محمد سرابی

www.msarabi.com

 
حرفه هنرمند، حرفه پزشک - افشین یداللهى
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با افشین یداللهى که برای ترانه سرودن، منتظر الهام شاعرانه نمی‌ماند

حرفه هنرمند، حرفه پزشک

کودک و نوجوان > رسانه- گفت‌و‌گو> محمد سرابى:

حتماً این را می‌دانید که سراینده بسیاری از ترانه‌های آشنای ما بی‌دلیل عنوان دکتر ندارد.

«افشین یداللهی»، پزشک متخصص اعصاب و روان است و به گفته‌ی خودش شناخته شدن به نام ترانه‌سرا باعث شده است که بیماران حس مثبت‌تری نسبت به او داشته باشند و در نتیجه راحت‌تر حرفشان را بزنند و حسشان را بیان کنند. گفت‌وگوی ما در یکی از مراکز مشاوره و در زمان کوتاهی که تا شروع ویزیت بیماران باقی مانده بود، انجام شد. یداللهی سرودن ترانه را کاری کاملاً حرفه‌ای و با انضباط می‌داند. گفت‌وگوی دوچرخه را با این پزشکِ ترانه‌سرا بخوانید.

 

الآن خیلی‌ها زیاد کار می‌کنند و وقت فراغت کمی دارند، ولی بیش‌تر آن‌ها همیشه خسته‌ به‌نظر می‌رسند. شما چه‌طور با این همه کار و گرفتاری و وقت کم، فراغت لازم برای سرودن ترانه پیدا می‌کنید؟

خب، به‌صورت پراکنده مطالعه می‌کنم و بالأخره فرصت‌های کوتاهی پیدا می‌کنم. ترانه‌هایی که می‌گویم حاصل تجربه‌ی زندگی است. زندگی من جریان دارد. بعضی اوقات سریع و متراکم و بعضی اوقات آرام‌تر. الآن یک دوره‌ی آموزشی مربوط به کارم هم می‌بینم که وقت‌گیر است. آدمی نیستم که هیچ وقت فراغتی نداشته باشم. همان برنامه‌هایی که دارم دستمایه‌ی شعر می‌شود. به اکثر کارهایی که می‌کنم علاقه دارم. بعضی مربوط به کار و بعضی مربوط به ترانه است و بعضی روان‌پزشکی.

بعضی نوجوان‌ها تصور می‌کنند برای آفرینش هنری باید فضای خاصی فراهم باشد. آیا شعر گفتن نیاز به شرایط آرام و تنهایی و فرصت کافی دارد؟ شما با این برنامه‌ی کاری که باید سرِساعت به کارهایتان برسید و ترانه هم می‌گویید، تضاد و مشکلی برایتان پیش نمی‌آید؟

اولاً آفرینش هنری حتماً نباید در فضای خاصی انجام شود. خیلی خوب است که کسی خلوتی داشته باشد. برای من هم این شرایط خوبی است، ولی مدتی است که به این زندگی عادت کرده‌ام. گاهی در جریان همین برنامه‌های کاری جرقه‌ای زده می‌شود که به یک ترانه تبدیل می‌شود. گاهی هم خودم می‌خواهم که زده شود.

مگر حس ترانه گفتن خواستنی است؟

خواستنی هم هست. البته نه این‌که تمامش در اختیار من باشد. من می‌خواهم و بعد آن پروسه شروع به فعالیت می‌کند. نه این‌که کاملاً در حال تلاش باشم. می‌خواهم و به آن موضوع فکر می‌کنم. بعد واژه‌ها خودشان چیده می‌شوند و ترانه شکل می‌گیرد.

پس بیش‌تر کوششی است تا جوششی؟

نمی‌شود کاملاً گفت کوششی. وقتی فکر می‌کنم، خیلی از کارهایم را که خیلی موفق هم بوده‌اند، وقتی گفته‌ام که از من خواسته‌اند برای سریال یا ملودی خاصی ترانه بگویم. میوه‌ی ممنوعه، شب دهم و مدار صفردرجه این‌طور بوده‌اند. باید متناسب با مضمون سریال یا آن‌چه خواننده می‌خواسته بخواند، ترانه‌ای را آماده می‌کردم.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703

