محمد سرابی

www.msarabi.com

 
نوجوان راه خودش را پیدا می‌کند - مسعود کرامتی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با مسعود کرامتی، کارگردان، عروسک‌گردان و بازیگر

نوجوان راه خودش را پیدا می‌کند

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
داخل یک کره‌ی جغرافیایی که ممکن است روی میز هر دانش‌آموزی باشد، چه خبر است؟ آیا ممکن است درون آن، موجود کوچک با مزه‌ای باشد که می‌تواند همه‌ی آرزوهای یک نوجوان را حتی برای یک روز برآورده کند؟

این اتفاقی است که در فیلم پاتال و آرزوهای کوچک می‌افتد. کره مثل صدف باز می‌شود و جای پدر و پسر و مادر و دختر را عوض می‌کند. «مسعود کرامتی» کارگردان این فیلم، متولد ۱۳۳۵ و فارغ‌التحصیل هنرهای نمایشی از دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. کرامتی در سینما کارهای مختلفی از عروسک‌گردانی و بازیگری تا کارگردانی و فیلم‌نامه‌نویسی را انجام‌ داده‌ است. این کارگردان به‌تازگی یک اپیزود از فیلم سه‌ اپیزودی گنجشگک اشی‌مشی را کارگردانی کرده است. این فیلم هفته‌ی پیش، پروانه‌ی زرین ویژه‌ی هیئت داوران بیست‌ و هفتمین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان و نوجوانان اصفهان را دریافت کرد. کرامتی در کافه‌نشینیِ این ماه، میهمان هفته‌نامه‌ی دوچرخه است و در این گفت‌وگو تأکید می‌کند که تخیل نیاز ضروری سن نوجوانی است و می‌گوید که محدویت‌های تربیتی امروز باعث شده که بچه‌ها بچگی نکنند.

* * *

بیش‌تر کسانی که وارد کار سینما شده‌اند، در کودکی مشتاق فیلم و تلویزیون بوده‌اند. شما هم به فیلم علاقه داشتید؟

بله، سینما برای من جذاب بود. روی پرده‌، دنیایی غریب و جذاب و دست نیافتنی می‌دیدم، ولی فکر نمی‌کردم خودم زمانی وارد این عرصه شوم. البته آن‌موقع سینما وسیله‌ی سرگرمی بود و ما با آن اوقات فراغت را می‌گذراندیم، اما جذاب‌ترین لحظات زندگی با آن می‌گذشت. وقتی بچه بودم در خانه تلویزیون نداشتیم. اما قهوه‌خانه‌ی محله‌مان تلویزیون داشت و به ما بچه‌ها اجازه می‌دادند که با دادن دو ریال برویم داخل قهوه‌خانه.

یعنی قهوه‌خانه ورودیه داشت؟

برای بچه‌ها بله، ولی بزرگ‌ترها پول نمی‌دادند و هروقت هم که می‌خواستند می‌رفتند و برمی‌گشتند. ما چون بچه بودیم باید پول می‌دادیم. از ساعت چهار، پنج عصر می‌رفتیم و یک‌سره تلویزیون تماشا می‌کردیم تا 9 شب. بیرون هم نمی‌آمدیم وگرنه دوباره راهمان نمی‌دادند. واقعاً آرزو داشتم بزرگ بشوم و دیگر مجبور نباشم پول بدهم و هر وقت خواستم بیرون بروم. در محله‌ی ما دوتا قهوه‌خانه بود، یکی توی صیاد شیرازی و یکی هم پایین‌تر از خیابان معلم توی خواجه نظام‌الملک، ایستگاه اکبریان که تبدیل به نمایشگاه اتوموبیل شد.

خانه‌تان دقیقاً کجا بود آن موقع؟

من در خیابان مرودشت به دنیا آمدم و بزرگ شدم. یادم هست در اطراف زندان قصر نگهبان‌ها سوار اسب گشت می‌زدند. بیش‌تر خیابان‌ها خاکی بودند و زمین خاکی برای فوتبال زیاد داشتیم که در آن دائم با بچه محل‌ها بازی می‌کردیم. محله‌ی ما از نظر مالی متوسط و متوسط رو به پایین بود و بچه‌ محل‌های شاد و پر انرژی‌ای داشتیم که همه‌ی وقتمان را با هم می‌گذراندیم. اگر زمانی از هم دلخوری داشتیم، زود برطرف می‌شد و قهر کردن ‌زیاد طول نمی‌کشید، چون در آن فضا معنی نداشت. این بازی‌های و وقت‌گذرانی‌ها باعث می‌شد که نسبت به محل خودمان نوعی علاقه داشته باشیم. الآن زمین خاکی نیست، بچه محل نیست، دیگر حتی محله‌ای هم نیست.

بچه محل‌ها هم فیلم دوست داشتند؟

بله، همه همین‌طور بودیم. من خودم هرزمانی فرصتی پیدا می‌کردم فیلم و تلویزیون می‌دیدم. نه این‌که بگویم از بچگی فیلم روشنفکری می‌دیدم. از هشت تا حدود 11 سالگی فیلم و فوتبال و این نوع سرگرمی‌ها دوران بچگی ما را می‌ساخت.

هنوز هم با دوستان آن دوره ارتباط دارید؟

الان بیش‌تر از 40 سال گذشته، ولی هنوز هم با خیلی‌ها در ارتباط هستم. بعد از دیپلم و ورود به دانشگاه ارتباطمان را حفظ کردیم، حتی بعد از این‌که همه ازدواج کردند.

چه‌طور دراین شهر بزرگ گم نشدند؟

بچه محل بودن برای ما خیلی مهم بود. یک‌جور ارتباط ویژه بود. الآن حسرت می‌خورم که چرا بچه‌ها آن زندگی را ندارند. البته مشکلاتی داشتیم یا به نظر می‌آمد داریم و رفاهی که الآن هست، قابل مقایسه با آن دوران نیست، ولی ما کودکی کردیم و نسل بعد کودکی نکردند.

