محمد سرابی

www.msarabi.com

 
عید، همه چیز را عوض می‌کرد - مرتضی احمدی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 
دیدار با یک صدای آشنا، مرتضی احمدی

عید، همه چیز را عوض می‌کرد

کودک و نوجوان > هنر- محمد سرابی:
عید نوروز از خیلی قدیم مانده و نسل‌های پیشین آن را با آداب و رسومی، نسل به نسل به ‌ما رسانده‌اند. البته هر نسل کمی به این آداب و رسوم قدیمی، اضافه یا از آن کم کرده ‌است.

در آستانه‌ی نوروز 92، سراغ استاد «مرتضی احمدی» می‌رویم. او از معدود هنرمندانی است که در این باره، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. احمدی 88 سال پیش (سال 1303) در تهران به دنیا آمد و آن‌قدر زادگاهش را دوست دارد که در آثارش، همیشه بر «تهرون» و «تهرونی» بودن تأکید می‌کند. وقتی گفتیم از دوچرخه، ضمیمه‌ی نوجوانان روزنامه‌ی همشهری تماس می‌گیریم، گفت که به همشهری خیلی علاقه دارد و قرار مصاحبه را برای چند روز بعد گذاشتیم. برای آشنا شدن با حال و هوای نوروز در تهران قدیم، پای صحبت‌های مرتضی احمدی، هنرمندِ تهرونیِ فوتبال‌دوست می‌نشینیم؛ هنرمندی که در آستانه‌ی 90 سالگی هم‌چنان پر انرژی و سرزنده و فعال است. 

  • قدیم‌ها شهر از کی، حال و هوای نوروز به خود می‌گرفت؟

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

از اول اسفند، همان موقعی که زندگی در داخل خانه‌ها عوض می‌شد. خانه‌تکانی آن موقع، با جارو و گردگیری تمام نمی‌شد. اگر بارندگی نبود که همه‌ی اثاثیه را می‌ریختند توی حیاط. اگر هم نمی‌شد و ممکن بود باران بیاید، همه چیز را وسط اتاق جمع می‌کردند و از بالای دیوارها تا پایین حیاط همه‌جا را تمیز می‌کردند. کرسی را جمع می‌کردند، فرش‌ها را می‌شستند و زیر فرش‌ها آب تنباکو می‌ریختند تا مورچه جمع نشود.

  • وقتی کرسی را جمع می‌کردند، اگر بعدش هوا سرد می‌شد چه‌ اتفاقی می‌افتاد؟

اگر هوا سرد می‌شد تحمل می‌کردند، چون باید همه چیز عوض می‌شد. سه نوع گل شمعدانی و عبایی و شویدی همه جا توی همه‌ی خانه‌ها بود. توی پله‌ها دم حوض تو آشپزخانه. گلدان‌ها را بیرون می‌آوردند. توی باغچه پای گل‌ها کود می‌ریختند. باید همه چیز عوض می‌شد.

  • کی این همه کار را انجام می‌داد؟

مادر که زحمتکش روزگار بود. پدر و بچه‌ها هم کمک می‌کردند ولی باز هم همه‌ی زحمت‌ها گردن مادر بود. از 20 اسفند به بعد خانه‌تکانی تمام شده بود و بقیه‌ی کارهای مربوط به عید را انجام می‌دادند، مثل سبزه خواباندن.

  • شب چهارشنبه سوری چه برنامه‌ای داشتند؟ جشن بود یا مثل الآن جنگ شهری؟

چند روز مانده، کنار خیابان‌ بوته می‌فروختند. بوته‌هایی که آتش می‌زدند و از رویش می‌پریدند. کار بی‌خطری بود...

  • پس بچه‌های الآن خشن‌تر شده‌اند؟

نه، این‌طور نیست. من فکر می‌کنم هیچ بچه‌ی بدی نداریم. اصلاً بدی وجود ندارد. بچه‌ها احساسات قوی دارند و دوست‌داشتنی هستند. خودشان هم همه را دوست دارند. بچه‌های الآن حرف بزرگ‌تر‌ها را گوش می‌کنند و به بزرگ‌تر‌ها و پیش‌کسوت‌ها احترام می‌گذارند. ولی ما پدر و مادرها نسبت به بچه‌هایمان خودخواه و بی‌رحم هستیم. آن‌ها را قاطی کارها نمی‌کنیم.

  • پس این اختلافی که بین نسل‌ها به‌وجود آمده، چه دلیلی دارد؟


اگر ایرادی هست از بزرگ‌ترها است... الآن بچه‌ها با فرهنگ بالایی بزرگ می‌شوند و شعور و اطلاعات و مطالعه‌ی بیش‌تری دارند. من می‌بینم که بچه‌ها کتاب‌خوان هستند و خیلی می‌فهمند.

  • به نظرتان، بچه‌های الآن چی لازم دارند؟

اخلاق، ملایمت، مهربانی و دوست داشتن. بچه ‌این‌ها را می‌خواهد، ولی رفتار ما درست نیست. پول نمی‌خواهند، اگر ملایمت و مهربانی ببینند، پول زیادی از پدر و مادرشان نمی‌خواهند. وقتی پدر را هفته به هفته نمی‌بینند. اصلاً این وسط بچه‌ها قربانی می‌شوند. پدر که صبح تا شب کار می‌کند مگر نمی‌خواهد کنار زن و بچه‌اش باشد. بچه‌ها این را می‌فهمند و درک می‌کنند.

  • الآن عید بیش‌تر از همه، بچه‌ها را خوشحال می‌کند، مخصوصاً که مدرسه‌ها تعطیل می‌شود و مسافرت و برنامه‌ها‌ی تلویزیون جایش را می‌گیرد. قدیم‌ها خوشحالی بچه‌ها از کی و با چی شروع می‌شد؟

از اول اسفند که پدر می‌رفت برای خانواده‌اش لباس می‌خرید. برای پسرها پارچه‌ی کت و شلواری و برای دخترها پارچه‌ی پیراهن و چادرگل‌گلی. پارچه‌ها را برای دوختن می‌دادند به خیاطی، چون اغلب لباس بازاری خریدن را عیب می‌دانستند. توی محله همه خیاط مخصوص داشتند که اندازه‌ی آن‌ها را داشت. خوشحالی بعدی شیرینی‌ بود. این یکی را از مغازه می‌خریدند. خانم‌هایی هم بودند که شیرینی خانه‌شان را درست می‌کردند.

  • شب عید، دسته جمعی عکس هم می‌انداختند؟

نه، من این را نشنیده‌ام.

  • سرخاک درگذشتگان هم می‌رفتند؟

بله، حتماً می‌رفتند. پنج‌شنبه‌ی آخر سال در قبرستان‌ها جای خالی پیدا نمی‌شد. همه به یاد در گذشتگان خود آمده بودند. وقتی سر یک خاک می‌نشستند غیر از آن به قبر‌های اطراف هم گلاب می‌زدند. رد که می‌شدی می‌دیدی مردم دم قبرها لب‌هایشان تکان می‌خورد. برای سنگ‌های خالی که کس و کاری نداشتند هم فاتحه می‌خواندند و بعد فاتحه‌ای برای همه‌ی اهل قبور.

  • به نظر شما مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین قسمت عید کدام است؟

عید دیدنی. مادر‌ها روی پا بند نمی‌شوند که سال تحویل بشود و بچه‌هایشان برای عید دیدنی بیایند. پدر و مادر کلافه هستند، کی در باز می‌شود. بچه‌ها که می‌آیند زنده می‌شوند. دید و بازدید هنوز هم مهم‌ترین قسمت عید است.

  • بچه که بودید اول کجا می‌رفتید؟

اول به دیدن مادربزرگم می‌رفتیم. مادرِ پدرم بود و دیوار به دیوار خانه‌ی ما زندگی می‌کرد. «بی‌بی خانم» صدایش می‌کردیم. نوه‌ها دورش جمع می‌شدیم. به‌خاطر کهن‌سالی، کوچک و ریزاندام بود. از زیر تشکش پول درمی‌آورد و به ما می‌داد. پنج زاری (ریالی) یا یک تومنی. اسکناس‌ها متفاوت بود و بستگی به شانس نوه‌ها داشت. بی‌بی خانم 121 سال عمرکرد. بعد به دیدن «خانم جان» می‌رفتیم که مادر بزرگِ مادریم بود. من هیچ‌کدام از پدر بزرگ‌هایم را ندیدم. رفتن به خانه‌ی بزرگ‌تر‌ها قدم اول عید بود. البته همه توی یک محله بودند و خانه‌ها دور نبود.

