیک به 150 سال قبل آثار برادران گریم در آلمان منتشر شد. دو برادری که داستان‌هایی مانند سفید برفی، شنل قرمزی، هانسل  و گرتل و ... را جمع آوری کردند و قصه پژوهانی مانند «آنتی آرند» به طبقه بندی علمی داستان‌ها پرداختند. در انگلیس بیشتر از یک قرن است که انجمن فولکور وجود دارد. الان بزرگترین موسسه افسانه پژوهی در گوتینگن آلمان قرار دارد که هرسال با 500  پژوهشگر جهانی در تماس است و دائره‌المعارف افسانه‌های عامیانه جهان را تدوین می‌کنند. از سال 1960 رشته ‌فولکور‌شناسی به صورت یک رشته دانشگاهی در آمد و حالا تا مقطع دکتری ادامه پیدا کرده. البته در غرب هم الان برای قصه گفتن دور آتش نمی‌نشینند.

= دور آتش نشستن در هوای سرد لذت  زیادی دارد. چرا بیشتر این  قصه‌گفتن‌های ایرانی در  شب‌های زمستان اتفاق  می‌افتاد؟

در شیوه زندگی کشاورزی فصل‌های  گرم سال زمان کار است. مردم آنقدر سرگرم  کشت و کار هستند که وقتی شب‌ها به  خانه  بر می‌گردند از شدت خستگی به خواب می‌روند تا صبح فردا که دوباره روانه مزرعه شوند. اما در زمستان کار زیادی ندارند شب‌ها هم طولانی است و فرصت خوبی برای قصه گفتن پیدا می‌شود. خیلی از این قصه‌هایی که مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ‌ها می‌گفتند تکراری بود. خیلی ها را هم می‌شد به شکل دیگری از قصه‌گو‌های دیگر شنید ولی باز هم برای شنونده‌ها جالب بود.

= این قصه‌های مشترک چطور به وجود آمده اند؟

بعضی‌ها عقیده دارند این داستان‌ها در یک محل ساخته ‌شده‌اند  و بعد به نقاط مختلف دنیا راه پیدا کرده اند. بعضی‌ها هم می‌گویند که علت شباهت قصه ها این است که انسان‌ها نیازمندی‌های مشترکی مثل غذا، لباس و خانه دارند. آن‌ها می‌دیدن که روز و شب پشت سرهم میاید و در فصل‌های سرد باران و برف تکرار می‌شود برای همین سعی می‌کردند  برای این اتفاقات توضیحی پیدا کنند و  قصه‌های مشترک اینطور ساخته شدند

= آن گروه اول که عقیده داشتند قصه‌ها در یک نقطه بوجود میایند کجا را مرکز اصلی قصه‌ها می‌دانند؟

هند. البته نمی‌شود کشور‌ها را از این نظر با هم مقایسه کرد ولی تمدن‌های قدیمی جهان مانند چین، میانرودان، ایران و هند محل تولد این قصه‌های بودند. هند به خاطر تنوع قومی زیاد و شرایطی که داشته می تواند جایی باشد که خیلی از افسانه‌های در آن بوجود آمدند.

= مثل کلیله و دمنه؟

کلیله و دمنه و طوطی نامه مثال خوبی  هستند. کلیله و دمنه چند بار به زبان‌های آن زمان مانند پهلوی، فارسی و عربی ترجمه شده و در این بین به شعر هم درآمده است. داستان‌ها در هر بار تبدیل باز نوشته شده است و وقتی از کشوری مثل  ایران عبور می کند مهر ایرانی هم به آن می‌خورد.

= پس در مسیر رفت و آمد قصه‌ها هستیم؟

بله. از این نظر  هیچ فرهنگی نیست که خالص باشد. اسکندر، اعراب و مغول‌ها بارها به ایران حمله کردند و چند صد سال در اینجا حکومت می‌کردند. ایران روابط تجاری و فرهنگی زیادی با کشور‌های اطرافش داشت مثلا در سفرنامه ابن بطوطه نوشته شده که ایرانیان در دریای چین مهمان شاهزاده چین بودند و شنیدند پاروزن‌ها شعر سعدی را می‌خوانند در حالی که مدت زمان زیادی از درگذشت سعدی در ایران نگذشته بود.