مثلاً چه جور کودکی؟

ما بچه‌ها با هم‌دیگر زندگی می‌کردیم و وارد دنیای بزرگ‌تر‌ها نمی‌شدیم. اصلاً توی اتاق مهمان‌خانه راهمان نمی‌دادند. خودمان هم نمی‌رفتیم، چون دوست داشتیم با هم بازی کنیم. الآن بچه‌ها با آدم بزرگ‌ها زندگی می‌کنند و ما به اشتباه فکر می‌کنیم خیلی باهوش‌اند و رشد کرده‌اند و بیش‌تر از سنشان نشان می‌دهند. در واقع آن‌ها کودکی خود را از دست داده و در عوض چیزهایی به خاطر سپرده‌اند که مال آدم بزرگ‌ها است. اما آن‌ها باید دوران کودکی و نوجوانی را آن‌طوری‌که دوست دارند بگذرانند.

و سینمای خودشان را هم داشته باشند؟

بله، نیاز دارند که فیلم مورد علاقه‌ی خودشان را داشته باشند یا فیلم‌هایی که توجه آن‌ها را جلب می‌کند. من وقتی نوجوان بودم به فیلم‌های پرهیجان علاقه داشتم.

حتماً مثل همه‌ی پسر بچه‌ها که طرفدار قهرمان یکه‌بزن هستند؟

بله، این برای نوجوان‌ها طبیعی است، زیرا نیاز به هیجان و خطرکردن دارند. در این سن پسرها نیاز به قدرت پیدا می‌کنند و این قدرت را در شخصیت فیلمی که می‌بینند جست‌وجو می‌کنند.

پس سهم دختر‌ها چه می‌شود؟ فکر می‌کنید آن‌ها هم به هیجان نیاز دارند؟

شاید علاقه‌ی دختر‌ها مقداری کم‌تر یا متفاوت تر باشد، ولی آن‌ها هم این هیجان را دوست دارند.

زمانی که وارد سینما شدید می‌خواستید برای نوجوان‌ها فیلم بسازید؟

زمانی که من کار سینما را شروع کردم، سینمای کودک و نوجوان در اوج شکوفایی بود. تقریباً سال 63 به‌بعد دوره‌ی خاصی به نظر می‌آمد و فکر می‌کردیم حالاحالاها ادامه پیدا می‌کند. البته آن‌موقع سینمای بزرگ‌سال ممنوعیت‌هایی داشت که الآن نیست. شرایط طوری بود که فقط در فیلم کودک می‌شد از کنار ممنوعیت‌ها گذشت.

مثلاً چه ممنوعیت‌هایی؟

متلاً ترانه خواندن حتی برای تیتراژ ممنوع بود. ولی می‌شد به بهانه‌ی این‌که مخاطبان بچه هستند این ترانه‌ها را به‌شکلی حفظ کنیم و فضای شاد و رنگی را در دنیای بچه‌ها نشان دهیم. البته مسئولان سیاستگذار هم کمک می‌کردند. خیلی از کسانی که بعد‌ها تجاری‌ساز شدند آن سال‌ها در سینمای کودک فعال بودند. فارابی هم حمایت می‌کرد. حتی مجموعه‌ سینما‌هایی برای نمایش فیلم‌های کودک و نوجوان داشتیم.

آن نشانه‌ی خورشیدِ خندان که بالای سردر سینماها بود، هنوز هم بعضی جاها هست.

بله، ولی بعدا‌ً با بازشدن فضا خیلی‌ها به سمت سینمای بزرگ‌سال رفتند.

الآن یکی از مشکلات بزرگ این است که قسمتی از ما فیلم‌سازان وقتی می‌خواهیم برای نوجوان‌ها فیلم درست کنیم، درباره‌ی دنیای نوجوانی خودمان می‌سازیم. مثلاً مشکلی را به‌عنوان دغدغه‌ی نوجوان فیلم مطرح می‌کنیم که اصلاً مشکل نوجوان امروز نیست. فعلاً تنها نوری که از سینمای کودک مانده همین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان و نوجوانان است.

چه شد که سراغ عروسک‌گردانی رفتید؟

مرحوم «اردشیر کشاورزی» برای نمایش «لوبیای سحرآمیز» از من دعوت کرد. البته من گفتم که رشته‌ام تئاتر است، ولی وقتی کار را شروع کردم به‌نظرم خیلی جالب آمد. پنج داستان از مثنوی بازنویسی کرده بودند که با تکنیک سایه انجام می‌شد. دیدم این فانتزی ویژگی‌های خاصی دارد. بعد یک کار دیگر به اسم «کرم شبتاب» را انجام دادم و بعد از آن با خانم «مرضیه برومند» برای کار «یک، دو، سه، همه با هم» و بعد «مدرسه‌ی موش‌ها» همکاری کردم. در مدرسه‌ی موش‌ها عروسک‌گردان «دم دراز» بودم و صدا مال خانم «راضیه برومند» بود. بعد هم «شهر موش‌ها» و «مهمان ناخوانده»  و «خونه‌ی مادربزرگه».

و بعد؟

دیگر کار عروسکی خاصی انجام ندادم. الآن چند فیلم‌نامه دارم که یکی درباره‌ی «پنگول» است.

پاتال چه‌طور درست شد؟

بعد از سریال مسافرخانه، چند سناریو به دستم رسید که یکی پاتال بود. آن را بسط دادیم و بازنویسی کردیم تا این‌که به‌صورت فیلم پاتال درآمد.

چرا الآن به‌سادگی نمی‌شود فیلم پاتال را پیدا کرد؟

مشکل مربوط به واگذاری و انتشار اثر است.

