محمد سرابی

www.msarabi.com

 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی - امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌وگو با دکتر تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

امروز گرفتار بداخلاقی هستیم نه بی‌اخلاقی

اجتماع > جامعه‌شناسی- محمد سرابی:
در دوران گذشته سرمایه هر کشور میزان طلایی بود که در خزانه پادشاه انبار شده بود و مقدار محصولی که کشاورزان از زمین برداشت می‌کردند.

 پس از چند قرن دگرگونی مشخص شد که در دنیای امروزی سرمایه اشکال مختلفی دارد که هیچ‌یک اهمیتی کمتر از دیگری ندارند اما در این میان اخلاق به‌معنای «حسن معاشرت» چه جایگاهی دارد؟ آیا می‌توان خوش‌رفتاری و تحمل زیاد اهالی یک شهر یا کشور را به‌معنای بیشتر بودن سرمایه آن ملت درنظر گرفت؟ جمعیت و مهاجرت، تفاوت نسل‌ها، مشکلات اقتصادی و نگرانی‌های سیاسی هریک می‌تواند به بنیان اخلاقی جامعه خللی وارد کند یا دست‌کم اینطور تصور می‌شود. درباره کم تحملی و برخورد‌های خشن روزانه با تقی آزادارمکی، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در اتاقی که هر 4 دیوار آن را انبوهی از کتاب‌های فارسی و انگلیسی پرکرده بودند به گفت‌وگو نشستیم. او عقیده دارد که جامعه ایرانی برخلاف ادعا‌ها در شرایط بحرانی قرار ندارد.

  • بیشتر ایرانیان، مخصوصا کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی ‌می‌کنند با این تجربه روزانه روبه‌رو هستند که شهروندان ما میل چندانی به خوشرویی ندارند. البته این کلمه را باید با مسامحه به‌کار برد ولی آیا می‌توان این سؤال را مطرح کرد که ما چگونه از ملتی اخلاق‌مدار تبدیل به مردمی‌ شده‌ایم که حوصله‌ای برای حسن‌معاشرت نداریم؟ آیا در شرایط بحران اخلاق هستیم؟

خیر در شرایط بحران قرار نداریم. اگر دچار فروپاشی اخلاقی شده بودیم الان ما و شما درباره اخلاق صحبت نمی‌کردیم. اگر می‌بینید همه درباره اخلاق نگران هستند به این دلیل است که می‌خواهند آن را بسامان ببینند. الان در تاکسی یا کسی حرف نمی‌زند یا اینکه ابراز ناراحتی می‌کند که چرا وضعیت - از ترافیک گرفته تا معیشت - اینطور است. اینها یعنی مردم به‌دنبال راه و روشی برای بهتر کردن شرایط هستند. در بین مسئولان هم می‌بینیم که به‌دنبال بسامان کردن هستند. در صحبت‌های مقام ‌معظم‌رهبری و ریاست‌جمهوری همیشه سفارش به اخلاق را می‌بینید.

  • پس در شرایط بی‌اخلاقی نیستیم؟

من واقعیت اجتماعی را می‌بینم که نشانه بداخلاقی است نه بی‌اخلاقی. از طرف دیگر وقتی جامعه را بی‌اخلاق بدانیم دیگر امکان هیچ عملی را نداریم. متأسفانه داوری‌های رادیکال صورت می‌گیرد که یا می‌گویند جامعه بسیار اخلاقی خوبی داریم یا در حال فروپاشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستیم. البته معیار‌های دینی و ایدئولوژیک یا سنتی هم بر این قضاوت‌ها تأثیر می‌گذارد اما اگر شرایط بحرانی بود و اخلاق کاملا از دست رفته بود که الان درباره‌اش صحبت نمی‌کردیم.

  • ایوان کلیما، نویسنده اهل چک در کتاب «روح پراگ» این موضوع را مطرح کرده است که توده مردم وقتی احساس می‌کنند زیان دیده‌اند به‌خودشان اجازه می‌دهند سر دیگران کلاه بگذارند. شاید در میان مردم ما هم این حس رواج یافته باشد؛ یعنی بدنه جامعه با این احساس مشترک روبه‌رو است که «زیان‌دیده» است و در زمانی نامشخص «دیگران» حق او را گرفته‌اند. این فرد فکر می‌کند باید تلافی کند ولی چون دستش به آن «دیگران» نمی‌رسد از روابط عادی و روزانه شروع می‌کند.