عکس‌ها: مهبد فروزان

این‌طور وقت‌ها منتظر حس شاعرانه نمی‌شوید؟

همان‌طور که یک فیلم‌نامه‌نویس سینما باید بتواند در یک محدوده‌ی زمانی مشخص اثرش را آماده کند، ترانه‌سرایی هم که به‌دنبال کار حرفه‌ای است، باید بتواند در زمانی که از او کاری را می‌خواهند آن را انجام دهد. قطعاً زمانی هست که جرقه یا طرح یک داستان به ذهن نویسنده می‌رسد، بعد آن را بسط و گسترش می‌دهد ولی اگر دید حرفه‌ای دارید باید با الهامتان در تعامل باشید. من گاهی سفارش یک کار هنری می‌گیرم می‌گویند این سریال تا دو هفته دیگر روی آنتن می‌رود، گاهی هم شب قبل از پخش سریال سفارش می‌دهند.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703می‌شود یک مثال بزنید؟

وقتی سریال «برای آخرین بار» آماده‌ی پخش بود  با من تماس گرفتند و گفتند ترانه‌ای را که داشتیم، برای تیتراژ اول گذاشته‌ایم. اگر می‌توانی یک ترانه برای تیتراژ دوم که آخر هر قسمت پخش می‌شود بگو که اسم سریال هم تویش باشد. بعد هم ناباورانه پرسیدند سریال فردا عصر می‌رود روی آنتن، می‌توانی بگویی؟ گفتم بله. کار را با آقای خواجه‌امیری انجام دادیم. من یک تکه از ترانه را گفتم و برایش فرستادم او هم برای آن قسمت ملودی ساخت و برای من فرستاد. در طول مدتی که داشت ملودی را می‌ساخت من به قسمت بعدی ترانه فکر می‌کردم. وقتی ملودی رسید بقیه‌ی متن را آماده کردم و فرستادم. آقای خواجه‌امیری شبانه ترانه را خواند و ضبط کرد. صبح تیتراژ را میکس کردند و برای تصویب فرستادند که تا ظهر تأیید شد و عصر هم در انتهای قسمت اول سریال پخش شد. اتفاقاً ترانه موفقی بود و با مخاطب ارتباط برقرار کرد.

ولی باز هم باید جایی برای الهام ناگهانی گذاشت.

البته گاهی هم مثلاً می‌بینم کسی دارد گریه می‌کند به‌خاطر مجموعه‌ی فضا و شرایط، ممکن است با دیدن همان اشک جرقه‌ای بخورد و یک بیت از ترانه‌ای به ذهنم برسد. آن موقع همان حس را می‌گیرم و جلو می‌روم.

یادداشت می‌کنید؟

بله.

اگر یادداشت نشود؟

یادم می‌رود و بعداً اگر تمام کلماتش هم یادم بیاید آن شعر به صورت منسجم در نمی‌آید. حتماً یادداشت می‌کنم.

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703خاص‌ترین حالتی که در آن ترانه به ذهنتان می‌رسد کدام حالت است؟

وقتی می‌خواهم بخوابم و هنوز نخوابیده‌ام. در حالتی بین بیداری و خواب. قبل از این‌که کاملاً خوابم ببرد. برای همین قلم و کاغذ آماده نگه‌می‌دارم.

زیاد موسیقی گوش می‌دهید؟

زمانی خیلی گوش می‌کردم، ولی الآن نه. الآن وقتی توی ماشین هستم بیش‌تر ترجیح می‌دهم سکوت باشد. مگر این‌که بخواهم بروم سفر یا با کسی همراه باشم. گاهی وقت‌ها هم یک ملودی داده‌اند و باید برای آن شعر بگویم که همان را گوش می‌دهم.

نوجوان‌هایی را دیده‌اید که هدفون را اصلاً از گوششان بیرون نمی‌آورند؟

خوب است آدم موسیقی گوش کند و با انواع آن و سبک‌ها و سلیقه‌های مختلف موسیقی آشنا باشد.

خودتان همه نوعی موسیقی گوش می‌کنید؟

من زمانی موسیقی ملی و سنتی گوش می‌کردم و همین‌طور موسیقی پاپ و سبک‌های مختلف دیگر، ولی الآن کم‌تر گوش می‌کنم.

رپ هم گوش می‌دادید؟

آن موقعی که موسیقی گوش می‌کردم هنوز رپ فارسی این‌قدر فراگیر نشده بود. ولی اگر منظورتان این است که از رپ خوشم می‌آید یا نه،  اولین کاری که یک مقداری رپ بود و به‌صورت رسمی منتشر شد، در سریال O+ بود که شعرش را من گفته بودم: «زندگی گله‌ای، آدم‌های فله‌ای/ دلخوشی‌شون قیافه، تو ژستن و کلافه/ از بس خطری و خلافن، یه پخ کنی غلافن»

این اصطلاحات را از کجا می‌دانید؟

بالأخره توی همین جا زندگی کرده‌ایم. زمانی که خودمان محصل بودیم تولید هم می‌کردیم و بین خودمان اصطلاحات خاصی رواج داشت. مثل هر گروهی از نوجوان‌ها که برای خودشان این اصطلاحات را دارند.