به فرزند خودتان پیشنهاد می‌کنید وارد کار سینما بشود؟

من دختری به نام ماه‌گل دارم که درباره‌ی وارد شدن به سینما یا وارد نشدن هیچ توصیه‌ی خاصی به او نمی‌کنم. دارد دوره‌ی پیش دانشگاهی را می‌گذراند و الآن هم به فیلم و سینمای ایران علاقه دارد. کلاً به سینما علاقه دارد، ولی من تشویق نمی‌کنم و نگران هم نیستم. سعی می‌کنم او را آزاد بگذارم.

پس فکر می‌کنید نوجوانان راه خودشان را پیدا می‌کنند؟

باید برای همه‌ی آدم‌ها شرایطی باشد که جرئت و حق انتخاب داشته باشند. ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم که حق انتخاب ایجاد کنیم، اگر محدود کنیم همان جوابی را می‌گیریم که الآن گرفته‌ایم. این جهان جهانی نیست که دریچه‌ها را ببندیم و بگوییم در دنیا فقط سه نوع غذا وجود دارد. چه بهتر که خودمان انتخاب‌های دیگر را در اختیار نوجوان‌ها بگذاریم تا حس اعتماد بین نوجوان و بزرگ‌سال ایجاد ‌شود. اگر حس اعتماد وجود داشته باشد آن نوجوان با دل بازتر و ذهن بازتر برای مشورت می‌آید. هرچه محدویت بیش‌تر باشد، او هم بیش‌تر فرار می‌کند که هم به ضرر بزرگ‌سال است و هم به ضرر او.

دوران سینمای کودک سال‌های 60 و 70 تمام شده و نسلی که آن فیلم‌ها را هم تماشا می‌کرد الآن بزرگ شده است. اما نسل نوجوان امروز هم به فیلم مناسب نیاز دارد؟

بله، ولی گفتن این‌که به چه فیلمی نیاز دارد خیلی سخت است.

چرا؟

چون نوجوان الآن پر از تضاد است. نوجوان امروز دوگانه زندگی می‌کند. آدم بزرگ‌ها دروغ می‌گویند و بعد به بچه می‌گویند چرا دروغ می‌گویی؟ در خانه یک نوع تربیت شده و در مدرسه چیز دیگری یاد گرفته. برای همین پیدا کردن دغدغه‌ی او سخت است. منِ بزرگ‌سال چه‌طور تصمیم بگیرم که چی برای او خوب است؟ ما زمانی که نوجوان بودیم دوستی‌هایمان واقعاً فقط دوستی بود. هیچ فکر بدی درباره‌ی دوستمان نمی‌کردیم، یعنی به ذهنمان راه نمی‌دادیم. همه چیز برایمان پاک بود.

الآن اطراف ما پر از واقعیت‌هایی است که بخشی از آن هم آزاردهنده است. معمولاً برای مراقبت از نوجوان می‌خواهند که خیلی به این واقعیت‌ها توجه کند. فکر می‌کنید خیال‌پردازی نوجوانانه این وسط چه می‌شود؟

زمانی که از نوجوان‌ می‌خواهند وقتی از خانه بیرون می‌آید با واقعیتی که ربطی به خودش ندارد کنار بیاید و حرفی هم نزند، معلوم است که به خیال و خیال‌پردازی نیاز دارد. من اصلاً موافق نیستم که دیدن همه‌ی فیلم‌ها و کارتون‌های خارجی فرهنگ بچه‌ها را خراب می‌کند. برای این‌که حداقل در آن فضا رؤیاهایی که نیاز دارد فراهم می‌شوند و می‌تواند به آن فکر کند. ما همه‌ی این دوره را گذرانده‌ایم. توی نوجوانی گاهی یک موضوع ساده را کشف می‌کنی و فکر می‌کنی برای اولین بار در جهان آن را پیدا کرده‌ای. بعداً که بیش‌تر با جهان آشنا می‌شوی، می‌فهمی نوجوانی برای لذت بردن و کشف کردن چیز‌های نا‌آشنا است.

* * *

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۹تلویزیون و پدیده‌ی کلاه قرمزی

دوران اوج سینمای کودک و نوجوان در دهه‌ی 60 تمام شد، ولی چرا سرمایه‌ای که در این سال‌ها جمع شده بود، دوباره به کار نیفتاد تا باز هم بتواند فیلم بسازد. برنامه‌های کودکانِ تلویزیون هم این‌روز‌ها پر از تبلیغات ماکارونی شده است.

وقتی از کرامتی در این‌باره سؤال می‌کنیم، می‌گوید: «ارگان‌های دولتی عمده‌ترین نهادهای فرهنگی ما هستند و زمانی‌که آن‌ها بخواهند این اتفاق می‌افتد. متأسفانه اتفاقات خوبی نیفتاده و اگر همین جشنواره‌ی فیلم‌های کودکان ونوجوانان هم نبود، دیگر هیچ حرفی از سینمای کودک و نوجوان هم باقی نمی‌ماند. با توجه به امکاناتی که داریم، همین‌ها را می‌توانیم بسازیم. حتی از جشنواره انتظار هم دارند که چرا برای سینمای کودک و نوجوان کاری نمی‌کند؟ که چنین چیزی به جشنواره ربطی ندارد. یک جشنواره به تنهایی نمی‌تواند سینما را نجات بدهد، تنها هدفگذاری می‌کند و نوعی از فیلم‌ها را مشخص می‌کند.»

این کارگردان درباره‌ی برنامه‌های ویژه‌ی کودک و نوجوان در تلویزیون می‌گوید: «خودتان هم می‌توانید ببینید که در صدا و سیما چه اتفاقی برای گروه کودک افتاده و سطح کیفی برنامه‌ها به چه حدی رسیده که قابل مقایسه با 15 یا 20 سال قبل نیست.»