همه اینطور نیستند و این حس به همه‌جا سرایت نکرده‌ است. همین الان مردان، زنان، مدیران و روحانیانی هستند که میل به اصلاح دارند و برای بهبود شرایط اخلاقی تلاش می‌کنند. این را در بین هنرمندان و روشنفکران هم می‌بینید. در عرصه فرهنگی کنشگرانی هستند که داعیه اخلاقی دارند و حداقل تلاش می‌کنند به بداخلاقی جامعه دامن نزنند؛ می‌بینید که خبر پدر کشتن و فرزند کشتن در صفحه‌های حوادث به شکلی منتشر می‌شود تا جامعه را به این رفتار وحشیانه تشویق نکند. مطبوعات اصرار دارند در دعواهای سیاسی بی‌اخلاقی را کم کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند.

  • شاید این واکنش نوعی پنهان‌کاری باشد. بالاخره ما فرهنگی داریم که همیشه در آن معایب خودمان را انکار کرده‌ایم.

من بارها شنیده‌ام که می‌گویند مردم دروغ می‌‌گویند و آن را انکار می‌کنند. لابد انتظار داریم دروغ بگویند و دروغگویی را تأیید کنند. من فکر می‌کنم همین هم نشانه دوری کردن از بی‌اخلاقی است. این تلاش ریاکارانه‌ای نیست. در جامعه اخلاقی وقتی کسی خطایی می‌کند هم رسانه‌ها و هم خودش سعی می‌کند که دروغ را پنهان کند.

  • سالمندان اغلب از گذشته‌ای تعریف می‌کنند که در آن همه مردم راستگو، درستکار و خوش‌اخلاق بودند و عشق، محبت و انسانیت همه‌ جا فوران می‌کرد. در این‌باره چه فکری ‌می‌کنید؟

اصلا درست نیست. آدم‌ها وقتی به سن و سال بالا می‌رسند سعی می‌کنند خودشان و نسل خودشان را پاکیزه جلوه دهند. ما هم این را می‌پذیریم که نسل قبلی خوب بودند ولی این معنی را نمی‌دهد که نسل فعلی ناپاک است؛ چون آدم و نسل مطلقا خوب نداریم. از طرف دیگر اگر این نسل جدید واقعا پلید و پست بودند نسل قبلی را تحمل نمی‌کردند.

  • اما این نکته که یک نسل به‌دنبال معیشت هستند، یک نسل به‌دنبال آرمان و نسلی دیگر به‌دنبال سودجویی مستقیما اخلاق آنها را عوض می‌کند و روی معاشرت آنها با یکدیگر یا میزان تحملشان تأثیر می‌گذارد.

نسل جدید نه بی‌اعتنا به هنجارهاست، نه بی‌اخلاق و نه بی‌میل به دین. همان نسل قدیم است که در متنی متفاوت اخلاقی متفاوت دارد. همین نسلی که ادعا می‌کند خیلی به والدینش خدمت کرده در زمان جوانی و نوجوانی به‌خاطر درس‌ نخواندن خانواده‌‌اش را گرفتار کرده بود. اتفاقا نسل جدید فرهنگی‌تر، آگاه‌تر و متعهد‌تر است. تفاوت اصلی در شرایط اقتصادی زمانه است. نیازها، امکانات و انتظارات به تناسب زمان تغییر کرده است. الان انفجار ارزش‌ها و امکانات است. الان از نسل جوان خیلی بیشتر خواسته می‌شود. پدر و مادری که از تحصیل به جایی نرسیده‌اند به فرزندشان فشار می‌آورند که باید تحصیل کنی. الان من خودم توی دانشگاه‌ها به وضوع این امکانات محدود و انتظار زیاد از نسل جدید را می‌بینم.

  • قدیمی‌ها از زمانی می‌گویند که مردم تهران همه اهل همین‌جا بودند و الان مهاجرت بی‌رویه باعث شده که بی‌نظمی و بی‌حرمتی زیاد شود اما سرشماری‌ای که در سال 1335از تهران گرفته شد نشان می‌دهد که در این سال نیمی از افراد ساکن این شهر مهاجر بوده و در جای دیگری به دنیا‌ آمده بودند. بنابراین داستان «اهل تهران» خیلی هم درست نیست؛ چون در همان زمان رویایی هم عده زیادی از ساکنان شهر مهاجر بوده‌اند. آیا همزیستی با غریبه‌ها را یاد گرفته‌ایم؟

ما الان با مهاجران افغان که زبان، فرهنگ و دین شبیه خودمان دارند هم بیگانه برخورد می‌کنیم، مثلا زمانی دشمنی داشتیم که به ما لطمه زده و حالا که آن دشمن دیگر نیست به جایش ما با آنها برخورد می‌کنیم؛ این بیگانه‌ستیزی است. از طرف دیگر مهاجرت اساس ثابتی دارد و جمعیت جایی می‌رود که پول باشد چون دنبال امکانات بهتر است.