  • عید دیدنی ‌و بحث و رقابت بین فامیل باعث کدورت نمی‌شد؟

نه، چون دنبال کدورت نبودند. برعکس اگر اختلافی داشتند در همین ایام عید رفع می‌شد. اصلاً در عید و عزا اختلاف را کنار می‌گذاشتند و قهر تمام می‌شد. آن هم قهری که مثلاً توی خیابان به هم سلام نمی‌کردند، ولی در عید‌دیدنی فراموش می‌شد.

  • پس کسانی که با هم قهر بودند تا عید صبر می‌کردند تا راه آشتی باز شود؟

نه، یک راه دیگر هم بود که با کاسه‌ی شله زرد و حلوا انجام می‌شد. این‌ها نذری نبود، یک‌جور رابطه‌ی بین آدم‌ها و خانواده‌ها بود. وقتی منِ مرتضی احمدی با کسی اختلاف داشتم و برایم یک کاسه شله زرد می‌فرستاد، طبیعی بود که فکر می‌کردم پس من در جریان قهر و دعوا مقصر هستم. ظرف را می‌شستم و موقع پس فرستادن آب‌نبات، گل یا یک برگ سبزه می‌ریختم و قهر تمام می‌شد.

  • الآن خیلی خاطرات آن روز‌ها در ذهنتان زنده می‌شود؟

بله، زیاد. چند وقت قبل رفته بودیم اراک برای فیلم‌برداری. کوه‌های اطراف محل فیلم‌برداری عین کوه‌های شمرون قدیم پر از برف بود. یاد آن دوران افتادم و بی‌اختیار شروع به گریه کردم. حالا نگو فیلم‌بردار دارد فیلم می‌گیرد. کوه‌هایی که قدیم‌ها می‌توانستم ببینم و الآن از پشت این همه دود راحت دیده نمی‌شود.

  • میکروفن و کتاب

مشهورترین نقشی که مرتضی احمدی به جای آن صحبت کرد «روباه مکار» در سریال پینوکیو بود. خود او هم این نقش را یکی از بهترین کارهایش می‌داند و می‌گوید: «ما قبلاً 60 دوبلور داشتیم و بهترین تیم دوبله‌ی جهان بودیم. الآن 240 نفر دوبلور هستند، ولی به آن اندازه تیپیک‌گو ندارند. من چون هنرپیشه تئاتر بودم کار دوبله را راحت شروع کردم و تیپ روباه مکار را همان موقع که سریال را دیدم پیدا کردم. این خیلی اهمیت دارد که یک دوبلور دو شخصیت را نباید با یک لحن بگوید. کلمات باید با حالت صورت بازیگر تناسب داشته باشد و خیلی ریزه‌کاری‌های دیگر که قدیمی‌های این حرفه آن‌ها را می‌دانند.»

اگر فیلم انیمیشن «هورتون» را دیده باشید، احتمالاً ابتدای آن را که یک «بحر طویل» با صدای استاد احمدی است به یاد دارید. احمدی همین قطعه و نقش راوی در مجموعه‌ی «شکرستان» را از آثار دلخواهش در این سال‌ها می‌داند ولی می‌گوید که خیلی از آثار تولید شده برای کودکان به دلیل نداشتن داستان جذاب و مناسب ماندگار نشده‌اند.

  • بی نسل جوان، ما هیچیم

دوستان گفته بودند اگر در شهرکتاب با مرتضی احمدی مصاحبه کنید، به‌خاطر شهرت استاد، دور و برتان شلوغ می‌شود. چند لحظه‌ای به پایان مصاحبه مانده بود که جمعی از کارکنان و مشتریان شهرکتاب جلد آلبوم «صدای تهرون قدیم» و کتاب‌های استاد را برای امضا گرفتن آوردند. فرصت زیادی نداشتیم و آقای احمدی بعد از مصاحبه باید برای سفر به بندرعباس آماده می‌شد، ولی با حوصله‌ی زیاد تمام آن‌ها را برایشان امضا کرد.

احمدی می‌گوید: «در سن و سال من آدم‌ها بی‌حوصله می‌شوند. اخلاقشان تند می‌شود. تحمل ندارند، ولی من اگر شوخی نکنم زندگی‌ام نمی‌گذرد. قسمتی از آن مال ورزش است. قدیم هر محله زورخانه داشت و پسر‌ها ورزش را از پدر و مردان فامیل یاد می‌گرفتند. از 16 سالگی به زورخانه‌ی محل می‌رفتم. همه را همان اول راه نمی‌دادند. اول بیرون گود تمرین می‌کردیم. اگر میل اشتباه می‌گرداندیم پیش‌کسوت یاد می‌داد تا کتفمان خراب نشود. بعد که یاد می‌گرفتیم توی گود می‌رفتیم و خیلی طول می‌کشید تا به میانداری برسیم.»

علاقه‌ی دیگر احمدی فوتبال است و این‌طور درباره‌اش حرف می‌زند: «چون خودم راه‌آهنی بودم، رفتم تیم راه‌آهن. سال 1324 فوتبال را کنار گذاشتم و الآن قدیمی‌ترین هوادار پرسپولیس هستم. استادیوم هم می‌رفتم، ولی شلوغ می‌شد و همه می‌خواستند عکس یادگاری بیندازند. حالا از پای تلویزیون بازی‌ها را می‌بینم. آن بازی معروف شیش تایی‌ها را هم توی استادیوم بودم.»

ولی‌ همه چیز هم ورزش نیست. این «تهرونی» قدیمی می‌گوید: «برای خوب زندگی کردن باید این سینه را صاف کرد. کینه و کدورت را کنار گذاشت. باید همه‌چیز را خوب نگاه کرد. این همه چیز ناراحت کننده وجود دارد، ولی باید در مقابل این‌ها ایستاد. باید خوش‌بین بود و با این خوش‌بینی می‌شود مشکلات را حل کرد.»

معمولاً پیرمردهایی که خاطرات زیادی دارند و کودکی و جوانی خوبی را گذرانده‌اند دائم دوران خودشان را با دوران فعلی مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که جوان‌ها و نوجوان‌های قدیم خیلی بهتر از جوان‌ها و نوجوان‌های امروز بودند. اما مرتضی احمدی این‌طور نیست. او همان‌طور که به فرهنگ و اخلاق سنتی خیلی علاقه دارد، بچه‌ها و نوجوان‌های امروز را هم قبول دارد و به آن‌ها امیدوار است.

او می‌گوید: « الآن مشکلات زیاد است ولی عاطفه‌ی ما ایرانی‌ها همیشه هست. چند وقت قبل رفته بودم برای پسرم که خارج زندگی می‌کند پسته بفرستم. راه پله‌ها‌ی اداره‌ی پست نرده نداشت. به پسر جوانی گفتم «دستم را بگیر کز غم ایام خسته‌ام.» او نه تنها کمک کرد از پله‌ها بالا بروم، بلکه تمام کارهایم را انجام داد. این‌ها همین بچه‌های امروزی هستند.»

وقتی می‌گوییم نصیحتی برای نسل نوجوان ندارید می‌گوید: «نصیحت تلخ است. من خودم دوست ندارم نصیحت شوم، پس چه‌طور از یک نوجوان انتظار داشته باشم به نصیحت کسی گوش کند. هر توصیه‌ای را باید با مهربانی و با خوش‌اخلاقی بیان کرد تا تأثیر داشته باشد و بدانیم که بدون نسل جوان ما هیچ هستیم.»

  • بچه‌ی «ترون»

همه از علاقه‌ی استاد به تهران قدیم خبر دارند. روی جلد کتاب «فرهنگ بر و بچه‌های ترون» عکس یک نان سنگک هست که با پنیر و گردو یا دمپختک و کله‌جوش غذاهای مورد علاقه‌ی او هستند. وقتی درباره‌ی کتاب‌هایش می‌پرسم، می‌گوید: «چهار تا کتاب چاپ شده دارم. دو کتاب در مرحله‌ی مجوز گرفتن است و دو تا هم آماده شده. یک کتاب هم در دست نوشتن دارم.» بیش‌تر این آثار مربوط به فرهنگ تهران قدیم یا آثار نمایشی گذشته در آن است. به همین دلیل خواستیم تا بعضی از صفات و عادت‌های تهرانی‌ها را برایمان شرح دهد.