البته کرامتی کلاه قرمزی را از دیگران متفاوت می‌داند و می‌گوید: «کلاه قرمزی به‌خاطر مضمون و کاراکتر و جذابیتی که برای بزرگ‌سال دارد جذاب است.  ایرج طهماسب هم  نکات آموزشی خوبی را در آن می‌آورد.  من خودم اگر خانه باشم برنامه‌ی کلاه قرمزی را می‌بینم، ولی در مجموع نمی‌شود کلاه قرمزی را به‌عنوان شاخص خوبی از سینمای کودک در نظر گرفت، چون  شکل تولیدش ربطی به تلویزیون ندارد. دلیل این‌که ماندگار شد این بود که از تلویزیون بیرون رفت و وارد بخش خصوصی شد و به‌صورت سرمایه‌ی ایرج طهماسب و حمید جبلی درآمد. تلویزیون هم الآن به‌همین شکل با آن برخورد می‌کند.  بقیه‌ی کاراکتر‌ها هم اگر وارد بخش خصوصی شده بودند ادامه پیدا می‌کردند.»

کرامتی این را هم می‌گوید که امیدوار است فیلم شهر موش‌های 2 موفق باشد، حتی بیش‌تر از شهر موش‌های 1.

* * *

بن بست

کرامتی تا به حال به‌خاطر فعالیتش در سینما برنده جوایزی شده است. در جشنواره‌ی امسال هم او با«بن‌بست»،  اپیزود اول فیلم گنجشکک اشی‌مشی حضور داشت. او می‌گوید که فیلمش مضمونی اجتماعی با پایانی امیدوارکننده دارد و تلاش کرده است در این داستان 30 دقیقه‌ای، آدم‌ها خوب مطرح شوند و گنگ نباشند. اما این را هم اضافه می‌کند که در زمان ساختن فیلم‌هایش به جایزه گرفتن فکر نمی‌کند. کرامتی عقیده دارد که جایزه‌ی سینمایی یعنی گروهی فیلم را تأیید کرده‌اند، ولی به‌هر حال جایزه‌ی هر جشنواره‌ای نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌ی داوران آن جشنواره است که ممکن است یک سال به سلیقه‌ی کارگردانی نزدیک‌تر باشد و سال بعد تغییرکند.

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۹

عکس‌ها: مهبد فروزان

 

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیMohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013


 
 
بوکو حرام و نظریه صاف بودن زمین
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

بوکو حرام و نظریه صاف بودن زمین

محمد سرابی

 

فقط دانش‌آموزان نیستند که می‌توانند با ادامه تحصیل و پشتکار به سطوح بالای آموزشی برسند. کسانی که دانش‌آموزان را می‌کشند هم به مرور زمان ترقی می‌کنند و از آتش زدن مدارس ابتدایی به قتل‌‌عام دانشجویان می‌رسند. گروه «بوکو حرام» در آخرین حمله خود گروهی از دانشجویان را از خوابگاهشان کالج کشاورزی در ایالت یوبو بیرون کشید و در محوطه به قتل رساند. به نوشته گاردین 6 اکتبر، دولت آمریکا قصد دارد این گروه را در فهرست گروه‌های تروریستی خود قرار دهد. این کار نه تنها دیر است بلکه تاثیر زیادی هم نخواهد داشت زیرا بوکوحرام بر خلاف دیگر گروه‌های تروریستی آفریقای مرکزی کاری با غربی‌ها ندارد تنها می‌خواهد کسانی که به شیوه غربی‌های درس می‌خوانند را بکشد.

بوکو حرام به دنبال یک شورش بزرگ در سال 2009 به شهرت رسید. این گروه ایدئولوژی ساده‌ای دارند که در نامشان هم مشخص شده است. کلمه بوکو در اصل به الفبای لاتین گفته می‌شود که در قرن 19 همراه با استعمارگران فرانسوی و انگلیسی وارد آفریقا شد و برای نوشتن زبان هوسایی به کار رفت. در قرن بیستم این الفبا سازماندهی شد و اکنون مبنای نگارش هوسایی در رسانه‌ها و کتاب‌ها است. بوکو معنای دیگری هم دارد. این کلمه در میان مردم به معنی آموزش و پرورش به سبک غربی است که با پسوند عربی «حرام » جهانبینی و ایدئولوژی و خط مشی و استراتژی کامل گروه را یکجا تعریف می‌کند.

«محمد یوسف» در سال 2002 گروهی راه به دور خود جمع کرد تا احکام شریعت را در نیجریه اجرا کنند. الگوی او در این کار طالبان افغانستان بودند. این درست وقتی بود که یک سال از نابودی کامل طالبان بوسیله بمباران ‌هواپیما‌های آمریکایی می‌گذشت. او در سال 2009 در جریان جنگ داخلی در شمال نیجریه بازداشت شد. زمانی که گروهش با ارتش درگیر شدند و 186 نفر آن‌ها جانشان را از دست دادند یوسف که 39 سال داشت در خانه والدین ناتنی مخفی شده بود.

نیرو‌های امنیتی او را به مرکز پلیس بردند اما یوسف تلاش کرد فرار کند و آن‌ها هم با شلیک چند گلوله اضافی یک نفر به تعداد تلفات بوکوحرام اضافه کردند. جالب اینکه یوسف با وجود سن کم دارای جاذبه مذهبی زیادی بود و افرادش به حقانیت او ایمان داشتند. در 13 جولای همین سال «جو بویل» خبرنگار بی بی سی توانست با او گفتگو کند و نظریات حیرت انگیزی را به گوش جهان برساند. سه عقیده او بسیار جالب توجه بودند. یوسف گفته بود که تکامل داروین را قبول ندارد، زمین صاف است و باران در نتیجه بخار شدن آب بوسیله خورشید بوجود نمی‌آید بلکه مستقیما از سوی خداوند ایجاد می‌شود.

نظریه اول شاید قابل بحث باشد. نظریه دوم مدت‌ها قبل کاملا رد شد و نظریه دوم به هیچ وجه باورکردنی نیست.