  • شاید جنگ دیرینه شهر و روستا عامل این بداخلاقی است. این جنگ باید چند دهه قبل به پایان می‌رسید.

انقلاب یک پدیده شهری بود که ظهور روستایی پیدا کرد. امام‌خمینی (ره) از نجف به پاریس رفتند و بعد به تهران آمدند. آدم‌هایی که انقلاب را شکل دادند مبهم نیستند بلکه متفکر و صاحب‌اندیشه بودند اما می‌بینیم که این تحول بزرگ رنگ و شکل روستایی پیدا می‌کنند. تصور اصلی این بود که الگوی توسعه درست اجرا نشده و پس از انقلاب به درستی عمل خواهد شد ولی درنهایت به شکلی درآمد که انگار تغییراتی از روستا برای ویرانگری شهر آمده است. به‌طور مشخص دولت قبلی در سفرهای استانی پایان زندگی آسان حداقل گرایانه و پایان روستا را ناخواسته اعلام کرد؛ نوعی تز ضد‌شهر.

  • بعضی وقت‌ها که برنامه‌های دوربین مخفی از یک کشور توسعه‌یافته پخش می‌شود ناخودآگاه تصور می‌کنیم اگر همین نمایش در پیاده‌رو‌های یکی از شهر‌های پرجمعیت ما اجرا شود چه اتفاقی می‌افتد؟ به‌احتمال زیاد واکنش مردم ما در مقابل یک اتفاق غیرمنتظره و طنزآمیز می‌تواند متفاوت باشد. گروهی از مردم ما از قرارگرفتن در هر شرایط مشکوکی هراس داشته دارند که مبادا اتهامی به آنها زنده شود یا مجبور شوند پولی بپردازند. این هم نتیجه فضای اخلاقی است؟

ناشی از سیاست است چون اعتمادی به حوزه سیاست ندارند. مداخله سیاست و حکومت در زندگی شهروندان خیلی زیاد است و هیچ کاری به‌خود این شهروندان سپرده نشده ما نگاه انفعالی به مردم داریم. مردم از مقصر بودن مبرا نمی‌شوند ولی اختیاری هم ندارند. خیلی از دستگاه‌هایی که مشغول مداخله در زندگی روزمره مردم هستند در واقع باید کار دیگری انجام دهند. الان می‌بینید که محدودیت‌های ترافیکی دائما بیشتر می‌شود. محدوده طرح ترافیک، محدوده زوج و فرد و محدوده‌های دیگری گسترش پیدا می‌کند. راننده‌ها دائما به‌دنبال این هستند که از این محدوده‌ها عبور کنند و پلیس هم می‌خواهد به هرشکلی شده راننده‌های متخلف را گیر بیندازد. نتیجه‌ اینکه وضع ترافیک بهتر نمی‌شود. یا اینکه در جاده‌ها دائم تصادف‌ اتفاق می‌افتد و کار پلیس این شده که آمار تصادف‌ها را اعلام یا درصد مقصر بودن ارگان‌های دیگر را مشخص کند. حکومت آنقدر وارد فضای جامعه شده و انواع دخالت‌ها را انجام می‌دهد که هیچ جایی باقی نمانده است.

  • در سال‌های 60رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌های ایران دائما در حال تبلیغات علیه زندگی غربی بودند. برنامه‌ها و گزارش‌هایی ساخته و منتشر می‌شد تا ثابت کند جامعه غرب تا یک دهه بعد دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود و از شدت خشونت و فساد نابود خواهد شد اما این اتفاق نیفتاد. تصور می‌کنید چه چیزی مانع فاجعه اخلاقی در غرب شد؟

جامعه غربی چند ساحت گوناگون دارد و دائما در حال بازسازی خودش است؛ همانطور که در رکود‌های مالی فرصتی برای بازسازی اقتصادی پیدا می‌کند. از نظر فرهنگی هم بازگشت به نوعی اخلاق را درپیش می‌گیرد تا از بحران‌ها گذر کند. برخی جامه‌شناسان مدعی هستند که فرایند بازگشت به خانواده در غرب شکل گرفته است.