درمورد سبک شعر تعصب خاصی دارید؟

نه. بعضی وقت‌ها در بین شعرهای آزادی که می‌شنوم نمونه‌های خیلی خوبی پیدا می‌کنم ولی بعضی‌ها هم هستند که هر چی گوش می‌کنم ارتباطی با  آن برقرار نمی‌کنم. فکر می‌کنم جای تک‌تک این کلمات خیلی کلمات دیگر می‌شود گذاشت. خودم شعر سپید و انواع شعرهای آزاد را خیلی دوست دارم. به‌خصوص که ما الآن هم در غزل و هم در شعر آزاد خیلی پیشرفت خوبی کرده‌ایم. الآن در غزل کارهای خوبی سروده شده که نو هست و دیگر زیر سایه‌ی گذشتگان نیست. همین اتفاق توی شعر سپید افتاده و زبان‌های تازه داریم می‌شنویم که از آن لذت می‌بریم. در کنار این‌ها شعر‌های دیگری هم هست که انگار شاعر برای خودش گفته است.

این روزها روی چه کاری تمرکز دارید؟

الآن بیش‌تر به چند ترانه که می‌خواستم بگویم فکر می‌کنم. زمانی روی غزل و شعر کلاسیک و این‌ها تمرکز کردم. قبلاً هم از این نوع شعر گفته بودم که با فضای ارکستر ملی اجرا شد. یک مجموعه ‌هم با همایون شجریان و فردین خلعتبری آماده شده و یک مجموعه‌ی دیگر که با فضای ارکستر ملی کار می‌کنم.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703نه عقل بود و نه دلی

 

اگر موسیقی تیتراژ سریال مدار صفر درجه و فراز و فرود‌های آن را شنیده باشید حتماً متن ترانه‌ی آن را هم به‌خاطر دارید. ترانه‌ای که اگرچه از عشق می‌گفت، ولی بر روی تصاویر جنگ جهانی دوم و آشوب‌های آن زمان تناسب عجیبی پیدا کرده بود.

چرا مدار صفر درجه آن‌قدر مشهور شد؟

اصولاً کارهایی که با ارکستر ملی اجرا شوند و زبان کلاسیک  داشته باشند، دیرتر فراگیر می‌شوند، ولی ماندگارترند. زبان کتابی به همان نسبت که دیرتر می‌گیرد، دیرتر هم فراموش می‌شود. مثل خاک که دیرتر از آب گرم می‌شود و دیرتر هم گرما را از دست می‌دهد. موفق شدن اثر در این ژانر طول می‌کشد. توجه کنید که این‌ها نقطه قوت یا ضعف نیست. یک ترانه‌ای زودتر پخش می‌شود ولی قدرت ماندگاری کم‌تری دارد، اما در زمان حیاتش تأثیر حسی و عاطفی خودش را می‌گذارد. هر‌کدام این‌ها یک نوع هستند که جای هم‌دیگر را پر نمی‌کنند. یک دلیل دیگرِ این‌که مدار صفر درجه موفق بود، به مفهومی ارتباط دارد که بیان می‌کند؛ مفهومی که تاریخ مصرف نداشت و در هر شرایط جغرافیایی و تاریخی و اعتقادی معنی پیدا می‌کند.

اصلاً فکر می‌کردید این‌قدر معروف شود؟

نه، فکر می‌کردیم به‌خاطر همان کلام و موسیقی‌ و ارکسترش مخاطب خاص خواهد داشت. حالا طوری شده که با تمام شدن سریال هنوز هم هفته‌ای نیست که درباره‌ی این ترانه چیزی نشنوم و بازخوردی نبینم.

احساس رضایت می‌کنید؟

بله، طبیعی است، انگار نمره قبولی گرفته‌ام.

از مخاطب نوجوان هم در باره‌ی این ترانه بازخورد گرفته‌اید؟

بله یکی از کارهایی بود که فکر نمی‌کردم مخاطب نوجوان داشته باشد ولی دختر و پسر 13 ساله هم بودند که برای من از این ترانه می‌گفتند.