شاید یوسف چون در آفریقای مرکزی زندگی کرده و دریا و دریاچه‌ای ندیده تصوری از آب و بخار آب نداشته است. با این وجود افراد گروه که بعد از مرگش نمی‌توانستند بدون فرمانده باقی بمانند «ابوبکر شکوه» را به ریاست انتخاب کردند و حمله به مدارس و آموزشگاه‌ها را ادامه دادند. بوکوحرام در حملات خود تلاش می‌کند نیروهای امنیتی، نمایندگان دولت و کلیساها را هدف قرار دهد. روش آن‌ها مانند دیگر گروه‌های مشابه بمب‌گذاری وتیر اندازی در مناطق پر جمعیت است. در جریان اقدامات این گروه تاکنون بیش از 3 هزار و۶۰۰ نفر کشته شده‌اند. اگرچه دولت نیجریه ادعا می‌کند مبارزه علیه بوکوحرام باعث تضعیف این گروه شده و به همین دلیل به نقاط بی دفاعی مانند مدارس حمله می‌کنند اما این کشتار‌ها باعث وحشت زیادی در بین دانش‌آموزان و معلمان ایجاد کرده و بسیاری از آنان در مناطق «مایدوگوری»، «کانو» و «سوکوتو»  از رفتن به مدرسه هراس دارند.

شکوه که بعدا تهدیدکرد منافع غرب را هدف قرار می‌دهد اکنون فراری است و به جز جایزه‌ای که دولت نیجریه برای او گذاشته، دولت آمریکا هم 7 میلیون دلار به کسی می‌دهد که او را دستگیر کند. گروه بوکو حرام نمونه خوبی از گروه‌های بنیاد گرای جدید است و معیار مناسبی از دیدگاه این افراد نسبت به جهان را نشان می‌دهد.

 

 روزنامه بهار 22 مهر 1392 صفحه 6


 
 
حزب نژاد پرست سپیده طلایی یونان
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
  • فاشیست‌ها در سرزمین فیلسوفان
  • محمد سرابی

  • داستان تولد حزب نازی در حال تکرار شدن است. در چند سال اخیر تمام جزییات شکل‌گیری تشکیلاتی که محور اصلی جنگ جهانی دوم بود به همان شکل در یونان تکرار شده است. به نظر نمی‌آید «نیکوس میخالولیاکوس» که مدتی قبل بازداشت شد، نگران مقایسه حزبش با حزب نازی باشد. او این حزب را در سال‌های 1980 با شعار «خون، افتخار، سپیده طلایی» بنیانگذاری کرد. اگرچه حزب گرایش به نئونازیسم را رد کرده و خود را حزبی ملی می‌نامد اما رفتار‌ها و نشانه‌های شبیه نازیسم آن کاملا واضح است. حتی نشان حزب تشابه کاملی به صلیب شکسته دارد. میخالولیاکوس در همان سال‌ها به‌ دلایل مختلفی از جمله ضرب و شتم و در اختیار داشتن مواد منفجره از ارتش اخراج شده بود. پس از چند بار اتحاد با احزاب ملی و جدا شدن از آن‌ها سرانجام در ابتدای سال‌های 90 به بعد این حزب به عنوان یک ارگان سیاسی وارد صحنه شد. اگر از درگیری‌های پراکنده جوانان عضو سپیده زرین صرف‌نظر کنیم اولین اقدام جدی این گروه اعتراض به نام کشور مقدونیه بود. زیرا یونان «مقدونیه» را نامی برای استان مرکزی مقدونیه خود می‌دانست و به کشوری که از یوگسلاوی جدا شده بود فشار می‌آورد تا از نام دیگری استفاده کند. این ماجرا در دو کشور بحثی بسیار جدی است که هنوز به‌طور کامل پایان نیافته.
    هواداران سپیده زین خود را در سال 1991 و درست زمانی که مقدونیه اعلام استقلال کرد به خوبی نشان دادند و همین نمایش باعث افزایش اعضای حزب شد. در جریان جنگ یوگسلاوی هم بعضی از جوانان سپیده زرین وارد درگیری‌های بالکان شدند و همراه با واحد‌های نظامی جمهوری سربسکا به جنگ‌های پراکنده پرداختند. گفته می‌شود اعضای سپیده طلایی در جریان قتل‌عام سربرنیتسا حضور داشتند. حتی شایع شده بود که بعضی از آنان از «رادوان کارادزیج» جنایتکار جنگی صرب مدال دریافت کرده‌اند.
    رفتار‌های خاص رییس حزب مانند شرکت در گردهمایی احزاب ملی افراطی در مسکو و اهدای مجسمه اسکندر به رییس حزب لیبرال دموکرات روسیه به مناسبت تولد او، باعث انتقاداتی به این حزب شده است خصوصا که سپیده زرین در پارلمان یونان و شوراهای شهر نمایندگانی دارد و برای نفوذ به پارلمان اروپا هم تلاش می‌کند. گرایش‌های خشونت‌آمیز این حزب که به صورت تحرکات شهری و علیه خارجی‌ها بروز می‌کند در بعضی موارد با بی‌تفاوتی پلیس روبه‌رو شده که احتمال عضویت افسران پلیس را در سپیده زرین زیاد می‌کند. اعضای ارشد حزب نیز مانند میخالولیاکوس سوابق افراطی و بعضا محکومیت زندان داشته‌اند. «ایلایاس کاسیدیاریس» که همراه رییس حزب بازداشت شد سخنگوی حزب و نماینده آن در پارلمان است او یک سال قبل در مناظره تلویزیونی با دو زن نماینده مجلس چپ‌گرا شرکت کرد. وقتی یکی از آن‌ها به او اتهام شرکت در سرقت مسلحانه زد کاسیدیاریس به سمت یکی از آن‌ها لیوان پرت کرد و به دیگری سیلی زد. «ایلایاس پاناگیوتاروس» و «کریستوس پاپاس» نمایندگان دیگر این حزب در پارلمان نیز نقش فعالی در خشونت‌های خیابانی داشته‌اند. این شرایط تناقض خاصی را پدید آورده است زیرا از یک حزب قانونی در کشوری ظاهرا دموکرات، انتظار نمی‌رود پیاده‌نظام خیابانی داشته باشد.
    برخی نگران تکرار تجربه‌ای ناگوار هستند. قدرت‌های اروپایی بعد از جنگ جهانی اول، آلمان را به دلیل این‌که عامل آغاز جنگ بود مقصر می‌دانستند. بخشی از مردم آلمان هم به دلیل پیچیدگی شرایط قادر به درک عوامل گوناگون این وضعیت نبودند و کمونیست‌ها و یهودیان را توطئه‌گران پنهانی می‌پنداشتند. برخلاف تصورات رایج، هیتلر موسس حزب نازی نبود. این حزب را آنتوان درکسلر در سال 1918 پایه‌گذاری کرد و زمانی که تعداد اندکی عضو داشت، هیتلر به آن پیوست. در سال 1921 شاخه شبه‌نظامی شهری حزب با نام «اس آ» تشکیل شد که «ارنست روهم» رییس آن بود. جوانان «اس آ» با علاقه فراوان به یهودیان، کمونیست‌ها، مهاجران و مخالفان حمله می‌کردند. اعضای اس آ از میان طبقات پایین جامعه جذب می‌شدند. این جوانان کم سن و سال به امید ساخت جامعه‌ای آرمانی براساس برتری نژادی با کسانی که به عنوان دشمن معرفی شده بودند، می‌جنگیدند و از طرف سخنرانان و عوامل تبلیغاتی حزب تحریک می‌شدند تا تجمع‌هایی برگزار کنند و در آن برای آینده باشکوه آلمان شعار دهند. در سال 1933 هیتلر صدراعظم شد و به سرعت برنامه نظامی کردن آلمان و نقشه حمله به تمام اروپا را طراحی کرد او شش سال بعد این نقشه را به مرحله اجرا گذاشت و شش سال بعد از آن زمانی که پایتختش سقوط کرده بود، خودکشی کرد.
    از پایان جنگ جهانی تاکنون اروپاییان خیلی تلاش می‌کنند که ثابت کنند از فاشیسم و نازیسم دوری می‌کنند ولی هر از گاهی بعضی اتفاقات سیاسی نشان می‌دهد که‌ نژادپرستی خشن در غرب از میان نرفته است.