برنامه‌هایی که گفتید باعث شده دچار نوعی تصور اشتباه درباره خودمان و جهان بشویم. الان می‌بینیم موج‌های مهاجرتی شکل گرفته که عامل آن حسرت خوردن نسبت به غرب است.

  • تصور می‌کنید جامعه امروز ما چقدر به خشونت رفتاری گرایش دارد؟

در واقع بدنه جامعه ما نمی‌خواهد وارد نزاع شود. مردم ما اهل مسالمت هستند وگرنه هر روز فروپاشی رخ می‌داد. همین مسالمت‌جویی باعث شده که دمکراسی در این کشور جواب بدهد درحالی‌که در جایی تبدیل به رادیکالیسم می‌شود اما دمکراسی مبتنی بر امکانات، ظرفیت‌ها و حزب است درحالی‌که می‌بینیم اصل تحزب هم گاهی انکار می‌شود. اینجا دولت‌ها بر آمده از جامعه‌اند اما تلاش می‌کنند جامعه را کنترل کنند. اگرخودمان این شرایط را سر و سامان بدهیم و بگذاریم تعیین کنند اقتصاد ملی رقابتی باشد خواهیم دید که در اثر افزایش تولید ملی، افزایش ثروت و بیشتر شدن رابطه با جهان سطح تحمل افراد هم بیشتر و حسن‌معاشرت، تحمل و صفات خوب اخلاقی هم بیشتر دیده می‌شود.

  • و این اخلاق خودش بخشی از سرمایه ملی ما خواهد بود؟

بله. ما الان 3 سرمایه بزرگ داریم. نفت، خانواده و مذهب شیعه. به مردم ما امکان و توانایی کمی داده شده و نمی‌شود آنها را متهم کرد یا به آنها برچسب بی‌اخلاقی زد. همانطور که گفتم هنوز در وضعیت بحران نیستیم اما اگر به مردم فرصت و فضای کافی ندهیم سرانجام روزی به بحران اخلاقی خواهیم رسید.

روزنامه همشهری 28 بهمن 1392 صفحه 9  - اجتماعی

 http://www.hamshahrionline.ir/details/249984

 


 
 
سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها - گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت‌و‌گو با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی

سفری با رؤیای رسیدن به ستاره‌ها

کودک و نوجوان > رسانه - گفت‌و‌گو> محمد سرابی:
در شمال شرقی تهران و در محوطه‌ی بزرگی که سرمای هوا و درختان بدون برگ، آن را به شکل باغی زمستانی در آورده‌اند، ساختمان کوچکی هست که تابلویی فلزی با عنوان «رصدخانه‌ی ملی» روی آن نصب شده است.

البته در این ساختمان تلسکوپی دیده نمی‌شود. این‌جا محلی برای تحقیق و برنامه‌ریزی نصب بزرگ‌ترین تلسکوپ ایران است.

وقتی با دکتر رضا منصوری، مجری طرح رصدخانه‌ی ملی تماس گرفتیم، گفت که هفته‌نامه‌ی دوچرخه را می‌شناسد. این استاد فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، متولد ۱۳۲۶ است و به دیوار دفترِ کارش تصویر بزرگی از قله‌ی «گــَرگــَش» نصب شده؛ همان قله‌ای که قرار است تلسکوپ بزرگ رصدخانه‌ی ملی روی آن برپا شود.

* *‌ *

  • اولین کتابتان را در چندسالگی نوشتید؟

فکر می‌کنم ۱۴ ساله بودم. کتاب حل‌المسائل جبر بود. تا وقتی که دیپلم بگیرم، ۹ کتاب نوشتم که بیش‌ترشان حل‌المسائل‌ ریاضیات بودند. مثلاً یکی از آن‌ها که حل‌المسائل ترسیمی و رقومی کلاس پنجم دبیرستان بود که با نام منصوری و مولایی چاپ شد. چند‌سال قبل یکی از دانشجویانم این کتاب را در کتابخانه‌ی پدرش پیدا کرده بود و نشانم داد.