«تهرونی‌های واقعی دروغ نمی‌گویند. پول کسی را نمی‌خورند. رفاقت دارند. ناجوانمرد نیستند مهمان نوازند و سفره‌شان به روی همه باز است. من این‌ها را از تهرونی‌ها دیده‌ام. تهرونی داد نمی‌زند، هوار نمی‌کشد. بچه تهرونی‌ها با چاقو مخالفند و می‌‌گویند ناجوانمردی است. این فیلم‌هایی که تویش بچه‌های تهرون داد می‌زنند و چاقو می‌کشند، درست نیست. کارگردانش هم تحقیق نکرده. بچه تهرون دهنش را زیاد باز نمی‌کند. در اکثر کلماتی که به الف و نون ختم می‌شود الف را حذف کرده تا دهنش باز نشود. در خانه‌ی لوطی‌ها و پهلوان‌های تهرون بسته نمی‌شد. پشت در پارچه می‌انداختند تا داخل حیاط مستقیم دیده نشود. کسی هم که وارد می‌شد سرش را پایین می‌گرفت.

ما محله‌ی گمرک بودیم. با بچه‌های خانی‌آباد کُری داشتیم. گاهی برای دعوا کردن جمع می‌شدیم و دو تا سنگ کوچک را به هم می‌زدیم و با این سر و صدا همه جمع می‌شدند. ولی هیچ‌وقت چاقو نداشتیم. الآن نصف بچه‌های تهرونی از تهرون بیرون رفته‌اند. من هم اگر می‌شد شاید از این‌جا می‌رفتم. این هیولا شهر ما نیست. خود من هم اگر مسئله‌ی کارم نبود، شاید تهرون نمی‌ماندم. من خونه‌ با حیاط و باغچه داشتم. سه باز دزد زد. در 200 متر حیاط گلکاری می‌کردم، سبزی خوردن و فلفل می‌کاشتم. الآن 11 سال است انگار توی زندان هستم.

تهرون باغ و باغات بود. بعد از جنگ جهانی دوم مگر چه‌قدر جمعیت داشت. شهرها امنیت نداشت. کار نبود. متفقین حمله کرده بودند. 30 سال قبل جمعیت تهرون چهار میلیون نفر بود، الآن بالای 15 میلیون شده است.

من در کتاب‌‌هایم بیش‌تر از 40 بازی برای بچه‌ها نوشته‌ام که بچه‌های الآن یک دانه اش را هم بلد نیستند. یک زمانی همه‌ی زن‌های محله، انگار مادر همه‌ی بچه‌های محل بودند. برای همین بچه‌ها همیشه امنیت داشتند. ولی الآن عاصی شده‌اند و آرام نمی‌گیرند. حق هم دارند، بچه‌های نسل ما توی حیاط فوتبال بازی می‌کردند، ولی الآن تمام وقت بچه‌ها پای کامپیوتر می‌گذرد که خودش بلایی است.

هوا هم عوض شده. ما تابستان بیرون می‌خوابیدیم. با وجود دیوارهای بلند، شب مادر یک پتو به هرکس می‌داد چون هوا سرد می‌شد. باد شهریار می‌آمد. زمستان‌ها هفت، هشت بار برف می‌بارید. گاهی تا اردیبهشت توی کوچه‌های فرعی برف بود. شش ماه سال، زنجیرِ چرخ همراهمان بود. الآن همین ماشین‌ها هر کدام یک بخاری هستند و برف که می‌آید انگار نم باران روی زمین زده.»

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

در کنار تیم افشین، قهرمان باشگاه‌های تهران (53 سال پیش)

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

مرتضی احمدی بعد از گفت‌و‌گو با دوچرخه، سی‌دی تازه‌اش، «صدای تهرون قدیم 2» را برای علاقه‌مندانش امضا کرد

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی692

http://www.hamshahrionline.ir/details/205553

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه


 
 
 
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 

و من مسافرم اى بادهاى همواره

-----------------------------------------------------------------

کهنسال و زنده

محمد سرابی: اگر می‌خواهید یک غار زنده را ببینید به روستای نراق دلیجان بروید. غار چال‌نخجیر 75 میلیون سال عمردارد، ولی هنوز هم قندیل‌ها تشکیل می‌شوند و آب و هوا در بخش‌های مختلفش جریان دارد. هوای بیرون ممکن است در نوروز سرد باشد، ولی فضای درون غار که طبقات مختلف دارد، در تابستان‌ها خنک و در زمستان‌ها گرم است. طول تونل اصلی به 10 کیلومتر هم می‌رسد که هنوز بخش‌هایی از آن ناشناخته باقی‌مانده است.

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 692

عکس: خبرگزاری مهر

http://hamshahrionline.ir/details/206249

روزنامه همشهری 24 اسفند 1391 ضمیمه دوچرخه

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
پنگوئن های اسپانیایی - مالویناس
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 

میراث دوران استعمار الان هم دردسرساز است. کاشفان اروپایی که برای تصرف سرزمین‌های جدید و نجات قبایل محروم سوار کشتی‌های‌شان شده بودند برای انجام این وظیفه ملی و انسانی هم بومیان و هم رقیبانشان را کشتند. الان درگیری پرتغال و اسپانیا و فرانسه و انگلیس بر قسمت‌هایی از نیمکره غربی تمام شده است ولی گاهی اوقات اتفاقاتی می‌افتد که گذشته پر تلاطم کشور‌های رقیب را یادآوری می‌کند. «کریستینا فرناندز دکرشنر»، رییس‌جمهور آرژانتین برگزاری همه‌پرسی برای مناقشات مرزی را درست ندانسته است. اشاره او به حقه جدید انگلیس در زمینه هویت سیاسی جزایر فالکلند است. چند وقت قبل آرژانتین تحرکاتی را برای تحت فشار گذاشتن این جزایر شروع کرد. حالا انگلیس یک همه‌پرسی ترتیب داده تا از دو‌هزار نفر اهالی این جزیره بپرسد که می‌خواهند زیر نظر بریتانیا باشند یا مستقل شوند. تنها شهر این جزیره یعنی «استنلی» معماری کاملا انگلیسی با نمای سنگی و برج‌های نوک تیز دارد و خودرو‌هایش از سمت چپ خیابان حرکت می‌کنند. با وجود این‌که جزیره‌هزاران کیلومتر از لندن فاصله دارد و بیشتر از همه جا به آرژانتین نزدیک است زبان رسمی فالکلند انگلیسی است. نتیجه همه‌پرسی با هر تفسیری به ضرر آرژانتین خواهد بود که عقیده دارد این جزیره جزیی از خاک آن کشور به شمار می‌رود. فالکلند نام‌ انگلیسی یک جزیره دوتکه‌ای در جنوب اقیانوس اطلس است که نام‌های دیگری چون مالویناس در زبان فرانسوی و اسپانیایی و «سبالت» در زبان هلندی دارد. بوینس آیرس ادعا می‌کند که مالویناس را ماژلان پرتغالی به نام پادشاهی اسپانیا کشف کرد. آرژانتین هم که ظاهرا وارث بر حق پادشاهی اسپانیا و صاحب املاک آن در جنوی اقیانوس اطلس است. انگلیس از یک صرف مدعی کشف جزیره توسط کاپیتانی انگلیسی و از طرف دیگر مدعی دریافت حق حاکمیت آن از اسپانیاست. از قرن 19 میلادی انگلیس مالک این جزیره بود ولی در سال 1982 آرژانتین به مالویناس حمله کرد. «مارگارت تاچر» نخست‌وزیر حزب محافظه‌کار از این حمله متعجب و نگران شده بود برای همین دستور واکنش نظامی را صادر کرد. طبیعی بود که هرکسی اسلحه قوی‌تر و نیروی انسانی بیشتر داشته باشد، برنده می‌شود. فرانسه رقیب قدیمی انگلیس از این فرصت ناب برای فروش اسلحه استفاده کرد و رویارویی نظامی تبدیل به جنگ تمام عیار شد. بالاخره 250 نظامی انگلیسی و 650 نظامی آرژانتینی کشته شدند و جزیره در دست اعلی حضرت ملکه باقی ماند. تاچر هم از این پیروزی سود برد و جایگاه خودش را تقویت کرد. از آنجا که این اتفاق در انتهای «دوران چپ روی» اروپا اتفاق افتاد برخی از تبلیغات‌ها و خبررسانی‌ها جنگ را به صورت « مبارزه قهرمانانه» با استعمار پیر نشان می‌دادند. آرژانتین به این جزایر مثل عضوی که از تنش جدا شده باشد نگاه می‌کند و انگلیس بازپس‌گیری آن را مانند نبرد‌های بزرگ جنگ جهانی نشان می‌دهد. هردو طرف برای این جنگ مراسم یادبود کشتگان را برگزار می‌کنند با این وجود روابط سیاسی دو کشور تحت‌تاثیر اخلاف ارضی سست نشده است. چند ماه قبل «مرکوسور» اتحادیه چند کشور آمریکای جنوبی که آرژانتین و برزیل هم عضو آن هستند اعلام کرد کشور‌هایی با پرچم فالکلند را نمی‌پذیرد. بعد انگلیس یکی از ناو‌های جنگی بسیار مجهزش را به فالکلند اعزام کرد. شاهزاده ویلیام هم همراه گروهی نظامی به جزیره آمد تا «ملک اجدادی» را از نزدیک ببیند. بدیهی بود که در این شرایط احتمال وقوع جنگ اصلا مطرح نشد ولی این واکنش باعث شد که آرژانتین سر و صدای «نظامی سازی» راه بیندازد و اقدامات دیپلماتیکش را بیشتر کند. اتحادیه‌های کارگری در آرژانتین، از جمله اتحادیه کارگران بنادر، اعلام کردند که هر کشتی‌ای که با پرچم بریتانیا در حرکت باشد را تحریم می‌کنند. یک سال قبل شرکتی انگلیسی از کشف نفت در این منطقه خبر داد و حالا نخست‌وزیر انگلیس اعلام کرده است که حاضر به مذاکره درباره فالکلند نیست. با وجود پنگوئن‌های فراوانی که در جزیره رفت و آمد دارند روی پرچم آن و در کنار صلیب‌های سرخ و سفید پادشاهی متحد، تصویر یک گوسفند سفید دیده می‌شود. شاید این جزیره جنوبی سال‌ها بعد مستقل شود ولی باید دید آن موقع نام اسپانیایی خواهد داشت یا انگلیسی.