بیش‌تر از چه قسمتی خوششان آمده بود؟

ابتدای کار عبارت‌های پیچیده‌ای گفته می‌شد ولی زمانی که بعد از این پیچیدگی‌ها جمله‌ی ساده‌ی من عاشق چشمت شدم می‌آمد انگار که آن بغرنج بودن موضوع تبدیل می‌شد به سادگی و صمیمیت. نوجوان‌ها با همین عبارت ارتباط برقرار می‌کردند.

«من و رسوایی و این بار گناه/تو و تنهایی و آن چشم سیاه/ از من تازه مسلمان بگذر بگذر/ از سر پیمان بگذر» چرا می‌گویند ترانه شب دهم معنا گریزی دارد؟

این ترانه را بر اساس موضوع سریال گفتم. نشان‌دهنده‌ی شوق این فرد بود برای کشته شدن که از شوق شمشیر بیش‌تر بود. به شکلی گفتم که تا پایان سریال مشخص نشود. وقتی فهمیدم خانم ریاحی نقش فخرالزمان را بازی کرده به آهنگ‌ساز زنگ زدم و گفتم توی شعر آمده «چشم سیاه» که منظورم فخرالزمان بوده حالا باید آن را عوض کنم. آقای خلعتبری گفت لنز گذاشتند و رنگ چشم بازیگر نقش فخرالزمان سیاه شده است. به هرحال جدا از معنای سریال گفت‌و‌گوی یک عاشق با معشوقش بوده که می‌خواسته بگذرد و سراغ عشقی برود که بزرگ‌تر است.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703شغل شما چیست دکتر؟

 

نمی‌شود قاطعانه گفت که هنرمند باید شغل دیگری هم داشته باشد یا این‌که تمام وقتش را در همان رشته‌ی هنری خودش صرف کند، چون هنرمندانی داریم که با همین شغل زندگی می‌کنند و زندگی‌شان هم تأمین می‌شود. نوع دیگری هم هستند که بیش‌تر قناعت می‌کنند و تمام تمرکز و انرژی‌شان را صرف هنرشان می‌کنند. این گروه وقتی می‌بینند که هنر به لحاظ اقتصادی کم‌تر بازده دارد سطح توقعشان را پایین آورده‌اند. ولی اگر هم کسی بخواهد مجموعه‌ی این چیزها را داشته باشد و مجبور نباشد به‌خاطر معاشش هر کاری را انجام بدهد، بد نیست یک شغل هم پیدا کند که خیلی  با هنرش بی‌ارتباط نباشد و تضادی ایجاد نکند. در این شرایط هنرمند می‌تواند قدرت انتخاب داشته باشد و مستقل‌تر و مقتدرانه‌تر از میان درخواست‌هایی که از او می‌کنند انتخاب کند. آن موقع خودش تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد و با چه کسی همکاری کند. در شرایط فعلی ما، چون هنر خیلی آن بار اقتصادی را که باید داشته باشد ندارد، انتخاب شغل جداگانه خیلی مهم است.

از طرف  دیگر شغل، هنرمند را به جامعه مرتبط می‌کند. چرا ما سپیدسرایی داریم که کارگر ساختمان است و شعرهای سپید‌ خوبی هم می‌گوید. وقتی که به جلسات خانه‌ی ترانه می‌آید می‌بینیم شعرش از کارش و از زحمتی که می‌کشد تأثیر گرفته است. چون مجموعه‌ی اتفاقاتی را که در جامعه‌ی اطرافش می‌افتد با گوشت و پوست و خون حس و لمس کرده، کارش و رنجش دستمایه‌ی شعرش شده و به همان نسبت تأثیرگذار است. اتفاقاً کتابش در همین دوره‌ی نمایشگاه کتاب منتشر شد و از آن استقبال خوبی کردند.

بعضی‌ها هم ممکن است درگیر مسائل مالی یا شهرت شوند. مثلاً با کمی شناخته شدن بروند به‌دنبال این‌که از این قضیه درآمدزایی کنند. هرچند هنرمند حرفه‌ای باید درآمد داشته باشد و ارزش مالی کالایش را بالا ببرد، به شرطی که منجر به تولید انبوه و تکرار کارها و افت کیفیت نشود. حتی امکان دارد سفارش‌هایی را قبول کند که برخلاف نظر خودش است یا این‌که با سلیقه و خواست مردم تضاد دارد. چنین موقعی است که زود فراموش می‌شود.