  • چی شد که در آن سن به فکر چاپ کتاب درسی افتادید؟

همان آقای مولایی که اسمش روی جلد کتاب است، دبیر مدرسه‌ام بود. او تشویقم کرد کتاب بنویسم. دستی مسئله‌ها و جواب‌هایشان را می‌نوشتم و او به حروفچینی می‌‌داد و بعداً می‌گرفت تا غلط‌هایش را تصحیح کنم. بعداً یک نفر رفته بود و به ناشر خبر داده بود این کسی که کتاب‌های حل‌المسائل ریاضی را می‌نویسد، خودش شاگرد مدرسه‌ای است! فایده‌ی این ‌کتاب‌ها برای من این بود که توانستم با پولش بروم خارج و درسم را در رشته‌ای که می‌خواستم ادامه بدهم.

  • کجا رفتید؟

اتریش. می‌خواستم نجوم بخوانم، ولی این رشته به شکلی که من می‌خواستم در ایران نبود. بلافاصله بعد از دیپلم به دنبال این بودم که چه‌طور می‌توانم ادامه تحصیل بدهم. در دو ماه تابستان، آلمانی خواندم. امتحان زبان دادم و پذیرفته شدم. مبانی نجوم هم بلد بودم البته در ایران آن موقع تعداد کتاب‌هایی که درباره‌ی نجوم باشد به ۱۰ جلد هم نمی‌رسید.

  • از کی مطالعه‌ی نجوم را شروع کردید؟

از نوجوانی. پیش مرحوم ذبیح‌الله بهروز که در اروپا تحصیل کرده بود می‌رفتم و یاد می‌گرفتم که چه‌طور تقویم‌های مختلف میلادی، رومی، عبری، شمسی و... را استخراج کنم و به هم تبدیل کنم. مدارکم را ترجمه کردم و برای دانشگاه‌ وین فرستادم. سال ۱۹۶۵ میلادی بود، معادل ۱۳۴۴ شمسی.

  • یعنی ۱۸ ساله بودید. بعد چه‌طور به اتریش رفتید؟

با اتوبوس روانه‌ی اروپا شدم. از ترکیه و بلغارستان و یوگسلاوی گذشتیم و اتوبوس مرا در جنوب اتریش پیاده کرد. سوار قطار شدم و به وین رفتم. هتل گرفتم، در دانشگاه ثبت نام کردم، اتاق اجاره کردم و کار پیدا کردم.

  • چرا رشته‌ی ساده‌تری را انتخاب نکردید، رشته‌ای که کار راحت‌تر و در‌آمد بیش‌تری داشته باشد؟

به این چیزها فکر نمی‌کردم. به چیزی که دوست داشتم فکر می‌کردم. اسمش علم بود.

  • کسی سعی نکرد منصرفتان کند؟

توی همان اتوبوس همه‌ی مسافر‌ها می‌گفتند برگرد. بعداً هم توی دانشگاه می‌دیدم که دانشجو‌ها نمی‌توانند شرایط را تحمل کنند و انصراف می‌دادند و برمی‌گشتند. من هم شرایط سختی داشتم، چون بعد از شش‌ماه، تمام پولی که داشتم تمام شد. ساعت پنج صبح می‌رفتم یک دسته روزنامه تحویل می‌گرفتم و سرچهار راه می‌فروختم. هفت و نیم صبح پول‌ها را به توزیع کننده می‌دادم و سهم خودم را برمی‌داشتم. هشت صبح هم سرکلاس بودم، منتها تا ساعت ۹ یخ انگشت‌هایم آن‌قدر باز نمی‌شد که بتوانم چیزی بنویسم. زمانی رسیده بود که به معنای کامل کلمه «گرسنه» بودم و چند‌روز چیزی برای خوردن نداشتم. در رستوران‌ها کار می‌کردم، ذغال جابه‌جا می‌کردم. الآن هم از گفتن این‌که در جوانی برای درآوردن خرج دانشگاهم کار می‌کردم، ناراحت نمی‌شوم.

  • البته برای یک پسر ۱۸، ۱۹ ساله تصمیم سختی بود.

هرکسی باید خودش تصمیم بگیرد و بعد هم هر اتفاقی افتاد نباید به گردن کسی بیندازد. شاید هم شرایط طوری پیش می‌رفت که مجبور بودم ایران بمانم؛ ولی آن‌موقع هم حتماً به دانشکده‌ی علوم می‌رفتم نه دانشکده‌ی فنی.