 

 

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی

 

 

 

روزنامه بهار 23 اسفند 91 صفحه جهان

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
نقابداران یک چشم
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
 

اگرچه سیاستمداران آمریکایی سعی کردند کشتن بن‌لادن را موفقیت بزرگی در سرکوبی القاعده نشان دهند، ولی زمانی که اسامه ‌بن‌لادن کشته شد نسل خود را در سراسر خاورمیانه پراکنده بود؛ البته نه با فرزندان و زنان متعددش، بلکه با پیروانی که آن‌ها را به سوی جنگ مقدس با صلیبیان و جهودان روانه کرد. کشتن «مختار بالمختار» هم همین شکل را دارد. گفته می‌شود مختار زمانی که بسیار جوان بود به شورشیان اسلام‌گرای خارجی در افغانستان پیوست. اسامه بن‌لادن هم یکی از این نیروهای خارجی بود که در مقاطع مختلف زمانی در افغانستان حضور داشت و احتمال بسیاری دارد که این دو نفر با یکدیگر ارتباط مستقیم داشته باشند. مدتی بعد از این‌که مختار آموزش‌های لازم را فراگرفت به جبهه جنگ اعزام شد، ولی به انتهای جنگ علیه شوروی رسید. دولت نجیب‌الله سقوط کرد و ارتش سرخ هم از افغانستان بیرون رفت، ولی از بخت خوش، یک‌ چشم او در جنگ کور شد که نشانه مستقیم جنگ با کافران کمونیست به شمار می‌رفت. پس از آن لقب «یک‌چشم» در کنار نام او قرار گرفت (البته این هم شایع است که چشم او در اثر انفجاری در الجزایر کور شده است). مختار بالمختار در ابتدای دهه 90 در شرایطی که جنگی خونین میان نظامیان و اسلامگرایان الجزایر جریان داشت به این کشور رفت و در فضای فقر و آشوب و تندروی به سرعت به یکی از فرماندهان جهادگران اسلامی تبدیل شد. این‌بار هم فرماندهی او در گروه بنیادگرای GIA که با دولت مرکزی می‌جنگید، چندان ادامه نداشت و این سازمان تجزیه شد؛ بنابراین مختار تصمیم گرفت کسب‌و‌کار مستقلی به راه بیندازد و در یک دهه گذشته با گروگان گرفتن تعداد بسیاری از توریست‌ها و متخصصان غربی گروه‌ مسلحی به نام نقابداران برای خود فراهم کرد. او چند بار به زندان افتاد، ولی باز هم به حرفه خود، یعنی مبارزات آزادی‌بخش و باج‌گرفتن برای گروگان‌ها، برگشت. گروه او ده‌ها نفر از غربی‌ها، از جمله دیپلمات‌ها، امدادگران، پزشکان و گردشگران از فرانسه، آلمان، اتریش، انگلستان، اسپانیا، سوییس، ایتالیا، هلند، سوئد و کانادا، را ربودند و قاچاق اسلحه، سیگار، موادمخدر، اتومبیل، الماس و همین‌طور انسان را هم به حوزه کاری خود اضافه کردند. از سال 2003 مختار توجه سرویس‌های اطلاعاتی غربی را جمع کرد. آمریکایی‌ها سعی کردند با شلیک موشک و از راه دور او را از بین ببرند، ولی معلوم نبود که در برهوت صحرا باید به کجا شلیک کنند. مختار در اوایل کار، وقت خود را با سخنرانی و موضع‌گیری سیاسی تلف نمی‌کرد و یکسره مشغول باج‌گیری بود؛ به همین دلیل زمانی که نقابداران را به القاعده متصل کرد و نام با شکوه «سازمان القاعده در مغرب اسلامی» یا AQIM را بر آن گذاشت از ثروتمند‌ترین شاخه‌های آن شد. این فرمانده جهادی در جریان سقوط معمر قذافی جنگ‌افزارهایی از انبارهای تسلیحاتی لیبی غارت کرد که ممکن است شامل تسلیحات نیمه‌سنگین ضدتانک و موشک‌های زمین به‌زمین هم باشد. شورشیان تحت فرماندهی مختار با تقسیم غنائم حاصل از گروگان‌گیری‌ها و راهزنی‌های خود در میان صحرانشینان توانسته‌اند پشتیبانی آنان را جلب و در نتیجه به‌راحتی میان کشورهای آفریقایی رفت‌وآمد کنند. در منطقه صحرایی آفریقا دولت‌ها نفوذ چندانی ندارند و « قدرت» از طریق روابط بین‌قبیله‌ای و به‌شیوه بدوی کنترل می‌شود. قرن‌هاست که در این مناطق محروم هر قبیله و طایفه که مردان و سلاح بیشتری داشته باشد بر سرزمین زیر پای خود تسلط بیشتری دارد و این نظام هنوز هم پابرجاست. صحراهای نیجریه، مالی، موریتانی، الجزایر و لیبی که قبلا در اختیار قبایل «طوارق» بودند الان زیر چرخ وانت‌هایی هستند که با مردان جوان مسلح از سویی به سوی دیگر می‌روند. القاب دیگر او مانند مختار برهنه و خالد ابوالعباس در همین دوران به این مرد داده شد. «آقای مارل‌بورو» هم لقب دیگری به افتخار تجارت سیگار بود. مختار که سن چندانی هم نداشت، چهار زن گرفت و عاقبت به عنوان فرمانده القاعده در صحراهای آفریقا از اصول مبارزه و جهاد به سبک ایمن الظواهری سخن گفت. اوج فعالیت‌های او در ماجرای تاسیسات گازی الجزیره رخ داد. دولت مالی از مبارزه با شورشان مسلح خود ناتوان بود و استعمارگر سابق افریقا، یعنی فرانسه، بنا به احساس وظیفه به کمک این کشور شتافت. ارتش فرانسه که در قرن نوزدهم برای تصرف سرزمین‌های جدی به آفریقا رفته بود این‌بار برای سرکوب شورشیانی که توانسته بودند یک شهر را تصرف کنند وارد مالی شد. فرانسوا اولاند، رییس‌جمهور سوسیالیست فرانسه که قاعدتا بنا به سابقه و جایگاه حزبش، نباید طرفدار این نوع دخالت نظامی باشد، شخصا به این کشور رفت. سرکوبی در حال انجام بود که ناگهان خبر رسید «یک‌چشم» به پایگاه گازی حمله کرده و گروهی از کارکنان خارجی‌ را گروگان گرفته ‌است. نظامیان آفریقایی منتظر «قیمت پیشنهادی» نشدند و برای این‌که قاطعیت خود را نشان دهند، قبل از واکنش ارتش فرانسه محل گروگانگیری را زیر آتش سنگین گرفتند که باعث کشته‌شدن بسیاری از نقابداران و گروگان‌ها شد. تعقیب‌و‌گریز ادامه پیدا کرد و تعدادی از گروگان‌ها فرار کردند. بالاخره ارتش فرانسه و متحدان افریقایی‌اش توانستند اوضاع را تا حدی تحت کنترل درآورند. سرانجام تلویزیون دولتی «چاد» اعلام کرد مختار در پایگاهی نظامی در شمال مالی کشته شده است. حالا باید دید فرمانده بعدی القاعده در مغرب اسلامی کدام‌یک از پیروان بن‌لادن است.

