پرس تی وی
این ماجرای تعطیل شدن پرس تی وی مربوط به همون عادی که بیشتر ما ایرانی ها داریم یعنی وقتی ازمون بازخواست میکنن به جای اینکه جواب بدیم طرف رو به جایی حواله میدیم که دستش نمی رسه
به دفتر پرس تی وی توی لندن گفتن چرا فلان برنامه رو پخش کردین اونها هم گفتن کنترل برنامه های ما از تهران انجام میشه برین به اونا بگین. سر همین قضیه مجوزش لغو شده چون قرار بوده پرس تی وی از طرف همون شرکتی که توی لندن ثبت کرده کنترل بشه
الان توی شرکت و اداره و مدرسه و همه جا عادت داریم که بقیه رو به یه جای دیگه پاس بدیم و از خودمون رفع مسوولیت کنیم ولی بعضی جاها هم این روش جواب نمیده
همشهری استان ها
توی تحریریه جدید مشغول به کارشدم. باید اخبار را از استان ها جمع آوری کنیم و دارم فکر میکنم ما تمیتوانیم خبر ها را درست گیر بیاوریم یا اینکه واقعا توی استان ها اتفاقی نمی افتد؟ همه خبر ها توی تهران است؟
اصلا روزنامه نگاری محلی و شهرستانی چه جایگاهی دارد؟
جالبه که بعضی استان ها پر خبر و بعضی کم خبر هستند و بعضی هم بدون خبر
خون بازی بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید
خون بازی
بقای حجامت و زالو در کنار پزشکی جدید
محمد سرابی
شاید یک کشاورز که با داس به پای خود زده بود یا سربازی که در نبرد مجروح شده بود یا حتی شکارچی که به دنبال شکار زخم برداشته بود اولین بار فهمید که بیرون روفتن خون از بدن همیشه هم باعث ضعف و بدحالی نمیشود بلکه میتواند خود به کاهش بیماری کمک کند و از آن به انسانها یاد گرفتند که بیماریهای کلی و مخصوصا آنهایی که دلیلش را به درستی نمیدانند با این روش از تن خود بیرون کنند. حداقل ارزش امتحان کردن را داشت و اگر مفید بود که بعدا بارها تکرار میشد.

یعنی وجود داشتن
بچه هایی که شناسنامه ندارند به کلاس درس نخواهند رفت
محمد سرابی
شناسنامه داشتن یعنی وجود داشتن و کسی که شناسنامه نداشته باش و نامش در هیچ جایی ثبت نشده باشد انگار که اصلا وجود ندارد هرچند که زندگی کند و مشغول کار باشد و همه هم او را به نامی بشناسند. شاید شناسنامهای در کار نیست و شاید در گرو یک وعده غذا مانده باشد.
ادامه مطلبجوانیم در جنگ گذشت
سرتیپ دوم بازنشسته و استاد مدیریت استراتژیک است. دوران خدمت نظامی او با شروع جنگ همزمان شد و تا چند سال قبل ادامه داشت به همین دلیل در تمام طول جنگ در آن حضور داشته است چه به عنوان رزمنده و چه در سطوح مختلف مدیریت.«مجتبی اصلانی مقدم» یک نظامی به تمام معنا است و این را میتوان از سحرخیزی و برنامه دقیق کاری او دریافت. در خانه اش در یکی از مجتمع های بزرگ منطقه به دیدنش رفتیم با همراه با نشان دادن آلبوم عکسها از دوران 8 سال دفاع مقدس برایمان بگوید.

آتش در آشیانه پرستو
جنگ در غرب و جنوب کشور بود ولی آسیبهای آن به تمام ایران رسید. عملا هیچ شهر و روستایی نبود که از خسارت جنگ مستقیم یا غیر مستقیم در امام مانده باشد. در سالهای اخر که صدام تهدید شهر هارا اغاز کرد تهران دائما زیر حملات هواپیماها یا شلیک موشکها بود و کسانی که آن سالها در تهران زندگی کرده اند آژیر خطر موشکهایی که شهر را میلرزاندند به یاد میاورند. شلیک موشکها مدت زیادی ادامه داشت و نقاط مختلفی مورد اصابت قرار گرفت که در زمان خود برای همه اهالی اطراف شناخته شده بودند ولی گذشت زمان باعث شد که یک به یک فراموش شوند خصوصا که خانه ها دوباره ساخته شدند و نشانهای از محل اصابت موشک باقی نماند.
ادامه مطلب
کبوتر باز ها
المپیک کبوتر ها
محمد سرابی
کبوتربازها خود را عشقباز مینامند، زیرا معتقدند کبوتربازی را تنها میتوان با عشق توصیف کرد. سالها قبل کبوتربازی، رسم و سرگرمی مردان شهر بود و بر گوشه هر پشت بامی گنجهای با چند پرنده دیده میشد. ولی زمان گذشت. شهر و سرگرمیهای آن تغییر کرد و کبوتربازی، ممنوع و فراموش شد. اگر چه در گوشه هایی از حومه شهر هنوز هم عشقبازها به کار خود ادامه میدهند. به رسم دیرین،در آغاز هر سال تابستان، عشقبازهای بزرگ با هم مسابقه میدهند. این مسابقه که «گرو» نام دارد، هنوز هم طرفدارانی دارد و در آن صدها کبوتر در مقابل چشم تماشاگران به پرواز درمیآیند.