  • دانشجوهای مهاجر هم‌کلاسی شما از چه کشور‌هایی بودند؟

بیش‌تر جمعیت دانشگاه اهل اتریش بودند و چند نفری هم از ترکیه و کشور‌های عربی آمده بودند. اسلاو‌ هم داشتیم.

  • مردم احساسات نژادپرستانه نداشتند؟

در فضای دانشگاه خیلی کم بود و اذیت نمی‌کرد، ولی در کوچه و خیابان اگر قوانین را درست رعایت نمی‌کردی می‌گفتند «Kameltreiber‌» به‌معنی شترسوار. گاهی هم همین‌طوری بدون دلیل می‌گفتند. یک نوع فحش بود. البته از ایرانی‌ها بدشان نمی‌آمد. ایرانی‌ها را با نام «پرزیانر» می‌شناختند.

من از نظر درسی از بقیه عقب‌تر نبودم. فقط یکی از درس‌ها بود که سال اول سبک تدریس آن را نمی‌فهمیدم، چون در ایران وجود نداشت؛ ولی بعداً آن را هم یاد گرفتم. ترم سوم بود که استاد مکانیک سؤال‌هایی را برای حل‌کردن داد و حتی کسانی که حل کرده بودند اعلام نکردند چون می‌ترسیدند استاد جزئیات مسئله را سؤال کند. من بی‌‌خبر از ماجرا کنار سؤال‌های حل شده علامت گذاشته بود. برای همین از من خواست مسئله را پای تخته حل کنم. نوشتن حل مسئله و توضیح آن دو جلسه‌ی کامل طول کشید. آخرش استاد به بقیه گفت شما همین‌جا زندگی می‌کنید، اما این دانشجو از ایران آمده و فقط او توانست مسئله‌ی کلاس را حل کند.

  • شما تحقیقاتی هم در زمینه‌ی پیشرفت جامعه‌ی ایران کرده‌اید؟ با وجود تمام مشکلاتی که داریم فکر می‌کنید زمانی که نوجوان‌های امروزی به بزرگ‌سالی برسند به پیشرفتی که همه آرزویش را داریم می‌رسیم؟

اگر منظور شما فاصله‌ی پنج‌سال و ۱۰‌سال و ۲۰‌سال است، خیر نمی‌رسیم؛ ولی در مقیاس ۵۰‌سال و ۱۰۰‌سال می‌رسیم.

  • البته تصور عامیانه‌ای هست که می‌گوید تا آن موقع دنیای غرب ۲۰۰ سال جلوتر رفته است.

نه، این درست نیست. می‌توانید شهر‌های صدسال قبل ما را با صد سال قبل اروپا مقایسه کنید. یک قرن قبل در تهران وبا آمد و از کن تا دارآباد بیش‌تر از ۳۰‌هزار جسد جمع کردند. یک‌سوم جمعیت شیراز به‌خاطر این بیماری از بین رفتند. این اتفاق متعلق به زمانی بود که در دنیای فیزیک آن موقع ایران، کلمه‌ی «شتاب» را نداشتند و خیلی از محصلان فرق بین شتاب و سرعت را نمی‌دانستند. الآن فاصله‌ی ما با غرب کم‌تر شده و همین‌طور کم‌تر هم می‌شود. اگر کسی گفت که در مدت کوتاهی ما به پیشرفت کامل می‌رسیم حرفش را باور نکنید؛ ولی به‌تدریج این اتفاق خواهد افتاد. من دانشجوهای سال‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ را دیده‌ام. الآن هم دوران دانشجو‌های سال‌های ۹۰ است. آن‌ها نسل به نسل توانا‌یی‌های بیش‌تری پیدا می‌کنند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