روزنامه بهار 16 اسفند 91  صفحه جهان

 

 

 

 

 

 

 

mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابی still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo  - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani  - 2013

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
صاعقه بر کلیسای سنت پترس - پاپ
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
 

 صاعقه بر کلیسای سنت پترس

محمد سرابی

درست بعد  از خبر استعفای پاپ، عکسی منتشر شد که نشان می‌داد صاعقه‌ای به گنبد اصلی کلیسای سنت پترس اصابت کرد. اگر الان قرون وسطی بود و در دوران جلال و شکوه پاپ‌ها به سر می‌بردیم این اتفاق قطعا واکنش‌های فراوانی به دنبال داشت ولی الان مرکز قدرت کلیسای واتیکان خیلی «زمینی» شده و صاعقه تنها یک اتفاق تصادفی مربوط به هوای زمستانی است نه شادمانی آسمان از کنار رفتن ژوزف راتزینگر آلمانی.

فردا استعفای پاپ به صورت رسمی منتشر می‌شود و شورای کاردینال‌ها باید با «دود سفید» انتخاب پاپ جدید را اعلام کنند. احتمالا بازهم صدا و سیما و برخی از رسانه‌های دیگر عنوان اشتباه « پیشوای مسیحیان جهان» را برای او به کار می برند. مسیحیت شاخه‌ها فراوانی دارد و پاپ تنها بالاترین مقام کلیسای «کاتولیک رومی» است.

کلیسای کاتولیک هم از نظر تعداد پیروان و هم از نظر وسعت قلمرو بزرگترین دستگاه مذهبی جهان است. هر فرقه مذهبی خود را به یک شخص اولیه یا بنیانگذار نخستین منسوب می‌کند. تشکیلات کاتولیک منسوب به «پیتر» یکی از حواریان مسیح است. بنا به قولی مسیح در شهر رم  کلید‌های آسمان و زمین را به او داد و گفت که « من بر روی این صخره، کلیسای خود را بنا می‌کنم، و قدرتهای جهنم، هرگز قادر به نابودی آن نخواهند بود. من کلیدهای ملکوت خدا را در اختیار تو (پطرس) می‌گذارم تا هر دری را بر روی زمین بگشایی در آسمان نیز گشوده شود و هر دری را بر روی زمین ببندی، در آسمان بسته شود.» جایی که این اتفاق افتاد همان جایی است که الان کلیسای سنت پطرس قرار دارد و مومنان در میدان مقابلش جمع می‌شوند تا پاپ را روی بالکن ساختمان ببینند. کلید‌هایی که عیسی به پطرس داد در پرچم کشور واتیکان و بسیاری از نشان‌های دیگر کاتولیکی دیده می‌شود. مسیحیان حدود دو میلیاد نفر و کاتولیک‌ها نزدیک به یک میلیارد نفر از این جمعیت هستند.

هزار سال پس از میلاد پاپ لئون نهم و اسقف اعظم قسطنطنیه بر سر ماهیت روح القدس اختلاف پیدا کردند و کلیسای ارتدکس شرقی از رم جدا شد. البته هم این اتفاق و هم بوجود آمدن پروتستان‌ها در 500 سال با دلایل سیاسی هم همراه بود زیرا تا پیش از دوران مدرن کلیسا ارتباط مستقیمی با پادشاهان اروپا داشت و برخی اوقات قدرتی بیشتر از آن‌ها داشت بنابراین در بسیاری از ماجراهای اتحاد و جدایی و جنگ‌به راه انداختن و مالیات جمع کردن دخالت می‌کرد. کلیسای ارتدکس به شاخه‌های یونانی و روسی تقسیم شد در سیاست دخالت نکرد و به حفظ سنت‌ها پرداخت. پروتستان‌ها بنا به ماهیت فکری خود تا جای ممکن تجزیه شدند و از بین آنها عقاید عجیبی مانند «مورمون‌ها» بیرون آمد. پروتستان‌ها در سرزمین های جدیدی مثل آمریکا و استرالیا رشد کردند. گروهی از آن‌ها به صورت جمعیت‌های کوچک باقی ماندند و برخی اتحادیه‌هایی را تشکیل دادند و در دوران معاصر صاحب روسایی مانند «جری فالول» شدند.

کلیسای کاتولیک‌ در طول حیات خود با خطرات زیادی روبرو شده و خودش هم کمابیش خطرناک بوده است. در قرون وسطی تکتازی این دستگاه مذهبی و برپاکردن تجهیزات تفتیش عقاید باعث جنایات بسیاری شد. نکته اصلی این است که کار تجسس و شکار مخالفان مذهبی و شکاکان و کافران و هرکسی که با دستگاه کلیسا مشکل داشت در آن زمان از سوی بسیاری از مردم اروپا پشتیبانی می‌شد و جمع زیادی در آتش زدن جادوگران مشارکت فعال داشتند.

دستگاه پاپ در این دوران با انشعاب‌هایی مواجه شد که تحرکات جدایی طلبانه و صلح جویانه فرقه «فرانسیسکن» و خارج شدن کلیسای« کانتربری» از زیر سلطه رم از آن جمله بود. جدایی کلیسای کانتربری بیش از همه به نفع پادشاهی انگلیس بود که پس از آن راه خود را از فرمانروایان اروپا جدا کرد. چند قرن بعد انقلاب فرانسه ضربه دیگری به پاپ زد. تفکرات علم گرایی و انسان گرایی سایش پایه‌های تخت پاپ را سریع کردند و اندیشه‌های کهن از اعتبار افتادند. در این بین دستگاه کاتولیک ننشست. در معامله‌ای سراسر سود سرزمین‌های نویافته را به نام خدا و مسیح بین استعمارگران مسلح به سالح گرم تقسیم شد. زمانی که کشتی کاشفان اروپایی به خشکی می‌رسید. فرماندار به نام پادشاه پرچمی به زمین می‌کوبید و کشیش به نام کلیسا صلیب را نصب می‌کرد تا حکومت پادشاه به زمینی که مال او نبود مشروعیت داشته باشد. بی‌دلیل نیست که بسیاری از مستعمرات اسپانیا و پرتقال در آمریکای جنوبی و اقیانوس آرام (بنا به نسبت فاتحان با رم) کاتولیک هستند. با گذشت زمان مشکلات دیگری هم بروز کرد. بروز راست افراطی در مقابل چپ افراطی باعث شد کشیش‌های کاتولیک‌ اروپایی موضع راست و همین گروه در آمریکای جنوبی موضع چپ را انتخاب کنند.

در ماجرای کشیش پروتستان آمریکایی که می‌خواست قرآن را آتش بزند و از این راه معروف شود هم اشتباه « پیشوای مسیحیان جهان» تکرار شد و افرادی پاپ را خطاب قرار دادند در حالی که پاپ در بین مسیحیان دشمنانی دارد مخصوصا بین کسانی که او را غاصب جایگاه مسیح و دشمن آن پیامبر می‌دانند. کلیسای کاتولیک امروزه در مقابل تحولات جدید مانند حق طلاق، سقط جنین، اتانازی، رسوایی‌های جنسی و ... مشکلات زیادی دارد اما اعلام شد که استعفای پاپ به خاطر بیماری و کهنسالی او است نه مشکلات پاپ بودن.