اینجا حاشیه شهر تهران است. حیاط بزرگ و باغمانند یک کارخانه قدیمی که با اولین پرتوهای نور خورشید روشن میشود. جاده اصلی آنقدر دور است که تنها گاهی صدای عبور خودرویی شنیده میشود. یک سمت حیاط با قفسهای کبوتر پر شده است. یکشکل و اندازه بودن قفسها، سایهبان سرتاسری، قفس بسیار بزرگی که مخصوص پرواز آزمایشی ساخته شده است، لولهکشی آبخوریها و دیگر تجهیزات نگهداری از کبوترها نشان میدهد که نه با یک سرگرمی ساده، بلکه با فعالیتی جدی و منظم روبرو هستیم.
در این قفسها بیشتر از هزار کبوتر نگهداری میشود. دو نفر در استخدام صاحب کبوترها هستند تا شب و روز به آنها رسیدگی کنند. هر روز باید ظرفهای آب و دانه را عوض کرد. کف قفسها را کاردک کشید. همه جا را جارو زد و پرندهها را بهدقت از نظر گذراند. خوراک این همه کبوتر در کیسههای بزرگ خریداری میشود. ارزن، گاودانه، قرهماش، سنگینک و گندم دانههای اصلی هستند. اسرار و رموزکاری اهمیت زیادی دارند، مثلاً از گندم آبی برای خوراک استفاده نمیشود و گندم باید حتماً دیم باشد. «حجت» از سالها پیش عشقبازها را میشناسد. از او درباره نوع کبوترها سئوال میکنیم؛ «کله برنجی، دم سیاه، قارا، گرگی، چلجله، هما، سرور، شازده گلی، سفیدتودمی، لک دوش، قلمکار،... . » عشقبازها درست مثل تربیت کنندگان حرفه ای اسب های مسابقه در اروپا نسل و نسب کبوترهایشان را میدانند. مثلاً خبر دارند که جدّ یک کبوتر چه رنگی داشته و چقدر در پرواز مهارت داشته است. رنگ تنها برای زیبایی نیست، بلکه نشانهای از توانایی پرواز هم محسوب میشود. کبوترهای قرمز و سیاه معمولاً پرواز طولانیتری دارند. در فرهنگ عامیانه گفته شده کبوترهای طوقی در این میان بدشگون هستند و برای صاحب آنها اتفاقات بدی خواهد افتاد. ولی زمانی که از این جمع کبوتر باز می پرسیم می فهمیم کسی به چنین چیزی اعتقاد ندارد و در همین گروه کبوترها هم یک جفت طوقی نگهداری میشود.
از ابتدای بهار، کبوترهایی که باید در «گرو» شرکت کنند، مشخص میشوند. پرهای آنها را میکشند تا پرهای جدید و سالم بهجای آن بروید. رشد پرهای جدید 40 روز طول میکشد. پس از آن، تمرینهای مقدماتی در قفس بزرگ آغاز میشود که در هر تمرین، کبوتر برای پرواز طولانیتر آماده میشود. به پرندهها باید یکی یکی رسیدگی کرد. مثل یک ورزشکار حرفهای در دوران آمادگی.بعد از تمرین به آنها مقدار مشخصی آب مینوشانند. بالها را ماساژ میدهند و بعد از سردشدن ماهیچه به خوابگاه انتقال میدهند یا به اصطلاح «جا میکنند». پس از طی دوره تمرین و در ابتدای تابستان روی پرهای دم کبوتر، مهر نام صاحب آنها را میزنند و پرنده برای مسابقه آماده میشود. تابستان، فصل مسابقات گرو است. مسابقه بین 10 یا 20 کبوتر نیست. صدها کبوتر در دو تیم 300 یا 350 عددی به پرواز درمیآیند و تیمی که بیشتر در هوا بماند، برنده است. البته جزئیات گرو بسیار دقیقتر از اینها و در حد بازی دو تیم ملی با یکدیگر است.