= قسمت مهمی از این قصه‌های ملی و جهانی از عنصر «خیال» تشکیل شده است اما کسانی هستند که عقیده دارند خیالپردازی برای نوجوانان مناسب نیست.

خیالپردازی البته مخالفانی هم دارد ولی من اینطور فکر نمی‌کنم ارتباط با دنیای افسانه‌ها و جزئی از مراحل رشد است. در فرهنگ سنتی ما، قصه‌گوها یک نکته مهم را به کار می‌بستند. دراول آخر قصه عبارتی می‌گفتند که نشان می‌داد قصه واقعیت ندارد. « یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود... بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.»

 

////////////

ثبت فرهنگ عامیانه

یکی از فعالیت‌هایی که در ساختمان مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی انجام می‌شود تدوین دانشنامه فرهنگ مردم است. قنواتی که خود ویراستار علمی این دانشنامه است می‌گوید:

این کار از سال 87 شروع شده و تا امروز جلد اول آن به انتشار رسیده و جلد دوم هم در حال آماده شدن است. پیش بینی می‌کنیم در این مرحله 10 جلد دانشنامه منتشر شود.

دفتری که در آن کار تدوین دانشنامه انجام می‌شود اتاق بزرگی است که همه طرف آن را کتابخانه‌ها پوشانده‌اند. کتاب‌ها بر اساس ناحیه جغرافیایی و موضوع مورد بررسی تقسیم بندی‌ شده اند و روی یک تابلو بزرگ فهرست موضوع‌های جدید و مقاله‌هایی که باید ارسال شود نوشته شده‌ است. دکتر «اصغر کریمی» که او نیز در تهیه این  دانشنامه فعالیت دارد هم در این دفتر کار می کند. قنواتی می‌گوید: تجربه جمع‌آوری  فرهنگ مردم بسیار جالب است. مثلا باید وارد یک روستا شوی و از اهالی سراغ کسی را بگیری که قصه‌های زیادی میداند. اما به همین سادگی هم نیست. وقتی سراغ پیرمرد یا پیرزنی میروی که قصه‌گوی روستا است معمولا این دو جمله را می‌شنوی که « من که چیزی بلد نیستم.» و « به درد شما شهری‌ها نمی‌خورد.» چه برسد به اینکه بخواهی دستگاه ضبط صدا را راه بیندازی و بخواهی توی میکروفن قصه‌هایشان را تعریف کنند. باید دنبال موقعیت مناسبی باشی  و چند روز با آن‌ها زندگی کنی. سر مزرعه و باغ بروی. مهمان سفره‌شان باشی و بعد که تو را پذیرفتند قصه‌هایشان را تعریف می‌کنند.

این پژوهشگر فرهنگی که به گفته خودش در بیشتر نقاط فارسی زبان داستان‌های مردمی را ضبط کرده است می‌‌گوید: من بارها داستان «ماه پیشونی» را در نقاط مختلف ایران شنیده‌ام. شاید چند صد نسخه از  این داستان بین  مردم ما رواج دارد که همه تفاوت‌هایی با هم دارند. حتی وقتی یک داستان را مادر بزرگ تعریف می‌کند و بعد از مادر و بعد از دختر او می‌خواهی داستان را دوباره تعریف کنند می‌بینی اندکی تفاوت بین داستان‌ها وجود دارد. جدا از مضمون که در همه داستان‌ها مشترک است در ادبیات شفاهی ما مواردی هست که به آن توجه نشده و مانند گنجی ناشناخته باقیمانده است.  من داستانی قدیمی را در کتابی خطی پیدا کردم که 500 سال قدمت دارد و جالب اینکه 3 راوی داشت اگر «بورخس» آن را تصحیح کرده بود و با نام او در ایران منتشر می‌شود حتما طرفداران زیادی پیدا می‌کرد.