روزنامه بهار اسفند 91 صفحه جهان

 mohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابیmohammad.sarabi-tehran2011 - محمد سرابی

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابیstill loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo  - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani  - 2013

 دو مطلب مرتبط

http://www.baharnewspaper.com/News/92/01/19/8291.html

http://www.baharnewspaper.com/News/92/01/28/9052.html

محمد سرابی

Mohammad sarabi  (right)  with  Aydin Aghdashloo in his gallery - 2012

Mohammad sarabi  (right)  with  Houshang Moradi Kermani the writer - 2013

still loving you - mohammad sarabi - هنوز دوستت دارم - محمد سرابی


 
 
دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
 
غیر از دشمن و خشکسالی چه دشمنی داریم؟

دروغ جامعه را از درون تهی می‌کند

مهارت‌های زندگی > جامعه- محمد سرابی:
اگر می‌خواهید میزان راستگویی جامعه اطراف خود را ارزیابی کنید به این فکر کنید که چند نفر را می‌شناسید که تا به حال از آنها دروغ نشنیده باشید.

 البته باید دروغ‌های مصلحتی و کوچک را هم دروغ به حساب بیاورید زیرا بیشتر توجیه‌ها درباره دروغ گفتن مربوط به همین دروغ‌های کوچک است. آیین بوشیدو که راه و رسم زندگی شرافتمندانه سامورایی‌ها بود می‌گوید یک مرد شریف دروغ نمی‌گوید حتی از بیم اینکه رنج و آزاری به او برسد. متأسفانه در جامعه امروز دروغ گفتن رایج است با وجود اینکه لزوما رنج و آزاری هم در میان نیست. شاید با دروغگویی راحت‌تر از راستگویی زندگی می‌کنیم و این به عادتی است که گویا کنار گذاشتن آن دشوار و شاید غیرممکن باشد. رسوایی‌های ریچارد نیکسون و بیل کلینتون، روسای جمهور قبلی آمریکا به‌خاطر جاسوسی و مشکل اخلاقی نبود بلکه به خاطر این بود که دروغ گفته بودند.

مشخص نیست صفت نادرست دروغگویی در کجا ریشه دوانده که این قدر قدرتمند است. محمد صنعتی روانپزشک و دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران می‌گوید: متأسفانه در جامعه ما از قدیم شفافیت وجود نداشته است. فرهنگ ما یکی از مشخصاتش رمز و راز است که یکی از معناهایش علاوه بر معانی دیگر پنهان‌کاری و نگفتن حقیقت یا برملا نکردن حقیقت است. اگر ادبیات ما را بخوانید یا به نگرش‌های صوفیانه و عرفانی تاریخ ایران نگاه کنید می‌بینید پنهان‌کاری به‌عنوان یک ارزش والا شناخته می‌شود و این باور وجود دارد که حقیقت هیچ‌وقت نمی‌تواند آشکار شود. فرهنگ ما فرهنگ گریز از واقعیت و فرهنگ اسطوره‌اندیشی یا افسانه باوری است و مسلما در زندگی روزمره تاثیرگذار است.

این نویسنده و منتقد ادبی می‌افزاید: هزار سال است گرفتار این مشکل هستیم و هر زمانی که حقیقت و واقعیت را گفتیم مورد خطر و تهدید قرار گرفته‌ایم پس وقتی واقعیت دردناک و باورناپذیر است به اسطوره رومی‌آوریم و عادت می‌کنیم که واقعیت را پنهان کنیم. بنابراین تعجبی ندارد که با دروغ راحت‌تر هستیم تا با راست. البته همه اینطور نیستند ولی شکل غالب این است که راستگو بیشتر دچار مشکل می‌شود.

به گفته او دروغگویی ریشه‌ای بسیار قدیمی در تاریخ و فرهنگ ایران دارد ولی آیا تحولات جدید و زندگی در دنیایی با عناصر مدرن نتوانسته باعث تغییر این فرهنگ شود؟ صنعتی می‌گوید: فرهنگ ما هنوز شفاهی است. در جامعه‌ای که75میلیون نفر جمعیت دارد و 90 درصد آن باسواد هستند تیراژ کتاب 400 یا 1000نسخه است؛ افرادی که سواد خواندن و نوشتن دارند ولی علاقه‌ای به نوشتار ندارند و هنوز در فرهنگ تصویری و شفاهی به سر می‌برند. بنابراین امکان یک‌کلاغ، 40 کلاغ داریم و تحریف و شایعه‌پردازی در آن بیشتر است.

وی می‌افزاید: بچه‌های ما وقتی می‌بینند پدر از مادر و مادر از پدر موضوعی را پنهان می‌کند و به خاطر آن دروغ می‌گوید دروغگویی را یاد می‌گیرند و می‌بینیم نه فقط مسائل سیاسی بلکه رابطه‌های بین فردی ما نظیر روابط دوستانه، غالبا بر اساس پنهان‌کاری است. اگر می‌خواهیم ثبات جامعه و رابطه دوام پیدا کند باید در آن شفافیت وجود داشته باشد و همه با واقعیت محیط اطرافشان در تماس باشند.

در برخی از فرهنگ‌های غربی ناپسند‌بودن دروغ و تاکید بر راستگویی و صراحت را حتی درصورت دلگیر‌شدن طرف مقابل و ایجاد کدورت می‌بینیم، که صنعتی در این‌باره می‌گوید: آنان به‌دنبال حقیقت و بازگشایی حقیقت هستند در حالی که ما در فضایی که پر از شایعه و دروغ است، نمی‌توانیم حقیقت را بگوییم. ظاهرا ما به افرادی که به آنها علاقه داریم بیش از دیگران دروغ می‌گوییم. در بسیاری از موارد ناراحت کردن افراد برای ما سخت است و به همین دلیل سعی می‌کنیم با دروغ گفتن از این کار پرهیز کنیم.

یکی از اعضای هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران نیز می‌گوید: شاید یکی از دلایل دروغگویی عدم اعتمادبه‌‌نفس کافی باشد به‌ شکلی که این افراد مجبور می‌شوند یک تصویر غیرواقعی از خودشان ارائه کنند، امروزه این مسئله به واسطه استفاده از اینترنت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. شاید ریشه این موضوع را باید در سیستم آموزش و پرورش جست‌وجو کرد. یعنی افراد در سیستم آموزش و پرورش مستقل بار نمی‌آیند و امکان کسب اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس کافی را ندارند. نمونه ساده آن را حتی در دانشگاه‌ها هم می‌توان یافت: اینکه دانشجو اقدام به تحقیق و پژوهش نمی‌کند و صرفا قصد دارد مدرک دانشگاهی بگیرد، عمده این مسائل به فقدان اعتماد‌به‌‌نفس کافی باز می‌گردد. محمد کمالی با شرح اینکه وقتی ملاک‌ها اغلب بر ظاهر افراد متمرکز باشد قطعا امکان ارائه یک تصویر غیرواقعی از خود هم فراهم می‌شود می‌گوید: اگر ما می‌توانستیم در سیستم آموزشی‌مان به دانش‌آموزان و جوانان راه‌های نه گفتن و نمایش خود واقعی را آموزش دهیم دیگر این‌گونه مشکلات وجود نداشت. عضو هیأت علمی گروه مددکاران دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ریشه این مسئله را دوران کودکی و ترس‌های مرتبط به این دوره و امر و نهی کردن‌های والدین، تنبیه و اعمال خشونت آنها می‌داند.

دکتر غنچه راهب نیز می‌گوید: عدم صداقت در موارد بسیاری ناشی از ترس است یعنی فرد از برملاشدن حقایق می‌هراسد و به همین دلیل دروغ می‌گوید. از سوی دیگر دروغگویی می‌تواند جنبه یادگیری داشته باشد به گونه‌ای که فرد دروغ‌گفتن را از محیط و افراد پیرامونش می‌آموزد و به لحاظ این دروغگویی، فرد یا الگوهای مورد نظرش تشویق می‌شوند. این رفتار به‌نحوی از طرف اطرافیان تقویت شده و به‌صورت ریشه‌ای نهادینه می‌شود. وی می‌افزاید: برای روبه‌رو شدن با این مسئله بایستی در وهله اول به بافت خانواده توجه کرد و ویژگی‌ها و صفاتی که در خانواده منجر به دروغگویی فرزندان می‌شود جست‌وجو کرد که از آن جمله می‌توان به ترس از تنبیه، برآورده نشدن نیازهای روانی، عاطفی و فیزیولوژیکی فرد اشاره داشت. از سوی دیگر باید جنبه‌های یادگیری دروغگویی که در خانواده‌ها و البته اجتماع رخنه کرده است یافت و به آن پرداخت.