در حیاط کارخانه، همه منتظر ساعت 6 صبح هستند. جمعیت بیشتری از راه میرسند. زیر درختان، تخت گذاشتهاند و در گوشهای دیگر، کنار دیوار حصیر پهن کردهاند. درست سر ساعت 6، در قفسها را باز میکنند و 351 کبوتر با شکوه فراوان به سوی آسمان پرواز میکنند. صدای تشویق تماشاچیان از همه طرف بلند میشود. اما چرا 351 کبوتر؟
یک کبوتر «قوشبر» است، یعنی سهم پرندهای شکاری مانند قرقی میشود. پرندههای شکاری در حاشیه شهرها و همان مکانهایی که کبوتربازها به پرورش کبوتر مشغولند، به دنبال طعمه میگردند. آنها ساعتها، گروه کبوترها را تعقیب میکنند و بعد از چند ساعت، پرندهای که از دیگران خستهتر است را شکار میکنند. تأسف کبوتربازها وقتی است که بهترین کبوترها شکار میشوند. «جواد» که در کنار حجت نشسته است، میگوید: «قیمت کبوتر خیلی متفاوت است. ولی جوجه کبوتر حدوداً از 7 تا 30 هزار تومان قیمت دارد. قیمت پرنده خوب به 50 هزار تومان و بالاتر هم میرسد. عشقبازها خودشان پرنده خوب را میشناسند. جوجه پاییز و جوجه بهار هم با یکدیگر فرق دارند.»ساعت 6 صبح، خیلی دورتر از جایی که الان هستیم، در آن سوی شهر همین اتفاق تکرار شده است و 351 کبوتر رقیب به پرواز درآمدهاند. دو رقیب، چند هفته قبل با هم قرارداد «گرو» را نوشتهاند. در این قرارداد، روز و ساعت پرواز، تعداد کبوترها و دیگر شرایط بهدقت ذکر شده است. از هر طرف، سه نماینده بهعنوان داور در کنار طرف مقابل هستند. آنها ساعت فرود هر پرنده در محوطه مقابل قفسها را یادداشت میکنند. اگر کبوتر روی دیوار، درخت، سیم برق یا هر جایی غیر از محوطه بنشیند از دور مسابقه حذف میشود که به آن «هرز» میگویند.
وقتی تمام کبوترها به زمین نشستند، میانگین پرواز آنها محاسبه شده و برنده اعلام میشود. اما شاید چند کبوتر درنقطهای دور به زمین بنشینند، خستگی در کنند و ساعتی بعد به سوی لانه برگردند. «عباس رفیعی» که هر سال این مسابقات را دنبال میکند، میگوید: «داورها بهراحتی تشخیص میدهند که کبوتر «دوپر» شده است، یعنی بعد از پرواز صبح این دومین بار است که به زمین مینشیند. داورها خود از عشقبازهای قدیمی هستند و از رفتار و حرکات کبوتر این را میفهمند. بقیه هم نظر آنها را میپذیرند.» او چند نکته دیگر از گرو را برای ما شرح میدهد: «کبوترها در 4 یا 5 دسته پرواز میکنند. این دستهها که «تیپ» نامیده میشوند، در کنار هم نیستند، بلکه در ارتفاعهای مختلف و بالای سر هم پرواز میکنند. بالاترین تیپها از ابرها هم میگذرند. ولی هر چقدر که پایینترین تیپ مقاومت کند و بیشتر در آسمان بماند، بقیه هم دیرتر مینشینند. کبوتری که جدا از تیپ پرواز میکند هم زودتر از بقیه خواهد نشست».
سفره بزرگی پهن میشود و همه به صرف صبحانه مینشینند. آن طرفتر کسی منقل ذغالی را باد میزند و اسپند دود میکند تا کبوترها چشم نخورند. از 10 صبح، کبوترها یکی یکی پایین میآیند، دور میزنند و با کوچکتر شدن حلقه پرواز مینشینند. چرخاندن دستمال قرمز و ضربه زدن به بشکههای خالی راهی ساده برای ترساندن کبوتر و ادامه پرواز اوست. ولی اگر کسی بخواهد تقلب کند، داورها میفهمند و مسابقه به هم میخورد. امکان دوپینگ هم وجود ندارد. زیرا چند روز قبل از مسابقه، نمایندگان هر طرف به محل نگهداری کبوترهای حریف میروند و شبانهروز در نزدیکی قفسها نگهبانی میدهند تا به غیر از آب و دانههای مجاز، هیچ چیز دیگری مثل داروهای تقویتی به کبوترها داده نشود.
با این همه دقت در جزئیات و سرمایهای که برای مسابقات گرو مصرف میشود و شانه به شانه بزرگترین مسابقات ورزشی میزند، طبیعتاً باید شرطبندی کلانی در میان باشد. از رفیعی سئوال میکنیم که براساس قرارداد به طرف برنده چه چیزی میرسد و او پاسخ میدهد: «شیرینی، چند شاخه گل یا چند سکه طلا، همین». ولی مگر ممکن است در مسابقهای با این همه هزینه و تشریفات، کمتر از چند میلیون پول جابهجا شود؟ «موضوع، اصلاً پول نیست. هدف این است که دور هم باشیم و از پرواز کبوترها در سینه آسمان لذت ببریم.» و دیگران هم آنچنان با صداقت تمام از نبود شرط بندی کلان در گرو حرف میزنند که راهی جز باور ادعایشان نمی ماند. انگار تماشای مسابقه خود هدف اصلی است. رفیعی مانند بیشتر کسانی که به تماشای گرو آمدهاند، در سالهای جوانی دستهای کبوتر بر پشت بام خانه داشت. «الان توی شهر نمیشود کبوتربازی کرد. هم ممنوع شده است و هم این که همسایهها شاکی میشوند. خانههای یکی دو طبقه قدیمی، پشت بام وسیع و دورتادور فضای باز داشتند که در آپارتمانهای امروزی پیدا نمیشود.» همه چیز حتی کبوترها هم عوض شدهاند. به گفته چند نفر، از مدتی قبل که استفاده از تلفن همراه بیشتر شد، کبوترها در تهران بیشتر گم میشوند و راه «بوم» خود را فراموش میکنند.