 

//////////////

شب یلدای ما بدون کرسی بود

من اهل ماهشهر خوزستان  هستم. شب یلدا در خوزستان یک تفاوت بزرگ دارد که آن هم کرسی است. یلدا در ماهشهر آنقدر سرد نبود که نیاز به کرسی داشته باشیم ولی به همان شکلی که در همه ایران رایج است دور هم جمع می‌شدیم. ما در خانه‌ بزرگی به همراه عمو‌ها و خانواده‌هایشان زندگی می‌کردیم. 8 عمو داشتم بعضی ها شرکت نفتی بودند و خارج از ماهشهر در اهواز و مسجد سلیمان کار می‌کردند ولی برای« شب چله» همه جمع می‌شدند. آجیل گندم برشته و بادام داشتیم و شیرینی می‌پختند و خوردنی‌های دیگر. قصه‌گفتن‌ها مهمترین قسمت این شب بود.

مادربزرگ مادریمان که به او «بی بی فاطمه» می‌گفتیم همه را دور خودش جمع می‌کرد و قصه می‌گفت. نوه‌های کوچکتر به او «بی بی گصبه» می‌گفتند زیرا در منطقه‌ای زندگی می‌کرد که نامش گصبه (قصبه) بود. بی بی فاطمه در واقع نامادری مادر ما بود ولی هیچ وقت به این موضوع فکر نمی‌کردیم چون اصلا مشخص نبود.

پیرزن دیگری که با ما نسبت فامیلی داشت  وقتی مادرم به دیدن خانواده مادریمان در اهواز می‌رفت او پیش  ما بچه‌ها می‌ماند نامش او هم فاطمه بود و قصه می‌گفت. مردی به نام عباس هم می‌شناختیم که قصه‌های شاه عباس را دوست داشت و تعریف می‌کرد. قصه گفتن از سال‌های دور در خوزستان رایج بود و به همین دلیل زمانی که داستان نویسی جدید به ایران رسید «مکتب  ادبی خوزستان » متولد شد. یادم هست که پدرم هم قصه‌های هزار و یک شب می‌گفت و من در متن روایت‌های شفاهی هزار و یک شب گفته‌های او را آورده ام. او ناخدا بود و لنج داشت و همین هم کارش را برای ما بچه‌ها هیجان انگیز تر می‌کرد. البته وقتی بچه بودیم لنج توی دریا غرق شد. یک شب  یادم هست که پدرم به خانه آمد و گفت که وسط دریا با لنج دیگری تصادف کرده‌اند احتمال این اتفاق خیلی خیلی کم بود. پدرم به محض اینکه متوجه می‌شود دیگر امیدی به نجات لنج نیست می‌پرد توی لنج سالمی که با آن‌ها تصادف کرده بودند و کارکنان آن را یکی یکی توی آب می‌اندازد و می‌گوید باید رفیق های من را نجات دهید. همین ماجرا خودش یک قصه جالب بود.

زمانی که قصه پژوه شدم بی بی فاطمه زنده نبود تا صدایش را ضبط کنم و قصه‌هایش را بنویسم اما هربارکه قصه‌ای را می‌نویسم یا درباره قصه‌گویی تحقیق می‌کنم به یاد او می‌افتم. شب‌های یلدا بچه‌ها و بزرگتر‌ها همه می‌نشستند و به قصه‌های او گوش می‌دانند. می‌دانید که افسانه‌هایی که کاملا مخصوص کودکان باشد محدودند و در واقع شنونده افسانه‌های عامیانه عموم مردم هستند.

ما خیلی از داستان‌ها را می‌دانستیم و از بی بی فاطمه می‌خواستیم که باز هم آن را تعریف کند. آخر‌های قصه‌ها بعضی بچه‌ها به خواب می‌رفتند. من هم خوابم می‌برد ولی قصه‌ها یادم می‌ماند. مخصوصا قصه «سنگ صبور» را یادم هست. آن جایی که بی بی فاطمه با لهجه زیبای خوزستانی می‌گفت: «تو صبور یا مو صبور»

////////////

قنواتی:

شب یلدا ماندگار است زیرا مانند نوروز ارتباط مستقیم با مذهب یا زمان خاصی ندارد این جشن‌ها پیش از زرتشتی شدن وجود داشتند و قرن‌ها بعد هم که ایرانیان اسلام را پذیرفته اند باقی ماندند برای همین هنوز هم باقی هستند.

 

روزنامه همشهری 28 آذر 1392 ضمیمه دوچرخه