تلاش برای تایید دیگران و دریافت تایید از آنان آن هم بدون تلاش عملی یکی از دلایل اصلی گسترش دروغ در جامعه است که رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران، درباره آن می‌گوید: به‌طور کلی ما مردمی هستیم که دوست نداریم کسی را از خود برنجانیم، به همین علت و به گمان خودمان آسان‌ترین راه یعنی دروغگویی را در پیش می‌گیریم. در برخی موارد نیز دروغ می‌گوییم چون نیاز به اثبات و تایید و ابراز وجود داریم. بسیاری از ما موقعیت شغلی، اجتماعی و خانوادگی خود را در گرو تایید یا نظر دیگران می‌دانیم بنابراین تلاش می‌کنیم به هر وسیله‌ای آنها را برای خود نگه داریم.

دکتر مصطفی اقلیما اضافه می‌کند: در چنین شرایطی حق را ناحق می‌کنیم، راست و دروغ را به هم می‌بافیم و هر مسئله نادرستی را درست جلوه می‌دهیم و تا زمانی که با افشای دروغ آب از آب تکان نخورد وجدان جمعی جامعه نسبت به آن بی‌اعتناست و آن را طبیعی فرض می‌کند. این موضوع در تمامی آسیب‌های اجتماعی قابل نشانه‌گذاری است. به‌عنوان مثال در پدیده شوم طلاق، دروغگویی یکی از عوامل پنهان آن است. آموزش‌های دوران کودکی نقش مهمی در انتقال صفت دروغگویی به نسل بعد ایفا می‌کند. روانشناس بالینی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران، درباره ریشه‌های دروغ می‌گوید: عادت به دروغگویی از دوران کودکی نشأت می‌گیرد. کودکان با یادگیری مشاهده‌ای و الگوبرداری عملی از رفتارهای والدین، مسائل زیادی یاد می‌گیرند و طبیعی است که شعارهایی مثل «دروغ گفتن کار بدی است» یا «دروغگو دشمن خداست» بدون داشتن صداقت در رفتار با کودک کارساز نیست.

دکتر اکرم پرند هم با شرح اینکه چگونه کودکان دروغ گفتن را یاد‌می‌گیرند، می‌گوید: رفتار مناسب در مقابل کودکان به ویژه از سه‌سالگی به بعد که کودک به صورت مستقیم الگوبرداری می‌کند، بسیار مهم است. والدین وظیفه دارند که یک سری مهارت‌ها را به کودکان یاد دهند تا او در آینده نیازی به دروغگویی نداشته باشد. از آن جا که شخصیت فرد در دوران کودکی شکل می‌گیرد، آموزش مهارت‌هایی نظیر مهارت حل مسئله، خودآگاهی، توانایی کنترل هیجانات، توانایی بیان و کنترل احساسات و درک احساسات دیگران، به کودک کمک می‌کند تا بتواند مسائل را به طرز صحیح حل کند. بیشتر کودکان و بزرگسالان زمانی که مهارت حل مسئله نداشته باشند، راحت‌ترین کار یعنی دروغ‌گفتن را انتخاب می‌کنند تا بتوانند مشکل خود را به‌طور مقطعی حل کنند.

وی با بیان این تعریف که دروغ یعنی فرار از حل مسئله به جای روبه‌رو شدن با آن می‌گوید: به عبارت دیگر نداشتن مهارت برای رویارویی با مشکل و حل آن، علت اصلی دروغگویی است. در واقع فرد باید بتواند هر جا لازم است «نه» بگوید و درخواست دیگران را به صورت محترمانه رد کند یا اینکه سکوت کند، این کار نوعی مهارت است که اغلب افراد فاقد آن هستند.

جنبه مذهبی دروغگویی نیز بخش دیگری از ناپسندی آن است. یکی از اساتید حوزه و دانشگاه می‌گوید: از نظر آموزه‌های اسلامی همه دروغ‌ها به هر هدف و انگیزه‌ای که باشد زشت، بد و ناپسند و حتی گناه کبیره و حرام است و مرتکب آن نمی‌تواند به عناوینی چون هدف و قصد و انگیزه خیر آن را امری خوب و حلال و پسندیده جلوه دهد. بلکه حتی شنوندگان دروغ و کسانی که برای شنیدن دروغ گوش‌هایشان را تیز می‌کنند و تمام حواس خود را مصروف شنیدن دروغ می‌کنند، تهدید به مجازات‌های سخت در دنیا و آخرت می‌شوند.

اما درباره دروغ مصلحت‌آمیز چه می‌توان گفت؟ حجت‌الاسلام محمدرضا درانی با اشاره به اینکه برادران حضرت یوسف(ع) نیز به قصد پنهان کردن جرم خود به دروغ متوسل شده بودند، بیان می‌کند: اسلام و آموزه‌های آن، دروغی را خوب و حلال ندانسته است بلکه در برخی از موارد به خاطر مصالحی بسیار مهم چون حفظ جان و عرض و آبرو یا مال بسیار زیاد، دروغ را مجاز دانسته است و این جواز درحد ضرورت است و براساس آموزه‌های اسلامی چیزی که به ضرورت و اضطرار به همان مقدار مجاز دانسته شده، در همان محدوده با شرایط سفت و سخت جایز است. پس جواز دروغ همانند جواز خوردن مرده برای مضطر آن است که باید به مقدار نیاز و با شرایط خاصی انجام گیرد. با این وجود شنیده می‌شود که برخی موارد در باره دروغ استثنا شده است. وی در این باره می‌گوید: مواردی که از نظر فقه اسلامی به‌عنوان دروغ مصلحتی عنوان می‌شود موقعیت اضطرار و ناچاری است. اصلاح میان مردم یعنی هرگاه بین دو نفر مسلمان خصومت و نزاعی باشد و انسان با یقین به مؤثر بودن، می‌تواند با گفتن دروغ، کینه و عداوت را برطرف کرده و صلح و صفا و صمیمیت میان آنها برقرار کند، دوم در زمان خدعه و نیرنگ در جنگ و سوم در وعده به خانواده و همسر. درانی در تشریح موقعیت سوم می‌گوید: چون بسیاری از اوقات در اثر زیاده‌طلبی و چشم‌و‌هم‌چشمی، تقاضای خانواده فراتر از امکانات مرد و حد توان او است، یا باید با برخورد منفی و رد صریح در برابر خواسته‌های آنان موضعگیری کند و یا با برخورد امیدوارکننده و وعده‌های مصلحتی و غیرجدی تا حدودی آنها را راضی و قانع سازد. اما آنچه نزد عوام متداول است و آن را دروغ مصلحتی می‌نامند مصلحت شخصی خودشان است.

نظریه دیگری که درباره دروغ مطرح شده است ناامنی را دلیل اصلی آن می‌داند. یک جامعه‌شناس و استاد دانشگاه با اشاره به شرایط زندگی مردم ایران در طول تاریخ می‌گوید: ایرانیان به‌دلیل ناامنی دروغ می‌گویند و از خودشان چند‌لایه ساخته‌اند، بین ناامنی و دروغ یک رابطه مستقیمی وجود دارد. مثلا اخیرا زمانی که عنوان می‌کنند نگران نباشید دلار بالا نمی‌رود، سریع مردم دلار می‌خرند چون می‌دانند دروغ است.

اصغر مهاجری بر عنصر سرمایه اجتماعی نیز تاکید کرده و چنین شرح می‌دهد که در ایران سرمایه اجتماعی که از سرمایه اقتصادی هم مهم‌تر است، زیاد نیست بنابراین ایرانیان با هم کار گروهی انجام نمی‌دهند و در نتیجه عدم‌اعتماد ایجاد می‌شود. دروغ هم یکی از محصولات این جامعه است. الان رسانه‌ها، صداوسیما و دانشگاه هرکدام چیزی می‌گویند و آموزش غیررسمی بسیار متفاوت با دولت است و این تضاد دروغ را گسترش می‌دهد.

یک روانپزشک با شرح اینکه کودکان از سن چهار سالگی شروع به دروغ‌گفتن به نحوی متقاعد‌کننده می‌کنند، می‌گوید: گفته‌شده توانایی دروغ گفتن یکی از ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر حیوانات متمایز می‌کند. کودک یاد می‌گیرد که دروغ گفتن می‌تواند موجب اجتناب او از تنبیه شود، حتی پیش از آنکه بتواند دریابد که چرا و بر چه اساسی دروغ چنین نقشی ایفا می‌کند. کودک گاهی دروغ‌های شاخ‌دار می‌گوید زیرا هنوز از چارچوب ذهنی لازم برای آنکه دریابد اظهاراتش باور‌کردنی است یا نه برخوردار نیست و حتی مفهوم باورپذیری را در نمی‌یابد.