شربت و شیرینی و میوه میآورند. صاحب نسبتا جوان کبوترها خوشحال و سر افراز و به رسم مردانگی با فروتنی در میان مهمانانش قدم میزند و با تلفن همراه از وضعیت رقیب خبر میگیرد. او شخصیت اصلی مجلس جشنی است که به افتخار کبوترانش برپا شده است. رفیعی میگوید: «هر عشقباز این پول و وقتی که پای کبوتر میگذارد را اگر پای هر کار دیگری بگذارد، میلیاردر میشود. ولی چه میشود کرد که کبوتر عشق است.»
کسی مشتی اسپند بر آتش میریزد و بقیه صلوات میفرستند. همه در سایه نشستهاند و چشم به آسمان دارند. آفتاب تند شده است. آن بالاها گروه کبوتران بر بال نسیم پرواز میکنند و چشمها را با خود میکشند.
روزنامه شرق پنجشنبه 20 مرداد 90
صفحه 12 ضمیمه
اقبال به سنگ

اعتقاد به خواص نگین انگشترها قبلا به سالمندان اختصاص داشت ولی اکنون در میان نسل جوان نیز سنگهای درمانگر و نیروبخش بازار بزرگی یافته است.
نشانه این تغییر، تبلیغ سنگها در اینترنت و فضاهایی است که معمولا به جوانان اختصاص دارد. سنگهایی که بهصورت گردنبند، دستبند و انگشتر هستند در کنار پیادهروها هم فروخته میشوند و در کنار زینتآلات فلزی و چرمی بخشی از دنیای امروزی جوانان را میسازند. در گزارش زیر به بررسی این پدیده پرداختهایم.
انقلابیون لس آنجلس
انقلابیون لس آنجلس
گفتگو با علی پامانا از اعضای سابق انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا
محمد سرابی
نام اصلیش «علی اکبر ایلخانی» است.قیل از انقلاب برای تحصیل به ایالات متحده رفت و در تمام سالهای تحصیل به عنوان یکی از دانشجویان مسلمان ایرانی در فعالیتهای انقلابی شرکت می کرد.در سالهایی که جنبشهای معترض از هر نوعی در جهان جریان داشت و کلمه انقلاب برای همه شناخته شده بود.شعار های دولتی آمریکایی را نمایشی می داند و از برخوردها وسرکوبهای دهه های گذشته در این کشور می گوید.با ریش و موی سفید مسن به نظر می اید ولی نوع لباس پوشیدن و جنب و جوشش مثل پیر مردها نیست شاید چیزی از جوانان انقلابی لس آنجلس در وجودش باقی مانده است.

-متولد چه سالی هستید؟
=1326 پدرم در سیدخندان شیشه بر بود.آن موقع تمام زمینهای اطراف خالی بود و فقط مغازه هایی در کنار جاده قدیم وجود داشتند.آب از قنات تامین می شد و خیابان رسالت جاده خاکی تهرانپارس بود.
-از کی وارد فعالیت های سیاسی شدید؟
=بچه هایی مثل ما از حسینه ارشاد شروع کردند که خیلی فعال بود.سخنرانی های آقای مطهری و دکتر شریعتی و کلاسهای قرآن خیلی پر رفت و آمد بود.اوایل فقط در برنامه هاشرکت می کردیم بعدا دوره ها منظم شد و برای کلاسها کارت صادر می کردند و شاگرد رسمی می گرفتند.من توی ابدارخانه حسینه ارشاد و چاپخانه اش هم کار می کردم.چاپخانه توی ساختمان پشت مسجد بود که دستگاههای پر سروصدایی داشت و یکی دونفر چاپچی.کتاب های ساده ای با کاغذ معمولی چاپ می کردند.تا می زدیم و منگنه می کردیم.آن موقع هنوز رژیم کاری به این کتابها نداشت.این کتابها زیر بنای فکری را تشکیل داد.من یک دسته از کتابهارا روی پله های حسینیه ارشاد می گذاشتم ومی فروختم.بعدا می دیدم که ساواکی ها دنبالم میایند ببینند کتابها را کجا می برم.کارتن به دست توی کوچه ها می چرخیدم تا خانه مان را پیدا نکنند.
جلسه هم داشتید؟
=به تدریج جلسه های مخفیانه شکل گرفت و حرکتهای مسلحانه چپ هم شروع شد.توی خانه ما هم جلسه با گرایش مذهبی بود.فضای خاصی در جلسه ها بود مثلا یادم هست که بچه ها می خواستند بروند فلسطین چریک بشوند.به بهانه درس خواندن در لبنان می رفتند و از آنجا به فلسطین و بعد هم برمی گشتند . به کسی هم نمی گفتند.مثلا شایع بود که فلانی آنجا آموزش چریکی دیده و بروز نمی دهد. من هم دوست داشتم بروم.
-ولی رفتید امریکا.