 


همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 703انجمن ترانه‌سرایان زنده

 

خانه‌ی ترانه، گروهی از علاقه‌مندان ترانه‌سرایی هستند که پنج‌شنبه‌ها ساعت 2 بعد‌از‌ظهر در فرهنگ‌سرای ارسباران جمع می‌شوند. مسئولیت اجرای این برنامه‌ی دائمی با افشین یداللهی است. در این برنامه به‌صورت منظم اعضا ترانه می‌‌خوانند و به نقد ترانه‌ها می‌پردازند. از  این ترانه‌سرا سؤال می‌کنم که آیا نوجوان‌ها هم در این جلسات شرکت می‌کنند و او می‌گوید: نوجوان‌هایی بود‌ند که ترانه‌سرایی را از همین جلسه‌ها شروع کردند و با رشد دائمی توانستند موفق شوند. سؤال بعدی ما از آفت‌های ترانه‌سرایی است. مشکلاتی که ممکن است در اوایلِ کار ترانه‌سرایان را گرفتار کند. یداللهی در این‌باره می‌‌گوید: یکی از آفت‌ها تقلید است.

ترانه‌سرای تازه کار در ابتدا ممکن است تقلید کند تا قلق کار دستش بیاید ولی بعداً باید به زبان شخصی خودش برسد و اندیشه‌ی شخصی خودش را مطرح کند. مشکل بعدی غرور است. بعد از این‌که چند تا ترانه گفت و تشویق شد و یا این‌که ترانه‌اش با صدای خواننده‌ی معروفی اجرا شد ممکن است دچار غرور شود و با خودش بگوید دیگر تمام شد و به جایگاهی رسیدم که دیگر دست نیافتنی است. کسانی که چنین غروری پیدا می‌کنند رفتارشان تغییر می‌کند و دیگر تلاش نمی‌کنند و فکر می‌کنند هرچه بگویند خوب است. در نتیجه وسواسی که باید داشته باشند ندارند، درجا می‌زنند و مهم‌تر از هم این‌که رفتارشان با بقیه فرق می‌کند.

روزنامه همشهری 30 خرداد 1392 ضمیمه دوچرخه


 
 
4 بزرگ خاندان - پاتریارک های شرقی مسیحی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
 