دکتر غلامحسین معتمدی در ادامه می‌گوید: وقتی می‌گویند حقیقت تلخ است لابد دروغ مذاق بسیاری را شیرین می‌کند. هنگامی که دروغ تا اعماق یک جامعه نهادینه شده و قبح آن از میان رفته باشد راستگویی بازاری ندارد و هزینه فردی و اجتماعی‌اش آن قدر بالاست که همه از راست‌گفتن امتناع می‌کنند. فاجعه در آن است که به جای مجازات دروغگویی راست‌گفتاری و راست‌کرداری است که مجازات‌های گوناگون را در پی دارد و در نهایت کار به جایی می‌رسد که دروغ جای حقیقت را می‌گیرد.

وی درباره دروغ گفتن بیمارگونه چنین شرح می‌دهد که Pseudologia fantastica, mythomania, psychological lying سه اصطلاحی هستند که توسط روانپزشکان برای توصیف رفتارهای عادتی و اجباری دروغگویی به کار می‌روند. این کسالت روانی که در زنان و مردان به‌طور مساوی دیده می‌شود به‌طور متوسط در 16 سالگی بروز می‌کند. در برخی موارد بیماران از صدماتی در نظام عصبی مرکزی رنج می‌برند. از کاهش فعالیت در برخی مناطق مغزی نیز به‌عنوان عاملی در شکل‌گیری دروغگویی بیمارگونه سخن رانده شده است. تمایل به دروغگویی در این افراد مدتی طولانی تداوم پیدا می‌کند و در صفات شخصیتی و زمینه خانوادگی آنها نیز ریشه دارد. علاوه بر آن دروغگویی به‌عنوان یک نشانه در برخی از اختلالات روانی دیگر مانند مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی و مرزی و اختلال کردار نیز دیده می‌شود. تصور دنیایی بدون دروغ به اندازه تصویر جهانی که عدالت بر آن حاکم است بعید و دور از ذهن به‌نظر می‌رسد. دروغ همه جا حضور دارد. دروغ همچنین علامت خشم، پرخاشگری و حسد نسبت به دیگران و تخریب روحیه آنهاست که برای پایین بردن شأن و مرتبه آنان مورد استفاده قرار می‌گیرد. گاه برعکس دروغ برای پرهیز از درگیری با دیگران یا نیازردن آنان و جلوگیری از جریحه‌دارشدن احساساتشان گفته می‌شود. همچنین بعضی دروغ می‌گویند تا از خود در برابر خشم، صدمه یا انتقاد دیگران و سرافکندگی ناشی از آن محافظت کنند. گاهی هم افراد به قول خودشان برای قابل تحمل کردن واقعیات سخت زندگی و عدم رویارویی با تلخی حقیقت دست به دامان دروغ می‌شوند.

http://hamshahrionline.ir/details/202810

روزنامه همشهری 6 اسفند 1391


 
 
ساختمان سفید جنگل برفی - شوروی
نویسنده : محمد سرابی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 


محمد سرابی

 

شوروی بزرگترین نظام متمرکز تاریخ نزدیک 20 سال قبل در میان ناباوری کسانی که جاودانگی آن را باور داشتند نابود شد. این نابودی با خرابکاری مزدوران امپریالسیم یا موشک‌های اتمی اتفاق نیفتاد بلکه ساختار اقتصادی و اجتماعی این کشور چنان ضعیف شده بود که تنها توافق چند سیاست مدار توانست نقطه پایان آن را ثبت کند.

توافقنامه تشکیل کشورهای مستقل مشترک المنافع گم شده است. وقتی شوشکویچ رئیس قبلی پارلمان بلاروس، به آرشیو اسناد در مینسک مراجعه کرد تا از نسخه اصلی قرارداد در نوشتن خاطرات خود استفاده کند. مشخص شد قراردادی که در نشست سری روز ۸ دسامبر سال ۱۹۹۱، در ساختمانی سفید رنگ واقع در میان جنگلی پر از برف به امضای «بوریس یلتسین» رئیس جمهور روسیه «لئونید گراچوک» رئیس جمهور اوکرایین و «استانیسلاو شوشکویچ» رسیده بود، گم شده است.

 دلیل اشتباه رایج در اعلام تاریخ فروپاشی شوروی رخ دادن مجموعه اتفاقاتی در پایان سال 1991 و ابتدای سال1992 است. از زمانی که گورباچف به قدرت رسید مشخص بود اولین رییسی که انقلاب اکتبر را ندیده است آن را دگرگون خواهد کرد ولی نابود شدن نظامی با آن همه ادعا متصور نبود. در این نظام اقوام مختلف که تاریخی پر از جنگ و جدال با یکدیگر داشتند، ساختار ضعیف اقتصادی بر پایه نفت و کشاورزی، دستگاه امنیتی مخوف و هنرمندان و روشنفکران همه و همه با چسب سوسیالیسم به هم متصل شده بودند. قرار بود این نابرابری‌ها در یک معجزه بی‌همتای تاریخی از میان برداشته شود. قرار بود نظامی ابدی جای تمام تمام رقابت‌های تاریخ را بگیرد و کسانی که آن را بنیان‌گذاری کردند به این وعده ایمان داشتند.

همچنان که انقلاب اکتبر دلایل مختلفی داشت نابودی شوروی هم به دلایل مختلف روی داد. شورش‌های ملت‌های شرق اروپا که از سروری روس‌ها خسته شده بودند، رقابت گرانقیمت تسلیحاتی با غرب و سازماندهی ارتش سرخ و حتی فشارهای غربی‌ها برای القای استانداردهای خودشان مانند حقوق بشر و آزادی بیان بدنه شوروی را فرسایش داده بود. در 1989 دیوار برلین که خط مقدم جنگ شرق و غرب بود زیر ضربات چکش‌های جوانان آلمانی خراب شد. خرابی این دیوار فرضیه ای را تایید کرد که تا قبل از آن رد شدنی نبود. مشخص شد پیشگویی هواداران اندیشمند آلمانی درست نبوده و «کمونیسم پایان اجباری تاریخ نیست».

در نظام بی طبقه شوروی «نومنکلاتورها» به عنوان اشراف جدید حزبی جای اشراف درباری را گرفتند. خانواده‌ها و دار و دسته ها قدرت را به نام طبقه کارگر میان خود تقسیم کردند. نژاد پرستی بین روس‌ها و غیر روس‌ها شکل گرفت و تزار جایش را به صدر هیئت رییسه داد. مسلما 7 دهه حکومت سوسیالیستی نتایج مثبتی هم داشت. توسعه زیرساخت‌های شهری و روستایی، افزایش ارتباطات، سوادآموزی، بهداشت و پیروزی در مقابل حمله نازی‌ها با بسیج تمام امکانات کشور در این نظام حکومتی محق شد ولی خود نظام باقی نماند. برابری کمونیستی قابل اجرا نیست. در واقع برابری کامل نه قابل اعمال و نه قابل اجرا است. تنها رویایی است که میتواند انسان‌ها را به خود مشغول کند.

شاید کمونیسم می‌توانست در کشوری کوچک و سنتی باقی بماند (کوبا) یا با تغییرات بزرگ و ظاهری خود را حفظ کند (چین) یا اینکه در میان عقب‌ماندگی و سرکوب شدید به بقا ادامه دهد (کره شمالی) ولی یک امپراطوی پهناور که خود را قلعه سوسیالیسم، تنها پناهگاه زحمتکشان و نمونه سوسیالیسم موجود میدانست راهی برای بقا نداشت.

سند انحلال شوروی در سه نسخه و با اعتبار یکسان در بلاروس، روسیه و اوکراین نگهداری می‌شد ولی حالا که نسخه بلاروسی آن گم شده است کسی مسئولیت نگهداری از سند را قبول نمی‌کند. الان هم درباره اصلالت نسخه گم شده یا اینکه تنها یک رونوشت بوده است تردید وجود دارد. «ایوان کروتچنیا» دبیر اجرایی کشورهای مستقل مشترک المنافع این فرض را مطرح کرده است که در زمان امضای این سند اهمیت آن بسیار زیاد بود درحالی هیچ کس نمی‌خواست مسئول این توافق شناخته شود، شاید همین باعث جابه‌جا کردن سند اصلی شده باشد. البته نسخه‌های دیگر و حتی کپی همین سند هم می‌تواند موضوع توافق شده در آن را تایید کند. اینکه به نام «اتحاد جماهیر شوروی» کلمه «سابق» اضافه شده است.

روزنامه بهار اسفند 91 صفحه جهان