=پچه ها می گفتند تو که درست خوب است برو درس بخوان.من آن موقع دبیرستانی بودم و علاوه بر درس کار می کردم.توی ساختمان پلاسکو دستگاههای عکاسی بود و من آنجا کار می کردم.مکانیکی و تعمیر ماشین هم خوب بلد بودم و همینطور کارهای دیگر.فقط من اینطور نبودم تمام پسر های همسن من مشغول بودند و کسی بیکار نمی ماند.به ندرت کسی فقط محصل بود.من 4 سال دبیرستان را به خاطر کار و جلسات متفرقه خواندم.در چهار راه استانبول پای منبر آیت الله طالقانی می نشستیم.یادم هستیک بار نماز ظهر و عصر دیر شد و آیت الله طالقانی نیامدند.خبر رسید که ساواکی ها ریخته اند توی خانه ایشان.
-آن موقع که آژانس مهاجرت وجود نداشت چطور اقدام کردید؟
=دارالترجمه ها می دانستند چطور باید پذیرش گرفت.من یک بار هم کنکور امتحان دادم و بیولوژی شهرستان قبل شدم.مدارک درسی را ترجمه کردم و با مکاتبه بادانشگاه های آمریکا پذیرش گرفتم 200 دلار خرج دوره مقدماتی زبان و 1000 دلار ثبت نام ترم اول دانشگاه تگزاس بود.بعد که پذیرش آمد رفتم سفارت برای مصاحبه وگرفتن ویزا.اینجا چند ترم کانون زبان ایران و آمریکا درس خوانده بودم. کنسول که خودش مصاحبه می کرد پرسید برای چی می خواهی بروی؟ گفتم درس خواندن.پرسید کسی را توی آمریکا داری؟چند تا از بچه هایی محل کار که قبل از من رفته بودند را می شناختم.آخرش گفت روی نقشه تگزاس را نشان بده.یک نقشه بزرگ آمریکا روی دیوار بود.حدودا می دانستم کجاست. ویزای f1 را گرفتم.یعنی ویزای دانشجویی.
-حالا واقعا کسی را در آمریکا می شناختید که بتوانید از اوکمک بگیرید؟دانشجوهای سیاسی چی؟
=آدرس و تلفن دوستانم که رفته بودند را جمع کرده بودم.آن موقع رفتم پیش شهید بهشتی که مشخصات چند نفر از جمله دکتر یزدی در تگزاس را به من دادند.پول بلیط و بقیه مخارج را هم قرض کرده بودم تا کار کنم و برگردانم.نیویورک پیاده شدم ورفتم سانفرانسیسکو. آنجا با یکی از بچه ها تماس گرفتم که آمد فرودگاه دنبالم بعد رفتم شهرهای دیگر دنبال کار و بالاخره گذرم به پامانا افتاد از همان موقع بجه ها به اسم علی پامانایی می شناختنم.اول توی چلوکباب و بعد پمپ بنزین کارمی کردم ولی به سرعت جذب تعمیرات ماشین شدم.کار ساده ای بود.مثلا وقی در ماشینشان بسته می شد باید به نمایندگی تلفن می زدند در حالی که من با یک تکه سیم باز می کردم.آن موقع دانشگاه برکلی کالیفرنیا مرکز اعتراضات دانشجویی بود.
-همان جایی که چمران درس می خواند؟
=بله.گروههای ضد جنگ ویتنام توی برکلی خیلی فعال بودند یک بار هم چنان شورشی کردند که کار به تیر اندازی پلیس کشید.هیپی هم زیاد داشتند و کنار خیابان پر از آنها بود.یک نامه انصراف برای دانشگاه تگزاس نوشتم که مشکلی پیش آمده و نمی توانم بیایم.فرستادم ایران از اینجا پست کردند و دانشگاه پول شهریه را پس فرستاد و این اولین پولی بود که برای خانواده ام فرستادم.یک کلاس زبان مجانی شبانه برای مهاجر ها پیدا کردم و با کالج مهندسی دانشگاه لس آنجلس درسم را شروع کردم.ایندفعه از داخل آمریکا پذیرش گرفتم.
-دانشجو های سیاسی را پیدا کردید؟
=خیلی سریع.خانه ایران در لس آنجلس حل جمع شدن دانشجوهای مخالف رژیم بود. البته دوتا خانه ایران بود که دومی به سفارت تعلق داشت.خانه ایران سفارت ساختمان بسیار بزرگ و مجهز چند طبقه بود که برنامه های تفریحی و جشنهای زیادی در آن برگزار می شد.بخش فروشگاه صنایع دستی و بعضی از امور اداری سفارت هم در آن قرار داشت.اردشیر زاهدی که سفیر ایران در آمریکا بود خیلی بر برنامه های ظاهرا فرهنگی تاکید داشت که در واقع مجالس تفریحی بود که باید در جریان آن دانشجویان جوان سیاسی هم جذب می شدند.بعد از انقلاب این محل به دست انقلابیان افتاد.
-خانه ایران دانشجوها آزاد بود؟
=محرمانه نبود ولی اجازه عکس گرفتن نداشتیم و همدیگر را به اسم کوچک صدا می کردیم.بعد از اینکه چند بار به آنجا رفتم در جمعشان گفتم که الان فضای فکری ایران طرف دکتر شریعتی است و از اینجا سعی کردم افکار اورا تبلیغ کنم همین هم باعث شد که بچه های خانه ایران دانشجویی دنبالم بیایند و تحقیق کنند که کجا کار می کنم و کجا زندگی می کنم و چه خط فکری دارم.