می‌توانیم باز هم رصدخانه داشته‌باشیم

دکتر منصوری از نوجوانی عاشق نجوم بود و برای دیدن ستاره‌ها خودش تلسکوپ ساخته بود. او به‌دنبال رؤیاهای نوجوانی‌اش رفت. کار کرد و برای تحصیل در رشته‌ی نجوم به وین سفر کرد. هم‌زمان با تحصیل هم کار می‌کرد تا از رؤیاهایش دست نکشد و حالا دارد بنیان یک رصد‌خانه‌ی بزرگ را می‌گذارد، رصدخانه‌ای که ما را به‌طور جدی به‌ جهان نجوم وصل می‌کند. بهتر است جزئیات ماجرا را از زبان خودش بخوانیم: «الآن مجری ساخت رصدخانه‌ی ملی در قله‌ی «گرگشِ» کاشان هستم. ارتفاع این قله ۳۶۰۰متر است و آلودگی هوا ندارد، اما آلودگی نوری زیادی داریم که درست مانند آلودگی هوا دردسر درست می‌کند و گاهی تمام زحمت رصدکردن را به هدر می‌دهد چون شهر‌ها بیش‌تر از آن‌چه که باید، اطرافشان را روشن کرده‌اند. این تنها طرح علمی‌ای بود که در دولت تصویب شد و اگر بودجه‌ی آن تأمین شود ما را به سطح جهانی نجوم وصل می‌کند. قطر تلسکوپ بیش‌تر از سه متر و ارتفاع ساختمانی که در آن قرار می‌گیرد ۲۱متر است.  قبلاً که جاده‌ای به قله نداشتیم، نزدیک به ۸۰ تن تجهیزات را با قاطر بالا برده بودیم. حالا جاده‌ای به طرف قله کشیده شده که قسمتی از آن هم آسفالت شده است. بعد از گذشت قرن‌ها از زمانی که رصدخانه‌ی مراغه را داشتیم، حالا می‌توانیم دوباره یک رصدخانه داشته باشیم.»

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

عکس‌ها: مهبد فروزان

حفظ کردن و حفظ کردن از ابتدایی تا فوق‌لیسانس

علم زمانی تولید می‌شود که دانش‌آموز یا دانشجو بتواند تحلیل کند و راه رسیدن به جواب را پیدا کند. تمام امتحانات و مسابقاتی که برگزار می‌شود همه در همین مسیر حفظ کردن هستند. کاری که یک رایانه بهتر می‌تواند انجام دهد.

به من گفته‌اند اگر به دانش‌آموزان اجازه‌ی سؤال‌کردن دائم بدهند در انبوه سؤال‌های بی‌ارتباط به هم، وقت کلاس گرفته می‌شود و همه‌چیز به هم می‌ریزد همان‌طور که این اتفاق بارها در محیط‌های دانشگاهی افتاده است.

خُب معلوم است نسلی که به پرسیدن عادت نکرده‌اند وقتی ناگهان در جمعی قرار بگیرند که از فلسفه و سیاست صحبت می‌کنند به هیجان می‌آیند، چون تا به حال در نظام حفظی رشد کرده‌اند.

الآن اخبار پیشرفت‌های علمی دائماً منتشر می‌شود. البته بزرگ‌نمایی هم می‌شود. درست است که ما باید اخبار امیدوار‌کننده منتشر کنیم ولی نباید غرور کاذب ایجاد کرد. گروهی از نوجوان‌ها و جوان‌ها ابتدا اخبار این پیشرفت‌ها را باور می‌کنند و بعد که متوجه واقعیت می‌شوند سخت سرخورده خواهند شد.

یک‌‌بار در امتحان ورودی دکترای فیزیک دانشگاه شریف باید از فارغ‌التحصیلان فوق‌لیسانس مصاحبه می‌گرفتیم. ۱۰ نفر اول آمدند. برترین‌های آزمون بودند. از یکی پرسیدم فکر می‌کنی توپ فوتبال چه‌قدر وزن دارد؟ سریع گفت پنج‌کیلو. گفتم که به نظر تو یک وزنه‌ی پنج کیلویی با ضربه‌ی پای انسان می‌تواند این همه مسافت را روی هوا طی کند. چیزی نمی‌دانست، چون غیر از کتاب‌ها و فرمول‌هایی که حفظ کرده بود به هیچ‌چیز دیگری فکر نکرده بود. اصلاً درکی از فیزیک در طبیعت نداشت. شاید دانشجوی یک کشور پیشرفته هم وزن دقیق توپ فوتبال بر اساس قانون فیفا را حفظ نباشد؛ ولی به‌خاطر آموزش‌هایی که از دوران مدرسه دیده، می‌تواند اتفاقات و اطلاعات اطرافش را تخمین بزند. الآن دانش‌آموزان ابتدایی هستند که معلم‌هایشان ادعا می‌کنند اطلاعات خوبی در زمینه‌ی هسته‌ای و نانو دارند؛ اما نمی‌توانند فاصله‌ی خانه تا مدرسه و مدت زمانی را که باید صبحانه بخورند تا به‌موقع به کلاس درس برسند، درست تخمین بزنند. این تفاوت دانش در ایران و کشور‌های پیشرفته است.