 
 
واگذاری کودکان به متقاضیان سرپرستی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

قوانین واگذاری کودکان به متقاضیان سرپرستی، کامل نیست

سرپرستی بی‌سرپرستان

محمد سرابی:
چند‌ماه پیش نوزادی از کالسکه‌اش در خیابان دزدیده شد و بعد از تلاش‌های فراوان والدین و شکل‌گیری امواج تبلیغاتی گسترده، پیدا شد.

همزمان در برنامه زنده تلویزیونی کودک دیگری به خانواده‌ای بدون فرزند سپرده شد. اخبار حوادث روزنامه‌ها نشان می‌دهند که هنوز هم سرقت کودکان و فروختن آنها به خانواده‌هایی که صاحب بچه نمی‌شوند رونق دارد. با نزدیک شدن مهر‌ماه یکی از نگرانی‌های مادران بچه‌ها این است که سرویس‌های مدارس و مهدکودک‌ها چقدر قابل‌اعتماد هستند. در حاشیه این اتفاقات تفسیری به میان آمد که براساس آن اگر شرایط فرزندخواندگی تسهیل شود هم تعداد کودکان باقیمانده در مراکز نگهداری از بچه‌های بی‌سرپرست کمتر خواهد شد و هم زن و شوهر‌های جوان به سراغ بازار مخفی تجارت کودکان نخواهند رفت اما این کار موانعی دارد که بیشتر ناشی از قوانین است؛ قوانین قدیمی و قوانینی که با هم تناقض دارند.

نظام رسیدگی به کودکان بی‌سرپرست در ایران شکل منظمی ندارد. تا یک قرن قبل هر کودکی که پدر و مادر نداشت به شکلی در عشیره، روستا یا محله پذیرفته می‌شد و از حمایت اجتماعی سنتی برخوردار بود. او اگرچه همیشه با برچسب «یتیم» شناخته می‌شد ولی پیوستگی‌هایی با افراد اطرافش داشت که باعث می‌شد در جامعه تنها نماند. دیگران نیز این وظیفه اجتماعی را در خود حس می‌کردند که کودک یتیم را از خود نرانند. با تغییر جامعه این فرهنگ هم از میان رفت و اکنون نهاد‌هایی با طول و عرض و اختیارات مشخص باید این کار را انجام دهند؛ نهادهایی که باید جایگاه قانونی تعریف‌شده و ابزارهایی برای اعمال آن داشته باشند.

کودکان تا وقتی که به سرپرستی سپرده نشوند نمی‌توانند از تمام مزایای هویتی استفاده کنند. کودک نیاز به هویت مشخص مانند نام پدر و مادر دارد تا از مزایایی مانند بیمه تأمین اجتماعی برخوردار شود. راه‌حل قبلی این بود که با توافق بهزیستی، تأمین اجتماعی و مصوبه‌ شورای‌عالی بیمه اشخاص فاقد هویت مانند کودکان بی‌سرپرست، سالمندان و معلولان جسمی و ذهنی از پوشش بیمه برخوردار می‌شدند اما این توافق لغو شده است و تنها راه دریافت خدمات برای این کودکان تعیین پدر و مادر مستعار برای آنهاست اما اگر در آینده کسی متقاضی سرپرستی اینگونه کودکان باشد، چگونه باید او را متقاعد کرد که نام‌های قرار گرفته در شناسنامه این کودک واقعی نیستند.