-کنفدراسیون در خانه ایران دانشجوها حضور داشت؟
=بله کنفدراسیون گروههای زیادی را شامل می شد مخصوصا چپ ها.
-انجمن اسلامی چطور تاسیس شد؟
=انجمن اسلامی اول در اروپا بود و بعد به امریکا آمد.افرادی مانند شهید بهشتی آن را حمایت می کردند.ما چند تا از بچه مذهبی ها بودیم که کلاسهای قرآن می گذاشتیم و کتابهایی راهم با خودمان از ایران برده بودیم.هرهفته کتابها را می خواندیم و بعد سوال و جواب بود.آن موقع «انجمن اسلامی دانشجویان امریکا و کانادا» تاسیس شده بود و در آمریکا حوزه تگزاس و سیاتل فعال بود.ما دو سال قبل از انقلاب حوزه لس آنجلس را تشکیل دادیم.جلسات هر هفته و گاهی هرشب بود.تظاهرات می کردیم و در محله ها و نقاط حساس اعلامیه به زبان انگلیسی یا عکس امام را می چسباندیم.یک شعار هم داشتیم که از گفته های حضرت امام به دست آمده بود با این مضمون که ما از تمام نهضت های آزادیبخش جهان حمایت می کنیم.
-کسی مخالف میکرد یا مزاحم کار شما می شد؟
= مشکل اصلی ما گروههای مختلف بود که به تظاهراتهای ما حمله می کردند و پلیس هم بیشتر طرف آنها بود.تا قبل از انقلاب فشار کمتر بود و بیشترشان برای تماشای تظاهراتها می امدند.ایرانی ها را مردمی می دانستند که با دیکتاتور خودشان می جنگند و کاری نداشتند.بعد از انقلاب به بچه های ما حمله می کردند و بعد از گروگانگیری وضع خیلی بدتر شد وما را به چشم دشمن خودشان می دیدند.بعد از گروگانگیری حجاب و ریش داشتن به همراه لهجه ایرانی دردسر ساز شده بود.
-چه گروههایی؟
=بیشتر از همه JDL یا لژیون دفاعی یهود.صهیونیستهای افراطی بودند و به طرفداری از اسراییل افتخار می کردند.یک رییس خشن داشتند به نام روبن (rubin)که همیشه آماده درگیری بود.هرجا ما تجمع می کردیم پیدایشان می شد. از قیافه هایشان شناخته می شدند و از عرقچینهایی که باسنجاق به سرشان می چسباندند.شعار می دادند و کم کم درگیری را شروع می کردند.وقتی آنها پلاکارد های مارامی انداختند،روسری دختر ها را می کشیدند،یا بچه ها را می زدند پلیس کاری نداشت یا کمتر دخالت می کرد.اما اگر ما دست بلند می کردیم بلافاصله دستگیر می شدیم.یک بار روبن را هم گرفته بودند و همه را توی یکی از ماشینهای قفس مانند پلیس انداخته بودند روبن در همان حال هم با بچه های ما درگیر شد.پلیس طرف او بود.

-دیگر چه گروههای بودند؟
=ردنک(red neck) ها هم بودند.البته ردنک به هر امریکایی افراطی و نژادپرست هم گفته می شود.توی دانشگاه، توی پلیس، توی ادارات توی محله های جرم خیز و هرجای دیگر با این رد نک ها مواجه می شدیم.بعضی هایشان از نظر خود امریکایی ها هم خشن بودند.اسکین هد (skin head) ها و ارین برادرز (Arian brothers)که نژاد پرست بودند و کوکلوس کلان ها (Ku Klux Klan)که اول فقط دشمن سیاه ها بودند ولی بعد ازتحریم نفتی اعراب با آسیایی ها هم دشمن شدند.خود پلیسها هم دشمن ما بودند.البته پلیسهای محلی که کارشان گشت زدن و پاسبانی بود دوستانه رفتار می کردند ولی زمانی که تظاهرات می کردیم از پلیس های زندان می آوردند. کسانی که معروف بود از ارتش و گارد ویژه اخراج شده اند و فقط در زندان برای برخورد با زندانیان خطرناک از آنها استفاده می شود. لباس و رفتار این پلیسها با بقیه فرق می کرد.
-تظاهراتها مختص به گروههای مذهبی بودیا مارکسیستها هم بودند؟
=مارکسیستها هم تظاهرات می کردند.قبل از انقلاب بعضی از اعضای فداییان خلق اقلیت و اکثریت وسازمان مجاهدین خلق به برنامه های انجمن اسلامی سرک می کشیدند. آنهایی که علایق مذهبی داشتند نماز می خواندند و به جلسات قرآن می آمدند.آن موقع هر گروه برای بعضی از برنامه ها از اعضای گروههای دیگر هم دعوت می کرد برای همین هم یکدیگر را می شناختیم ولی فاصله را حفظ میکردیم.مثلا فداییان خلق اکثریت بعد از انقلاب تو ی تظاهرات ما با پرچم ایرانی داشتند که وسطش یک گل سرخ بود و بعضی شعار ها را تکرار نمی کردند.سال 60 و همان زمانی که اختلافات در ایران بالا گرفت دیدیم که هواداران این گروهها کم کم جواب سلام بچه مذهبی ها را نمی دهد.