هرچند ما از کلمات جدید استفاده می‌کنیم، ولی ذهنمان به مفاهیم قدیمی عادت کرده است. ارزیابی توصیفی در بعضی کلاس‌ها جایگزین نمره شده؛ ولی تا وقتی به بچه‌ها اجازه‌ی سؤال‌کردن داده نشود فایده‌ای ندارد. البته بعضی‌ها می‌ترسند به بچه‌ها اجازه سؤال کردن بدهند. مبادا چیزی بپرسند که جوابش را بلد نباشند. نتیجه این‌که من یادم هست در پایان سال ۲۰۱۲ چه‌قدر از تحصیل‌کرده‌های ما در سطوح علمی بالا باور کرده بودند که ممکن است جهان به پایان برسد. این‌ها اگر از کودکی به سؤال‌کردن، جست‌وجو‌کردن و تحلیل‌کردن عادت داشتند، این خرافات را باور نمی‌کردند.

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

همه‌ی تلسکوپ‌های من

خانواده‌ی دکتر منصوری ساکن محله‌های قدیمی مرکز تهران بودند و او از زمانی می‌گوید که آسمان تهران آن‌قدر پاک بود که می‌شد کهکشان‌ها را از پشتِ بام خانه‌ها دید.

«زمانی که دانش‌آموز بودم یک تلسکوپ ساختم. مشکل اصلی عدسی‌ها بود چون باید تراش خاصی می‌خورد که اصلاً در بازار پیدا نمی‌شد. بعد از کلی پرس‌وجو گفتند در زیر زمین ساختمان ۱۷ طبقه‌ای آلومینیوم در خیابان جمهوری، کسی هست که عدسی تراش می‌دهد. مشخصات عدسی را به او دادم و توانست همان‌طوری را که می‌خواستم بتراشد. بدنه‌ی تلسکوپ را هم با حلبی ساختم. هم‌زمان کتاب‌ «صور فلکی» و کتاب «نجوم با چشمان غیرمسلح» را می‌خواندم. وقتی تلسکوپ تکمیل شد می‌توانستم توی آسمان بعضی از اجرام فلکی را پیدا کنم. بعداً که رفتم خارج نفهمیدم چه به سر تلسکوپم آمد. حتی سعی کردم شاید عکسی یا تکه‌ای از آن را پیدا کنم؛ ولی فایده‌ای نداشت.»

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۳۳

در علم جهان سهیم باشیم

منصوری یکی از پیشگامان همکاری ایران با سازمان اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای در پروژه‌ی برخورددهنده‌ی هادرونی بزرگ بوده است. این پروژه در سال ۲۰۰۸ میلادی پس از ۲۰ سال آماده‌سازی، آغاز به‌کار کرد. آزمایش‌های فیزیکی این پروژه قاره‌ی اروپا به‌دلیل فناوری پیشرفته‌ اهمیت فوق‌العاده زیادی در دنیای فیزیک هسته‌ای دارد. او در این‌باره می‌گوید: «در سال ۱۳۷۹ بود که توانستیم مدیر کل «سرن» و دو نفر از معاونانش را به ایران بیاوریم و در جلسه‌ای با وزیر یک توافقنامه امضا شد. تا الآن نزدیک به ۲۰ دانشمند ایرانی در این پروژه از نزدیک مشارکت کرده‌اند. حدود ۴۰ کشور جهان در پروژه شرکت داشتند که یکی از آن‌ها ایران بود. همین الآن در محل تولید ذرات این پروژه در یک سیلندر کالری‌متری قرار دارد که با تمام قطعات اطراف و همین‌طور سیلندر در ایران ساخته شده است. این بخش از دستگاه ۱۱۰تن وزن دارد و زمانی که قرار شد آن را بسازیم صنعت ما دقت کافی برای ساخت آن نداشت؛ ولی بالأخره این کار ممکن شد. علم جدید چیزی نیست که یک کشور بتواند به تنهایی آن را پیش ببرد، حالا فرقی ندارد که این کشور آمریکا باشد یا ژاپن یا ایران. نمی‌توانیم مستقل از دنیا علم به‌وجود بیاوریم و حتماً باید در علم جهان سهیم باشیم.»

روزنامه همشهری 24 بهمن 92 ضمیمه دوچرخه

http://www.hamshahrionline.ir/details/249878