این تنها یکی از خلأ‌های قانونی موجود است. قوانین متعدد و متعارضی درباره کودکان بدون سرپرست حاکم است که بازنگری کامل در آنها ضروری به‌نظر می‌رسد. لایحه حمایت از کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و بدسرپرست قرار بود که بخشی از مشکلات موجود را حل کند. این لایحه از سال87 به مجلس فرستاده شد و در این مدت دائما میان مجلس و شورای نگهبان در رفت‌وآمد بوده است. نخستین مشکل این لایحه با مکاتبات رسمی و کسب اجازه از ولی‌فقیه به‌عنوان سرپرست اصلی این کودکان رفع شد اما ایرادات جزئی همچنان باقی ماند.

مادر مجرد

یکی از حساس‌ترین قسمت‌های این لایحه، سپردن سرپرستی کودکان به دختران مجرد است. بر این اساس اگر دختری بیش از 30سال داشته و از صلاحیت‌های مطرح‌شده در قانون مانند تمکن مالی و سلامت جسمی و روانی بهره‌مند باشد می‌تواند دختربچه‌‌ای را به فرزندی بپذیرد. مخالفان این طرح عقیده دارند که این اقدام با فلسفه فرزند‌خواندگی به معنی ورود به خانواده جدید مغایرت دارد؛ چراکه فرزندان بی‌سرپرست نیازمند عاطفه پدر و مادر هستند درحالی‌که یک دختر مجرد به تنهایی نمی‌تواند نقش پدر و مادر را برای کودک ایفا کند.

نظریه دیگری می‌گوید که در جامعه امروز ما به‌دلیل تغییراتی که در فرهنگ عمومی و خصوصا در زمینه جایگاه زنان در جامعه رخ داده است، برخی از دختران مایل به ازدواج نیستند؛ درحالی‌که بنا به غریزه زنانه خود نیاز به داشتن فرزند را حس می‌کنند. دختر تنهایی که شغل و امکانات مالی و احیانا تحصیلات بالا داشته باشد این مشکل را با پذیرفتن یک دختربچه به فرزندی حل می‌کند و خانواده‌ای «کاملا زنانه» تشکیل می‌دهد.

یک حقوقدان و فعال در زمینه حقوق زنان عقیده دارد که تناقضی بین ازدواج زنان مجرد بالای 30سال و بزرگ کردن یک کودک بی‌‌سرپرست وجود ندارد. زهرا ارزنی می‌گوید: «همین الان هم در اداره سرپرستی، زنان مجردی هستند که مسئولیت کودکی را به‌عنوان یک خیر برعهده دارند. اگر زن مجردی بخواهد یک بچه را به فرزندی بپذیرد این مسئله تأثیر منفی در ازدواج احتمالی او نخواهد گذاشت». اما درصورت ازدواج این مادر مجرد چه اتفاقی برای کودک خواهد افتاد؟ ارزنی می‌گوید: «این درست مانند ازدواج با زنی است که یک فرزند از ازدواج قبلی‌اش دارد و مرد می‌تواند شرایط را از همان ابتدا ارزیابی کند. مشکل اصلی این است که مردان معمولا راضی نیستند فرزند شخص دیگری را بزرگ کنند؛ خواه بچه واقعی همسرشان یا فرزندخوانده او باشد».

سعید معید‌فر، جامعه‌شناس موضوع را از دیدگاه دیگری بررسی می‌کند، او می‌گوید: «در فرهنگ امروزه می‌توان حدس زد که یک دختر مجرد تا چه سنی شانس زیادی برای ازدواج دارد یا اینکه تجرد قطعی را ادامه خواهد داد. درسنین 30تا 40سال امکان دارد این فرد به فکر ازدواج بیفتد ولی کودکی را با انتخاب و سلیقه خود پذیرفته و بزرگ کرده است درحالی‌که شوهر او شاید معیارهای دیگری داشته باشد». معید‌فر‌ می‌افزاید: «تجرد خودخواسته با کسی که بنا به شرایط سنی یا غیرسنی امکان ازدواج ندارد تفاوت می‌کند زیرا در مورد اول احتمال ازدواج منتفی نیست درحالی‌که در مورد دوم می‌توان انتظار داشت که سرپرست، مجرد باقی بماند».

معید‌فربه تغییرات فرهنگی‌ای که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده اشاره کرده و می‌گوید: «قبلا والدین قبول نمی‌کردند که دختر جوانشان به تنهایی زندگی کند ولی حالا پدر و مادرها کم‌کم این را می‌پذیرند. الان دخترانی که شاغل هستند و تنها زندگی می‌کنند در حال تشکیل دادن طیفی در جامعه هستند».

تعداد زوج‌هایی که متقاضی دریافت کودک هستند بیشتر از کودکان واجد شرایط واگذاری است؛ به شکلی که میانگین این نسبت در کشور به حدود 7می‌رسد و در شهرهای بزرگ از این رقم هم بیشتر می‌شود. بچه‌هایی که براساس قوانین بهزیستی شرایط واگذاری را داشته باشند به سرعت به متقاضیان سپرده می‌شوند ولی با ورود بچه‌های جدید جمعیت شیرخوارگاه‌ها ثابت می‌ماند. در این بین بچه‌های بی‌سرپرست بخت بیشتری به نسبت بچه‌های بدسرپرست دارند زیرا خانواده‌ها از قبول‌کردن کودکی که ممکن است پدر یا مادر دردسر‌سازی‌ داشته باشد و در آینده به سراغ او بیاید پرهیز می‌کنند؛ بنابراین بچه‌های بدسرپرست مدت بیشتری در مراکز نگهداری خواهند ماند. از دید مسئولان هم رسیدگی به وضعیت حقوقی آنها سخت‌تر است زیرا با هر اقدامی مشخص می‌شود که کودک «پدر و مادر دارد» و آنها براساس قانون حق بیشتری نسبت به او دارند؛ هرچند که به‌خاطر شکنجه همین کودک در زندان باشند.