  • محمد سرابی
    700 سال پس از جنگ‌های صلیبی باز هم چهار پاتریارک شرقی صدای هیاهو را از پشت دیوارها می‌شنوند. صداهایی که دیگر خبر جنگ نمی‌دهند اما در خاورمیانه پرالتهاب امروز یادآوری می‌کنند که قلمرو شرقی کلیسا همیشه ناآرام خواهد بود. برخلاف تصوری که قاره اروپا را مهد مسیحیت می‌داند، این مذهب در چند قرن اول ظهور خود در سواحل جنوب و شرق و شمال مدیترانه منتشر شده بود. با گذشت سه قرن و زمانی که امپراتور کنستانتین دین جدید را به عنوان مذهب رسمی اعلام کرد زندگی زیرزمینی مسیحیان تبدیل به عبادت رسمی شد و در قرن بعدی تعداد کلیساها آن‌قدر زیاد شد که دسته‌بندی میان آن‌ها ناگزیر بود. منطقه جغرافیایی که این کلیسا‌ها در آن قرار داشتند بسیار بزرگ بود و در هر منطقه نیاز به سرپرستی یک مقام ارشد داشتند. بنابراین چند مرکز اصلی در آن شکل گرفتند که هر یک مانند پادشاهی که صاحب کشوری باشد، قلمروی مستقل داشتند. این پایتخت‌های الهی صاحب سرپرستانی به‌نام «پاتریارک» شدند و صدها سال بعد تصرف آن‌ها انگیزه‌ای برای حمله جنگجویان صلیبی به مسلمانان شد. پاتریارک‌ها به‌نام شهرهایی که در آن واقع بودند شناخته می‌شدند. پاتریارک‌نشین اسکندریه در شمال مصر قرار گرفت. نسب این کلیسا به «مرقس» قدیس می‌رسد و اکنون هم در همین شهر قرار دارد. محدوده تسلط این کلیسا از کشور‌های عربی شمال افریقا تا اعماق این قاره پیش می‌رود. اکنون «تئودور دوم» عنوان ارشد این کلیسا را در اختیار دارد. با سقوط دیکتاتوری مبارک حکومت جدید قادر به کنترل اختلافات قومی نیست و با وجود این‌که تلاش می‌شود بین مسلمانان و مسیحیان قبطی درگیری رخ ندهد تحرکاتی مانند فیلم اهانت‌آمیز درباره پیامبر اسلام (ص) موقعیت این کلیسا را به خطر انداخته است. نسب پاتریارک‌نشین اورشلیم به «یعقوب برادر عیسی» برمی‌گردد. این پاتریارک کوچک‌ترین محدوده تسلط را دارد و پیروان آن از فلسطین، اردن و چندکشور عربی دیگر فراتر نمی‌روند. رهبر فعلی آن «تئوفیلوس سوم» است که از سال 2005 این مقام را در اختیار دارد. ساختمان‌های اصلی این کلیسا در مقدس‌ترین مناطق تاریخی مسیحیت قرار گرفته و بنیان‌گذاران آن از نسل‌های اولیه‌ای بودند که مستقیما با حواریون ارتباط داشتند ولی عملا این کلیسا در مناقشه بین فلسطینی‌ها و رژیم صهیونیستی فرسوده شده است. چند ماه پیش رژیم صهیونیستی مانع برگزاری بعضی از مراسم‌های مذهبی این کلیسا شد که با اعتراض پیروان آن مواجه شد. دو هفته قبل هم روی دیوارهای یکی از کلیسا‌ها شعارهایی اهانت‌آمیز به زبان عبری نوشته شده بود. «یوحنای دهم» مقام ارشد پاتریارک‌نشین انطاکیه است که از سال 2013 این مقام را در اختیار دارد. انطاکیه روزگاری سومین شهر بزرگ امپراتوری روم و بزرگ‌ترین شهر امپراتوری روم شرقی بود و تا قرن هفتم میلادی اسقف انطاکیه از مقتدرترین رهبران مسیحی به شمار می‌رفت. انطاکیه در قرن‌های گذشته اهمیت بسیار زیادی داشت و در جریان جنگ‌های صلیبی نقطه استراتژیک و همین‌طور سمبیلکی به شمار می‌آمد که هر یک از طرفین تلاش می‌کردند آن را تصرف کنند. نسب این کلیسا به پولس و پترس حواری می‌رسد ولی محل آن دیگر در شهر انطاکیه ترکیه نیست. در قرن 14 پاتریارک انطاکیه با حفظ نامش به دمشق منتقل شده بود. شاید اگر این کلیسا در انطاکیه باقی‌مانده بود امروز شاهد جنگ شهری و تیراندازی و بمب‌گذاری دولت اسد و مخالفان نبود. چهارمین و بزرگ‌ترین مرکز مسیحیت در شرق مدیترانه کلیسای کنستانتینوپل بود. پاتریارک این کلیسا عناوینی مانند «پیشوای شرق جهان» داشت که هنوز هم در بعضی نام‌های رسمی از آن استفاده می‌شود. نسب این کلیسا به سنت «آندریاس» برادر پترس حواری می‌رسد. بعد از تقسیم امپراتوری روم در ابتدای قرون وسطا تمام سرزمین‌های شرق تحت کنترل پاتریارک کنستانتینوپل درآمد و حوزه نفوذ آن در اروپا گسترده شد. در قرن‌های بعدی بعضی از کلیساهای اروپای شرقی و روسیه نوعی استقلال به دست آوردند ولی هنوز هم وابستگی‌هایی به پاتریارک کنستانتینوپل را حفظ کرده‌اند. نفوذ این کلیسا تا چک در اروپای مرکزی و فنلاند ادامه پیدا کرده است که هنوز برتری آن را قبول دارند. «بارتولومی اول» اکنون در شهر استانبول و در همان محل باستانی کنستانتینوپل ساکن است و نشان امپراتوری روم شرقی را در مراسم‌ها حمل می‌کند. ساختمان‌های کلیسای پاتریارک کنستانتینوپل در محله «فنر» قرار گرفته که فاصله چندانی با میدان تقسیم ندارد. کلمه پاتریارک به معنی بزرگ خاندان است که زمانی به فرزندان یعقوب پیامبر اطلاق می‌شد. شاید بزرگان باقیمانده از ‌هزار سال قبل در میان هیاهوی اطرافشان به یاد شکوه گذشته خود باشند.
  • روزنامه بهار 25 خرداد 1392

http://www.baharnewspaper.com/News/92/03/25/13022.html


 
 
بهشت القاعده در عراق
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
 
بین الملل > خاورمیانه - محمد سرابی - القاعده در عراق گاز سمی تولید و آن را به اروپا و آمریکا ارسال می‌کند.