-نمی شد مجوز بگیرید؟
=اتفاقا برای یکی از مهمترین تظاهراتها رفتیم اداره پلیس.این مربوط به زمانی است که انقلاب شده بود وشاه فراری به آمریکا آمده بود ولی هنوز گروگانگیری اتفاق نیفتاده بود. از مدتی قبل همه دانشجو هایی را که می شناختیم خبر کرده بودیم.یک شب قبل از تظاهرات من و یکی از دوستانم که الان استاد دانشگاه شریف است رفتیم اداره پلیس لس آنجلس که بر اساس قوانین فرمانداری کالیفرنیا می توانست مجوز تظاهرات صادر کند و آن را پوشش امنیتی بدهد.چند تا افسر دوره مان کردند و گفتند شرایط حاد است و شما نمی توانید تجمع کنید و اگر اینکار را بکنید خودمان دستگیرتان می کنیم.بعد هم گفتند از در اصلی اداره پلیس بیرون نروید.ما هم از همان در بیرون آمدیم.بیرون پر از خبرنگار و و دوربین بود فلاشها به کار افتاد میکروفن ها و دوربینهایشان را جلو آوردند.ما گفتیم از مدتها قبل برای این تظاهرات برنامه ریزی شده و چون ماشینهای حامل دوستان ما در راه لس آنجلس هستند امکان لغو برنامه وجود ندارد.
-احتمال درگیری بود؟
=خیلی زیاد.ما هم هرکسی را که می توانستیم آورده بودیم.اعضای انجمن، دوستانمان، خانواده هایمان و بهترین پوستر ها و عکسهایمان.من یک عکس بزرگ از امام داشتم که برای این روز برداشتم. محل تظاهرات محله وست وود بود.صبح فردا با وجودی که رسانه ها خبر از لغو برنامه داده بودند جمعیت زیادی آمدند.عکاس و خبرنگار هم خیلی بود. JDLمثل یک مشت اوباش برای زدن آمده بودند و همینطور پلیسهای زندان. راه افتادیم و تا نزدیک بلوار «ویلشر» آمدیم آنجا کم کم برخورد شروع شد ولی ما از درگیری پرهیز می کردیم.پلیسها کم کم دور ما را گرفتند.من دودستی عکس اما را گرفته بودم.یک پلیس مچ دست چپم را گرفت بعد یکی دیگر دست راستم را.عکس امام را با دندان گرفتم و همان موقع دیدم که عکاسها دارند از این لحظه عکس می گیرند.آخرش هم بازداشت شدیم.شب توی بازداشتگاه بودیم که دیدم بقیه زندانیهای آمریکایی دارند به ما بد بیراه می گویند و تهدیدمان می کنند.توی تلویزیون زندان نشانمان داده بودند.بعدا کارتر دستور داد با این دانشجویان برخورد شود.تمام بچه ها به اداره مهاجرت احضار شدند و تعداد زیادی را که شرایط اقامتشان اشکال داشت ازامریکا اخراج کردند.
-مجموعا چند بار بازداشت شدید؟
=3 یا 4 بار.البته ما را به بازداشتگاه (jail)بردند نه به زندان(prison).زندان خیلی بدتر بود و ممکن بود زندانبانها و زندانیان ردنک بلایی سرمان بیاورند.یک بار یک پلیس داشت من و یکی دیگر از دوستانمان را با آسانسور بازداشتگاه جابه جا می کرد و ناسزا های بدی می گفت. من می توانستم بگویم مراقب حرفت باش ولی گفتم دهنتو بپا(watch your mouth) آمریکایی ها این حرف را زمانی می زنند که بخواهند با مشت توی صورت کسی بکوبند.پلیس هم آسانسور را نگه داشت و ما دو تا را بیرون کشید واگر بقیه جلویش را نگرفته بودند ضرب و شتممان حتمی بود.
-این بازداشتها برای کار و تحصیل شما و بقیه دردسری درست نمی کرد؟
=خیلی زیاد.یک بار تظاهراتی را اط ساعت 10 شروع کردیم و ساعت یک تمام شد ساعت 2 رفتم سر کارمکه شیفت عصر و در بخش کنترل کیقبت یک کارخانه بود.رییس من را خواست و آخرین چک حقوقم را روی میز گذاشت و گفتاین کمپانی نمیتواند با شما کار کند.ما ترابل میکر (trable maker)بودیم.در دانشگاه هم اگرسر و کارت با استاد ردنک می افتاد بی دلیل نمره کم می گرفتی.