سفر به آن‌سوی مرز‌

مشکل بزرگ دیگری که در این زمینه بروز کرده، سپردن کودک به زوج ساکن خارج از کشور است. کسانی که نظر مثبتی درباره این اقدام دارند می‌گویند که یک زوج ساکن کشور‌های خارجی (احتمالا باید موفق و متمول باشند) می‌توانند به سادگی کودکی از همان کشور را به سرپرستی قبول کنند ولی زمانی که این زوج به ایران می‌آیند و می‌خواهند بچه‌ای از هموطنان خود را بپذیرند باید با این تقاضا موافقت کرد. اما وجود یک نکته کار را سخت می‌کند. ارزنی در این‌باره می‌گوید: «سپردن کودک به یک خانواده را باید به‌عنوان یک عمل بسیار حساس و دقیق ارزیابی کرد و دقت و مسئولیت زیادی برای آن قائل شد. با سپردن کودک این مسئولیت به پایان نمی‌رسد و لازم است شرایط زندگی او در خانواده جدید مورد بررسی قرار گیرد اما زمانی که این کودک از کشور خارج شود دیگر راهی برای دسترسی و خبر گرفتن از او نیست». تنها راه این است که با استفاده از قرارداد‌های بین‌المللی یا ارتباط با سازمان‌های جهانی در کشور‌های دیگر بتوان خانواده جدید این کودکان را زیرنظر گرفت. ارزنی ‌با تأکید بر اینکه چنین کاری دشوار است می‌گوید: «ما حتی در زمینه خبر گرفتن از اتباع بزرگسال که به کشورهای دیگر مهاجرت کرده‌اند نیز با مشکل روبه‌رو هستیم. اگر کودک را به جایی ببرند که سازمان‌های نظارتی قوی‌ای داشته باشد شاید بتوان امیدوار بود که از حمایت مناسبی بهره‌مند می‌شود ولی اگر احتمال کوچکی هم بدهیم که او از حوزه نظارتی خارج می‌شود و ممکن است در شرایط نامناسب و بدون دفاعی قرار بگیرد نباید این مسئولیت را بپذیریم.» تلاش بسیاری از وکلای ایرانی که خواسته‌اند برای زوج‌های ساکن خارج از کشور فرزندی را از ایران پیدا کنند به‌دلیل همین مشکلات به بن‌بست خورده است.

براساس قوانین قبلی فقط درصورتی کودک به‌عنوان فرزندخوانده به خانواده‌ای سپرده می‌شد که یا والدینش شناسایی نمی‌شدند یا 2سال از آخرین مراجعه برای پیگیری وضع فرزندشان در مراکز نگهداری می‌گذشت. از طرف دیگر بنا به اعلام مدیرکل دفتر امور کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی بیشترین تقاضا برای بچه‌هایی است که کمتر از 2سال سن دارند. بنابراین تعداد زیادی از بچه‌ها «فرصت طلایی» فرزند خوانده‌شدن را از دست دهند.

دیگر مواردی که در لایحه مورد بررسی قرار گرفته‌ است انتقال بخشی از اموال سرپرست به کودک، بیمه عمر سرپرست به نفع کودک، تغییر مشخصات شناسنامه‌ای به نام‌ سرپرست و در آخر ممنوعیت ازدواج بین سرپرست و فرزندخوانده (چه در زمان حضانت و چه پس از آن) است. این مورد آخر باعث می‌شود که هرگونه تصور رمانتیک و خیال‌پردازانه از «سرپرست رویایی» از میان برود و البته احتمال سوءاستفاده هم کاهش پیدا کند.

چند‌ماه قبل مدیرکل دفتر امور کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی اعلام کرده بود استان‌های کرمان، تهران و خراسان دارای بیشترین کودکان بی‌سرپرست هستند. در تهران، خراسان و کرمان نیز به همین ترتیب بیشترین تقاضای فرزندخواندگی وجود دارد. با این شکل نوعی تناسب بین رهاکردن فرزندان و تقاضای به‌سرپرستی پذیرفتن آنها مشاهده می‌شود.

به‌نظر می‌آمد پس ازتشکیل کابینه یازدهم، موضوع قوانین فرزندخواندگی باز هم مورد بررسی قرار گیرد ولی با وجود گذشت نزدیک به 6‌ماه از آخرین مذاکرات در مجلس هنوز هم خبر جدیدی از تأیید یا رد این قانون به گوش نمی‌رسد؛ درحالی‌که تصویب قوانین جدید می‌تواند سرنوشت بچه‌هایی که در شیرخوارگاه‌ها هستند را به راحتی تغییر دهد.

به عقیده معید‌فر برخی از مؤلفه‌های اجتماعی ما در حال تغییر است یا اینکه پیش از این تغییر کرده است مانند اینکه خانه سالمندان در گذشته وجود نداشت و اکنون کاملا جاافتاده است. او می‌گوید: «دختران مجرد که به‌تنهایی زندگی می‌کنند اگر همین شرایط را تا میانسالی ادامه دهند ممکن است دچار انزوا شوند درحالی‌که پذیرفتن مسئولیت یک کودک جلوی این انزوا را می‌گیرد. در جامعه ما تا مدتی قبل تنها شکل سنتی خانواده پذیرفته شده بود درحالی‌که اکنون اشکال دیگر خانواده که در جوامع دیگر هم رایج است، جای خود را باز کرده‌اند. خانواده تک‌والدی و خانواده سرپرست زن هم از این گروه هستند. جامعه مدرن بالاخره خودش را تحمیل می‌کند و با وجود تمام فشارها باقی می‌ماند».

روزنامه همشهری 6 مهر 1392 - صفحه اجتماعی

http://www.hamshahrionline.ir/details/232806