همانطور که فرانسه بهشت هنرمندان تجسمی و کلمبیا بهشت قاچاقچیان کوکائین است عراق هم اکنون تبدیل به بهشت القاعده شده است. البته یکی از بهشت‌ها.
دستگیری عوامل القاعده که درحال تهیه گازهای سمی بودند نشان می‌دهد فعالیت سازمان القاعده در این کشور محدود به گرد‌آوری نیروی رزمی و جابه‌جایی اسلحه نیست بلکه این تشکیلات کشور عراق را به عنوان یکی از پایگاه‌های بسیار استراتژیک خود تلقی می‌کند. ارتش عراق اعلام کرد افرادی از گروه القاعده را دستگیر کرده که در حال تولید مواد سمی مانند گاز اعصاب بودند. وزیر دفاع گفته است که 5 نفر به دام افتاده و 2 کارخانه تولید این مواد در بغداد کشف شده است. از طرف دیگر چند هواپیماهای کنترل از راه دور در جریان دستگیری کشف شده که قرار بود برای انتشار این گازها در مراسم عزاداری شیعیان استفاده شود.
عراق در مقابل دیگر مرکز القاعده یعنی شمال پاکستان و مناطق مجاور در افغانستان مزایایی دارد. حکومت وحشیانه صدام حسین که جنگ طولانی با ایران، جنگ با کویت و متحدان عرب و آمریکایی‌اش و همینطور سرکوب‌های گسترده کرد‌ها در شمال و شیعیان در جنوب را بوجود آورد و در نتیجه این کشور تجربه طولانی از خشونت نظامی دارد. حمله و اقامت اشغال‌گران آمریکایی هم خود عامل دیگری برای ایجاد تشنج در میان مردم است. درگیری‌های داخلی که از سال 2003 آغاز شد با انگیزه‌های قبیله‌ای و مذهبی دائما تشدید می‌شود.
در مقابل پاکستان با وجود اینکه مرکز قدیمی و کانون شکل گیری القاعده در دهۀ 1990 بود از مزایای کمتری برخوردار است. جنبش طالبان که در ابتدا پناهگاهی برای رهبر القاعده «اسامه بن لادن» بود جهت‌گیری قومی و محلی واضح دارد. در منابعی که ماجرای اقامت بن لادن در افغانستان را نقل می‌کنند آمده است که فرماندهان طالبان از تحرکات بین المللی بن لادن که موجودیت طالبان را به عنوان یک جنبش مردمی وابسته به قوم پشتون به خطر می‌انداخت، راضی نبودند. ارتش پاکستان - با وجود ابتلا به گرفتاری‌های سیاسی و نفوذ عناصر تندرو بنیادگرا - به عنوان یک نیروی نظامی دولتی، خیلی بیشتر از ارتش عراق قدرتمند است. سیاست پاکستان در محور‌های دوستی با غرب، برخورد با هند، رقابت داخلی و حفظ کشور تعریف شده است. پاکستان اگر چه با بی نظمی داخلی مواجه است ولی به اندازه عراق از بی‌ثباتی رنج نمی‌برد. برگزاری انتخابات نسبتا آرام اخیر اگرچه رشد و توسعه سیاسی را اثبات نمی‌کند ولی نشانه‌ای از تمایل سیاست مداران به رفع تشنج است. همه این‌ها باعث شده است که پاکستان به عنوان مرکز تربیت جنگجو و سازماندهی نیروی‌‌های خرابکار و انتحاری مورد توجه باشد.
ولی عراق جایگاه دیگری دارد. در پایتخت این کشور می‌توان گاز‌های کشنده ساخت و به غرب فرستاد. تشکیلات کشف شده امکاناتی برای انتقال گاز‌های سمی سارین و خردل به ایالات متحده، کانادا و اروپا را داشته اند که می‌توانستند بسیار مرگ آور باشند.
این بار اما ارتش عراق توانست گروه تروریستی را قبل از اجرای نقشه متوقف کند اما این نقشه‌ها در سایه شرایط موجود عراق ادامه خواهد داشت.

خبر آنلاین دوشنبه 13 خرداد 1392

http://www.khabaronline.ir/detail/296571/World/middle-east


 
 
جاسوسان مشغول کارند - روسیه و آمریکا
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

 

جاسوسان مشغول کارند

محمد سرابی

جاسوس بازی روسیه و آمریکا از قرن پیش تا به حال ادامه دارد. بازی قدیمی که هنوز هم انجام می‌شود ولی به‌ اندازه دوران اوجش مورد توجه نیست تنها هر از گاهی یکی از جاسوسان دوطرف در کشور دیگر دستگیر می‌شود و کمی و سر و صدا به راه می‌افتد.