-بعد از انقلاب ایران آمدید؟
=بله.اینجا ازدواج کردم و با کمک بعضی از دوستان که در نخست وزیری بودنددوره های رزمی را گذراندم و برای کنترل ناآرامیهای خوزستان اعزام شدیم چون مناطقی مانند آبادان دچار تحریکات گروهک ها شده بود.ولی هیچ مسئولیتی بعد از انقلاب نداشتم.بعدا با همسرم به آمریکا رفتیم و تحصیل را ادامه دادم و مشغول به کار شدم.در فرم استخدام نمی نوشتم که سابقه فعالیت سیاسی و بازداشت دارم ولی بعد از مدتی می فهمیدند و عذرم را می خواستند.از جمله زمانی که در فرمانداری کالیفرنیا و در بخش حوادث غیر مترقبه کار می کردم.
-به نظر خودتان این سرکوبها نشانه چه بود؟
=آمریکا با شعار حقوق بشر و آزادی گوش دنیا را کر کرده بود در حالی که داخل خودش از این خبر ها نبود.هیچ فضای باز واقعی برای ما معترضان در رسانه ها وجود نداشت و اجازه فعالیت گسترده نداشتیم.گروههای آزادیخواه خود آمریکا هم با این مسائل درگیر بودند.البته ممکن است یک ایرانی در همان زمان در آمریکا زندگی کند و از آزادی لذت ببرد ولی اگر مثل ما درگیر فعالیت های سیاسی بود مشکلات را حس می کرد.الان هم بعد از 11سپتامبر شرایط خیلی سخت شده است.
-فرزندان شما شهروند آمریکا هستند.خودتان و همسرتان هم به این کشور سفر می کنید در حالی که زمانی در همین کشور و برعلیه آن شعار می دادید.از این کار جه احساسی دارید؟
=من که از مردم آمریکا کینه ای ندارم.توده عادی مردم آمریکا بسیار با ادب و قانونمند هستند که حقوق دیگران را با دقت مراعات می کنند.بعضی از مردم آمریکا خیلی کم دروغ می گویند.بعضی ها هیچ وقت دروغ نمی گویند.همان زمان هم اینها را در تظاهرات ها به آمریکایی ها می گفتم.میگفتم من هم مثل شما شهروند ایالت متحده هستم ولی جنگ ویتنام،جنگ کره و صدها دخالت دیگر دولت آمریکا را نمی پذیرم.آنها هم قبول می کردند.اما اینکه چرا هنوز هم به آمریکا می روم مربوط به تحصیل فرزندانم و امتیازاتی حمایتی و علمی است که به تحصیل ارتباط دارد و من باید برای حفظش در رفت و آمد باشم.
-به سر انجمن وکنفدراسیون چه آمد؟
=من کم کم از بقیه بچه ها جداشدم.فکر میکنم انجمن هنوزهم فعال باشد ولی مسلما مثل زمان انقلاب نیست.کنفدراسیون که در واقع ترکیبی از جریانهای مختلف بود به تدریج با خروج گروهها مواجه شد.زمان انقلاب خیلی داغ بودیم و همه تحولات را به دقت دنبال می کردیم.هم شاد بودیم و هم دلهره داشتیم. بعد از انقلاب گروههای مختلف اعلام موجودیت و استقلال کردند و به دنبال سهم خواهی رفتند و کنفدراسیون کم کم از کار افتاد.ولی خیلی سال بعد چند تا از دوستانم با من تماس گرفتند و گفتند آن عکسی که توی تظاهرات از تو گرفتند و نشان میدهد پلیسها دستهایت را گرفته اند و با دندان عکس امام را نگه داشته ای توی یک کتاب دانشگاهی چاپ شده.خودم هنوز این کتاب را ندیده ام.
- روبن چی شد؟
=روبن اهل لس آنجلس بود و همه جا به عنوان پرچم اسراییل شناخته می شد.خیلی وقت است ندیدمش.حتما مثل من پیر شده.

پی نوشت : ایرو روبین (Irv Rubin) متولد 1945 و عضو رییس لژیون دفاعی یهود در لس آنجلس بود که از سال 1985 تا 2002 رییس این گروه به شمار میرفت .او در سال 2002 به اتهام تلاش برای بمب گذاری در مسجد فهد در کالیفرنیا دستگیر شد ولی قبل از دادگاه گلویش را با تیغ برید و از بالکن زندان به پایین برید. مرگ او مشکوک است و بر روی سنگ قبرش تصویر یک مشت در میان ستاره شش پر به نشان گروه JDL حک شده است.
روز نامه شرق 21 بهمن 89 ویژه نامه دهه فجر صفحه 7
برای 10 سالگی دوچرخه
آرزو می کنم ١٠ سال دیگر پسر من و بقیه پسر ها و دختر ها در جهانی آبادتر آزاد تر و شاد تر زندگی کنند.جهانی که در آن انسان ها حداقل تلاش کنند با هم و در کنار هم باشند.جهانی که اگرچه رؤیایی است ولی میتوان به آن نزدیک شدچون همیشه نسل های بعدی از نسل های قبلی بهتر هستند.
گفتند برای ١٠ سالگی دوچرخه (ضمیمه نوجوان پنجشنبه های همشهری)هر کدام از اعضای تحریریه یک آرزو کنند.من هم این را نوشتم.امروز که چاپ شد دیدم بقیه آرزوهای گل و بلبلی خیلی نوجوانانه و رمانتیک و ساده کرده بودند و فقط من انقدر سخت گرفته بودم!