امروزه ویروس‌های کامپیوتری بیشتر از جاسوس‌ها جلب توجه می‌کنند اما انگار روش‌های جاسوسی بین دو ابرقدرت هم مثل همان زمان قدیم باقی مانده است. « رایان فوگل » کارمند سفارت آمریکا زمانی که به دام پلیس افتاد کلاه‌گیس، عینک آفتابی و چاقو همراه داشت. روسیه عکس‌هایی از او منتشر کرد که روی زمین افتاده و دست‌هایش را از پشت دستبند زده‌اند. او ظاهرا قصد داشته کسی را به استخدام در آورد.

در دوران جنگ سرد جاسوسی و تئوری توطئه بین دو ابرقدرت یکی از موضوعات اصلی بحث‌های روزانه به شمار میامد. غیر از سیاستمداران و تحلیلگران که مراقب نفوذ طرف مقابل به دفتر کارشان بودند، مردم عادی هم با داستان‌های جاسوسان و فیلم‌های جیمز باند سرگرم می‌شدند. داستان‌های جاسوسان مردان جوان و زنان اغواگری را نشان می‌داد که زندگی پرهیجانی دارند و به ماموریت‌های پر خطری می‌روند. همه آن‌ها ماموران آموزش دیده ای بودند که اسرار یا اشیا مهمی را به دست م‌اوردند. آن‌ها دوربین‌های بسیار کوچک و مرکب‌های نامرئی و خودنویس‌های مجهز به چاقو داشتند.

یکی از مهمترین اتفاقات این دوران اعدام روزنبرگ‌ها بود. زن و شوهری که اطلاعات اتمی آمریکا را به شوروی انتقال می‌دادند و زمانی که با وجود انکارشان روی صندلی الکتریکی نشستند دو فرزند کوچک داشتند. انکار آنها و مجازات سنگین جولیوس روزنبرگ و همسرش اتل این اتفاق را در افکار عمومی هم برجسته کرد. دیگر ماجرای بزرگ، دستگیری «گونترگیوم» جاسوس آلمان شرقی بود که در دفتر شخصی «ویلی برانت» صدر اعظم آلمان غربی کار می کرد. نفوذ یک جاسوس در بالاترین سطح حکومتی نه تنها بر سیاست داخلی آلمان غربی تاثیر گذاشت بلکه در تمام کشور‌های حوزه غرب واکنش‌هایی را ایجادکرد. حتی خود ویلی برانت متهم شد که جاسوس آلمان شرقی است. سازمان جاسوسی شوروی ک.گ.ب و سازمان جاسوسی آلمان شرقی، استازی، خوشحال از پیشتازیشان به این شایعات دامن زدند.

این داستان‌ها تا سال 1992 ادامه داشت. زمانی که ایدئولوژی کمونیسم با وجود تمام موشک‌های قاره پیما و زیر دریایی‌های اتمی به پایان رسید جاسوس بازی هم از مد افتاد. با این حال دولت وارث شوروی هم به اندازه کافی قدرت دارد که منبع ارسال و دریافت جاسوس باشد. نزدیک 2 سال پیش گروهی از جاسوسان روسیه در آمریکا به دام افتادند. «آنا چاپمن» جوان و زیبا بود و شایعه‌های فراوانی درست شد که قصد داشته به یکی از سیاستمداران آمریکایی نزدیک شود. در سال 2006 «الکساندر لیتوننکو» فراری روس با مواد رادیواکتیو مسموم و پس از بیماری کشته شد. ادعا می‌شد که او اسراری از حکومت پوتین در اختیار دارد. همین چند ماه قبل هم «بوریس برزوفسکی» از متحدان پیشین و دشمنان بعدی پوتین در لندن به طرز مشکوکی مرد. او در حمام خانه‌اش به دار آوریخته پیدا شد. این‌ها اتفاقاتی هستند که نمی‌گذارند فراموش کنیم جاسوسان شرق و غرب هنوز هم به حیات خود ادامه می‌دهند.

متهمان انفجار در مسابقه دو بوستون آمریکا دو برادر چچنی بودند. چچن منطقه‌ نفوذ روسیه و همینطور منطقه پرورش دشمنان آن است. بعد از این حادثه سرویس‌های اطلاعاتی دو کشور تمایل داشتند برای ردیابی تروریست‌‌ها با یکدیگر همکاری کنند. شاید هدف دبیر اول سفارت آمریکا هم همین بوده است.

روزنامه بهار 5 خرداد 1392